شکاف



فريد خودش را کج کرد طرف من و گفت: ايندفعه نوبت توئه...
گيج گفتم؛ چى نوبت منه ؟
حق به جانب گفت ؛ برنامه ى امروز , امروزو تو مشخص مى کنى !
زدم زير خنده و گفتم : گرفتى مارو ! من گورم کجا بود که کفنم باشه , نکنه مى خواى ببرمت با جت خصوصيم پرواز... !
جدى گفت : نه , تو حوصله ات سر ميره چيکار مى کنى ؟
- خب...خب ... !!
نيم نگاهى به قيافه اش انداختم و نااميدانه گفتم : نوچ... کار تو نيست !
بهش برخورد , با اخم گفت: چى کاره من نيست ؟

از فريد اصرار ، از من انکار . هر کارى کردم بى خيال شود ، نشد! بدعنق پيله کرده بود. آخرش هم از رويش در نيامدم! سکوت توى ماشين را بهم زد و گفت؛ نگفتى کجا برم ؟
- برو بهت مى گم... !
نفس عميقى کشيد , توجهى نکردم. چسبيده بودم به شيشه ى ماشين و چهار چشمى تابلوى مغازه ها را از نظر مى گذراندم, با ديدن تابلوى جگرکى گفتم ؛ نگر دار...
فريد ترمز گرفت و حرصى گفتم : اينجا که نه برو پايين تر دو سه خيابون پايين تر...
گيج گفت : حالت خوبه ؟؟
اخم کردم و گفتم : با تو نيستم مگه گفتم برو دوسه خيابون پايين تر... قانونشه !!
پا گذاشت روى پدال گاز و کلافه گفت ؛ قانون چى آخه ...!
داشتم با ذوق و شوق قانون هاى بازى را توضيح دادم. تمام که شد، چرخيدم طرفش و ديدم عين ماست دارد نگاهم مى کند، دمق گفتم ؛ مى دونستم کار تو نيست...
پلکى زد و گفت : حالا... حالا نميشه, نميشه ماشينو جلو درش پارک کنم !!
- گرفتى مارو , نخير نميشه... تازه بهت ارفاق کردم گذاشتم ماشينو اينجا پارک کنى , اگه نه ماشين نداريم اصلن... !
ناچارى ريشه دواند توى مردمک هايش و گفت: خب آخه من اين طرفارو بلد نيستم , اگه گم بشم چى؟ يا بن بست ... اگه بخورم به بن بست چى راضى؟!
با حرص گفتم : اه چقد سوسولى تو بشر , چارتا خيابون بيشتر نيست که... بعدشم مزه اش به همينه !
با صورت درهم زل زده بود به من , پووفى کشيدم و در حالى که پياده مى شدم گفتم: اصلا خودم تنها ميرم !

