ترس تنهايى



کليد را انداخت توى قفل در ، چرخاند و ناله ى لولايش بلند شد! کنار کشيد و نگاهش را دوخت به من، آب دهانم را قورت دادم و داخل شدم. از راهروى باريکى که گذشتم با سالن روشن و بزرگ مبله اى که دکوراسيونى به رنگهاى کرم فيروزه اى داشت رو به رو شدم. چشمانم را چرخاندم روى وسايل نو و شيک خانه و توى دلم کيلو کيلو قند آب شد... سير که شدم تازه يادم افتاد کسى توى خانه نيست. فريد کليد را انداخت روى ميز، کتش را در آورد. ولو شد روى کاناپه و چشمانش را بست. با تعجب پرسيدم؛ بابا ننه ات خونه نيستن...؟
يک چشمش را باز کرد، ابرو در هم کشيد و گفت؛ اينجا خونه ى خودمه...
خشکم زد، ضربان قلبم بالا رفت. يکى دو قدمى عقب کشيدم، چند بارى پلک زدم و چند تا نفس عميق. فريد که يک دفعه از روى کاناپه بلند شد. از جا پريدم و چسبيدم بيخ ديوار. يک تاى ابرويش بالا پريد و با نگاه معنى دارى براندازم کرد و پرسيد؛ آش...پزى... بلدى؟
سرم را به علامت منفى تکان دادم. جلوتر که آمد بيشتر خودم را چسباندم به ديوار. نگاه دزديدم و صدايش را شنيدم که پرسيد؛ حالت خوبه راضى؟
با صداى خفيف اوهومى گفتم و گفت: پس من ميرم يه... کجايى با تواما...
سر بلند کردم و لبم را به دندان کشيدم. حرفش را ادامه داد: ميرم يه چيزى بگيرم، بر مى گردم... توام مى خواى لباستو عوض کن هوم؟!
بى اختيار چنگ زدم به يقه ى مانتوام و تندى گفتم: لباسم... لباسم خوبه... نمى خواد !!
ريتم نفس هايم تند شده بود، نگاهم زنجير انداخته بود به پارکت سفيد و تمييز آشپزخانه و بالا نمى آمد. پس کجا مانده بود آن دل نترس و زبان تند و تيز؟ خودم را گرفته بودم به باد بدو بيراه که با صداى بهم کوبيدن در فهميدم رفته! مماس با ديوار سر خوردم و روى زمين وا رفتم. نگاهم رفت پى کيفم. دستم خزيد داخلش و از لا به لاى خرت و پرت هايم شناسنامه ام را بيرون کشيدم. ورقش زدم و چشمانم ميخ شد به صفحه ى دومش و جوهر آبى رنگى که تازه خشک شده بود. باز سرم سوت کشيد، اين همه سکه... چند ساعت پيش وقتى توى محظر تعدادش را براى اولين بار از زبان فريد شنيدم. هول که چه عرض کنم يک دور سکته ى ناقص زدم و برگشتم، بهرام از جا پريد. عماد دست کوبيد روى پايش و سر تکان داد. محظر دار اخم و تأسفش را درهم حواله ى فريد کرد و گفت؛ پسر جون اينهمه پول دارى؟ مهر زنت عند المطالبه ست ها، هر وقت اراده کنه بايد بپردازى ها...
فريد رو به منى که هنوز دهانم باز مانده بود گفت: ما با هم توافق کرديم حاج آقا
تا محظر دار خواست چيزى بنويسد. گفتم: نه ننويس حاج آقا...فريد؟!
ولى مگر به حرف من بود؟ کله شق بى توجه به داد و بيداد من، بهت بهرام و لذت عماد، کار خودش را کرد و عقد نامه به سنگينى هفت هزارتا سکه بسته شد! سر عقد زبانم بند آمده بود. بله شده بود اندازه يک پرتغال درشت و توى گلويم گير کرده بود. هر چه مى کردم به زبانم نمى آمد که نمى آمد. محظر دار که مرد مسن و جا افتاده اى بود منتظر چشم دوخته بود به من... فريد تشر مى زد. عماد با اخم داشت چشم و ابرو مى آمد که زودتر کار را تمام کنم. بهرام اما، خيره مانده بود به من، توى چشمانش غير از رگه هاى خون که مردمک هاى قهوه ايش را احاطه کرده بودند، يک چيز ديگرى هم بود. حسى غريب و ناآشنا که تا به حال نديده بودمش، هاله اى نامرئى از ترس و پشيمانى که از فاصله ى او تا من خيز بر مى داشت. مى آمد و محکم به سر و صورتم مى خورد. و من ناباورانه مى ديدم که در اعماق قلبم، جايى بکر و ناشناخته هنوز دوستش دارم... دارم مى ميرم براى اينکه پا بگذارد روى غرورش ، بيايد و مرا بکشد توى آغوشش، آرزوى خوشبختى ام را کند و من يادم برود تمام سال هايى را که حسرت ساده ترين لذت هاى دخترانه را به دلم گذاشت...!
بعد از تمام شدن امضاها، عماد با فريد دست داد و سر خوش زد به کانال چرنديات معمولش... فريد نگاهى به من انداخت و دست دراز کرد طرف بهرام. نگاه سنگين بهرام که افتاد به من، نگاه دزديدم و فقط ديدم که دست فريد را فشرد و بى هيچ حرفى رفت. بى اختيار نگاهم را دوختم به فريد و براى هزارو يکمين بار به اين فکر کردم که چرا تا اينجا آمدم، واقعا دوستش داشتم؟! مگر دوست داشتن به همين سادگى ها بود! نه قضيه چيز ديگرى بود. حتى فکرش هم ديوانه ام مى کرد؛ بس که بزرگ بود و هر کارى مى کردم از عهده ى بى خيال شدنش بر نمى آمدم. حسى که هر روز و هر ثانيه داشت بزرگ و بزرگتر مى شد و مرا هم پاى به پاى خودش کش مى آورد. تا اينجايش ترس يقه ام را گرفته بود و کشان کشان آورده بود. هنوزم چنگش بيخ گلويم بود. نه از آن ترس هاى خرده پايى که وقت و بى وقت حالم را مى گرفتند نه! انگار که افتاده باشم درون اقيانوسى عظيم و تاريک. هر لحظه موج هاى سهمگينش غران و وحشى تاب بر مى داشتند و غصه بود که آوار مى شد روى شانه هايم... تمام اين بيست و پنج سال بدبختى هر چقدر هم که سخت بود و جانفرسا اما خوبيش اين بود؛ آنقدر مرا در خود حل کرده بود. که يادم رفته بود شايد براى تمام عمر تنها بمانم. غافل شوم از تجربه ى عظمت حسى که جزء جدانشدنى هر زنى بود و من نمى دانستمش! اما برعکس تمام عقده ها و حسرت هايى که بالا زده بودند و گز گز مى کردم براى اينکه دودشان کنم بروند به جهنم. اين يکى را مى خواستم با تمام نگرانى ها، دلواپسى ها و ترديدش دچار شوم! حاظر بودم تمام خطرهايش را يکجا به جان بخرم اما کسى باشد که نه از سر ناچارى ، و نه ترحم دوستش بدارم. نباشد و توى قلبم حسش کنم. حرف نزند و من صاف وسط ناگفته هايش باشم. يکى که هميشه ى خدا دل نگرانش باشم و غصه بخورم از غصه هايش! و چه تنهايى ترسناکى بود؛ وقتى فکرش را مى کردم، بعد اين همه سال هنوز کسى نيست تا ميان اين هياهو و آشوب نگاهش فقط، به اندازه ى يک پلک برهم زدن حتى، آب شود روى شعله شعله غربت و بى کسى. يخ که مى زنم از سنگينى سرد دنيا، لبخندش جرقه باشد توى تاريکى، دلم را گرم کند. زانوانم را راست و خودم را... عاشق!



