مخاطب خاص


بعد از ماه ها امشب احساس خوبى دارم . يک دور همى مردانه با دوستانى که مدتهاست کنار هم جمع نشده بوديم , حالم را حسابى جا آورده است . امير لطف کرد و به اصرار خودم تا ايستگاه اتوبوس رساندم ... آخر شب است و اتوبوس از هميشه خلوت تر است . نگاهى به ساعت مچى ام مى اندازم ، فقط چند ثانيه تا نيمه شب مانده است ... يک , دو , سه ... صداى تک بوق تلگرام بلند شد . مثل هميشه دقيق ... انگشتم مى لغزد روى اسمى که به اصرار صاحبش مخاطب خاص ذخيره شده ... چند ماهى هست که با حکايات سعدى راس ساعت دوازده نيمه شب ، چشمانم را مى بندم و سرم از هجوم افکارم به دوران مى افتد . از وقتى آمده , دنيا عوض شده ... شايد هم خودم تغيير کردم .به گمانم ديگر آدم عاقلى نيستم ...نمى دانم ! اين روزها بيشتر حرف گوش مى کنم ... ساکت مى مانم و منتظر , منتظر و منتظر ...
حساب دنيا از دستم در رفته, چند وقت است که ديگر آن دخترنماهاى جلف توى صفحه مجازى ام نمى لولند ... فقط يک مخاطب خاص دارم. اعصابم آرام شده تعهد به يک نفر ، حتى نديده و نشناخته شيرين تر از آنى است که فکرش را مى کردم . شيرينى اش وقتى بيشتر مى شود که گهگاهى با اين يک نفر از هر درى سخن مى گويم و مى بينم هيچ کس مثل او مرا نمى فهمد ...
نرم و بى صدا پا گذاشت به دنياى من ... نمى دانم چرا روز به روز برايم پررنگ تر شد , نمى دانم کسى که نديدم و نمى شناسم چرا بايد اينقدر برايم مهم باشد . به اعتماد و احساس خودم که فکر مى کنم , به تنها کلمه اى که بر مى خورم حماقت است و بس ...
ولى وقتى بودنش را که با نبودنش قياس مى کنم . مى بينم هر چه دلبستگى ام به او بيشتر شده , آرامش زندگى ام به طرز عجيبى افزايش يافته... احساس خفيفى و باريکى از گناه که هميشه در تعامل با ديگر دختران آزارم مى داد را , در رابطه با او حس نمى کنم .هرچند سر سنگين تر از آن است که اجازه بدهد پا از حد فراتر بگذارم . هر بار که مى نشينم پاى حرفهايش , به وضوح بزرگى انديشه و پختگى افکارش را حس مى کنم . همين کمال فکرى او نسبت به ديگرانست که سبب مى شود احترام بيش از هر چيزى بر رابطه مجازى ما حاکم باشد .
قبول دارم شناخت مجازى به قوت شناخت ديدارى و شنيدارى نيست , براى من در آغاز اين باورى محکم بود . اما هرچه بيشتر با او انس گرفتم , هر چه بيشتر روح عطشناکم را سيراب کرد , اين باورم را متزلزل تر ساخت . اوايل مى خواستم پا پس بکشم اما نمى دانم عادت به داشتن رابطه هاى اينچينى يا همان حس نامعلومى که باعث مى شود هنوز هم که هنوز است محبتش را از پس امواج نامريى حس کنم , مرا سير داد به مسيرى که بهتر از هر کسى بى اعتبارى اش رامى دانستم . و اما سهم اين دل بى مونس کم از دلايل بنى اسراييلى عقل نيست . دلى که هر چه تقلا کردم نتوانستم شرر خواستنش را فرو بنشانم ...چه مضحک !! وقتى عقل با آنهمه ادعا پاره سنگ برداشت و قافيه را باختم به مخاطب مرموز و ناشناسى که گويى جغرافياى وجودم را از حفظ بود ... چه انتظارى از دل دارم !
اوايل کنجکاو بودم عکسى از خودش برايم بفرستد ولى راضى نشد ... نوشت تا وقتى که احساس نکنم تو همانى هستى که من مى خواهم امکان ندارد که بگذارم مرا ببينى يا صدايم را بشنوى ... نوشتم همانى که تو مى خواهى ؟!!
از آن به بعد من را سوق داد به دنياى شاعرانه اش ... انگار بند بند وجودم را از حفظ بود. درست دست مى گذاشت روى نقاط ضعفم ... و بعد من در کمال تعجب خودم را مى ديدم ، که پا مى گذارم روى عادتهاى زشتم ,خوى تندم , باورهاى غلطم ...
حتى يکبار متوسل شدم به شيوه خودش مى خواستم مثل خودش مچ بگيرم ... نوشتم : تو که باورهايت مثل من کوچه و بازارى نيست توى خانواده سنتى بزرگ شدى ، چت با يک پسر غريبه را کجاى اعتقادت جا مى دهى ؟
نوشت : مدتها بود منتظر بودم ببينم اين سوال را مى پرسى يا نه !!
نوشتم : و جوابش ؟
نوشت : هر سوالى سواى جوابى که دارد ، وقتى هم براى جوابش دارد ... هنوز زمان جوابت نرسيده !!
از آن به بعد رگبار سوالات مرا ، همينطور جواب داد ...
و منم که هر روز بيشتر از ديروز گيج مى شوم . گاهى از دست کم عقلى و ساده لوحى ام حرصم مى گيرد و مى خواهم همه چيز را تمام کنم اما قدرتى عجيب مانع مى شود !!
همان قدرتى که حس آشناى نوازش لا به لاى کلماتش را, از پس امواج نامريى و دکلهاى سر به فلک کشيده روانه ام مى کند . حتى خيالش هم حس عجيبى را زير پوستم مى دواند ... از يک جايى به بعد حتى اگر خانواده اى داشته باشى به وسعت تمام دنيا، باز هم دوست دارى با يک نفر يک جور ديگر حرف بزنى !!
جنس حرفها همانى است که شايد بارها و بارها به دوستانت ، خانواده ات مى گويى اما وقتى مخاطبش برايت خاص باشد . انگار يک چيزى ته دلت را قرص مى کند ، جوش و خروش هميشگى ات را فرو مى نشاند . حسى شبيه آرامش ...

