يک قدم تا جنون



- چشاتو ببند , ببند ديگه...
با اکراه چشمانش را بست دستش را گرفتم و تا آستانه ى در آوردم ,نيم نگاهى به ويلچر وسط حياط انداختم و در حالى که خنده از لبانم جمع نمى شد گفتم ؛ باز کن ...
روحى چشمانش را باز کرد ,نگاهش قفل شد روى ويلچر ... ماتش برده بود به زحمت گفت ؛ اي... اينو ... از کجا آوردى ؟
شل شدن دستش را روى بازويم حس کردم قبل از اينکه بيفتد زير بغلش را گرفتم ,نگاهش را سنجاق کرد به چشمانم اشک برق انداخته بود به نگاهش ,حکايت چشمهاى آن روزش را بعد چند سال هنوز از ياد نبردم , ناباورانه و گيج خيره شده بود به من انگار داشت التماس مى کرد که خواب نباشد, طاقت نگاهش را نداشتم در آغوش کشيدمش و در حالى که اشک امانم نمى داد گفتم ؛ قربونت برم... اينجورى نگام نکن...

شده حس کنى يکى دست انداخته توى قفسه ى سينه ات, قلبت را کشيده بيرون و با چاقو تکه تکه کرده , گريه که مى کنى مثل آدم آهنى نه چيزى از غصه ات کم شود و نه دلت را سبک کند , شده سنگينى تمام غم هاى دنيا کله کند توى دلت و از پا درت بياورد ...؟!
نشده ,تا بفهمى روحى که ماتش برده بود و زبانش بند آمده بود از خوشى را مى خواستم تا ابد توى آغوشم بفشارم ,بفهمى براى تنها کس زندگيم حاضر بودم تا پاى مرگ بروم ,تا پاى کثيف ترين و رذالت بارترين کارهاى دنيا... از شرخرى براى زنده کردن چک هاى فريد گرفته تا دزدى, کيف قاپى و باج گرفتن سر مدارکى که به راحتى آب خوردن از صاحبانش کش مى رفتم. فريد محتاط بود, يک قدم عقب تر از من مى ايستاد و مى ديد که چطور چک هايش پول مى کنم , رقبايش را به التماس کردن مى اندازم. و من با اينکه مى دانستم دارم نامردى مى کنم دارم پا مى گذارم روى تمام قانون هاى دنيا...اما هر بار که عرقم خشک نشده حق الزحمه ام را مى گذاشت کف دستم ,چاقو مى گذاشتم بيخ گلوى وجدانم و صدايش را در نيامده خفه مى کردم . تقصير من نبود ! تمام عمرت را که با حسرت گذرانده باشى ,رج به رجش را که با عقده هاى کوچک و بزرگ گره زده باشى. بالاخره يک جايى کم مى آورى, مى زنى به سيم آخر... بيست و چهار پنج سال عقده مثل يک دمل بزرگ سر باز کرده بود و برابر چشمان به خون نشىته ى من کولاک مى کرد, دور گرفته بود و مى چرخيد؛ کفش ورنى صورتى که سه ماه تمام براى خريدنش گريه کردم و آخرش شد کتکى که از بهرام خوردم, يا دوچرخه اى که هنوز اسمش به زبانم نيامده, سيلى اش نشست بيخ گوشم. رمانى که جلوى چشمانم آتش زد تا ديگر هوس هدر دادن پولم پاى کتاب به سرم نزند... اين ها و هزار آرزوى کوچک و بزرگ مانده به دلم مدام توى سرم مى چرخيدند و من...
من ديگر آن دختر بچه ى بى دست و پا نبودم که نصف عمرش را به گريه در آغوش خواهر بزرگش گذرانده بود. من طوفان شده بودم, طوفانى که مى خواست بيفتد به جان اين زندگى کوفتى و زير و رويش کند ,طوفانى که مى خواست انقدر بچرخد و بچرخد تا ريشه ى تمام اين بدبختى ها را در جا بخشکاند, ريشه ى هر چه غم, بيخ و بن هر چه حسرت و ندارى. زندگى پيش مى رفت و من داشتم ديوانه وار مى چرخيدم تا به جايى برسانمش که مى خواستم... به جايى که حقم بود !

