رکب




محضر دار کاغذ را روى ميز سر مى دهد زير دستم؛ ته خودکارش را مى گيرد طرفم و از بالاى عينکش نگاهش را مى دوزد به من: بفرماييد خانم آماده است.
لرزش گوشى ام را توى جيبم حس مى کنم، مى دانم روى صفحه اش عکس فريد نقش بسته از ديروز اين سى و پنجمين بارى است که تماسش را رد مى کنم. خودکار را مى گيرم و خم مى شوم تا زير برگه را امضا کنم. ضربان تند قلبم با ويبره ى گوشى ام، درونم را آشوب مى کنند؛ صداى جهان توى گوشم مى پيچد:
- ولى يه شرط داره، تو که فکر نمى کنى من اينهمه پولو بى ضمانت بهت ميدم. بايد حسن نيتت و ثابت کنى!
- چيکار بايد بکنم؟
- مهريه تو ببخش... محضرى کاغذ بده که ديگه نمى خوايش!

صداى محضر دار رشته ى افکارم را پاره مى کند: خانم اگه پشيمون شدى بگو مارم خلاص کن...
نگاه مرددم را از روى صورت درهم او تاب مى دهم به چهره ى عمادى که با ابروان گره خورده خيره شده به کاغذ، سنگينى نگاهم را که حس مى کند؛ سر بلند مى کند و زل مى زند به من! نفس عميقى مى کشم و بدون تعلل امضايم را مى اندازم پايين برگه، مرد کاغذ را مى کشد به طرف خودش و مى گويد؛ مبارک باشه، خوشبخت باشين...
زير لب ممنونى مى گويم و از محضر بيرون مى زنيم. عماد از ديروز که فهميده يک کلمه هم حرف نزده، کاش مثل هميشه چرب زبانى مى کرد و خيال مى بافت؛ اينطورى سکوتش بيشتر پشتم را مى لرزاند. قدم هايم را محکم و تند برمى دارم، تا بلکه از شدت و حدت اين دست هاى ناشناس که دارند با تمام قوا چنگ مى زنند به ته دلم کم شود. ولى انگار با هر قدمم محکم و محکمتر به کارشان ادامه مى دهند! عماد که حالا ده قدم بيشتر از من جا مانده، صدايم مى زند و اهميت نمى دهم. قدم هايم مى روند تا تبديل به دويدن شوند که بازويم کشيده مى شود و متوقفم مى کند: چته...؟! چيکار مى کنى؟
اعتراضم را با لحنى به تندى خودم مى گذارد کف دستم: تو چته...؟ از چى دارى فرار مى کنى؟
نفس عميقى مى کشم و عماد مى خواهد آرامم کند، صدايش را پايين مى آورد: دنبالت که نکردن...
نگاهى به پشت سرش مى اندازد و با حالتى از گيجى و منگى، انگار که بخواهد با تکرارش مسئله را به خودش بقبولاند، مى گويد؛ خودت با پاى خودت رفتى کاغذ دادى؛
بعد انگار که تازه يادش افتاده باشد چه فاجعه اى رخ داده، سست شد و با حسرت ادامه داد؛...هف هزارتا سکه رو دود کردى فرستادى آسمون!
نگاهش را سرزنش گرانه دوخت به چشمانم و گفت: آخه کدوم آدم عاقلى هف هزارتا سکه رو ول مى کنه مى چسبه به يه برگ چک ؟
من کم آشوب بودم، کم ولوله افتاده بودبه جانم، حرف هاى عماد هم مى شد بنزين و مى ريخت به آتشى که سه روز بود افتاده بودم وسطش، با صدايى بلند که تا از اين شعله هاى نامرئى بگذرد و برسد به گوشش مرتعش مى شد، گفتم: واسه اينکه اين نقده، واسه اينکه اگه کاراى فريدم جلو مى رفت، همى قدر بيشتر بهم نمى رسيد...!