پى، پى تر و پى ترين نوشت اين قسمت ضمن اظهار تأسف از اين واقعه ى سنگين و کمر شکن على الخصوص براى نويسنده، يکجا به سمع و نظر خوانندگان صبور داستانک مى رسد؛ سپاس که اين مدت ما( من و راضى) را تحمل نموده با حدود ده يازده قسمت داستان دنباله دار و اعصاب کش آور! حلم پيشه کرديد وبا همراهى شما راضى ناراضى قصه کمى تا حدودى به زندگى برگشت.و با اين همه بدبختى اى که اين جانب سرش آوار کردم، دست از مبارزه نشست و همچنان سرتق به راهش ادامه داد. رشته ى سخن از دستم در رفت...هااا داشتم مى فرماييدم؛ خلاصه اگر خوبى بدى ديديد از داستان و کم کاستى بود به بزرگوارى خودتان ببخشيد. من که مشعوف و مسرور شدم از اين همراهى و لطف شما... همين طور دوستان در قسمت شکاف از مال مردم خورى کاراکتر چشم سفيد بنده اظهار تأسف کرده بودند که من از اين بابت خعلى ناراحت شدم خداشاهده ...الا ايهال بايد با نهايت شرمندگى و تأسف خدمت همراهان گرامى عرض کنم در پايان اين قسمت از داستان که؛
راضى از دست رفت...
و از اين بعد بدبخت تر ميشه!
داشت يادم مى رفتا
دستتاتو سفت نگه دار، ادامه داره.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,م.فرياد ,لیلا حسن زاده ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (30/6/1395),زهرا بانو (30/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (30/6/1395),مهدی دارویی (30/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/6/1395),زهرابادره (آنا) (30/6/1395),فرزانه رازي (30/6/1395),رضا فرازمند (30/6/1395),بهروزعامری (30/6/1395),سبحان بامداد (31/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/6/1395),همایون به آیین (31/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (31/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/7/1395),سارینامعالی (1/7/1395),م.فرياد (3/7/1395),فرحناز شورکی (3/7/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 08:03

