تونل باد



رخ به رخش نشستم , سخت خودش را با پنکه ى خراب مشغول کرده بود. صداى روحى سکوت سنگين خانه را مى شکست؛ با ذوق کيسه هاى خريدم را زير و رو مى کرد و ذوق کودکانه اش را نمى توانست توى دلش بريزد. بهرام اما هيچ واکنشى نشان نمى داد . سرش به کار خودش بود, دست لرزانم بالا آمد و تراولهايى را که توى مشتم مچاله کرده بودم را گذاشتم جلوى دستش, هر وقت ديگرى بود چشمانش برق مى زد, لب هايش کش مى آمد و هر چند احمقانه اما به خودم افتخار مى کردم ! ولى اينبار فرق مى کرد نگاهش قفل شده بود روى نقطه اى نامعلوم لابه لاى گل هاى قالى, و من سر به زير انداخته بودم . آب دهانم را قورت دادم و با صدايى که انگار از ته چاه در مى آمد گفتم : قض ...قضيه ... اونجورى که فکر مى کنى نيست ... م... من ...
نگاهم را دواندم روى صورتش و نگاه خيره اش توى چشمانم نمى دانم چرا نمى دانم چطور اما آتشم زد! به هر جان کندنى بود گفتم : م... من ... هيچ وقت... انقد بى... حيا نشدم که بخوام... آبروتو ببرم...
اشک هجوم آورد و امانم نداد بلند شدم و بى هيچ حرف ديگرى از خانه بيرون زدم. به صداى روحى که اسمم را صدا ميزد , هم اعتنايى نکردم. چرا اين طور مى شد چرا از راهى مى رفتم نمى رسيدم , هميشه چيزى بود که بيخ گلويم گير کند. درست همان جايى که دلم خوش مى شد, سر و کله اش پيدا مى شد و همه چيز را خراب مى کرد. اما ديگر پوستم کلفت شده بود بس که اين بازى ها را سرم در آورده بود دنيا !