عماد مثل آتشى که زير خاکستر لحظه به لحظه جان مى گرفت، داشت عصبانى و عصبانى تر مى شد. چند قدم جلو آمد و گفت: راضى! نمى فهمى يا خودتو زدى به نفهمى، زندگى با فريد کجا، اين پونصد ميليون کجا... تو اگه زنش مى موندى که بيشتراز اينا بت مى رسيد!
آخر داد و فريادش، شد يه تکه سنگ و فرود آمد روى شيشه اى که تا قبل از اينکه صداى شکستنش توى وجودم بپيچد نمى دانستم هست! "من هنوزم زنش هستم" را از پشت دندانهاى بهم چسبيده ام برگرداندم. خون دويد به چشمانم و با غيظ از اينهمه قدرنشناسى دست کوبيدم تخت سينه اش و غريدم؛ من نمى فهمم...؟ من...؟ خيال کردى نمى تونستم وقتى جهان دسته چک شو گذاشت جلو دستم، با همون دسته چک بکوبم تو صورتش و اداى زناى وفادارو دربيارم؟؟ خيال کردى نمى تونستم بشينم تو اون خونه ى گرم و نرم و عين خيالمم نباشه که يه خونواده ايم هست؟! يه دايييم هست؟! منه خر... منه الاغ به خاطر شماها بود که قيد فريدو قول و قراراشو زدم... اگه نه فک کردى انقدر بى عرضه ام که نتونم قاپشو بدزدم؟ به خاطر توى نمک نشناس، به خاطر اون روحى بيچاره... به خاطر شماها دست و دلم لرزيد، به خاطر شماها زدم زير همه چى...!
عماد کلافه دست توى جيبش فرو کرد و نگاهش را دزديد، چرخيدم و بدون اينکه آمدن و نيامدنش برايم مهم باشد، راه افتادم.
داخل اولين شعبه ى بانکى که به پستم خورد؛ شدم و شماره گرفتم. صندلى خالى کنارم را عماد پر کرد و سکوت غيرمعمول صبحش را دوباره از سرگرفت؛ به چند دقيقه نکشيد اما با لحنى دلجويانه پرسيد: نمى شد اول پولو بگيرى بعد بريم محضر...
نگاه عاقل اندر سفيهى نثارش کردم و گفتم: اونوقت فکر مى کنى چکش نقد مى شد؟
گيج پرسيد؛ چرا نقد نشه؟
- فکر مى کنى برا چى پا شديم تا اين سر شهر اومديم، آدرس محضرو جهان داده...
- خب ازش شکايت مى کردى چکشو ميذاشتى اجرا...
- اونوقت به فريد چى مى گفتم؟
سر چرخاند و همانطور که به رو به رو چشم دوخته بود، آهسته و با احتياط گفت: بالاخره که مى فهمه...
دست انداختم و يقه ى کيپ پالتوام را کمى گشاد کردم. نگاهم توى بانک و آدم هاى جور واجورش مى چرخيد. لرزش تند و خفيف پاى عماد را از گوشه ى چشمم مى توانستم ببينم، دستم بى اختيار رفت روى گوشى ام و قفلش که با اشاره انگشتم باز شد؛ تصوير خودم و فريد روى صفحه اش جان گرفت؛ من با نيش باز و فريد با صورتى سرخ از سرما و لبخندى کم جان چشم دوخته بوديم به لنز دوربين؛ مردمکهايم ثابت شدند روى چشم هايش حتى از توى عکس هم با آدم حرف مى زدند:
- ناراحتى فرى؟
پوزخندى زد و گرفته گفت: نمى خواستم زن بگيرم! هيچ وقت...
