فرق داشت...!



کمربندش نمى دانم براى بار چندم بود که رد انداخت به تنم، باز من جيغ کشيدم و روحى زد زير گريه. بهرام نفس نفس مى زد. اشک توى چشمانش نمى دانم از خشم بود يا ناچارى ولى برق ميزد : دخدره ى خيره سر... من چيکار کردم که سر پيرى و کورى را افتادى تو کوچه خيابون دارى چوب حراج ميزنى به آبروم !
در حالى که از درد به خودم مى پيچيدم ناليدم : دروغه... به پير به پيغمبر دروغ گفتن بهت !
با حرص گفت ؛ که دروغه ها ؟؟
کمربند قهوه ايش که توى هوا تاب خورد، باز روحى التماسش کرد. چشمانم را بستم و توى خودم مچاله شدم... شانس آوردم و صداى زنگ در به دادم رسيد. نفس حبس شده توى سينه ام را پس دادم. بهرام رفت که دم در، روحى خودش را از روى ويلچر پايين انداخت و کشان کشان به من رساند. سرم را توى آغوش کشيد و گريان گفت : الهى بشکنه دستش... ببين چيکارت کرد !
ناى جواب دادن نداشتم، از درد خشکم زده بود جاى کمربندها گزگز مى کرد و مى سوخت. گوشه ى چشمم را اشک تر کرده بود. صداى عماد و بهرام با صداى ديگرى که برايم آشنا مى نمود، به گوشم مى رسيد و نزديکتر مى شد. عماد يا الله گويان داخل شد و با ديدن منه نيمه جان توى آغوش روحى، خشکش زد. چشمان نيمه بازم با ديدن فريد که آمد و پشت سر عماد ماتش برد، گشاد شدند. دسته گلش از دستش افتاد. نيم خيز شدم؛ خبرى از بهرام نبود! نگاه ناچارم را به عماد دوختم؛ عماد چرخيد و نگاهش با نگاه به خون نشسته ى فريد تلاقى کرد. واژه ها لال شدند. تا وقتى که کنارم زانو زد و چه اشتراک غريبى چشمان او هم داشت برق مى زد از نم اشک!
- راضى... کى اينکارو کرده باهات؟!

ميان آنهمه درد، نمى دانم شرمندگى از کجا پيدايش شد و آتش زد به جانم. رو از فريد گرفتم و نه از درد که از خجالت سرم را فرو کردم توى بغل روحى و گريه ام گرفت. لباس روحى را توى چنگم مى فشردم، صداى داد و بيداد فريد نمک مى شد روى رد کمربندهاى بهرام و تا ته قلبم را مى سوزاند. يکى ته دلم مى گفت دارد به خاطر تو خودش را به آب و آتش ميزند. ديگرى از توى سرم داد ميزد که هر کس ديگرى هم بود دلش به حال زارت مى سوخت. دومى راست مى گفت، دلم بدجورى داشت مى سوخت...! نمى خواستم با اين حال و روز ببيندم. هر چقدر هم که مى گفتم؛ تصدقت من را که مى بينى تا خرخره رفتم توى بدبختى! با اينکه سر بزنگاه برسد و اينطور سياه و کبود ببيندم فرق داشت. ديدنش با شنيدن خيلى فرق داشت! فرق داشت که فريد با بهرام گلاويز شد، با اينکه عماد مى گفت آمده بود دست بوسى !! فرق داشت که خون خونش را مى خورد و دادش کل محله را گذاشته بود روى سرش، خيلى فرق داشت...

