حسى به نام عقده


بعضى جاها از زندگى کم مى آورى ، مى خواهى قوى باشى اما ديگر جسمت يارى نمى کند ، روحت هم بدتر...
بعضى چيزهاى ساده ، گره مى خورند ته دلت ... هر کارى کنى باز نمى شود شايد بتوانى بگذرى ، بى خيالش بشوى اما نمى توانى بازش کنى !
- باز که توپت پره !!
صدايت دستانم را روى کاغذ خشک مى کند . تن صدايت کمى غليظ تر از صداى من است, بسيار شبيه اما کمى ضخيم تر !
دست از نوشتن مى کشم. آهى بى اجازه از سينه بر مى آيد , تکيه مى دهم به رخت خوابها ... نگاهت نمى کنم ولى مى دانم نزديک من تکيه دادى به زاويه ديگرى از رخت خوابهاى سر به فلک کشيده مادر ... حرف مى زنم مثل تمام وقتهايى که بريدم اگر ساکت بمانم ديوانه مى شوم : باز نداره ! توپ و تشر من هميشه براهه !
-اينطورى کار دست خودت ميدى ...
- نترس من بى عرضه تراز اين حرفام!
سکوت يک دقيقه اى ات را مى شکنى : ورپريده اين چه رنگيه برداشتى زدى به در و ديوار ...
مى خواهى سر واژه ها را کج کنى به سمت ديگرى گرفته مى گويم : سبز خسته !!
- خسته ديگه چه صيغه ييه ؟؟
- خسته مال آدمايى مثل منه ... نه نشاط چمنو داره ... نه غلظت سيادتو ... آروم ، بى حال ...
- چرا خودتو اذيت مى کنى ؟
- نگرانمى ؟؟
- هميشه بودم !!
پوزخند مى زنم : هميشه... مسخره است!! يکى که هميشه نگران من و دلتنگى هامه!
به رسم عادت پاى راستم لرز مى گيرد ، لب به دندان مى کشم و بعد از تمام تلاشى که مى کنم براى مقاومت ، قطره اول سيل پشت پلکهايم مى چکد روى دستان گره خورده ام...
- دلت برا چى تنگه ؟
- اين يعنى چه مرگته ؟!!
با حرص مى گويى ؛ آره چه مرگته ؟؟
- مرگم تويى...
نفسهاى بلندت مى لرزد ، مثل هميشه وقتى دلتنگى فشار مى آورد افسار جملات از دستم در مى رود : اون فقط تاوان هل دادنتو پس نداد ... تاوان تنهايى منو ... تاوان تمام اون لحظه هايى که مى خواستم يکى باشه ... که بزنه تو گوشم ... بهم بگه ورپريده ... بچه هاش از سر و کولم بالا برن ... ولى تمام اينا شده گره ... عقده ... اين فقط سهم من از نبودن توئه ...

