شغل شريف

- اوهو مش رجب , برا چى همش له و لوردهاشو چپوندى تو کيسه ام ...؟!
يک تاى ابروهاى کلفت خاکسترى اش را بالا داد و گفت ؛ برا کسى که نسيه ميوه مى بره همينم زياده ...!!
- حرمت اون چارتا دونه موى سفيدتو نگر دار پيرمرد... کى گف نسيه بدى , اصلن بگو بينم حسابم چقده ... !!

کيسه هاى ميوه را برداشتم و راهى خانه شدم,نسيم مى وزيد و خنکى مطبوعش مى نشست روى پوست صورتم ,نور خانه ها و چراغ هاى برق در خط افقى و تاريک شب مثل پولک هاى رنگى در تلاطم مى درخشيدند. شب دل انگيزتر از هميشه بود, آنقدر که دوست داشتم ساعتها آرام آرام قدم بزنم, پاى چپم هنوز شل ميزد... ولى مهم نبود ,مهم دست پرم بود و برق نگاه روحى ... حسى که زندگى را به رگهايم تزريق مى کرد ... مهم آرزوهاى پيش پا افتاده اى بودند که فاصله ى دست يافتن به آن ها به اندازه يک چشم بستن بود و بريدن از دنيايى که چيزى براى از دست دادن باقى نگذاشته بود جز همين خنده هاى روحى...
وقتى فکر مى کردم سر يکى از همين چشم بندى ها, شايد چشمانم براى هميشه به روى دنيا بسته شود, از دنيا به اين بزرگى و وسعت فقط تيله هاى براق چشمان روحى بود که دست و دلم را مى لرزاند... ولى همان هم زياد مهم نبود, يعنى مهم بود ولى چاره اى نبود ...!!
گاهى مجبورى پا بگذارى رو تمام دل نگرانى هاى دنيا, هر چقدرم که اين بى صاحاب شور بزند بى قرارى کند , مجبورى نيشتر هايش را ناديده بگيرى . اسمش بى غيرتى باشد يا بى خيالى, راهى ندارى جز اينکه تمام جراتت را جمع کنى و اين ترس هاى کشنده را , مثل ته سيگار زير پا له کنى !!
چيزى تا خانه نمانده بود ,بى هوا و بدون اينکه نگاهى توى کوچه بيندازم. راهم را گرفته بودم و داشتم قدم زنان مى رفتم ,که با شنيدن صداى مردانه يى که پيچيد توى کوچه ى خلوت و تاريک نيمه شب و گفت ؛ خيلى تو فکرى خانوم ...!!!
در جا ميخکوب شدم. قبل از هر واکنشى ,تکه اى از ذهن و قلبم انگار, از جا کنده شد و رفت پى پاى چپم که مثل يک تکه چوب خشک, شق و رق مانده بود و فاتحه ام را خواندم ..صداى قدم هايش نزديک و نزديکتر مى شد , مردمک هايم ملتمسانه توى حدقه مى چرخيدند تا شايد شخص سومى را پيدا کنند ولى دريغ از حتى يک پرنده ! انگشتانم روى دسته ى کيسه هاى ميوه آرام آرام شل مى شد . هاله ى سياه ترس داشت مى پيچيد لاى دست و پايم , و لرزه اش را پا به پاى خون توى رگ هايم مى دوانيد به جانم...با صداى افتادن کيسه هاى ميوه , به خود آمدم دست بردم به جيبم و نگاهم افتاد به سايه ى قامت مردانه ى روى آسفالت که داشت کشيده شد روى سايه ى لرزانم ,آب دهانم را قورت دادم, چاقوى جيبى ام را محکم توى دست مى فشردم صداى ضربان قلبم به قدرى بلند شده بود که صداى قدم هايش را زير گرفته بود , سردى و خيسى عرق را که روى ستون فقراتم ليز مى خورد را حس مى کردم , سکوت وحشت ناک محله مى گفت حالا بايد درست پشت سرم باشد !! دستش که نشست روى بازويم, در يک لحظه چرخيدم و برق چاقوى جيبى ام بود که نشست به چشمانش, خودش را عقب کشيد و گفت ؛ هوووى ديوونه ...نزديک بود کورم کنى ...
صدا و چهره ى آشنايش, دلهره ام را کم نکرد ؛ برو پى کارت... منم يه گدا گشنه ييم بدتر از خودت!
يک قدم که جلو آمد دوباره چاقويم را بالا آوردم ,معترض گفت ؛ غلاف کن بابا تا چشمونو در نياوردى ...!!
لرزش تنم به صدايم هم سرايت کرده بود : برو پى کارت , من پول مول ندارم.
+ کى ازت پول خواست ... ببينم تو اصلن شناختى منو ...؟؟؟
- چرا بايد بشناسمت نره غول ...؟!
+ آره خب... با اين حجم کاريت معلومه که يادت نمى مونه ...!!
- چى چى بلغور مى کنى واسه خودت...من گورم کجا بود که کفنم باشه !!
+ بابا من فريدم... همونى که رفتى زير ماشينش...
ماتم برد, زبانم بند آمده بود, نبايد معطل مى کردم يا بايد فرار مى کردم يا انکار ؛ اشتبا گرفتى ...من زير ماشين کسى نرفتم ...!!
پوزخندش حال خرابم را بدتر مى کرد؛ نفرماييد خانم ... شغل شما همين نيست مگه ؟
کارم تمام بود به خس خس افتاده بودم, ته مانده ى توانم را انداختم توى صدايم و تقريبا به حالت فرياد گفتم؛ نه خير شغلم اين نيست... باره آخره بهت مى گم گمشو برو پى کارت... وگرنه هر چى ديدى از چش خودت ديدى...!!
لبخند مسخره اش را کش انداخت تا زير گونه هايش و گفت ؛ خب خب...باشه تو راست مى گى ,اون ماسماسکتو غلاف کن برات پيشنهاد کار دارم...!!
قبل از اينکه زبان باز کنم به اعتراض يا داد و بيداد, گفت : يه کار نون و آب دار...
نرمى صندلى ماشين گران قيمتش که نشست به تنم ,آژير خطرم شروع به داد و فرياد کرد. يک جاى کار مى لنگيد... صداى تيک قفل شدن درهاى ماشين بند دلم را پاره کرد ,لرزش شانه هايم ترس عميقى را که بى گدار تاخته بود به جانم آشکار مى کرد و من هيچ براى پنهان کردنش از دستم بر نمى آمد... کف دستم عرق کرده بود و به زحمت دسته ى جير چاقو را توى مشتم نگه داشته بودم ,ضربان قلبم سر به فلک گذاشته بود. صدايش را لا به لاى کوبش هاى بى امان قلبم شنيدم ؛ ترسيدى ...؟؟

