صداى پاى دلواپسى



از صبح که فريد گذاشته و رفته، از روى کاناپه تکان نخوردم. هر چند دقيقه يکبار کانال ها را شخم مى زنم و هر بار ميرسم به برنامه ى آشپزى و اين کوفت و زهرمارهايى که معلوم نيست از کدام جهنم دره اى پيدا مى کنند، به اسم غذا قالب آدم کنند! توى اين فکرم کدام احمقى حاضر مى شود پياز پخته ى توى شير را بخورد که زنگ خانه مى دود ميان غرغرهايم بلند مى شوم و سلانه سلانه خودم را به در مى رسانم. يک چشمم را مى چسبانم به چشمى در؛ چند بارى پلک مى زنم، دسته گلى صورتى جلوى چشمى را گرفته، لب مى گزم و دوباره نگاهم را مى اندازم توى روزنه ى باريک و تنگ چشمى که آنطرفش فقط گل است و گل! ضربان قلبم تند مى شوند؛ دستى به سر و رويم مى کشم و دستگيره را مى چرخانم؛ در که باز مى شود؛ و هيکل درشت دو مرد با قيافه هايى نه چندان دوستانه را در خود جا مى دهد، کپ مى کنم!
مرد ميانسالى که يکى دو قدم عقب تر ايستاده و دسته گل توى دستش دهن کج مى کند به رکبى که ساده لوحانه خورده ام، جلو مى آيد. با وحشت دست مى اندازم تا در خانه را ببندم که يکى از همان مردهاى درشت هيکل مانع مى شود. با يک تکان در را هل مى دهد و هر سه داخل مى شوند، عقب عقب مى روم و در حالى که چنگ مى اندازم تا چيزى براى دفاع از خودم پيدا کنم؛ بريده بريده جيغ مى زنم: شماها... شما کى هستين... ب...بريد بيرون... بيرون وگرنه زنگ مى زنم پليس!
برخورد با چيزى را در ناحيه ى کمرم حس مى کنم و بدنبالش جيغ پايه ى چوبى مبل روى پارکت سالن که توى جيغ من گم مى شود. آن يکى که سن بيشترى دارد و پاى چپش کمى شل مى زند. جلو مى آيد و خونسرد روى مبل جا مى گيرد؛ دسته گل توى دستش را پرت مى کند روى عسلى !