خيسى اشک را مى گيرم نمى خواستم آزرده ات کنم دست خودم نيست ، فکر مى کنم به زنى که طبل بى آبروييش را خودش کوفت ، همان حسى که وقتى دستان کوچکت را به طرفش دراز کردى به اميد آنکه از خروش رودخانه نجاتت بدهد ، سنگش کرد و نگذاشت حتى تکانى به انگشتانش بدهد ... همان حس شعله کشيد . احاطه اش کرد و تنش را به آتش کشاند ... يادم مى آيد زن عمو آهسته به مادر مى گفت ؛ رد دستگيره داغ گوشت کف دستش را به استخوان رسانده بود ... دستى که بالا نيامد تا تن کوچکت را از جريان وحشى رودخانه بيرون بکشد ... کاش فقط همين بود ، کاش آهسته نمى گفتند . پچ پچ نمى کردند ... که همان دستان سنگى هلت داد توى رودخانه ... ما نخواستيم بفهميم ، نخواستيم باور کنيم . ولى يکى از آن بالا ديد . همان که هميشه حواسش هست...
- با نبش قبر من هيچى به عقب بر نمى گرده ... دلتم آروم نمى گيره !!
- چرا بهم نمى گى اونجا باهاش چيکار کردن ؟ ... هنوزم داره تقاص پس مى ده ؟ هوووم ؟؟؟
چيزى نمى گويى البته نمى دانم آه کشيدنى است يا گفتنى اگر کشيدنى باشد پس چيزى نگفتى !
- ناراحت شدى ؟؟
- نشم ؟
- ببخش ...
- بايد برم !
قبل از اينکه پر بکشى و هيچ شوى ، صدايت را بيخ گوشم جا مى گذارى ... جمله هميشگى ات توى گوشم مى ماند : تو بجاى من زندگى کن ...
سر مى چرخانم به طرف صدايت ...
با پشت دست اشکهايم را مى گيرم ... رفتى، سى سال است که رفتى ...
من هنوز با خيالت درگيرم ...
اين دل هنوز عقده يک سيلى خواهرانه از دستان تو را دارد ...




پى نوشت : معذرت که غمناکه اما کاملا واقعيه .

پى تر نوشت : براى آنهايى که نيامده رفتند و جايشان تا ابد خالى خواهد ماند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

حسین روحانی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,رضا فرازمند ,حمیدرضا محدثی , ک جعفری ,ح شریفی ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (4/11/1394),حسین روحانی (4/11/1394), ناصرباران دوست (4/11/1394),شهره کبودوندپور (4/11/1394),زهرابادره (آنا) (4/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (4/11/1394),سحر ذاکری (4/11/1394),الف.اندیشه (4/11/1394),همایون به آیین (4/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/11/1394), ناصرباران دوست (4/11/1394),م.ماندگار (4/11/1394),فرزانه رازي (4/11/1394),رضا فرازمند (4/11/1394),حمیدرضا محدثی (4/11/1394), ک جعفری (4/11/1394),زهرا بانو (5/11/1394),زهرا بانو (6/11/1394),زهرا بانو (6/11/1394),آرمیتا مولوی (6/11/1394),آرمیتا مولوی (6/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (7/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/11/1394),داوود فرخ زاديان (7/11/1394),زهرا بانو (9/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (25/11/1394),زهرا محمدی (5/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (5/12/1394),مریم حمیدی (18/12/1394),طلا طلايي (18/2/1395),همایون به آیین (23/4/1395),پروين خواجه دهي (7/9/1395),محمدبیگلری (2/12/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 09:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکارخانم بانوی گرامی!
سلام وعرض ادب و احتتــــــــــــرام
"حسی به نام عقده" غمی کهنه است گره شده در گلو و مانده در سینه ی راوی که سی سال قبل ، برادرش در آب غرق شده و احتمالا پسر عمویی که متهم شده به اینکه اورا در آب انداخته وبه او کمک نکرده تا از آب بیرون بیاید!! و بعد آنقدر در این عذاب وجدان مانده تا اینکه خودسوزی کرده ! اما همچنان پشت سرش! حرف و حدیثها باقی مانده و این عقده ای شده کهنه، در دل راوی که مطمئن نیست که حرفها درست بوده یا نه و حالا می نشیند و در خیالش ّا آن برادر حرف می زند برای گره گشایی این معما !
و قلم هنرمند شما بسیار عالی با کمترین حجم ممکن و فضاسازی و توصیفات زیبا و مناسب آن را به تصویر کشیده است! بخصوص بعضی جملات داستان بسیار زیبا ودلنشین بود!مثل "سبز خسته"

حالا اگرم من اشتباه برداشت کرده ام مهم نیست مهم این است که داستان شما بسیار زیبا وعالی نگارش شده است .