کيسه هاى ميوه را گذاشتم توى يخچال ,هواى سرد يخچال که به صورت داغم مى نشست کمى حالم را جا آورد, با صداى روحى جا خوردم , سر بلند کردم چشمانش توى تاريکى هم برق مى زدند لبخندش را حس کردم و صدايش را شنيدم ؛ ترسيدى ؟؟
در يخچال را بستم و گفتم : بيدارى هنوز ...؟
- آره ,کجا بودى تا حالا , ميدونى ساعت چنده ؟ دلم هزار را رفت...!
بى توجه به دل نگرانى هايش پارچ آب يخ را از توى يخچال بيرون کشيدم و شالم را کندم ,پارچ آب را بالا بردم ,کج کردم و ريختم روى سرم , جريان سرد آب مثل دستان بزرگى با انگشت هاى کشيده لاى موهايم راه گرفت و از خنکيش مغزم يخ بست .صداى معترض روحى را شنيدم : چيکار دارى مى کنى !! حالت خوبه راضى ؟؟
قطره هاى آب يخ که از نوک موهايم چکه مى کرد روى لباسهايم وگاهى هم از گردنم سر مى خورد مى رفت زير لباسم, از داغى تنم کم کرد. جلو رفتم و نشستم کنار روحى اى که به زور خودش را تا آستانه ى آشپزخانه کشانده بود ؛ چى شده راضيه , حالت خوبه ؟
- خوبم بابا چيزى نيست, گرمازده شدم ...تهرون نگو بگو جهنم !!