خيره شده بودم به سايه ى خودم که کشيده شده بود کف پارکينگ, با صداى نزديک شدن ماشينش نگاهى به ساعتم انداختم. سر وقت آمده بود جلوى پايم زد روى ترمز , بى معطلى سوار شدم نگاه سرزنشگرانه اش را روانه ام کرد. زل زدم توى چشمهايش و سرتق گفتم ؛ چيه ... آدم نديدى ؟!
- نه, کو کجاست ؟ نمى بينم ...!!
- زيادى حرف مى زنى جناب... حوصله ى آدماى وراجو ندارم !
استغفر اللهى که زير لب با غيظ گفت ,بى اختيار لبهايم را به خنده کش آورد...در حالى سعى مى کرد خودش را کنترل کند گفت ؛ بخند ...اون دنياتم مى بينيم !
جدى گفتم ؛ اون جهنميو که تو چند صباح ديگه صاف مى افتى وسطش من يه عمره دارم زندگى مى کنم... الانم نه وقتشو دارم که به اراجيفت گوش بدم نه حوصله شو , رد کن بياد پولو عجله دارم !
پوزخندى زد و گفت ؛ باش حالا , دوستاى نيرو انتظامى مشتاق ديدارتن...!!
فکر کردم اين يکى هم ,مثل موردهاى قبل لاف ميزند که به دقيقه نکشيده با شنيدن صداى آژير پليس , خط بطلان کشيدم به خوش خيالى احمقانه ام , در حالى که ميزدم به چاک گفتم ؛ پشت گوشتو ديدى , دفتر دستکتم مى بينى...!!
وقت ترسيدن يا ميخکوب شدن نبود .با نهايت سرعتم به طرف در پشتى پارکينگ دويدم و از شانس من در پشتى مشرف به خيابان اصلى بود . اگر گير مى افتادم کارم ساخته بود , بى معطلى شروع به دويدن کردم, چند دقيقه بعد صداى آژير ماشين پليس داشت نزديک و نزديکتر مى شد . مى دانستم توى خيابان خيلى راحت گير مى افتم پس زدم به کوچه پس کوچه ها و فقط مى دويدم , حتى جرأت نداشتم پشت سرم را نگاه کنم . نبايد دستشان بهم برسد نبايد , اين تنها چيزى بود که توى خودم فرياد مى کشيدم. گوش هايم کيب شده بود , جز نفس هاى نصفه نيمه ام هيچ نمى شنيدم . فقط مى ديدم که دارم با تمام توانم ميدوم و مردم با تعجب به من و سرم نگاه مى کنند , صداى فريد انگار که هزارتا شده باشد با ارتعاش نامنظمى افتاده بود توى کاسه ى سرم و مدام تکرار مى شد : مگه برا پول اين کارارو نمى کنى؟
برا پول نيست مگه مى پرى جلو ماشين مردم...؟
هيچ فکرشو کردى اگه يکيشون بزنه ناقصت کنه و در بره چى ميشه ؟ اونوقت تو مى مونى و يه دست و پاى عليل , دستت به کجا بنده ؟
من يه کارى مى کنم بارتو ببندى !
ديگه محتاج اين يه قرون دو هزار نباشى .دنيا پره آدماييه که دارن مثل آب خوردن پول پارو مى کنن , فقط کافيه يکم زرنگ باشى...

