گريه کن...

خلاصه ى سرى اول:


راضى دختر دستفروشى است که هميشه از زندگى سطح پايين خودش ناراضى بوده, در ميان همين ناراحتى ها و عقده هاى انباشته در دلش به سرش مى زند که به کمک دايى اش عماد دست به کار خطرناکى بزند؛ راه ميانبرى که آخرش يا مى ميرد يا زنده مى ماند و در عوض با رفاه زندگى مى کند. راضى خودش را به اتوبان مى اندازد و بر اثر ترس و شوک ناشى از تصادف بى هوش مى شود, وقتى به هوش مى آيد در کمال تعجب مى بيند که سالم است و خبرى از ديه اى که انتظارش را داشت نيست, بعد از مرخصى راضى؛ عماد گم و گور مى شود و قيد کار را مى زند, راضى اما همچنان اصرار دارد که به هر قيمتى زندگيش را يک شبه زيرو رو کند! استراتژى تغيير مى کند و پريدن توى اتوبان شش بار ديگر اتفاق مى افتد؛ هر بار راضى سعى مى کند کمترين آسيب ممکن را ببيند و عماد هم بيشترين اخاذى را از مقصرين تصادف داشته باشد. حدود دو ماه بعد فريد که براى اولين بار با راضى تصادف کرده بود و صحبت هاى راضى و عماد را توى بيمارستان بر حسب اتفاق شنيده بود. به سراغ راضيه ميرود و به او پيشنهاد يک کار مى دهد. راضى دو دل است اما طمع مى کندو مى پذيرد که براى فريد کار کند. کارهايى از قبيل؛ کيف قاپى, باج گيرى, پول کردن چک هاى برگشتى, دزدى و... بعد از چندماه راضى در يکى از همين اخاذى ها تا پاى دستگير شدن پيش مى رود؛ فريد بعد از اين قضيه پيشنهاد ديگرى به او مى دهد؛ که در ازاى عقد راضيه با مهريه اى بالا حق الارثش را از پدرش بگيرد و در عوض سهمى هم به راضى تعلق پيدا کند, راضى با وجود نارضايتى قلبى اش به خاطر سامان دادن زندگى خودش و خواهر عليلش قبول مى کند. مدتى مى گذرد و بهرام پدر راضيه از رفت و آمد مشکوک دخترش توسط همسايه ها مطلع مى شود؛ در حين واکنش شديد بهرام که همراه با فحاشى وکتک زدن به راضيه است فريد با عماد سر مى رسد و ميان فريد و بهرام بحث و جدال پيش مى آيد, راضى که تا مرز نااميدى پيش رفته با سرزنش هاى فريد و حرف هاى رکيک پدرش سر لج مى افتد و دوباره تمام تلاشش را براى زيرو رو کردن زندگيش به کار مى گيرد. چند روز بعد فريد راضيه را با مهريه اى سنگين عقد مى کند. و حالا ادامه ى داستان:

فريد چند قدمى جلو رفت، چرخيدو نگاهش را دوخت به منى که هنوز ايستاده بودم و خونسرد گفت: چرا واستادى... بيا ديگه!
اين پا و آن پا کردم، نگاهى به سر در سفيد و مجلل خانه انداختم؛ قلبم داشت مى آمد توى دهانم. با تعلل گفتم: حالا نميشه تو برى بهشون بگى بعد...
قاطع گفت: نه خير نمى شه!
ملتمسانه گفتم: خب، آخه يهويى منو ببينن قاطى مى کنن آ...
جلو آمد، دستانش را روى شانه هايم گذاشت و چشم در چشمم گفت: ترسيدى؟
هرچه فريد مصمم بود. در عوض من ترسيده بودم. صورتم را مچاله کردم. چشمانم را بستم و گفتم: خيلى...!
با احساس کشيده شدن دستم چشمم باز شد و گفتم: چيکار مى کنى...؟
همانطور که مى رفت و مرا هم دنبال خودش مى برد. گفت: همون کارى که بايد...
چنگ زدم به بازويش، نگهش داشتم و ملتمسانه گفتم: تو مگه اون هف هزارتا سکه رو نمى خواى، بيا بريم من همين فردا ميرم مهريه مو ميذارم اجرا، باشه؟
اخم کرد. دستم را محکمتر توى دستش نگه داشت و کشان کشان برد تا در خانه، کليد انداخت و در سنگين خانه را هل داد و داخل حياط شديم... تا ميانه ى مسير سنگفرش حياط تمام حواسم پى دستم بود که از توى انگشتان قفل کرده اش بيرون بکشم. ولى نمى شد، در خانه که باز شد و دختر جوانى با ديدن ما خشکش زد! فريد هم حواسش رفت پى دخترک، آهسته دستم را کشيدم و دويدم به طرف در حياط؛ هنوز چند قدم نرفته، دوباره بازويم را گرفت و متوقفم کرد. خودش را کج کرد طرف من و با حرص زير گوشم گفت: بس کن راضى... را بيفت!
- باشه باشه...
صاف ايستادم و تازه چشمم افتاد به رديف بوته هاى گل در دو طرف حياط و نور زرد چراغ هاى پايه دار که سايه روشن قشنگى روى بوته ها انداخته بود. همانطور که با فريد همقدم شده بودم, سرک کشيدم و از پشت سرش نگاهم افتاد به ماشين هاى مدل بالايى که آن طرف حياط پارک شده بودند. نور چراغ هاى ايستاده روى بدنه ى تمييز و شيشه مانند خودروها مى لغزيد و برقش مى نشست وسط مردمک هايم... با تشر فريد سر چرخاندم و تازه چشمم افتاد به عمارت دو طبقه يى با نماى اشرافى و ستون هاى عريض و بلندى که روى ايوان خانه نشسته بودند! محو تماشاى خانه بودم که روى پله ى اول سکندرى خوردم. فريد پوفى کشيد و من تندى خودم را جمع و جور کردم. در خانه باز شد و چشمان من با هجوم نور و برق وسايل شيک خانه که اکثرا به رنگ طلايى بودند خيره ماند. فريد که جلوتر رفت من را هم پشت سرش کشان کشان برد، همان دخترى که اول ديده بودمش با سر و موى آشفته جلو آمد و طلبکار گفت: چى شده , اين کيه ديگه...؟
فريد کنارش زد و بى تفاوت گفت: به تو ربطى نداره...
سر چرخاندم به طرف دختر که با بهت و عصبانيت تقريبا جيغ زد: چى!!!
نگاهم با او که دوباره آمد و سد راه ما شد چرخيد، و به روبه رو ثابت شد. دختر روى پاشنه ى پا ايستاد و براق شد توى صورت فريد و گفت: باز اومدى برى رو اعصاب بابا...
فريد بى توجه به شاخ و شانه کشيدن هاى دخترک نگاهى سرسرى به خانه انداخت و گفت: بقيه کجان؟
- به تو چه کجان... اصلا برات مهمه که...
چنگ که انداخت به يقه ى دخترک نفس من و زبان او با هم بند آمدند: گفتم بقيه کدوم گورين؟!
