بى هر چه عشق...





صداى ساييده شدن چرخ هاى چمدانم روى آسفالت، گه گاه نگاه هايى را متوجه ام مى کند؛ ولى اهميت نمى دهم. سنگينى چمدان با دسته ى لقش اذيتم مى کند، نزديک ايستگاه اتوبوس ديگر نفس کم مى آورم و روى نيمکت خالى اش جا خوش مى کنم. نگاهم مى رود پى مسيرى که آمدم، تند سر مى چرخانم و نوک انگشت هاى يخ زده ام را بهم مى مالم. فايده اى ندارد, دستانم را توى جيبم فرو مى کنم. لبه ى نازک کاغذ را احساس مى کنم، نگاهى به اطرافم مى اندازم؛ کسى نيست. آهسته برگه چک را از توى جيبم بيرون مى کشم و با لذت چشم مى دوزم به پنج ميليارد ريال پايين برگه که دهن کج مى کند به خاموشى تمام چراغ هاى شهر! عذاب وجدان مى آيد تا نوک انگشت هاى لرزانم اما برش مى گردانم. مگر من وقتى در به در کوچه و خيابانهايش بودم يکى پيدا شد که دلش به حال تاريکى روزگارم بسوزد؟ يکى از همين سيصدتا شايد! پرسيد دردت چيست که تا گلو پر شدى از حسرت، پر شدى از کينه، حتى يک نفر به زبانش نيامد بگويد؛ حيف تو نيست که جانت را مى گذارى کف دستت مى پرى توى اتوبانها... کک هيچکدامشان نگزيد! خواب از چشمان هيچکدامشان نپريد. حالا من چرا بايد دلم بسوزد؟ چرا بايد باز افسار زندگيم را بدهم دست دلم. بس نبود هر چه مصيبت که از دست اين دل کشيدم!
باز نگاهم را تاب مى دهم روى رقم چک؛ آخ اگر روحى مى شنيد، عماد مى فهميد! برق از سر هر دويشان مى پريد. مردمک هايم بى اختيار مى لغزند تا چند سانت آنطرف تر و خشک مى شوند روى حلقه ام، حس نامعلومى توى قفسه ى سينه ام بالا و پايين مى پرد! درست مثل وقتى که فريد برايم خريده بودش و من دور از چشمش چقدر بالا و پايين که نپريده بودم! هر چند احمقانه اما دلم مى رفت براى پوشيدن همين رينگ ساده، با آنکه مى دانستم پشتش نه احساسى است و نه منطقى! يک لحظه دلم مثل همين يک ماهى که زده بود به سرم، تپيد که کاش بود؛ کاش پشتش يک نفر بود به جاى سيصدتا آدم، سيصدتا زندگى، سيصدتا چراغ...! کاش عوض همه ى اينها يکى بود و بجاى آنکه هميشه ى خدا دهانش بسته بماند و چشمانش پر از حرف باشد. يک کلمه بگويد که خواستمت... نفهميدم چرا، منم نمى خواهم بدانم چرا، اما دلم تپيد و خواستم باشى! جاى آنکه حرف هايش بوى کينه بدهد، بوى گچ و خاک و سيمان بدهد. جاى آنکه با هزارتا کاغذ و عکس و نوشته بخواهد بهم بفهماند بايد کمکش کنم. يک کلمه بگويد؛ لعنتى خودم تنها از پسش بر نمى آيم. بيا بايست پشت سرم بگذار ببينند تنها نيستم!
ولى نگفت؛ هيچکدام از اينها را به نگاه شايد! اما به زبان نياورد. به جاى همين چند کلمه ى ساده، تا چند ساعت نشست و با دو نفر ديگر فقط از سيصدتا چراغى گفتند که نمى خواست خاموش بشوند. سيصدتا آدم احمقى که نمى خواست کلاه گشاد جهان و شرکايش سرشان برود... از سيصدتا زندگى اى که با بسته شدن فقط يک قرارداد صاف مى رفت روى هوا و حالا حالاها پايين نمى آمد! از ويلاهاى اعيانى جزاير مصنوعى دبى که بعد از سند زدن، مى شد زمينهاى ارزان و به درد نخورى که سى چهل ميليون بيشتر نمى ارزيد. از تمام اينها گفت اما...