کلمه ها از در و ديوار خيابانها و کوچه ها سرازير مى شدند به طرفم و مثل سيلى مى نشستند روى صورتم , حس مى کردم چيزى از ته قلبم آتش مى گيرد گدازه هايش مى جوشد و تا ساق پاهايم جريان پيدا مى کند. قدم هايم تند تر مى شدند و همه را جا مى گذاشتم کوچه ها ,خيابان ها ,مامور ها , غصه ها , ندارى ها , حتى خود دنيا...!






پى نوشت ؛ يه چيزى هست به اسم پتانسيل اوصولن بدبختايى مث اين شخصيت داستان من که خدا شاهده جيگرم کبابه براش خيلى پتانسيل دنباله دار بودنو دارن .

پى تر نوشت ؛ يه چى ديگم هست به اسم جون که بايد بگيره تا آدم کاراشو نيمه تموم نذاره .

پى ترين نوشت ؛ مى ترسم بنويسم دست نگه دار ... جمله م تموم نشده گوجه فرنگى و لنگه کفش باشه که حواله ى نيش باز پروفايلم بشه !!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

لیلا حسن زاده ,اميرمحمد نائيجيان , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کامران غفوری ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (26/4/1395),زهرا بانو (26/4/1395),تینا قدسی (26/4/1395),لیلا حسن زاده (26/4/1395),بهروزعامری (27/4/1395), ناصرباران دوست (27/4/1395),زهرابادره (آنا) (27/4/1395),همایون به آیین (27/4/1395),داوود فرخ زاديان (27/4/1395),الف.اندیشه (27/4/1395),سحر ذاکری (27/4/1395),همایون به آیین (27/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (28/4/1395),شهره کبودوندپور (29/4/1395),سید رسول مصطفوی (2/5/1395),حامد قربانی (3/5/1395),رضا فرازمند (4/5/1395),سید رسول مصطفوی (5/5/1395),م.ماندگار (7/5/1395),بهروزعامری (21/5/1395),زهرا بانو (31/4/1396),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در شنبه 26 تير 1395 - 22:15

درودبر زهرای عزیزم و خداقوت وسپاس برای داستان زیباتون، مثل همیشه عالییی بود؛ توصیفات بدیع و روان و دلنشین. قلمت سبز و نویسا، سربلند و پیروز باشی، منتظر ادامه ی داستان هستم.

تقدیم به قلم پرتوانتون: @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 10:23

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر خانم حسن زاده عزيز



خانم خيلى ممنون از حظورتون و انرژى مثبتى که اول کارى سرازير کرديد تو پيج حقير , اميد که قسمتاى بعدى رو هم دوست داشته باشيد . بازم ممنون , پايدار و سلامت باشيد درود بر شما.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 تير 1395 - 02:22

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما و این توصیفات نو و دلچسبتون

آفرین

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 10:26

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد عامرى گرامى




شرمنده فرموديد, از حظور , انرژى و لطفتون بسيار ممنون , در پناه خداوند ان شاا... سالم پايدار و نويسا باشيد , درود بر شما .


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 تير 1395 - 03:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام
به زهرا بانوی عزیزم:x
همون اولش ک گفتی چشماتو ببند ..چشامو بستم ... نتونستم داستان رو بخونم ..آخه جمله اش بد جوری امری بود ... الان اجازه هست باز کنم ؟
بصبر برم بخونم بیام دوباره :D
جالبه ک هر کدوم از قسمت های داستانت یه اسم داره .. ذوق و سلیقه ات تحسین داره
بذار پاراگراف زیباش از نظر خودم رو پیدا کنم ... یکی دوتا هم نیس اخه ... اونجایی هست ک میگه( شده حس کنی یکی دست انداخته توی قفسه سینه ات.... )خیلی خوب بود .. پاراگراف آخری هم خیلی خوب بود .. دوسش داشتم
واقعا هم از این راضیه داری یه موجود عقده ای تمام عیار میسازیا .. فلش بک هاش به بچه گی یاش ..حرف نداره ... اصلا داستان داره تبدیل میشه به یه موضوع جامعه شناسی و روان شناسی درست و حسابی
کلا این قسمتش هم مثل قبلیا .. خیلی خوب بود .. کشش داستان خیلی بالاس .. آدم رو کم تحمل میکنه برای خوندن بقیه اش .. ناچارا صبر میکنیم ..تا دوباره قلمت رو ی کاغذ هنر نمایی کنه بانو :x @};- @};- @};- @};-
دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 10:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به نرجس عزيز


