دلم خیلی چیزها می خواهد.




یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند.
رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما...
خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو... دوباره می چرخی؛ قهقهه می زنی. دلم می لرزد، مُشتم هم!
می دانم قدم جلو بگذارم، کیلومتر ها و کیلومترها از هم دور شدیم. نگاه از گل های رقصان دامنت می گیرم، نفسم را محکم پس می دهم. فکرم را خوانده ای، می گویی؛ بی خیالش...
می آیم یک دل سیر نگاهت کنم؛ یاد چشم هایی می افتم که دارند پا به پای من دیدت می زنند. چه فرقی با آن ها دارم وقتی تنها کاری که از دستم بر می آید، نگاه کردن است و بس؟
اخم می کنم؛ تو نرم نرمک می رقصی و هر چه طنازتر می شوی، من سخت تر به غرورم برمی خورد. ‌
دستانم مشت می شوند. می خواهم همه ی توانم را بفرستم به پاهایم، زمزمه هایت نمی گذارند. چشم می بندم و گوش می کنم؛ همیشه همین را می خوانی!
همین که نمی دانم چیست، به چه زبانیست؟ ولی با صدای تو که می شنومش؛ دلم آرام می گیرد.
چشم باز می کنم و دلخور نگاهت می کنم، باز می گویی؛ بی خیالش...
لب باز می کنم، هر چند تو اهمیتی نمی دهی، اما محکم می گویم؛ نمی توانم...
صدایم می لرزد. می خندی و چیزی نمی گویی. من اما پُرِ حرفم؛ دلم خیلی چیزها می خواهد.
می ایستی، نگاهم می کنی و می پرسی؛ مثلا...؟
پاهایم را محکم می چسبانم به زمین، که مبادا بی اختیار بدوند به سمتت.
- مثلا تو...
لب هایت کش می آیند، نگاهم می رود پی قدم هایت؛ چرا نمی لغزند به طرف من؟!
سر کج می کنی، موهایت از روی شانه ات لیز می خورند و توی هوا به تب و تاب می افتند. لبخندت کم کم تبدیل به خنده ای مستانه می شود.
تصمیم را می گیرم؛ بی خیال اگر دوباره دستم بهت نرسد. یک دفعه بلند می شوم و می دووم به طرفت؛ جا می خوری! همیشه انقدر کشش می دادم که خسته بشوی، ولی این بار خیلی زود بریدم. مبهوت نگاهم می کنی؛ فقط چند قدم مانده بهت برسم، دارم با نهایت سرعت به طرفت می آیم. دست می اندازم و قبل از آن که انگشتانم به انگشتانت بخورند؛ به خودت می پیچی، دود می شوی و می روی به آسمان. انقدر برق آسا محو می شوی که صدای خنده هایت را حوالی گوشم جا می گذاری.
دور خودم می چرخم؛ نه نیستی، باز یک قدم مانده به رسیدن، گذاشتی رفتی؟!
پرده ها فرو می افتند. چشم ها می روند دنبال زندگیشان. من اما هنوز وسط حیاط ایستادم، همیشه به خنده و شوخی تمامش می کنی؛ آن هم وقتی که من هنوز دلم خیلی چیزها می خواهد.


پی نوشت؛
زمان؟ همین طوری یهویی
هدف؟ تجدید دیدار با داستانکی ها
حرفِ حساب؟ بی خیال بابا


پی تر نوشت؛
توجه توجه؛ ندیدن به معنی نبودن نیست. لذا وقتی کسی رو نمی بینید، به این معنی نیست که نیست!


پی ترین نوشت؛
یه مدلشم هست که می خوام شخصا پایه گذاری کنم، اسمشم می ذاریم بنویس و در رو... ها؟ برخلاف اسمش در نمیری، منتها در حالتی شبیه به در رفتن یه دفعه یه داستان مرحمت می کنی، اونم وقتی که شونصدهزارتا کار رو سرت ریخته و خودتم له لهی...

اینستای حقیر به این آدرس برقراره، هرچند اونجام یه مدل خاصِ پست بذار و در رو حاکمه

@zahraniyaziauthor
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مصطفی زمانی ,الف . محمدی , ツفریماه آرام فر ツ ,فاطمه گودرزی ,شهره کبودوندپور ,لیلا حسن زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا حسن زاده (24/8/1396),مهسا تنانی (24/8/1396),فاطمه گودرزی (24/8/1396),مجتبی صمدیار (25/8/1396), ツفریماه آرام فر ツ (25/8/1396),م.ماندگار (25/8/1396),شايسته دولتخواه (25/8/1396),مهشید سلیمی نبی (26/8/1396),ارمین (26/8/1396),شهره کبودوندپور (27/8/1396),مصطفی زمانی (27/8/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (28/8/1396),داوود فرخ زاديان (29/8/1396),شهره کبودوندپور (4/9/1396),الف . محمدی (5/9/1396),کوثر علیزاده (6/9/1396),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آبان 1396 - 12:26

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده سلام زهرا بانوی عزیزم؛ مثل همیشه عالی:x ؛ می‌دونی که قلمت رو دوست دارم؛ خوبه که تجدید دیدار کردی با اهالی داستانک؛ سبک بنویس و در رو هم به قول قدیمی‌ها غنیمته! ممنون که می‌نویسی؛‌من به شخصه همیشه از خواندن داستان‌هات لذت می‌برم. راستش با پی تر نوشت و پی ترین نوشتت وحشتناک :D :D موافقم و فکر کنم حرف دل خیلی از داستانانکی‌ها باشه؛ ;) موفق باشی عزیز جان؛ قلمت همواره سبز و نویسا@};- @};- @};-


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 12:18

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ ژااااااااااااااااااان:x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 23:54

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه @};-


نام: ارمین کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آبان 1396 - 17:41

نمایش مشخصات ارمین چیزی نداشت
نبود داستان آبجی
پی نوشت هاتم نفهمیدم
برای آقا معلمی تو سایت نظری نوشتم داستانشو حذف کرد. برای شما پیش نیاد
مخلصیم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.