سر تکان مى دهم تا شايد اين حسرتهاى کشدار و کشنده دست از سرم برداند.اما... از ديروز به بعد ديگر مهم نيست. از بيست ساعت پيش که دسته گل صورتى ام نشست روى ميز جهان و صدايش توى گوشم پيچيد، ديگر مهم نيست! جهان راست مى گفت: براى اين سيصدتا يا نه سيصدهزارتاى ديگر چه فرقى مى کند اگر از دويست ميليونشان مى گذشتند؛ وقتى انقدر پول دارند که نخل هاى دبى را نشانه بروند. آنوقت يکى مثل من حتى اسمش را هم نشنيده! حالا اينکه من نه آن سر دنيا همينجا يک گوشه، سقفى بالاى سرم مى آمد. لباسى به تنم مى نشست و يک لقمه نان پيدا مى کردم که برايش مجبور نباشم تمام خيابانهاى شهر را سگدو بزنم، به کجاى دنيا برمى خورد؟ دنيايى که اين بار گوش شيطان کر به دلش افتاده بود سر و سامانى به زندگى آشفته ام بدهد. آرزوهايم را نزديکم کند. حالا که او مى خواست چرا من نخواهم؟ با اينکه براى يکى مى شدم نامرد، براى يکى مى شدم رفيق نيمه راه... اما براى سه نفر مى شدم فرشته ى نجات، براى سه نفر مى شدم معجزه...! سه نفرى که بار من روى دوششان بود، نه سيصدتايى که يک روز و روزگارى، شايد هزار بار بساطم را زير لگد گرفتند و يکى شان از خودش نپرسيد، چرا بايد گوشه ى خيابانها التماسشان کنم تا روسرى هايم را ارزان بخرند! چه مرگم است جاى اين که سر زندگيم باشم، توى کلاس درس باشم. دارم شانه به شانه ى مردان خودم را مى کشم براى فروختن جنس هايم... بس بود ديگر نه مى خواستم و نه مى توانستم برگردم و بشوم آن دختر دستفروش حقير با آرزوهاى بزرگ. وقتش رسيده بود که عاقلانه تصميم بگيرم و خودم را از تمام اين بدبختى ها خلاص کنم. تا دير نشده بود بايد پايم را از جنگ بين اين پدر و پسر بيرون مى کشيدم. نه جهان کسى بود که هفت هزارتا سکه را نقد کند و بگذارد کف دستم. نه فريد مى توانست جلوى کسى مثل او بايستد و همه ى زندگيش را از دست ندهد! اينها را خيلى وقت بود مى دانستم، از همان ساعت عقدمان؛ به دلم افتاده بود که اينهمه سکه برايم پول نمى شود، پولى که نبودنش تا اينجا کشانده بودتم! حالا که توى دستانم بود چه دليلى داشت که باز وسط اين معرکه باشم؟
مى دانستم که رفتنم بدون هيچ توضيحى به فريد برمى خورد، گيجش مى کرد و شايد هم عصبانى... اما دلش را نداشتم بايستم رخ به رخش و بگويم که قالش گذاشتم! به يک برگه چک که براى هيچکدامشان پولى نبود، فروختمش... فريد که جاى من نبود بداند نداشتن آدم را تا کجا که نمى برد؟! همين الان هم از صدقه سر همان پدر کلاه بردارش بود، که خوشى زده بود زير دلش تا بشود فرشته ى نجات سيصدتا چراغ از خانه هاى اين شهر که مبادا نسيمى بوزد و خاموششان کند! ولى من اين حرفها را گذاشته بودم کنار از بيست ساعت پيش... پاى عذاب وجدانش هم ايستاده بودم. انتخابم اين بار زندگى بى هر چه عشق، با هر چه عقل...!