خوبى عزيز جان , اوا چرا چشاتو بستى خواهر , دلت مياد من نشستم تو بياى بعد چشاتو مى بندى , حالا من يه چى گفتم , وا کن ها حالا شد ! عرضم به خدمتت که قبلا گفتم الانم مى گم پاراگرافا قابل نداره , هر کدومو دوست داشتى ورش دار ببر . راجع به اسم داستان اما بين خودمون باشه من نيست که يکم تنبلم واسه اينه که کمتر ميرم سراغ داستاناى دنباله دار... و اينکه مى خواستم هر قسمتش مستقل باشه و فقط با يه رشته ى نامريى به قسمت قبلى وصل بشه .يه همچين چيزايى تو کله ب مبارک بود . راجع به راضى هم بگم که نگران هيولا بودنش نباش حالشو مى گيرم خخخخ. کلا خودمم نمى دونم اين راضى چه هيزم ترى به من فروخته !!!
خانم خيلى ممنون از حظورت , اميدوارم بعديارو هم دوست داشته باشى , عزيزى و درود بر تو.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 09:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب واحترام به سرکار خانم بانو
احتراما معروض می دارد . اینجانب همچنان کما فی السابق از خوانش داستان به وجد و سماع در آمدم .
نمی دانم گیرایی قلم شماست (که قطعا هست) یا زندگانی این قوم به حج نرفته ! که لامصب مثه سقز میچسبه به انگشتای احساس آدم و از هرجا میکنیش به یه جای دیگه گیرمی کنه و خلاصه به هیچ طریق نمیشه بی خیالش شد .
بنا بر این و بر اساس آنچه در بند وسطی معروض گشت ! بنده با صدای رسا تکرار می کنم : دوستان گرامی دست نگه دارید ! دلتون میاد این داستان نازنین به این زودی تموم بشه؟!
جواب از پشت صحنه : نه نمیاد لطفن ادامه بدین.
و بدین صورت بود که مجبور شدم بنویسم:
خواهشمند است دنباله ی داستان را به قد صبر ما نیرید! و از آن شتر ابتر نسازید. که فی الحال داستان عمیقا دلکش است و دلنشین . به صواب و ایضا ثواب نزدیکتر است چنانچه دستور فرمایید اقدامات لازم را جهت آپلود نمودن هرچه سریعتر قسمتهای بعدی مبذول فرمایند .

با تشکر و سپاس فراوان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 11:51

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد باران دوست



راستشو بگم من هميشه در طول سالهاى تحصيليم درسى افتضاح تر از عربى نداشتم و نخواهم داشت , همه چى رفت توى اين کله ى پوک الا همين يک قلم !! برعکس شما که انگار انس قريبى با اين زبان عجيب داريد . در هر صورت بايد عرض کنم به خدمت حضرت استاد که , داستان فعلا قصد اتمام نداره , و سپاس از دوستانى که دست نگه داشتند تا قسمت هاى آتى , اينم بگم که اگر کم و کسرى در داستان هست يا عيب و ايرادى لطف کنيد بگيد که منم حساب کارم دستم باشه !
بازم سپاس از اين کامنت زيبا و آهنگينى که گذاشتيد , اميد که حق تعالى مدد کنه من شرمنده لطف شما و ديگر دوستان نشم , ممنون از شما و درود .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 09:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزیزم زهرابانوی نازنین
داستان شما همیشه با پارادوکس و آشنا زدایی ها جالبی همراه است که مختص قلم خودتان است عااالی بود
متن داستان هم که جذاب بود و اجتماعی
به خوبی عمل کرده اید
تعلیق هم داشت
برای قلم زیبای تان موفقیت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 11:58

