نقره داغ


داغ بعضى بدبختى ها انگار درست خورده وسط پيشانى آدم ... هر چقدر که مى خواهى فاصله بگيرى , هر چقدر مى خواهى دنيايت و آدمهايش را گول بزنى, تا اين مهر لعنتى پاک شود... نمى شود.
زل ميزنى توى آينه و بيزارى از تصويرت , اسمت سر زبانهاست و حالت از خودت بهم مى خورد ... نه نمى شود... همه عزيزم و فدايت مى چسبانند تنگ اسمت و تو خودت را فقط هووى صدا مى کنى .سال ها با نهايت سرعت مى گذرند و زندگى, برايت مدتها پيش تمام شده ... همان جا که جانت را برداشتى و در رفتى, اما آرامش وجدانت را براى هميشه پشت سرت توى همان دخمه تاريک که بهش مى گفتى خانه, جا گذاشتى... آخ که تا بميرى و قالت کنده شود بروى پى کارت... چه تمام ها که دامنت را نمى گيرد. هر بار که اسم محله ى قديمى ات را مى شنوى... يا يک فيلمساز از همه جا بى خبرى پيدا مى شود که بدبختى جنوب شهرى ها را به اسم عشق و صفا قالبت مى کند. دلت مى خواهد ال اى دى چند ميليونى ات را از جا بکنى, بکوبى به ديوار و پودرش کنى...!!
چيزى شبيه موريانه آرام و بى سروصدا روانه ى سرت مى شود, با سرعت وحشتناکى تکثير مى شود بعد مى خزد روى اعصابت و ذره ذره مى مکدش , هر لحظه حس مى کنى الان است که از شدت وز وزش نعره بکشى و از هوش بروى...
اى لعنت به تمام فيلم هاى دنيا وقتى که صاف انگشت ميگذارند روى نقطه ضعف آدم...
وقتى فکر مى کنم اگر چهار سال پيش فريد شيرين نمى زد و دلش به عقلش نمى گفت سننه من هنوز هم, همان جا توى آن خراب شده پى سنار سه شاهى سگدو مى زدم, فقط دلم مى خواهد بميرم...
اين طورى نمى شود بايد يک کوفتى پيدا کنم که پاک کند. تا بيست و چهار سالگى ام را بشورد و ببرد توى چاه فاضلاب... ولى نمى شود اسم زهرمارى که مى آيد ياد منقلى که گوشه آن خراب شده گل سر سبد بدبختى هاى زندگى با يک خواهر عليل و پدر معتاد بود, مى افتم... آنوقت مى خواهند هر شب هرشب بشينى پاى چرندياتشان و گوشهايت هم مخملک نزند !!
اين سردردهاى کشنده به اينجا ختم نمى شود که, وقتى اين شهر لعنتى با تمام خيابان هايش مى شود آينه ى شبهاى بى ستاره ات. توى بازار که مى چرخى يکدفعه چشمت مى افتد به يکى عين خودت, چند سال پس و پيشش فرق نمى کند فقط مى بينى تنها فاجعه اين دنيا نيستى باز هم يک بدبختى پيدا مى شود درست مثل تو, مى نشينى رو به رويش و بساطش را زير و رو مى کنى, صداى کودکانه اش خنجر مى شود روى بند دلت... سرت را بالا مى گيرى, مى بينى چشمانش را صاف دوخته توى چشمهايت, ماتت مى برد, گيج مى شوى. سالها و ثانيه هايى که از آن فرارى بودى مثل سياه چاله دهان بازمى کند و جاذبه ى ديوانه وارش تو را مى کشد سمت خودش, فرو مى روى توى کوره اخرايى مردمکهايش, دست مى اندازى به جداره ى نگاه کودکانه اش تا شايد غرقت نکند توى خاطرات به زور فراموش شده ى چهار سال پيش. بى صدا فرياد مى کشى. نمى خواهى حتى براى يک لحظه تکرار شود آفتاب داغ مولوى که تا مغز استخوانت را مى سوزاند, آدمهايى که بساطت را با سنگ فرش کف خيابان يکى مى دانستند. صداى همهمه و بوق ماشين که مى افتاد توى کاسه ى سرت...
