بايد برم...1



اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟
فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم. حالا تو بخوان عاشق... ولى براى من راضى کردن پدرم و زدن رگ خواب مادرم همان بدبختى بود. مى گفتند؛ ديوانه شدى، عقل از سرت پريده... راست مى گفتند. تا مى خواستم کلاهم را قاضى کنم ياد اخمش مى افتادم و زلزله اى که به جانم افتاده بود. يک حسى خيلى واضح و رک توى رويم بهم مى گفت؛ کدام خرى با اخم عاشق مى شود، دخترک روان پريش...؟ ولى مگر دست من بود؟! پريده بود، هوش و حواسم را مى گويم. حالا باز جاى شکرش باقى بود که پدر و مادرم قضيه اخم و تخمش را نمى دانستند، فکر مى کردند آمده نشسته زيرپاى من بيچاره! حق هم داشتند؛ کى باور مى کرد بخواهم با دوازده-سيزده سال اختلاف سنى ازدواج کنم؛ هيچکس هم نه، من! بااين که زده بودم به کانال کله شقى، ولى مى دانستم حق دارند نگرانم باشند. من خودم بيشتر از آنها نگران بودم، دقيقا از تاريخ آن اخم نگران بودم تا روزى که بالاخره گره از ابروهايش باز شد؛ يک چيزى مى نويسم، يک چيزى مى خوانى! چشمت روز بد نبيند؛ عجب اخمى بود! پدرم درآمد تا بازش کنم. يک سال و هشت ماه و دوازده روز جان کندم تا بازش کنم. انقدر سه شنبه به سه شنبه کاسه آش برده بودم در خانه شان؛ مادرش اتوماتيک هر سه شنبه عرق نعنايش به راه بود. آمار رفت و آمدش را درآورده بودم؛ روزى يکبار سر راهش سبز نمى شدم روزم شب نمى شد. آخ آن چهار پنج بارى که حاج خانم سفره نذرى اش پهن شد، توى دل من عروسى بود! خواهرهايش را هم که نگو انقدر چپ و راست شرمنده شان کرده بودم؛ که اصلا به گزينه ى ديگرى جز دختر محجوب همسايه شان که من باشم، فکر هم نمى کردند. ولى خب مسعود اينطور نبود، هر چه خواهرهايش خوش باور بودند و دل رحم، آقا چغر بود و شکاک... حيف که اخمش کار دستم داده بود، اگرنه مى رفتم، زل مى زدم توى چشمهايش و مى گفتم: خيلى دلت هم بخواهد پسره ى يوغور... همه از خدايشان است مخ نداشته ى من را بزنند، بعد تو قيافه مى آيى برايم...؟
ولى خب چه کنم که نمى شد، تا مى ديدمش، انگار يک لشکر مورچه افتاده باشند به جانم؛ هول مى کردم...! به مدت يک سال و هشت ماه؛ در کمال پررويى به مادرم گفته بودم که مسعود کشته مرده ى من شده؛ و از شما چه پنهان تمام آن روزها چيزى جز اخم عايدم نشده بود. آخرش هم اگر اين خواستگار آخرى نبود پدر آمرزيده، پروسه ى علافى من همچنان سر دراز داشت. اين يکى را که جواب کردم؛ مادرم قاطى کرد. پاشنه کشيد و رفت در خانه ى حاج خانم... شنيدى مرگ قبل از مردن؛ حالم يک چيزى توى همين مايه ها بود. باور کن مى خواستم قبل از اينکه مادرم برگرد، وسايلم را جمع کنم و فلنگ را ببندم. ولى خب نمى توانستم، رمق از دست و پايم رفته بود. توى همان بيست دقيقه اندازه بيست سال نذر کردم، هر چه قرآن از بر داشتم خواندم. تا مادرم بيايد هزار بار مردم و زنده شدم. داشتم خودم را لعنت مى کردم که مادرم آمد و گفت؛ حاج خانم اجازه خواسته آخر هفته بيايند خواستگارى... بيچاره پيرزن از آبرويش ترسيده بود به گمانم! ولى خب من انقدر خوشحال بودم که تا آخر هفته فقط پرواز نکردم و بس! آن دو سه بارى که مادرم بى هوا در اتاقم را باز کرد و مچم را وسط رقص و پايکوبى گرفت از خجالت آب شدم و رفتم لاى پرزهاى فرش!
مجلس خواستگاري که، خود عذاب قبر بود؛ خجالت مگر ول مى کرد، کل آن دوساعت و چهل و نه دقيقه را چانه ام چسبيده بود به سينه ام! داشتم زير سنگينى نگاه حاج خانم و مسعود، له مى شدم. وقتى که بزرگتر ها گفتند برويم با هم صحبت کنيم؛ اشهدم را خواندم... با خودم گفتم به محض اينکه در اتاق بسته بشود؛ تکه تکه ام کرده...! داخل اتاقم که شد براى اولين بار در طول بيست و يک سال عمرم حس کردم؛ مى خواهم خودم را بکوبم به ديوار، سى و پنج سانت آجر را پودر کنم و تا هر جا که بردم برسد؛ عين گلوله در بروم!
مسعود نشست روى تختم و صداى جر جر فنرهاى زوار درفته ى تخت انگار که از گلوى من در آمده باشد، با بدبختى گفتم؛ نمى خواين چيزى بگين...؟
سرم پايين بود، نگاهش نمى کردم؛ ولى قشنگ مى دانستم يک پرروى غليظ توى دلش نثارم کرد. صدايش را شنيدم؛ چرا سرت پايينه حالا؟
شوکه سر بلند کردم و چشم توى چشم شديم، بعد يک سال و هشت ماه و دوازده روز؛ بالاخره اخم آقا باز شده بود. نمى دانى چه حسى بود لامصب! مثل ايستادن روى سکوى اول تمام رقابت هاى دنيا... حجم خوشحالى اى که با قدرت جارى شد توى رگ هايم؛ انقدر زياد بود که مى توانستم خانه را از جايش بکنم و ببرم بالاى سرم...
مى مردى يکم زودتر وا مى دادى، اين اولين گاف تاريخى ام در دوران شبه متاهلى بود. بعدش از آنجايى که هنوز توى آسمانها سير مى کردم، مواردى به مراتب بدتر رخ داد. مثلا روز خريد حلقه، که توى کافه رو به رويش نشسته بودم و داشتم دو لپى از بستنى ام لذت مى بردم، وقتى که پرسيد؛ هدفت از ازدواج چيه؟ بى هوا گفتم؛ بچه دار شدن...!! و چقدر بد که نمى شود بعضى جاها از خجالت بخار شد و رفت قاطى ابرهاى آسمان...


