باد بيجا

دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد و دستشان آزاد، کانال را مي چرخاندند شبکه دو و مي نشستند پاي تلويزيون که ببينند اين هفته «اوشين» چي مي شود، چه کار مي کند، و تصميمش چه خواهد بود، شاد مي شدند از شادي هايش و گريه مي کردند با غصه هايش، اما شنبه شبها براي برخي شور و هيجانش بسيار بيشتر از پيگيري داستان زندگي اوشين بود.
فرشته کتاب زيست شناسي در دستش مي آيد توي هال و مي گويد «چه قد سخته اين زيست سوم!»، کسي نگاهش هم نمي کند، همه سرشان توي سريال است، يواش در هال به راه پله را باز مي کند مي رود آن سوي در و باز يواش در را مي بندد، لحظه اي پشت در مي ايستد، صداي تپش قلبش را به خوبي مي شنود، دو دستي زيست را فشار مي دهد روي سينه هايش تا شايد آرام تر بشود دلش، بعد پله ها را آرام آرام مي رود بالا و از در خرپشته مي رود پشت بام. نيمه هاي فيلم باد شديدي خانه آقاي بهارنسيم را در هم مي نوردد؛ صداي ريختن ظرف ها از توي حياط مي آيد و چند لحظه بعد صفحه تلويزيون خط خطي وبرفکي مي شود. «چه باد بيجايي، تو هم با اين آنتن بستنت، زود برو پشت بوم درستش کن بهروز، نمي بيني شبکه يک هم قطعه»، «چشم خانم تاناکورا!»، آقا بهروز گرم کن ورزشي اش را مي پوشد و با سرعت مي رود پشت بام. فرشته و بهرام تکيه به ديوار خرپشته دارند دل مي دهند و قلوه مي گيرند. فرشته با ديدن پدر از جا مي پرد و مي گويد «داشتيم زيست رو با هم مي خونديم»، «س س لام آقا بهروز»، «سلام و زهرمار پسره الدنگ» و هنوز جمله اش تمام نشده گوش بهرام را مي گيرد و يک اردنگي محکم مي زند زيرش، بهرام هم در حاليکه با دستش جاي لگد را مي خاراند مي دود و از در خرپشته خانه اشان خودش را گم مي کند و پشت سرش را هم نگاه نمي کند. آقاي بهارنسيم برمي گردد با نگاهي خشمناک رو مي کند به دخترش و مي گويد «برو گمشو پايين، زيست ت رو نيست مي کنم شبي!، درس ميخوني اينجوري هان؟»، مريم خانم از پاي پله ها داد مي زند «چي شد اين آنتن؟ زود باش، تموم شد فيلم که!»، آقا بهروز هم داد مي زند «خيله خوب!، الان درستش مي کنم» و نگاهي به فرشته که هنوز آن بالاست مي اندازد و طوري که صدايش پايين نرسد مي گويد «دختر خانومتون هم اين بالا سريال دارند خانوم خبر نداريد!».
سال ها بعد هر وقت بهرام پدر خانمش آقاي بهارنسيم را مي بيند بي اختيار دستش را مي کشد روي کپل راستش و ياد آن شب و آن باد بيجا و آن لگد خورده به بدجا مي افتد، لبخندي مي زند و پيش خودش زمزمه مي کند «باد زد و آنتن کج شد - لگد به زير من شد، لعنت به باد بيجا - بدجوري کرديم رسوا»

اين خيال کردي که بام خلوتگه است
چون سر مردم درون جعبه است؟
خوب اگر پيش و پسان پاييده اي
باد و باران را تو آيا ديده اي؟
بس فراوان فکر و حيلت کرده اند
نقشه ها و طرح ها پي چيده اند
گه يکي زنبور بس، نيشي زند
ناو جنگي را کف دريا کند
خفته اي را پشه گاهي مي زند
جان او از نيش ماري مي خرد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (5/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/9/1396),فاطمه گودرزی (6/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.