دختر من (فصل سوم قسمت اول)


خلاصه قسمت هاي گذشته ...
سمانه دختري كه بدو تولد به فرزند خواندگي حميد و سيما در ميايد ، در سال هاي قبل از انقلاب به سبب فعاليت ضد دولتي حميد، مجبور به كوچ به كشور فرانسه مي شوند و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به كشور بر مي گردند . سمانه در عنفوان بيست سالگي به دنبال اتفاقاتي كه زندگي خصوصي او را تحت الشعاع قرار مي دهد با سخا كه از نظر فرهنگ با آنها تفاوت فاحشي دارد آشنا شده سپس منجر به ازدواج مي شود واينك ادامه ماجرا ....

_ خانم سمانه دشتي شما به جرم قتل عمد همسرتان آقاي سخا رضايي محكوم به اعدام
شده ايد طبق قانون ودرخواست اولياي دم حكم قصاص در مورد شما هم اكنون اجرا مي شود .
به عنوان آخرين خواسته هر سخن يا وصيتي داريد مي توانيد قيد كنيد .
سمانه با رنگ و رويي پريده و دستاني لرزان و مرتعش فرياد مي كشد : نه ..نه.. من اورا نكشتم. او را اعمالش كشت اين آخرين حرف من است .
دو تن از ماموران پليس زن به او نزديك شده و كيسه مشكي رنگي را بالاي سر او نگه داشتند. تا براي هميشه او را از نعمت حيات و زندگي محروم كنند .سمانه مچ دست هاي خود را كه دستبند دور آن را رد انداخته بود ، بالا برد. تلاش بيهوده مي كرد نگذارد سرش را وارد كيسه كنند. باد روسري اش را كنار زد و گيسوان بلندش به ميله دستبند گير كرد. دو نفر مامور زن تلاش كردند كه دستبند را از موهاي افشان سمانه جدا كنند .
گيسوان بلند سمانه با هر حركت بيشتر و سخت تر دور دستبند پيچيده و مانع از جدا شدن دست هايش مي شدند ، سرانجام سمانه تسليم شد . ديگر نه ضجه مي زد و نه گريه مي كرد. قطرات بي صداي اشك روي گونه هايش سرازير شدند.
يكي از ماموران براي آوردن وسيله اي كه موهاي پيچ خورده را باز كند . به ساختمان اداري برگشت و آن ديگري با ترحم به او خيره شد ، استرس و اضطرابي كه در وجود سمانه چنگ انداخته بود سكوي اعدام را مي لرزاند .
لحظات بسيار طاقت فرسايي بود. سمانه نوميدانه چشم خود را از لاي دستبند دور حياط زندان مي چرخاند . مامور اجراي حكم و روحاني زندان و قاضي به همراه چند نفر ديگر منتظررسيدن قيچي ثانيه شماري مي كردند . قامت مامور زندان به همراه مقراض بزرگي كه نخستين تلالو نور خورشيد صبحگاهي را منعكس مي كرد . از دور پيدا شد كه با شتاب
مي آمد .
سمانه چشمان خود را روي هم فشرد آخرين قطرات اشك خود را سرازير كرد و منتظرايستاد تا كيسه مشكي رنگ روي صورت او كشيده و حكم اجراشود ...
واااي .......
سحر مضطرب و مشوش روي صورت مادر خم شده و اشكريزان فرياد مي كشد :
_ مامان ...مامان اشتباه نكن تو هيچكس رو نكشتي عزيزم ..باوركن تو بابا رو نكشتي .....
سمانه چشم هراسان خود را داخل اطاق مي گرداند و تاكيد مي كند : نخير، من اونو كشتم خودم كشتم با همين دستهام خفه اش كردم بيايين ، منم بكشين من نمي خوام زنده بمونم .
به دنبال آن سمانه سر خود را در بين دستهايش پنهان كرده و شروع به گريه كردن مي كند. گريه پرسوز و گدازش پرستار را به داخل اتاق مي كشاند .
وارد اطاق شده و مستقيم به طرف تختخواب سمانه مي رود . سمانه زانوهاي نحيفش را در بغل گرفته و چهره اش را داخل آن فرو برده . به آرامي گريه مي كند .دخترش شانه هاي او را مالش مي دهد و سعي مي كند او را به حرف آورد .
پرستار روبه طرف سحر كرده مي گويد :عزيزم مي دانم نگران مادرت هستي ولي با اين وضيعتي كه مادرتان دارد. شما هرطوركه سعي كني به او بفهماني كه شوهرش را نكشته باور نمي كند.
سحر با لحن بغض آلود مي گويد : خانم پرستار، من مي خواهم پزشك معالج مادرم را ببينم .
پرستاراتاقي كه در ته سالن قرار گرفته نشان مي دهد و او را به آن طرف راهنمايي مي كند .
سحر در حالي كه نم نم اشك مي ريزد روانه اتاق پزشك مي شود .
كمي بعد روبروي پزشك معالج نشسته و به سخنان او گوش مي دهد.