دختر به در بزرگ چوبى ته سالن اشاره کرد. فريد يقه ى او را ول کرد و باز دست مرا چسبيد. در سالن را با شدت باز کرد و داخل شديم. يک آن حس کردم زمين دهان باز کرد و من افتادم وسط عکس روى جلد يکى از مجلات دکوراسيون، ضربان قلبم کند شد، چشم هايم آهسته توى حدقه چرخيدند و با لذت از روى ساعت بزرگ پايه دار، تابلو فرش خوش رنگ و نقش روى ديوار، پرده هاى دکورى مشکى با نقوش طلايى... سر خورد تاروى مبل هاى استيل سفيد و طلايى و رسيدبه چهار جفت چشم از حدقه در آمده که همه بدون استثنا روى من ثابت بودند. نگاهم را دوختم به فريد که با اخمى غليظ وسط پيشانى اش پرسيد: جهان کجاست؟
صاحب يکى از آن چشم ها که حدس مى زدم مادرش باشد نگاهش را از من گرفت. ابروهاى نازک و هلالى اش بيشتر قوس برداشتند و گفت: جهان نه و بابا جهان...
- کجاست...؟
يکى ديگر که باز فکر مى کردم خواهر بزرگترش باشد پا روى پا انداخت، دامن لطيف لباسش سر خورد و ساق پاى خوش تراشش را به نمايش گذاشت، اخم کرد و با ناز گفت: دبى...
فريد چرخيد به طرف در، من هم! صداى زن که با طعنه گفت: نگفتى اين دخدره ى پاپتى کيه؟
متوقفش کرد. همانطور که نگاهش به رو به رو بود گفت: زنمه...!
لبخند کمرنگش وقتى که باز چرخيديم و نگاه پر از حيرتشان را ديديم پررنگ تر شد! زن اشاره اى به من کرد و گفت: اين...؟!
من ماتم برد و فريد بى خيال سر تکان داد، همان دختر از جا پريد و پوزخند عصبى زد و با لحن تندى گفت: هه...! باز معلوم نيست چى خورده تو سر آقا...
نگاهش را دوخت به من و جمله اش را تکميل کرد: داره هذيون ميگه!
زن جلو آمد، دقيق شد توى صورت من و پرسيد: راست ميگه...؟
قبل از اينکه زبان باز کنم دخترى که کم سن و سال تر بود و هنوز صدايش را نشنيده بودم بلند شد و گفت: چرت ميگه بابا... اينم فيلم جديدشه...
مادرش که يک دفعه داد زد : ساکت...
همه خفه خون گرفتند، نگاه منتظرش هنوز توى چشم هاى من بود،که به خودم جرأت داد و با صدايى لرزان گفتم: بله...!
صدايم چند لحظه همان جا معلق ميان نگاه شان ماند، بعد شکست و هيچ شد. مثل تمام صداهاى دنيا اما اين يکى کمى بيشتر زمان را نگه داشت!
مرد کت و شلوارى که پيش خواهر بزرگش نشسته بود با بهت رو به فريد گفت:
- تو چيکار کردى ...؟!
فريد با قيافه اى حق به جانب گفت: زن گرفتم...
داد مادرش درجا خشکم کرد: غلط کردى...
نگاه سرد فريد نشست توى چشمان به خون نشسته اش و چيزى نگفت، زن در حالى که داشت سرخ و سفيد مى شد فرياد کشيد: با اجازه ى کى همچين غلطى کردى؟
نگاهش که به من افتاد نمى دانم از ترس بود يا خجالت که سر به زير انداختم و قدم هاى فريد را ديدم که جلو رفت. بى اختيار چشمانم دويدند تا روى صورت هر دويشان که حالا فقط چند سانت با هم فاصله داشت، فريد لجباز گفت: مى بخشيد، اجازه ى هر کى رو که بخوان... اجازه ى شمارو نمى خوان زهره جون!
زن که حالا مى دانستم نامش زهره است. يک قدم عقب رفت. چرخيد به طرف من و با لحن تحقير آميزى گفت:
- حالا از کدوم کوره دهى پيدا کردى اين غربتى رو...
هنوز حرفش تمام نشده، من افتادم توى کوره ى آتش...با بهت چشم دوختم به فريدى که عين خيالش هم نبود چه توهينى به من شده. لب گزيدم و دست هايم مشت شد. نگاهم نشست روى لب هاى نازک زهره که تکان مى خورد و کلمات آغشته به زهرش را مى پاشيد توى صورت من؛
- چقد گرفتى بياى رل زنشو بازى کنى ها؟! پدر مادر دارى؟ لالم که هستى خدارو شکر...
خواستم چيزى بگويم اما صدايم تا از حنجره ام بلند شود و خودش را برساند به زبانم انگار ته کشيد و هيچ شد. آهسته و ضعيف گفتم: چى...؟!
