وفاي گوسفندان

در دل شب سه دزد با وانت پيکان خود به روستايي وارد شدند و سراغ خانه ي پيرمرد پيرزن تنهايي رفتند که چند روز قبل نشان کرده بودند، از ديوار خانه بالا رفتند و از بيست ميش و بره هشت تا جدا کردند، بار وانت زدند و بردند، از خاکي به جاده ي آسفالت، و بيست کيلومتر دورتر دوباره به خاکي زدند و به روستايي رها افتاده پيچيدند، گوسفندها را در خانه خرابه اي که آب و علف از پيش فراهم کرده بودند جا کردند و خود به شهر آمدند تا روز بياسايند و شب دوباره به آغول ديگري بزنند. مي خواستند چهل پنجاه تا گوسفند گرد کنند، همه را بار خاوري بزنند و به اطراف شيراز ببرند به فروش. دو تن از دوستان آن دزدان که بو برده بودند از نقشه ي آنها روز دوم نيساني آوردند، پانزده گوسفند درون خرابه را در خلوت روز سوار نيسان کردند و بردند، مشتري شان خود مزرعه اي داشت چند کيلومتر آنسوتر، گوسفندها را به نصف قيمت به او دادند، او کارش همين بود؛ چند قصاب آشنا داشت در شهر، گوسفندها را به قيمت ارزان رد مي کرد به آنها. پيرمرد با موتورش چند روز در شهر هر صبح به همه ي قصابي ها سر مي زد پي کله پاچه، تا روزي کله ي يکي از گوسفندان خود را در يک قصابي شناخت؛ در شاخ راست هر گوسفندش ميخ ريزي به نشانه فرو کرده بود، کله پاچه را خريد وهيچ نگفت و شکايت به پليس برد، پليس پس از دو روز گشت و گريز هر شش دزد را گرفت، پيرمرد با وانتي رفت در آغول آخري؛ سه ميش مانده بود و دو بره از او، گوسفندهايش را جدا کرد و سوار وانت نمود، گوسفندها در عالم خود به آرامي سرگرم نشخوار کردن بودند، پيرمرد دراتاق وانت را که مي بست رو به آنها کرد و گفت: «هي بي صاب شده ها، کارد بخوره تو او شکمتون، چطو راحت هر کي اومد سينه شدين و رفتين؟ ها؟ نيمه شب يه بع بعي، سر و صدايي، چطور راحت پشت کردين به خونه ي خودتون و رفتين؟ مال بي وفا که ميگن راستي که شمايين.» گوسفندان همچنان نشخوارکنان، با لبخند خيره به پيرمرد مي نگريستند و با زبان بي زباني مي گفتند: «پيش هر که باشيم يا شيرمون رو مي دوشين يا سر وقتش سرمون را مي برين و گوشتمون رو مي فروشين، چرا بايد خودمون رو ناراحت کنيم که به آغول کي هستيم؟»
به هر طويله که باشيم ما خريم و باربردار
علف به آخورمان!، با سوار چيست ما را کار

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/12/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (23/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (25/12/1396),ابوالفضل مولوی (26/12/1396),هاجر مولوى (29/12/1396),همراز محمدی (8/1/1397),مجتبی صمدیار (16/1/1397),ماریا-لشکری (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 اسفند 1396 - 02:00

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی perfect
:x
آخرش رو خیلی پسندیدم.
عالی...


@ابوالفضل مولوی توسط داوود فرخ زاديان Members  ارسال در دوشنبه 28 اسفند 1396 - 12:35

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام بر شما جناب مولوي و سپاس از توجه و لطف شما.
پيروز و بهروز باشيد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.