پزشك خودكاري كه در دست دارد . روي جاخودكاري ثابت نگه داشته و از جاي خود بلند مي شود.
چند دقيقه اي بدون آنكه سخني بين آنها رد و بدل شود. داخل اتاق قدم مي زند و سپس
مي پرسد : خانم دشتي ، متاسفانه مادر شما در طي زندگي مشترك چندين ساله خود با پدرتان آسيب روحي رواني شديدي خورده است . شدت آسيب به اندازه اي بوده است كه او را دچار شوك رواني كرده . او هربار كه از دست پدرتان آسيب ديده در ذهنش او را
به قتل رسانده .
در ضمير و درون نا آگاه خود بارها خواسته از شوهرش انتقام گيرد . مادرشما ضمن اينكه روحيه ستيزه جويي داشته ، از طرفي هم چون ذاتا انسان آرام و بي آزاري بوده، نتوانسته قصد و نيت خود را عملي كند . اين خصوصيات متضاد باعث شده كه او به فردي كه الان مي بينيد تغيير پيدا كند.
قتل هاي ذهني سريالي اش باعث شده كه باور كند اورا كشته . اينك حالات روحي او شبيه كسي است كه قاتل است و مدت زيادي طول خواهد كشيد تا مداوا شود . براي مداواي او شما بايد همكاري مستمري با ما داشته باشيد .
سپس پزشك معالج سرخود را با تاسف تكان داد و ادامه داد: او خود را گناهكار
مي داند و روزانه چندين مرتبه حملاتي شبيه حمله صرع به او دست مي دهد ،جيغ و فرياد مي كشد و از قانون مي خواهد كه اورا به سزاي عمل نكرده اش برساند .
سحر بغض خود را آزاد كرده هق هق كنان پرسيد : آقاي دكتر، فقط بگو آيا حال مادر من خوب مي شود يا نه ؟ من همينو از شما مي خوام .
پزشك دست خود را روي پيشاني بلندش كشيد و جواب داد : مادر شما مدت طولاني زمان، لازم دارد تا از استرس ها و نگراني هايي كه سوهان روحش شده خلاصي يابد. او هنوز در فشار قرار دارد . براي اينكه بهبود پيدا كند . بايد باوركند كه شوهرش را نكشته در كمال تاسف او عميقا باور كرده كه قاتل شوهرش است و اين كار را براي درمان سخت تر كرده است . ما با مادرتان خيلي كار داريم و اين نياز به صبر و بردباري و همكاري شما دارد . او بايد روانكاوي شود تا دلائل ناراحتي او كشف گردد .
سحر از اتاق پزشك معالج خارج شد . طول سالن را با گام هايي سست و كوتاه طي كرد.
او نمي توانست باور كند مادري كه در تمام طول زندگي همراه و ياور او بود به چنين بيماري مهلكي دچار شود .
در حين مكالمه با دكتر چندين بار خواست خود را معرفي كند و بگويد كه دانشجوي رشته روانشناسي باليني است. ولي گفتن اين موضوع باعث سرشكستگي او مي شد.اعمالي كه از پدرش سرزده بود و منجر شده بود مادرش دچار حمله رواني شود .
اعمالي كه در صحت و سقم آن شك و ترديد داشت . تصميم گرفت تا زمانيكه كاملا قضايا را بررسي نكند راجع به اين موضوع قضاوت نكند . تا آنجايي كه مي دانست و احساس كرده بود پدرش مردي مهربان بود .او در تمام سال ها از هيچ فداكاري در حق او كوتاهي نكرده بود .
ولي چه عواملي باعث شده بود كه مادرش در خيال خود تصميم به قتل پدر گرفته بود؟
اين سئوالات در تمام عروق و مويرگ هاي مغز سحر رژه مي رفت و او را كه آماده
مي شد. براي پايان نامه خود تحقيق و مطالعه كند در مسيري ديگر قرار داده بود.
از طرفي در كنار مادر بودن را براي خود يك وظيفه مي دانست و از طرف ديگر
مي ترسيد به حقايقي دست يابد كه او را از پدر دور كند . پدري كه در سراسر زندگي بيست ساله اش به او افتخار كرده بود .
اولين حمله كه پريشب به مادرش دست داده بود تا الان كه او را در توانبخشي بستري كرده بودند سحر لحظه اي نخوابيده بود .سفيدي ملتحمه چشمش به واسطه گريه زيادي كه كرده بود قرمز شده همراه با شب بيداري هايي كه داشته او را از نظر جسماني در شرايط فيزيكي بدي قرار داده بود.
سحر نزديك اتاق مادر رسيد و با گام هايي آرام به سوي مادر رفت . سمانه روي تخت دراز كشيده بود و به نقطه مشخصي چشم دوخته بود .
سحر وارد اتاق شد و مادرش بدون آنكه پلك بزند رو به سحر كرد و گفت : سحردخترم، مي دونم از دست من ناراحتي كه بابات رو كشتم !! مي دونم كه منو مسئول مرگ بابات
مي دوني !!
ادامه دارد ......