شب که مى شد و نورها سرازير مى شدند به شبکه ى برجهاى بلند, تازه داشتم نفس مى کشيدم که شيفتم تمام مى شد و بدبختى ام آغاز, پاشنه مى کشيدم سمت مترو و از ازدحام بيزار کننده اش که مى گذشتم, تازه مى شدم خوراک نجواهاى زيرگوشى خانم هاى اتو کشيده و دخترک هاى سانتى مانتال واگن مترو...
از ايستگاه مترو تا ايستگاه اتوبوس را نيم ساعتى پياده گز مى کردم البته اگر شانس مى آوردم و کيف قاپ يا اراذل اوباشى پيم نمى افتاد. فقط همان نيم ساعت بود که براى خودم بود. همان نيم ساعت بود که وقت مى کردم بدون التماس براى فروختن جنس هايم يا خالى کردن دق و دليم سر بهرام مفنگى, مثل بچه ى آدم راه بروم و فکر کنم... شش سال تمام اگر سرو ته بيست و چهار ساعت هر روزم را مى زدى فقط نيم ساعت مترو تا اتوبوس واحد را مثل بقيه بودم.
اوايلش دلم خوش بود که بهرام آزادم گذاشته و مجبور نيستم تمام روز را ور دل روحى چرت ببافم و غم باد بگيرم... ولى هر چه بيشتر گشتم پى کار اين شهر درندشت تر و دنياى بيرون از خانه برايم بزرگ و بزرگتر شد. هر روز هوس تازه يى زير پوستم مى دويد از رژ لب هاى خوش رنگ پشت ويترين مغازه ها گرفته تا مدل به مدل مانتو هاى کوتاه و بلند تن مانکن ها...
روحى هم اوايل ذوق داشت, شبها تا دير وقت سوال پيچم مى کرد و من هرشب برايش مى گفتم از ماشينهايى که زير پاى زنان بالاشهر افتاده تا درهاى هميشه بسته ى ويلاهاى اشرافى لواسان ...!
تا يک جايى دلم خوش مى شد اما آن طور نماند, از يک جايى به بعد دلم مى خواست جاى اين دخمه توى يکى از آن خانه هاى مجلل باشم, رنگ به رنگ لباس بپوشم و توى مولوى که قدم مى زنم محل سگ هم به دستفروش ها نگذارم...
دلم مى خواست مى فهمى ؟! اگر عليل بودم و سال به سال رنگ کوچه و خيابان را نمى ديدم که نمى فهميدم, مثل روحى که آن اواخر نمى فهميد چرا مى روم توى لاک خودم و ديگر هزار و يک شب مولوى را زير گوشش نمى خوانم...
ولى من مى ديدم , مى فهميدم و از همه بدتر با تمام بدبختى هايى که روزگار چيده بود جلوى چشمانم مى خواستم !!
مى خواستم يکى از آنها باشم, آرزويى که اوايلش برايم فقط يک دل خوش کنک ساده بود هر روز بيشتر داشت قوت مى گرفت... هر بار که مى ديدم يکى هم قد و قواره ى من کلاسور زده زيربغلش و دارد مى رود پى درس و دانشگاهش, هر بار که يکى هم سن و سال خودم قفل ماشينش را باز مى کرد و سوارش مى شد. آتش نبودن جاى يکى از آنها گر مى گرفت و سينه ام را مى سوزاند ...