چشم دوخته بودم به نقطه اى نامعلوم لاى چمن هاى بوستان. نسيم خنک اول پاييز مى نشست روى سر و صورتم و بيشتر مچاله ام مى کرد توى سوشرت نازکم... صداى پاى چپش که بى وقفه مى لرزيد سکوت بينمان را بهم مى زد. نگاهش نمى کردم فقط گاهى که هوا سنگين مى شد و نفس کشيدن سخت، مى فهميدم زل زده به من! هر چه پستوهاى ذهنم را زيرو رو مى کردم دريغ از يک کلمه! عاقبت فريد لب باز کرد؛ چرا... چرا ازش شکايت نمى کنى؟
گيج گفتم : از کى شکايت نمى کنم؟
نگاهش را انداخت توى چشمهايم و گفت: از پدرت...
ماتم برد. باز کلمه ها فرار کردند، مگر مى شود آدم از پدر خودش... نگاه از او گرفتم و چيزى نگفتم. يعنى حرفى نبود براى گفتن! فريد مصر گفت: اگه گواهى پزشکى قانونى رو بگيرى... خيلى راحت مى تونى...
با قاطعيت حرفش را بريدم و گفتم ؛ نه...!! فکر کردى اينجا کجاست؟ بهرام هر چقدم که ناجور و ع...ع... عو..ضى ...باشه بازم پدرمه... نمى تونم ازش شکايت کنم.
صدايش بالا رفت : چون پدرته حق داره دس روت بلند کنه... مى گم اگه ازش شکايت کنى حق با توئه... قانون حقو به تو مى ده!
از کوره در رفتم؛ کدوم حق... حق من از اينکه يکى مث بهرام پدرمه همينه که مى بينى... انقدم بى خودى واسه من دل نسوزون... بى خودى دلمو خوش نکن که يه روزى از اين جهنم خلاص مى شم...
بغض تا سر گلويم بالا آمده بود و فقط چند کلمه مانده بود تا ترک بردارد و هزار تکه بشود: مال من همينه فريد... حق من همينقده هر چقدم که بدوم، هر چقدم که خودمو بکشم آخرش ميشه همين... همش عقده، همش لجن...
بلند شدم و رخ به رخش ايستادم و با گريه گفتم : توام خودتو قاتى بدبختياى من نکن...
خواست حرفى بزند که مانع شدم: مى دونم... مى خواى کمکم کنى... ولى ... من... من... نمى خوام کمکتو...!
مچ دستم را چسبيد و حرصى گفت: به خاطر اون مرتيکه ى مفنگى اينطورى ترسيدى... مى خواى باز بزنه تو سرت... که آخرش بشى زن يکى مثل خودش... مى خواى همه ى عمرتو همينطورى تو سرى خور بمونى راضى... که هر وقت خمار شد کمربند برداره و بيوفته به جونت... صبح تا شب سگدو بزنى واسه مواد آقا...
از صداى بلندش و خشمى که داشت لحظه به لحظه بيشتر توى صدايش سرريز مى کرد... از حرفهاى سنگينش که مثل سيلى پى در پى مى نشست روى صورتم... گريه ام گرفته بود. مچ دستم درد مى کرد، اما فريد عصبانى بود، خيلى عصبانى:
- مى خوام بدونم چرا...؟ تو چيت از بقيه کمتره... ها؟... با دوتا داد و چن تا کمربند اينطورى جا زدى؟... مى خواى بذارى بقيه ى عمرتم همينطورى بگذره..!

