حيرانى


نگاهى به مانتوى حرير توى تنم انداختم با پليسه هاى منظم و نقش پروانه هاى آشفته در باد که روى دامن بلندش داشت, دهن کج مى کرد به روزها و لحظه هايى که پشت ويترين مغازه ها ماتم زده مى ايستادم و دلم ميرفت براى پوشيدن يکى از آنها , حالا چشمان حريصم سير نمى شد از ديدنش توى تنم , محو لباسم بودم که با تقه اى که به در خورد و پشت بندش صداى فريد که ميگفت ؛ پوشيدى ؟
به خود آمدم , در را باز کردم ,فريد نيم نگاهى بهم انداخت و بعد کامل چرخيد سمت من ابروهايش گره خوردند , و من از چشمانش هيچ نخواندم . معذب از نگاه خيره اش پووفى کشيدم و گفتم ؛ فهميدم بابا , درش ميارم ...
گيج گفت ؛ چى ؟!!
- نمى خواد اخم و تخم کنى , اگه خوشت نمياد ...
حرفم را بريد و گفت : نه... همين ...
نگاه متعجبم را که ديد , چنگى به موهايش زد و گفت : منظورم اينه که خوبه ... قشنگه !!
زير لب گفتم ؛ قشنگ...؟

قدم هايم را با قدم هاى آهسته اش هماهنگ کرده بودم و شانه به شانه اش بى هيچ حرفى قدم ميزدم , پاهايم توى کفش هاى پاشنه ميخى اذيت مى شدند... به اين مدل کفش ها عادت نداشتم , نوک باريک و ظريفش انگشتم را مى زد. با ديدن نيمکتى که نمى دانم از کجا سبز شد سر راهمان, نفس راحتى کشيدم و رو به فريدى که سخت توى فکر بود گفتم : ميشه يکم بشينيم , اين کفشا پامو ميزنه...
نگاهى بهش انداختم , اصلا شنيد ؟ آستينش را گرفتم و گفتم ؛ آقا فريد... فريد...!
به خودش آمد و نگاه متعجبش بين صورتم و آستينش که توى دستم بود تاب مى خورد , بى حوصله گفتم : کجايى ... ميگم من پام درد ميکنه ميشه يکم بشينيم ؟
نمى دانم چى توى صورتم ديد که بى هيچ حرفى موافقت کرد. نشستم روى نيمکت, با انزجار کفش هايم را کندم و غز زدم : اينم شد کفش , نفسم گرفت...!
صدايش را زير گوشم شنيدم : اگه اذيتت مى کنه نپوشش ...
- اون وقت با اين دک و پزم اون کتونياى داغونمو پا کنم ؟!
لبخند کمرنگى روى لبهايش نمايان شد و گفت : نه... يکى ديگه مى خريم !
گيج گفتم : گرفتى مارو , همى الان صد و پنجا تومن پولشو دادى ؟!
- تو به پولش چيکار دارى ؟ وقتى پاتو ميزنه مجبور نيستى که بپوشيش !
پوزخندى زدم و گفتم : هه آقارو , بينم تو اصلن ميدونى بى پولى يعنى چى... يادمه يه بار شيش ماه مجبور شدم با کفش پارساليم که برا پام کوچيک بود برم مدرسه...
بعضى خاطره ها تا زمانى که به زبان نيامده شايد فقط دلت را سنگين تر کند اما حکمت خدارا شکر که تا به زبان مى آيد خواسته يا ناخواسته , زهرش را ميريزد به کامت و نامرد است اگر اوقاتت را تلخ نکرده از دهانت بيرون بپرد !
- الان ديگه مجبور نيستى از اين کارا بکنى ...!
صدايش بم تر از هميشه بود و ترحمش را نمى توانستم ناديده بگيرم ولى خيالى نبود ؛ يه چيزى بپرسم راستشو بم ميگى...؟
چشمانش را بست و باز کرد , حرفم را مزه مزه کردم و گفتم ؛ اگه بعد عقد بزنم زيرش ... چيکار ميکنى؟
ابروهايش موج برداشت و چشمهايش با اينکه زل زده بود توى چشمانم اما انگار با من نبود, حواسش پرت بود : چه جورى ميخواى به من اعتماد کنى ... هر چى به مخم فشار ميارم نمى فهمم , اينهمه آدم ريخته دور و برت برا چيته که دس گذاشتى رو من , تو دم و دستگاهت باج گير و شرخر کم نيست برا چيته که عدل اومدى سراغ من... ؟
بالاخره نگاهش را از نگاهم گرفت و زبان باز کرد : اگه بگم نمى دونم... يا... به قول تو هميشه ى خدا از همه ى اين باج گيرا حالم بهم ميخورد ولى نمى دونم چرا اون شب تو بيمارستان که اتفاقى حرفاتو شنيدم, چى شد که همه ى ذهنيتم عوض شد ... اگه بگم هنوزم برام هضم نشده که چه جورى حاضر ميشدى بپرى زير ماشين مردم به خاطر پول... يا بگم دنبال جواب سوالامم... دنبال اينکه چى باعث ميشه يکى از زندگى اينقدر سير شده باشه و در عين حال چهاردستى چسبيده باشه به دنيا , قانع ميشى؟... من نمى فهممت , ولى مى خوام کمکت کنم نپرس چرا چون خودمم نمى دونم , شايد چون ميشد که تو جاى من باشى و من جاى تو...!
به خودم که آمدم ديدم زدم به دل چشمان زمرديش و دارم توى صداى مردانه ى کسى دست و پا ميزنم که هيچ از حرف هايش نمى فهمم , کلماتش توى سرم چرخ مى خورد و دست مرا هم گرفته بود و با خودش مى چرخاند , فقط مى شنيدم نمى فهميدم . دلسوزى بود يا نوع دوستى من توى کتم نمى رفت. گيج شده بودم دلم مى خواست باز هم مثل هميشه پيچم را بچرخانم و بگذارم روى کانال طلبکارى خودم ولى نمى شد , توى صدايش , لا به لاى آن همه رنگ مواج در چشمانش يک چيزى بود که لالم کرده بود... منه هميشه طلبکار و مدعى را که به ثانيه نکشيده با زبان تند و تيزم هر کسى را مى شستم مى گذاشتم کنار , لال کرده بود .آن قسمت از وجودم را که ساخته شده بود براى طغيان و سرکشى, را طورى توى مشتش گرفته و خفه کرده بود که خودم هم حيران مانده بودم...