عقب عقب مى روم و کنج سالن مى چسبم به ديوار، صداى بسته شدن در خانه نفسم را بند مى آورد؛ نگاهم به نگاه مرد نشسته روى مبل که گره مى خورد، فاتحه ام را مى خوانم. چنگ مى اندازم به دم دستى ترين سلاح زنانه و اشکهايم به ثانيه نکشيده راه مى گيرند روى صورتم، با التماس مى گويم: ترو خدا بريد بيرون... هر چى ميخواين بردارين... ولى برين بيرون... لب هاى مرد تکان مى خورد و صدايش توى فضا طنين انداز مى شود، ترس زبانم را بند مى آورد: بيا بشين...
چشمانم بى اختيار مى دوند روى مردهاى قوى هيکلى که پشت سرش ايستاده اند. باز صداى اوست که خطاب به آنها مى گويد: شما بيرون باشيد!
آنها که بيرون مى روند. به خودم جرأت مى دهم و مى پرسم: شما کى هستين...؟
تکيه مى دهد به پشتى مبل و مى گويد: الان ديگه فکر کنم پدرشوهرت...
ناباورانه پلک مى زنم و نگاهش مى کنم؛ حالت چشمانش با فريد مو نمى زند. مردد جلو مى روم و روى مبل مقابلش مى نشينم، بى هيچ حرفى نگاهم مى کند. سر به زير مى اندازم و از فرط خجالت سرخ و سفيد مى شوم. ضربان قلبم هنوز بى مهابا مى کوبد، اسمم را که مى پرسد؛ سر بلند مى کنم و من من کنان مى گويم: را...راضى...
نگاهش را توى کاسه چشمانش مى چرخاند و به سمت ديگرى مى دوزد، کمى مکث مى کند و مى پرسد:
- از کجا همو مى شناختين؟
لب باز مى کنم تا چيزى بگويم اما هر چه ذهنم را زيرو رو مى کنم تا چيزى سر هم کنم و تحويلش بدهم نمى توانم، مغزم قفل کرده. پيش دستى مى کندو مى گويد: نمى خواد دروغ بگى... اگه جوابى ندارى!
باز سر به زير مى اندازم و لب مى گزم:
- چند ماهى بود هيچ گندى نزده بود، ديگه داشتم نگران مى شدم که نکنه سر عقل اومده باشه...!
نگاه معنى دارى به من مى اندازد و ادامه کلامش را مى گيرد: اما مثل اينکه اشتباه مى کردم، اين دفعه جاى گند، فاجعه بالا آورده...
مى خواهم چيزى بگويم که دستش را بالا مى آورد و مانع مى شود: چى مى خواى بگى؟ حرفيم هست براى گفتن؟
پوزخندى مى زند و در حالى که سر تکان مى دهد. سرزنش گرانه مى گويد؛ دخترى که مادرش مرده، پدرش معتاده، و خواهرش فلج، فاجعه نيست؟!
بس بود هرچه لال شدم و صدايم در نيامد، با حرص مى گويم: نه نيست... وقتى هيچ کدوم از اينا دست خودم نبوده!
صدايش بالا مى رود: جيب برى چى؟ دزدى! باج گيرى... هيچ کدوم از اينا دست خودت نبود؟ فکر کردى مى ذارم يه الف بچه، زندگى مو؛ حيثيت مو به بازى بگيره...
مشتش را که مى کوبد روى ميز، تمام وجودم شروع به لرزيدن مى کند؛ نگاهم مى رود پى صورتى که حالا فقط خشم و نفرت درش موج مى زند. دست بردار نيست! نيم خيز مى شود طرف من و از لاى دندانهاى بهم چسبيده اش مى غرد:
با خودت چى فکر کردى؟! فکر کردى مى تونى با خر کردن پسر احمق من به نون و نوا برسى...؟ يا شايدم دندون تيز کردى از من باج بگيرى!
بلند مى شوم و مى گويم: اينطورى نيست آقا...
به تبع از من بلند مى شود. با قيافه اى حق به جانب و همچنان عصبانى مى گويد: چرا همين طوره... وگرنه چه دليلى داره که يه دختر جنوب شهرى خودشو به پسر من تحميل کنه؟
باز صدايم بالا مى رود: يه لحظه گوش بدين...
با دادى که مى کشد باقى کلامم توى گلو مى ماسد: نه... تو گوش کن؛ دور و برتو ببين، چرا بايد اينجا باشى تو خونه ى کسى که هيچ طورى بهت ربط پيدا نمى کنه؟! چى باعثش شده؟
سکوت مى کنم و پيروزمندانه مى گويد: مى بينى هيچ دليلى وجود نداره...
ميز را دور مى زند مى آيد رخ به رخم مى ايستد؛ کمى خم مى شود و درست زير گوشم مى گويد: تو چه فرقى مى کنى با دخترايى که نجابتشون به يه بوق بنده...؟
اشک مى جوشد، دلم مى سوزد، عقل دو دستى مى زند توى سرش که حقت نيست اينهمه افترا، صدايم عين گلوله از گلويم پرتاب مى شود توى فضا؛ همان قدر سريع، همان قدر مهيب و بلند تا پرده ى گوشش را اين حقيقت بدرد که؛ من خيابونى نيستم...من خيابونى نيستم... من... خيابونى نيستم لعنتى!

يک لحظه نفسم بند مى آيد و بعد همه جا سياه مى شود؛ نفس نفس مى زنم. چند لحظه بعد، در اتاق سراسيمه با ديوار يکى مى شود و صداى فريد است که مى پرسد: چى شده؟ برا چى جيغ مى زنى؟
پلک مى زنم و شبحى از چهره اش را توى تاريک روشن اتاق مى بينم، نفس عميقى مى کشم و مى گويم: خواب بد ديدم...
جلو مى آيد گوشه ى تخت مى نشيند و باز مى پرسد: چى ديدى؟
نگاهم را مى اندازم توى برق چشمانش و مى گويم؛ خواب باباتو ديدم...
نگاه از من مى گيرد، نفسش را پس مى دهد: پس کابوس ديدى!
بلند مى شود و قبل از اينکه قدم از قدم بردارد، مى گويم: خواب ديدم اومده اينجا...
پوزخندى مى زند و مى گويد: خيالت راحت اون هيچ وقت سراغ هيچکس نميره...
مى چرخد به طرفم و حرفش را تکميل مى کند:
يه کارى مى کنه تو برى بيفتى به پاش!
قبل از بسته شدن در، باز صدايش را مى شنوم: دارم ميرم بيرون... خواستى بيا يه هوايى به کله ات بخوره...