پى نوشت: حقشه اين سرى هم لايکو ببندم هم کامنتارو با اون پيشنهاداتون، نخواستم، بيا ايناها خودم نوشتمش!!!!

پى تر نوشت: ميگم حالا که اين داره تموم ميشه پايه هستين يکى ديگه رو شروع کنيم, چى؟... نشنيدم؟... شمام باشين من نيستم ديگه فعلا :-/

پى ترين نوشت: کم کم خودتونو واسه نقد آخرش آماده بفرماييد، مخير هستين که آخرش يه دور ديگه از اول بخونينش, البته که اين قالب عجيب و غريب من لطفش به فاصله ى بين قسمتهاشه اگه نه سر هم دوستان خوندن, فرمودن؛ خيلى يه خطى تشريف دارم, با اين داستانم!!!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,زهرا بانو ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی , ツفریماه آرام فر ツ ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (2/9/1395),ترنم سرخسی (2/9/1395),الف . محمدی (2/9/1395),سبحان بامداد (2/9/1395),همایون به آیین (2/9/1395),همایون طراح (2/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (2/9/1395),حسین شعیبی (2/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/9/1395), زینب ارونی (3/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (3/9/1395),م.ماندگار (3/9/1395),فرزانه رازي (3/9/1395), ناصرباران دوست (3/9/1395),سبحان بامداد (4/9/1395),کامران غفوری (5/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1395),محمد شاهکان (7/9/1395),شهره کبودوندپور (9/9/1395),بهروزعامری (9/9/1395),بهروزعامری (10/9/1395),شیوا خان آبادی (12/9/1395),کوثر علیزاده (18/6/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 آذر 1395 - 14:16

درود بر زهرا بانوی گرامی
من با اینکه پایه داستان های دنباله دار نیستم ولی کلک خوردم ! اونم بخاطر اینکه شما با زرنگی، قسمت های مختلف داستانتون رو به قسمت 1 الی آخر نامگذاری نکردید و هربار با نامی متفاوت ظاهر شد و خوب من هم که اولش نمیدونستم! خوندم و بعد که متوجه شدم دیگه دیر شده بود!:D :D
و حالا هم خیلی راضی ام ازینکه کلک خوردم! واقعن می ارزید! این قسمت هم خیلی قشنگ و باورپذیر بود با همون ظرافت و طنازی قلم شما!@};-


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 10:05

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب به آيين بزرگوار



عارضم به خدمتتون که قصد و نيت همين بوده از اول اما، دلم مى خواست هر قسمتش يه کشمکش تازه داشته باشه، هر قسمتش هيجان مخصوص به خودش رو، حالا نمى دونم چقدر موفق شدم. ولى از اينکه شما رو دست خورديد شرمنده؛ يه چيزي هم که مى خواستم اول خودم ياد بگيرم اينه که درسته تو داستاناى کوتاه؛ خيلى نکات رو ياد مى گيريم؛ ولى فکر مى کنم اين شايد پيش درآمدى باشه براى داستانهاى بلندتر! اگه نه که معروف ترين آثار نويسنده هاى بزرگ رمان هاشون نمى بود. بنابراين اين خيلى سخت تر و همچين لذت بخش تره؛ البته که داستان کوتاه هم لطف خودش رو داره... حالا پى نوشت ها که شوخى بود اما شايد بازم احتياج داشته باشم به يک دنباله دار ديگه؛ فقط اين دفعه ديگه فکر نمى کنم شما يه دستى بخوريد؛-))
ممنون ازتون بزرگوار، روزتون برفى، روزگارتون آفتابى... درودها.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 آذر 1395 - 22:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به ارواح خاله ی همسایه ی مارک زاکربرگ و اینا.. منم میخواستم بگم آخرش رو همین طوری بنویس .. نمیدونم چرا یادم رفت :-/ :D :D

