جبر و اشتباه


- دو روزه نزدم ...
- چى نزدى ؟
به طعنه گفت ؛ مسواک... معلومه حواست کجاس؟
بى حوصله سرى تکان دادم و گفتم : کلافم عماد ,پيله نکن ...!
دماغش را بالا کشيد و پرسيد ؛ اين پسره چيزى بهت گفته ؟...اگه گفته بگو برم سر وقتش.
نگاهى به هيکل نحيفش که تاب برداشته بود و خميده تر از هميشه بود انداختم و گفتم : شما زحمت نکش...
در حالى پشت گوشش را مى خاراند و براى کفتر ها دانه مى پاشيد گفت : اههه... ذله م کردى بگو چه مرگته خب... بيا بيا... نووووووچچچ
- اين صداها چيه از خودت در ميارى , يه دقه بذار کنار اون لامصبو بابا پاى يه پول گنده وسطه ...!
شاخک هايش تيز شد , چشمان گشاد شده اش را به من دوخت و گفت : چقدى گنده...؟!
- انقدى هست که بتونم يه آلونک بخرمو دست روحى رو بگيرم از اون خراب شده ببرم بيرون ...
مردد گفت : مى خواى برى تو کار مواد ...!
عصبانى گفتم ؛ اسم زهرمارى رو جلو من نيار... هر چى بدبختى ميکشم از همين مواد کوفتيه...!!
- خب آخه غير مواد تو چى پول گنده هست...؟!
مکثى کردم و گفتم ؛ کلابردارى...

بعد از اينکه با هزار بدبختى از دست پليس قسر درفتم يک ماهى بود که فريد هيچ کارى برايم جور نکرده بود. فقط يکى دوبار آمده بود و به بهانه هاى مختلف يکى دوتا تروال گذاشته بود کف دستم تا لنگ نزنم . دفعه ى آخر قبول نکردم , زدم زير دستش و گفتم ؛ اگه صدقه مى خواستم مى رفتم پى گدايى ...!!
بهش برخورد , خزيد توى لاک خودش و چند دقيقه اى لام تا کام حرف نزد ولى بعد که لب باز کرد و گفت و گفت و گفت ... من ماتم برد, دو سه بار دهن باز کردم تا يکى دو مشت از آن سيلاب فحش و بدو بيراهى که از دلم مى گذشت بارش کنم نشد . هر دفعه مثل ماهى فقط لب هايم تکان خوردند, خبرى از صدا نبود ! اين بارمن بودم که خزيدم توى لاک خودم , مى خواستم دستم را بالا بياورم يکى محکم بزنم توى گوشش اما دستم بالا نمى آمد همان حسى که صدايم را حبس کرده بود, دستانم را هم محکم نگه داشته بود. نمى دانم چه اصرارى داشت آرامم کند... توى همان سکوت داد ميزدم يقه اش را گرفته بودم چسبانده بودم بيخ ديوار و مشت بود که حواله ى چشم و چالش مى کردم. به جهنم که از بابات قهر کردى... به جهنم که خوردى به پيسى و ندارى !! به جهنم که دنبال تيغ زدن و گرفتن حق الارثت از آن پدر زبان نفهمت هستى ... همه ش به جهنم, بماند روى کثافت کارى ها و خرده حساب هايى که من برايت صافش کردم... اين يکى ديگر بر خورده بود. به انسانيتى که هيچ وقت توى زندگيم طرز استفاده اش را ياد نگرفتم بر خورده بود . به درک که دنيا هميشه ى خدا با من قهر بود , به جهنم که پى يک قرون دوزار تا پاى مرگ مى رفتم و بر مى گشتم... اين يکى را ديگر کجاى دلم مى گذاشتم مگر من آدم نبودم , من حق زندگى نداشتم ؟ اصلا تمام اين طوفانها را به خاطر اين راه انداخته بودم که وقتى به ساحل رسيدم بزنم زير همه چيز و آدم بشوم . ولى به چه قيمت ؟! به قيمت مهرى که مى خورد وسط سفيدى شناسنامه ام و تا خوده قيامت پاک نمى شد. انگار يکى دست انداخته بود و داشت قلبم را ميان چنگش مى فشردو رها مى کرد ,مى فشرد... رها مى کرد! عماد از زندگى مثل آدم حسابى ها مى گفت , از خلاص شدن از اين کوچه هاى تو در تو و سگدو زدن توى مولوى... خلاصى از پريدن جلوى ماشين ها... مى گفت و ديوانه ام مى کرد؛ از روحى يى که مى خندد و روى پاهاى خودش راه ميرود, مى گفت و با هر جمله اش خروار خروار ترديد مى ريخت به جانم...
من که نخواستم اين پايين پايين ها زير دست و پاى يک عده گرسنه و بدبخت تر از خودم بزرگ بشوم , خواستم ؟ هر چه حافظه ى لعنتى ام را زيرو رو مى کردم , فقط به اين فعل مى رسيدم من هيچ کدامش را نمى خواستم مى فهمى ؟! حتى نمى خواستم مهمترين اتفاق زندگيم قمار سر پول باشد . نمى خواستم اين جاى زندگيم هم حسرت دست بيندازد و تاج و تختش را علم کند... کاش براى يکبار هم که شده دنيا با من مثل آدم رفتار مى کرد , همه جاى زندگيم او بود که نمى دانم به تقاص کدام گناهم تيغ مى کشيد و مى گذاشت بيخ گلويم , من بودم که زير پايش له مى شدم. داشتم به خدا فکر مى کردم خدايى که مثل خداى تمام آدمها يکبار نشد سر تنگناها و تندباد هاى زندگيم از راه برسد و معجزه کند , از روز اول انگار هميشه بايد توى اين گل و لاى دست و پا مى زدم . عماد از دل روحى مى گفت که با بردنش از اين قفس باز مى شود ,مى شکفد ... از بهرام که با شيربهاى من خودش را توى مواد خفه مى کند... هيچ کس فکر دل من نبود حتى فريد , فريدى که اسمش مى خواست برود توى شناسنامه ام بشيند و داد بزند لگدمال شدنم را , زل بزند توى چشمهايم و بگويد همينى که هست تو لياقت آدم بودن را ندارى. تا بوده همين بوده ! انگار هميشه بايد باشند کسانى که پيشانى نوشت شان بدبختى محض باشد , تاس زندگيشان هميشه تک بريزد و هر چقدر بدوند به چيزى جز بدنامى نرسند...
نه اينکه سر وسوسه هاى عماد بود که آخرش قبول کردم نه , خسته شده بودم بس که دويدم دنبال آدم شدن و هر بار به چيزى جز سراب نرسيدم. خسته شدم انقدر که سر درست و حسابى زندگى کردن خودم را به آب و آتش زدم , بريده بودم از جنگى که هميشه و هميشه عاقبتش برايم شکست بود و سرخوردگى... شده يک جايى از زندگى آنقدر بريده باشى که بزنى زير همه ى آرزوهايت و همان جا که هستى بست بشينى و ديگر پى اش را نگيرى ؟! حجم عظيمى از ناکامى سرازير شود توى وجودت و دنيايت را ببرد پشت پرده اى از جنس بى تفاوتى ؟ کار من نبود , در افتادن با زندگى بى رحم و هميشه پيروز... ! زورم نمى رسيد. هيچ وقت نرسيد ! ولى ديگر مهم نبود مثل وقتى که چشم مى بستم و آغوشم را براى مرگ باز مى کردم , زده بودم به رگ بى خيالى. بى خيال اينکه دنيا , يک بار هم که شده , محض رضاى خدا با ما مثل آدم هاى معموليش حتى, تا نکرد... يا حسرت يک روى خوش از زندگى را به دلم گذاشت. بى خيال...!