چشمانم بسته است بى هيچ تصويرى از او , حتى تصورش را هم از من دريغ مى کند ، با تمام زلالى اش ، خنکى اش آتشم مى زند ...کاش باورش مى شد چقدر دوست دارم صدايش را بشنوم ... نه ببلعم. وقتى گله از نديدنش مى کنم . رخ مى تابد و نامهربان مى شود ...
منى که فکرش را هم نمى کردم عشق روزى چنين بازى راه بيندازد ديگر زبانم به گله نمى چرخد. و عجيب تر از آن خودم هستم . نمى دانم از کجا آوردم اينهمه شور وشيدايى را ؟
کسى درونم پوزخند مى زند و مى پرسد : عاشق کسى شدى که نديدى و نمى شناسى ؟؟
حسى شبيه ترديد پاسخش را مى دهد : مى شناسمش ... انگار از ناشناخته ترين نقطه ذهنم مى جوشد و جارى مى شود بر تک تک سلولهايم ... استدلالهايم را ، منطقم را، هر آنچه که مانعش بشود را مى شويد , از ميان مى برد ... و بعد حسى ديرينه در من حلول مى کند که از روى عجز ، عشق مى نامم.
با توقف اتوبوس چشمانم را باز مى کنم . پياده مى شوم و چند کوچه فاصله ايستگاه تا خانه را آرام قدم مى زنم ، تا هر زمان که بخواهد انتظارش را مى کشم حرفهايش راست باشد يا دروغ ، فريبم بدهد يا صادق باشد من اين چند ماه زندگى را ، نفس کشيدن را ، آرام و قرارم را به او مديونم ...
آرام کليد را توى قفل در مى چرخانم و با کمترين صداى ممکن وارد خانه مى شوم . در يخچال را باز مى کنم , پارچ آب را طبق عادت هميشگى سر مى کشم و به طرف اتاقم مى روم . در نيمه باز اتاق خواب توجه ام را جلب مى کند. يادم مى افتد پدر امشب شيفت دارد آهسته در را باز مى کنم . مادر خوابش برده . جلو مى روم دو زانو کنار تخت مى نشينم ، صورتش توى روشنايى چراغ خواب، دوست داشتنى تر از هميشه است.عينک مطالعه اش را آرام از روى صورتش بر مى دارم ... دستش را بلند مى کنم, بوستان را از زير دستش مى کشم و روى پاتختى مى گذارم . يک دسته از موهايش را که روى چشمانش ريخته، پشت گوشش مى زنم . براى بهشت خدا همين بس که ارزانى فرشته اى مثل تو باشد .
به هوس کودکى هايم کنارش دراز مى کشم ، خواب پشت پلکهايم خيمه زده . گوشى را از جيبم بيرون مى کشم خسته تر از آنم که لباس عوض کنم ... مثل هر شب مى نويسم : شب خوش
و ارسال مى کنم به تنها مخاطب خاص موجود در گوشى ام . قبل از اينکه از زور خواب بى هوش شوم صداى تک بوق گوشى مادر بلند مى شود . لبهايم کش مى آيند ، خواب و بيدار با خودم مى گويم : فردا وقتى غر بزنى ... به جون منو ... دنياى مجازى ...يادم.... مى مونه ...که ... بگم ... يک نصفه ... شب ... وخت ...چت با ... مخاطب خاص نيس ... پدر من !!