يک جايى بيرون از هياهو و داد و قال شهر زد روى ترمز و بى هيچ حرفى پياده شد، به دنبالش کنجکاو پياده شدم وجلوتر که رفتم ديدم شده يک تکه از سياهى سيال شب. سر بالا گرفتم؛ آسمان انگار که گوشه ى دامنش را کج کرده باشد توى شهر... آن دوردستها مرز ستاره ها و چراغ هاى شهر از بين رفته باشد. نورها قاطى هم بازيگوشانه سوسو مى زدند و پولک پولک مى شدند. نفس عميقى کشيدم و با لذت گفتم: وااااى معرکه ست...
صدايش را شنيدم: هووم...
- هميشه مياى اينجا؟
سوالم شنيد يا نه بى جوابش گذاشت، نگاهم را دوختم به منظره ى بکر روبه رويم و آهى بى اختيار از دلم بلند شد. گفت: فکر مى کردم يه دعواى حسابى راه مى اندازى يا دست کم قهر مى کنى...
تلخندى زدم و گفتم: قهر مال بچه هاس... ما داهاتيا غوره نشده مويز ميشيم!
- طعنه ميزنى؟
- نه... راستشو مى گم!
- پس هنوز دلخورى...
دندانهايم را بهم ساييدم: نيستم...
- هستى.
صدايم بالاتر رفت: نيستم...!
فريد کامل چرخيد به طرفم. دست توى جيبش فرو کرد و سرزنشگرانه خيره شد به من، نمى دانم چرا ولى يک لحظه دلم خواست حرف بزنم، انگار واژه هاى تلنبار شده روى دلم سرريز کرده بودند و تا زبانم رسيده بودند. قلبم سنگين تر از هر زمان ديگرى بود:
- مامانت... راس مى گفت؛ من همقد و قواره ى خونواده تون نيستم. فردا ازت بپرسن از کجا منو مى شناسى چى ميگى؟ هر چقدم که بگم دلم مى خواست درس بخونم يه دکترى کوفتى زهرمارى بشم واسه خودم... فايده اى نداره، انگار انداختنت توى قوطى و افتادى زير پاى يه مشت بچه ى سرتق... همه ى عمر فقط اين پاست ميده زير پاى يکى ديگه! هيشکى يه قوطى حلبى رو نميذاره رو طاقچه اتاقش؛ حالا هرچقد مى خواى داد بزن... هر چقد مى خواى التماس کن. کيه که بشنوه؟ اصلا برو يقه ى خود خدارو بچسب... فک مى کنى فايده اى داره؟! دردى ازت دوا ميشه؟ دنيارو برميگردونن عقب واسه خاطر يه پاپتى که بره و از اول مث آدم شروع کنه؟
نفس عميقى گرفتم. هواى توى سينه ام سنگينى مى کرد:
- بعد بيست و پنج سال تو قوطى زندگى کردن ديگه بخوامم نمى تونم مث همه ى زنها دعوا راه بندازم يا قر کنم! وقتى هيچ وقت؛ هيچ چيز اونطور که خواستى نشده. محض رضاى خدا حتى يکى از آرزوهات برآورده نشده... ديگه اينکه بتونى يکى باشى مث بقيه خنده داره!
- فکر مى کردم معجزه ى زندگيت باشم...!
- معجزه مال قصه هاس، توام مث همه دنبال بازى هستى... فقط بازى بچه پولدارا يکم فرق مى کنه اگه نه بازى بازيه ديگه...
- اگه بازى نباشه و معجزه بشه چى؟
سه روز تمام بود که به خودم تشر زده بودم تا دلم بغ مى کرد و داغى اش مى رفت تا چشمانم ؛ مى زدم توى سرش که خفه...! خسته شده بودم بس که توى اين دل لامصب يا رخت شستند يا سمفونى آه و ناله راه انداختند. تا کى بايد مى نشستم و مى ديدم تا تقى به توقى مى خورد؛ من احمقم که عين بچه ها زده ام زير گريه. يک جايى از اين زندگى لعنتى اين پوست بايد کلفت مى شد؛