با شوخى گفتم: الانم نگرفتى که!
- گرفتى مارو؟! پس جنابعالى کى باشن؟
خنديدم و خنديد: چرا ناراحتى؟
نفسش را با حرارت پس داد و گفت: دلم مى خواست باشه، مادرم... اون موقع ها نمى فهميدم، ازش خوشم نمى اومد! ولى بعدش که رفت و زن اون مردک شد. دلم به حالش مى سوخت. يه وقتايى يواشکى مدرسه نمى رفتم که برم بهش سر بزنم. يه روز رفتم ديدم نيست... هرچى دنبالش گشتم نبود. شوهرش که با پيرن سياه اومد تو حياط فهميدم ديگه هيچ وقت پيداش نمى کنم... يه وقتايى که زهره و دختراش اذيتم مى کردن، مى رفتم سر خاکش. باهاش حرف ميزدم تا آروم بگيرم... يه روز رفتم ديدم خاکشم نيست دارن جاشو سنگ فرش مى کنن... هر چى بهشون گفتم، اينجا مال مادرمه؛ خاک مادر منه... گوش نکردن بهم، فکر کردن دارم دروغ مى گم... رفتم افتادم به پاى بابام گفتم يه سنگ قبر، اندازه ى يه سنگ قبر بيا و مردونگى کن... نکرد! زد تو دهنم و گفت ديگه اسمشم نيار... بعدش ديگه اسمشم نياوردم اونو مى گم؛ جهان
- راضى؟ کجايى؟
گيج چشم دوختم به عماد؛ ها؟
- شماره ى تو رو ميگه، باجه سه...
بلند شدم و هنوز قدم از قدم بر نداشته عماد مردد زير گوشم گفت: مى خواى بذاريم يه وقت ديگه...
- چرا؟
- نمى دونم، از صب دلشوره دارم.
- گرفتى مارو...
قدم تند کردم به طرف باجه ى سه و نگاه عماد بود که کشيده شد به دنبالم. چک را گذاشتم روى پيشخوان و رو به زنى که پشت باجه بود گفتم: مى خوام يه حساب باز کنم اين چکو بخوابونم به حسابم!
دستش از زير نيم دايره ى شيشه اى نشست روى چک و نگاهى به رقمش انداخت؛ بعد از آنکه چندتا از کليدهاى زير دستش را فشرد و چيزى را با نگاهش توى مانيتور دنبال کرد. چشمانش را درشت تر از دفعه ى قبل دوخت به من و دوباره برگرداند روى برگه ى چک؛ با تأنى از جا بلند شد و گفت: يه لحظه تشريف داشته باشين...
نگاه هراسان و متعجبم با او که رفت پشت ميز مردى ميانسال کشيده شد. يک لحظه برگشتم و عماد را ديدم که با وحشت خيره شده بود به آنها که هر دو سرشان توى کامپيوتر بود. نگاهم را که ديد؛ اشاره کرد بروم پيش او که عقب تر و نزديک در ايستاده بود. سر که چرخاندم و ديدم همان مرد دارد مى رود به طرف مأمور آبى پوشى که آنطرف تر با ليوان چايش مشغول است. به فاصله ى چند ثانيه عقب گرد کردم و باتمام سرعتى که مى توانستم دويدم به طرف عمادى که حالا لنگه در شيشه اى را برايم باز نگه داشته بود. قبل از آنکه دستى بهم برسد با عماد افتاده بوديم توى پياده رو و با نهايت توانمان داشتيم مى دويديم. جرأت نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم همپاى عماد مى دويدم و صداى نفس هاى بلندم لاى کوبش هاى بى امان قلبم گم مى شد...