آن شب هر دو بى خواب شده بوديم ,من از بارش سرخوشانه ى آرزوهايى که تا دست مى انداختم مى آمدند توى مشتم, روحى هم از حال عجيب و غريب من... نگاهم زنجير انداخته بود به ماهى که قرص کاملش داشت دل تاريک شب را مى لرزاند. هنوز گيج حرفهاى فريد بودم , حرفهايش يک چيزى بود ميان خواب و بيدارى , چيزى شبيه همين ماه که وسط اينهمه سياهى پيدا شده بود و جسورانه مى تابيد !




پى نوشت ؛ دست بنگاه دار... ادامش مونده ...!

پى تر نوشت ؛ اونايى که در جريان نيمى باشن , اين داستان از نقره داغ شروع ميشه و ادامه داره حالا حالاها...

پى ترين نوشت ؛ چون حجم اين قسمت کم بود قسمت بعديش با فاصله زمانى کمترى منتشر مى شه .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

اميرمحمد نائيجيان ,کریم پورکرم , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کامران غفوری ,زهرا بانو ,زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,تیشکه رستاری ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (23/4/1395),الف.اندیشه (23/4/1395),زهرابادره (آنا) (23/4/1395),کامران غفوری (23/4/1395),همایون به آیین (23/4/1395),تیشکه رستاری (23/4/1395), ناصرباران دوست (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395),بهروزعامری (25/4/1395),محبت امیرنژاد (25/4/1395),داوود فرخ زاديان (26/4/1395),آرمیتا مولوی (28/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (28/4/1395),رضا فرازمند (28/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (29/4/1395),مریم حسین پور (29/4/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/6/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 10:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزار قسمت هم ک باشه خودم خواننده پرپاقرص شم
ســـــــــــلام
به زهرا بانوی عزیزم :x
یه سلام گرم به گرمی آفتاب صلاه ظهر تابستون ..نه اشتباه شد یه سلام گرم به گرمی قلمت:)
من ک میگم تا یه حدودی هم مش رجب مقصره توی ادامه داستان :D میگی نه؟ یه نیگاه بنداز توی چرک نویس های ادامه اش :D اگه نیست هم اشکال نداره به هرحال مش رجب هست دیگه کاریش نمیشه کرد ..رفته پی کسب و کارش
این پاراگرافه هست ک میگه (( گاهی مجبوری پا بذاری رو تمام دل نگرانی های دنیا... )) اینو خیلی دوست داشتم
طبق معمول باید منتظر موند و خوند تا ببینیم نوید میخواد چه گُلی به سر راضیه بزنه .. به نظر میاد میخواد گول بزنه تا گل ...البته گ با ضمه و گ با کسره توی این داستان فرقی نداره :D
نوک مدادت تیز * دم قلمت جیز :D :D
راستی چه توصیف های باحالی توی داستان بود .. خیلی جدید و جالب بودن .ای والله
فضا سازی هات هم حرف نداره مثل شخصیت پردازی های توی داستان ..بازم ای والله
عه عه وایسا ...این گل ها رو هم همراه خودت ببر@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 11:22

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به نرجس خانم ماه و پايه



خانم چه مى کنى با گرماى سروستون ؟ حال شما خوبه ان شاءا... , به جان عزيزت مش رجبو نگرفتم تو چى مقصر بود ؟
بگذريم راجع به فريدم امکانش هست هم گل هم گل هم گول , ميدونى اصلن خاصيت داستان دنباله دار همينه که شروعش با خودته تموم شدنش با خدا , جدى ميگم من اصلن ديوونه ى اينم که از يه جايى به بعد خودمم نمى دونم چى ميشه انگار شخصيتا جون مى گيرن و خودشون داستانو پيش مى برن , اينشو خيلى دوست دارم . توصيفات داستانم قابلتو نداشت نوووش جون خانم , ممنون از وقتى که گذاشتى , مرسى از انرژيت و درود بر تو .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 10:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود دختر گلم
داستان بسیار زیبا با پارادوکس هایی لطیف و زیبا
تعلیق دار هم بود عزیزم و من لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 11:25

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به ماه بانوى داستانک



خوبيد آناى عزيز , ممنون از لطفتون , خوشحالم که دوست داشتيد . براتون بهترينا رو آرزو دارم , مرسى از وقتتون و درود فراوان بر شما .