..........................................................

با سلام و عرض ارادت خدمت دوستان عزيزو دوستاني كه پيگير رمان "دختر من " هستند . بايد به عرض برسانم كه مدت ها بود در نظر داشتم ادامه اين داستان را منتشر كنم ولي به دليل اينكه نمي خواستم وقت عزيزان را گرفته باشم از تصميمم منصرف
مي شدم ، درخواست مكرر بعضي از عزيزان مرا واداشت كه نسبت به انتشار آن دوياره اقدام كنم .
به خاطر وقت عزيزان ، هر چند وقت يك بار قسمتي از اين رمان را منتشر خواهم كرد .
با تشكر از مسئولين وزين سايت داستانك و شما بهترين هايم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,مهدی چالی ها ,الف.اندیشه ,بهروزعامری ,محمد علی ناصرالملکی ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سحر ذاکری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مانی مزدک ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,حسین روحانی , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (24/11/1394),الف.اندیشه (24/11/1394),همایون به آیین (25/11/1394),سبحان بامداد (25/11/1394),مهدی چالی ها (25/11/1394),شهره کبودوندپور (25/11/1394), ناصرباران دوست (25/11/1394),حسین روحانی (25/11/1394),وحید عامری (25/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (25/11/1394),سیروس لطفی نسب (25/11/1394),نیما موذن (25/11/1394),بهروزعامری (26/11/1394),مسعود رضایی (26/11/1394),مانی مزدک (26/11/1394),سحر ذاکری (26/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (26/11/1394),مریم مقدسی (27/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (27/11/1394),شيدا سهرابى (29/11/1394), ک جعفری (6/12/1394),مریم ابراهیمی (16/12/1394),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 21:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
باید بگویم خوشحال هستم که داستان را منتشر کردید ، داستان " دختر من " هیجان خود را دارد و مخاطب دوست دارد بداند آن سخای عاشق و غیرتی با سمانه چه کرد که این اتفاق ها افتاد . درضمن به شما خسته نباشید عرض می کنم
داستان شروع غافلگیر کننده ای داشت . روی دیالوگ ها کار کنید ، دیالوگ هرچقدر محاوره ای باشد به دل خواننده میشینه . بنظرتان سن سحر برای یک دانشجوی بالینی که می خواهد پایان نامه را تحویل بدهد کوچک نیست ؟ ، الا اینکه نخبه باشد و شما قصد داشتید در طول داستان به ما بفهمانید و در اینجا بنده مثل همیشه عجله کردم :)
بانو داستانتان را دوست دارم و ان شاءالله تا پایان با شما خواهم بود
پیروز باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي شريفي عزيز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه مشوقانه اي كه بر داستان انداختيد همين نگاه شما عزيزان باعث شد كه من داستان را ادامه بدهم اميدوارم كاري لايق شما مهربان باشد .
در باب سن سحر مي توانم بگويم كه در ويرايش قرار بود سن او را بيست و پنج ساله كنم ولي متاسفانه از قلم افتاده است و من متوجه نشده ام در ويرايش حتما درستش مي كنم ،
از شما ممنونم كه همراه داستان هاي من هستيد و نسبت به رفع نواقص آن كوشش مي كنيد .
برايتان اوقات بسيار مفرح و سعادت آفرين آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:08

