اين اتوبانهاى لعنتى




شده برسى به آخر دنيا؟ نه که بردارند اين سر تا آن سر يک جايى از زمين را، تا چشم کار مى کند ديوار بکشند، نه! مثلا... مثل من بخواهى و نشود. يا... اگر شد اشتباهى بشود! هيچ چيز آن طور که تو توى دلت خيال بافتى پيش نرود. بعد ندانى به خاطر کدام دروغ است که هيچکس باورت نکند! از مامور بانک که برگه چک را از دستانت گرفته، امضاء و رقمش را مى ديده، خوانده اما مى گويد دروغ است؛ برو رد کارت، اينهمه پول به قد و قواره ى تو نمى خورد! تا جهانى که وقيحانه زل زده توى چشمان سرخ از خشمم و گفته؛ يادم نمى آيد از من طلبى داشته باشى... تو باشى ديوانه نمى شوى؟ زندگيت را بگذارى وسط، قمار کنى و آخرش يک چک سرقتى، يک نامرد و يک دل شکسته به تاست بيفتد! طوفان نمى شوى؛ هنوز جوهر حماقتت خشک نشده تهمت به اين بزرگى را بزنند وسط پيشانى ات و بگويند: دزديدى! جعل کردى يا هر کوفت و زهرمار ديگرى... اما مگر خوابش را ببينى يک هزارى از مال و منال جهان برود توى جيبت. تو باشى به سرت نمى زند، بى خيال آخر و عاقبتش بروى و هر طور که شده دنيا را از شر يک کلاه بردار رذل خلاص کنى؟ چرا، تو هم باشى ديوانه مى شوى، در دفترش را بالگد باز مى کنى ،چشمانت را مى بندى و دهانت را باز مى کنى... ولى فکر مى کنى فايده اى دارد؟ فايده اى داشت من الان اينجا بودم؟ هر چقدرم که حرص به سرت بزند يا مغزت را از کار بيفتد، يادت نمى رود که يکى را اين وسط له کردى! يکى که با سند خانه اش آمده بود تا توى هميشه ناراضى را راضى کند به روشن نگه داشتن سيصدتا خانه، سيصدتا زندگى، سيصدتايى که حتى اگر همين حالا تمام سرمايه شان را مى باختند، باز به اندازه ى من بازنده نبودند. به اندازه ى من نامرد نبودند. هيچ کدامشان قد من اشتباهى نبودند، قد من اشتباهى فهميده نشدند... فريد حق داشت فکر کند نارو زدم، حق داشت يقه ام را بگيرد و بچسباندم بيخ ديوار، حتى اگر مشتى را که بالا برده بود مى کاشت پاى چشمانم بازهم حق داشت! من به اعتماد احمقانه اش خيانت کرده بودم؛ اشتباهى يا غير اشتباهى چه فرقى مى کند؟ اما اين وسط فقط او احمق نبود، منم بودم؛ منى که فکر کردم جهان مى خواهد در حق هر دوى ما خوبى کند، به من سرپناه بدهد، سرمايه بدهد و فريد را از شر وصله ى ناجورى مثل من خلاص کند! نامرد بودم. نفهم نبودم که ندانم، کسى مثل من خودش را بکشد هم، به درد فريد نمى خورد. خودش را بکشد هم نمى تواند... ولى به خاطر اين حرفها نيست که باز آمدم اينجا. بهش التماس نکردم. حتى يک قطره اشک هم از چشمانم نچکيد، چون مى دانستم جهان کار خودش را کرده، هم خدارا گرفته، هم خرما را؛ از هر دويمان. من ديگر نداشتمش حتى يک ذره از قلبش را که اميدى براى بخشش باقى بگذارد. برايش مرده بودم. بيشتر؛ او را هم تا مرز مردن برده بودم، تا مرز ديوانگى و... نفرت. از غم توى چشمانش مى خواندم که شده عين من، سر تا پايش را نفرت آتش زده. اما من اگر اينهمه بدنامى را به جان خريده بودم فقط به خاطر اين بود که خودم و سه تاى ديگر را از اين حس نفرت انگيز خلاص کنم! ولى نشد؛ يعنى اشتباهى شد و شديم پنج نفر... مى دانستم از حالا به بعد، هر خيابانى را، در هر جاى دنيا که بگيرد و برود، به همين حس مى رسد. شبها توى سقف تاريک اتاقش از هر جنسى که باشد، اشباح کسانى را مى بيند، که از آنها بيزار است. توى قلبش به هر وسعتى که باشد، حتى يک نفر پيدا نمى شود براى دوست داشتن... همه ى اينها براى بار هشتم بس بود، نبود؟ ديگر شانه هايم تابش را نداشت، اينهمه سرزنش را بشنوم و باز هم راست راست راه بروم، نفس بکشم، زنده باشم... کاش اينبار دلش مى سوخت و خلاصم مى کرد. توى همان خاطره ى دور و مبهمى که هفت بار ديدمش. رويايى که تا آمد رنگ حقيقت بگيرد و ابدى شود، بوى تند الکل پيچيد زير دماغم و چشم باز کردم، ديدم توى بيمارستانم!
پشت سرم را که نگاه مى کنم مى بينم دليلى نيست براى لرزيدن، براى تعلل... نگاه هايشان، قلبشان جز يکى، هلم مى دهند وسط اتوبان. اين دفعه ديگر براى پول نيست که مى پرم. براى اين است که نمى خواهندم... سر بالا مى گيرم؛ زير لب زمزمه مى کنم: يک جفت چشم بى فروغ کمتر، براى تو که از آن بالا هزار هزار جفت چشم به برق نشسته را مى بينى و لذت مى برى چه فرقى مى کند؟ بگذار اينبار توى آن رويا بيشتر موهايم را نوازش کند، صدايش طولانى تر توى گوش هايم بماند، بگذار آفتاب گرمتر بتابد و من عميق تر از دفعه هاى قبل حسش کنم، کسى را که نداشتنش از تمام حسرت هاى دنيا برايم سنگين تر بود، مادرم...