پى نوشت ؛ دست نگه دار ... ادامه داره بابا ...

پى تر نوشت ؛ چيه به من نمياد دنباله دار بنويسم ...؟؟؟

پى ترين نوشت ؛ قسمت اولشو که خدا حواله کرد دعا کنين بقيشم برسه که داستان به قول جناب باران دوست يتيم نمونه ....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,اميرمحمد نائيجيان ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),سحر ذاکری (31/3/1395),زهرا بانو (31/3/1395),زهرا بانو (31/3/1395),داوود فرخ زاديان (31/3/1395),بهروزعامری (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),فرزانه رازي (31/3/1395),م.ماندگار (1/4/1395),زهرا بانو (1/4/1395),آریو پرویزی (1/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),رضا فرازمند (3/4/1395),زهرا بانو (4/4/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (8/4/1395),همایون به آیین (23/4/1395),کامران غفوری (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (29/4/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/6/1395),زهرا بانو (15/6/1395), ناصرباران دوست (22/10/1395),مصطفی زمانی (28/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 00:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام دوباره :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 09:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چیه به ما هم نمیاد داستان دنباله دار بخونیم ؟
ســـــــــــلام
یه سلام پر از مهر به زهرا بانوی عزیزم :x
اگه نزدیک بودی اگه دم دست بودی سر همین قضیه دنباله دار بودن دعوا مون میشد ..اساسی ..حالا بگو چرا ؟ خب معلومه .. دختر من روانی میشم تا قسمت بعدی خب ... مگه ندیدی مدیر هر چن روز یه بار سایت رو به روز آوری میکنه .. حالا باید بشینیم سماق بمکیم تا قسمت بعدی ... شده مثل برنامه کودک فوتبالیست ها ک میپریدن توی هوا .. تا میخواستن توپ رو شوت کنن تیتراژ پایان برنامه رو نشون میدهد ..تا جمعه هفته دیگه هم اون ها توی هوا بودن هم ما :D :D :D
منم برای یتیم نشدن داستان شب و روز دعا میکنم :D :D :D
هیچی دیگه داشتیم با سرعت200 تا توی اتوبان میرفتیم با داستان ..نفس گیر شده بودیم... چشم از جاده بر نمیداشتیم ..پلک هم نمیزدیم..یهو ترمز کردیم
از شوخی گذشته :)
چه کولاکی هست داستان .. وحشت ناک کشش داره .. ادبیاتشم زهرا بانویی بود شدید ...تا یادم نرفته این مارک روان نویست رو بگو به منم ..تا برم یکیش رو بخرم :D
چاره چیه دیگه باید منتظر موند .. درمورد محتوا ک نمیشه حرف زد .. یهو میبینی یه حدسی میزنم ..منم ک پدرو مادر سوتی وحدس اشتباه و ضایع شدن :-s
به قول معروف .روز ک نکوست از همون کله سحرش پیداست @};- @};- @};- :x :*
دم قلمت همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:19

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به روى ماهت خانم خانوما



يقه مو ول کن , ول کن تا توضيح بدم (خخخخ) مدينه گفتى و کردى کبابم !!! از فوتباليستا حرف نزن که دلم خونه تو بچگى پيرمون کردن ... !!
تقصير من نيست که مجبور شدى با سرعت دويستا ترمز بگيرى , باور کن داستان زياد شد گفتم بذار دنباله دارش کنم . اتوبانو هم خوب اومدى قسمت بعدى کار دارم با اتوبان ...!!!
راستشو بگم هيچ حس و حال آپ نداشتم ديگه تو انقد تو کامنتت تعريف کردى و هندونه دادى زير بغلم جوگير شدم زبون روزه آپ کنم. به قول داداش خدا هيچ نامسلمونى رو جوگير نکنه بد پديده ييه , الان چار خط آخر کامنتت باز تحريک آميزه داره جو مى گيره که برم قسمت بعديشم بذارم ... ولى حالا يکم صبر پيشه کن که داستان آبکى و بى کيفيت نشه اينهمه هندونه دادن زير بغل ما خيطه ...!!
کلام آخر قربون دوست عزيزم برم که هميشه گوله ى تعريف و انرژيه با اينکه مى تونه مو رو از ماست بکشه بيرون و کلى انتقاد کنه ,دعا مى کنم حال دل و قلمت توپه توپ بشه و هميشه شاد باشى , درود بر تو عزيز جان .


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 14:22

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

با اینکه از کلمه ی مستعمل گز کردن و مفنگی استفاده کرده بودی نوشته ات از خیلی اینطوری نویسها نوتر و دلچسبتر بود . کلا از روانی قلمت خوشم آمد و با اینکه تصمیم گرفته بودم بعلت مشغله بدوستانی علیک بگویم که نیمچه سلامی کرده باشن ولی نوشته اتن را با علاقه خواندم

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 10:41

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) درود بر جناب عامرى بزرگوار