- حالم از اين کلمه بهم مى خوره. نه فقط اين... از هر چى که دلتو خوش مى کنه به روزايى که هيچ وقت قرار نيست بياد، انقد تو آب نمک مى ذارتت که آخرش مى پوسى اما نمى رسى...
جاى سختش مى دونى کجاس؟ دلته... که يه وقتايى معلوم نيس چه بلايى سرش مياد؛ آب روغن قاطى ميکنه، همش ياد هندستونه! آرزوهاتو نبش قبر مى کنه... هى يادت مياره که تو نمى خواستى به اينجا برسى، نمى خواستى آتيش بزنى به عمرت... با کسى که همه ى عمرشو تو عقده دست و پا زده از معجزه حرف نزن! از اون آخر خوشى که ته هيچ قصه اى نيست...




پى نوشت: يکم عذاب وجدان گرفتم واسه طولانى شدنش ولى خب حالا مثلا من زود تمومش کنم چه اتفاقى قرار بيفته؟! دور هم داريم مى خونيم جلو ميريم ديگه! حالا اينکه کجا تهش باشه راستش نمى دونم اگه نه مى نوشتم چند قسمت مونده باور بفرماييد :-/

پى تر نوشت: يه چيزى رو خيلى دوست دارم بدونم اونم اينکه فکر مى کنين آخرش چه جورى تموم ميشه؟

پى ترين نوشت: اونايى که مشارکت نکنن کامنتشون حذف ميشه والا مگه من بيکارم خودم تنهايى فکر کنم اگه اينطورى بود که يه راست مى بردمش چاپخونه:-| توجه بفرماييد تهديدم جديه(الکى مثلا خيلى مهمه که کامنت پاک ميشه)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (15/8/1395),زهرا بانو (16/8/1395),همایون به آیین (16/8/1395),فرزانه رازي (16/8/1395),تینا قدسی (16/8/1395),الف بانو (16/8/1395), ツفریماه آرام فر ツ (16/8/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395), ناصرباران دوست (16/8/1395),مسعود کوشانی (17/8/1395),شیدا محجوب (17/8/1395),سیدصالح علوی (17/8/1395),م.ماندگار (18/8/1395),سبحان بامداد (18/8/1395),رضا فرازمند (18/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),همایون طراح (23/8/1395),ترنم سرخسی (2/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 00:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی دلواپسی هامو بگیر از من / غم هاتو ای آینه حاشا کن
قدری بخند و روشنی ها رو / تو چشم خیس من تماشا کن
تو چشم خیس من تماشا کن
تو سالها همزاد من بودی / تصویری از دیروز و امروزم
همت کن و یاری کن بگذار /تا مهربونی را بیاموزم
تا مهربونی را بیاموزم
آینه ای همسایه کاری کن /تا ساعتی پیش تو بنشینم
جز سایه سار مهربون تو /چیزی نه می خوامو نه می بینم
یک عمر دنبال چه می گشتم /در جاده های بی سرانجامی
یک عمر گشتم تا که فهمیدم/ تو سایه بون خستگیهامی
تو سایه بون خستگیهامی