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به آناى عزيزم




حال شما خوبه انشاا...؟ ممنون از حظورتون و سپاس از لطفتون , روز و روزگارتون سرشار از خوشى و سرزندگى مثل هميشه , راستى آناجان قدم من سنگين بود که ديگه شما رو کمتر مى بينيم ؟!
بازم ممنون , خعلى متشکر و درود بر شما .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 12:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر زهرابانوی عزیزم:x

خوبی می دونم . ببخشید که سرم خیلی شلوغه این روزها و کمتر میام سایت . نتونستم تو داستان قبلیت حالی ازت بپرسم .

داستانت عالی بود .قلمت مثل همیشه زیبا و دلنشین .

لذت بردم .

شاد و پیروز باشی گلم@};-


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 13:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به بانو انديشه



من خوبم , شما خوبى ؟
اين چه حرفيه بانو , درک مى کنم خعلى زياد چون خودمم سرم شلوغه... منم نتونستم تو داستان قبلى تون حالتونو بپرسم . انشاا... که به بزرگى تون ببخشيد . ممنون از لطفتون . عزيزيد و درود بر شما .


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 12:37

درود بر بانو نیازی گرامی
داستان شما تقابل عشق و تنفر، مهر و کینه ست. رفتارهایی از سر عقده که در نتیجه کینه و تنفر سر میزند و همچنین رفتارهای مهرآمیزی که ناشی از عشق و عاطفه هنوز به خاموشی نگراییده است. این تقابل، وجدان را دچار چالش می کند و خدا میداند که آخرش پیروز و مغلوب کدام خواهند بود! همه اینها با قلم زیبا و دلنشین شما بخوبی برای من خواننده به تصویر کشیده شده و ذهن را به نشاط می آورد این زیبایی کلام شما. پاینده باشید
@};- @};-


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 13:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب به آيين گرامى



ممنون از حظور و وقتى که گذاشتيد , بله منم مى خواستم همين تقابل رو نشون بدم با موقيعتى که شخصيت داستان داره , برا همه ى اين تنفر ها و عقده ها حق داره و خب انسانيتى که هنوز درونش نفس مى کشه ...
خوشحالم که پيام داستان منتقل شده و اميدوارم که قسمتهاى بعدى رو هم دوست داشته باشيد. سپاس از شما و لطفتون و درود.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 17:15

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
زهرا ... منو باش .
چسبید دختر !
:*
:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 27 تير 1395 - 22:08

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو)

فرزانه منو باش

تولدت جلو جلو مبارک

راستى شيدا گفت اگه ديدمت از طرف اونم تبريک بگم


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 28 تير 1395 - 21:39

سلام زهرا جان؛ داستانت مثل همیشه عالی بود؛ البته من دو روز پیش داستانت رو خوندم و در اوج خرسندی ازداستانت، یه کامنت بلند بالا برات گذاشتم؛ حالا نمیدونم اشکال کار کجا بوده که نرسیده؛ البته من منتظر تأییدش بودم:"> به هر حال عزیزم گفتنی ها رو دوستان داستانک گفتن و من فقط برات ارزوی موفقیت روز افزون می کنم
تقدیم به قلم سبزت، نویسا باشی@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 مرداد 1395 - 00:57

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
موضوع ،تصویر سازی و عامیانه بودن داستان خیلی خوب بود .راحت می شد باهاش ارتباط برقرار کرد البته شاید من اینطوریم ، درکل پر انرژی و پیروز باشید .


@سید رسول مصطفوی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 2 مرداد 1395 - 19:40

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما


مايه ى مسرته که دوست داشتيد بزرگوار , ممنون از وقتى که گذاشتيد , در پناه حق باشيد و درود بر شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.