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
با خواندن نظر دوستان متوجه شدم :)
بنده هم به نوبه ی خود روز پرستار را به شما تبریک عرض می کنم :) @};-
و همینطور پیشاپیش تولدتون ، یهویی دیدید فردا فراموش کردم بگم :) @};- @};- @};- @};-
شاد و تندرست باشید @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و ظهرتون به خير آقاي شريفي
ممنونم كه به ياد من هستيد لطف داريد شما :)
من نيز به نوبه خود اين روز خجسته را بر شما و خانواده گرامي تون تبريك گفته و از خداوند برايتان گشايش كارهاتون و سعادت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 22:39

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام به روی ماه مادر گلم:*
می رم ولی برمی گردم...
فقط اینکه ممنون که گذاشتید بقیه شو...:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 22:43

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آخ آخ یادم رفت....پیری و هزار درد:D
مامان گلم روزت مباررررررررررررررررررررررک:* :* :* :* :* :*

دوست دارم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط سبحان بامداد Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 09:27

نمایش مشخصات سبحان بامداد امروز روز ننه هاست؟؟!!!


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 09:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) نخير، امروز روز پرستاره :x @};- :x @};- :)


@زهرابادره (آنا) توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:04

نمایش مشخصات الف.اندیشه آنا جانم شما پرستار بودید و نمی دونستم .

روز تون مبارک :x امروز چه روز قشنگیه هم روز میلاد شماست و هم روز پرستار :x


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نازنين دخترم انديشه عزيز
بله لطف خدا شامل حال من شده بود كه بيست و پنج از زندگي و حيات خويش را در خدمت بيماران و دردمندان عزيز باشم و امروز هر چه دارم به خاطر دعاهايي ست كه در حق من كردند .
من هم برايتان و براي تمامي دوستان عزيزم اين روز خجسته كه مقارن با ميلاد حضرت زينب (س) است تبريك مي گويم و برآورده شدن آرزوهايتان را از خداوند خواهانم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط سبحان بامداد Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:54

نمایش مشخصات سبحان بامداد ا سلااام روز پرستار مبارک. ننه ها پرستارای واقعی آدمان. به ننه ها تو پرانتز واسه بچه شهریا مامانا هم تبریک میگم.

خانم بادره بزرگوار شما دیگه از هر دو سمت مبارک. ایشاللو همیشه با آرامش و شاد زندگی کنین


@سبحان بامداد توسط سبحان بامداد Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:58

نمایش مشخصات سبحان بامداد یادم رفت راستی زادروزتون هم مبارک و خجسته و فرخنده باد...
امروز روز عشق خارجکیام هست. همه تاریخ یه جا بهم گره خورده انگار...

شاد شاد شاد شاد شاد به توان عدد آووگادرو باشید


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما آقاي بامداد عزيز و گرامي
خيلي عالي و زيبا فرموديد مادران چه شهري و روستايي همه ننه و مادر هستند و قلب شان براي كودكانشان هميشه مي طپد
و اولين پرستار و معلم هر كس مادر اوست به همين خاطر است كه مادر از طرف خداوند ستوده شده است :)
من هم اميدوارم اين روز فرخنده براي همه مادران مبارك باشد @};- @};- @};-
ممنونم از شما مهربان كه مرا شرمنده لطف خود كرده ايد .
دعاي من و همه مادران بدرقه راه شما و جوانان وطنم @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:53

