هيس, دخترها معرکه نمى گيرند !



آخ اگر مى شد , بزنم زير کاسه کوزه حرف مردم و به تلافى تمام حرص و جوشى که اين مدت به خوردم داده , دستم را بالا بياورم و يکى از آن آبدارهايش را بخوابانم بيخ گوشش !!

نگاهم به صورت کج و معوجم روى بدنه سماور افتاد . اين بار قضيه فرق مى کند , مثل دفعه هاى قبل نيست که دست به دامن هر کس و ناکسى شدم تا اين شب نحس را به تعويق بياندازم . ديگر صبر نمى کنم , دهانم را به زور چفت و بست, نمى بندم که باز اين جماعت ابله فکر کنند که مثل دخترهاى آفتاب مهتاب نديده , رنگ به رنگ شدم يا توهم بزنند که دارد کيلو کيلو قند توى دلم آب مى شود, حالا ببين کجا و کى ضامنم را بکشم و اين عجوزه را , بفرستم روى هوا...!!

مليحه آشفته سرازير شد توى آشپزخانه و آهسته گفت ؛ ليلى کجا موندى ... بيار اين وامونده رو ديگه...
خواستم لب باز کنم و بگويم : تو را بدبخت کردند بس نبود , حالا آمدند زهرشان را به من بريزند . اما فقط يک کلمه از گلويم به زحمت خودش را بالا کشيد و به زبانم آمد : مليح ...
بى توجه به من و سوز صدايم رفت طرف سماور , استکانها را به چشم بهم زدنى پر کرد و سينى را داد دستم , چادرش را به دندان کشيد, انگشت اشاره اش را تکان داد و گفت : هيچى نگو ليلى , امشبو خفه خون بگير ... بعدن يه گلى به سرمون مى گيريم ...
باز ناليدم ؛ مليح ...
_ هيس ... به خاطر بابا ليلى ... به خاطر بابا ...

پشت سرش وارد سالن شدم. يخ کرده بودم انگار, اراده هر حرکتى از من سلب شده بود. مليحه تشر زد و چشم و ابرو آمد به بى بى . جلو رفتم , با ديدن هيکل نحيف مه لقا سلطان که روى کاناپه زوار در رفته پذيرايى چارزانو نشسته بود و داشت پيپش را آتش مى زد. خشم و نفرت چند دقيقه پيش از زير خاکستر التماس هاى مليحه, گر گرفت و شعله کشيد.خم شدم و سينى را گرفتم جلوى دستش, نفسش را پس داد توى صورتم و چهره اش رفت پشت دود غليظ چپقش .
تا چند دقيقه ى کشدار هيچ واکنشى به من و سينى چايم نشان نمى داد فقط چشمان زاغش داشت مرا چوب مى زد , از پس دودى که لحظه به لحظه رقيق تر مى شد . تا وقتى يادم مى آيد اين چشمان بى روح که از دل يک کاسه چين و چروک بيرون زده بود و فکر مى کردى هر آن ممکن است بيفتد کف دستش , کابوس خواب و بيدارى ام بود. ديگر نمى توانستم فرار کنم , بايد مى ايستادم و تن به تن با اين چشمها و صاحبش مى جنگيدم . با اين فاصله کم که رخ به رخش شده بودم , مى توانستم در يک لحظه , قبل از اينکه فرصت پک سوم را پيدا کند دخلش را بياورم. مى شد سينى نقره مليحه را با ده دوازده استکان چاى انارى بکوبم توى فرق سرش و خلاص... يا ناخنهاى تيزم را بکشم روى مويرگ هاى آبى رنگ کنج چشمانش .بعد انگشتم را بيندازم زير سفيدى چشم هايش و قرنيه هايش را از حدقه در بياورم وتمام...! يعنى زير اين تيله هاى بيرون زده چيزى جز تار عنکبوت پيدا مى شود , توى آن جمجمه خالى اش ؟

با صداى مليحه به خود آمدم . سينى را گذاشتم روى ميز و تنگش جا خوش کردم . زن عمو پيشانى اش را چين انداخت و زير لب غر زد. نگاهم را از او گرفتم و تازه چشمم به جمال عامل اصلى بدبختى, بهادر خان روشن شد . از سرخى و زردى چشمانش مى شد فهميد امشب دوز نعشگى اش زيادى بالا زده , با آن گردن کج که تمام زورش را مى زد تا راست نگهش دارد و به ثانيه نکشيده دوباره مى افتاد روى شانه هايش ... به احتمال قريب به يقين الان داشت با کفترهاى کاکل به سرش توى آسمانها سير مى کرد.