خيلى ممنون از وقتى که گذاشتيد با وجود مشغله اى که داريد , اينم بگم که از کم سعادتى بنده ست که تا حالا نتونستم بحث آناستازيا رو دنبال کنم , انشاا... من بعد در رکاب مباحث کاربردى شما خواهم بود , احترام و درودم رو بپذيرد .
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 15:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام علیکم بما صبرتم
عرض ادب و احترام خدمت سرکار خانم بانو گرامی
هیچی مثه یه شروع قوی و کوبنده و جذاب و کَشنده حال آدمو جا نمیاره وسط گرمای طاقت سوز تابستون ،بخصوص که نورا علی نور هم باشه و مزین به راوی دوم شخص !که همینجوری انگار آدمو می بره وسط ماجرا و بجای خوندن داستان اونو زندگی می کنی .
و هیچی مثه دنباله ی داستان در آینده ای نچندان نزدیک حال آدمو نمیگیره !!
لابد و قریب به یقین توفیق حاصل کرده باشم که به کاتب مستعد و قوی القلم داستان ، عرض نمایم که داستانتان ملیح و جلیسٌ علی فواد بود الی نهایه !!
و خوانش آن این بنده را مستفیض و محظوظ نمود . و انشاالله که بخش یا بخوش بعدی عنقریب او هو اقرب منتشر گردد و مخاطبین را فی الصف المنتظرین قرار ندهید .
منصور و مسرور باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 10:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام عليکم فى الساحت رجل الخاص فى موقف الداستانک !!!!


جناب باران دوست از نزول اجلال جنابعالى در پيج حقير محظوظ (ازحظ کردن مياد) , مسعود و مسرور گشتم . کمال و جمال تشکر را از نظر موافق شما دارم , اميد که قسمت بعدى هم مورد توجه و الطفات جنابعالى قرار بگيرد و ما را شرمنده ى کامنت پر مهرتان نگرداند (من هميشه عربيم افتضاح بوده , همين چار خطم به زور نوشتم , شمام خواهشا همون برگرديد به نصف جهان خودمون اگر چه عربى نوشتنتونم زيبايى خودش رو داره ) کلام آخر آجرکم الله فى مصيبت نقدک و فى امان الله .


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 22:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي زهرا منو باش ...
چسبید !
پاکدل باشی .
:x
:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 10:59

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به فرزانه ى گل



چسب عالى مستدام و مستحکم عزيز جان...!
دو نخته امتحاناتتم به کام مراد


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 23:50

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر زهرا بانوی عزیزم:x

چه قلم زیبا و روونی . چه داستان غمگین و دلنشینی .

واقعن عالی بود .منتظر ادامه ش هستم بانو.

شاد و پیروز باشی.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:06

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به بانو انديشه



حالتون خوبه عزيزجان , من که دپرسم چون داستان آخر شمارو دير رسيدم و ديگه روم نشد کامنت بذارم , شرمندم کردين حسابى , لطف و مهربونى شما هميشه شامل حال من بوده عزيز جان , انشاا... قسمت بعدى به دلتون بشينه من بيشتر از اين شرمنده محبتتون نشم , در پناه و آغوش امن خداى مهربان و از هميشه نزديکتر اين روزها باشيد ,دوستون دارم و درود بر شما


@زهرا نيازى (بانو) توسط الف.اندیشه Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 18:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه خواهش می کنم عزیزم . این حرفا چیه :x :*


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 02:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزیزمان زهرابانوی نازنین
مثل همیشه عالی و سرشار از احساسات ‍اک و دوست داشتنی در سطر سطر قلم تان
بسیار لذت بردم
منتظر ادامه می مانم
برای قلم زیبایت موفقیت روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};- :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 09:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام به آناى عزيزم



طاعات و عباداتتون قبول ,ممنون از وقتى که گذاشتيد و لطفى که به من داريد , براتون بهترين ها رو تو اين روزا آرزو مى کنم ,پايدار باشيد و درود بر شما.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 23:36

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر عزیز

تا اینجا همه چیز زیبا وسرجای خودش بود

زیبا

ودلربا بود

بای

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 4 تير 1395 - 10:15

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر جناب فرازمند



ممنون از حظورتون و لطفى که داريد. در پناه حق پايدار و تندرست باشيد ,درود بر شما .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.