داخل جگرکى شديم، رفتم و رو به مرد چاقى که پشت دخل با فاکتورهايش در حال ور رفتن بود گفتم : لوطى بى زحمت دوازدتا سيخ خواک و جيگر بزن برامون...
نيم نگاهى به من انداخت، کله اش را تکان داد و بلند شد رفت آشپزخانه. پشت يکى از ميزها نشستيم , فريد مرتب اين طرف و آن طرف را مى پاييد , پاى چپش لرز گرفته بود و رنگ به رخش نمانده بود. داشت حوصله ام را سر مى برد! توى مسير چندبارى مى خواست بى خيال بشود و برگردد. نوچ نوچى کردم و گفتم ؛ تو با اين دل و جربزه مى خواى سر باباتو شيره بمالى...!
دستى به ته ريشش کشيد و چيزى نگفت. مرد با سينى غذا آمد، حرفم را نيمه تمام گذاشتم. کباب ها را گذاشت روى ميز و چشمان فريد گشاد شد. خنديدم و آهسته گفتم ؛ تازه اولشه فرى , تا شب بايد پنجا شص تا سيخ بزنى !
- چه خبره... چرا اينهمه زياد ؟؟
- هه آقارو من با عماد , تو يه روز شصتو پنج تا خورديم ... ردکوردمونه...
نيش من باز شد و فريد وا رفت روى صندليش، بد هم نبود. حداقل حالا تا مى توانستم دستش مى انداختم و نمى دانم چرا ولى دلم خنک مى شد! درست بود که از گيج بازى هايش، حرص مى خوردم ولى تقصيرى نداشت، تازه وارد بود. نمى دانست آدم ها بسته به جغرافياى زندگيشان , دلخوشى ها , غم ها و حتى تفريحاتشان با هم فرق مى کند . مى توانستم حدس بزنم تا به حال حتى گذرش هم به اين پايين پايين ها نيفتاده... از جگرکى که بيرون زديم فريد سر کوچه ى دوم اشتباه پيچيد و راه را گم کرد. وقتى برگشتم ، ديدم صاحب جگرکى گيرش انداخته! فريد با خواهش و التماس پول را گذاشت کف دستش و شرمنده سرش را پايين انداخت! مرد که پولها را ديد کوتاه آمد و رفت پى کارش. هنوز داشت گيج ميزد که دست به سينه رفتم طرفش و گفتم ؛ ميگم سوسولى بهت برميخوره، ده دفه بهت نگفتم مگه سر پيچ دوميه بپيچ راست، پ چرا اينورى اومدى ؟
سرى تکان داد و گفت ؛ تو کجا غيبت زد يهو؟ مگه قراره نبود باهم باشيم...
- به من چه تو دويدن بلت نيستى , نگاش کن دوتا خيابون دويده شده رنگ لبو ... يالا را بيفت بريم ...
- کجا ...؟
- خونه ى آقا شجا... من با اين يه ذره سير نشدم , تازه همى دو لقمه ام انقد تو حرصم دادى پريد !
التماس کنان گفت : تورو خدا کوتا بيا راضى... هر چنتا دلت مى خواد برات مى خرم...
با اينکه دلم به حالش سوخته بود , ولى نمى دانم چرا دوست داشتم اذيتش کنم. دست به سينه گفتم؛ نوچ... راه نداره جون تو , اصلن جيگر فقط همين جورى مزه ميده !
چرخيدم که بروم صدايش را شنيدم که گفت : من نميام...

از کبابى بيرون زديم و فلنگ را بستيم , فريد اين دفعه پا به پاى من مى دويد , صداى داد و بيداد گارسون تند و تيزى که افتاده بود دنبالمان و ول کن معامله نبود , هى کم و زياد مى شد ! چندتا خيابان را که دويديم , انداختم توى کوچه پس کوچه ها و پسرک را سر کوچه پنجم قال گذاشتيم. چسبيده بوديم بيخ ديوار و نفس نفس مى زديم. سرک کشيدم توى کوچه و تندى برگشتم سرجايم , صداى قدمهايش که دوان دوان دور شد خيالم را راحت کرد. نگاهى به فريد انداختم که از ترس با ديوار مماس شده بود و هنوز نفس نفس ميزد, خنده ام گرفت؛ با تعجب رو به من حرصى اما آهسته گفت : تو اين موقيعت چطور مى تونى بخندى؟!
حق به جانب گفتم ؛ همه که مث شما ناشى نيستن...
از عمد ناشى را کشيدم! روبه رويش ايستادم و گفتم : خب معطل نکن بريم ...
متعجب گفت ؛ ديگه کجا...؟!
- بعدى ديگه !
- ول کن سر جدت, اين پنجميش بود ديگه جا ندارم, به خس خس افتادم...
سرتق گفتم : پنجميش باشه, سه تارو که گند زدى رفت, تازه دوتاشو اونم چپر چلاغ تونستى در برى ! را بيف بريم هنو تا شب خعلى مونده !