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 12:23

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو نیازی گرامی
قلم شما را دوست دارم و اینبار نیز داستان زیبایی از شما خواندم البته یه داستان ناتمام که بی صبرانه منتظر ادامه اش خواهم ماند. همانند همیشه داستان شما پر است از غمزه های کلامی که در کنار تعلیق مناسب ، خواندن داستان را لذت بخش می کند. در اواسط داستان یه جایی به زیبایی سکانس عوض شد،آنجا که با کلمه «ترسیدی؟» همراه بود! وقتی این صحنه را به همراه تصویر در ذهن مجسم کنیم ، آنوقت بیشتر به زیبایی این تغییر سکانس پی می بریم! نویسنده خوبی هستید و قلم بسیار خوبی دارید.


@همایون به آیین توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 10:04

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) درود بر جناب به آيين



ممنون از وقتى که گذاشتيد و انرژى مثبتى که داديد , خوشحالم که دوست داشتيد . راجع به اون سکانسم درسته وقتى با تصوير ذهنى همراه ميشه جالبتره. بازم ممنون از لطفتون, در پناه حق پايدار و نويسا باشيد ,درود.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 00:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم بانوی گرامی
قسمت سوم را هم (اشتباه نگم؟!!) خواندم و خیلی دوست داشتم و از خواندنش لذت بردم . بی اغراق عرض کنم بهترین لحن ممکن را برای روایت داستان برگزیده اید و تاکنون خط اصلی داستان گم نشده و به بی راهه کشیده نشده و این به نظر بنده توانایی شمارا برای خلق داستانهای بلند و انشاالله رمانهای جذاب به نمایش گذاشته است .
افرین بر شما و قلم هنرمندتان
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 10:13

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد گرامى



مايه ى خوشحاليه که قسمت سوم رو هم دوست داشتيد , البته من تمام تلاشم رو کردم که داستان رو زودتر بذارم نشد , لحن داستان لحن مورد علاقه ى منه چون علاوه بر اينکه ميشه از کلمات عاميانه درش استفاده کرد ميشه هم توصيف هاى ادبى رو کمى سنگينتر انتخاب کنم , خوشحالم که روى داستان نشسته , شما هميشه به من لطف داريد . هر گلى يه بو داره داستان بلندم همونقدرى جذابه که کوتاه. اميد که قسمتهاى بعدى هم مورد پسند شما و دوستان باشه , در پناه حق باشيد , درود بر شما.


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 09:35

درود بر زهرا بانوی عزیز، خیلی عالییی بود، توصیف ها، تصویرها، روانی داستان و ... همه‌ش بدیع و بی‌نظیر بود؛ منتظر ادامه‌ش هستم، موفق باشی و پاینده @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 10:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به خانم حسن زاده ى عزيز


به قول دوستان, ممنون که کليک رنجه فرموديد و داستان رو خوانديد . زيبايى از نگاه شماست من که آب شدم از لطف شما و دوستان ديگر اميدوارم که لياقتشو داشته باشم , در پناه خداى مهربان پايدار و سلامت باشيد , درود بر شما .


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 13:04

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب غفورى



مشکل از سايته که کامنتتون نمايش داده نمى شه , در هر صورت ممنون از حظور و لطفتون , درود بر شما .


@زهرا بانو توسط کامران غفوری Members  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 15:03

نمایش مشخصات کامران غفوری ایشااللا تو قسمت های بعدی داستان این گره هم هم سایر گره های موجود در داستان گشوده خواهد شد


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 تير 1395 - 13:42

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

توصیفاتتون عمیق ونو ویکدست بود / حالت ترس تعجب و نیز در مسیر داستان عمیق واقعی و نواخت متعادلی داشت .


بابا استادید / چرا اینقدر حرف می زنم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 25 تير 1395 - 16:37

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب عامرى



سپاس از لطف , وقت و نظرى که گذاشتيد, پايدار و نويسا باشيد , درود بر شما .


نام: مریم حسین پور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 تير 1395 - 14:14

نمایش مشخصات مریم حسین پور سلام
واقعا زیبا بود توصیفات عالی بودن و از نظم خاصی برخوردار بودن همش منتظر بودم ببینم تهش چی میشه که با یه دیوار انتظار برخورد کردم
قلمتون پایدار


@مریم حسین پور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 30 تير 1395 - 10:40

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



ممنون از حسن اعتمادتون و بايد بگم که هر قسمت از داستان اسم خاص خودشو داره قسمت بعدى يک قدم تا جنون هستش , ممنون و درود بر شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.