دخترش ادامه حرف مادرش را گرفت و گفت: نکنه از اين خيابونياست...
نگاه تحقير آميزش را پاس داد به آن يکى و صداى او را گنگ تر اما شنيدم:
- حرص نخور مامان، اين پسره لياقتش همين دختراى دهاتين...
صداى مردانه اى که باسرزنش گفت: حيف فاميلى شافعى که روته پسر... را به زحمت از لاى ضربان تند قلبم شنيدم. سر به زير انداختم تا شايد تمامش کنند يا با داد فريد سر بلند کنم و ببينم؛ مثل آن روز که زده بود به تيپ و تاپ بهرام, سينه سپر کرده و دارد از من دفاع مى کند اما... فقط صداى خانواده اش را مى شنيدم که مرا بسته بودند به رگبار تهمت و تحقير؛
- جمعش کن ببر تا بابا نيومده...
- برو سر همون خيابونى که سوارش کردى ولش کن بره رد کارش...
سرم را به زحمت بالا آوردم نگاهم افتاد به فريد که هيچ واکنشى از نيمرخش پيدا نبود! دستم را از توى دستش بيرون کشيدم، چند قدمى عقب رفتم؛ جاى ماندن نبود. هر چه بيشتر مى ايستادم بيشتر مى شنيدم و بيشتر مى شکستم. برگشتم و بدون هيچ حرفى فقط مسيرى را که آمده بودم دويدم. مى خواستم انقدر بدوم که باد بزند به صورت داغم و بعضى را که چهار دست و پا گلويم را چسبيده بود بالا بياورد. خيابان را، کوچه ها را، نگاه متعجب عابران را بدون هيچ مکثى فقط مى دويدم. يک جايى چهارتا خيابان پايين تر از خانه ى پدرى فريد، نفس کم آوردم و روى پله ى جلوى يک خانه نشستم، سينه ام سنگين شده بود , انقدر که به خرخر افتاده بودم . هنوز نمى توانستم سنگينى نگاه و کلماتشان را هضم کنم. بغضى به بزرگى يک تخته سنگ راه نفس و اشکهايم را با هم بسته بود. يک چيزى توى وجودم هزار تکه شده بود , نفس که مى کشيدم هر تکه اش به جايى فرو مى رفت و دردش امانم را مى بريد. مشتم را روى سينه ام مى زدم , نمى شد نفسم در نمى آمد. يک لحظه ماتم مى برد و بعد دوباره حرفهايشان توى گوشم زنگ ميزد. جان مى کندم براى يک قطره اشک, جان مى کندم براى بيرون ريختن اين بغض... ولى انگار مصمم چنگ انداخته بود به گلويم به قصد خفه کردنم. صداى فريد که اسمم را صدا مى زد نزديک و نزديکتر مى شد. با ديدنم به طرفم دويد، رنگ از رخش پريد و تقريبا ناله کرد: حالت خوبه ؟!!
زانو زده بودم روى زمين دستم ستون بدنم شده بود و فقط داشتم هق ميزدم براى يک قطره اشک... فريد بازويم را گرفته بود تکان مى داد و التماسم مى کرد که گريه کنم، نمى توانستم. فقط مى ديدمش؛ چشمان مضطربش را، خط هاى پيشانى اش را، چين هاى کنار چشمانش... خطى صاف از قلبم تير مى کشيد تا يک جايى توى مغزم و حس مى کردم يکى ميله اى را عمود فرو کرده توى سرم، و من دارم از دردش ديوانه مى شوم .فريد فقط اسمم را صدا ميزد، جاى انگشتانش روى بازوهايم درد گرفته بود... دستش را که پس زدم و يک لحظه نمى دانم چه شد که بازويم کشيده شد و رفتم توى آغوشش... زمان ايستاد. دنيا براى چند لحظه ى طولانى در سکوت و بهتى مطلق فرو رفت. روى نقطه اى از زندگى بودم که هيچ وقت نه ديده بودم و نه کسى برايم گفته بود. عطرش با بوى پيراهنش داشت ميريخت توى جانم و روزنه هاى مسدود سينه ام را باز مى کرد. صدايش را زير گوشم مى شنيدم که التماس کنان مى گفت ؛ گريه کن راضى, جون فريد... گريه کن!
داغ شده بودم , مژه هايم داشت تر مى شد. چند لحظه فقط چند لحظه ى بعد هق هقم بلند شده بود، چنگ مى زدم به کتش و فقط گريه مى کردم، هق ميزدم و زار زار به حال خودم گريه مى کردم...


