وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان


يکى از آن دورهمى هاى دخترانه توى کافه مولوى را به رسم عادت از پشت شيشه ديد مى زدم که عماد نشست زير پايم ,من هم که عقده هاى درونم تا مرز ديوانگى بالا زده بودند بى برو برگرد قبول کردم !
برايم مهم نبود که ديگر روحى را نمى بينم. يا بهرام خمارى مى کشد .حتى برايم مهم نبود چه بلايى به سرم مى آيد. سر شب همان روز , چشمانم را بستم و خودم را انداختم وسط اتوبان...
وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان احتمال اينکه بميرى بالاست. احتمال اينکه لت و پار بشوى هم بالاست. اما احتمال اينکه سالم بمانى اصلا وجود ندارد ...!
اينها را عماد توى گوشم خوانده بود. عمادى که مى دانست براى فرار از آن زندگى کوفتى حاضرم لت و پار بشوم. با اينکه بچه خواهرش بودم ولى بى پولى بچه خواهر و غير خواهر نمى شناسد. عماد خورده بود به پيسى, براى همين بود که با وسوسه هايش هلم داد وسط اتوبان ! هلم داد به قصد لت و پار شدن, ولى گفت که احتمال دارد هم بميرم ...پس نامردى نکرد, کرد ؟
اينکه من خرشانس رفتم زير ماشين فريد ولى چندتا خراش بيشتر برنداشتم ,را نمى دانم کجاى اين بخت و اقبال جا بدهم. اما واقيعت اين بود که به اندازه ى تمام شدن يک سرم بيشتر توى بيمارستان نگهم نداشتند, چشمانم را که باز کردم, چنگ انداختم به يقه ى عماد که راست و حسينى بگو ببينم چى شد؟
عماد سرش را تکان داد شوکه گفتم ؛ چى... يعنى هيچ بلايى سرم نيومد ؟
عماد باز سرش را تکان داد من هم يقه اش را ؛ مگه نگفتى احتمال اينکه سالم بمونم نيس ... پ چى شد ؟
چانه اش چسبيد به سينه اش, يقه ش را رها کردم و نگاهم را دوختم به سقف و گفتم؛ پس پول ديه...
هنوز حرفم تمام نشده بود که صداى نا آشنايى با بهت گفت؛ ديه ...؟!!
عماد هول کرده سر چرخاند و سينه به سينه ى فريد شد...!
بهت از چشمان فريد پريد و جايش سرزنش نشست. تنها عکس العملى که توانستم نشان بدهم اين بود که چشمانم قفل شد روى فريد, عماد من من کنان گفت ؛ نن ... ننه با... بابات در زدن يادت ندادن بچه ؟!
ابروان فريد گره خورد و با لحن خاصى که سرزنش در آن موج مى زد گفت؛ مى بخشيد ...!
نگاه خيره ام را که روى خودش گير انداخت, براى اولين بار در عمر نکبت بارم خواستم زمين دهان باز کند و فرو بروم درونش ...
روحى رد خراش هاى پيشانى ام را ديد و جواب نگاه سوالى اش شد يک مشت دروغ که مثل نقل و نبات ريختم توى دامنش و فهميدم که فهميد ! ولى بهرام انقدر نعشه بود که اصلا متوجه يک هفته خانه نشينى ام نشد. سر روز هفتم طاقتم طاق شد و رفتم پى عمادى که از شب مرخصى ام به بعد گم و گور شده بود.
مشتم راکه کوبيدم روى ميز آشپزخانه. از جا پريد و کفرى گفت؛ چه خبرته لاکردار... هر چى زده بودم پريد...!
- حالا مى گى چه غلطى بکنم ...؟؟
+ تقصير خودته ... عرضه ى زير ماشين رفتنم ندارى !!
دست به سينه گفتم ؛ ببخشيد ,من معذرت مى خوام ... تو نبودى مى گفتى من از اون اتوبان کوفتى سالم بيرون نميام ...
کلافه چنگى به موهايش انداخت و گفت ؛ چرا من گفتم ... من گفتم ... ولى منه خر از کجا بدونم تو چارتا خراش بيشتر بر نمى دارى ...
- نمى شه عماد نمى شه ... نبايد مى ذاشتى اين پسره بره ... بايد خفتش مى کردى ...!!
+ حالت خوبه "راضى" پاى پليس وسط بود پسره گواهى بيمارستانو ديد سر چى خفتش مى کردم ...؟!
از کوره در رفتم: اينطورى نميشه عماد نميشه ... من ديگه طاقت اين زندگى کوفتى رو ندارم ... نمى تونم ديگه نمى تونم
+ نه بابا خانوم تا حالا کجا تشريف داشتيد... لا پر قو بزرگ نشدى که نمى تونم نمى تونم را انداختى... دندون رو جيگر بذار ببينم چه خاکى تو سرمون بريزم...
تا دم غروب من بودم که مثل مرغ پرکنده يکجا بند نمى شدم, اگر دستم مى رسيد آسمان و زمين را بهم مى دوختم. عماد هم که سيگار را به سيگار بسته بود و يک بند دود مى کرد. نمى شد هيچ راهى نبود جز اينکه دوباره چشمانم را ببندم و...

وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان احتمال اينکه بميرى بالاست احتمال اينکه لت و پار بشوى هم بالاست... اما احتمال اينکه سالم بمانى اصلا وجود ندارد, نبايد که بگذارى وجود داشته باشد ...!!
با احساس درد وحشتانکى در ساق پايم چشم باز کردم نور مهتابى سقفى چشمم را زد. نگاه از سقف گرفتم و عماد را ديدم که روى صندلى کنار تختم ولو شده بود و خرناسه مى کشيد. به هر زحمتى که شده بود کمى خودم را جابه جا کردم چشمم که به گچ سفيد پايم افتاد هجوم چند حس ناشناخته را که بهم پيچيد و مثل سيلى نشست به صورتم را احساس کردم.از همه بدتر ترس عميقى که به يکباره جوشيد و تمام تنم رابه آتش کشاند و زبانم را بند آورد. صداى خواب آلود عماد را زير گوشم شنيدم ؛ درد دارى راضى ؟؟
به زحمت گفتم : پول چى شد ؟
صداى پوزخند پيروز مندانه اش از دلشوره ام کاست؛ خان داييتو دست کم گرفتى... وسط خيابون پولش کردم ...!!!
نفسم را محکم پس دادم و در حالى که ولو مى شدم روى تخت گفتم؛ بگو يه کوفتى بم بزنن درد دارم ...
عماد دسته هاى اسکناس را جفت و جور کرد و گذاشت جلوى دستم, سرخوش گفت ؛ بفرما اينم دس خوش جنابعالى ...
نگاهم ماند روى بسته هاى تا نخورده اسکناس , دست لرزانم نشست روى يکى از بسته ها... چند بار ورقش زدم و بوى نوى اسکناس را با ولع کشيدم توى ريه هايم, داشت تمام مى شد ,نيش هايى که گاه و بى گاه از پوستم شروع مى شد و تير مى کشيد تا قلبم...

وقتى چشم بسته مى پرى وسط اتوبان احتمال اينکه بميرى بالاست, احتمال اينکه لت و پار بشوى هم بالاست. اما احتمال اينکه سالم بمانى بايد از هر دوى اينها بيشتر باشد,
بايد بيشتر باشد تا مجبور نشوى سر يکى از خمارى هاى پدرت تا حد مرگ کتک بخورى ... بايد بيشتر باشد تا مجبور نشوى سر هوس نوبرانه هاى آبدار تابستان, دستت کج بشود... بايد بيشتر باشد تا حسرت قهوه هاى تلخ هيچکدام از کافه هاى شهر روى دلت نماند... بايد بيشتر باشد تا حس کنى هستى ,وجود دارى و طلبت را از دنيا مى گيرى.بايد بيشتر باشد, مى فهمى, بايد...!



و اما پى نوشت ؛ بازم دست نگه دار ... ادامه داره ...خخخخ

پى تر نوشت ؛ قسمت دومشم که به حول قوه ى الهى بخير گذشت انگار ...!!!

پى ترين نوشت ؛ چون ماه رمضونه انرژى نيست که تند تند قسمتاشو بنويسم , اگه نوشتم که هچ ولى اگه ننوشتم همون فکر کنيد يه قسمتيه... دارم گربه رو دم حجله مى کشما خخخخخخ

