درخت سنجد من

روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه. بيرون روستا بالاي تپه با بچه هاي ديگر قرار داشتيم همه که جمع مي شديم راه مي افتاديم به سوي ده پايين، هفت هشت ده نفري مي شديم هر سال کم و بيش، دختر و پسر. برگشت از مدرسه هم همه با هم بوديم، راه دراز را به بازي و گشت و گريز کوتاه مي کرديم تا مي رسيديم سر تپه بيرون ده و از آنجا هر يک راه ميان بري داشتيم به سوي خانه مان، از هم که جدا مي شديم تازه مي فهميديم چقدر خسته ايم، روز از نيمه گذشته و چه اندازه گرسنه ايم. در راه من تا خانه درخت سنجد بزرگي بود درست کنار آببند سر چهار راهي که دو کوچه باغ با باغ هاي انگور در دو سو در آن جا به هم مي رسيدند. از همان روز نخست که از مدرسه برگشتم درخت سنجد شد دوست و يار من، تنه اي کلفت با شکافي در ميان، برگ هاي سبز نقره اي و دانه هاي سنجد تازه رسيده و قرمز، کيفم را آويزان مي کردم به تنه اش و از شاخه هاي سنگين و آويزانش چند تايي سنجد مي چيدم، روي يکي از ريشه هايش که از خاک کمي زده بود بيرون مي نشستم و همين جور که سنجدهايش را مي خوردم، از توي کيفم کتاب هايم را در مي آوردم؛ صفحه اي مشق مي نوشتم، يا درس هاي آن روزم را برايش مي خواندم و توضيح مي دادم، و يا حتي عکس هاي کتاب ها را نشانش مي دادم. خستگي ام که پيش او در مي رفت دستي به تنه اش مي کشيدم از او خداحافظي مي کردم و مي رفتم خانه. او مهربان بود و سخاوتمند، از اول مهر تا اوايل دي سنجد داشت، برگهايش هم که پاک مي ريخت دانه هاي خوراکيش را براي من روي اين شاخه و آن شاخه اش نگه مي داشت، از نيمه هاي پاييز به آن طرف چوب بلندي را در سوراخ تنه اش پنهان مي کردم و به کمک آن دانه هايي که بر شاخه هاي بالايي بودند مي چيدم. زمستان با آنکه هيچ نداشت، نه برگي و و نه ميوه اي و در خواب زمستاني بود من اما هر ظهر پيشش مي نشستم و درسها يم را با صداي بلند برايش مي خواندم و منتظر مي ماندم تا پايان اسفند که باد بهاري او را از خواب بيدار مي کرد و کم کم برگ مي کرد و شاخه هايش تر و تا زه مي شدند. تعطيلات نوروزي هم من هر روز کتاب به دست پيش او مي رفتم و درس هايم را آنجا مي خواندم و تکاليف عيدم را پيش او انجام مي دادم. ارديبهشت که سنجدها شکوفه مي کنند صحرا پر مي شود از بوي دل انگيز شکوفه هاي سنجد، دوست من هم سراسر شکوفه مي زد، هزاران هزار، شکوفه هايي کوچک با گلهايي زرد و بويي سرمست کننده، با اينکه هر ظهر پيشش مي ماندم و برايش کتاب هايم را مي خواندم اما پيدا بود که در عالم ديگري است؛ پر شور و غوغا، و حواسش به من نيست، موسيقي وزوز زنبورها را به شعرهاي کتاب من ترجيح مي دهد و بوسه هاي خرطومي و نوازش پاهاي پرزي آنها را بيشتر از ناز و نوازش من مي خواهد، اما من آزرده نمي شدم چون مي دانستم تمام اينها براي اين است که در پاييز ميوه هاي بيشتر و بهتري بدهد. تابستان ها هم من او را از ياد نمي بردم و گهگاهي پيشش مي رفتم؛ کتاب داستان مي بردم، زير سايه اش مي نشستم و برايش مي خواندم، گاه روي ماسه هاي خنک کف جوي در زير سايه اش دراز مي کشيدم و در سايه روشن رقص برگهايش گوش به لالايي نرم آنها مي سپردم و در آرامشي شگفت به خواب مي رفتم. خوب و خوش بود روزگار تا اينکه زمستان سال چهارم دبستان يک روز ابرهاي سياه آسمان را فراگرفتند و آسمان غُرُنبِه پشت آسمان غرنبه، از مدرسه که بيرون شديم باران بند آمده بود و آسمان صاف شده بود. آن روز ظهر همين که به درختم رسيدم و او را ديدم که سوخته و از ميان دو نيم شده نفسم بند آمد، اشک چشمانم را گرفت و تا خانه گريه کنان دويدم. مي دانستم که کار رعد و برق است، درسش را همين دو هفته پيش از کتاب علوم برايش خوانده بودم. در خانه مادر هر چه پرسيد: «با بچه ها دعوا کردي؟ تو مدرسه چيزي بهت گفتند؟ چه مرگته آخه؟»، من هق هق مي کردم و نمي گفتم چي شده، تا اينکه خواهر کوچکترم هم زد زير گريه از گريه ي من، و من راستش را گفتم: «درختم، درخت سنجدم!».