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن
روز پرستاره کاکو:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام به دختر گلم عاطفه سرشار از عاطفه ام
ممنونم كه به فكر مادرتان هستيد عزيزم :x :* :x :*
من نيز منتظرت خواهم بود .
بازم ازتون به خاطر تبريك روز پرستاري متشكرم اين روز عزيز ميلاد بزرگ زن تاريخ اسلام بر شما مهربانم مبارك باشد و آرزو دارم اين روز مقارن با برآورده شدن آرزوهايتان باشد ان شاالله @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 15:01

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلامممممم دوباره مامان گلم:x
منتظر ادامش هستم...دلم برا سمانه تنگ شده بود:)
دوست دارم...
:* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 21:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام متقابل نازنين دخترم
ممنونم كه همراه داستان هاي مادرتان هستيد عزيزم
اميدوارم مورد پسندتان قرار گيرد
برايتان سعادت روزافزون و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 09:40

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر بانو بادره بزرگوار

خسته نباشین. خداقوت بابت تلاش و زحمتتون. این قسمت فکر کنم اولین قسمتی بود که میخوندم و نمره خوبی ینی نوزده میدم ! این سمانه چند سالش بود دقیقا که پایان نامه کار میکرد؟ بطور معمول سیستم آموزشی کشور جوری تنظیمش کردن که افراد لااقل در سن بیست وچهار پنج سالگی سروکارشون به پایان نامه کارشناسی ارشد میخوره. البته بیست سال رو باباهه در کنار سمانه بوده ،لابد پنج سالی هم از اولش نبوده دیگه که من نبودم.

پس نمره امروز شما با تمامی محاسبات بیست شد.

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشید

شبیـه مورچـــــه ای زیــــــر پـــا لگد شده ام
و مدتی است که حس می کنم جسد شده ام

بــــرای من کـــــــــــه دروغ بزرگتان بودم

سعادتی است که امروز مستند شده ام

من از شبی که به پوچیم طعنه زد شیطان-

به خــویش آمدم امروز اگــــر عدد شده ام

از آن شبی که مسیر خدا دوتا می شد

اسیــر حیله ی هر پـــای نابلد شده ام

شبیه نیمه ای از سایه ی خودم هر شب

کـــه دربه در پی آن نیمه می رود شده ام

و مثــل سیـگاری بعــد آنکه دود شدم

به زیر پاشنه ی کفشتان لگد شده ام

من آن ستاره ی تاریک و بی نشان هستم

کـــه در حوالـــی شهــر شما رصد شده ام

مرا بـــه چوبـــه ی دار درخت ها بستید

به جرم آنکه از این کوچه باغ رد شده ام

شاعرشو یادم نیس کی بود.


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر شما عزيز و گرانقدر
از حضورتان و همراهي هميشگي تان ممنونم
خيلي عالي محاسبات را انجام داديد به خاطر نگاه مثبتتون نمره منم به شما بيست
ولي حقيقتش اين است كه من اين روزها گاهي وقتها دچار حواس پرتي مي شوم به طوريكه يادم رفت سن سمانه را در ويرايش بيست و پنج ساله كنم =)) و از اين جهت شرمنده همه دوستانم هستم :">
شعر زيبايي خواندم مهم نيست شاعرش چه كسي باشد مهم انتخاب عالي شماست لذت بردم متشكرم
اميدوارم در تمامي مراحل زندگي شاد و موفق و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:01

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x

خوشحالم که ادامه ی داستان دختر من رو منتشر می کنید .

و داستان هم چنان زیبا و پرکشش پیش می رود .

بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستم .

ممنون که می نویسید . دست مریزاد .

راستی تا یادم نرفته سالروز تولدتون رو پیشاپیش تبریک می گم آنای عزیزم ... امیدوارم که همیشه تندرست و سلامت و دست به قلم هم چنان موفق باشید .و در کنار خانواده عزیز و نوه های گلتون زندگی رو بگذرونید و البته کنار ما هم باشید . بهترین ها رو برای شما آرزو می کنم .

شاد و پیروز باشید .

:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :*
:* :* :* :*
:* :* :*
:* :*
:*

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نازنين انديشه عزيزم
از حضور شادي بخش شما واقعا خوشحالم
مرا در زندگي دوستاني است كه نگاهشان زلال تر از آب دريا و قلب شان چون آيينه پاك و وجودشان چون خورشيد انرژي بخش هستند ازتون متشكرم اعظم مهربانم ، اميدوارم وجود نازنين سايه پرور فرزندان گل تان باشد .
:x :* :x :* :x :* @};- @};- @};-
به خاطر خوانش داستان هم از شما متشكرم اميدوارم كاري سزاوار نگاه زيباي شما تحويل بدهم .
شاد و شاداب و سعادتمند باشيد ان شاالله عزيز"آنا"@};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: مهدی چالی ها   ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:31

درود..عالی ست نوشته هاتون
@};- @};- @};-
در ادامه نقد شما چند سطری نوشتم..امیدوارم از راهنمای شما استفاده فراوان ببرم..بسیار سپاس@};- @};- @};-


@مهدی چالی ها توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:35

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي چالي هاي عزيز و گرامي
از حضورتان سبزتان ممنونم
خوشحالم كه به جمع خوانندگان داستان هاي من پيوستيد @};-
خواهش مي كنم من هنوز در حال يادگيري هستم ليكن چيزي كه به نظرم آمد برايتان نوشتم
مسلما اين ديدارها براي بهتر شدن كارهايمان كمك وافري مي كند ان شاالله شاهد كارهاي زيباتري از شما خواهيم بود
برايتان اوقات خوش و خرمي آرزومي كنم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:30

خواهر بزرگوارم
روز پرستار بر شما مبارک
تولدتان هم مبارک...
به به چه روزیه امروز آنای عزیز
امیدوارم سالهای سال تندرست و سعادتمند باشید
و در کنار خانواده عمر باعزت داشته باشید:x @};- @};- @};-
ادامه ی داستان دختر من! را خواندیم و منتظریم
می گم این سمانه ی طفلکی هم کم از کیمیا نداره ;) :D
زندگی ای سرشار از فراز و نشیب ...
روز و رزوگارتون خوش
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر عزيزم ماه بانوي نازنين
از حضورتان ممنونم عزيزدل
زبان من قاصر است از جوابگويي به لطف شما دوستان
فقط مي گويم متشكرم نازنين ، اميدوارم من نيز شاهد سعادت و موفقيت روزافزون شما بشوم آمين
:* :x :* :x :* :x @};- @};-
در مورد داستان بله بعد از سريال كيميا شايد سريال سمانه شروع بشود =)) =))
هركه رنجش بيش گنجش بيش =))
ممنونم كه هميشه در كنار من هستيد و برايم انرژي فراوان هديه مي دهيد .
شادي ها و تندرستي ها همراه هميشگي شما ان شاالله @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب فراوان خدمت خواهر گرامی و هنرمندم سرکار خانم بادره
روز پرستار بر شما مبارک باد@};- @};- @};- @};- @};- @};-

ممنون و متشکرم بخاطر تصمیم به انتشار ادامه ی رمان زیبای دختر من
این قسمت هم خیلی قوی و پرکشش شرو ع شد ! منتظر ادامه ی داستان می مانم