صداى چپق بى بى که کوبيد به لبه زير سيگارى تمام نگاه ها را متوجه خود کرد.چروکهاى عميق چانه و پيشانى اش در دو جهت مخالف کمى باز شدند و نطق گهربار عمه پدرى و همه کاره خاندان صادر شد , صدايش خشدار و نتراشيده به گوشم رسيد ؛ ليلى هش ماهش که بود خودم نشون باهادرش کردم , باهادر الان وقت زنشه , ليلى ام وقت شوهر...
پک عميقى زد و دودش را ول کرد بالاى سرش , ادامه داد : تا وقتى آشنا هس ... دخترو نبايس داد دس غريبه ها ... الانم که اون باباى بى عرضه شون...
خيز برداشتم تا بقيه کلامش را توى گلويش با دستان خودم خفه کنم که دست مليحه نشست روى مچم و براى چندمين بار , هيسش افتاد توى کاسه داغ سرم ...
- افتاده گوشه حلفدونى ... خوبيت نداره اين دختره بى صاحاب بمونه ... خونه عموشم تنها نيست... مليحه پيششه راه و رسم زندگى رو يادش مى ده ... به باهادرم ميگم اون هيفده ميليونى ام که مى خواست بندازه پش قباله ليلى, بده پاى بدهى باباش تا زودتر بيات سر خونه زندگيش ...
ختم کلامش شد : مبارکه ...

زن عمو چادر سفيدى را از کيفش در آورد و به مليحه اشاره کرد ...مليحه با ترديد بلند شد .نگاهم ماند روى دستان مليحه که تاى چادر را باز مى کرد و سايه ى سياهش داشت کشيده مى شد روى آينده ام, آرزوهايم , جوانى ام...چسبيده بودم سر جايم و فقط نگاه مى کردم صداها گنگ شده بود, من بودم و مرثيه ى تاريکترين شب زندگيم, دختر که باشى و بى کس ... از آسمان مى بارد مه لقا سلطان هايى که کمر بستند به نابودى آرزوهايت و تا تو هم مثل خودشان بدبخت نکنند ول کن معامله نيستند .

يخم باز شده بود آژير خطر ذهنم بيداد مى کرد , نگاه اين عجوزه خرفت زوم کرده بود روى من ... و اوامرش مثل سنگ آسياب مى چرخيد و داشتم زير سنگينى اش له مى شدم . مليحه که خم شد و دست انداخت زير بازويم ... بى اختيار انگشتانم قفل شد به کاردميوه خورى , صاف ايستادم و چشم در چشم مليحه اى شدم, که داشت با دستان خودش کفنم مى کرد چادر را بالا آورد که بيندازد روى سرم , دستم نشست روى مچ دستش ...نه مليح, به خاطر بابا نه ...
کارد را فرو کردم توى چادر . مليحه جا خورد .خودش را عقب کشيد و دستانش سست شد.کارد را بالا کشيدم و آه از نهاد پارچه بلند شد , چادر را از دستانش کشيدم . ايستادم روبه روى زن عمو و پسر منگش ... حرص جوشيد غل زد و دويد تا نوک انگشتانم, کشيدم و جر دادم سياهى نحس اين شب شوم را ... گلهاى چادر منعکس شده توى مردمک چشمهاى بى بى جر خوردند و پاره شدند , ناله پارچه براى من سرود آزادى بود و براى بى بى شايد حسى مثل افتادن چشمانش کف دستش ...!

زن عمو از جا پريد, داد بهمن توى سالن پيچيد . مليحه مرا کنار زد و براق شد توى صورت زن عمو , يکه و تنها زد به تيپ و تاپ همه ... مليحه شده بود آتش زير خاکستر , داد مى زد جيغ مى کشيد , فحش مى داد . مشت بود که حواله سر و صورت بهمن مى کرد ... هر چه سر دل تنگش تلنبار شده بود را ريخت توى دامن زن عمو و شوهر عياشش , و با داد و بيداد همه را از خانه انداخت بيرون ...