پدر که ظهر آمد مادر همه چيز را سر ناهار برايش تعريف کرد، پدر اول نگاهي به من کرد و خنديد اما همين که ناراحتي من را ديد گفت: «ناهارتو بخور مي ريم با هم نگاش مي کنيم». ناهار را که خورديم راه افتاديم مادر و خواهرم هم آمدند. ما که رسيديم دور درخت شلوغ بود، درخت سنجد درست از وسط دو نيم شده بود و هر نيمه رو ديوار باغي نيمبند افتاده بود، ريشه هايش هم سوخته و ترکيده بودند. يکي گفت: «بدجور برق آسمون زده بهش، درخت کامل از بين رفته»، پدر همين جور که با دست ريشه هاي سوخته و ترکيده را وارسي مي کرد گفت: «شايد ريشه اي سالم مونده باشه ازش و بهار پاجوش بزنه از اونجا»، يکي ديگر گفت: «حيف درخت به اين بزرگي، هر سال کلي سنجد مي کرد». من با کنجکاوي به صحبت هاي بزرگترها گوش مي دادم و در دلم دعا مي کردم که اي کاش دوباره دوست نازنينم سبز شود. يکي گفت: «راه رو بسته بايد زودتر تکه تکه اش کنيم و جمعش کنيم از تو راه، اره دارم من همرام»، يکي دو نفر ديگر هم رفتند که از خانه اره بياورند. اره که بر شاخه هاي سنجد رفت ناخودآگاه اشک در چشمان من حلقه زد، پدر دستم را گرفت، کشيد و گفت: «بيا بريم» و توي راه مرا دلداري داد که نگران نباشم چراکه سنجد درخت قوي و سخت جاني است و حتما از ريشه دوباره پاجوش مي زند و سبز مي شود. دو هفته بعد از درخت من هيچ نمانده بود شاخه ها يش را بريده بودند و تنه اش را تکه تکه کرده بودند و چوب هايش را براي هيزم برده بودند خانه. من اما هر روز ظهر روي آنچه از تنه اش در خاک مانده بود مي نشستم، نوازشش مي کردم و درس هايم را همچون پيش برايش مي خواندم به اين اميد که بهار از ريشه هايش سر مي زند و دوباره متولد مي شود. بهار آمد و فروردين رو به پايان بود و من ديگر نااميد شده بودم که سنجد دوباره زنده شود، تا اينکه خوب يادم هست ظهر پنج شنبه اي بود، با نااميدي چون هر روز زير و روي ريشه ها و دور و بر تنه را وارسي مي کردم که چشمم برق زد به ديدن دو جوانه ي تازه؛ همچون نوزادي که اول صبح با خنده و خميازه از خواب بيدار مي شود سر خود را از زير تنه داده بودند بيرون خميازه مي کشيدند و به من لبخند مي زدند، تا خانه دويدم، کيفم را گذاشتم خانه و دوباره با خواهرم دويديم تا پيش درخت تا جوانه ها را نشانش بدهم. چند روز بعد چندين جوانه ديگر هم سر از خاک بيرون زدند. در پايان تابستان از جوانه هايي که روييده بودند هفت تا ماندند و هر کدام قدشان شده بود دو سه برابر قد من. پدر گفت بايد دو سالي صبر کنيم هر کدام از پاجوش ها بزرگتر بود آن را جا مي گذاريم و بقيه را مي بُريم تا درخت زودتر بزرگ شود و جان بگيرد. سال بعد خواهرم هم کلاس اول مي رفت و همراه من بود و هر روز در برگشت از مدرسه با هم پيش درخت مي نشستيم؛ خواهرم صفحه اي مشق مي نوشت و من کتاب هايم را مي خواندم. و اين داستان ادامه داشت تا من براي دبيرستان به شهر آمدم، سپس دانشگاه و کار و زن و بچه و گرفتاري. هم اکنون چهل سال از رويش دوباره سنجد مي گذرد، بزرگ شده است با تنه اي به تنومندي و اندازه ي همان تنه ي پيشين. هر گاه که به روستايمان پيش پدر و مادرم مي آيم سري هم به او مي زنم، به زيارتش مي روم؛ نوازشش مي کنم، از سنجدهايش مي چينم و مي خورم، و زير سايه اش مي نشينم و مي روم در روزگاران خوش کودکي. هنوز که هنوز است ياد دوران دبستان و آن مهر و محبتي که ميان ما بود چنان شيرين است که روح و ذهنم را در اين گرفتاري هاي ميانسالي و در اين آشوب زندگي ماشيني و شهري آرامش مي دهد. آرزويم اين است که هرگاه مرگم رسيد و اين تن انساني ام زمين افتاد، من را بياورند و در پاي او خاک کنند که بتوانم براي هميشه به او بپيوندم، حل شوم در شاخ و برگ و ميوه و تنه اش، يکي شوم با او، يکي شويم در هم.

براي پدرم که تلاش و درستي و پاکي آموخت مرا.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری , ک جعفری ,مینا رسولی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (8/7/1397), ک جعفری (11/7/1397),مجتبی صمدیار (11/7/1397),مبینا صادقی (11/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),مهشید سلیمی نبی (14/7/1397),مبینا صادقی (29/7/1397),

نقطه نظرات

نام: شایسته   ارسال در شنبه 7 مهر 1397 - 22:25

درود بیکران زیبانوشتید و طولانی به بلندای چهل سال .
لذت بردم و موفق باشید@};-


@شایسته توسط داوود فرخ زاديان Members  ارسال در یکشنبه 8 مهر 1397 - 12:01

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام و درود
ممنون از لطف و توجه شما
پيروز باشيد


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 20:10

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود .خیلی عالی بود .خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط داوود فرخ زاديان Members  ارسال در چهار شنبه 18 مهر 1397 - 07:08

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام و درود
ممنون جناب اکبري. پيروز و بهروز باشيد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.