نبود باز هيچ صدايى نبود... چه برسد به واژه ها! راضى اى که چهار سال تمام زمين و زمان را بهم دوخت براى خنده هاى خواهرش، از ضعف و عجز چيزى حالى اش نبود. داشت از غصه مى مرد! دوباره آن روى غريبم بالا آمده بود؛ همان که هيچ کارى از دستش بر نمى آمد. همانى که مثل پر کاه سبک مى شد و خودش را به هر نسيمى مى باخت. چشم مى بست و ديگر برايش مهم نبود که دنيا کجا مى رود. يا چه بر سر آرزوهايش مى آيد! فريد راست مى گفت من جا زده بودم. هر جور حساب مى کردم نمى توانستم. نمى خواستم باز خودم را بيندازم وسط بازى اى که هميشه، هر طور پيش مى رفت آخرش من ماتم مى برد، من از اينجا رانده و از آنجا مانده مى شدم. همه ى کاسه کوزه ها سر من مى شکست و هر چقدرهم که مى چرخيد و بازى در مى آورد دنيا، باز اين زندگى ، زندگى بشو نبود...! مى دانستم بايد بلند شوم و بزنم توى دهان هر چه نااميدى و عجز، اما هميشه که دانستن کافى نيست! من ديگر نا نداشتم. يک چيزى درونم ته کشيده بود. انگيزه يا جرأت نمى دانم ولى رمقى توى تنم نمانده بود، که باز بيفتم به جان زندگى و به ضرب و زور خودم را از لاى اين روزهاى سخت بيرون بکشم... به قول روحى بق کرده بودم و ديگر عين خيالم هم نبود! عماد پاپى قضيه ى فريد هر روز مى آمد مى نشست پاى منقل بهرام و توى عالم هپروت برايش شعر مى گفت! از داشتن داماد پولدارى مثل فريد که از حق نگذريم آرزوى هر چه آدم حسابى بود چه برسد به شيره کش هايش! يک بند دود مى کرد و فک مى زد. بهرام اما نعشه تر از اين حرف ها بود که چرنديات عماد را بشنود. گاهى قهقه مى زد و به ثانيه نکشيده گريه اش مى گرفت... حالش که بدتر مى شد همه مان را مى گرفت به رگبار بد و بيراه...! کار به جاهاى باريک مى کشيد. روحى انگشتش را فرو مى کرد توى گوشهايش تا نشنود. ولى من مى خواستم بشنوم؛ تمام حرف هاى حساب و ناحسابى را که حقم بود و نبود! حقم بود حالا که خودم را باختم عين مجسمه ها بنشينم کنج خانه و بهرام هر چه دلش مى خواست بارم کند! حقم هم نبود بعد از اين همه دويدن اين جاى قصه تمامش کنم. بزنم زير هر چه دل خوشى و آرزو و باقى عمرم را مثل مرده ها توى اين آلونک از اين ديوار به آن ديوار بخورم! اصلا بدتر از اين هم مى شد مگر؟ گيرم که سورى، الکى با فريد عقد مى کردم. تهش هر اتفاقى مى افتاد، سياه تر از اين که نمى شد، مى شد؟
مى دانى بدتر از مردن چيست؟! اينکه فکر کنى به آخرش رسيده اى. آنجا که ترس هايت تمام مى شود و جايش خشم توى رگ هايت جريان پيدا مى کند. برايت فرقى نمى کند بميرى يا بمانى، فقط مى خواهى به هر قيمتى شده آتشى را که افتاده به جانت سرد کنى... تو مى بينى هر چه بيشتر تقلا مى کنى، بيشتر شعله مى کشى. کاش فقط همين بود! تا به خودت بيايى، خواسته ها و آرزوهايى که يک عمر زدى توى سرشان و به زور ته نشينت شدند، بالا مى زنند و راه نفست را مى بندند. چاره اى ندارى جز اينکه پا بگذارى بيخ گلوى هر چه ترس و بزنى به سيم آخر... مى دانى! خوبيش اين است که ديگر حالت از خود ترسو و بزدلت بهم نمى خورد! مى شوى همانى که بايد باشى؛ نترس، جسور، سمج و لجباز...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,لیلا حسن زاده ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (14/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/6/1395),زهرا بانو (15/6/1395),همایون به آیین (15/6/1395),زهرابادره (آنا) (15/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (15/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (15/6/1395), ناصرباران دوست (15/6/1395),فرزانه رازي (16/6/1395),م.فرياد (16/6/1395),رضا فرازمند (16/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (18/6/1395),سید رسول مصطفوی (18/6/1395),شیدا محجوب (19/6/1395),محمد قبادی (20/6/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 17:25

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام ،
گاهی وقتها آدم در گلوگاه تنگ زندگی اسیر می شود و بی تقلا مدتی را آنجا می ماند و باور می کند که همه زندگی همین است و این ته اوست!
اما کمی که دقت می کند و کله اش از روزنه های کوچک در مسیر باد می خورد می بیند
نه این هنوز انتهایش نیست و راه همچنان ادامه دارد و عمری اشتباهی در آن تنگنا خودش را اسیر اوهام خود کرده است.
وقتی دست از تلاش بر می داریم زندگی کردن بی معنی می شود و بهتر است بی هیج تقلایی جان عزیز را به دست عزرائیل جان بسپاریم.
سپاسگزارم از داستان خوبتان
و براتون آرزوی موفقیت دارم
شاد باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 09:58

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام مريم خانوم


خوبى عزيزجان؟ شايد يه خورده شعارى باشه ولى واقعا هيچ اتفاقى ته دنيا نيست, شايد تو اون گير و دار بشر فکر کنه که ديگه نمى تونه! ولى واقيعت اينه که آستانه ى تحمل هر کسى خيلى بيشتر از اون حديه که خودش انتظار داره؛ منکه مى گم بشر خيلى پوست کلفت تر از جانداران ديگست! به هر روى خوشحال شدم از ديدنت و اينکه دوست داشتى. ممنون از تو و انرژى ات عزيزجان. بهترينها آرزوى من براى تو، درود.