پى نوشت : هنو ادامه داره !

پى تر نوشت : ترتيب قسمت ها براى دوستانى که در جريان نيستن اينطوريه :
1 نقره داغ
2 وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان
3 شغل شريف
4 يک قدم تا جنون
5 جبر و اشتباه

پى ترين نوشت : پيشاپيش از صبر و حوصله ى دوستان ممنون !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرا بانو ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,رضا فرازمند ,فرزانه رازي ,اميرمحمد نائيجيان ,لیلا حسن زاده ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (7/5/1395),زهرا بانو (7/5/1395),سحر ذاکری (7/5/1395), ناصرباران دوست (7/5/1395),م.ماندگار (7/5/1395),کامران غفوری (7/5/1395),زهرابادره (آنا) (7/5/1395),سید رسول مصطفوی (7/5/1395),زهرا بانو (7/5/1395),الف.اندیشه (8/5/1395),رضا فرازمند (8/5/1395),فرزانه رازي (8/5/1395),داوود فرخ زاديان (9/5/1395),اميرمحمد نائيجيان (9/5/1395),لیلا حسن زاده (9/5/1395),همایون به آیین (10/5/1395),شهره کبودوندپور (10/5/1395),اميرمحمد نائيجيان (10/5/1395),عطیه امیری (16/5/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 09:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم بانو
سلام و عرض ادب و احترام
عرض شود که: داستان همچنان محکم و کِشنده و کوبنده جلو میره ! بیش از هرچیز یک دستی زبان و لحن روایت به دل آدم میشینه و قوت قلم نویسنده را به رخ می کشه ! حکایت دربدری ها و بدبختی های مردم را اینگونه به تصویر کشیدن که به مخاطب نه حس کلیشه خوانی دس بده و نه حوصله اش وسط راه سر بره کار هر کسی نیست . و اینک این قلم شماست که اینگونه مارا در این حوالی به چهار میخ کشیده است .
بهش بگید غد بازی در نیاره مثه بچه آدم با فرید ازدواج کنه بره خیابونا ی بالای شهر زندگی کنه . دینا همین دوسه روزه ...
عالی بود مثل همیشه
سعی کردم کاملن فارسی بنویسم . نمیدونم سعی من و دل باطل شد یا نه
برقرار باشید
درود بر شما و قلم هنرمندتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 15:06

