پروانه آبی



اولین باری که پا توی این جهان گذاشتم یک پروانه بودم، با بال¬های آبی رنگ و خال¬های سیاه. هیچوقت نمی¬توانستم خودم را خوب توی سطح آینه¬ای آب ببینم. برخلاف دیگر حشرات اصلا استعداد روی آب ماندن را نداشتم. سه ثانیه، فقط همین قدر می¬توانستم روی سطح آب بمانم. ولی خب خیلی هم بد نبود. اگر به اندازه کافی باهوش بودم می¬توانستم بیشتر از این¬ها دوام بیاورم. می¬توانستم منظره¬هایی را ببینم که فقط موجودات پرنده¬ای مثل من شانس دیدنشان را داشتند. هرچند من ضعیفتر و ظریفتر از آن بودم که بخواهم رویایی به بزرگی رویاهای یک شاهین داشته باشم اما خب توی هر دره¬ی باشکوهی، درست آن بالا بالاها باید یک بوته¬ی گل پیدا بشود که هم گل¬هایش خوشبو باشند و هم منظره¬ی وسیعی از جهان را در بر گرفته باشد. رویای بزرگی بود. برای بال¬های نازک من، این همه مسافت را پرواز کردن یک معنی بیشتر نداشت؛ مرگ!
اولین باری که مرگ را تجربه کردم، به نظرم یک سیاهی خالص بود. مثل دستی بود که یک دفعه از جایی نامشخص پیدا ¬شد و من را توی مشتش ¬گرفت. سریعترین و بی¬امانترین حرکت دنیا... از آن متنفر بودم. چون درست زمانی فرا رسید که من مسیر زیادی تا قله نداشتم. ماه¬ها بال زده بودم تا به آن ارتفاع رسیده بودم.
چیزی که بعد از آن رخ داد شبیه یک وهم بود. شبیه بیدار شدن از یک خواب طولانی بعد از زمستانی سرد. به خودم که آمدم دیدم دارم جوانه می¬زنم. برگ¬هایم به کوچکی یک عدس و به تازگی و طراوت شبنم صبحگاهی توی خودشان جمع شده بودند. از دیدنشان شوکه شدم. آن موجودات کوچک ریز که توی خودشان مچاله شده بودند و با این¬که جزئی از من بودند اما می¬توانستم آن¬ها را ببینم، بدون احتیاج به هیچ چاله¬ی آبی! تماشای آن¬ها برایم لذت بخش¬ترین کار دنیا بود. هر روز که می¬گذشت بزرگتر و تیره¬تر می¬شدند. خیلی دوستشان داشتم ولی حیف که نمی¬توانستم دور خودمان یک حصار بسازم و آن ¬طور که دلم می¬خواست مراقبشان باشم. اما می¬توانستم بالا بروم. همزمان که تنومندتر می¬شدم بالاتر هم می¬رفتم، ولی کافی نبود. باید انقدر قد می¬کشیدم که دست هیچکس به برگ¬هایم نرسد. خورشید را نشانه گرفته بودم. می¬خواستم تا نزدیکی¬های خورشید بالا بروم. اما خب نمی¬دانستم هر چه تنومندتر باشم، هر چه بیشتر قد بکشم، احتمال افتادنم بیشتر است.
دومین باری که با آن مواجه شدم، به اندازه بار اول غافلگیرکننده نبود. یک نیمروز طول کشید تا ضربات تیشه تکه تکه وجودم را بشکنند و به انتها برسند. مرگ خوبی نبود. اما حداقل فرصت داد که یک دل سیر برگ¬هایم را تماشا کنم، تک تک آن¬ها را... قبل از آن سیاهی رنگ باخته، آن¬ها آخرین چیزی بودند که دیدم. دلبستگی که سالیان سال دوام آورده بود، فقط توی یک نیمروز تمام شد.
بار سوم مدت¬ها طول کشید تا بدانم چه هستم. همه جا بودم و به هیچ کجا تعلق نداشتم. خودم را نمی¬دیدم اما هر بار که جایی کمی آرام می¬گرفتم می¬توانستم تمام جهان را در خود منعکس کنم. من آب بودم. نرم، زلال، خنک و همیشه جاری. سفر بی¬پایانم از لحظه¬ی تولدم شروع شده بود و این بار دیگر گمان نمی¬کردم که پایانی برای آن وجود داشته باشد. توی مسیری که نمی¬دانستم به کجا می¬رسد پیش می¬رفتم و گاهی حتی خودم هم از این همه سرعت متعجب می¬شدم. هیچ مانعی سر راهم نبود. هیچ دشمنی به وجودم طمع نمی-کرد. همه به چشم یک نیروی مقدس نگاهم می¬کردند. کمتر موجودی از دیدنم لذت