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم بادره .داستان زیبا و به روزی بود. .


@ابوالحسن اکبری توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 09:58

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر شما

ممنونم از وقتى که گذاشتيد بزرگوار، جسارتا خانم بادره دوتا پيج بالاتر عاپ کرده اند. بازم سپاس و درود بر شما.


@زهرا بانو توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 10:12

نمایش مشخصات زهرا بانو
عيد شما هم مبارک جناب اکبرى


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 08:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست "بسکه بزرگ بود از عهده ی بی خیال شدنش بر نمی آمدم "

خب این جمله را آوردم که مشت نمونه ی خروار باشد . ببینید این داستان همه چیش روبه راهه بخصوص ادبیات و زبانش که قبلتر ها هم عرض کرده بودم .اگر چه از این به بعد سخت میشه خیلی هم سخت. چرا؟
خو معلومه چون :
اگه خوشبخت شد و مابقی عمرشان را در سایه سار درختان عقاقیا و گردو ونارنج و نخل ونارگیل سپری کردند که میشه فیلم هندی . کافیه یه کمی دور درختا تاب بخورند و بخوانند و حرکات موزون نمایند .
و اگه به روز سیاه بشینه و بدبخت تر بشه و قاتل بشه بره اعدام بشه که میشه کلیشه ی سریال های تلوریون وطنی خودمون از سری آیینه ی عبرت!!

سلام بر بانو نیازی
عرض ادب و احترام
داستانتون در این قسمت هم خیلی عالی بود ! منتظرم که ببینم راه سوم چیه چون یه ضرب المثل فرانسوی میگه هرموقع دوراه بیشتر نداشتی راه سوم را انتخاب کن
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 10:08

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب باران دوست


خيلى ممنون از حظورتون و لطفى که داريد. خب بايد بگم نه رومى روم ، نه زنگى زنگ! اصلا مراد از اينکه يه داستان دنباله دار عاپ کردم همينه که بتونم از نظرات دوستانى چون شما بهره ببرم. حالا من اگر خدا خواست مى نويسم، ببينيم چطور ميشه! اگه دوستان اتفاق نظر داشتند که هندى شده، کارى نداره که يه توک پا ميرم هند، داستانو مى فروشم برمى گردم! لابد مى دونيد که تو باليوود يه آمار عجيب براى ساخت فيلم دارن... تقريبا هر ساعت يک فيلم! حالا اگه هندم نشد, من به همين ايرانش هم راضى ام خخخخخ! خدا اين توهمات رو از ما نسل جوان نگيره واقعا. ولى جدى جدى مى دونم سخته، کاريه که شده ديگه چيکار کنم! يه راه سوميم هست، مى ترسم بگم نرجس پاشه بياد سراغم... همون ممنونم و سپاس و درود بر شما .


@زهرا بانو توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 10:11

نمایش مشخصات زهرا بانو

امان از حواس پرت، عيدتون مبارک استاد.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 09:25

سلام
این قسمت هم قشنگ بود
سپاس
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 10:10

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به مريم عزيز


خوبى عزيزجان، ممنون از حضورت ، راستى ها عيدتم مبارک... هر روزت عيد عزيزجان, درود بر تو .