فريد داشت تلو تلو مى خورد و به زحمت روى پاهايش بند بود. ته بستنى ام را سر کشيدم و گفتم : آخيش چسبيد!
نگاهى به صورت درهم و رنگ پريده اش انداختم و گفتم: تو هنو دلت درد مى کنه فرى...؟!
در حالى که دو دستى شکمش را چسبيده بود و قدمهايش را زيگزاگى بر مى داشت زير لب غريد: فرى و زهرمار... نگفتم مگه اينطورى صدام نکن !
شانه بالا انداختم و گفتم؛ تو چطور به من مى گى راضى, من ناراحت نمى شم...
ابرو در هم کشيدم و قدمهايم را تند کردم , شاکى گفت : وايسا... وايسا راضى... تو رو خدا وايسا حالم بده...
اين بار ديگر واقعا حالش بد بود , جايش نبود زور بگويم يا دستش بيندازم , رضايت دادم و روى يکى از نيمکت هاى بوستان جا خوش کرديم. داشتم دورو برم را ديد مى زدم که صدايش را شنيدم : باورم نميشه بيست و پنج تا سيخ کباب خوردم...
لبخندى که نمى دانم از کجا آمد روى لبهايم را حواله ى صورتش کردم و گفتم ؛ هنو مونده تا به رکورد من برسى...!
مکثى کرد و گفت : خوشمزه بودن !
سرم را به علامت تاييد تکان دادم و گفتم : اين آخريارو خوب ميدويديا...!
خنديد و گفت ؛ تو که گفتى کار من...آخ ... کار من نيست !
- بد کردم را انداختمت...
خنديدم و خنديد. چند لحظه بعد خنده اش را جمع کرد و جدى گفت : راضى... ؟
سرخوش گفتم: چيه...؟
- ديگه ... ديگه ...
آب دهانم را قورت دادم , نمى دانم چه حسى توى چشمانش بود. ولى دوست داشتم , حرف بزند. مثل امروز که خون خونم را مى خورد براى اذيت کردنش, حالا دوست داشتم يک چيزى بگويد. نمى دانم چه ولى دوست داشتم با تمام وجودم گوش بدهم. سوزنش هنوز روى کلمه اول گير کرده بود و من داشتم جان به سر مى شدم ؛ دي...ديگه ... به من ...
بى طاقت گفتم : به تو چى ؟؟
زل زد توى چشمانم , جانم بالا آمد بگو لعنتى ؛ نگو... ديگه بهم نگو .... فرى !!!
اينرا گفت و بلافاصله پشت به من دو زانو روى زمين نشست و شروع به عق زدن کرد! صورتم درهم رفت و بلند گفتم ؛ اه... پسره ى سوسول !!



پى نوشت : ايندفعه ديگه واقعا دست نگر دار ادامه داره...

پى تر نوشت: نيست که کاراکترم خعلى بدبخته گفتم يکم جبران کنم واسش!!! اگه ناراحتين سرى بعد حالشو مى گيرم.

پى ترين نوشت: ترتيب قسمت ها براى دوستانى که در جريان قصه نمى باشند؛1-نقره داغ 2- وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان 3- شغل شريف 4- يک قدم تا جنون 5- جبر و اشتباه 6- حيرانى 7- تونل باد 8- شکاف...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

فرزانه رازي ,م.فرياد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,"صابرخوشبین صفت" ,م.ماندگار , ناصرباران دوست ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,مهدی دارویی ,لیلا حسن زاده ,سید رسول مصطفوی ,بهروزعامری ,شیدا محجوب ,اميرمحمد نائيجيان ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (1/6/1395),زهرا بانو (2/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/6/1395),شهره کبودوندپور (2/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/6/1395),زهرابادره (آنا) (2/6/1395),الف.اندیشه (2/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (2/6/1395),همایون به آیین (2/6/1395),م.ماندگار (2/6/1395), ناصرباران دوست (2/6/1395),لیلا حسن زاده (2/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (2/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (2/6/1395),حمیدرضا محدثی (4/6/1395),بهروزعامری (5/6/1395),شیدا محجوب (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),رضا فرازمند (7/6/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 20:39

نمایش مشخصات فرزانه رازي اول !

این داستان : تفریحات ناسالم !
من بوی جیگر و بستنی رو دارم حس میکنم زهرا ... :x
نامرد چیکارم کردی ؟! :(
هوس کردم ...
هر اتفاقی واسه من بیوفته حواستون باشه ... تخصیر این دختره س ... x-(
منو باش ... چسبید .
بی سلام . با خدافسی .
عاشق باشی و پاکدل ، ایضا شاد .
کد : 418
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 09:32

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به فرزانه خانم زبرو زرنگ

دختر تو چه جورى قبل انتشار خونديش بسم ا... ، تفريحات ناسالمو خوب اومدى بايد اسمشو همين مى ذاشتم ، عذاب وجدان گرفتم اينطورى که، يه قرار بذار يا من بيام آذربايجان يا تو بيا همدان، کباباى همدان که حرف نداره... يه على بستنى هم داريم تو کل ايران تکه بستنى هاش...
خوشحالم که همچنان چسبيد بهت. عزيزى، در پناه خداى مهربون، سالم و شاد باشى ، درود بر تو.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 11:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر بانو زهرای عزیزم
داستان همچنان طنازانه پیش می رود شخصیت داستان تان را دوست دارم
می خوانم تا ببینم راضی چکارها خواهد کرد ؟
البته شیرینی قلم شما و توصیفات آدم رو وادار می کنه که منتظر داستان باشه
برایتان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 09:31