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (7/4/1395),زهرا بانو (7/4/1395),الف.اندیشه (7/4/1395),آزاده اسلامی (7/4/1395),فرزانه رازي (7/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/4/1395),رضا فرازمند (7/4/1395), ناصرباران دوست (8/4/1395),سحر ذاکری (8/4/1395),زهرا بانو (8/4/1395),لیلا حسن زاده (8/4/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (8/4/1395),شیدا محجوب (8/4/1395),داوود فرخ زاديان (9/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (10/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (13/4/1395),زهرابادره (آنا) (18/4/1395),همایون به آیین (23/4/1395),کامران غفوری (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (29/4/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/7/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم نیازی (بانو)
عرض ادب و احترام و خسته نباشید .
و اما بعد قسمت :دوم داستان نیز به همان گیرایی و کشش قسمت اول بود . آنقدر که مخاطب مثل لیوان آب سرد در هنگام افطار لاجرعه سر بکشد و فورا برسد به تهش. که بازهم ادامه دارد" خخخ "و حالش گرفته شود و بگوید: باشد بلاخره که دنباله اش را می نویسند و منتشر می کنند . همینطور نمی نشینند برو بر نگاه داستان کنند تا یتیم بماند و ابتر در اتوبان زیر ملاشینها له و لورده شود ؟! و اینگونه به خودت دلخوشی می دهی و بعد به حق چندتایی قلب و ستاره می چسبانی زیر داستان و میایی می نشینی به کامنت نوشتن و تمام سعیت را می کنی که کلامت رنگ و بوی عربی به خود نگیرد . چنانکه بود و گذشت ! هرچند به قول او سعی من و دل باطل بود.
در ضمن شغل پر درامد و دردناکی پیش گرفته . خدا آخر و عاقبت او وداستان را ختم بخیر نماید !
آاااامین یا رب العالمین
این شعر هم همینطور بی ربط تقدیم قلم هنرمند شما
اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

در این چمن گل بی خار کس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبیست
نویسا باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:22

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) درود بر استاد باران دوست




خيلى متشکر از اينکه وقت گذاشتيد و آرزويى که من باب يتيم نشدن فرموديد ,خوشحالم که از ديار عرب زبانها برگشتيد به اصفهون خودمون, و اينکه بله اين راضى ناراضى داستان رو هر چى من نصيحت کردم, نشد که نشد. ديگه روزگارى شده که کاراکترها به حرف راوى داستان نمى روند!!
ممنون از وقتتون و سپاس از اين شعر زيبا ,پايدار باشيد, اين شبها مارو از دعاتون محروم نفرماييد , درود بر شما.


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:23

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اصلاحيه ؛ يتيم نشدن داستان !!!


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 12:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام زهرابانوی عزیزم:x

ادامه ی داستان همان جذابیت و گشش قسمت قبل را داشت .
پی نوشتها هم که برای خودش دنیایی بود .:D

و امان از فقر ... فقر .... فقر ...

امیدوارم قسمت بعدی هم زودتر آپ شود .از قلم زیبات لذت بردم.

شاد و پیروز باشی .:x @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:39

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر بانو انديشه ى عزيز



خانم خيلى ممنون از وقت ,انرژى و نظرى که گذاشتيد و بيشترتر لطفى که به من داريد , ريشه ى خيلى از ناهنجارى هاى اجتماعى فقره ...
اميد که بقيه شم مورد پسند واقع بشود , دوستتون دارم درود بر شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 17:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي زهرا منو باش ...
چسبید !
:x
:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:45

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه ى عزيز



ما که همه هوش و حواسمون پيش شماس و چه فرخنده داستانيست که هر قسمتش به فرزانه بچسبد چرا که او خود به هر داستانش کارخانه ى چسبى راه انداخته و ما را تا مدت مديدى در آن حال و هوا نگر مى دارد , چسب عالى پر قوام ,درود بر تو نازنين .


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 03:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی توی این قسمت ک یه خورده راضی، راضی شد
و اما بعد... مگه جرات داری ک بقیه اش رو دیر بنویسی ..میکشمت با عرض پوزش البته
ســــــــــــلام
به گل بانو زهرا .. به عبارتی نیازی البت:x
خدمت شماک عرض کنم ..لت و پار این داستان شدیم رفت پی کارش ..دیه ما رو هم بذار کنار:D
وایسا ببینم ..نکنه اون دفعه داشتیم توی اتوبان با سرعت دویستا میرفتیم ..راضی رو زیر گرفتیم .ک یخه مون رو چسبیده ول نمیکنه :D :D
من ک میدونم ماه رمضون بهانه هست .. بگو یه خورده از خصلت همدانیم کم شده رفتم توی خو و خصلت شیرازی ... تنبل .. خب بعد افطار بنویس ک انرژی داری .. ما رو سیاه نکن ..ما خودمون زغال فروشیم .. تنبل ها به گرد پاهامون نمیرسن :D :D :D
از شوخی گذشته
خیلی خوب بود .. از روی ترمز زدنش ک بگذریم ... بقیه اش حرف نداشت .. عالی بود.. نوک مدادت همیشه تیز :D :)
@};- @};- @};- @};- :*
دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 10:57

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) امان از اين راضى ناراضى که هر چه من مى نويسم شعله ى نارضايتيش خاموش که نميشه هيچ بدتر گر مى گيرد ...!!
سلام به نرجس عزيز
گويا همين طورياس که ميفرمايى دفعه قبل سرعتت زياد بوده زدى ناکار کردى کاراکتر مارو!!! چقد سبک ميشى آدرستو به راضى و عماد ندم ,خود دانى البته اينا پول مفت مزه کرده بهشون ديدى يه وخت اومدن سروقتت خخخخ
خعلى ضايس ماه رمضونو بهونه کردم ؟!! چه کنم خب هر جورى حساب کنى اين ژن شيرازيا در وجود من سربر آورده اجدادم هى زير گوشم ميگن ول کن بابا حوصله دارى ...!!