پى نوشت :

پيشکش به شعر هميشه تازه دنيا , مادر

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,چیا سرابی ,زهرابادره ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,سحر ذاکری ,آزاده اسلامی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,ح شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (10/9/1394),سحر ذاکری (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),نیما موذن (10/9/1394),حسن رحیمی مقدم (10/9/1394),سحر ذاکری (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),چیا سرابی (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),الف.اندیشه (10/9/1394),شهره کبودوندپور (10/9/1394),آزاده اسلامی (10/9/1394),زهرابادره (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394), ناصرباران دوست (10/9/1394),سعید اسمعیل پور (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),طلا طلايي (10/9/1394),حسین روحانی (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),سحر ذاکری (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394), زینب ارونی (10/9/1394),زهرا بانو (11/9/1394),زهرا بانو (11/9/1394),رضا فرازمند (11/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/9/1394),زهرا بانو (12/9/1394),زهرا بانو (13/9/1394),زهرا بانو (13/9/1394),زهرا بانو (13/9/1394),زهرا بانو (13/9/1394),زهرا بانو (14/9/1394),زهرا بانو (14/9/1394),زهرا بانو (14/9/1394),اهورا جاوید (14/9/1394),زهرا بانو (14/9/1394),زهرا بانو (15/9/1394),زهرا بانو (15/9/1394),زهرا بانو (15/9/1394),زهرا بانو (15/9/1394),زهرا بانو (16/9/1394),زهرا بانو (17/9/1394),زهرا بانو (17/9/1394),زهرا بانو (17/9/1394),زهرا بانو (17/9/1394),زهرا بانو (18/9/1394),زهرا بانو (8/10/1394),ح شریفی (4/11/1394),زهرا محمدی (5/12/1394),زهرا بانو (28/1/1395),همایون به آیین (23/4/1395),کامران غفوری (24/4/1395),لیلا حسن زاده (24/4/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 08:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم زهرابانوي عزيزم
باز هم داستان جالبي از دنياي مجازي
دهه نود زندگي جوونها با دنياي مجازي بدجوري عجين شده است و مادري كه مي داند فرزندش در خلا خود به يك دوست احتياج دارد و لاجرم خودش نقش آن دوست را بر عهده مي گيرد .
سوژه در عين زيبا بودن يكم نوع قداست به دنياي مجازي داد و نشان داد كه افراد مثبت انديش همه جا انرژي مثبت را سرازير مي كنند .
خوشحالم از داستانتون
بايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 10:32

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام خانوم بادره عزيز



ممنون از انرژى که اول صبح بهم داديد
خيلى خوشحالم که خوشتون اومد
هيچ کس تحت هيچ موقيعتى جاى مادر رو نمى گيره ...
احترام همه مادرا واجب , احترام شما که مادر همه ما هستين ديگه واجب اندر واجب !!
سپاس آنا جان .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 09:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانو
داستانتون و غافلگیری اش را دوست داشتم..
مادری که برای جلوگیری از انحراف پسرش خود را مخاطب خاص او می کند
و چه زیبا توصیف کرده بودید حسهای پاک را
دست مریزاد بانو ..
خدا تکه ای از خود را به شکل مادر به زمین فرستاد
سبز باشید و نویسا@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 11:04