نمی¬برد. کمتر پدیده¬ای من را دوست نداشت. اما اشتباه بود که فکر می¬کردم دیگر مزه¬ی مرگ را نمی¬چشم. اشتباه بود که فکر می-کردم ابدی شدم و قدرتی که دارم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. مرگ سومم به آرامی رخ داد. توی یک مرداب گیر افتادم. کم کم بدبو و بدرنگ شدم. تا جایی که مشتاق مرگ شدم. دوست نداشتم توی آن وضعیت بمانم. آرزو می¬کردم کاش مثل مرگ اولم یک دفعه رخ می¬داد و خلاصم می¬کرد. اما این بار حتی چند هفته¬ طول کشید. من ذره ذره کم شدم تا این¬که به کل محو شدم. این بار دیگر هیچ سیاهی وجود نداشت. فقط نور تیز خورشید بود که همه جا را روشن کرده بود.
بعد از بار سوم انتظار نداشتم باز هم به دنیا بیایم اما این بار جسورترین موجود روی زمین بودم. یک قوچ کوهی که روی بلندترین و مرتفعترین صخره دنیا خانه داشت. از لحظه¬ای که به دنیا آمده بودم هیچ ترسی توی وجودم نبود. روی باریکترین صخره¬ها در وحشتانکترین ارتفاعات هم می¬توانستم یورتمه بروم. آن بالا همه چیز عالی بود. منظره¬ای که زیر پایم بود، خورشیدی که حالا خیلی هم با آن فاصله نداشتم، نسیمی که می-وزید و موهای بلند و پرپشتم را نوازش می¬داد، همه زندگی ایده¬آلی بود. نه آن¬قدر بزرگ بودم که نتوانم از جایم تکان بخورم و نه آن¬قدر کوچک بودم که بادهای پرقدرت شرقی مرا با خودشان ببرند. توی اوج بودم و هیچ ترسی از مرگ نداشتم. زندگی آزادانه¬ای بود. هر چند بعد از چهار بار دیگر به این نتیجه رسیده بودم که هیچ زندگی چه آزادانه چه غیر آزادانه ابدی نیست. مرگ چهارمم نه تنها درد نداشت که لذت بخش هم بود. برای منی که همیشه رو به جریان تندترین بادها می¬ایستادم و جسارت نادیده گرفتنشان توی خونم قل می¬زد، شبیه یک جور رهایی بود، یک سقوط لذت بخش.
دفعه¬ی پنجم می¬دانستم که دوباره به دنیا خواهم آمد، اما ماهیتم را اصلا دوست نداشتم. فقط باعث ویرانی بودم. نیروی دیوانه¬ای که حتی خودش هم نمی¬دانست چرا هر چه بر سر راهش قرار بگیرد را از بین می¬برد. من طوفان بودم. وجودم سراسر خشمی بی¬دلیل بود. همیشه باعث رعب و وحشت بودم. عمر طولانی نداشتم. حتی تولد آن چنان مشخصی هم نداشتم. یک دفعه سربرآوردم و دیدم که نابودگری عظیمم. پیش می¬روم و ویران می¬کنم، یک قدرت دیوانه. خودم را دوست نداشتم. اما نه چاره¬ای بود و نه قدرت انتخابی. این¬بار جزء معدود دفعاتی بود که از همان لحظه¬ی تولد انتظار مرگ را می¬کشیدم. اما نمی¬دانستم مرگم قرار است تا چه حد دردناک باشد. نمی¬دانستم باید یک جایی در ناشناخته¬ترین نقطه¬ی دنیا انقدر دیوانه¬وار دور خودم بگردم و بگردم تا درجا خاموش شوم. نمی¬دانستم قرار است خودم خودم را نابود کنم.
بعد از پنجمین مرگم حس کردم دیگر نه زندگی انقدر دلبستگی دارد و نه مرگ انقدر ترس، بعد از فهمیدن این حقیقت بارها و بارها به دنیا آمدم. در رمه¬ی اسب¬های وحشی، بین مرغان دریایی، توی جمع گنجشک¬های کوچک و بی¬آزار یک جزیره؛ هم در دل آسمان بر فراز ابرها پرواز کردم و هم در اعماق تاریک دریا زیستم. گاهی به بزرگی یک وال بودم و گاهی به کوچکی یک سنجاقک. بعضی وقت¬ها نسیم بودم. بعضی وقت¬ها یک برکه¬ی کوچک. گاهی مه بودم، گاهی باران. هزاران بار زندگی کردم، در هر جایی از دنیا و هیچوقت از مرگ نگریختم. من تقریبا همه چیز بودم. از خزه¬ی خیس و تازه¬ی روی تنه¬ی درختان گرفته تا غبار سبک صبحگاهی در بکرترین دره¬ی جهان. گاهی یک گل سرخ زیبا بودم، گاهی یک تخته سنگ بر بلندترین کوه جهان. گاهی نسیم بودم، گاهی رعد. آن¬قدر زیاد زیسته بودم که با هیچ چیز دشمنی نداشته باشم. نه تسلیم بودم و نه مهاجم. هر چه که بودم، در هر قالبی که به دنیا می¬آمدم، زندگی برایم تازه و ارزشمند بود.