@زهرا نيازى (بانو) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 10:08

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام
خوبم
تو چطوری ? :D
نه شعار نبود، درست گفتی و خب تا وقتی امید و تلاش باشه بشر به ته ماجرا خوشبین میشه و بخاطر همینه که وقتی به موفقیت میرسه دیگه زیاد خوشحال نیست چون یک آن فکر می کنه این آخرشه و بخاطر همین اگه همچنان انرژی داشته باشه یه رسیدن به ته دیگه برای خودش می سازه
قلمتو دوست دارم
خیلی عالی هستی دختر
:x


@مریم مقدسی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 08:30

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) بازم سلام عزيزجان


کاملا موافقم, ولى مى دونى حرف زدن يا نوشتن براى آدمهاى اين روزگار خيلى سخت شده, آدما دوست ندارن رک و راست بهشون بگى مثلا هيچ مشکلى ته دنيا نيست, ولى حاضرن ده ها صفحه از يک داستان رو بخونن تا خودشون به اين کشف و شهود برسن! البته خود منم همينطوريم شکايتى نيست ولى براى نوشتن حساسيت هارو بالا ميبره...
بازم خوشحال شدم از ديدن روى ماهت. راستى دلمم برا کاريکلماتور هات تنگ شده بود. متاسفانه اينروزا وقت ندارم توى گروه فعال باشم. ممنون از حظور و لطفت.درود بر تو عزيزجان.


@زهرا نيازى (بانو) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 10:13

نمایش مشخصات مریم مقدسی گفتی تحمل یاد این کاریکلماتورم افتادم تقدیم به تو

تحملش زیاد بود ،حراجشان کرد!
@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 07:39

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر زهرا بانوی گرامی
داستان بسیار دلنشین و خواندنی پیش می رود.
ازینکه ماجرا را ساده و مستقیم نمیگی، خیلی به دل می نشینه! ماننداونجا که گفته شد«...فرق داشت که فرید با بهرام گلاویز شد....فرق داشت که خون خونش را می خورد و دادش کل محله را گذاشته بود روی سرش...»
برای کنش ها و واکنش ها دلایل خیلی خوبی دست و پا میکنی و با جملات قشنگ همه چیز را برای خواننده باور پذیر میکنی! در زمانی که راضیه با فرید لحظات امیدوار کننده ای را پشت سر میگذارد و بنظر می آید که نباید با خشونت پدر معتادش اش قافیه را ببازد،خیلی خوب با بیرون ریختن حس و حال درونی اش که با ملات رنج و بدبختی و ضعف طی سالها شکل گرفته! خیلی زیبا و باور پذیر عدم مقاومت و تسلیم شدنش را بعد از کتک خوردن نشان دادی!
در کل، تک گویی ها و درد دل های راضیه، خیلی زیبا و مناسب، ماجراهای داستان را همراهی می کنند!


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 10:05

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين


سپاس از حظورتون و همراهى با داستان, خوشحالم که دوست داشتيد، راستش اينه که خودمم اينطور قالب هارو بيشتر دوست دارم. اينکه راوى اول شخص باشه و همه ى زواياى روحى و احساسى اش رو بشه توصيف کرد. منکه مى گم اينطورى بيشتر مخاطب همراه و البته غرق ميشه تو وجود کاراکتر! حالا اميدوارم که دوستان ديگر هم درست داشته باشن. بازم سپاس از شما، اميد که باقيش هم مورد پسند واقع بشود. هر چند اينبار ننوشتم ادامه داره اما فکر کنم ديگه دوستان بدونن که اين داستان دنباله داره...
پايدار و نويسا باشيد، درود بر شما.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 11:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر زهرا بانو دختر عزیزم
هر چه بیشتز می خوانم داستان شما را ؛ بیشتر به قدرت قلمت ایمان می آورم
استان های شما که همزمان ضرب المثل ها در میان می گیرد براحتی جای خود را در دل باز می کند
تعلیق فراوان داشت
منتظر ادامه آن هستم
موفق باشید نازنین دخترم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 08:33

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر آناى عزيزم



ممنون از لطف و همراهى هميشگى تون عزيزجان... خوشحالم که دوست داريد و پاياپاى انرژى ميديد براى ادامه دادنش. سپاس و درود بر شما عزيزجان.