پى نوشت: بعله...

پى تر نوشت: ها...با عرض پوزش از فرزانه ى رازى بابت ناهماهنگى بوجود آمده؛ اميد که اسم داستانو حلال کنه.

پى ترين نوشت: چند قسمته ننوشتم دستاتو سفت نگردار ادامه داره؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,ف. سکوت ,محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ツفریماه آرام فر ツ ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (14/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (14/9/1395),زهرا بانو (14/9/1395),جلال صابری نژاد (14/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (14/9/1395),ترنم سرخسی (14/9/1395),ترنم سرخسی (14/9/1395),ابوالحسن اکبری (14/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (14/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (14/9/1395),فرزانه رازي (14/9/1395),حسین شعیبی (14/9/1395), ناصرباران دوست (14/9/1395),همایون به آیین (15/9/1395),روح انگیز ثبوتی (15/9/1395),مریم مقدسی (15/9/1395),سبحان بامداد (16/9/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 12:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 09:18

نمایش مشخصات زهرا بانو

سلام و درود بر شما بزرگوار.


نام: مدرسه تیزهوشان   ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 12:40

سلام...
باز منم تو مدرسه!!!!

حال نوشتن ندارم چون امتحان ادبیات م رو بد داد..........
خیلی خوب بود....
امیدوارم هیچکی امتحان ادبیاتش رو بد نده....
شاد باشی:D ;)


@مدرسه تیزهوشان توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 09:29

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به فريماه خانم ماه


بابا عجب مدرسه اى داريد شما, خعلى اهل تکنولوژى هستين جميعا...
عرضم به خدمتت من هميشه ادبيات بيست بودم. کلا هر چى که به ادبيات ربطى پيدا مى کرد؛ مثل آب خوردن بودم برام. به هر روى آدميزاد مجموعه ايست از قوت و ضعف اگر جايى به ضعفى برخوردى قطعا يک جاى ديگه از وجودت نقطه ى قوتى هست ده ها برابر ضعفت... البته که علاقه و پشتکار حرف اولو ميزنه... بقيه امتحانات به کامت شيرين دختر خوب داستانک... دلت شاد و روزگارت پر از خوشى, درود بر تو عزيزجان.




نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 19:45

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام زهرا ... زهرا سلام . خوبی میدونم .
نظر به اینکه چسبید ، دفه ی پیش فک کردم سر داستان رو نخ انداختی و بستی بعد با خودم گفتم این چرا اینطوری خراب کرد عاخرشو ؟!
بعد امروز دیدم نه ! اینطوریام که فک میکردم نیس ... :D
خو عاره الان باحال شد ...
و اینکه ... ته خط که میشه سر خط با چوب منتظرتم زهرا ! اسم داستانمو از حلقومت میکشم بیرون ! :D
نوش جونت گل دختر !
شاد و عاشق باشی ... عاشق درس حسابیاااااا ... ;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 09:39

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به فرزانه خانوم



مى گما جدى جدى حلال کردى؟ خيالم راحت شد, داشتم مى عذاب وجدانيدم.
خوشحالم که دوست داشتى, ديگه فکر کنم همش دو قسمت مونده باشه تا تموم بشه بعدش ديگه تا عيد استراحت مطلقم خخخخ
اميد که توام عاشق باشى منتها نه عاشق آدمايى که يه روز خوبن؛ يه روز بد... يه روز دورن يه روز نزديک... عاشق باش اما نه بر اين موجودات هميشه متغير؛ عاشق هدفهاى با ثبات باش، که اين بهترين نوع عشقه؛ اميدوارم اينطورى عاشق باشى. ممنون ازت , درود بر تو.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 22:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی گرامی
سلام وعرض ادب
همینکه هرچه حدس می زنم کمی به چپ کمی به راست کمی بالا کمی پاینتر از هدف می خوره و هیچ تیری به هدف نمی نشینه یعنی اینکه شما خوب فکر آخر کارو فرموده اید و چیزی برای ما نگذاشته اید الا اینکه بنشینیم ونظاره گر باشیم تا چه سرنوشتی را واسه راضی رقم خواهید زد ولی از اینکه همش بنده خدا در حال فراره یکم براش غصمون شد! خدا کنه عاقبتش ختم به شر نشه هرچند یادمه قسمت اول داستان از یه خونه ی مجلل شرو شد که راوی حق خودش نمیدونست اونجا باشه . نمیدونم شایدم من دارم توهم می زنم !؟
خب بگذریم
هیچ دقت فرموده اید این روزها سایت چقدر خلوته ؟
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 09:47

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب باران دوست


مى گم اين روزا, روز شماست نم نم بارون گويا ا حال شما خيلى سازگاره؛ خيلى هم خوب چى بهتر از بارون مى تونه باشه. خدارو شکر که آخر داستان داره به خوبى طى ميشه؛ حدس هاى شما هم که هميشه پيش خودتونه:-/ ولى خب من تاقسمت آخر صبر مى کنم. بله اولش يه چيزى بود تا برسه به آخرش شد؛ مى خواين تا قسمت آخر دو قسمت بعد صبر کنيم. اما جا داره به حافظه شما تبريک بگم که پيش ما به اصطلاح جوون ها مثل ساعت کار مى کنه ماشاالله... اميد که سايت هم برگرده به روزاى اوج خودش... ياران هم برگردند به خانه. ممنون از شما؛ همراهى تون و توجهى که داريد. درود ها بزرگوار.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 00:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به زهرا بانوی گلو گلاب
یه سلام آذر ماهی سرد سرد:x