ســــــــــــلام :x
به آبجی زهرای مهربونم یه سلام گرم و پاییزی و زیبا
میگما زهرا؟ چرا توی پی نوشت این همه عصبانی هستی ؟ میخوندم همه اش حواسم به این بود یه جایی سنگر بگیرم .. تیرو ترکشی چیزی بهم نخوره :-s :D :D
چرا هی تهدیدمون میکنه خو
اگه دستم من بود قسمت بعدی راضی رو سوار اتوبوس میکردم .. بعد اتوبوس رو میفرستادم توی جاده .. با سرعت 250 تا .. بعد توی راه تصادف میکرد و همه مسافرا می مردن .. چک توی جیبش رو هم میدادن به خانواده اش .. والا به خدا .. نوید و عشق و عاشقی کیلو چند :D :D
این قسمت ک نشستیم پای درد دل راضیه بانو .. چقدر هم ک لامصب غم داشت .. همه رو ریخت بیرون .. همه نامردی های روزگار رو کرد توی چشممون .. از زمین و زمان و روزگار نامروت و مردمان ناسازگار.. از همه شاکی بود
هعییییی روزگار برای همه مال هستی و برای راضیه بیت المال .. مرده شور هرچی چرک کف دست هست رو ببرن ک تا نباشه هیچی نیست .. همیشه باید کف دستت چرک باشه ..
هیچی نگو دارم با راضیه درد دل میکنم
اره خاک تو سر همه اون سیصد نفر .. خاک تو سر جهان اصلا .. هم این جهان هم اون جهان .. همه اون یکی جهان
جدی جدی راضی رفت با جهان معامله کرد ؟ این جهان نه هااا .. اون جهان هم نه .. اون یکی جهان
یعنی اگه قسمت بعدی بگی داشته فکر میکرده یا خواب میدیده .. یا هرچی دیگه ای .............
اصلا ولش کن :)
پی تر نوشت تر ...میگم زهرا ؟ منو از نقد آخرش نترسون ک همین الان نقدش میکنم با خاک یکسان بشه تا به قسمت آخر نرسه هااا x-(
قبل از پی تر نوشت تر .. من پایه ام حاضر :D :) اینجا زور حاکمه .. مگه دست خودته ؟ نمیشه و نمیخوام نداریم . این تموم شد بعدی ..بعدی تموم شد . بعدی...
بی هرچه عشق با هرچه عقل .. این قسمت داستان هم حرف نداش .. عالی بود :)
دمت گرم ک هستی و مینویسی .. یه عالمه ممنونم@};- @};- @};- :)

دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 10:17

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت خانوم


دلبر ما از چهره نقاب برگرفته انگار؛ يه چى بگم من ديده يا نديده دوست دارم، آخه جنوبيا همشون تو دل برو و چه جور بگم خوش معاشرتن؛ برعکس همدان تو اين روزا، آ پاتى کى از در ميذارى بيرونا مى بينى همه از سرى ما مچاله شدن تو خوديشون دارن ميلرزن... خخخخ حالا پاش برو شيراز بس که هوا خوشستا بلبلا از خوندن سير نيميشن...
مى دونى آب و هوا رو اخلاق تأثير داره، مى دونى سرماى خالى خالى بدون برف اعصاب معصاب نميذاره واسم؟ آى تو دختر جنوب ايران مى دونى، اينجى سيزده درجه زير صفره... نه جان من مى تونى متصور بشى؟ حالا باز بگو پى نوشتا باز بگو پى تر نوشت :-/ ///

آما از روى زيباى شما که بگذريم مى رسيم به حدسيات اول کارى که يادت رفته، آره جون عمه ى