فريد زد روى فرمان ماشين و گفت : خوب راضى خانوم کجا بريم ؟
بى حوصله گفتم : نمى دونم , يه جا که حال و هوام عوض بشه , حوصلم سر رفته !
با ذوق گفت : بريم دربند؟!
- تو هر وقت حوصله ات سر ميره کجا ميرى... ؟
نگاه متعجبش را دوخت به من وگفت ؛ ميرم پرواز...!
پايش که نشست روى پدال گاز , ماشين از جا کنده شد و تاخت به سمت مقصدى نامعلوم. از توى شاسى بلند دنيا را ديدن طعم ديگرى داشت. براى منى که هميشه يا ته "بى آر تى" خفه مى شدم و منظره اى جز آدمهاى توى اتوبوس از نماى خيلى نزديک نمى ديدم, يا توى واگن مترو غمبرک مى زدم و چشم مى دوختم باز به همان آدمها از نمايى نزديکتر... حالا اينکه دستم را فرو کنم توى جيبم و لم بدهم روى صندلى راحت ماشين فريد و آدمها و خيابانها را ديد بزنم؛ يک چيزى بود حول و حوش همان پرواز ...براى فريد اما پرواز معنى ديگرى داشت اينرا يکى دو ساعت بعد وقتى بيرون شهر ، جلوى جايى مثل کمپ ورزشى زد روى ترمز تازه تازه داشتم مى فهميدم! نگهبان ميله را بالا داد. فريد دستى تکان داد و دوباره حرکت کرد, چشمانم تا جايى که جا داشتند باز شده بودند و همه جزئيات را قاب مى گرفتند. کنار ساختمانى ستون مانند که توقف کرد. به زور فکم را که از تعجب باز شده بود بستم و سعى کردم بيشتر از اين آبروريزى نکنم. فريد لبخندى زد و گفت : بريم ؟
بى هوا انگشت اشاره ام نوک ساختمان را نشانه رفت و گفتم : اونا چيه ديگه شبيه حباب سازه!
خنديد و گفت : حباب ساز کجا بود دختر , پياده شو...
شانه به شانه ى هم که داخل ساختمان شديم؛ هنوز داشتم گيج مى زدم. حس خوبى نداشتم از فضاى ناآشنا و بدتر نبود هيچ زنى جز من! کمى آن طرف تر چهار پنج پسر هم هيکل فريد و حتى درشتر , با لباسهايى مخصوص که شبيه لباس خلبانى بود داشتند با هم حرف مى زدند و با ديدن ما , به طرفمان آمدند. فريد که مشغول خوش و بش شد نمى دانم از ترس بود يا خجالت اما عقب کشيدم وخودم را تقريبا پشتش پنهان کردم. يکى از آنها نيم نگاهى به من انداخت و رو به فريد گفت: معرفى نمى کنى ؟! و با چشم و ابرو اشاره آمد به من... از او فاصله گرفتم. فريد که انگار تازه متوجه من شده باشد دست انداخت دور شانه ام و رو به همگى گفت: نامزدم راضى...
يکى از آن لبخند هاى مسخره ام را کش انداختم تا زير گوشم و تا خواستم حرفى بزنم, دستم را کشيد و دنبالش رفتم! وارد سالن رختکن شديم, فريد از توى يکى از کمد ها بسته ى لباسى را در آورد و انداخت توى بغلم و گفت : بپوش بريم برا پرواز...!
گفت و از اتاق بيرون رفت؛ تاى لباس را که باز کردم آه از نهادم بلند شد! پيراهن و شلوار سبز لجنى, آن هم سرهمى !!! در رختکن را باز کردم. فريد چرخيد طرفم و پرسيد : چرا نپوشيدى پس؟!
آهسته ناله کردم؛ من اينو نمى پوشم ,خيلى زشته خجالت مى کشم پيش دوستات!!
خنديد و گفت : مگه مهمونيه ؟!
تا بخواهم دوباره اعتراض کنم , هلم داد داخل رختکن و در را بست!
به هر زحمت و خفتى بود در حالى که امواتش را گرفته بودم به رگبار فاتحه و خدابيامرزى. لباس را تن کردم و در حالى که چانه ام چسبيده بود به سينه ام آرام لاى در را باز کردم بيرون رفتم. يک لحظه سرم را بلند کردم و فريد را ديدم که لباسش را عوض کرده بود , دوباره خودکار سرم پايين انداخته شد ! صدايش را شنيدم : اومدى راضى...؟! سرت چرا پايينه...!
سر بالا گرفتم و هول کرده گفتم : هى... هيچى داشتم کفشام... کفشامو...
به دادم رسيد و گفت: کفشات خوبه ... بزن بريم !