پى نوشت؛ دستاتو سفت نگر دار ادامه داره... :)

پى تر نوشت؛ حالا وجدانن دهه هفتاديا انقدرم آويزون نيستن بيچاره ها، اينا من باب تلطيف فضاى داستانه؛))

پى ترين نوشت؛ داستان به صورت همزمان توى
سايت; Dastanak.ir
کانال تلگرامى; t.me/ZahraBadere
و اينستاگرام; ZahraNiyaziwriter
منتشر مى شه.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

"صابرخوشبین صفت" , ツفریماه آرام فر ツ ,محمد علی ناصرالملکی ,رضا فرازمند ,زهرا بانو ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396), ツفریماه آرام فر ツ (16/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (16/4/1396),سعید بیک زاده (16/4/1396),رضا فرازمند (16/4/1396), ツفریماه آرام فر ツ (17/4/1396),زهرا بانو (17/4/1396),هستی مهربان (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),فاطمه رنجبر (20/4/1396),روح انگیز ثبوتی (22/4/1396),شهره کبودوندپور (24/4/1396),کوثر علیزاده (26/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/4/1396),امیر جلالی (30/4/1396),پروين خواجه دهي (31/4/1396),بهروزعامری (22/5/1396),زهرابادره (آنا) (1/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 12:48

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ x:x :x =(( =(( =(( =(( : LIKE