ســــــــــــــلام
یه سلام پاییزی و زیبا به عابجی زهرای گلو گلاب
بله .. توجه فرمودیم .. بد اخلاق شدیا .. خوب دوره و زمونه ای شده.. داستان صد متریش رو خوندیم جیک نزدیم ...تهدید هم میشیم ... پای تهدید رو نکش وسط .. ک پای تهدیگ رو میشکنم ( تهدیگ .. مخلوط شده ی دو کلمه ی ته و دیگ هست ..برای هم وزن تهدید شدن اینطوری نوشته شده .. غذای چسبیده شده به ته قابلمه .. البته غذا ماکارانی باشد بهتر است) خخخ
تا قبل از اینکه راضیه خانوم لطف کنن و ازکابوس نازشون بیدار بشن .. داشتم شخصیت پدر فرید رو مثل شخصیت پدر شوهر ستایش تصور میکردم ... افتاد
آخر سریال ستایش چطور شد؟ اینقدری ک بدم می اومد از این سریال .. آخرش رو نفهمیدم چی شد .. آخر همینم میتونه اونطوری باشه مثلا .. خخخخ
با این تفاوت عظیم ک از اون سریال متنفر بودم ولی این داستان رو وحشت ناک دوست دارم
به ارواح عمه ادیسون به خاک مرحومه مغفوره خاله انیشتن کامنتم رو پاک نکن.. قسمم خیلی سنگین بود همگی صلوات ...قول میدم .. به سلول های خاکستری و آبی کبود و سبز لجنی و صورتی پوست پیازی پرتغالی لیمویی طلایی نخودی و غیره مغزم فشار بیارم آخرش رو بگم
ببین گناه دارم متن ترانه دلواپسی محمد اصفهانی رو هم برات نوشتم
میگما عابجی زهرا ..این دفعه از دستت در رفت یکی دو تا پاراگراف دوست داشتنی هم نوشتی مثل قدیما .. ای والله
ملت هم با این خواب دیدنشون .. با اون نوناشون .. غافلگیر شدم یهو وسط داستان .. والا به خدا .. چه وضعشه خب
آخرش رو اینطوری حدس زدم ...به قول بانو هایده
عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله ی مستانه نبود
نرگس ساقی اگر مستی صد جام نداشت
سر هرکوی و گذر، این همه میخانه نبود

و دیگه اینکه.. خیلی دوستت دارم آبجی زهرا

دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:56

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت نرجسى



حال شما, احوال شما؟
مى دونى دختر من نود درصد مواقع با خود خواننده که هم خوانى مى کنم اشتباه مى گم کلمه هارو, ماشاا... به حافظه ات آبجى,از طرف من اون ترانه ى بهانه ى من از محمد اصفهانى رو گوش بفرما خيلى زيباست...
و اما مى رسم به تهديدم، مى دونى ديگه آخرهاى داستانه گفتم يکم به کامنتها تنوع بدم. بابا چيه هر سرى شما مى نويسين خوب بود منم مى نويسم سپاس:-/ البته حقم دارين, به زودى بايد خودمو برا کامنتاى آخرين قسمتش حاضر کنم. حالا اگه خيلى هوا پس بود فوقش در ميرم ها...؟!
بازم تشکر که وقت ميذارى راجع به ستايشم بايد بگم خدارو شکر که يکى از بازيگراش در رفت, از لج اون ديگه تلوزيوم پخشش نمى کنه اگه نه خدا مى دونه الان دور چندم تکرارش بود والا...(البته خدا اون اکتور در رفته رو هم هدايت کنه)
و اينکه داستان نوش جونت. فکر کنم نهايت چهار قسمت مونده باشه البته بازم خدا داند. ممنون ازت آبجى مهربون... يه عالمه آرزوى خوب براى تو. سپاس...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 09:37