اما آن دفعه با همیشه فرق می¬کرد. نمی¬دانم چندمین باری بود که به دنیا می¬آمدم، اما از همان لحظات اولش فهمیدم این آخرین بار است. آخرین زندگیم در این جهان، کمی دلگیرکننده بود. اما من زمان زیادی بود که وجود داشتم. حتی اگر بارها و بارها از نو متولد می¬شدم باز هم دلیل نمی¬شد که بعد از هزاران زندگی خسته نباشم. دلم می¬خواست یک بار برای همیشه تمام شود و چون آن دفعه چیزی متفاوت¬تر از همیشه بودم، فهمیدم که این بار آخرم است. برای همین اولین بار در تمام دوره حیاتم خندیدم. بعدا فهمیدم نباید می¬خندیدم. خیلی چیزهای دیگر را هم فهمیدم. مثل این¬که از آخرین مرگم سه هزار سال گذشته و جهان دیگر آن چیزی نبود که من در گوشه گوشه¬اش زندگی کرده بودم. همه چیز تغییر کرده بود. صخره¬هایی به بلندی یک افرای کهنسال قد برافراشته بودند که همه سوراخ سوراخ بودند و به طرز عجیبی برق می¬زدند. موجوداتی که همه شبیه من بودند توی آن صخره¬ها زندگی می¬کردند. حیوانات به طور وحشتناکی از میان برداشته شده بودند و تعداد خیلی کمی از آن¬ها اجازه زندگی داشتند. نه رودی وجود داشت، نه بوته¬ی گل سرخی و نه حتی تپه¬ی خاکی. همه جا به سفتی سنگ بود. گاهی درختی به چشم می¬خورد که دل خوشی از حیاتش نداشت و فقط به خاطر حشرات ریز و درشتی که به او پناه آورده بودند، همه چیز را تحمل می¬کرد. خبری از گله¬ی اسب¬ها یا گورخرهای وحشی نبود. جای آن¬ها یک سری موجودات زشت زاده شده بودند که ما را می¬بلعیدند، این طرف و آن طرف می¬بردند و بعد به بیرون تف می¬کردند.
سکوت خالص و زیبای دنیا به کل از بین رفته بود. دیگر نه می¬شد صدای وزش باد را شنید و نه غرش ابرهای باران زا را... آسمان رنگی مرده به خود گرفته بود و ستاره¬هایش ریخته بودند. نور تیز و حیات بخش خورشید تبدیل به یک تابش بی¬جان و کدر شده بود. همه چیز به طرز وحشتناکی از این رو به آن رو شده بود. هر طرف که نگاه می¬کردی موجودات دوپایی را می¬دیدی که نه زیبایی گل¬های سرخ را داشتند، نه سرعت یوز و نه شجاعت یک قوچ را... نه می¬توانستند پرواز کنند و نه می¬توانستند روی سطح آب بایستند. اما فقط با چند فصل زندگی در میان آن¬ها می¬توانستی بفهمی که در اوج نادانی، ضعف و بی¬فایدگیشان جهان را از آن خودشان می¬دانند. اول از آن¬ها متنفر بودم، اما بعدها می¬ترسیدم. وقتی می¬دیدم طوفان نیستند اما هر چه بر سر راهشان قرار دارد را از میان برمی¬دارند. وقتی می¬دیدم آب نیستند اما به همه جای جهان می¬روند. وقتی می¬دیدم ماهی نیستند اما ماه¬ها با آن موجودات زشتشان زیر آب می¬مانند، از همگیشان وحشت می¬کردم. اما فاجعه¬ی واقعی این¬جا بود که من هم یکی مثل آن¬ها بودم و برای اولین بار در زندگیم دشمن تمام موجودات دنیا به شمار می¬آمدم. وقتی چند فصل دیگر هم گذشت و من توانستم معنی آن صداهای عجیب و غریبی که از خودشان درمی¬آوردند را بفهمم آن¬ها حتی روی من اسم هم گذاشتند. به من می¬گفتند دیوانه و با آن¬که من هم مثل خودشان دو پا، دو چشم و دو گوش داشتم، معتقد بودند شبیه¬شان نیستم. این بهترین حرفی بود که می¬توانستم بشنوم. این¬که من مثل آن¬ها وحشتناک نیستم، مثل آن¬ها نابودگر نیستم همیشه باعث شادیم می¬شد.