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام و درود بر جناب باران دوست



خوب هستيد انشاا...؟ خيلى ممنون از وقتى که گذاشتيد پاى روايت من و زندگى سياه و سفيد راضى که انگار هنوز قصد رنگى شدن نداره که نداره , والا من نصيحتش کردم گوش نميده , اصلا رابطم با اين راضى هميشه ناراضى خوب نيست هر چى حالشو مى گيرم تا بلکم سرش به سنگ بخوره داستانو بپيچيم بره پى کارش افاقه نمى کنه , ممنون از لطفتون اگر لحن داستان به دل مى نشينه بى شک به خاطر تقلبهاييه که از رو دست شما و ديگر دوستانم نوشتم , پايدار و برقرار باشيد و در پناه خداى مهربان.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 10:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
به زهرا بانوی عزیزم آبجی گلو گلابم
یه هفته هست منم نزدم .. بگو چی نزدم ؟ یه هفته هست داستان حسابی و باحال نزدم به بدن .. حالم خوش نبود
ولی الان ک داستانت رو خوندم دیگه خوب شدم ... خخخ
با اجازت من برم به کفترا دون بدم خخخ
الان ک داستانت رو خوندم فهمیدم دنیا با منم قهره نامرد . کاش راه آشتی کردنشو رو پیدا میکردم
شده یه جای از زندگیت آنقدر بریده باشی ک بزنی زیر همه آرزو هات و همان جا ک هستی بست بشینی و دیگر پی اش رو نگیری ؟ حجم عظیمی از ناکامی ...؟ اینجاش بد جوری همزاد پنداری داشتم باهاش ..گفتم من جواب بدم به سوالش .. آره شده ..هزار دفعه این اتفاق افتاده ولی زیادم بد نبودم ناراضی نبودم .. دنیای بی تفاوتی ها جای خوبیه .. ادم دیگه حرص هیچی رو نمیخوره ..بدون استرس زندگی میکنه .. به قول راضیه بیخیال
عه مگه نگفتی این قسمتش قراره راضیه ازدواج کنه؟ ..منو بگو ک لباس نو هام رو پوشیده بودم به صرف شام و شیرینی بیام داستان بخونم .. اصلا قر توی کمرم خشک شد خخخخ
این یکی قسمتش هم خیلی خوب بود .. مثل قبلیا
لحن روایت داستان رو خیلی دوست دارم .. این ک یه جورایی وقتی میخونی حس صمیمیت یا دوستی به وجود میاره بین خواننده و شخصیت های داستان
خلاصه دستت درد نکنه که بد رقم ما رو وارد زندگی راضیه کردی و هر چن وقت یه بار از جیک و پوکش باخبر مون میکنی
وحشت ناک منتظر ادامه داستان میمونم
دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 15:17

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماه نرجسى



خوبى عزيزجان , به شمام که اهل بزن بزنى مث من ! ولى نگفته بودى کفتربازم هستى هر چند من يه بوهايى برده بودم ! اى واى باز اين پاراگرافاى من از دستم در رفت نويز انداخت رو حس و حالت... جواب منم مث تو آره ست. گاهى آدم لازمه خودشو بزنه به بى خيالى که البته پوست کلفتى مى خواد ولى پرسيدم گفتن امکان پذيره و همينطور واسه سلامتى مفيد!
آخ گفتى نرجس تا اين راضى بره سر خونه و زندگيش من پير شدم خخخخخ !!
خوشحالم که دوست داشتى و دارى , اميد که بعديارم دوست بدارى , ديگه اينکه عزيزى و درود بر تو .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 19:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرا بانوی عزیزم
داستان همچنان با کشش جلو می رود .زبان محاوره ای رو به خوبی استفاده کردید و تشبیهات و تمثیلات جالب تان داستان را جذاب تر کرده است و من هم لذت بردم سپاس
بی صبرانه منتظر ادامه خواهم بود نازنین
امروز که برادر استادمون خبر دادند آپ کردین خوشحال شدم. امیدوارم تند تند برایمان بنویسید .
با ارزوی موفقیت روزافزون قلم تان