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 12:01

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام و عرض تبريك بابت قلم توانمندي كه داريد.
چند نكته:
نخست اينكه ابهام و تعليق داستان شما برمبناي خودآگاهي شخصي‌تان شكل گرفته بود كه اين نادرست است و داستان بايستي متوجه دگرآگاهي نوشته شود. اين بدآن معناست كه داستان اگر زبان داناي كل يا اول شخص بيان ميشود بايد اصل را براين بگذارد كه يك بيگانه هيچ چيز درباره روابط و مناسبات حاكم بر شخصيتها نميداند. اگر بغيراز اين باشد، سردرگمي را سبب شده و از ذهنيت خواننده پراكنده ميگردد. مثلا: حوري چرا روي ويلچر است؟ اگر بهرام پدر است؟، چرا بهرام ناميده ميشود؟ چون داستان از زبان اول شخص روايت ميشود و بهرام پدر اوست. روابط فريد و عماد چيست؟ عماد هم مثل بهرام است؟و....
بعنوان يك مخاطب امروز، حق نقد مضمون و تم داستان را ندارم. تنها ميگويم، بايد بسراغ موضوعات تازه‌تر و جسورانه‌تري برويم. درواقع داستان مدرن يا بايد روايتگري خاصي از يك تم ديرينه را در خود داشته باشد و يا اساسا تم تازه‌اي را كشف كند.
با تشكر.
آنچه گفتم باور شخصي منست و اصراري ندارم كه مطلقا درست است.


@حمیدرضا میرمعزی توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 07:11

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر جناب میرمعزی گرامی
پوزش ازینکه در مورد کامنت شما به نویسنده دخالت می کنم. هدف تبادل نظر است. فرمودید:« چرا روحی روی ویلچر است؟»چرا باید در مورد همه شخصیت ها همان ابتدا همه چیز را فاش کرد؟ داستان بانو نیازی هنوز تمام نشده و آنطور که من یادم میاد تا قبل از این قسمت ما فقط میدانستیم که «روحی» مشکلی دارد و در این قسمت متوجه شدیم که روی ویلچر است و از انجا که داستان هنوز تمام نشده، چه بسا بانو نیازی با تبحر خاصی که در طرح و شرح یک مشکل دارند، ان را در جای مناسب و به شکل تاثیرگذاری بیان نمایند! اینکه نویسنده مشکل «روحی» را ذره ذره داره برای خواننده طرح می کنه ، خودش یک تعلیق داستانی ایجاد کرده و من معتقدم که ابهام زندگی راضیه و افراد دور و برش که البته اگر به همین صورت کم کم هویدا بشه، بنوعی لذت کشف در خواننده بوجود میاره، و داستان را لذت بخش تر میسازه!


@حمیدرضا میرمعزی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 08:45

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما بزرگوار


اول سپاس از وقتى که گذاشتيد و همينطور نقدى که زحمت کشيديد ايراد فرموديد. بزرگوار من در پاسخ کامنت قبلى شما که شبيه به همين نقد بود نوشتم که اين داستان دنباله دارد. اينکه شما اينجا خوانديد قسمت دهم داستانه و من خودم هم هنوز نمى دانم چند قسمت ديگر طول مى کشد! اما بنا بر قالبى که من براى روايت انتخاب کردم همونطور که جناب به آيين هم اشاره کردند؛ قرار بر اين نيست که همه ى زواياى زندگى کاراکتر پرداخته بشه, چون اگر فرض رو هم بر اين بگذاريم که شخصيت ها همه بايد پا به پاى راضى باز بشوند, داستان خيلى طولانى و کند پيش خواهد رفت که از حوصله و قالبى مثل داستانک خارجه, با اين حال من هر بار فقط در حد يک داستانک که سعى مى کنم تا حدودى مستقل باشد. از داستان روايت مى کنم. فرمايش شما در مورد قالب رمان درسته و اگر انشاا... روزى خواستم رمانش رو منتشر کنم همونطورى بايد باشد که شما اشاره کرديد, اما براى داستانک قضيه فرق مى کند. باز هم سپاس از وقت و نظر ارزشمندتون. درود بر شما.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 13:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چطوری ک این دفعه پی نوشت نداره ؟عجیب ها
مشکوک شدم بهت