پى نوشت: هر چى بزرگتر ميشى تنهاتر مى شى انگار. گله اى نيست اگر تمام دنيا دشمن باشن و تو رفيقم...

پى تر نوشت: معذرت من باب تأخير پيش آمده... بى حوصلگى مو هم به بزرگى خودتون ببخشيد، حالم خوش نيست.

پى ترين نوشت: هنوز ادامه داره... تقصير منم نيست، اصولا بدبختى به خاطر اين بدبختيه که شروعش تو نيم ثانيه اتفاق مى افته تموم شدنش يه عمر طول مى کشه، انگار واسه همينه که اين داستانم تموم بشو نيست!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

پیام رنجبران(اکنون) ,فرزانه رازي ,لیلا حسن زاده ,داوود فرخ زاديان ,ツ فریماه آرام فر ツ ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (30/7/1395),داوود فرخ زاديان (1/8/1395),شهره کبودوندپور (1/8/1395),بهروزعامری (1/8/1395),همایون به آیین (1/8/1395),ツ فریماه خسته ツ (1/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (1/8/1395),رضا فرازمند (1/8/1395),حسین شعیبی (1/8/1395),بهروزعامری (2/8/1395),فرزانه رازي (2/8/1395),حدیث کوهی (2/8/1395), ناصرباران دوست (2/8/1395),زهرابادره (آنا) (5/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (6/8/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 مهر 1395 - 23:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام :x
دمت گرم
جای من محفوظ بمونه تا برگردم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 10:30

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت


فى امان الله...


@زهرا نيازى (بانو) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 21:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
به زهرا بانوی گلو گلاب خودم :x

زهرا جان دمت گرم ک نوشتی .. میدونم ک این روزها حالو احوال رو به راهی نداری .. ویژه ویژه دمت گرم و ای والله :*

خلاصه سری اول ؟ یعنی سری اول به همین زودی تموم شد .. نکن این کار ها رو با روح و روان من
آخ جون سری دوم میخواد شروع بشه
ببخش ...تعادل روحی روانی ندارم :( :( :D :D
هرچی می نویسی رو عشقه :x :x تا سری هزارم پایه ام :)
این قسمتش عجب صحنه ی اکشنی داشت ..مثل قسمت های قبلی صحنه و فضا سازی بیست .. مثل این بود ک داشتم فیلم سینمایی میدیدم .. عالی بود
میگما یه وخ زشت نباشه من بدبختی های این راضیه بیچاره رو میخونم .. میگم عالی بود
ولی این ک ایندفعه کلی شخصیت اومدن توی داستان خیلی باحال بود .. شخصیت های داستانت رو دوست دارم ... من فک میکنم قسمت های قبلی راضیه اصلا مشکل نداشت .. تازه از این قسمت به بعد مشکلات و بدبختی ها هوار میشن روی سرش
پی نوشتت رو خیلی دوست داشتم
پی تر نوشت امید وارم حال دلت به همین زودی ها خوب بشه .. همین ک هستی خوبه ... همیشه باش
پی ترین نوشتت هم عشقه .. تو بنویس من منت دار داستان هات هم هستم .. حتی اگه بشه هزار قسمت.. سرست سلامت آبجی جونم
:* @};- @};- @};- :)
دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 09:21

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماهت آبجى


حالت که خوبه خدارو شکر! احوالتم خبر دارم روبه راهى... بازم خدارو شکر، ممنون از هندوانه هاى بى شمارى که هميشه دادى زير بغل من و امان از تو...
آره سرى اول تموم شد. سرى دوم با شخصيت هاى تازه شروع شده و الان که فکر مى کنم ده برابر سخت تر از سرى اوله, حالا خدا خودش رحم کنه داستان به فنا نره...
من که مى گم به راضيه نخند اما فکر مى کنم همين لاى منگنه بودنه که خيليارو هنوز آدم نگه داشته چون اگه اون فشار نباشه و آدم فکر کنه هر کارى مى تونه بکنه بدون هيچ محدوديتى قطعا سنگ روى سنگ بند نمى شد. البته که انسانه و اراده اش اما مشکلات گاهى بايد باشن...
نرجس عزيز ممنون از پايه بودنت و همراهى صميمانه ات، گفتن نداره اين داستان اختصاصى داستانکى هاى عزيزه و اميدوارم که دوستش داشته باشين... به هر حال بازم ممنون ازت و انرژى هميشه مثبتت عزيزم. درود فراوان بر تو.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 09:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانوی عزیز
طفلک راضیه ی داستان !!