يکى از پسرها پرسيد : مشکل يا ناراحتى قلبى که ندارين؟
قبل از اينکه تارهاى صوتى ام واکنشى نشان بدهند, فريد جاى من گفت: نه بابا قد و قواره شو نگا نکن... نمى ترسه!
وارد سالن اصلى ساختمان که شديم يک استوانه ى بلند و قطور وسط سالن توجه ام را جلب کرد. کمى بالاتر دست چپ اتاقک کنترل بود و چند نفرى را از پشت شيشه اش مى شد ديد. فريد عينک مخصوصى را روى چشمانم زد و کلاهى شبيه به ايمنى را روى سرم گذاشت و بندش را زير چانه ام محکم کرد. با تعجب پرسيدم : پ چرا خودت کلاه ندارى...؟
لبخندى زد و گفت ؛ من مث تو ناشى نيستم...!
بهم برخورد, ناراحتى داشت ميرفت که خودش را توى اعضاى صورتم نشان بدهد. اما با ديدن داخل همان اتاق استوانه اى که فريد بهش مى گفت تونل باد , تمام احساسات موجودم را فراموش کردم! يک سکوى فلزى تور مانند کف تونل بود و بالاى تونل پنج شش هواکش بزرگ دايره مانند که راحت مى توانستى از داخلش آسمان آبى بيرون شهر را ببينى! ذوق زده شده بودم و دروغ چرا کمى هم ترسيده بودم ! فريد رفت وسط سکو ايستاد و رو به من گفت : بيا ديگه الان روشن ميشه !
رفتم و کنارش ايستادم , هنوز نمى دانستم چه خبر شده... دست فريد براى چندمين بار آمد که بنشيند روى دستم , اخم کردم و دستم را پس کشيدم . نگاه متعجبش را دوخت به من و تا آمد چيزى بگويد, صداى گرگر مانندى کل تونل را گذاشت روى سرش . گيج داشتم به زير پايم و فن هاى بزرگى که داشت لحظه به لحظه به سرعتشان افزوده مى شد. نگاه مى کردم که دست فريد نشست روى دستم و تنها يک لحظه بعد پاهايم از روى سکو کنده شد. فشار هوا پيچيد زير پاهايم, تعادلم را از دست دادم و روى شکم توى هوا شناور شدم. جريان باد کم کم بيشتر شدو ما هم بالاتر و بالاتر رفتيم , نيروى ديوانه وار باد وسط تونل شناور نگه مان داشته بود؛ حس عجيبى بود, تنها واکنشى که مى توانستم نشان بدهم اين بود که بلند بلند بخندم. ضربان قلبم را لاى گرگر تونل و جريان تند باد گم کرده بودم و فقط کوبش هاى تند و محکمش را بر جداره ى سينه ام حس مى کردم! حتى صداى خنده هاى بلندم را که از روى هيجان زياد بود و گاهى عصبى مى شد را نمى شنيدم. جريان باد هى کم و زياد مى شد و ما را بالا پايين مى برد, فريد توى هوا ملق مى زد و من را هم با خودش مى چرخاند. دور خودم مى چرخيدم, چشمانم بسته مى شد و تنها کارى که مى توانستم بکنم اين بودکه بخندم بلند بلند از ته دل...

يکى هست که نمى گذارد وقتى تا مرز مردن مى روى و فقط يک قدم تا خلاصى فاصله دارى , دستت را مى گيرد و برت مى گرداند به همان جا که بودى! اين يکى را خيلى خوب مى شناسم به تعداد تمام دفعاتى که پليس مى افتاد دنبالم يا دار و دسته ى پسرهاى الاف پايين شهر خفتم مى کردند. به عمق هفت بار پريدن توى اتوبان... فکرش را بکن !! سمج ترين نيرويى که بر خلاف من هميشه خواسته وجود داشته باشد و زندگى کند. با وجود تمام اين بدبختى ها, هيچ وقت قانع نشده تا دست از اين مبارزه ى احمقانه بردارد. خيلى وقت بود که حس مى کردم جان دوباره يى گرفته و درونم نفس مى کشد. از وقتى فريد را ديده بودم و هوايى ام کرده بود, گاه گدارى مى آمد نيشترى مى زد و مى رفت. ولى تازگى ها آمده بود براى ماندن , کارش شده بود يک شى تيز بردارد و ته دلم را بتراشد, هى توى گوشم وز وز مى کرد, ورد مى خواند؛ از محالات مى گفت و من حتى فکرش را هم نمى توانستم بکنم!
دور خودم چرخ مى خوردم بى وزن , بى تکيه گاه, اين چيزى بود که از وقتى يادم مى آيد بهش عادت داشتم. هميشه من بودم که زير پايم خالى مى شدو دنيا بود که انگار قصد داشت تا ابد روى هوا شناور نگهم دارد و مجبور به ملق زدن کند. من پشت سر هم دور خودم بپيچم و چرخ بخورم تا کنتور روزها و سالهاى زندگيم بچرخد... ولى اين بار يک جاى قصه را نخوانده بود؛ فريد ! فريدى که هنوز نمى دانستم چرا اما حاضر بود دستم را محکم توى دستش نگه دارد و پا به پايم ملق بخورد...!!