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 11:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام به زهرا بانوی نازنینم :x

ای والله دمت گرم .. دم قلمت همیشه گرم :)

حالو احول چطوریاست ؟ خوبی یا چطوری؟
بیا جلو روبوسی کنیم :* :* عیدت مبارک بانو :* :*

پی نوشت این دفعه ات رو تا خوندم و تموم شد نفسم بند اومد .. خب دختر چرا این کار رو با اعصاب و روان من میکنی .. فکر کردم اینطوری نوشتی میخوای خداحافظی کنی .. توی ذهنم داشتم جمله های دری وری میساختم .. یه جا نصیبت کنمااا .. ببین؟ اصلا من اشتباه کردم قسمت قبلی گفتم کو پی نوشت
یه خورده به صفحه مانیتور منم فکر کن ... قبل از اینکه بگی ادامه داره میخواستم جفت پا برم تو شکمش .. ولی یه چیزی رو بگم ...باور کن یه خوانند ای مثل من از خداش هم هست ک تو بنویسی و بخونه .. اصلا منت دار داستان هات هم هستم .. ازت تشکر میکنم بابت همه چیز مخصوصا نوشتن داستان @};- @};- :)
روز عیدی ...راضی رو دستی دستی شوهر دادی رفت .. ببین من چقدر وقته لبای پوشیده منتظرم ... دیگه لباس هام داشت می پوسید :D :D شیرینی هم بهمون ندادی .. یهو فرستادیش خونه بخت .. به قول خودت اونم چه بختی ..وای وای وای [-(
این قسمت داستان ک با دیدن شناسنامه برگشت به چند ساعت قبل خیلی خوب بود .. فلش بک هنرمندانه ای بود
یه چیزی ک به نظر من وجه ممتاز همه قسمت های داستانت هست .. شروع عالی داستان هست .. شروع های جذاب و پر کششی داره ..مخصوصا اینکه ریتمش رو از دست نمیده یه دست جلو میره
مجهول موندن کارهای نوید ک حتی برای راضیه هم مجهول هست بعضی از رفتار هاش یه کشش کلی توی داستان به وجود اورده ..به خواننده حالت آدم تشنه ای رو میده ک دارن بهش قطره قطره آب میدن ..ولع خوندن رو بیشتر میکنه
خیلی نامردی ک بهم نمیگی آخرش میخواد چی بشه :( اگه کتاب بود الان صفحه های آخرش رو باز میکردم میخوندم و خلاص :D :D
همچنان مشتاقانه منتظر ادامه داستان میمونم .. قرارمون یادت نره ;) ;) اینقدر بنویسیم ک حروف و کلمه ها و جمله ها تموم بشن :D :D
یه عالمه ارزو های خوب دارم برات .. عزیزدلمی :* :x @};- @};-

دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 19:30

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه نرجسى



خوبى عزيزدل، عيد شمام مبارک خانوم، روبوسى روز عيدى هم چسبيد دم شما گرم.

الان که صفحه ى مانيتورت سالمه؟ شرمنده اين دفه پى نوشت آزاريم گل کرده بود. تا تو باشى پيله نکنى به پى نوشت والا...
مى گم حالا مى نوشتى بد و بيراهتو مام ببينيم نرجس وقتى عصبانى ميشه چيا مى گه! ببين خلق حسنه اينارم داره... من همين چند وقت پيش احساس کردم اين سوءتفاهم برا دوستام پيش اومده که چون هميشه به روشون مى خندم. پس ديگه هر کارى کنن عصبانى نميشم! بقيش؟ بقيش معلومه ديگه؛ يه جورى قاطى کردم که خودمم تعجب کردم! خخخ مى دونى هيچى بدتر از اين نيست که حس کنى به شعورت داره توهين ميشه بعله! الان؟ الان اصلا ناراحت نيستم. خعليم کار خوبى کردم والا. باور کن من ديوونه ى نوشتنم. تا يادم مياد کل تابستونمو مى نشستم و داستان مى نوشتم... حالا از اين تعارفا بگذريم. اينجام که ديگه به خاطر ديدن روى ماه دوستانى مثل تو، منو جلد خودش کرده... چه کنيم عشقه ديگه. راضى رم بالاخره ديگه روز عيدى گفتم خوش يمنه براش !! برو لباس نوهاتو درآر، عروسى کشکى ما تموم شد خخخخ.
خوشحالم که دوست داشتى، فقط اين دفه پارگرافه رو زير زيرکى کش رفتى فک کردى من نفهميدم ها؟!!
و اما راجع به ففففففريد... خب آره ديگه بالاخره يه چيزى بايد باشه که مخاطبو کش بياره تا قسمت بعد ديگه... البته مى خواستم حداقل هفته اى يه قسمت عاپ کنم ولى ديگه مشغله ها خبر نمى کنند. من که مى دونم آخرشم بخوام برات بگم ميگى نمى خواد بذار رو سايت مى خونم... سر قولمم هستم. انقدر بنويسم تا مرز ترکيدن سايت خخخخ
بهترينا آرزوى من براى تو، بازم سپاس از همراهى ات. در آغوش خداى مهربون انشالله شاد و سلامت باشى. درود بر تو عزيزم.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 11:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزیزم زهرا بانوی نازنین
قلم منحصر به فردی دارید بانو
و این موضوع در لحظه لحظه داستان به عیان مشاهده می شود .
لذت بردم و منتظر راه سومی هستم که راضی را تعیین سرنوشت کند
برایتان موفقیت ها آ زومندم عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 19:36