چشمانم را از روى پوست ميوه ها و شيرينى هايى که با فرش سالن يکى شده بود بالا کشيدم و سنجاق کردم به مليحه ... صدايش زدم : مليح ...؟
چرخيد به طرفم گره ابروانش باز شد و گوشه لبش کج : جان مليح ...




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,محمد علی ناصرالملکی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,ح شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,فاطمه زاهدی تجریشی ,کامران غفوری , ツفریماه آرام فر ツ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (27/11/1394),زهرابادره (آنا) (27/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),الف.اندیشه (28/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),شهره کبودوندپور (28/11/1394),حسین روحانی (28/11/1394),مهدی چالی ها (28/11/1394),همایون به آیین (28/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (29/11/1394),سبحان بامداد (29/11/1394),مریم مقدسی (29/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (30/11/1394),همایون به آیین (1/12/1394),زهرا بانو (1/12/1394),رضا فرازمند (1/12/1394),زهرا بانو (2/12/1394),زهرا محمدی (5/12/1394),همایون به آیین (23/4/1395),کامران غفوری (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395), ツفریماه آرام فر ツ (1/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 22:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرابانوي عزيز
داستانتون خيلي عالي بود و لذتبخش
توصيفات بي نظيري داشت تعليق و كشش فراوان
شيريني خاصي تو داستان موج مي زد ، شايد به خاطر خواستگاري سنتي كه داشت
بي اغراق قلم تان زيباست نازنين
منتظر داستان هاي ديگرتان مي مانم
براي تان موفقيت روزافزون آرزودارد "آنا"@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:49

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آنای عزیز



خیلی ممنون از حظور گرم ومادرانه تون عزیز جان
خوشحالم که دوست داشتید . سپاس از وقت ونظر ارزشمندتون .
پایدار باشید درود بر شما .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام سرکار خانم بانو
عرض ادب و احترام
دخترها معرکه نمیگیرند روایت زیبا وملموسی بود از یک مراسم خواستگاری سنتی از آن خواستگاریها که دختر و علایق وآرزوهایش ذر آن هیچ نقشی ندارند بخصوص که گیر وگرفتاری هم اضافه شده باشد به بی سرپرستی وبد سرپرستی و یک پیرزن یاپیرمرد بیست سی سال قبلتر راست یادروغ نوزاد دختری را ناف بر پسر بچه ای کرده باشد وحالا انتظار داشته باشد اوامرش مو به مو اجرا شود به قیمت زنده بگور شدن آرزوهای یک دختر جوان!!
فضاسازی و شخصیت پردازیتون بسیار عالی بود لحظه لحظه ی دلواپسی های دختر را حس کردم فضای سنگین وپر از دود چپق سینه امرا سوزاند و خلاصه کلی لذت بردم از این هنرمایی قلم شیوای شما بانوی هنرمند گرامی!

دست وقلمتون پرتوان
پاینده وسرزنده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:51

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد باران دوست



اصلا طوری شده که خوندن داستانا بدون رمز گشایی شما به خودمون هم مزه نمی ده . سپاس از وقت و نظرتان . درود بر شما


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:15

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام زهرا بانوی عزیزم:x

داستان قشنگی بود . از سنت هایی که گاهی خلاف میل هستن و آزاردهنده ... و قدیمیا که جبر انتخابو رو دخترا به طرز شدید و وحشتناکی اعمال می کردن .
ولی خوشم اومد که پایان داستانت تابو شکنی داشت . از توصیفات اون قسمتی که چادر رو پاره می کرد خیلی خوشم اومد.

خسته نباشید بهت می گم . یکی از بهترین کارات بود.

شاد و پیروز باشی .

:x :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:53

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر بانو اندیشه




ممنون از حظور گرمتون . وری وری خوشحالم که دوست داشتی . زمستان تابستون زده امسال بر شما خوش . درود عزیز جان .