پاینده باشید و سلامت @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام برادر عزيز و استاد گرانقدرم
از حضورتان ممنونم
متشكرم من نيز آرزو دارم به حق اين روز فرخنده شما و خانواده محترمتان هميشه در كمال آرامش و آسايش قرار بگيريد و از زندگي لذت ببريد @};- @};- @};-
ممنونم كه داستان را خوانديد و با حضورتان مشوق من براي ادامه داستان شديد ، اميدوارم كه كاري مناسب نگاه بزرگ شما داشته باشم .
سپاس بيكران
بهترين اوقات و لحظاتي لبريز از شادي و تندرستي برايتان مسئلت دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 15:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام آنا جوووونم :)
به به چه روز یه امروز
خب اول کدومشو بهتون تبریک بگم ..
ولادت قهرمان فصاحت و بلاغت و مظهر مهربانی و عطوفت
عقیله بنی هاشم، زینب کبری (س) رو بهتون تبریک میگم :)
پرستاری، روح زلال محبت است در کالبد دل سوزان پاک دل
روز پرستار رو هم بهتون تبریک میگم
کلی ذوق کردم وقتی فهمیدم شما پرستار بودید :)
چی از این بهتر فردا هم ک روز تولدتون هست
تولدتون مبارک پیشاپیش ..ان شا الله در پناه خدا و زیر سایه آقا صاحب الزمان همیشه شاد و سربلند و پیروز همراه با عمر با عزت در کنار خانواده روزگار خوشی رو سپری کنید
گلهای بهشت سایبانت/ یک دسته ستاره ارمغانت
یک باغ پراز گلهای یاس /تقدیم به قلب مهربانت
تولدتون مبارک ... بوس بوس بوس ...یه عالمه گل :)
آنا جونم داستانتون رو خوندم... خیلی خوب بود مثل همیشه .. طرفدار پرو پاقرص داستان ها تون هستم .. منتظر ادامه اش می مونم ..چون میدونم ک داستان جالب و خوب و پرکششی پیش رو دارم :)

دم قلمتون همیشه گرمِ گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 21:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس خانم نازنين :* :*
حضورتان چون آهنگ هستي بر خانه قلبم طنين افكند
و مرا از شادي لبريز كرد توان توصيف ندارم
محبت شما عزيز دلم را
من نيز به نوبه خودم ولادت بانوي رشيده و عقيله حضرت زينب (س) به شما نازنين تبريك مي گويم و اميدوارم كه به دست تواناي ايشان برآورده شدن آرزوهايتان را هديه بگيريد ان شالله
طبق معمول هميشه با حضورتان شوري ديگر انداختيد و قلب دوستانتان را مسرور
متشكرم و سپاسگزارم به خاطر لطف و محبت بي شائبه شما مهربانم
در پناه حضرت دوست شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 00:29

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

نواخت و شیرینی کلامتون آدم رو علاقمند بخوندن بقیه داستان میکنه

من همیشه منتظر یک چیز بزرگ مثل نتیجه ی بزرگ یا یک بیخودی بزرگ نیستم توی همه جملهها دنبال با خودی یا بیخودی یا ترکیبی ازین دو تا میگردم

فعلا بیان جالب بود کسی باین موی بلند و قیچی فکر نکرده بود حال آنکه معولا اتفاق میفته

وزندگی و یک دید دیگر چیزی که منتظرم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 10:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بي شك لطف شما شامل حال من شده است سپاسگزارم
سكوت از هزار و يك سئوال
لبريز است
نه صدايي
نه سايه اي
و نه حركت برگ درختي
فقط سكوت بي انتها
طبق معمول هميشه حضورتان مايه مباهات شد و افزايش انگيزه .
ممنونم كه هستيد
برايتان اوقات خوب و خوشي همراه با تندرستي آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 11:09

درود بر شما بانو بادره گرامی
مثل همیشه خوب و عالی@};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه داستان را مهرانه نگاه كرديد
برايتان اوقات بسيار خوب و خوشي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مانی مزدک کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 13:35

نمایش مشخصات مانی مزدک سلام خیلی خوب بود@};-


@مانی مزدک توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 15:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي مزدك گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين وقتي كه براي خوانش داستان گذاشتيد متشكرم
لحظات شادي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 14:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آنای گرامی
هيجان داستان ستودنيست.
روز پرستار بر شما مبارك.(ديروز)
موفق باشيد.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مسافر شب جناب آقاي جعفري عزيز
از حضورتان ممنونم
نگاه تان همچنان مشوق و سينرژي من هست متشكرم
بابت همراهي تان خوشحالم
لحظات شاد و لبريز سعادت تجربه كنيد ان شاالله @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 15:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) و همچنين ميلاد حضرت زينب (س) بر شما هم مبارك باشد و اميدوارم خواسته هاي قلبي تان برآورده به خير شود
ان شاالله @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 22:38