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 10:28

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) بعله داشتم مى گفتم. عمه قمر داستان فرزانه با اون دماخ بزرگش؛ اينم بايد من باب دقت فراوان دوست دلبندم اضافه کنم که داستان تموم شد تو هنو به فريد مى گى نويد ؛-/ و اما در ادامه ى ادامه ام اينکه راستاشو بگو چقد تو از اين کاراکتر مادر مرده ى من بدت مياد مى خواى جوونمرگش کنى ها، راضى چه هيزم ترى به تو فروخته؟
و اينکه قسمت آخر من با تو يه نفر کار دارم؛ صب کن هوووم...
دمت گرم که نرجسى مى خونى و همراهى مى کنى و انرژى ميدى؛ راستى عکس پروفايل قبلى اتم خيلى به خودت شباهت داره؛ تقريبا مثه من! از اون جهت تقريبا که من بچگيام از اين دخدره بسى خوشگل تر و نچسب تر بودم!
بگذريم. ممنونم ازت , روز و روزگارت خوش الهى به حق همين لرزى که من گرفتم؛ سروستون ايشالله برف بيا اي هوا من دلم خنک بشه. درود بر تو عزيزم.


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 23:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
چشم ما روشن
مبارک می باشد حضور تصویری شما بانوی هنرمند
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 14:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :"> :">
سلام استاد:"> شما همیشه به بنده لطف دارید:)
@};- @};- @};- :">


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 09:06

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرا بانوی عزیز
قلم شما خیلی خوبه بانو و معلومه مطالعه دارید و با ادبیات داستانی آشنا هستید
امروز هم داستان شما رو خوندم هم داستان اندیشه عزیز و چیزی که توی دو تا داستان مشترک به چشمم خورد این بود که چرا مخاطبتون را با شخصیت در ابتدای داستان آشنا نمیکنید منظورم جنسیت شخصیت شماست شما انقدر توی حس میری و با شخصیت انس گرفتی که یادت میره مخاطب تو وقتی چند سطر اول داستانت رو میخونه دلش میخاد بدونه زن بود یا مرد ؟چه ظاهری داره ؟چه عادت شخصی داره
نام داستان ؟چرا اینقدر کلیشه
سعی کن نامی رو انتخاب کنی که مخاطبتو به فکر وادار کنه
چمدان خالی ...
یا .....
شروع داستان عالی بود ممنونم
داستانت دنباله دار هم باشه در اول داستان یه اشاره به جنسیت شخصیتت بکن
سپاس بانو جان


@ زینب ارونی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 10:39

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر بانو ارونى عزيز


خوب هستيد عزيزجان؟ چه مى کنيد با سرماى جانکاه اين روزاى همدان؛ ما که کم مونده خانوادگى قنديل ببنديم. بانو يه چى من باب نقدتون عرض کنم. اين داستانو از سيزده قسمت قبل شروع کردم؛ منتها چون اسم هر قسمتش جداست؛ دوستان اکثرا متوجه نمى شن. چندتا نقد اينجورى داشتم در طول داستان؛ ولى خب نقد شما به روى چشم؛ دفعه بعد اشاره مى کنم. اما اسم داستان؛ حدود يک ثانيه بعد از فشردن کليد افزودن بود که گفتم کاش اسمشو ميذاشتم دلايل بنى اسرائيلى چه کنم که داستان اضافه شده بود. حالا گذشته از شوخى مى خواستم اسمشو عوض کنم ولى چون ويرايش حداقل ده پونزده ساعت داستانو از رو صفحه بر ميداره؛ از خيرش گذشتم.
ولى در کل حق با شماست. ممنون از اينکه آمديد خوانديد و نوشتيد. روز و روزگارتون خوش، درود بر شما.


@زهرا نيازى (بانو) توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 14:10

نمایش مشخصات زینب ارونی از سرما نگو که چسبیدیم به بخاری و تکون نمیخوریم اخه اونم زورش به این سرما نمیرسه ،اما دلتون گرم و جونتون سلامت
ممنونم عزیز :x


@ زینب ارونی توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 13:47

ارادتمندم ،بانو! حضورتان همیشگی و پایدار!