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 09:45

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، پایانش عالی بود . موفق باشید .@};- @};- @};- @};- @};- @};- :)


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:54

نمایش مشخصات زهرا بانو

متشکر


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 10:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور جان ملیح!! خیلی داستان شسته رفته و تودل برویی بود ;)
سلام زهرا بانو
کشش و تعلیق داستان و نیز توصیفات زیبا از یک مراسم خواستگاری سنتی بسیار عالی بود ! آفرین به لیلی خانم و آفرین به حمایت ملیحه جان
مگر یک ماهی خسته
چقدر می تواند خلاف جهت آب
مگر یک پرنده ی خسته
چقدر می تواند خلاف جهت باد
مگر یک زن خسته چقدر!
خسته ام
و پشت این نقاب
دارد ترک های صورت زنی فرو می ریزد
زنی که در 30 سالگی
ادامه ی زندگی اش را زندگی کرده است

بخشی ازشعر
منیره_حسینی
نویسا باشید و سرسبز@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:58

نمایش مشخصات زهرا بانو سلامبرشهره بانوی عزیز




از زیارت روی ماهتون خوشحال شدم و حیف که مسافرتم و شعر تو دست وبالم نیست . ممنون از لطفتون . درود بر شما عزیز جان.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 11:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به زهرا بانوی عزیز و دوست داشتنی :)
آخ اگه میشد ..چی میشد
آخ اگه من بودم میشدم زنش ..بعدش هر روز یکی از اون آب دارها میخوابوندم بیخ گوش اول تا اخرش شون ..اول هم پیپ عمه خانوم رو میانداختم توی کوچه .. بعد سر تک تک کفتر های کاکل به سر بهادر رو می ب******** :D
اخه چکار به پارچه چادر بیچاره داره خب .. (شد واج آرایی در حرف چ ) :D :D خطرناک بود اینجاش ..اصلا خشم نهفته داشت
ولی خودمونیم ..لیلی هم عجیب خشونت داشت ... فقط دلش میخواسه چشم از کاسه بیرون بیاره و ادم خفه کنه ..
اون قسمتش ک در مورد چادر سفید و بخت سیاه توضیح میده ..خیلی خوب و جالب بود ..اخرشم ک بخت سیاهش رو پاره میکنه صحنه باحالی رو توصیف میکنه ..چشای پیرزن می افته کف دستش.. ادم دلش میخواد اینجور مواقع یه گوشه ای نشسته باشه ..این صحنه ها رو ک میبینه ..کف بزنه و هورا بکشه ..بعدشم توی دعوا کردن و بزن بزن ..پیش قدم بشه :D :D :D آخ اگه میشد :D
این قسمت هاش ک بی بی داره برای همه تصمیم میگیره ..و حرف میزنه ..رو خیلی دوست داشتم .. از نوع حرف زدنش خوشم اومد ..قشنگ برا خودش برید و دوخت
ولی دلم ملیحه هم گرم ..خداییش ... اون دیگه از لیلی بدتر آتش زیر خاکستر داشته..اخرش قشنگ یه گلی به سر همه گرفت :D :)
داستان خیلی خوبی بود ..از همه بهتر نوع روایت بود ..کلمه های خاصی توش به کار برده بودی ک خیلی خوب میشد فضا و ادم ها رو حس کرد ..عالی بود ..حرف نداشت ..اگه بگم چندبار خوندمش خوبه ؟ :)

دم قلمتون همیشه خدا گرم ِگرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:11

نمایش مشخصات زهرا بانو سلامبر نرجس عزیز



خوبی عزیزم . بابا کنترل کن خودتو ... تو که از لیلی مام عصبانی تری ... خوشحالم که دوست داشتی
تو خوبی من اکثر مواقع خون خونمو می خوره که لایک کنم این حرکتارو...خخخخخ...
در آوردن چشم بی بی رو هم من نبودم خودکارم بود تصقیر کیبوردم بود ...
دیگه نمی شه که همیشه گل و بلبل باشه گاهی اوقاتم باید عصبانی شد ...
شما هرچندبار دوست داشتی بخون. محدودیت نداریم اینجا . ممنون از حظور .نظر و انرژیی که دادی . روز و روزگارت خوش عزیزم . درود برتو .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:25

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
مگه دخترا چشونه که نباید معرکه بگیرن ، اگه نگیرن مه لقا خانم های هستند که دور برشون می داره :)
درود بر شما زیبا بود و از آن لذت بردم ، بخصوص از پایانش
دیالوگ ها و نقل داستان لذت بخش بود ، به شما خسته نباشید عرض می کنم ،
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 10:46

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب شريفى




بله , بايد سر موضوعات مهم معرکه گرفت ... متاسفانه نمى شه با بى شعور جماعت از طريق ديگرى در آمد ... ممنون از وقت و نظرتون , درود بر شما .