بیچاره آدمها
لیاقتشان را گنج دنیا محک می زند
وگرنه پاپتی خطابشان می کنند
من که به اختیار خود به این جهان نیامده ام
به اختیار خود رنج را به جان نخریده ام
پس دنیا هرچه می خواهد بگوید
منٍ بی اختیار! که اختیار دهان مردم را ندارم
داستانت تعلیق زیادی داره
نویسا باشی
آبان زندگی ات پر باران


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 10:49

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به شهره بانوى عزيزم


خوب هستيد عزيزجان؟ نه اينکه شعار باشه ها ولى حال خيليامون اينه... اگه قدرت و ثروت هم بهش اضافه بشه که ديگه واويلاست. از قضاوت کردن خوشم نمياد، و همينطور از تحقير و تمسخر... ولى ماندم با آدماى اين روزگار چطور بايد تا کرد؟!
به هر روى ممنون از شما و وقت ارزشمندى که گذاشتيد. پاييز شما هم بارانى، اما دلتون گرم. درود فراوان.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 09:42

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

باید یکسری کارامو انجام بدم و با فکری آزاد بیام ببینم چی میگی

درو د بر شما

@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 14:02

درود بر زهرا بانوی گرامی
من برای اولین بار هست که پیگیر یک داستان ادامه دار هستم! بخاطر قلم پر از غمزه و طنازی جملات داستان، بخاطر روانی ماجرای داستان، بخاطر روند منطقی و باور پذیر آن، بخاطر کاراکتری که خوب در داستان جا افتاده! برای اینهاست که منتظر قسمت های بعدی ان هم میمانم. پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 08:58

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب به آيين گرامى


ممنون از وقتى که گذاشتيد و همراهى با داستان با اينکه مى دونم اهل داستانهاى دنباله دار نيستيد. چون طول مى کشه تا داستان به سر انجام برسه و بشه نقدش کرد. به هر روى ممنون که دنبال مى کنيد و سپاس از اعتمادتون. براتون بهترينهارو از درگاه خدا آرزو دارم. موفق و پايدار باشيد. درود بر شما.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 15:31

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دارم میرم یک معجزه گر سالم پیداکنم و ازش بخوام برای خوندن داستانت یک عمر کامل بده نیمساعت اولو بهم داد
روان صحنه ها پشت سرهم و منطقی جلومیره

خوب تعجب هر آن بسراغ آدم میاد و نمیذاره آدم اونو در آخر داستان ببینه

امیدوارم موفق شوید

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 09:04

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب عامرى بزرگوار


از اين معجزه گرها کم توى زندگى پيدا ميشه که وقت به آدم هديه کنه الان هم يکى شون به من يک ربع وقت داده تا کامنتارو جواب بدم:)
ممنون از وقتى که گذاشتيدبا وجود مشغله هاتون و اينکه منم آرزو دارم داستان طورى تموم بشه که دوستان دوست بدارند. به هر حال نوشتن يک داستان دنباله دار و حفظ جذابيتش اونم تو اين قالب سختتر از اونى بود که فکر مى کردم اما از حق نگذرم لذت بخش هم هست، بسيار... سپاس از شما و درود ها بزرگوار.


نام: ツ فریماه خسته ツ کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 17:58

نمایش مشخصات ツ فریماه خسته ツ از این مدل داستان ها خیلیی خوشم میااد...خیلی خوب بوود...like;) @};-


@ツ فریماه خسته ツ توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 09:08

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماه شما

اول اينکه خسته نباشى؛) دوم اينکه هميشه انرژى داشته باش سوم اينکه ممنون از لطفت خانم اگر تازه به داستانک ملحق شدى بسيار خوش آمدى اگر هم که بودى و من سعادت آشنايى نداشتم بسيار خوشوقتم عزيزجان، درود بر تو.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 22:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

باز -باز می گردم@};-


@رضا فرازمند توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 09:09

نمایش مشخصات زهرا بانو


سپاس استاد.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 12:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
زهرا ...
ببین منو ! چسبید !
شاد و عاشق باشی دختر .
دعا میکنم حالتم خوش بشه در حد رقص باباکرم ! :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 09:45

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه خانوم ماه


خوبى خواهر...؟
اين چسب توام مارو کشت دختر، گله اى نيست هر چه از دوست رسد نکوست...
ممنون از انرژيت، باباکرم هم خوبه... بهش فکر مى کنم ؛)
بازم تشکر خانوم، حال دلت خوش و روزگارت بر وفق مراد.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 23:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سرکار خانم بانو گرامی
عرض ادب و احترام
داستان کما فی السابق عالی بود از هر نظر
فقط اینکه فرمودید حالتون خوب نیست موجب نگرانی شد
از دست بنده دعا برمیاد که انجام میدم
بقیه اش پای شما و خدا
امیدوارم که به زودی حالتان در نهایت خوشی باشد
ممنون که می نویسید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 09:58