ولى وقتى نرجس ميگه بنويس مى نويسم ديگه اصلن انقد مى نويسم تا مدادم تموم بشه , عزيزمى اين شبا واسه منم دعا کن و اينکه درود بر تو .


نام: لیلا حسن زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:18

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بسیار عالییییییی بود، سپاس
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:37

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



ممنون از لطفتون عزيزجان .


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 12:34

سلام بانو
زیبا نوشتید. دوست دارم ادامه اش را بخوانم.
میدانی! گاهی وقتها دلم میخواهد خودم را بنیدازم وسط اتوبان. نه این که بمیرم یا لت و پار شوم یا سالم بمانم. دلم میخواهد یک تریلی بیاید از رویم رد شود و بعد فاطمه، دیگر ان فاطمه سابق نباشد. له شود و بعد که دوباره سرپا میشود یک فاطمه دیگر باشد. به همین سادگی! کاش میشد!
درود@};- @};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 11:09

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر بانو زاهدى عزيز



خوب هستيد عزيز جان ؟
ممنون از وقتى که گذاشتيد و لطفى که داشتيد ,غم نباشه تو دلتون خانم زاهدى جان .منم مثل شما خيلى جاها از خودم خسته مى شم ,خسته که مى برم !
مى دونيد ولى به اتوبان فکر نمى کنم من دوست دارم يه مدت از زندگى کنار بکشم کلن برم جايى که کسى خبرى ازم نداشته باشه و وقتى برمى گردم همه چى درست شده باشه ,همه بحرانام حل شده باشه .عالمى ديگر ببايد ساخت و از نو آدمى .ولى بايد ايستاد و لحظه به لحظه شو زندگى کرد هر چقدرم که سخت باشه ,چقد حرف زدم !!
بانو جان از لطف تون ممنون ,برا دلتون شادى و روزگارتون خوشى آرزو مى کنم درود بر شما عزيز جان .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 22:53

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

عالی ودلربا

بهره بردم

پریدن وسط اتوبان برای مبلغی پول

واقعا" دلتنگ کنند ه است ولی واقعی

احسنت@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 11 تير 1395 - 11:07

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما




ممنون از لطفى که داشتيد , و همينطور وقتى که گذاشتيد. اميد که هيچ وقت تو واقيعت چنين چيزى اتفاق نيفتد براى هيچکس !
از حظورتون سپاس و درود بر شما


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 تير 1395 - 18:33

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. داستان جالبی بود. لذت بردم و اعتراف می کنم به فکر فرو رفتم. به عنوان کسی که در یک مرکز ترک اعتیاد کار می کنم فکرم را مشغول کرد و یه سوال بزرگ در ذهنم پیدا شد: واقعا یکی از بیماران من جرات دارد خودش را وسط اتوبان بیندازد؟؟؟؟؟!!!!!!!


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 11 تير 1395 - 11:17

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر خانم شريفى عزيز



از زيارتتون خوشحال شدم و ممنون از وقتى که گذاشتيد , در مورد سوالتون هم اگر به لحاظ پرداخت داستانى مى فرماييد من پيشنهاد مى کنم که قسمت قبل نقره داغ رو بخونيد ولى اگر منظورتون اينه که آيا تو زندگى واقعى کسانى همچين کارى مى کنند يا نه ؟! بايد بگم که اين کار برا بعضيا متاسفانه يه جور منبع درآمد شده علت هاى زياد و متفاوتى مى تونه داشته باشه ,از بيکارى و فشار اقتصادى گرفته تا حرص و طمع , به نظرم از آدميزاد همه کارى بر مياد !!
خوشحالم که اين داستان باعث ايجاد سوال در ذهنتون شده , سپاس از لطف و حظورتون درود بر شما .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 تير 1395 - 21:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر زهرا بانوی عزیزم
داستان جالبی از شما خواندم
متمایز بود ولی انکار ناپذیر نیست چندسال پیش من به موردی مشابه این داستان برخورده بودم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.