ســــــــــلام به زهرا بانوی گلو گلاب و نازنین :x
یه سلام گرم به گرمی قلمت :)

خدا قوت آبجی .. برای همه چی :D :D
بیشتر منظورم داستان نویسی بود .. میکشمت اگه یه درصد فکر کنی به خاطر اسباب کشی میگم :D

اره داشتم میگفتم ... بهت مشکوک شدم ..نکنه از اون تصمیم های لا اله الله الا یی گرفتی ک کتک واجب میشی ... منظورم رو ک میدونی چیه .. میگم یعنی نکنه نمیخوای ادامه شو بنویسی x-( ... آخه ننوشتی ک ادامه داره :(
یعنی میام همدان رو با خاک یکسان میکنم ..اگه یه روز فهمیدم ک داستان رو نصفه گذاشتی و تصمیم نداری بنویسیش .. خودت میدونی دیگه :-s :-s
از تهدید ها ک بگذریم :D
نوش جون راضیه .. کمر بند ها رو میگم .. به تلافی قسمت قبلی :D :D :D
این ک شخصیت ها دارن کم کم شکل میگیرن و داستان به نرمی جلو میره عالیه .. ولی اینکه من نمیتونم از بین همه جمله های داستان یکی رو انتخاب کنم ...پاراگراف دوست داشتنی منو پخش کردی توی کل داستان خیلی بدی :(
این ک داستان یک دست پیش میره و هنوز کشش داره و ریتمش رو از دست نداده و ادبیات خاصی داره برای روایت و روان نویسی و دیالوگ های قویی و غیره و ذالک رو قبلا گفتم الان دیگه تکرارش نمیکنم
ولی یه چیزی
این ک نمی تونم اخرش رو حدس بزنم از همه اش باحال تره .. هر دفعه شخصیت ها رو دچار یه مشکل میکنی و از یه زاویه به زندگیشون نگاه میکنی این عالی .. دمت گرم خدایی.. ای والله
و دیگه اینکه ... عزیز دلمی :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-
دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 08:56

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام سلام به روى ماه نرجس

بيا دلت خنک شد الان , زدم سياه و کبودش کردم ؟ از لج پى نوشت نداشت. البته احتمالشم هست قسمت بعد يه اتفاق غير منتظره بيفته ها قول نمى دم خخخخخخ...
نرجس از اسباب کشى نگو که دلم خونه, يه دور بايد دم پيچ و مهره هاى ستون فقيرفقراتم سرويس بشه!! آخه پروژه ام مگه اينقد سخت ميشه, صد رحمت به همون پروژه هاى پاييزه, مى دونى که کدوما رو مى گم خخخخخخ!
بچه مى ترسونى دخدر ؟ برو خا همدانو به توبره بکش, من يه جاى ديگم
هه خانومو, فک کردى الکيه من مى ذارم مگه آخرشو بخونى!!!
ممنون به خاطر انرژيت , گفتم بازم مى گم به خاطر هندونه زير بغل دادنهاى تو بود عاپش کردم. سپاس از انرژيت. بيترينا براى تو، درود.


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 08:59

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اصلاحيه

خاک همدان

شرمنده کيبوردم قاطى کرده.


نام: اميرمحمد نائيجيان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 21:38

نمایش مشخصات اميرمحمد نائيجيان خيلي عالي مي نويسيد.واقعا لذت مي برم وقتي داستانتون رو مي خونم.حس خوبي به من ميده كه هر داستاني اين طور نيست.
اميدوارم اين كار رو جدي ادامه بديد.