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر زهرا بانوی گرامی
مانند همیشه روایت داستان بسیار زیبا و روند آن هم منطقی منطقی! من به روند منطقی داستان خیلی حساسم و باید اعتراف کنم که داستان خیلی خوب داره پیش میره. اما یه موضوعی با اینکه هنوز در گفتنش تردید دارم ولی بذار بگم و خیالم را راحت کنم ولی اصراری برآن نمی کنم و خودت بهتر میتونی راجع به آن تصمیم بگیری. موضوع راجع به خصوصیات کاراکتر داستان(راضی) هست. آدمی مثه اون که در یک خانواده فقیر ،بدون مادر ،پدری فقیر و خواهری که فلجه،خیلی منطقیه و باور پذیره که دزد و جیب بر از آب دربیاد ولی ان ویژگی که شاید زیاد باورپذیر نیست با توجه به شناختی که از شخصیتش تا اینجا پیدا کردیم و همچنین با توجه به زن بودنش، باج گیر بودنشه! شخصیتی که الان داره از خودش بروز میده در مقابل اهانت های خانواده فرید، یه کمی باور من خواننده را متزلزل کرده در مورد گذشته اش که بپذیرم او قبلن باج گیری می کرده! بله ، خودش را در اتوبان ها جلوی اتومبیل مینداخته،کیف قاپی،جیب بری و ... همه اینها از یه آدم درمانده و فقیر برمیاد ولی باج گیری انگار با این رفتارهای منفعلانه و منش و رفتاری که اکنون داریم از او می بینیم، بخوبی چفت و جور نمیشه! الان هم اون قسمت های مربوط به باج گیری یادم نیست که چرا و چگونه اینکار را می کرده واکنون مستقل از اون قسمت ها دارم اینو میگم و البته اصراری برآن ندارم. شاید اشتباه باشه!
در مورد آخر داستان که گفتید نظرمونو میخواید بدونید، اگه بگیم که لطف خواندن ادامه این داستان را از دست خواهیم داد! بنظرم شما خیلی خوب میتونید این داستان را به انتها برسونید. تهدیدتون را هم جدی نمی گیرم!


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:05

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين


تشکر از شما و انتقاد ظريفتون بزرگوار. مى دونيد توى قسمت چهارم يا پنجمش راضى مجبور به اين کار شد. اگر نه از اولش فقط دست فروش بود, حالا اينکه اون جنبه ى اجبارش رو من نتونستم در بيارم تقصير خواننده نيست, البته اينطورىکه اينجا منتشر ميشه با وجود دنباله دار بودنش و سعيم برا اينکه از حوصله دوستان خارج نباشه. تا حدى باعث شده بعضى جاها گره ايجاد بشه که اونم من کاملا حق ميدم. ممنون از راهنمايى به جا تون... تهديدم هم جدى نبود، صرفا جهت تنوع، هر چند که ديگه داستان نفس هاى آخرش رو مى کشه. سپاس از شما و وقت گرانقدرتون. درودها بزرگوار.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 09:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي من ته مونده حالمو سر داستان مجگون خالی کردم ...
باور کن حال و حوصله ندارم ... خوابم میاد ... یهو دیدی گرفتم کتکت زدماااا ...
در مورد عاخر داستان هم میتونم بگم یه تیتراژ پایان بزار شخصیت ها رو معرفی کن .
فقط ابراز تشکر از خانواده محترم رجبی و کلانتری یادت نره ...
گفتم حال و حوصله ندارم خوابم میاد ... سر به سرم نذار ...
شاد و عاشق باشی ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 09:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي چیز ... سلام .


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:10

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به خانم کم حوصله



ميدونى منم مث تو اصلا طاقت بى خوابى رو ندارم. پس بى خيال نه تو منو بزن نه من... بيا يه دل سير بگيريم بخوابيم که هيچى بهتر از خواب نيس تو دنيا, والا
يه خواب زمستونى...عآآآآآآآآآآه
باى باى خواباى خوب ببينى.


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 14:53

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ =(( =(( =(( آفرین


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:12

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام خانم آرام جان


ممنون از لطفت عزيزجان. درودها.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



سپاس از لطفتون بزرگوار, درود بر شما.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 23:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی بانو سلام
عرض ادب و احترام
داستانتون را خواندم تا تهش و دوس داشتم چون همچنان یکدستی زبان و زیبایی تصاویر و فضاسازی عالی صفت بارزشه و باید به شما بخاطر این داستان بلند زیبا آفرین گفت !
و اما اینکه آخر داستان چی میشه ؟
:-/ :-/ :-/
خب بهتره طی یک سری ماجراها راضیه یه پول کلونی از خانواده پسره بگیره و بره واسه خودش یه آشپزخونه بزنه و شیشه تولید کنه بده دس جماعت که خمار نمونن! و در آخر سر هم توسط پلیس در حین فرار با ضرب گلوله ی کلت کالیبر 45کشته بشه ! این بدترین پایانیه که میشه نمونه اش را در هزاران سریال وطنی مشاده نمود .
امیدوارم بستن امتیاز (قلب) عمدی نبوده باشه چون من تعهد داده ام کسانی که به هر دلیل امتیاز داستانشون را می بندند براشون کامنت ننویسم !
خب ننویسم که ننویسم مگه چی میشه !!:D :D :D
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:23