پى نوشت؛ دستاتو سفت نگردار يه قسمت ديگم هست.

پى تر نوشت؛ چرا هيچکس نيست تو داستانک جديدا؟

پى ترين نوشت؛ شبهاى طولانى زمستونت، گرم و پر از قصه.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

ترنم سرخسی ,بهروزعامری , ツفریماه آرام فر ツ ,همایون به آیین ,الف . محمدی ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (8/10/1395),بهروزعامری (8/10/1395),همایون به آیین (8/10/1395),الف . محمدی (8/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (8/10/1395),مریم مقدسی (8/10/1395), ناصرباران دوست (10/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),فرزانه بارانی (12/10/1395),حسین شعیبی (13/10/1395),گلنوش دهقانپور (13/10/1395),فرزانه رازي (28/10/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395),کوثر علیزاده (18/6/1396),مصطفی زمانی (28/8/1396),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 11:41

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوشحالم که با علاقه ی اتفاقی آمدم و دارم بادست پر میرم
راستش اگر جا داشتم با دستی پرتر
چالش با خود با جامعه
عمیق زیبا رئالستیک منطقی پر از زیبایی ...
راستش کم آوردم

همینطور پر از هنر و پر زیبایی




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 10:12

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب عامرى بزرگوار


ممنون از لطف تون و خوشحالم که مورد پسند واقع شد. هر چند ما اينروزا کمتر از قلم داستانکى هايى مثل شما مى خونيم اما اميدوارم که داستانک برگرده به روزهاى اوجش. زمستونتون برفى، قلبتون آفتابى... درودها بزرگوار.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 13:22

درود بر بانو نیازی گرامی
مانند همیشه زیبا و دلنشین! و چقدر جالب و زیبا گفتید این قسمت را«...هلم می دهند وسط اتوبان. ایندفعه دیگه برای پول نیست...» خیلی خیلی قشنگ و تاثیرگذاره این عبارات! بنظر پایانیست زیبا و عمیق و منطقی!