در ماشين را بستم و گفتم ؛ من ديگه رفتم...
جوابى نشنيدم , در عقب را باز کردم کيسه هاى خريد را دست گرفتم و اين بار فقط برايش دستى تکان دادم . هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم که صدايم زد؛ راضيه ...؟!
چرخيدم به طرفش مکثى کرد و گفت : خداحافظ...!!
فرصت جواب دادن را نداد, بلافاصله نشست, پشت رل و تخته گاز گرفت و رفت !!
کليد را آرام توى در چرخاندم و پا گذاشتم توى حياط , پاورچين پاورچين به طرف خانه ميرفتم که با صداى بهرام خشکم زد : ميدونى ساعت چنده ؟
نفس عميقى کشيدم , سر چرخاندم طرفش و سرد گفتم : اتوبوس دير اومد...
پوزخندى زد و گفت : تا الان کجا بودى ؟
اخمى حواله ى حالت عجيب و غريب چشمانش کردم و گفتم : پى بدبختيم پيله کردى نصفه شبيا...!
روى پاشنه ى پا چرخيدم به طرف خانه بروم که صدايش سيلى شد به صورتم : با پسر غريبه رفته بودى پى بدبختى ات , اينقد بى غيرت شدم که در و همسايه حرف و حديثشو بيارن بذارن کف دستم... ؟!
زبانم بند آمده بود, ضربان قلبم دوباره زده بودند به سيم آخر , داغى وحشتناکى که داشت زير پوستم پخش مى شد قدرت هر واکنشى را سلب کرده بود , چرخيده بودم طرفش و هاج و واج فقط نگاهش مى کردم . زبانم نمى چرخيد يک کلمه بگويم همسايه ها غلط کردند , هر چه مى گشتم صدايى نبود که بيندازم توى سرم و خودم را به زور داد و بيداد تبرئه کنم . حرف هاى بهرام , حرفهاى سنگينش مى آمدند مى افتادند توى گوشهايم و من فقط مثل يک تکه سنگ بى هيچ حرکتى ايستاده بودم و نگاهش مى کردم : مى کشم درست , کار و بار درست و حسابى ندارم قبول , تا خرخره رفتم تو لجن, باشه... ولى صاب اختيارت که هستم , نيستم ؟ گفتى بذار کار کنم گفتم باشه برو , برو تو خيابون لچک بفروش , ولى نگفتم که خودتو... لااله الا ا... دئه آخه لامصب اگه قرار بود پاره ى تنمو بفروشم که اين حال و روزم نبود...
سرش پايين بود , بهرامى که تا يادم مى آمد. يا نعشه بود يا خمار بعد بيست و پنج سال داشت روى ديگرش را نشانم مى داد رويى که شرمنده بود با اينکه حق مى دادم اگر دوباره مى گرفتتم زير مشت و لگد , ولى حالا... به چشم هايم شک کرده بودم؛ داشت با دست خيسى پشت پلک هايش را مى گرفت! با تنه اى که بهم زد و رفت داخل خانه به خودم آمدم , زانوانم طاقت نياورد و زير پايم خالى شد. نفس هايم توى گلو گير کرده بودند, هوا فقط تو مى رفت بيرون نمى آمد, نمى آمد و سينه ام را به اندازه ى تمام غم هاى عالم سنگين مى کرد, نمى آمد و مرا تا مرز مردن مى برد و نيمه جان برم مى گرداند...