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن تولد تولد تولدت مبارررررررررک:*
ایشالا همیشه سالم و شاد باشید...و غرق در آرزوهای برآورده شده:x :x :x :x :x :x :x :x
دوستون دارم:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 00:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) نغمه ات درياست و
خنده ات خورشيد
برفي سپيد هستي
پاك و بي لكه
گر بخندي
به خنده ات پيچم .
ممنونم دختر سرشار از عاطفه ام
روزگارانت خوش و خرم و لبريز سعادت عزيزم @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 01:08

سلام آنای عزیز
فصل سه به زیبایی آغاز کردید و البته بابت منسجم و یکدست بودن نوشته شما تبریک می گم
عالی عالی عالی
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 09:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دوشيزه متين بانو دختر نازنينم
از حضورتان ممنونم
حضور شما هميشه مسرورم مي كند و نگاهتان انگيزه ام مي دهد ممنونم كه در كنار داستان هاي من هستيد آنها همگي تقديم وجود بي مثال شما باد :* :*
خوشحالم كه موردتوجه تان واقع شد
برايتان ايامي سرشاز از سعادت وشادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 18:46

سلام بانو جان
روز پرستار تموم شده. ولی منم به نوبه خودم تبریک میگم.
@};- @};-
داستانتون هم عالی بود و پرکشش، مثل همیشه...
قلمتون پایدار@};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 20:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم ني ريزي عزيز و نازنين
از حضورتان ممنونم
و همچنين از لطفي كه مبذول داشته ايد خواهش مي كنم
منم از خداوند مي خواهم به دست تواناي حضرت زينب(س) آرزوهايتان را برآورده بكند ان شالله آمين
از اينكه داستان را همراهي كرديد و آن را با نگاه زيبايتان خوانديد متشكرم
اوقات و لحظات سعادت آفريني را تجربه كنيد @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :x :*


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:46

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر آنای عزیزم
واااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییی بانو چه کردین شماااااااااااااااااااااااااااااا
عااااااااااااااااالی بود
خدایی یه لحظه موندم گفتمواااییی قتل:s:-s :( ولی بانو ب زیبایی داستان رو پیش بردین!
یکد از قشنگترین قسمتایی بودش ک از داستانتون خوندم!
هوااااااااااااااااااتا سپاس ک مینویسین اتفاقا داستان دیروزتون رو ک خوندم خواستم بنویسم کی داستان بلند مینویسین اومدم پایین دیدم بله! بلند ک هست هیچی ادامه ی دختر من هستش ععاااااااااااااااااااالی بود هواااااااااااااااارتا سپاس ک اجازه میدین نوشته هاتون رو بخونم
میبوسمتو ن هوااااااااارتا
مجددا تولدتون هزاران بار همایون !


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر دخترم شيداي نازنينم:* :*
از حضور شادي آفرين تان ممنونم عزيزم
اگر داستاني قشنگ نوشته مي شود بي شك خواننده قشنگي دارد اگر مردي در زندگي موفق است بي شك زن موفقي او را به تلاش وا مي دارد :) =)) عجب تشبيهي كردم شيدا جان =)) خودم هم نمي دانم چطور به فكرم رسيد =))
از شوخي بگذريم تو اين دوسه روزي كه نبوديد جاي خالي تون حسابي احساس مي شد و من در همه داستان ها دنبالتون مي گشتم ، اميدوارم هميشه باشيد شاد و شاداب .و شادي ها را به همه هديه كنيد
ممنونم كه داستان را خوانديد و زيبا ديديد
برايتان سعادت و موفقيت در تمامي مراحل زندگي را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 18:45

نمایش مشخصات شيدا سهرابى قوربونتون برم آنایِ عزیز!
باعث افتخارم هستش ک در خاطر بزرگ و گرانقدر شما حتی بقد ثانیه ایی گذار بودم!
این روزا اونقد از هر وری تو این سایت دارم میخورم ولی الان بخودم میبالم ک در ذهن شیر زنی مهربان چون شما هستم!
تا جایی ک بتونم و در توانم باشه همیشه شماو داستانایِ زیباتون بی تردید از دستم در نمیره و درس یاد میگیرم!
دوستون دارم


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) من هم دوست تون دارم عزيزم
اميدوارم خداوند پشت و پناهتان باشد نازنين
@};- @};- @};- :*
@};- @};- :x
@};- :*
:x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.