اسم داستان رو ک خوندم گفتم یکی از شخصیت ها قرار نامرد بازی در بیاره و رو دست بزنه
البته پایانش هنوز باز مونده .. میشه حدس زد ک اصلا هم اینطوری نبوده و راضیه از بس با ترس و لرز شرخری کرده بوده و چک اینو و انو نقد کرده بوده .. الکی ترسیده
توی این قسمت وقتی فلش بک زدی به گذشته ی فرید .. خیلی دلم برای فرید سوخت :( .. البته اگه فرض بگیریم خود ما هم تا اینجای داستان رکب نخورده باشیم .. راضیه هم خیلی نامردی کرد ک پا گذاشت روی قول قرار ها
به هرحال ... هرچه پیش آید خوش آید .. من ک بی صبرانه منتظرم ادامه داستان رو بخونم
ظرافت های خاصی داستان داره همراه با فضا سازی های بی نظیر.. که داستان رو تبدیل کرده به فیلم سینمایی.. بدون افت ریتم و کشش
ممنونم ک هستی و مینویسی :x :*
@};- @};- @};- @};- @};-
دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 10:02

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماه نرجسى


خوبى عزيزجان، خب اينجا بارونيه... هوا هم دو سه روزه عاليه... اوف ده دوازده نفره س هوا خخخ... اما وجدانن ايندفعه ديگه بى خودى نترسيد راضى واقعا بدبخت شد؛ مى گى نه قسمت بعدو بخون...
مى دونى وقتى داستان بسط پيدا مى کنه، تمام شخصيت ها تشنه ى پردازشند اما خب دست آدم باز نيست؛ به چند دليل يکى اينکه وقتى بخواى همه جانبه به همه ى کاراکتر ها بپردازى از حوصله ى مخاطب خارجه. دوم اينکه از کشش مى افته و سوم اينکه خيلى طولانى ميشه... و هزار و يک دليل ديگه... البته که ايراداتى هم هست منتها دوستان من يکم دل رحمند دلشون نمى خواد موجبات رنجش پيش بياد اما اميدوارم که قسمت آخر حقيقت رو بشنومو بدونم که ايراداتم چيه!
شمام آبجى از اين قاعده مستثنا نيستى يکى از اون نقداى بلند بالا و کوبنده تو آماده کن... حالا فوقش يکم جيغ جيغ مى کنم چيزى نيست که تو عالم خواهرى ...
نرجسى ممنون ازتو انرژى اى که ميدى راستى آخرش بهم بگو کدوم قسمتش خعلى خوب و کدوم قسمت خيلى بد بود. روز و روزگارت خوش آبجى، درودها.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 آذر 1395 - 07:32

درود بر بانو نیازی گرامی
همچنان قلم زیبا و دلنشنیتان، لذت می بخشد! و در کنار تعلیق ماجراهای داستان، این قلم شما هم خودش تعلیقی دارد بس قوی!
فقط اینکه چرا؟! چرا موقع نقد کردن چک باید از چیزی بترسن و فرار کنند؟! مهریه اش را بخشیده بود و در مقابلش چک گرفته بود؟ پس از چی ترسیدن؟! منتظرم ببینم در قسمت بعدی چی پیش میاد،شاید پاسخ پرسشمو گرفتم و قانع شدم! پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 10:12

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب به آيين


روز پاييزى تون بخير بزرگوار، سپاس از همراهى تون و وقتى که مى گذاريد؛ راستش سوالها زياده؛ و جوابها اگه تو کامنت گفته بشه که لطفش کمه... اگر اجازه بديد بمانه براى قسمت بعد که سوالها جواب داده بشه... منم مثل شما منتظر نقدهاى قسمت آخرم؛ و ارزيابى نهايى ام. ممنون از شما و روز و روزگارتون خوش بزرگوار, درود ها.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.