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به آناى عزيزم


خوب هستيد، عزيزجان؟ سپاس از شما و لطف مستدام تون . حيف ديگه شعر ندارم تقديمتون کنم خخخخ. عوضش همين که مدير حواسش نبود و شوتم نکرد بيرون از سايت جاى شکرش باقيست... تا من باشم ديگه شعر نگم !!!
عزيز جان خيلى ممنون از همراهى و لطفتون, در پناه خداى متعال سالم و سلامت باشيد, درود بر شما.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 12:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
به زهرا بانوی گلو گلاب
امیدوارم حالو احوال آبجیم خوش باشه .. داستان و قلمت ک میگه احوالاتت خیلی خوبه ..خدارو شکر

حرف جالبی زدی توی داستان .. این ک تفریحات مردم پایین شهر و بالا شهر .. پولدار و فقیر با هم فرق میکنه .. این ک توی دوتا از قسمت های داستانت تقابل این دوتا رو نشون دادی .. خیلی خوب بود .. من میگم تفریحات نسل ها هم با هم فرق میکنه .. این روزها بچه ها بهانه میگیرن ک اصلا تفریحات ندارن .. به کودکی و نوجوانی خودم ک نگاه میکنم .. میبینم ما اصلا هیچی نداشتیم برای تفریح و سرگرمی ولی دلمون خوش بود .. خودمون رو یه جورایی سرگرم میکردیم .. چن روز پیش توی کتابخونه یه سری کتاب جدید برای نوجوان ها اومد .. اینقدر دلم برای نوجونی خودم سوخت ک حد و حساب نداشت .. بی خیالش
میگما زهرا جان ؟ یه چیزی .. دقت کردی بعضی وقت ها یه چیز هایی باعث آموزش میشه ؟ مثلا نوشتن از یه چیز منفی باعث جرقه زدن یه فکر زشت توی ذهن بیمار بعضی از آدم ها میشه .. مخصوصا اگه داستان با قلم تاثیر گذاری هم نوشته شده باشه .. یه جوری از مال مردم خوری توی داستانت گفتی .. آدم دلش میخواد بره همین کار رو بکنه مخصوصا به خاطر هیجانی ک داره .. کاش آخرش مثلا یه دست کتک مفصل از یکی از مغازه دار ها میخوردن .. زیاد زاویه منفیش، مثبت جلوه نده ... ک خواننده فکر کنه اگه این کار رو بکنه بهش خوش میگذره .. خب از اینم بگذریم
ادبیات داستانت رو خیلی دوست دارم .. و اینکه با نوشتن چندین قسمت هنوزم داستان یه دست پیش میره .. و کشش خودش رو از دست نداده .. این عالیه

خیلی خوشحالم ک داستانت همین طوری بی نقص پیش میره و شوق منتظر موندن و ادامه شو خوندن رو توی ذهنم باقی میذاری.. طرفدار پروپاقرص داستان هات هستم ..کلا نویسندگی توی ذاتت هست .. باور کن
عزیز دلمی .. یه عالمه دوستت دارم

دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 13:56

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اتفاقاااااا نرجسی:D
داشتم تصور میکردم منم خوردم و فرار کردم،یهو تو تصوراتم خفه شدم انقدر که ما عادت نداریم به این لقمه ها:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 00:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام آبجی
عجب تخیل قویی داری تو
اگه خورده بودی و فرار کرده بودی .. خودم می اومدم خفت میکردم ...خخخ
بذار برم منبر
همه گناه ها .. اصلش بر میگرده به اینکه چی میخوری یا چی خوردی .. نگاه کن داستان حضرت آدم و حوا وقتی سیب یا گندم میخورن گناه کار محسوب میشن .. سیب توی این داستان هم میتونه سیب واقعی باشه هم میتونه خوردن حقی باشه ک مال تو نیست
اینجاست ک شاعر ترانه سرا میگه