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 10:18

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب به آيين


سپاس از لطف و همراهى تون که از آغاز داستان تا اينجا دريغ نداشتيد. خوشحالم که دوست داشتيد بزرگوار, و اينکه سطر به سطر اين داستان اختصاصى دوستان داستانکى چه نويسنده ها و چه مخاطب هاشه، پس بازم مايه ى خوشحاليه که پسنديديد. ولى به نظر من مرگ گاهى آسون ترين راه براى تموم کردن داستانه... زنده بودن سخت تره! براى همينه که يه قسمت هم هست. سپاس از شما, روز و روزگارتون خوش. درودها


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 15:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به زهرا بانوی عزیزم

یه چیزی بگم .. تا داستان تموم نشده .. چون ممکنه قسمت آخر نظرم عوض بشه .. پس این نظر و حس باشه برای تا اینجای داستان
این که .. نمی دونم چرا من از راضیه اصلا خوشم نمیاد
بعضی وقت ها ک یه داستان میخونم میگم مگه امکان داره یه نفر باشه ک این همه بد بیاری پشت سر هم نصیبش بشه .. لابد نویسنده میخواسته بگه شخصیت داستانش مثلا داغون روزگار هست .. یه مدت بعدش خیلی اتفاقی برخورد میکنی به یه آدم ک کل زندگیش با بدبیاری گذشته . وقتی تعریف میکنه .. همه اش قیافه ات بین شکلک تعجب و ناراحتی در نوسان هست و آخرش با شکلک لبخند و امید واری ترکش میکنی .. اون وقته ک باید در به در به دنبال نویسنده داستان بگردی و بگی بیا .. بیا ک برات یه شخصیت پیدا کردم که به شخصیت داستانت میگه برو کنار باد بیاد .. رکورد داره بدبختی و فلک زده گی رو کشف کردم

خداییش راضیه توی داستان نامردی کرد ..حتی اگه تا خط آخر داستان هم ناله کنه و زجه بزنه .. نامردیش پاک نمیشه
به قول یک بنده خدایی .. خوب ک من خدا نشدم ..خخخخخ
این قسمت داستانت با همه قسمت های قبلی فرق داشت .. از همه لحاظ .. مخصوصا نوع نگارش و ادبیاتش .. مثلا اگه توی داستان های قبلی یه پاراگراف پیدا میکردم و می گفتم این پاراگراف رو خیلی دوست داشتم .. توی این قسمت میگم کل متن داستان رو دوست داشتم ..عالی بود
دمت گرم که هستی و مینویسی ... حتی اگه سایت خلوت باشه
راستی میدونی چرا هیشگی توی سایت نیست؟ چون زهرا بانو سه هفته و سه روز بود داستان آپ نکرده بود ..خخخ
عزیزی و یه عالمه دوستت دارم آبجی گلووو

دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 10:43

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس خانم گل



مى گما داستانکيا اين چند وقته تا مرز ناپديدى رفتن, يعنى هيچ جوره نيستن. باز دم شما گرم که امروز عاپ کردى اما... به قول خودت انقد از اين آدمايى که گفتى هست دورو برمون. يعنى گاهى اصلا نه ميشه نوشت نه کسى طالب خوندنش مى شه بسه که اتفاقات ناجور براشون افتاده منم گاهى شک مى کنم, ولى خب قضاوت کار ما نيست. اول داستان مى خواستم پيام اين باشه که اگه هر آرزويى که تو قلبمون هست امکانات برآورده شدنش فراهم بشه شايد من نوعى بالکل يه آدم ديگه بشم احساساتى توى وجودم سر بلند کنه که حتى خودم هم ازش خبر نداشتم. اما حالا اينکه برداشت ها چى بوده رو منتظرش مى مونم. اما من آخر نفهميدم چرا تو از اين دخدره ى سيه روزگار قصه ى من بدت مياد؟ من که مى گم قهرمان پردازى فقط به نکات مثبت و فراانسانى نيست که مخاطب رو جذب مى کنه. کراکتر قصه مى تونه هر جور آدمى باشه اتفاقا اگر نقص هاش به درستى تصوير بشه و همينطور عواقبش؛ تأثيرش خيلى بيشتر خواهد بود. البته اين نظر منه... اشتباهى رو هم که کرد به همين خاطر بود، چون اينکه کسى با پس زمينه هاى عاطفى مثل راضى بياد و بتونه همه جوره جلو بره مثل يه ابر قهرمان به نظرم احمقانه است!
حالا از اين اراجيف گذشته, خوشحالم که دوست داشتى, مثل هميشه قابلتو نداره, وردار ببر تعارف نکن آبجى. علت خلوت شدن سايتم خودتى آينه آينه... اما به جان خودم حواسم نبود که سه هفته است عاپ نکردم. چقدر زياااد شد:-/ :-/ :-/
دمت گرم نرجسى,که اومدى و خوندى و نوشتى, تشکر ها سپاس ها ممنونات... خواهر گلم، سروستونت برفى نرجسى, دلت بهارى. فدايى دارى، قربونت...


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 23:30

سلام ودرود بر دوست عزیز وگرامی ،داستانتان را تا بدین جا،دنبال کرده ام ، داستان زیبایی است وپر از التهاب وتنش احساسی.امیدوارم ، در آخر داستان راضیه ،عاقبت به خیر شود.منتظر ادامه می مانم. نویسا وبر قرار با شید


@ترنم سرخسی توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 10:49

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به ترنم خانم عزيز


يه چى بگم من از ديرباز عاشق اسم ترنم بودم اما نمى دونم چرا يادم ميره از اين اسم تو داستانام استفاده کنم, جديدا کم حافظه شدم. خانم ترنم خانم ممنون از شما که داستانو دنبال کردى و خوشحالترم که دوست داشتى, ولى عاقبت به خيرى راضيه رو نمى دونم شااايد... به هر روى بازم تشکر از شما. درودها عزيزجان.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 23:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بانو نیازی
عرض ادب و احترام
عرض پوزش بخاطر تاخیر در انجام وظیفه
عرض می کنم که بنده همان روز اول 6ساعت بعد از تولد داستان ان را خواندم و مثل همیشه لذت بردم از خوانشش . لکن فرصت نشده بود جهت عرض تبریک و تشکر بخاطر هنر مندی های فراوان، خدمت قلم شریفتان مشرف شوم . اکنون که نفسی بود آمدیم وعرض ادب نمودیم . باشد که شما به بزرگواری خود بر ما ببخشید .
پاینده باشید .
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 09:24

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب باران دوست


تشکر از اينکه وقت گذاشتيد, خوانديدو نظر داديد و البته مثل هميشه لطف داشتيد. اما نمى دونم چرا سايه ى دوستانى مثل شما بر داستانک سنگين شده و ديگه کمتر شاهکار مى خونيم! اميدوارم که اين غيبت عجيب دوستان زود تموم بشه و محفل داستانک باز گرم باشه به وجود اساتيدى مثل شما بزرگوار,زمستونتون برفى, دلتون بهارى. درودها.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 11:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانوی نویسنده
این رمانت کی می خاد تموم شه؟! x-(
تا کی می خای ما رو پاگیر این اتوبانهای لعنتی کنی؟!‌
جدای از عصبانیت ساختگی
با آقای به آیین موافقم
اون جمله ی داستان ویرانم کرد
این دفعه دیگر برای پول نیست که می پرم!!...=((

زیبا و بی نقص می نویسی
من که حوصله ی نوشتن تا این حد دقیق و ماهرانه ندارم
قدر تخیل قلمت رو بدون
تقدیم داستان قشنگت :

