«65 لام»

بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه. اگه اين داستان برا من با اين اخلاق سگي و اين ميل گريز از کوره اي که دارم رخ نداده بود شک ندارم پس از باز شدن جبهه ي سنگين ازدواج روبروم و چندين برابر شدن فشار زندگي يا جنازه ام سر ديگري رو برده بود بالاي دار يا سر خودم به خاطر جنازه اي يکي ديگه رفته بود اون بالا. دومين سالگرد ماه عسلمون تابستون رفتيم طرف کردستان و همدان من و مهتاب، يک هفته ي طول کشيد، تو راه برگشت ظهر بين همدان و ملاير دنبال يه سايه ي خنک مي گشتيم بغل راه براي چاي و ناهار و کمي استراحت. نزديک هاي ملاير جاده از ميون باغ هاي انگور مي گذشت، سرعت رو کم کردم چشمم روشن شد به يه پارس «65 ل» زير سايه چند تا سپيدار، خوشحال از ديدن يه همشهري دور زدم، خانمي روي پيک نيک داشت غذا گرم مي کرد و دختر و پسر خردسالي سرگرم آب بازي بودند کنار جو. ماشين رو کنار ماشين هم پلاکي پارک کردم، مهتاب پايين شد و سر صحبت رو باز کرد من هم رفتم حصير و روفرشي را از صندوق عقب برداشتم. سلام و حال احوالي کردم و به کمک مهتاب کمي اينورتر از اونا جا رو پهن کردم. خانم همشهري گفت «آقام رفته دوغ محلي بگيره از اين دکه اين پايين تر، مياد الان». پيک نيک رو آوردم روشن کردم و مهتاب قابلمه عدسپلو را گذاشت روش. جاي دکه رو پرسيدم و رفتم ماست بگيرم بخوريم با عدس پلو. تو راه مرد دوغ بدستي رو مي بينم. همون اول حدس زدم بايد همون همشهري باشه، لهجمو غليظ کردم و با لبخند گفتم «سِلام، خدا قوت، ببخشيد اَ کُجه دوغ گرفتين؟». گفت «سلام، همين پشت درختا» و لبخندي زد و رفت. يک لحظه انگار برق زد وسط سرم، در جا وايسادم، صحنه پارسال يادم اومد تو صف نونوايي. ظهر تابستون بود و تنور آخر، دست به يقه شديم، جدايمون کردن، همينطور که دستامو دو نفر گرفته بودند لگدي پروندم خورد زير نشيمنگاهش، اونم برگشت خودشو آزاد کرد و يه لگد پروند خورد اونجايي که نمي بايست بخوره، نفسم بند اومد يه لحظه، نشستم روي زمين و شروع کردم به داد و بيداد. دوازده تا نون مي خواست مي گفت مهمون اومده بهش ظهري، من هم مهمون داشتم، باجناقم، پنج تا نون مي خواستم، ده تا نون گرفت، همه نون گرفتند و رفتند، سه تا نون هم به من رسيد. به دکه رسيدم يه ظرف ماست گرفتم، دلم نمي خواست برگردم، روم نمي شد، شماره مهتاب رو گرفتم، قطعش کردم، «چطور بهش بگم جمع کن همه چيز رو بيا اين طرف». «ببخشيد مشکلي پيش اومده؟» پيرمرد فروشنده پرسيد. گفتم «نه، ممنون» و راه افتادم يواش يواش، «کاش تا من برسم ناهارشون رو بخورن و برن». وقتي رسيدم نشسته بودند دور سفره و داشتند ناهار مي خوردند. خودمو نباختم گفتم «سلام همشهري، ببخشيد مزاحم که نيستيم». «سلام، نه خواهش مي کنم، بفرماييد». ظاهرا يا نشناخته بود يا اون هم به روي خودش نياورده بود. «نوش جان شما بفرماييد». «ممنون نوش جان». سفره رو انداخته بود مهتاب و منتظر من بود. نفهميدم چي خوردم، همش فکر مي کردم زيرچشمي داره به من نگاه مي کنه و ته دلش داره مي خنده به حال من. «نون تازه سر سفره نبود چي مي شد اون روز ظهر مهتاب خانوم؟!» پيش خودم گفتم. ناهار رو که خورديم خانمها با هم رفتند سر آب تا ظرفا رو بشورند. بچه ها هم رفتند دوباره پي آب بازي. مرد همشهري هم سرش رو گذاشت رو بالشت گفت «ببخشيد همشهري، يه چرتي بزنم، ده دوازده ساعتي راه هست تا شهربابک به گمونم»، منم که سرم تو صندوق عقب بود مثلا داشتم وسيلا رو جا مي دادم سرم رو آوردم بيرون و گفتم «راحت باشين، ها فک کنم دوازده ساعتي راه باشه». مطمئن شدم که منو شناخته، «مي خواد بخوابه که من بيشتر از اين خجالت نکشم». مهتاب که اومد ظرفا رو بذاره صندوق عقب گفتم بهش اين همون ياروئيه که پارسال تو صف نونوايي سر نون با هم دعوامون شد. «خدا ذليلش کنه باور کن بچه دار نشدنمون به خاطر همون لگد اين مردکه ي خره»، داشت مهتاب صداش رو بلند و بلندتر مي کرد که نشوندمش تو ماشين، خانم همشهري هنوز سر جوي آب بود با بچه هاش، بي خيال حصير و روفرشي شدم، نشستم پشت ماشين وگازش رو گرفتم رو به شهربابک.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (25/8/1396),مجتبی صمدیار (25/8/1396),شايسته دولتخواه (26/8/1396),ارمین (26/8/1396),داوود فرخ زاديان (29/8/1396),پریناز.ک (30/8/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (2/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.