پى نوشت: يعنى من تا قسمت آخر هى بايد بنويسم دستاتو نگر دار , ادامه داره... ديگه نمى نويسم خودتون بايد حدس بزنيد کدومش آخريشه ...والا

پى تر نوشت؛ قسمت بعدى زودتر عاپ مى شود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,م.ماندگار ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (28/5/1395),مهدی دارویی (28/5/1395),الف.اندیشه (28/5/1395),کامران غفوری (28/5/1395),زهرا بانو (28/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/5/1395),زهرابادره (آنا) (28/5/1395),سید رسول مصطفوی (28/5/1395),فرزانه رازي (28/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/5/1395), ناصرباران دوست (29/5/1395),حمیدرضا میرمعزی (29/5/1395),بهروزعامری (29/5/1395),"صابرخوشبین صفت" (30/5/1395),همایون به آیین (30/5/1395),شهره کبودوندپور (30/5/1395),م.ماندگار (30/5/1395),حمیدرضا میرمعزی (31/5/1395),فرزانه بارانی (2/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),رضا فرازمند (12/6/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 15:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
زهرا بانوی گلو گلاب
یه دقه بگو این تونل لامصب رو خاموش کنن . از بس ملق زدم همراه راضی توی این داستان ها .. آب روغن قاطی کردم
یعنی میگی حق با بهرام هس ؟ کی بوده عروسی دعوتم کردی ..هنوز لباس نو هام رو بیرون نیاوردم ..منم میگم بهرام حق داره
کو پس اون پاراگراف ها ی دوست داشتنی من ؟ .. نامرد ؟کل پارارگراف رو مثل شیرینی پخش کردی توی داستان ؟.. اینطوری ک من باید یه بار دیگه داستان رو بنویسم .. مدیونی اگه فک کنی تنبلم خخخ
اون جایی هستا ک میگی ( یکی هست ک نمیگذاره وقتی تامرز مردن میری .. ) میخواستم بگم این چند تا خط برای من معکوس اتفاق می افته .. همیشه وقتی تازه راه زنده بودن پیدا میکنم ..یکی دستم رو سفت میچسبه .. میخواد منو به کشتن بده .. میدونی ؟ خیلی نامرده .. تو توی داستان از دست دنیا شاکی باش من توی واقعیت از دست روزگار
دیگه اینکه ..خوبی ؟ خوشی؟ منم خوبم .. چون یه داستان فوق العاده خوب رو خوندم ... دمت گرم ک همچنان ادامه داره .. روزی ک قراره تموم بشه خبرم کن ..بیام همدان آش بپزیم برای داستان بعدی ..خخخخ
این قسمتش هم عالی بود .. هنوز هیجان و کشش قسمت های اول رو داره .. ممنونم ک مینویسی .. ای والله

دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 09:26

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه نرجسى عزيز



دست من نيست که آخه, اگه مسئولش اومد مى گم خاموشش کنه. بعدشم معلق بودن که بد نيست خعليم کيف داره والا...
عروسى راضى که عقب افتاد. اما حالا که لباس نوهات دم دستته هنو بيا امشب با خودم ببرمت عروسى, عزيزجان...
آره پاراگرافارو ايندفه عين چايى نبات حلش کردم تو داستان. بکششون بيرون سرهم کن ببر ضرر نمى کنى خواهر, تو که قبلنم پاراگراف بردى, ناراضى بودى مگه ؟؟ خخخخخ
ايندفه اگه اومد سراغتو جاى خوب زندگيت خواست احوالات خوشت بهم بزنه... تا مى تونى با دليل بى دليل بخند بذار ازت نااميد بشه بره پى کارش والا... شيوه ى مبارزه باهاشو پيدا کن... برا من اينطوريه که بلند بلند اينگليسى مى خونم... بعد برا خودم ترجمه مى کنم يه خورده وجه اجتماعى عقلى آدمو در کانون خانواده ميبره زير سوال خخخخخخ ولى خب راه خوبيه جواب ميده...!!
ديگه اينکه قدمت سرچشم آبجى ولى بذار اينو تموم کنم بعد آش افتتاحيه ى بعدى رو مى پزيم...
خوشحالم که اومدى خوندى و نظر و وقت گذاشتى , عزيزى. در پناه خدا خوشحال و سرزنده باشى هميشه . درود بر تو عزيزجان.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 15:59