مانا و نویسا باشید بانوی هنر مند
پیشکش با احترام:

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 10:04

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر استاد باران دوست




خيلى لطف کرديد که تشريف آورديد و صفحه من مزين شد به رمز گشايى شما , مثل هميشه درست فرموديد فقط يه نکته ريز جا افتاد اونهم اينکه هم آنى که غرق شد و هم آنى که خود سوزى کرد هر دو زن بودند !!
بازم ممنون از لطف شما , براتون بهترينها رو آرزومندم .
زمستانتون گرم و دلتون بى غم .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 10:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرا بانوي عزيزم
داستان بسيار با احساسي است و تعليق فراوان و زيبايي نگارش نيز جاي خود دارد
به خوبي مفهوم "دنيا دار مكافات است "رساندي و اين كه كائنات سزاي عمل هركس را به خوبي جواب مي دهد .
خيلي لذت بردم
براي قلم زيباي شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:14

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آناى عزيزم




خيلى لطف داريد عزيز جان , بله دنيا به شدت دار مکافاته .راستش يه داستان بلند هم دارم که موضوعش همينه و کاملا واقعيه , ولى خب انقدر اين ماجرا پيچيده و عجيبه که فکر نمى کنم حالا حالا ها بتونم بنويسمش !!
از نظر و وقت ارزشمندى که گذاشتيد بسيار تشکر , اميد که تا ابد سرزنده و نويسا باشيد .


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 10:50

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
دل نوشته ی مبهمی است.
قلم تان داستانی.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:15

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام



سپاس از وقتى که گذاشتيد , درود بر شما


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 11:47

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر زهرا بانوی گرامی
از قلم زیبای شما بی اندازه لذت بردم. یادمه دفعه قبل هم از شما داستانی با چنین قلم زیبا و روانی،خواندم و ازین به بعد خواننده پروپاقرص داستان های شما خواهم بود. داستان غمناکی بود اما بغایت دلنشین و تاثیرگذار نوشته شده بود.برای درک ان باید چندبار خوانده شود و هرباربهتر و زیباتر بنظر می آیند. داستان در مرتبه اول،ابهام دارد ولی ابهام آن دو ویژگی دارد:اول اینکه ،با وجود ابهام، خواننده از خواندن داستان پشیمان نمی شود و با توجه به تاثیرپذیری درونی و لذت بخش بودن،دوباره سراغ داستان می رود. دوم اینکه ابهام ان ماندگار نیست و کم کم برطرف می شود و انگار از ویژگی های منحصر بفرد چنین داستان هایست که خواننده را مجبور به چندبار خواندن می کند،اجباری که غرغر خواننده را در پی ندارد.


@همایون به آیین توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:20

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب به آيين




سپاس از لطف شما و باعث خوشحاليه که نويسنده بزرگى چون شما مخاطب داستاناى الکى من باشه
ممنون از ويژگى هايى که ياد کرديد براى داستان اميدوارم واقعا همين طور باشه و کسى هيچوقت و هيچ کجا از خوندن کاغذ پاره هام حوصله اش سر نره !!!
خيلى خيلى تشکر از وقت و نظر باارزشتون , درود بر شما .


@زهرا بانو توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:37

نمایش مشخصات زهرا بانو


اوا ببخشيد شکلک اشتباه شد !!


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 12:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوووون :)
خدمت زهرا بانوی عزیزو پر احساسم