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 18:37

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر زهرا بانوی گرامی
هر یک جمله که می خواندم در دلم یه آفرین می گفتم،آفرین به شما و قلم جادویی شما. بی نظیر بود بانو! مزه داستان قبلی شما هنوز در ذهنم مانده و اینک این داستان بغایت زیبایتان،آنچنان شادمانم کرده که دلم می خواهد که تک تک کلمات داستانتان را همچون تابلویی قاب بگیرم و روی دیوار حافظه ام بیاویزم. اکنون دلم می خواهد صدها سطر در وصف داستانتان بنویسم وبدان که همه این صدها سطر همینگونه خواهند بود. احساساتی شدم! زیبایی ها ،احساساتم را بیدار می کنند و دیگر این احساسم هست که بر من حکم می راند.


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 10:48

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر شما



خب تنها چيزى که به ذهنم مى رسه اينه که شايسته اين همه تعريف نيستم , ممنون از لطفتون , درود بر شما .


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:20

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام بانوی عزیزم. @};-
داستان زیبایی بود. خب اجازه ندارم از اون کامنتها که خودم دوست دارم پای داستانتون بذارم اما همین می گم که از داستانتون لذت بردم. موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 10:58

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر مريم عزيز




کى گفته شما اجازه ندارى , اجازه دارى خوبشم دارى ... مى دونى من اکثر اوقات تمام تلاشمو مى کنم که خوب بنويسم و حتى چند بار چند بار داستانو الک مى کنم که ايرادش تا حد امکان رفع بشه ... اما اين فقط نظر منه , وقتى نقد نمى شم در نتيجه نمى تونم نظر واقعى دوستان رو بدونم , هم شما و هم بقيه دوستان اجازه داريد نقد واقعى تونو بنويسيد چرا که تعريف و تحسين فقط باعث درجا زدن مى شه ... رشته تخصصى من ادبيات و داستان نويسى نيست ولى علاقه اولم نوشتنه ... پس ممنون مى شم کمکم کنيد .خوشحالم که دوست داشتى , روز و روزگارت آفتابى و درود بر تو عزيزم .


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 16:36

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام زهرا بانو
چقدر توصیفها زیبا و واقعی بود
چقدر واژه ها گسترده بودند
چقدر خوب بود داستان
فقط کاش یک دفعه همه چیز در پاراگراف اخر جمع و جور نمیشد
و...اسم داستان...میتوانست خیلی قشنگتر از اینها بتاشد. به قشنگی داستان فوق العاده تان
عاااالللی بود@};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 11:58

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر خانم تجريشى عزيز



خيلى ممنون از لطفت عزيز جان و در مورد پايان داستان هم آره خب زود جمعش کردم , اميد که دفعه هاى بعد پايان بندى هاى بهترى داشته باشم , اسم داستانم بعله خب ميشد بهتر از اينها باشه درکل هميشه جا هست واسه بهتر شدن ... ممنون از وقت و نظرت درود بر شما .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 22:50

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

خواهر گرانقدر

آموختم@};- @};- @};- @};- @};- :">


@رضا فرازمند توسط زهرا بانو Members  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 09:43

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد فرازمند




نفرماييد , من کى باشم که شما ازم بياموزيد ... ممنون از لطفتون , درود بر شما .


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 01:13

نمایش مشخصات کامران غفوری ینی من عاشق این پاراگراف شدم یخم باز شده بود آژیر خطر ذهنم بیداد می کرد.... این رو میگن اوج نابه یک داستان ناب با قلمی ناب


@کامران غفوری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در پنجشنبه 24 تير 1395 - 10:15

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شما



سپاس از وقتى که گذاشتيد و لطفى که داريد , درود بر شما.


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 آذر 1395 - 14:54

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ سلام آبجی:x
اومدم داستان که گفتی رو بخوووووووووونم;) ایول...باریک
تومدرسه دیدم ولی وقت نشد بخووونم با عرض پوزش[-ولی الان خوندمو لذت بردم:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x

امیدووااارم هیچ وقت تنهاااااااااا نباشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.