@اميرمحمد نائيجيان توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 09:05

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به برادر کوچکم


خوب هستى شما آقا, ديگه نمى نويسى يا من نمى رسم به داستنهات؟
ممنون از لطف شما. خوشحالم که دوست داريد, نويسندگى از کودکى آرزوى من بوده تا آخرين نفسمم برا رسيدن بهش تلاش مى کنم. ممنونم ازت درود بر تو.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 22:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی
سلام و عرض ادب
داستان را همچنان مثل قسمت اول از لحاظ زبان و ادبیات و از نظر کشش و تعلیق عالی و بی نقص و یک دست و روان می بینم .و دوست دارم .
واقعا جای تقدیر و تشکر دارد . و توصیه می کنم حالا که اینقدر مسلط و زیبا و پر جاذبه ادامه اش می دهید سعی بفرمایید ازش یک رمان بسازید . کافیه به زندگی دیگران هم بپردازید مثلا عماد بهرام روحی و دلایل معلولیتش و... که خودتان استادید و اینها زیره به کرمان بردن است.

اضافه بر آنچه گفتم و شنفتید در این قسمت اغلب جملات داستان هم تک تک و فردا فرد دوست داشتنی بودند و هریک برای خودشام معرکه .
برای تان موفقیت و سعادت آزو می کنم
پیشکش قلمتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 09:36

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب باران دوست


بازهم خيلى خيلى تشکر از لطف و وقتى که گذاشتيد, خوشحالم که دوست داشتيد. و اينکه اتفاقا خانواده گرام هم نظرشون همينه، مى گن خيلى کم به شخصيت هاى ديگه پرداختى و شاخ و برگ نداره. مطمئنا براى اينکه رمان بشه احتياج به يه بازنويسى اساسى داره. اميدوارم که اين اتفاق بيفته... در هر صورت خوشحالم که اول در جمع داستانکى ها منتشرش مى کنم و نقد و نظراتشون کمکم مى کنه... بازم ممنون از شما و همه ى دوستانى که وقت ميگذارن. سپاس و درود بر شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 14:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي یه زمان یه شاعری بود که میگفت :

آن مرد با این مرد، خیلی فرق دارد
فرقی، چو فرق بین غرب و شرق دارد

حالا کی بود خیلی یادم نیس ... اصن موضوع محوری شعرش هم خیلی فرق داشت با این ... ولی خو داستانتو که خوندم یادم به این بیت افتاد ...
میدونی زهرا ؟! این قسمت با بقیه بگی نگی ، یکم بیشتر از یکم فرق داشت ...
دمت گرم .
منو باش زهرا ...
چسبید !
ولی من هنوز تو کف اون کباب ها و بستنی هام ... :x
دونخته عاب دهن .
دمت گرم دختر ...
شاد باعشی و عاااشق ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 17 شهريور 1395 - 10:07

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه ى عزيز

مى دونى دخدر من عذاب وژدان گرفتم بابت قسمت قبل, گويا بدآموزى هاش هنو ادامه داره...
به هر روى کاريه که شده, آره اين قسمت يکم فرق داشت! ممنون از حضورت و اينکه آمدى و خواندى و نوشتى! ديالوگ ماندگارتم هنو تو ذهنمه: اوا مادر تو چرا از اينورت اونور پيداس خخخخخخخ
ممنون از تو, روز و روزگارت خوش, درودها.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 22:32

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

ولی یک جای داستان حالم از هرچی بابا بود

بهم خورد

دست مریزاد

بهره بردم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 08:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


سپاس از
حضورتون
دلگرمى تون
همراهى تون
انرژى تون
و وقت تون
درود بر شما.


نام: حسن زاده   ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 06:56

سلام عزیز دلم؛ بابت تأخیر عذرمیخوام؛ مشغله زیاد وقتی برای سرزدن به داستانک باقی نمیذاره؛ اما بی تعارف بگم بعد از مدتها اومدم تا اگه ادامه داستانتو گذاشتی... که بعد از کلی پایین اومدن پیداش کردم و خوندم و الحق که خیییلی خیییلی عالی بود؛ با همیشه فرق داشت:D : فرقش در جذابیت بیشترش بود و نفس گیر بودن و از اولش هم دیگه نگم که دردآلود بودن کمربندها رو میشد حس کرد روانی و صمیمیت داستانت بی نظیره، موفق باشی و برات بهترین ها رو آرزو میکنم؛ قلمت سبز و نویسا=(( =(( @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 08:57

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به خانم حسن زاده ى عزيز


بعله مى دونم. اينروزا مشغله تون زياده، ممنونم از حظورتون, و اينکه آمديدو خوانديد و نوشتيد. خيلى خيلى سپاس و درود بر شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.