یه حسی رفته از قلبم که پشتم کوهی از درده
چجوری از دلم کندی که اون حس بَر نمی گرده ؟
نه دنبال یه تسکینم نه فکر کندن از این درد
تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد
از تو برام خاطره موند از من یه دیوونگی
این حق ما بوده از تمام این زندگی
چه روزایی که دلگیرم چه روزایی که آشفتم
اگه می بینی آرومم چون این درد رو پذیرفتم
یه حس غربتی دارم که از هر جمعی بی زارم
کنار هر کسی باشم همین تنهایی رو دارم
از تو برام خاطره موند از من یه دیوونگی
این حق ما بوده از تمام این زندگی
تقدیم به خواهر پر احساس ....
یه چیزی بگم یه خورده بخندیم تلخیش کم بشه .... یه روز با آبجیم دعوام شد ... مامانم هم چون نمیتونست جدامون کنه ..با دمپایی هر دوتا مون رو میزد ..یکی باید پیدا میشد دست مامانم رو بگیره :D ... اینقدر کتک کاری کردیم ک هر دوتا مون از حال رفتیم .. حالا بزرگتر شده ..گاهی وقتی میگه بیا دوباره دعوا... میگم مگه مغز خر خوردم ..میزنی داغونم میکنی جوون مرگ میشم :D :D :D
این خنده های الکی هم فایده نداره :(
خیلی با احساس بود ... خواهرانه بود و پر از دلتنگی .. هرچیزی ک از دل بر بیاد لاجرم بر دل میشینه ...دل منم پر غصه شد ...خدا همه اونهایی ک رفتن رو قرین رحمت خودش قرار بده ..آمین
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:36

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر نرجس عزيزم




خوب هستى بانو , از شعر بسيار زيباى شما خيلى خيلى ممنون عزيزم , راجع به کتک کارى هاى رايج خواهر برادرى , فکر مى کنم سکوت کنم خيلى بهتره , اونجورى نگا نکن ! بخوام از کتک کاريامون بگم صفحه جنايى مى شه و پليس ... , ما اصولا شوخيامون خيلى خشن بوده و کماکان هست , به هر حال بچه همدانيم ديگه در جريان مهربانى ذاتى همدانيا که هستى ؟ اگه هم نيستى امتحانش نکن خب خطرناکه !! عرضم به خدمتت که چون من ته تغاريم , دعواها برا مامانم عادى شده بود . ديگه کلا دخالت نمى کرد ولى خب ما خودمون دخل خودمونو مى آورديم , کلا هر کدوممون شده بوديم يه پا گلادياتور ...
راجع به داستانم , اميدوارم که غمگين نشده باشى , ديگه دنياست ديگه از اين کارا زياد مى کنه . راستى يه بار راجع به سروستان و حال و هواش و کلا کودکى هات بنويس مى دونم که معرکه مى شه . درود بر تو و مامان و خواهر نازنينت .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 12:46

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر زهرا بانوی عزیزم:x

داستان زیبا و غمگینی بود . و شما عالی و روون قلم زدید.

شاد و پیروز باشید.:x :* @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:41

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر بانو انديشه نازنين



خيلى خيلى سپاس خانم , ببخشيد که تلخ بود ولى چه ميشه کرد !!
ممنون از وقت , نظر , انرژى, و کلا حال خوبى که با ديدنتون بهم دست مى ده !!
زمستونتون گرررررررم و
درود بر شما عزيزجان .


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 14:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاااااااااه از حسهای مبهم غمگین که گاهی صااااااااااااااااف فرود میاد رو دل ادم و چنبره میزنه رو زندگیش و خفتش میکنه و میگه " جون مادرم فشار میدم ! تا اعتراف نکنی فشار میدم " و هر چقد بش میگی " بابا من یه عمره اعتراف کردم ، به خودم ، به دلم ، به دنیا ... تو چی میخوای از جونم دیگه ؟! " اما انگار گوشش بدهکار نیس ! درس مث ادمایی میمونه که میگن : " حرف بزن دیگه " اما انقد خودش حرف میزنه که امون نمیده به عادم !
خلاصه که حس نفهمیه ! یه جورایی بی شعوره بی شعور ! نمیدونم چی شد که گفتم ولی خو گفتم دیگهههه ... انتظار که نداری پاکش کنم یا ارسالش نکنم ؟؟؟ ها؟؟؟
افرین . همچین انتظاری نداری ...
درود بر تو زهرا ! خوب بود . دوست داشتم .
دونخته شعر