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر زهرا بانوجانم:x

خوبی خانم ؟ داستان همچنان جذاب و پرکشش پیش میره .

خیلی از قلم و داستانهات لذت میبرم .

منتظر ادامه ی داستانت هستم .

شاد و پیروز باشی گلم .@};-


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 09:29

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر بانو انديشه ى عزيز



خوب هستيد عزيزجان. دختر کوچولوتون خوبه... خداروشکر,ممنون از وقتتون عزيزجان. خوشحالم که دوست داشتيد. عزيزيد و درود بر شما .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:20

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر زهرا بانوی عزیزم
داستان زیبای شما را خواندم. لذت بردم
بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم
توصیفات خیلی شیرین بود و داستان کشش لازم را دارا بود
سپاس از این همه لطف قلم
موفق و موید باشید


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:00

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر آناى عزيزم



ممنون از لطفتون و زمانى که گذاشتيد, خوشحالم که دوست داريد داستانو... اميد که ادامشم مورد پسند واقع بشه... عزيزيد. درود بر شما.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر زهرا بانوی عزیزم
داستان زیبای شما را خواندم. لذت بردم
بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم
توصیفات خیلی شیرین بود و داستان کشش لازم را دارا بود
سپاس از این همه لطف قلم
موفق و موید باشید


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:32

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
میام راستش وقت نشد بخونم
ولی فردا جمعه می خونم (-_0)


@سید رسول مصطفوی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:02

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو)


سپاس از لطفتون.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 21:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
خیلی باید حس جالبی داشته باشه یه جایی بین اسمون و زمین باشی ... ینی هیش کودوم نباشه و رو هوا باشی ...
نمیدونم چرا خندم میاد !
ینی از کله ی خروس خون ساعت 10 صبح که چشامو باز کردماااا ، نمیدونم چرا بلند بلند زدم زیر خنده ! نمیدونم چرا ، ولی انقد خندیدم که اشک از چشام دراومده بود ... خواب خاصی هم ندیده بودم ... ولی خو خندم میومد سر صبحی ... اینه که الانم خنده م میاد !
نمیدونم چرا ... ولی خیلی باحاله ...
راستی زهرا ! منو باش ...
چسبید !
اینجانت فعلا تکلیفم مشخص نیست !
شاد شاد شاد و عاشق تا ته ته تهش ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:08

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه ى عزيز



عاره بايد خعلى جالب باشه... صبح خروس خون و خوب اومدى... يکى بايد اينو به خانواده بگه که بابا ساعت ده تا سر صبحه... من که پير شدم هنو نتونستم اين مساله رو اثباتش کنم. هميشه خندون باشى خانم انشالله... منم ديروزم خعلى روز خوبى بود. خوشحالم که خوشحالى . درود بر تو عزيز جان.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 01:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سکار خانم بانو ی گرامی
عرض ادب
چقدر توصیف فضا و تصویر سازی داخل تونل هوا را استادانه انجام داده بودید!!! یعنی یک دور کامل معلق شدم و هنوز گوشام از صدای داخل تونل و از بی وزنی وتغییر فشار وزوز میکنه . اینقدر که دلم بخواد از مرز ادب رد بشم و فضولگی کنم وبپرسم آیا هیچوقت تونل هوارا از نزدیک زیارت نموده اید؟!
به هر روی بگذریم داستان همچنان بی شتاب و پر کشش وپر ماجرا و عالی در حال پیشروی می باشد .
تشکر بخاطر خلق این لحظات ناب
پاینده باشید و سرزنده
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:26

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد باران دوست


ممنون از لطفتون, راستش تونل بادو نه تجربه نکردم ولى يه چيزى مشابهش رو به تازگى تجربه داشتم.
خوشحالم که دوست داشتيد. سپاس از لطفتون. اميد که ادامش رو هم دوست داشته باشيد. ممنون از لطفتون باز هم درود بر شما.