هر بار که کسی پیدا می¬شد و می¬گفت تو دیوانه¬ای یا شبیه ما نیستی می¬خندیدم. امیدوار بودم هیچوقت مثل آ¬ن¬ها خودخواه و مخرب نباشم. اما من شکل آ¬ن¬ها بودم. روی دو پا راه می¬¬رفتم. توی یکی از آن صخره-های سوراخ سوراخ براق زندگی می¬کردم و از خودم صداهای عجیب و غریب درمی¬آوردم. هر حشره¬ای، هر گل سرخی، هر پرنده¬ای حق داشت از من بترسد. حتی اگر من بوی آن¬ها را می¬دادم. اگر به زبان خودشان با آن¬ها حرف می¬زدم باز هم باورم نمی¬کردند. هیچ¬کدامشان باورشان نمی¬شد که من هم از جنس خودشان هستم. تمام عواطف، ترس¬ها و نیازهایشان را درک می¬کنم و از همه مهمتر دشمنشان نیستم.
شاید باید به همگیشان حق می¬دادم. چند هزار سال از آخرین زندگیم گذشته بود. همه¬ی آن¬ها من را از یاد برده بودند. هر چقدر من بیشتر از وجودشان لذت می¬بردم، آن¬ها بیشتر از من می¬ترسیدند. همه از من می-ترسیدند. به زبان خودشان می¬گفتند که هیچ آدمی گرگ¬ها را بغل نمی¬کند. هیچ کس سعی نمی¬کند با پای برهنه روی آب راه برود و یا از بالای صخره بپرد. اما من تمام این¬ها را زندگی کرده بودم. برای سال¬های سال هم پرواز کرده بودم، هم زیر آب زیسته بودم و هم در آغوش گرگ¬ها به خواب رفته بودم.
همه¬ی آن¬ها در مواجه با من فقط یک کلمه را به کار می¬بردند، دیوانه... از شنیدنش ناراحت نمی¬شدم. این یعنی همان تو از ما نیستی و جزو آن¬ها نبودن تنها چیز در جهان بود که من را ناراحت نمی¬کرد. چیزی که من را ناراحت می¬کرد تنهایی بود. انگار زندگی آخرم قرار بود غم انگیزترین زندگیم باشد. دوستش نداشتم. در آغاز وقتی فهمیدم این آخرین زندگیم است خوشحال شدم اما بعدها برای سالیان سال غمگین بودم و عجیب آن¬که وقتی غمگین بودم گذر زمان خیلی زجرآور بود. انتظار مرگ را می¬کشیدم. بین موجودات احمق دوپایی که هنوز هم از کوچک و بزرگ دیوانه صدایم می¬زدند و همه از من فراری بودند.
سال¬های آخر زندگیم دیگر نتوانستم بین آن¬ها بمانم. پناه بردم به جنگل، جایی که همیشه خانه¬ام بود. توی یک کلبه¬ی بی در و پیکر که تنها رفیقم نسیم¬ سرد شمال باشد. زندگی آخرم طولانی و غم¬انگیز بود. من می-خواستم زودتر تمام شود، اما نمی¬شد. هر بار که خورشید بالا می¬آمد و من چشم باز می¬کردم می¬دیدم همان دیوانه¬ای هستم که بودم. می¬دانستم نمی¬شود مرگ را جلو انداخت، اما هر لحظه آرزویش می¬کردم. حتی حالا که در خانه¬ی امن خودم بودم. فکر می¬کردم آخرش یک روز یا شکار می¬شوم یا یخ می¬زنم یا سقوط می¬کنم. هر کدامش که بود فرقی به حالم نمی¬کرد.
اما روزهای آخر آخرین زندگیم اتفاق عجیبی رخ داد. روی بلندی یک صخره نشسته بودم و به دریا چشم دوخته بودم که او را دیدم. یک پروانه¬ی آبی با خال¬های سیاه که آهسته آهسته بال زد و پایینتر آمد تا رو به روی چشمان من. برای اولین بار در طول دوره حیاتم از دیدن این همه زیبایی در یک موجود کوچک حیرت کردم. حس کردم جادو شدم. نمی¬دانم چقدر اما به حساب آدم¬ها شاید ساعت¬ها نگاهش کردم. ظریفترین و زیباترین موجود روی زمین دور و بر من بال می¬زد. گاهی روی بدنم می¬نشست و گاهی هم روی زمین ولی از من فرار نمی¬کرد. من تمام عمر انسانیم به همه چیز و همه کس خندیده بودم. هر بار کسی صدایم می¬زد می-خندیدم. هر بار کسی من را از خودش می¬راند می¬خندیدم. هر بار کسی به من حمله می¬کرد، می¬خندیدم. اما توی آن لحظه دیگر نمی¬توانستم بخندم. آبی به شوری آب دریا از چشمانم می¬چکید و نمی¬گذاشت که خوب پروانه¬ام را تماشا کنم.