از ریل ِ دست های تو رد شد قطار ِ باد
من با سکوت و یک چمدان غم سوار ِ باد

آشفته می رسم به جهان زنی که باز
موهاش را گذاشته در اختیارِ باد

می خواستی که دل بکنی از هرآنچه بود
می خواستم فرار کنم با فرارِ باد

خیره به راه ِ رفتن ِ من ایستاده ای
دریای بی تلاطم ِ در انتظار ِ باد

خیره به جای خالی من، کوه ِ بی خیال
من شاخ ِ پر شکوفه ام و بی قرار ِ باد

هر شب هجوم تنهایی به اتاق ها
درهای قفل باز شده با فشار ِ باد

هر شب عبور ِ عطر تو را از لباس هام
با شکّ و ترس می شنوم در کنار ِ باد

هر شب صدای جیغ کسی پشت پنجره
پیچیده لای هق هق ِ دیوانه وار ِ باد

باید دوباره برگردم سمت ِ خانه ام
باید دوباره برگر... امّا دوباره باد... !

" فاطمه اختصاری "
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط رضا فرازمند Members  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 17:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دختر گرانقدر وادیب سایت سرکار خانم رازی

من آمدم برای داستان کامنتی پنویسم بالاخره کامنت ها را هم مرور کردم به کامنت شما که رسیدم وشعر زیبای شما را خواندم لذت بردم- شعر واقعا" زیبا بود وگلچین .دست مریزاد.

من سر قول خودم هستم .

طبع شعر من هم که نم کشیده بود گل کردومن هم بیتی نوشتم

یک شکم گرسنه در مشت و کیسه ای گندم برپشت

در کنار این آسیاب بادی - هر روز نشسته ام در انتظار باد

باز از شعر زیبا که به اشتراک گذاشتید متشکرم@};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 08:54

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر خانم رازى




عااااااااه , ياد اين تئاتر خارجيا افتادم که ايرانيا بازيش مى کنن , شبکه چهار !!
مى گم اگر احيانا وسط تمرين تئاتر يا خلق اثر جديدى بودى من و داستانم مزاحم شديم ... به بزرگى خودت ببخش ...خخخخخ !!
نه چرا پاکش کنى , خب اومده تو ذهنت ديگه , منم خيلى وقتا اين جور قطعه هاى بلاتکليف مياد تو ذهنم , فکر کنم به اينا بگن تراوشات ذهن يا يه همچين چيزى , از ديدنت بسى خوشحال و مشعوف شدم سر صبحى . شعرت هم بسيار بسيار زيبا , دست شما مرسى !!
اينم تقديم به فرزانه دوست داشتنى داستانک :
مرایک شب درون دل به صرف عشق دعوت کن
زیانی نیست، گردیدی تقاضای غرامت کن

تو دل بسپار برمن لحظه ای گرهم شدی نادم
به جرم دل ربایی ام زتو طرح شکایت کن

اسیرم من به عشق تومرا با مهر خود بنواز
به حکم دین مدارا با اسیر در اسارت کن

تو پیغام ‌آور عشقی منم مومن به پیغامت
برو در سرزمین عشق دعویِ رسالت کن

شدم با شوق دیدارت به راه سرزمین عشق
بیا با من ملاقاتی تو در آن بی نهایت کن

دگرمعبودمن گشتی تو در میعاگاه عشق
قدم در پیش بگذارو دعایم را اجابت کن

فقط یک حاجت است برتو عطایم کن مرامگذار
مرا عمری درون دل به صرف عشق دعوت کن

درود فراوام بر تو نازنينم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 17:15

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب سرکار خانم نیازی

داستان بسیار زیبا ودلربایی بود

چه خوبست ادیب ونویسنده از تلخی ها زیبا بنویسد .که این هنر را من در قلم شما یافتم

دست مریزاد

زیبا بود وپرکشش@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 09:01

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب فرازمند



سپاس از وقت و نظر شما , باعث خوشحاليه که داستان تلخم رو زيبا يافتيد استاد .
زمستانتون گررررررم و پر از برف , درود فراوان بر شما .