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 04:06

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی داستان زيبايي آفريديد. پرداخت خوب و هنرمندانه. گرچه به اعتقاد بنده پايان داستان (هرچند وعده دنباله‌اش را داده‌ايد) براي باز ماندنش از منطقي استوار برخوردار نيست و خواننده را در درك مضمون نهايي سيراب نميكند. البته اين نظر بنده است و اصراري به درست بودنش نذارم... ممنون


@حمیدرضا میرمعزی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:32

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) ممنون از وقتى که گذاشتيد. سپاس از لطفتون... شايد به خاطر اينه که قسمت هاى قبل را نخوانديد با اين حال اميدوارم که ادامش کشش لازم و استدلال محکمى پيدا کند. باز هم سپاس و درود بر شما.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:38

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

هنوز در رئالیزم آدما حرفهایی برای گفتن هست اینو شما بخوبی نشان دادید . ناشناخته ها همچنان وجود دارند و ما شرقی ها با سادگیمون پیچیده ترین مردم دنیا هستیم

آفرین آفرین

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 11:26

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب عامرى بزرگوار



سپاس از حظورتون و متشکر از اينکه وقت مى گذاريد براى داستان... بله ناگفته ها هيچ مرزى ندارند و من هم مثل شما قبول دارم که ما آدمها هر روز و هر لحظه داريم پيچيده تر و عجيبتر مى شيم... من اينطورى فکر مى کنم که قبل از هر مهارتى براى نوشتن بايد زندگى کرد...
ممنون از شما و درود بى کران .


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:44

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
اومدم ،دوستان لطف کردند همه چی را گفتند وقتی دیر بیایی همینه دیگه ولی راضی را حسش می کنم وقتی توی اون تونل باد بود وقتی می خندید مطمئنم برای لحظه ای از همه چی کنده شده وبه قولی تو لحظه زندگی کرده.
داستانت را دوست داشتم خوب توصیف می کنی ،منتظر قسمت بعدیش هستم .
و در نهایت یه نقد کلی می آم برات (به قول جناب خان)


@سید رسول مصطفوی توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 11:31

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر شما


سپاس از حظورتون و دقت نظرى که داريد... خوشحالم که داستان رو دوست داريد و مهمتر حسش مى کنيد... منتظر نقدهاى کلى قسمت آخر هستم ولى خوشحال مى شم اگر در اثناى داستان پيشنهاد يا انتقادى به نظر ميرسه بدانم... در هر حال سپاس از شما و وقت ارزشمندتان . درود .


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 11:31

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن ماماااااان
از دیشب ۳بار کامنت میدم چرا می پره:-s =((
1...2.....3
امتحان می کنیم
اهممممممم:D
این اگه ثبت شدبقیه شو میام:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 11:35

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به عاطفه خانم گل



چرا کامنتت نمى ياد عاطفه ...
مگه جرأت داره که پيام عاطفه نياد!!