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 23:07

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آناى عزيزم


خدارو شکر که دلواپسى هاى ما بى مورد بود و داستانک به قوت خودش پابرجاست , و از ديدار دوستان بى نصيب نمى مونيم , ممنون از لطف شما و وقتى که گذاشتيد , از استاد باران دوست هم ممنون که تلگرامى اطلاع رسانى کردند , بازم متشکر اميد که ادامش رو هم دوست داشته باشيد , در پناه خداى مهربون باشيد و درود بر شما .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 مرداد 1395 - 11:37

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانقدر

زندگی تلخ انسانهای دربه در را شیرین به تصویر کشیدید

بهره ولذت بردم

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 9 مرداد 1395 - 18:36

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب فرازمند بزرگوار


خيلى ممنون از لطفتون , خوشحالم که مورد پسند واقع شده , از وقتى که گذاشتيد سپاس و درود بر شما .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 مرداد 1395 - 12:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلاام بر زهرابانوی گل و گلاب :x

داستان خیلی پر کشش و جذاب پیش میره .

باید اعتراف کنم عالی می نویسی روون و دلنشین

منتظر ادامه ی داستان هستم .

شاد و پیروز باشی .:x @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 9 مرداد 1395 - 18:40

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به بانوى انديشه




خوبيد عزيز جان , ممنون از وقتى که گذاشتيد و لطفى که داريد , اميد که ادامش رو هم دوست بداريد . خوشحال شدم از ديدن روى ماهتون , در پناه خداى مهربون , تابستونتون خنک و دلتون گرم . درود بر شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 مرداد 1395 - 14:50

نمایش مشخصات فرزانه رازي زهرا منو باش ! :D
چسبید ... !
شاد شاد شاد تا ته ته تهش !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 9 مرداد 1395 - 18:45

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت دو چشمون سياهت



بس که گفتى چسبيد , چسبيد , جفت پا رفتم تو چسب اونم کجا تو مهمونى !!!
چه کنيم ديگه هرچه از فرزانه رسد اگر چه چسبناک اگرچه بودار ولى نکوست خخخخخخخخ
پاکدل باشى , درود خعلى فراوان بر تو .


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در شنبه 9 مرداد 1395 - 21:03

سلام زهرا بانوی عزیزم، ببخش که دیر اومدم، داستان زیبات رو خوندم؛ مثل همیشه عالی بود، روان و راحت، خیلی خوشگل از زبان راضی گفته بودی، منتظر ادامه ش هستم، موفق و پیروز باشی عزیز دل، تقدیم قلم سبزتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 09:56

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو)


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 10:08

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اوا مگه داريم , مگه ميشه , نوشته هاش کو پس ؟؟؟؟؟


سلام به خانم حسن زاده ى عزيز


خوبى عزيز جان , خوشحالم که دوست داشتى . و ممنون از وقتى که با وجود مشغله ى زياد گذاشتيد . نمى دونم چرا خالى اومد پس ؟! در هر حال قلمتون نويسا , روز و روزگازتون خوش , درود بر شما عزيز جان .


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 08:05

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر زهرا بانوی گرامی
خیلی زیبا و منطقی فضای زندگی اینجور آدما را،لفاظی هاشونو،آرزوها و کینه هاشونو،حسرت هاشونو و تفکر منفعل شونو ،بیان می کنی! دست مریزاد! مثه همیشه قلمی زیبای شما و لحنی یکدست و منطقی که بر داستان حاکمه ، آن را خواندنی و لذت بخش کرده، منتظر قسمت های بعدی می مانم.


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 10:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين گرامى



سپاس از لطفتون , مايه ى مسرته که دوست داشتيد .اميدوارم قسمتهاى آتى رو هم دوست بداريد . تشکر از وقتى که گذاشتيد . در پناه خداى مهربون نويسا و پايدار باشيد . درود بر شما .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 10:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرابانوی گل گلاب
البته به خاطر تاخیر و دیرکرد فراوان، بخشهای قبلی داستان را به یاد ندارم
ولی قلمتان و تعلیق داستان عالی است
نویسا باشی دوست عزیز @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 10:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به شهره بانوى عزيزم




خوب هستيد عزيز جان؟ با اينکه داستان دنباله داره ولى خوب تو هر قسمت سعى کردم مستقل باشه . پس چيز زيادى رو از دست نداديد . به هر صورت خوشحالم که دوباره روى ماهتونو مى بينم اميدوارم که شما هم دست به قلم بشيد و برامون بنويسيد که من هنوز خيلى چيزا بايد از شما و دوستانم ياد بگيرم . ممنون از وقت , لطف و نظرتون , عزيزيد و درود بر شما .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.