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 17:24

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام .
از قلم توانا و هنرمندانه ی شما در این داستان بهره بردم .
قلمتان سبز .


@حمیدرضا محدثی توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 09:05

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر استاد محدثى



سپاس از حظور و نظر ارزشمندتان ,
براتون بهترينها رو آرزو مى کنم و درود بر شما .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 19:36

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو نيازى
داستان خوب و تأثیر گذاری بود .
یاد یک داستان واقعی افتادم ، دختری 5 ساله ، دختر عمویش را درون مردابی هول می دهد ، اما بخاطر بچه بودنش و حواس پرتی به سرعت از آنجا دور می شود . وقتی می شنود دختر عمویش به خانه برنگشته ، یادش می رود بگوید که چه شده و او هم به همراه دیگران به جستجوی دختر عمویش می پردازد بعد از ساعت ها یادش می آید آخرین بار او را کجا جا گذاشته و به دیگران می گوید .
موفق و همیشه موید باشید .@};- @};-


@ح شریفی توسط زهرا بانو Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 09:11

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر جناب شريفى



سپاس از حظورتون .حکايتتون تاثر برانگيز بود . متاسفانه اشتباه تو دوران کودکى گاهى تاوانش بسيار سنگينه , ولى عذاب وجدانش , تموم نشدنيه , اميد که هيچ وقت چنين اتفاقاتى براى هيچکس تکرار نشه .
پايدار و موفق باشيد .
درود بر شما .


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 09:26

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر همه



نظر به اينکه انتخابات نزديکه و آمار بازديد داستانا به طرز مشکووووکى نجومى شده , و از اون جايى که آدم هميشه بايد به کسى راى بده که مى شناسدش و از اين حرفا ...و کلى استدلال بى خود ديگه , عاقا من به اين نتيجه رسيدم که به خودم رأى بدم , چه بسا امتيازم دادم و معلوم نيست ...
اعتراض هم وارد نيست , شمام برو به خودت راى بده دوست عزيز . بعله از همکارى دوستان که سعه صدر به خرج مى دن و احيانا تو دلشون يه چيزايى مى گن هم سپاس گذارم . باشد که شمام تو داستانهاى خودتون از اين بى اخلاقى ها داشته باشيد تا اين حقير از زير تيغ انتقادات جان سالم به در ببرم . و همچينين به دليل مزه بسيار خوشمزه اين اقدام انتظار تکرارش رو هم داشته باشيد .

درود بر همگى


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 10:09

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و عرض ادب
من یک عذر خواهی بدهکارم و میدانم که بدقول شدم ولی همدی در کارم نبود.
شما زیبا مینویسی و در حین اینکه کتابی نگارش میکنی ولی روان هست و دور از خشکی.شما واقعا استعداد داری و آفرین.
از طرفی سبک نوشتاریت به موضوعاتت میخوره و این خیلی عالیه.احسنت.
از طرفی موضوع این داستانت خیلی خوب بود و حسرت سیلی خواهرانه میشود گفت قدرت درایت شما را نشان داد.چرا که تو توانستی با این جمله یک اعتراف سربسته از سرازیری گناه در دل راوی درست کنی که چقدر خود را آلوده میداند و چقدر خود خوری کرده و چقدر استحقاق مجازات را در دلش مرور کرده.
آفرین داستانت عالی بود
سبز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 10:33

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر ... الان ديگه بايد بگيم دکتر روحانى !


بايد بگم اينکه دوستان داستانهاى همديگه رو نقد مى کنند وظيفه نيست , يه جور لطفه . و اين وسط اونايى که بى رحمانه تر نقد مى کنند لطفشون بيشتره ...
ممنون از نظر و حظور ارزشمندتون و باعث مسرته که داستانهام مقبول طبع شماست .
پايدار و موفق باشيد , درود برشما.