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به آناى عزيزم


عيد شما مبارک عزيزجان...
يه عالمه تشکر و سپاس براى لطفى که داريد و وقتى که مى گذاريد...
امان از اين راه سوم که استاد باران دوست تکليف کردند, حالا به قول همدانيا يکى به من بگه من شى کنم با اين راه سوم ؟!
اکشال نداره، اميد که از پسش بربيام. تشکر از شما و درود فراوان.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 19:57

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

باز زیبا نگاشتی

احسنت@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 09:03

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب فرازمند


سپاس از حظور و همراهى تون
عيدتان هم مبارک
با آرزوى بهترينها براى شما. درود .


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 22:42

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام بانو

عیبی نداره منهم وقتی میخوام از محضر قلابی و حاضر واقعی بنویسم می نویسم حاظر و محظر واقعا فرقی نمیکنه مگر ما بکسی در جوابش که می پرسد که کجایی ؟ میگوییم تو حیاط با ط دست دار؟

اما داستان
بنظرم بایستی پی ترین را ائل داستان می نوشتید

واینکه برای میهمانم بلند خوندم و پرسیدم چرا سکه هارو زیاد نوشته ایشون گفت والا چه عرض کنم

مجبورم صبر کنم

موفق باشید

@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 22:43

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام بانو

عیبی نداره منهم وقتی میخوام از محضر قلابی و حاضر واقعی بنویسم می نویسم حاظر و محظر واقعا فرقی نمیکنه مگر ما بکسی در جوابش که می پرسد که کجایی ؟ میگوییم تو حیاط با ط دست دار؟

اما داستان
بنظرم بایستی پی ترین را اول داستان می نوشتید

واینکه برای میهمانم بلند خوندم و پرسیدم چرا سکه هارو زیاد نوشته ایشون گفت والا چه عرض کنم

مجبورم صبر کنم

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 10:39

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


سپاس از همراهى تون. و نکته اى که فرموديد، کار يکى دو روز نيست من کلا با اين کلمه درگيرم نمى دونم چرا هميشه سر ظ و ض شک مى کنم. به هر حال متشکرم از نکته سنجى شما.
و اينکه تعداد سکه ها بعله زياده خيلى زياد, ممنونم که صبر پيشه مى کنيد. اميد که باقيش رو دوست داشته باشيد راستى پساپس عيدتون هم مبارک. درود بر شما.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 11:29

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علیکم زهرا بانوی مهربون :x
ادامه شو هستم;)
راستی ۷هزارتا؟؟:-/ :D
یاااااا خدا
منتظرم@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 11:55

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به عاطفه خانوم کم پيدا



خانم شما اجالتا رفتى قاطى مرغا
نوشتنو بوسيدى گذاشتى کنار ديگه؟!
بعله که هف هزارتا...
چه تشنجى ايجاد کرده اين رقم خخخخ!!!
عيدت مبارک عاطفه ممنونم از همراهيت و بهترينا آرزوى من براى تو عزيزم. درودها.