پى نوشت : براى دوستانى که در جريان نيستن اين داستان از نقره داغ شروع ميشه و... و چى ؟؟ دست نگه دار ادامه داره...

پى تر نوشت : پيشنهاد , انتقاد , مشت و لگد (من باب جان بسر کردن مخاطبين جان عرض مى کنما) خريداريم .

پى ترين نوشت : جهت اينکه حال و هواى سريالى بدم به داستان تصميم گرفتم براش تيتراژ بذارم , بدين صورت که بعد هر قسمت گوش کنيد تا هم تاثيرگذاريش بيشتر باشه هم خاطره بشه برا همه مون , خيلى حرکتم نو بود نه ؟! ... خب پس اگه پايه ى تيتراژ هستيد , گذاشتمش تو کانالم به آدرس

telegram.me/zahrabanooriginal

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.ماندگار ,لیلا حسن زاده ,زهرا بانو ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (17/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (17/5/1395),زهرا بانو (17/5/1395),شيدا سهرابى (17/5/1395),م.ماندگار (17/5/1395),همایون به آیین (17/5/1395),الف.اندیشه (17/5/1395),سحر ذاکری (17/5/1395),فرزانه رازي (17/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/5/1395),بهروزعامری (18/5/1395), ناصرباران دوست (18/5/1395),شهره کبودوندپور (18/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (18/5/1395),اميرمحمد نائيجيان (18/5/1395),رضا فرازمند (19/5/1395),کامران غفوری (20/5/1395),"صابرخوشبین صفت" (27/5/1395),مهدی دارویی (28/5/1395),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 13:02

نمایش مشخصات م.ماندگار درود زهرا بانو
من نمیدونستم دنباله داره
خوندمش جذاب بود
حتمن در اولین فرصت بقیه قسمت هارو میخونم
سبز باشی عزیزم
:x @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 09:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر مژگان عزيزم



حال شما خانم ؟ خيلى خوشحالم از ديدنت , ممنون که وقت گذاشتى و مى خواى بذارى... اميد که دوست داشته باشى , تابستونت خنک , دلت گرم. عزيزى و درود بر تو.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 13:33

درود بر بانو نیازی گرامی
پاراگراف آغازین خیلی زیبا و خیال انگیز هستند و چقدر ظریف و قشنگ،حس زیبا و واخورده ای را از گذشته به اکنون آورد و آن را کانون توجه قرار داد! و پاراگراف بعدی چقدر خوب ترسیم کرد و البته بهتره بگم یادآوری کرد،شخصیت قهرمان داستان را که براحتی از ان حس قشنگ پاراگراف اول،خود را برای موقعیت دیگه ای آماده نشان داد با گفتن:«...فهمیدم بابا،درش میارم.»
و ادامه داستان هم مثل همیشه لبالب از جمله های زیبا ،پرکشش و منطقی !
@};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 09:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين گرامى