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب باران دوست


پاييز بايد فصل خوبى باشه براى باران دوستان :)
تشکر از شما و اميدوارم به راه سومى که سرى قبل فرموديد رسيده باشم! هر چند کار آسانى نيست... به هر روى از شما و تمام داستانکى هاى عزيز و بزرگوار ممنونم که همراهى مى کنند و انرژى مى دهند. اميد که باقيش هم مورد پسند واقع بشود و من از راهنمايى هاى دوستان بى نصيب نمونم.سپاس از شما و درود فراوان گرامى.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 12:02

سلام،

بسیار عالی
داستان خوش دست و خوش فرمیه و قد و قواره میزونی داره شروع داستان چه خلاصه عالی داره احسنت
واقعا لذت می برم از قلمت بانو@};-
منتظر ادامه می مونم هر چقدر دیر ولی میام که بخونم حتما
موفق باشید@};-

گریه کن !
گریه مرهم این زخم کهنه می شود !
گریه کن !
گریه همدم سردرد هایت می شود !

گریه کن !
گریه با احساس هماهنگ می شود !

گریه کن !
گریه فریاد چشمت می شود !

دیگه ببخشید بداهه گفتمش و اگه از لحاظ وزن مشکل داره عذر می خوام


@مریم مقدسی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 10:42

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به متين عزيز



خوبى عزيزجان؟ ممنون از وقتى که ميذارى، خوشحالم که داستانو دوست دارى... تشکر از لطفت عزيزم. اميدوارم که داستان به جاى خوبى برسه، هر چند که از يه جايى به بعد توى داستان نويسى انگار کاراکتر ها زنده ميشن و خودشون راه خودشونو انتخاب مى کنن، به هر حال ممنون ازت و وقتى که گذاشتى. از بداهه ى زيبات هم ممنون، هر چه از دل برآيد بر دل بنشيند؛ سپاس از تو با آرزوى يه عالمه روزاى خوب برات، درود بر تو عزيزجان.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 23:33

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

نصف داستان را خواندم


در فرصت بعدی تمامش می کنم

تا اینجا که زیبا

و دوست داشتنی


مرحبا@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 10:44

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) باز هم سلام


و باز هم سپاس


شرمنده که ايندفعه انقدر طولانى شد.



نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 آبان 1395 - 10:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام زهرا بانوی عزیزم
بگذار منم پی نوشت خودم اول بنویسم ( معذرت بابت تاخیر)
داستان بسیار عالی پیش می رود با وجود طولانی بودن تعلیق فراوان داشت و به نظر نیامد و این یعنی قلم جذاب و شیرین
بی صبرانه منتظر ادامه هستم نازنین دخترم
سپاس ا ز این همه لطف قلم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 5 آبان 1395 - 10:48

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به آناى عزيز


اختيار داريد عزيزجان اين چه حرفيه شما هر وقت آمديد ، خوش آمديد. مى دونم مشغله تون زياده با اين حال سپاس از شما که لطفتون رچ دريغ نمى داريد. اميد که باقيش هم دوست داشته باشيد. يه عالمه بارون براى پاييزتون و يه عالم خوشى براى روزگارتون آرزوى منه. درود عزيزجان..


نام: حسن زاده   ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 13:06

سلام زهرا بانوی عزیزم؛‌ نبینم بدحالیتو؛ ان شالله که حالت زود زود رو به راه بشه و همیشه شاد و سرحال باشی.
این بخش داستانت که حسابی به داستانک حال داد؛ خیلی عالی صحنه های داستانو به تصویر کشیده بودی؛ وقتی داستانتو میخونم انگار پرتاب میشم تو ماجرا:D :D :D همیشه گفتم و بازم میگم؛ تو بهترینی، قلمت سبز سبز؛ دلت بی غم؛ موفق باشی عزیزم:x :x :x


@حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 11:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهتون عزيزجان


ممنون از شما و مهربونياتون. حاله ديگه بالا پايين داره, يه روز خوبه يه روز ناکوک...
باعث مسرته که دوست داشتيد, بازم سپاس و تشکر از لطفتون, منم براى شما شادى, موفقيت و يه دنيا اتفاق خوب آرزو مى کنم. براى کتابتونم همينطور؛)
سپاس و درود بر شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.