شايد باور نکنی
ولی آدم‌هایی هستند
که زندگی‌شان
بی کمترين رنج و پريشانی
می‌‌گذرد
خوب لباس می‌پوشند
خوب می‌خورند
خوب می‌خوابند
از زندگی خانوادگی‌شان راضی‌اند
البته بعضی وقت‌ها غمگين می‌شوند
ولي اثری بر زندگی‌شان نمی‌گذارد
هميشه حال‌شان خوب است
و مرگ‌شان
مرگی است راحت در ميانه‌ی خواب
شايد باور نکنی
ولی اين‌جور آدم‌ها وجود دارند
ولی من از آن‌ها نيستم
نه، من هرگز از آن‌ها نيستم
من حتی هيچ نوع نزديکی به زندگی آن‌ها ندارم
ولی آن‌ها آن‌جایند
و من اين‌جا... (چارلز بوکفسکی)
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 20:45

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به خانم کبودوند پور عزيز


به جون خودم مى خوام تموم بشه نمى شه!! الان ديگه آخرهايش است. يه قسمت ديگه دندون رو جگر مبارک بذارين تمومه ايشالا ميريم دنباله دار بعدى!!! خخخخخ...
ممنون از وقتى که گذاشتين, مثل هميشه شما لطف داريد. داستاناى دوزارى من مطمئنن به داستاناى عميق و روون شما نميرسه. اما يه چى رو بايد اعتراف کنم اونم اينکه مدتهاست شعر نخوندم. زندگى بدون شعر يکم لنگ مى زنه واسه جماعت عاشق نوشتن... ولى خب چه ميشه کرد گاهى وقت اصلا يارى نمى کنه, هر چند يلدا حافظ بنده نوازى کرد و يه غزل زيبا هديه کرد که اونم من يادم رفت! ها ولى يه دو بيتى قشنگ تقديمتون مى کنم باشد که بى شعرى و کم حافظگى منو ببخشيد؛

با جمله رندان جهان هم کيشم
خيام ترانه هاى پر تشويشم
از آسمان شراب مى بارد انگار
وقتى که به چشمان تو مى انديشم


زمستونتون برفى شهره بانو، دلتون سبز و خرم. عزيزيد و درودها.


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 20:42

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ سلام..آفرین خیلی خوب بووووووووووود!!!!!!
میدونی که جمله های ادبی بلد نیستم:) :* :x :x :x :x


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 20:53

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به فريماه خانم گل


فريماه اول فک کردم کف پات خداى نکرده خارى چيزى رفته دختر! ولى بعد زوم کردم ديدم پا نيست دسته! چرا خب؟ به شاهرگ مبارک چيکاردارى؟ به قول خارجکيا کال د داکتر...
نمى دونم چرا نوشته هات منو ياد دوران جوانى خودم مى اندازه... هنوز نمى دونم. ولى سپاس ها و تشکرات که اومدى و لطف کردى, جمله هاى ادبى رم بى خيال تو هر جور راحتى بنويس... ديگه اينکه عزيزى و درود بر تو.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 11:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر زهرا بانوی عزیزم
قلم زیبا ی شما در این داستان بلند خود را نشا ن داد
هر بار که قسمتی از آن را می خواندم تحسین تان کردم
بعضی جملات ادیبانه تان نشان از ذهن پویا و گستردگی افکار شما دارد که بسیار لذتبخش است
منتظر آخرین قسمتداستان زیبایتان هستم
سپاس
با آرزوی موفقیت روزافزون عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 21:01

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آناى عزيزم


خوب هستيد عزيزجان... ممنون از لطفى که داريد اما عزيزجان مى دونيد چقدر ما دلمون براى داستان هاى شما تنگ شده... هرچند مى دونم که مشغله داريد, اما خب دلتنگيه ديگه. اميد که داستانک دوباره شلوغ بشه با داستاناى قشنگ عزيزانى مثل شما. خوشحالم که داستانو دوست داشتيد و بيشتر به خاطر همراهى تون. بازم ممنون، سپاس از شما... روز و روزگارتون خوش عزيزجان... درودها.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.