نام: اميرمحمد نائيجيان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 12:55

نمایش مشخصات اميرمحمد نائيجيان سلام.داستانتون بسيار عالي پيش ميره و به خاطر قلم زيباتون بهتون تبريك ميگم.
فقط سؤالي داشتم كه آيا اين داستان دنباله دار واقعا داستان داره يا در هر دنباله به فكر همون هستيد و خودتون كاملا از دنباله ي بعديش خبر نداريد؟
اميدوارم كه اولي باشه.


@اميرمحمد نائيجيان توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 15:37

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


خوب هستيد آقاى اميرخان...
ممنون از همراهى تون، راجع به دنباله اش معمولا اول يه طرح کلى مى نويسم بعد قسمت قسمت مى نويسم... يعنى طرح کلى شو دارم ولى ريز به ريز نه...
عموما تو داستاناى دنباله دار معمولا اتفاقات غيرقابل پيش بينى براى نويسنده هم پيش مياد مثلا يهو ميزنه به سر آدم که مسير داستانو عوض کنه. بازم ممنون از لطفتون و درود.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 13:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام علیکم . خوبی میدونم ...
بگو ... بگو دیگه ... یالا بگو .. مگه با تو نیستم ؟! x-(
پیاممو به تک تک اهل منزل رسوندی یا نه ؟! :-/
حالا زهرا ، منو باش ...
چسبید !
نمیدونم چرا همیشه حس میکنم این دختره مانتوی کرمی رنگ بلند پوشیده با یه روسری (گنده های جدید مسخره که مد شده چقدم بدم میاد ! ) سبز روشن !
حالا ولش کن ...
برو تا تهش دختر ...

شاد و عاشق باشی ، تا ته ته تهش ...

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 15:44

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه خانوم گل


خب باشه بابا... گفتم همون موقع رسوندم. ماشاالله به حافظه ات خواهر... من که يکم تعطيل بودم جديدا ديگه کرکره رو کشيدم پايين يه قفلم روش...
حالا چرا کرم؟! کرمم شد رنگ وقتى آبى هست با اينهمه طيف قشنگ... روسرى جديدارو نگو جو گرفت يکى دوتا خريدم الان نادم و پشيمانم سر کردن و اتوش مصيبته...
ممنون از حظور, حضور , حذور و حزورت...
عين برنامه کودکاى زمان خودمون:
تا قسمت بعدى خدانگهدار.


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 13:50

درود و سپاس از داستان خوبت؛ زهرا جان مثل همیشه عالییییی بود؛ موفق باشی گلم؛ دم قلمت گرم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 15:48

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام خانم حسن زاده ى عزيز



عزيز جان من نمى دونم پيجم چه مشکلى داره با نظراى شما, ثبت نمى کنه!! به جان خودم تقصير من نيست... ممنون از همراهى تون عزيزجان. يه عالمه آرزوى قشنگ مال شما. درودها.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 13:58

درود بانو نیازی گرامی
همچنان، داستانتان زیبا و خواندنیست و با اینکه من از داستان های ادامه دار زیاد خوشم نمیاد ولی پیگیر داستان زیبایتان هستم! در پایان،(ض) های شما چرا اینجوریه(ظ)؟! محظر-حاظر


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 15:57

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


اين مشکل اصلا عميق شده در زهنم و واقعا نمى دونم چرا بايد چهارتا ذ داشته باشيم... من همواره هر چى نمره کم آوردم تو املا سر همين دوتا بوده ظ و ض، جسارتا هر وقت يکى پيدا شد بگه دليل وجود چهارتا ز تو ظبان فارسى چيه و اذ همه مهمتر اونو بتونه به من بفهمونه منم قبول مى کنم اشتباه نوشتم. اصلا دلم مى خواد ؛ با دسته دارش راحتترم !!!
سپاس اظ حذورتون درود بر شما.


@زهرا نيازى (بانو) توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 12:26

من حم موافغم! اسولن بایثطی هروف شبیح به حم هزف بشن طا طعدادشان کمطر بشه و کار ما حم راهط طر!


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 15:44

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) طشکر اظ موافغططون... من کح ثالحاث بح اين غزيح فکر مى کنم راح چارح اى نيثط مطعثفانح باظ حم ثپاث اظ حذورطون.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 02:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




















درود بر شما.