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می دن

دوستت دارم عاطفه بانو .. یه عالمه بوس


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 09:48

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به نرجس عزيز


شما بهترى عزيزجان؟ خوشم مياد پيامارو رو هوا ميزنى آبجى. منم از اينکه اين دوتا رو پشت سر هم آوردم قصدم همين بود. به تفريحات نسل ها اشاره کردى آره همينطوريه ولى من مى گم به شخصه بچگى هاى خودم خيلى دل چسب تر بود.فکر کن مثلا من روزى پنج شيش ساعت تو کوچه بازى مى کردم اونم همش بازياى پسرونه خخخخ ولى بچه هاى الان واقعا ظلمه بهشون که صبح تا شب پاى تلوزيون و تبلت باشن انقد که منجوق ما چهار پنج تا دوست خيالى واسه خودش رديف کرده, با اونا بازى مى کنه... چه ميشه کرد؟!
اما جاى حساس کامنت و حساسيت نرجسى به مال مردم خورى؛ ميدونى نرجس از نظر من راضى يه قهرمان به تمام معنا نيست خيلى نقص ها داره, اصلا برعکس گذشته که مردم عاشق قهرماناى جوونمرد و به قولى لوطى بودن الان دنبال کسى هستن که باور پذير باشه, البته کارى که کرد زشت بود... همون دزدى ميشه ديگه حالا کتکشم سرجاشه عجله نکن... ولى داستان دنباله داره... يعنى منم به اينايى که تو گفتى فکر کردم اما تو اين پارت جا نمى شد که مطرحش کنم... و اينکه بازم ميگم راضى پر از نقصه به خاطر همينه که اينقد واسش چالش مى شه ايجاد کرد. با اين حال ممنون از نکته بينى ات و اينکه چشم دفعه ى بعد کار منفى رو مثبت جلوه نمى دم آبجى...
ممنون از همراهى، انرژى, وقت و کلا همه چى ديگه. سپاس و درود بر تو.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 14:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:x
انقد خوشم میااااااااااد از این مدل دخترا:D
دختر ایده آلم،خخخخخخ آخه مگه داریم دختری بتونه این همه غذا بخوره؟:-/
ولی چسبید،خیلییییی چسبید
مرسی از داستان،منتظر بقیه شم;)
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 09:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به عاطفه خانم ماه


خوبى عزيز جان؟ چه ايرادى هم گرفته به کاراکتر خخخخخ خب ببين تو که تصورش کردى پ چرا به بدو بدوهاى بعدش فکر نکردى... اينا انقد دويدن که کالرى دريافتى سوخت رفت پى کارش ديگه...!!!
اميدوارم نخواى با نامزد محترم همچين تفريحاتى رو انتخاب کنى, چقد داستان بدآموزى داشته اين سرى خخخخخخ...
از ديدنت خوشحال شدم. برات بهرينارو آرزو مى کنم. سپاس و درود بر تو.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 14:44

درود بر زهرا بانوی گرامی
قسمت قبلی که برای پرواز رفته بودند را به خوبی به بدنه داستان پیوند زده بودی ولی این قسمت کاملن یه زنگ تفریح بود و حتی خواننده را کمی از داستان دور ساخت! همچنان قلم زیبای شما بخوبی می رقصد و به جلو می رود و خوانش آن، لذتبخش است.


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 09:59

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين گرامى



بزرگوار مطمئن بودم اينو خواهيد گفت، ولى با اينکه سعى داشتم هر قسمت به نوعى مستقل باشه اما اينجا نشد واقعا و ادامه ى قصه موکول شد به قسمت بعدى... اميد که باقيش اينطورى دور نشه از محور قصه ولى اين قسمت رو بايد عاپ مى کردم تا قصه ادامه پيدا کنه... به هر حال ممنونم از شما و وقتى که گذاشتيد. در پناه خداى متعال پايدار و نويسا باشيد, درود بر شما.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 18:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم بانو
عرض ادب
این قسمت نیز کما فی السابق عالی بود . نثر و زبان داستان همجنان دلنشین تعلیق در حد عالی بسیار جذاب و همه چیز داستان محکم و استوار سرجایی که باید باشه قرار گرفته . همخوانی عجیبی بین قسمتهای مختلف داستان هست . خیلی بیشتر از سریالهای این روزهای سیما جان خودمون !
لذت می برم از همراهی کاراکترهای داستانتون بخصوص در این تفریحات ناسالم . فقط خدایی یه چی خوردشون بدید رودل نکنند
منتظر قسمت بعدی
من
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 10:06