ممنون از حضور و لطفى که داريد. مثل هميشه مايه ى خوشحاليه که داستان رو دوست داشتيد. اگرچه تکراريست ولى چه کنيم که ما تازه ابتداى اين راهيم و بايد بسيار بنويسيم و بسيار بخوانيم, ممنون که وقت گذاشتيد و از انرژى مثبتتون هم بسيار سپاس و تشکر. روزگارتون خوش قلمتون نويسا و درود بر شما.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 14:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود زهرا بانوی عزیزم:x

داستان همچنان جذاب و پرکشش پیش میرود .

از قلم روون و توانات لذت بردم .

شاد و پیروز باشی.:x @};-


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 15:01

نمایش مشخصات الف.اندیشه نمی دونم چرا لایکم نمیزنه:-/ :(


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 10:18

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به بانو انديشه ى عزيز



خوب هستيد عزيزجان, ممنون از حضورتون , انرژى و وقتتون , اميد که لايقش باشم. لايکتونم نزد, نزد. غرض از عاپ ديدار خودتان بود که ميسر شد خخخخ . روز و روزگارتون خوش, عزيزيد و درود بر شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 16:43

نمایش مشخصات فرزانه رازي زهرااااااااااااااا ... خوبی میدونم . سلام .
میدونی که ؟! میچسبه ... :D
نمیدونم چرا تکلیفم با این فریدِ روشن نیس ... نمیدونم ازش خوشم بیاد یا نه ...
کمک کنین ببینیم چن چندم با فرید ... :D
دمت گرم دختر ...
x:دل شاد باشی و عاشق :x
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 10:25

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه ى عزيز


حالت خوبه , منم مى دونم که خوبى :)
چسبت هنوز برقراره ها ؟ يعنى من صد قسمتم آب ببندم داستانو بازم مى چسبه ها ؟؟
خب چرا تکليفت با فريد مشخص نيست, اصلا هنوز چيزى از فريد نگفتم که! بذار يه شصت هفتاد قسمت ديگه بريم جلو , به اميد خدا تکليفت مشخص مى شه خخخخخخ
ديدن روى ماهت مثل هميشه چسبيد , برقرار باشى و شاد. درود بر تو عزيزم.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 00:20

نمایش مشخصات بهروزعامری منکه به تمام شدن چیزی اعتقاد ندارم اما خوب اینم سنگین بود البته نه اینکه نتونم چیزی بگم / چرا سنگینیش ادمو از خواب بیدار میکنه حتی از خواب مرگ

درود بر شما درود بر شما




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 10:30

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب عامرى بزرگوار



خوب هستيد استاد؟
بله حق با شماست, داستانها هيچ وقت تموم نمى شن ما فقط مى تونيم يه گوشه از روايت رو بگيم و بعدش ازش بگذريم... خوشحالم که مورد پسند واقع شد, اميد که ادامه ش هم همينطور پيش بره, ممنون از وقت ارزشمندتون. سپاس از حضورتون و درود بى کران بر شما.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 00:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم نیازی سلام
عرض ادب و احترام
اینجا هستم که عارض بشم خدمتتون که چی ؟!
بعله این قسمت داستانتونم خوندم و همچنان کف بر ادبیات متناسب با درونمایه و زبان یکدست روایت داستانم و اینکه هرجور تعریف کنم از خوبیاش باز تکرار حرفای قبلیمه . اینه که خلاصه اش می کنم که : عالی بود بانو انشا الله اونقد ادامه اش بدید که تهش یه رمان شسه روفته از آب در بیاد .
ممنون بخاطر لحظاتی که به حظ می کشانید ذهن قصه خواه و چشمان قصه خوانمون را
پاینده باشید و همیشه سرزنده
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 10:37