چه پایان بندی زیبایی دارد این قسمت! لذت بردم. شسته رفته و تمیز و درست. می دانم داستان ادامه دارد و من هم، هربار که شده قسمتی خوانده ام، اما در چند و چون کلیت ماجرا نیستم و لعنش بر ذهن شلوغمان و حافظه ی ناامیدمان:ولی روشن و روان می نویسید و همچنین، گاهی در جمله بندی ها،و در انتقال احساس به خواننده، عالی! مثلا: "...تمام این بیست و پنج سال بدبختی..." تا انتهای نوشتار ، خیلی خوب نوشته شده است.

*


در ضمن!!
دست بردن در زبان هیچ اشکالی ندارد! شما بعنوان یک "داستان نویس" می توانی هرکاری که دلت بخواهد طوری که، کلام مخدوش نشود با واژه ها بکنی( حتا در بعضی موارد مخدوش کردن تعمدی هم داریم!)
اما دقت بفرمایید به حرفم:
1- این کار می بایست همپوشان و هماهنگ با محتوا باشد.
2- می بایست از ملزومات باشد.
3- اصرار به سبک باشد.
4- ممکن است جنبه ی اعتراضی داشته باشد. یعنی بعنوان مثال داستان شما یک اثری است در جهت تخریب یا نقد سنت یا مذهب یا کلاسیک یا هرچه که پیشینیان نوشته اند. آن وقت طبق محتوایت در واژه ها دست می بری.
و موارد دیگری که الان حضور ذهن ندارم...

فقط لطفا این را بعنوان یک دوست یا هم سایتی یا خواننده ی داستانت یا حالا هر چی...از من داشته باش:
یادت باشد، اگر جایی رسمی خواستی داستانت را تحویل بدهی یا نوشته ات را، به شدت رسم الخط تثبیت شده را رعایت کن! چرا که اگر اینگونه نباشد، در همان لحظه ی اول اثرت را نمی خوانند و گوشه ای پرت کرده و چیزِ دیگری قلمداد می کنند و ممکن است نسبت به تو موضع منفی بگیرند و فکر نکنی این ساختار شکنی در جهت تازگی قلمداد می شود و تاثیر مثبتی در روحیه خوانشی دیگران دارد.

موفق بمان آسمانی :)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 08:23

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



خيلى خيلى ممنون از لطفى که به داستان و حقير داشتيد بزرگوار، راجع به اون غلط املايى که ذهن دوستان رو درگير کرده فقط بايد بگم از زير دستم در رفت و آنقدر عجله داشتم که يادم رفت بازخوانى نهايي اش رو انجام بدم. وگرنه من هميشه سعى داشتم به املاى صحيح واژه ها پايبند باشم, اگرم چيزى گفتم در حد يک مزاح بود همين... باز هم ممنون از شما و ديگر دوستان که اينقدر دقيق داستان رو مى خوانيد. بازهم معذرت از همه ى دوستانى که ناراحت شدند يا فکر کردند دارم ساختار شکنى مى کنم, همين جا مى گم نه همچين چيزى نبوده من اشتباه کردم و بابتش معذرت مى خوام از همه ى دوستان.
از شما هم سپاس گذارم. پايدار و نويسا باشيد، درود بر شما.


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 12:03

نمایش مشخصات سارینامعالی درود زهرا بانو....



کاش از ابتدای داستان میخواندم،...بی خبر صفحه را باز کردم جذب داستان شدم.....


زیبا بود.@};-


فاز شما...نول


@سارینامعالی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 15:36

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به سارينا خانوم گل


به قول دوستان کليک رنجه فرمودى عزيزجان... ممنون از لطفى که داشتى به داستان، قسمت هاى قبلى هم موجوده. اين داستان از نقره داغ شروع ميشه, بازم تشکر از ديدن روى ماهت خوشحال شدم اگرچه تا حالا توفيق خوندن داستانهاتو نداشتم خانم کم پيدا ولى اميد که بيشتر بنويسى... روز و روزگارت خوش، درود بر تو.


نام: فرحناز شورکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مهر 1395 - 21:26

نمایش مشخصات فرحناز شورکی سلام
با اینکه اخرین بخش مجموعه داستانتون رو خوندم اما به نظرم جذابیت خودشو حفظ کرده بود و لذت برم .
عالییییییییی بود;) :x @};-


@فرحناز شورکی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 09:15

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت


اول اينکه به داستانک خوش اومدى, عزيزجان و بعدم اينکه خيلى ممنون از لطفت, بهترينها براى تو، درود عزيزم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.