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 11:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن خداروشکر که ثبت شد:D
سلام:x
دلم برات تنگ شده زهرا بانوی عزیزم:)
والامن بمیرم هم همچین چیزایی رو تجربه نمیکنم واگه بکنم،مطمئنا راهی بهشت میشم،خخخخ
ولی حس خوبی داشت زهرا جونم،من دوسش داشتم،خصوصا که ترس رو هم منتقل کرد بهم اساسی;)
منتظر ادامه داستان هستم،امیدوارم بهرام ضدحال نخوره:(
@};- مرسی@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 11:05

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به عاطفه خانم ماه



خوبى عزيزجان؟ منم دلم تنگت بود. خوشحالم که دوست داشتى... وقتى چيزيو تجربه نکرده خب ترس طبيعيه ولى اينجور هيجان ها تجربه اش انقدر لذت بخشه که بعد از بار اول بالکل نظرت عوض ميشه براى من که اينطور بوده. بازم ممنون از وقتى که گذاشتى اميد که بهت ضدحال نخوره...
در پناه خداى مهربون سالم و سلامت باشى. درود بر تو عزيزجان.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 12:15

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر زهرا بانوی گرامی@};-
تا اینجاش که روون بود و خواننده رو با خودش همراه میکرد
منتظر قسمتهای بعدی هستیم@};-
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


@م.فرياد توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 11:08

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب فرياد بزرگوار



سپاس از وقتى که گذاشتيد, و بيشتر به خاطر اينکه دوباره به جمع داستانکى ها بازگشتيد. باز هم ممنون از شما. در پناه خداى مهربون پايدار و نويسا باشيد. درود بر شما.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 15:34

درود بر بانو نیازی عزیز
«...نمیدانم چرا از هر راهی می رفتم ،نمی رسیدم...» باز هم با یه پاراگرافی روبرو هستیم که به خوبی و با قدرت بار بخش وسیعی از قصه و ماجرا را به دوش می کشه!
وقتی راضیه و فرید رفتن برای پرواز و ماجرای آنجا که بخوبی و تفضیل تعریف شد،نگرانی ام این بود که نکنه این قسمت همچون یک زنگ تفریح باشه و کاربردی در داستان نداشته باشه! ولی چقدر قشنگ ربط پیدا کرد با حال و هوای داستان، پاراگراف پایانی این بخش خیلی زیبا ماجرای رفتن به پرواز را منطقی جلوه داد!
مثل همه بخش های قبلی بسیار زیبا و خواندنی بود.


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 11:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين گرامى


باز هم سپاس از اينکه براى داستان وقت مى گذاريد و همين طور دقت نظرى که داريد, خب تو اينجور داستانها معمولا اونچه که من ديدم بخش اعظمى از داستان به قول شما زنگ تفريحه و ربطى به ريشه ى قصه نداره ولى مسلما اونچه که مهمه اينه که اين داستان تمريني است براى بهتر نوشتن و براى اينکه سليقه هاى مختلف رو بدونم. خوشحالم که دوست داشتيد. سپاس از حظور و انرژى مثبتتون . درود بر شما.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 15:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانوی عزیز
چقدر قلمت پیشرفت کرده بانو و چقدر خوب و محسوس و روان می نویسی !
بسیار عالی
دلم می خاد این آقا فرید رو باور کنم چون من آدم خوشبینی هستم همیشه معتقدم همه ی آدمها راست راه می روند و راست می گویند مگر عکس آن ثابت شود!

در من
آدم برفی ای ست
که عاشق آفتاب شده ..
و این خلاصه ی
همه داستان های عاشقانه جهان است...

"احسان پرسا"
نویسا باشی
تنور دلت گرم
:x @};- :* @};- :x @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 09:55

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه شهره بانو



خوب هستيد عزيزجان، خيلى خوشحالم که دوست داشتيد و ممنون از لطفتون بانو. اميدوارم که ادامه اش هم دوست بداريد، فريد هم يکيه مثل راضيه... در قسمت هاى بعدى بيشتر شخصيتش نشون داده ميشه. ممنون از حظور , حوصله , انرژى و وقتى که گذاشتيد. شعرتونم بسيار زيباست، منو ياد يه شعر ديگه انداخت که از خودتون شنيدم؛

عاشق زنى تک تيرانداز از جبهه ى دشمن شده ام
ببينمش مى ميرم
نبينمش مى ميرم

در پناه خداى بزرگ تندرست و شاد باشيد، عزيزيد و درود برشما.


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 19:21

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.