@حسین روحانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 10:43

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر حسین عزیز
«...چرا که تو توانستی با این جمله یک اعتراف سربسته از سرازیری گناه ...» جمله و نقد زیبایی بود. من همیشه در مقابل زیبایی ها،ناچار به واکنش میشم. واکنشی از جنس تحسین@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 15:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانو
من هرچی فکر می کنم یادمه دیروز یه کامنت طولانی برات نوشتم ؟!!!:-/ :-/ :-/
فعلا اینا رو داشته باش تا یادم بیاد چی نوشتم :(
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 10:01

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بر شهره بانوى عزيز




راستش اين مشکل برا منم پيش اومده گاهى کامنتام بى هيچ دليلى ناپديد مى شه !! مثلا تو داستان قبلى , کامنت آقاى به آيين تو باکس نظراتم هست ولى تو صفحه نمايش داده نمى شه ... فکر کنم به خاطر حبابى که ناچارا داستانا رو گرفته !!
آقاى مدير لطفا رسيدگى شود .
يادتم نيومد اکشال نداره , همين که به يادم بودى خيليه عزيز جان .
دوستتون دارم و درود بر شما .


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 16:08

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی در غباری نا مجهول فرو رفته ام
غباری که هیچ رد پایی از تو نیست
جز همان رودخانه ی که
قدمهای خسته ات
در درون آب
به اعتکاف نشسته اند
و تو چه می دانی ...؟
بغض های بی تو بودن
چگونه حنجره ی گلو را می درد
من به اعتبار
چشمان تو
سالها گریسته ام

آرمیتا"

سلام زهرا بانو

داستانتون عالی بود
شاد باشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 08:49

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو)
نبودى تا ببينى
زندگى غوغا کرد آن روزها
بعد رفتنت در رودخانه را گل گرفتند
شن ريختند و حالا شده جاده ...
رودخانه مرد
آخرين قربانى اش تو بودى
غمت نباشد خواهرکم
من مى نويسم روى دانه دانه شن ها هر رهگذرى که عازم اين جاده شد
آهسته قدم بر دارد
تا که روياى خيس چشمانت سبک نشود
آسوده بخواب تا لحظه ديدار
حورى کوچک من .

سلام بر شاعر با احساس داستانک



خانم خيلى خيلى مشعوف شدم از آشنايى با شما , و سر مست از شعر زيبايى که لطف کردى و پاى داستانم سبز کردى ...
من که قريحه شاعرى و اين حرفا کلا تعطيلم اما اين چند خط آشفته تقديم به شما , يه عالمه سپاس و تشکر از حظور و شعر شور برانگيزت ...!!
در پناه حق پايدار و نويسا باشى و درود بر شما نازنين .


@آرمیتا مولوی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 08:49

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو)
نبودى تا ببينى
زندگى غوغا کرد آن روزها
بعد رفتنت در رودخانه را گل گرفتند
شن ريختند و حالا شده جاده ...
رودخانه مرد
آخرين قربانى اش تو بودى
غمت نباشد خواهرکم
من مى نويسم روى دانه دانه شن ها هر رهگذرى که عازم اين جاده شد
آهسته قدم بر دارد
تا که روياى خيس چشمانت سبک نشود
آسوده بخواب تا لحظه ديدار
حورى کوچک من .

سلام بر شاعر با احساس داستانک



خانم خيلى خيلى مشعوف شدم از آشنايى با شما , و سر مست از شعر زيبايى که لطف کردى و پاى داستانم سبز کردى ...
من که قريحه شاعرى و اين حرفا کلا تعطيلم اما اين چند خط آشفته تقديم به شما , يه عالمه سپاس و تشکر از حظور و شعر شور برانگيزت ...!!
در پناه حق پايدار و نويسا باشى و درود بر شما نازنين .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.