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب باران دوست گرامى



منم اينجا هستم که بازم بگم براى نمى دونم چندمين بار, اگر داستان رو دوست داستيد بى شک به خاطر درسهاى فروانيه که از دوستانم به خصوص قلم بى نظير شما ياد گرفتم. خوشحالم که داستانکى هستم , چون فکر نکنم جايى پيدا بشه که علاقه مندان به نوشتن اينطور بى چشم داشت دانسته هاشون رو در اختيار ديگران بذارن. بسيار خوشحالم که دوست داشتيد , اميدوارم که ادامه ش هم خوب باشه , رمان که نه ولى همين که تمرين بشه براى بهتر نوشتن يه دنيا مى ارزه. ممنون از شما , انرژى و وقتتون , سپاس بى کران و درود بر شما استاد.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 08:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانوی گل
چه داستان تکراری ولی عجیبی!! کشش داستان مرا به ناکجال آباد برد به یک دلنوشته از نویسنده ی جوان کردتبار با نام مستعار سایبر هاکا
تقدیم به داستانت :

زمین می چرخد تا مردگان اش را هضم کند
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند زیر پایم زمین دهان باز می کند
زیر پایم گورستانی ست از استخوان ها
استخوان هایی که روزی یکدیگر را دوست داشتند
استخوان هایی که روزی به کشتن همدیگر برخاستند
و بی حوصلگی زندگی را تاب آوردند
استخوان هایی که هنوز بوی شهوت در آنها باقی ست
شهوت به دست آوردن
و تصاحب کردن
در گلوی هر مرده ای بغضی به جا می ماند
از رنجی که از سر گذرانده
هر چیزی باید نشانی از حقیقت خود باشد
پس چگونه است
که انسان بی روح اینچنین آرام است
و چهره اش خالی از هر گونه گناهی
چگونه توانسته
اینگونه با تنهایی خود خو بگیرد
با لبخندی ابدی بر چهره اش
مگر نه اینکه عشق پیوند دو استخوان است
نه ، این حقیقت ما نیست
مرگ چهره هر چیزی را زیباتر نشان می دهد
به چهره ام نگاه کنید
و ببینید خدایی را که می جویید
انسان را
که خود شاهدی ست بر تمامی آنچه از سر گذرانده ایم
و بیادآرید مردگان خود را
چرا که جسم هیچ انسانی شریف تر از روحش نیست
باید رو در روی مرگ ایستاد
باید تن را به زنجیر کشید
باید به پای چوبه دارش کشاند
باید به آرامی به نابودی اش برخاست
پیش از آنکه از خود بپرسیم "چرا انسان شدم
همه چیز با سرعتی باورنکردنی رو به نابودی ست
زمین می چرخد
زمین همچنان می چرخد
زمین همچنان به چرخیدن ادامه خواهد داد
و انسان
همچون دانه ای که در دل خاک
پوست می ترکاند تا جوانه بزند
پوست می ترکاند در تلاش برای زیستن
در تلاش برای زنده نگاه داشتن خود در خاطر دیگران
زاده شده در تلاش برای مردن
و مردن
به سادگی عادت نفس کشیدن مرگ شهامت آن را به انسان می دهد که همه چیز را به سادگی از یاد ببرد
مهم مرگ ما نیست
مهم مرگ چیز هایی است که با ما می میرند


@};- @};- @};- @};- @};- :x


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 08:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ناکجال = ناکجا:(
از دست این کیبوردها ;)


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 10:51

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه شهره بانو



خوب هستيد عزيز جان, بله تکرارى بودنشو قبول دارم ولى چه کنم که اين يک تمرينه براى بيشتر آموختن و براى بيشتر دانستن. بايد ببخشيد که با تکرار وقت ارزشمندتونو گرفتم. اميد که در آينده دور يا نزديکشو نمى دانم اما حرفى نو پيدا کنم براى گفتن, بى نهايت از اين شعر زيبا و متناسب و عميقتون ممنونم ,اين چند خط براى شما؛

کاش يکى باشد
وقتى دلت گرفته
نا ندارى که از جا بلند شوى
مثل باران تازه ى بهار
از راه برسد و برقص بياورد دنيارا
دستهايت را بگيرد و نبض انگشتانش لاى ضربان قلبت گم شود...
بيايد از دوردستها
برسد و زل بزند توى چشمهايت
کارى به رنگ پريده ى گونه هايت نداشته باشد , يا که زلف آشفته و ويرانت...
بپرسد دلت , حال دلت خوب هست؟
کاش يکى بيايد....