@همایون به آیین توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 14:12

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به اقای به آیین گرامی
حضور شما همیشه منو خوشحال میکنه چرا که همیشه نقداتون دلسوزانه و قصدتون کمک به نویسنده است
سپاس از لطف شما @};-


نام: مدرسه فرزانگان   ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 12:49

سلام سلام.........
فریماهم تو مدرسه.................خییلی خوووب بود دیگه امتحان دارم.........بای:x :x :x :x :x :x :x


@مدرسه فرزانگان توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 10:20

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فريماه خانوم



صرفا جهت رفع فضولى، شما مدرستم حساب کاربرى داره تو داستانک؟؟؟
يعنى مديرت و اينام داستان ميذارن؟؟
يعنى از تو مدرسه کامنت گذاشتى؟؟
يعنى چى خب؟ مدرسه ات... :-/

دستت درد نکنه، يعنى دستتون درد نکنه جميعا که کلن با مدرسه تون کليک رنجه فرموديد! باشد که از اين به بعد؛ شاهد داستاناى شما فرزانگان همگى با هم باشيم. درود ها.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 19:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي زهرا ؟!
درکم میکنی که الان اعصاب ندارم مگه نه ...؟!
موافقی که بعدا بگم چسبید ؟!
اوکی بعدا میگم ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 10:27

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) :-/ :-/ :-/



ها فهميدم آذربايجانم احتمالا سووخ کسيى؛ درکت مى کنم برو هر وخت پيش شوفاژى بخارى مستقر شدى بگو، نگفتيم نگفتى خواهر؛ فقط زنده بمون! من که به قسمت بعدش نمى رسم؛ خوبى بدى ديدى حلال کن...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 23:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی
سلام و عرض ادب
داستانتون داره خوب تموم میشه و از همین یه نمه رونمایی که فرمودید مشخصه کارتون با حساب و کتاب بوده . باید ازتون تشکر کنم که فکر آخر داستان بوده اید . خیلیا داستان می نویسند اما چون فکر پایانش نبوده اند تهش افتضاح میشه انگار اصلن داستانی شکل نگرفته .
خب دیگه بد نیس بدونید طرفای ماهم یه سرمای گزنده ی خشک خالی هست که آدم الکی به سِگ لرزه میفتد !

پانده باشید
پیشکش

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 10:36

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) درود بر استاد باران دوست



عرضم به خدمتتون، بعله بالاخره بايد يه اتفاقى باشه که هم پيام باشه هم کشش ايجاد کنه حتا اين آخر آخراش؛ خوشحالم که مورد پسند واقع شده. البته دو سه قسمت مونده تا کلا پرونده اش بسته بشه ولى خب به هر روى، از شما و ديگر دوستان تشکر بابت همراهى ها و انرژى هاتون.
اين موج سرمام انگار همه گير شده؛ همه دارن ازش مى نالن اما اون نقطه ى کورى که تو مدلاى هواشناسى نشون ميده؛ به قول مامانم قلب سامانه بدون شک همدانه و بس بزرگوار؛ چه کنيم ديگه!
بازم سپاس، بازم درود.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 15:40

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

اول اول یک خواهش

عرض و عریضه اصلا زمان قاجار ساخته شد به این معنی

وماجرا ازین قرار بود که طول مال پادشاه بود یا بزرگتر و عرض مال رعیت و کوچک
و همینطور طویله مخصوص بزرگان بود
و عریضه ما رعیت ها

و بعد عرض همین چندساله شد عارض

وااااای دیگه خسته شدم
کوتاه بگم خوب بود دیگه نفس برام نموند لطفا دیگه نگید عارض گاها اساتید و خواهشا

درو بر شما جسارتم رو ببخشید

گل باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 10 آذر 1395 - 10:45

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام برشما استاد بزرگوار



ببخشيد؛ من تاريخچه اش رو نمى دونستم. ممنون از لطفتون و سپاس بابت وقتى که گذاشتيد. درودها



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.