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد باران دوست



سپاس از همراهى و لطفى که داري بزرگوار... خوشحالم که اين قسمت رو هم اگرچه با ايراداتى مثل مال مردم خورى و بدآموزى خخخخ دوست داشتيد... و خوشحالتر از اينکه فکر مى کنيد قسمت ها بهم وصل هستن و همخوانى دارند. بلافاصله بعد از کات داستان چاى نبات تقديم هر دو شد نگران نباشيد خخخ. باز هم سپاس از شما... و لطف وقت و انرژى که مى گذاريد و درود بر شما.


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 19:19

زهرا جونم سلام، من امروز بعد ازمدتها اومدم به داستانکو دیدم بعله، دو شماره از داستانهاتو منتشر کردی و من جا موندم! لطفش به این بود که دوتاشو پشت هم زدم به روح و حسابی صفا کردم، دم قلمت گرم، خییلی عالی نوشتی، نگفته بخون هوار هوار تا تعریف و تمجید و به به و چه چه و... بی مبالغه قلمت رو خیلی دوس دارم، میدونی و منتظر ادامه ش هستم:x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 10:11

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به خانم حسن زاده ى عزيز


مى دونم عزيزجان مشغله تون زياده ولى خوبه ديگه, حالا ديگه تقلب مى کنيد بعله ؟! شمام ننوشته بخوان هزار هزارتا سپاس و دمتون گرم...!!!
ممنون و سپاس از شما و گلاى قشنگتون استيکر ندارم. اگرنه تقديمتون مى کردم . تا قسمت بعدى نه اونيکى قسمتش بدرود خخخخخخ...


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 08:39

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بانو نمی دونی چی شد این ماجرای داستان خواندن من:) :) :)
شروع کردم به خواندن، داستان های شما را دوست دارم، تازه داشتم در داستان غرق می شدم که یه کاری پیش اومد، کار که تموم شد، اینترنتم قطع شد، اینترنت که وصل شد شب شده بود از خستگی بیهوش شدم خلاصه صدتا شکاف افتاد وسط داستان خودندن من :x :x :x
با خودم گفتم صبح تا داستان را تموم نکنم هیچ کار نمی کنم. خوندم و لذت بردم، واقعا یه جاهایی احساس کردم باید بدوم. عالی بود. خسته نباشی لذت بردم
پی نوشت: هوس جگر کردم=)) =)) =))


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 10:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما عزيز جان


منم گاهى اينطورى مى شم. انگار يه نيروى نامرئى نمى ذاره آدم داستانشو بخونه... دفعه آخر که پيج مورد نظرو باز مى کنم مى بينم بعله يه هفت هشت بار اسم مبارک افتاده اون پايين... ولى چه ميشه کرد؟!
شرمنده عزيزجان بى خوابتون کردم. و اينکه اگه ديگه تفريحات سالم و ناسالمو معرفى کردم اين خط اين نشون اصلا کلا به حاشيه رفتم با اين قسمت خخخخخ. عزيزجان ممنون از وقتى که گذاشتيد با اينکه من واقعا شرمنده شدم نتونستم داستاناتونو بخونم. يکم سرم خلوت بشه مثل خانم حسن زاده همه رو يه جا مى خونم خخخخ. بازم سپاس و بدرود.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 15:48

نمایش مشخصات بهروزعامری



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 09:44

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر شما



سپاس از وقتى که گذاشتيد.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 18:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

زیبا نگاشتی

تفریحات ناسالم

لذت وبهره بردم

دویدن آن گارسون باشکم گنده اش را وقتی تصور می کنم

برام خیلی خنده دار است

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 09:46

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد فرازمند



ممنون از لطفتون .
و وقتى که گذاشتيد.
خوشحالم که دوست داشتيد.
سپاس از همراهى تون, درود بر شما.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 09:43

سلام
عالی بود
چقدر شخصیت های داستانتان را دوست داشتم
جدن لذت بردم
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 09:52

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به مريم عزيز



خوشحالم که دوست داشتى, همينطور از ديدنت، ممنون از حضورت. درود بر تو عزيزجان.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.