به طرز عجیبی دلم می¬خواست با او حرف بزنم. بگویم که توی آخرین زندگیم چقدر تنها بودم. بگویم که توی این آخری هیچکدام از هزاران زندگی گذشته¬ام به کارم نیامدند، اما نمی¬توانستم. زبانش را یادم رفته بود. می¬خواستم بگویم که چقدر از دیدنش خوشحالم. بگویم چقدر دوستش دارم. دوست داشتم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم، اما می¬دانستم چقدر ضعیف و شکننده است. تنها کاری که می¬توانستم بکنم این بود که تماشایش کنم و آن آب شور بی¬وقفه از چشمانم فرو بریزد. چرا زبانش را یادم رفته بود؟ چرا نمی¬توانستم بگویم می¬دانم چقدر راه را پرواز کردی و از پس چه کار سختی برآمدی؟ چرا من زبان پروانه¬ها را بلد نبودم؟ و از همه مهمتر چرا او از من دوری نمی¬کرد؟ چرا مثل همه¬ی دنیا تنهایم نمی¬گذاشت؟
من چند هزار بار مرگ را تجربه کرده بودم. شکار شده بودم، له شده بودم، خاموش شده بودم. همه را به وضوح به یاد می¬آوردم. می¬توانستم بوی مرگ¬ را از هر فاصله¬ای حس کنم و چه حیرت¬انگیز که زیباترین موجود دنیا بوی مرگ می¬داد. حالا بیشتر دوستش داشتم. هم او و هم بوی خاصش را... مرگ عطری بود که می¬گفت دیگر تمام شده، تو کارت را انجام دادی، وقت برگشتن است. مرگ مثل مهی رقیق دورتا دورم را گرفته بود و من از احساسش روی پوست تنم آرامتر از هر زمانی بودم. تنها کاری که باید می¬کردم این بود که دراز بکشم، چشم بدوزم به آسمان و پرواز آرام یک پروانه¬ی آبی را تماشا کنم، اما حسی نمی¬گذاشت. چیزی که به زبان هیچکدام از موجودات دنیا نبود می¬گفت باید بلند شوم و تا نوک قله بروم، تا بوته¬ی گلی که آن بالا بود. از آن¬ بالا احتمالا می¬شد منظره¬ی وسیعی از دنیا را دید. بعد از این¬که پروانه را به آن بالا رساندم می-توانستم با آسودگی بمیرم. این آخرین کاری بود که باید توی این جهان انجام می¬دادم. بعد حتی اگر من هم نبودم یک روز آن بالا اطراف آن بوته¬ی گل پر از پروانه¬¬ می¬شد. پر از پروانه¬های آبی با خال¬های سیاه...


پی نوشت: بسیار این داستانمو دوست دارم. هر چند توی جشنواره قلم ایرانی کمی نسبت بهش بی مهری شد. حقش بیشتر از رتبه بیست و هشتم بود اما خب دلیل نمیشه که من عاشقش نباشم.

پی تر نوشت: این داستان رو با الهام از آهنگ پروانه از بی تی اس دوست داشتنی نوشتم.

پی ترین نوشت: فکر می کنید شما توی زندگی قبلیتون چی بودید؟ ؛)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

طراوت چراغی ,ف. سکوت ,مرتضی حبیب االهی یان ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (15/12/1398),طراوت چراغی (17/12/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/12/1398),بهروزعامری (25/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (26/12/1398),عطیه پوررضا (12/2/1399),سبحان بامداد (1/3/1399),

نقطه نظرات

نام: مرتضی حبیب االهی یان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 اسفند 1398 - 11:36

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان بسیار عالی


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 اسفند 1398 - 20:10

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
به خرافات نمیشه پاسخ درست داد
خسته نباشد
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.