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 14:23

@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 23:02

سلام

بانوی ادیب

عالی بود@};-


نام: محسن نظری   ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 16:09

سلام..خوب و عالی با یک ریتم تند در بعضی جاها
منتظر مابقی داستان هستم:)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 10:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور امان از این دهه هفتادی ها!!!! :D :D :D
درودها بانو اونم از نوع زهرا
راه گم کردین؟!!!
خیلی داستان خوشمزه ای بود
گرسنمون نذار
جدی و بی تعارف بگم که مدتها بود دلم برای اینجور قلم های ساده و روان زهرایی لک زده بود
داستانهایی با تم عاشقانه و موضوعات بکر
نوع نگارش و توصیفاتت هم بی نظیره :x :x :x :x
اینم یه شعر تقدیم داستان و وجود نازنینت

چه اشتباهی می کنند .
آنهایی که برای آغوش گرفتن، دنبال تاریخ و تقویم می روند. ..

چه اشتباهی می کنند .
آنهایی که دوست داشتن را بلدند اما خسیسند ! .


خودتان را راحت کنید ....
شبیه دیوانه ها ؛
تلفن را بردارید ، زنگ بزنید
گوشیتان را بردارید بنویسید
قلبتان را بردارید ، بروید ...
در خانه اش را بکوبید
در را که باز کرد،
بپرید بغلش،
ماچش کنید ... .

تا بخواهد به خودش بیاید شما عاشقش کرده اید ...
نشد هم نشد
شما حرفتان را زدید .

مگر دوستش ندارید ؟
مگر با این عشق ، حس خوبی ندارید ؟
خوب نهایتش حس دوستداشتنی بودن را به او هدیه داده اید .
مبارکش باشد ...



خیالتان راحت ؛
هیچ جای قانون دوست داشتن جرم نیست .
صابر ابر
@};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 تير 1396 - 21:11

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بسیار زیبا بود و لذت بردم. @};- ;)


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 تير 1396 - 02:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مثل اینکه وقت خوبی رسیدم هنوز صاب خونه نیومده :D

سلام
یه سلام گرم گرم تابستونی
زهرا جان عزیز و گلو گلابم :x

میگما.. چرا این شخصیت دختر های توی داستان هات همیشه سرتق هستن ؟ اصلا نمیگفتی دهه هفتادی هم از سکنات و وجنات داستان معلوم بود .. دهه هفتادی بودن شخصیتش تابلو هست فقط کسی نیس بزنه به دیوار .. پناه میبریم به خدای بزرگ از اظهار وجود دهه هشتادی ها :D :D مثل اظهار نامه مالیاتی وحشتناکن :D :D
چیه ؟چرا اینطوری نگام میکنی ؟ خودت دعوتم کردی بیام .. اگه دعوتی نبودم یه گوشه مینشستم هیچی هم نمیگفتم ..نه حرفی نه حدیثی نه ایرادی نه صحبتی
الان که دعوت شدم فرق داره :D اینجویاس :) :D
اصلا اینطوری نگام کردی یادم رفت میخواستم چی بگم
آهان
شروع داستان هات رو همیشه دوست دارم و شیرین زبونی های توی داستانت که همیشه دلنشینه :) نمیدونم چرا از اینکه خرابکاری های یه نفر رو بخونم خوشم میاد ..شاید برا اینکه که یاد خرابکاری های خودم میافتم یه ذره اعتماد به نفسم بیشتر میشه ..میفهمم که تنها نیستم :D میدونم که مریضم :D
داستانت حالو هوای خوشی داره .. (البته همیشه همینطوریه ) سادگی و روانی و یک دستی زبان و روایت هم بی تاثیر نیست توی به وجود آوردن این حالو هوای خوش :)
میگم زهرا من که جرات نمیکنم بگم بی صبرانه منتظر ادامه اش میمونم .. آخه میترسم این دفعه هم هی بنویسی و به جونم غُر بزنی که مجبورت میکنم ادامه بدی ( بله که غُر میزنی ..پس چی ؟ هنوز غر غر های اون دفعه ات لب تاقچه توی بقچه هست.. کسی بازش نکرده ها )..فقط یه چیزی بگم و الفرار .. ادامه ندادی خونت پای خودته

خودت میدونی که چقدر عزیزی و من چقدر دوستت دارم .. نگاه کن اینقدر .. اینقدر :D :D :)

دم قلمت همیشه گرم @};- @};- @};- :x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 16:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.