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب دوستدار باران



پاييز به کام استاد. يه عالمه سپاس و تشکر براى لطف و همراهى تون. و اينکه زيبايى در نگاه شماست...
حقيقتا پايان داستان از شروعش خيلى سخت تره, حالا اميد که آخرشو دوست داشته باشيد. من که نمى دونم:-/ ممنون از اين همفکرى ولى خيلى جنايت کارانه ست بزرگوار, حالا مخصوصا اگه پاى آشپزخونه و شيشه بياد وسط؛ بايد عرض بدارم که من کاراکترى رو که جووناى مردمو بدبخت کنه همينجورى با يه گوله خلاصش نمى کنم... قشنگ بيس قسمت زجرش ميدم و آخرشم خيلى بدتر از اينا مى کشمش... کم جرمى نيست بالاخره, و اما راجع به لايک داستانم غير عمدى بود دستم خورد(از آدمى که خودش به خودش قلب ميده انتظار همچين عمل سخاوتمندانه اى نميره بابا)
بازم ممنونم از شما بزرگوار. درودهاى فراوان و روزهاى خوب آرزوى من براى شما.


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 13:47

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و خسته نباشید خدمت شما نویسنده ی گرامی سرکار خانوم نیازی
داستان زیبا و دلچسبی بود ! که با مهارت خاصی نوشته شده بود !
خوش ، سلامت و همیشه موفق باشید.


@مسعود کوشانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 09:37

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



سپاس از لطفتون, و وقتى که براى داستان گذاشتيد. پاييز به کام, درود بر شما.


نام: صالح علوی   ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 23:50

سلام
بقول قیاس آبادی دایی جان ناپلیون

دروغ چرا ..تا قبر ..آه آه آه ...چهار قدم راهه..

ما که همشو نخوندیم ولی از ترس تهدید سرکار نظر و بقول شما کامنت گداشتیم

انشالله که دیلیت یا آنفالو نشیم


@صالح علوی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 09:43

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



ممنون از زمان و نظرى که گذاشتيد, تا خونه ى آخرت, چهار قدم که سهل است. گاهى اصلا قدمى برداشته نمى شه, فقط آدم ميبينه غزل زندگيش تکميل شده و جايى براى ماندن نيست( دور از جون البته)
به هر روى سپاس از شما و دايى جان ناپلئون با اين تذکر به جا. درودها.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 21:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

زیبا نگاشتید

نظر دوستان را در مورد پایان داستان خواندم

نظرم اینکه - نظر من محرمانه است-

چون از تشری که زدید دلم هری فرو ریخت

مییییییییی ترسم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 10:24

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب فرازمند بزرگوار


شرمنده استاد , روى من سياه... نمى دونستم تشرم همچين عواقبى خواهد داشت. اگر نه اينکارو نمى کردم. بازم معذرت, يه عالم عذرخواهى... ممنون از همراهى تون و وقتى که گذاشتيد. خيلى تشکر و سپاس. درودها.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 09:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام زهرا بانوی عزیزم
داستان سریالی. تان خواندم مثل همیشه عالی
ملاحت و بلاغت خاص خود را داشت مثل آدم های خاص
باور کنید داستان برایم حال و هوای تازه ای به وجود آورد
راضی قصه تون خیلی متهوره و این بار از رویاهایی نوشت که براش کابوس بود
پی نوشت هایتان را خیلی دوست د اشتم .
الامان کامنت من حذف نگنی والا به فیفا شکایت می برم (خخ) منم که شکلک ندارم ( شرمنده)
موفق باشید
منتظر ادامه هستم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 10:29

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به آناى عزيزم



خوب هستيد عزيزجان؟
خيلى ممنون از همراهى تون, و لطفى که داريد به داستان. شکلک هم فداى سرتون منم هيچ وقت شکلک ندارم. فقط والا غيرتا ديگه پاى فيفا يا فيپا رو وسط نکشيم عواقب خوبى نداره:(
بازم ممنون از شما و يه دنيا آرزوى خوب براى شما. درودها...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.