سپاس از حظورتان و درود بى کران بر شما.


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 19:48

سلام عزیزم؛ خییلی خوب بود؛ مثل همیشه توصیفاتت بدیع و متناسب بود. سپاس از اینکه می نویسی
پی تر ترین نوشت: زهرا جان منتشر ادامه ش هستیم.
این گلها تقدیم قلم پویای شما@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 10:16

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به خانم حسن زاده ى عزيز


به قول فرزانه خوبيد مى دونم! ممنون از وقت و حوصله اى که گذاشتيد عزيزجان از لطفتون متشکر بازم ,اميد که ادامه شم دوست داشته باشيد. روز و روزگارتون خوش, استيکر ندارم , ممنون از گلاتون ,درود بر شما عزيز جان.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 مرداد 1395 - 18:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام :)
به زهرا بانوی گلو گلابم :x
میبینی تو رو به خدا ؟ این همه غُر غُر کردم برای گذاشتن هر چه زودتر قسمت هاش حالا ک قسمت بعدیش رو گذاشتی سایت دیر رسیدم
ولی دمت گرما .. خداییش .. گفته بودی میخوای هزار قسمتی بشه ... حالا ک این قسمت رو خوندم فهمیدم واقعا میشه ها .. یعنی اینطوری ک کم کم داستان و شخصیت ها رو باز میکنی و معرفی میکنی ... میشه یه رمان بلند درست و حسابی ..ای والله :)
میدونی ک پاراگرافی ک میخوام بگم خیلی خوب بود کدومشه ک :) معمولا توی داستان هات از این مدل پاراگراف های ناب کم نیست ..اون جایی هست ک میگه (بعضی از خاطره ها تا زمانی ک به زبان نیامده شای ....) اینو دوست داشتم
کلا داستان رو دوست دارم ..اینی ک یه داستان خانواده گی هست ولی لوس پیش نمیره شخصیت هاش خیلی عادی و ادم های معمولی هستن و این ک موضوع اجتماعی فرهنگی و جامعه شناسی و خانواده گی و ... داره
لذت بردم از خوندنش ... مثل قسمت های قبل عالی@};- @};- @};-
دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 21 مرداد 1395 - 11:24

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه نرجس خاتون


خوبى عزيز جان , به قول خودت تو يه ماه بعدم بياى دير نيست, اما ديگه شما باشى غر نزنى که من زود عاپ کنم خخخخخخ
آره گفتم که اين قصه سر دراز دارد. شخصيتا هنوز باز نشدن به جز راضى هنوز برا بقيه کاراکترا موقيعت پردازش جور نشده. رمان نه , يعنى راستش نمى دونم به نظرم واسه رمان بايد موضوع جذابتر و مهم ترى در نظر گرفت ولى با اين حال بازم نمى دونم شايد!
پاراگرافا قابل شمارو نداره عزيزم.ولى دور بعد مى خوام کمترش کنم, الان هر چى مى خواى ور دار ببر خخخخخخ.
ممنون نرجس هم از تو و هم از همه ى دوستانم که بهم انرژى مى ديد. شايد اگه اين انرژى دادنها نبود هيچ وقت حوصله ى نوشتن يه دنباله دارو پيدا نمى کردم. منم مثل هميشه خوشحال شدم از ديدنت , عزيزى , تنت سالم و دلت خوش عزيزجان. درود بر تو.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 مرداد 1395 - 20:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

قلم ادبتان غافلگیرم

بهره بردم

منتظر می مانم

تا بخوانم

نویسا باشید

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 21 مرداد 1395 - 11:10

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما استاد گرامى



ممنون از وقتى که گذاشتيد , اميد که لايق لطفتون باشم بزرگوار. روز و روزگارتان خوش درود فراوان بر شما.


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 23:03

سلام بانو
درودها
به زیبایی با واژه ها بازی می کنی و در کل فضاسازی زیبایی به بافت و ساختمان داستان داده ای .
شاد باشید.
@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 09:10

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


ممنون از لطفتون و سپاس از وقتى که گذاشتيد بزرگوار. براتون بهترينها رو آرزو زارم . و درود بر شما.


@صابرخوشبین صفت توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 09:11

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اطلاحيه: دارم"



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.