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام شهر ه بانوى عزيز


لطف کردى آمدى و مزين کردى صفحه مو
اين روزهاى من شعره و شعر .
تقديم به دوست عزيزم :

ازشعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
چون بین من و عقل مرا پاک به هم زد

باران که نوشتم غزلم خیس شد˓ آن‌وقت
دیوار و در و سقف اتاقم همه نم زد


هرشب که غزل آمد و آن را ننوشتم
مردی شد و تا صبح در این کوچه قدم زد

یک ماه فقط شعرنگفتم ˓ همه گفتند
اسطوره‌ی زیبایی اندام شکم زد!


عمری به غزل قافیه را باختم اما
جز زندگی تلخ برایم چه رقم زد؟


یک عاشق دلسوخته در گوشه کافه
در قهوه‌ی خود شعر مرا ریخت و هم زد


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 09:56

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام زهرا بانوی عزیز
داستان زیبا و ملموسی بود.
لذت بردم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 11:08

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام و درود بر انديشه بانو


ممنون از وقتى که گذاشتيد بانو
خوشحالم که خوشتون اومد .
سپاس عزيز جان .


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 13:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو نیازی
درود بر شما و تک تک مادران نگران برای فرزند @};-
کش و قوس داستان خوب بود ، تعلیق را میگویم ، بیان احساس پاک و همینطور جملاتی که از دل کاراکتر بیرون می خورشید که بیان میکرد " این همه آرامش را میدون مخاطب خاص دار " ، زیبا بود .
به شما بابت نوشتن چنیدن داستانی آفرین میگویم @};-
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 14:38

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام



سپاس از وقتى که گذاشتيد .
داستان شما هم جالب و خواندنى بود .
نشد که نظر بذارم .
اين پست رو امروز خوندم
تقديم به دوستان و شما :

من همیشه وقتی بچه بودم به یه کارمادرم خندم میگرفت که میشست روی زمین ازروی فرش باانگشتانش اشغالهاروجمع میکردبه خودم میگفتم چه مادرساده ای دارم مگه ماجاروبرقی نداریم جارونداریم اخه این چکاریه مامان باانگشتهاش اشغالهاروجمع میکنه٫٫٫٫٫تااینکه بزرگ شدم وغرق غصه هایم بودم وبه مشکلاتم فکرمیکردم یک لحظه به خودم اومدم دیدم که دستهایم پرازاشغاله که ازروی فرش جمع کردم اون وفت یادم اومدکه مادرم اون روزهاغصه داشته وبه مشکلاتش فکر ميکرده .

درود


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 15:11

سلام
خیلی قشنگ و شاعرانه بود.
جنس کلمات لطیف بود و در انتخابشان سلیقه خوبی بخرج دادید.
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 15:53

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام دوست عزيزم


يه آيه تو سوره انعام هست که معنى اش اگه اشتباه نکنم اينطوره : ديده هاى شما از درک خداوند عاجز است . او به اعمال شما بيناست
و خداوند لطيف و نامرئى است .
نامرئى و لطيف کنار هم خيلى خيلى به دل مى نشينه ...
و اما غرض از پر حرفى ام اين بود که بگم هر جا اين واژه ها رو مى شنوم بى اختيار ياد اين آيه مى افتم .
ممنون از وقتى که گذاشتى و لذتى که دوباره به من چشاندى .
اميدوارم هميشه و همه جا لطيف باشى و لطيف بمانى .
عزيزى و درود .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 15:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام ! سرکار خانم بانو محترم
داستانتون را دوست داشتم . ادبیات شاعرانه و دلنشینش را و حس تعلیق و کشش و غافلگیری عالی پایان بندی اش را ! و مهمتر از اون حس پاک و صمیمی که در تک تک کلماتش موج می زد . ممنون بخاطر خلق این اثر زیبا .
سالم و سربلند باشید و همیشه شاعر
تنور دلتون گــــــــرم
پیکش قلمتون با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 15:59

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام استاد



سپاس از وقتى که گذاشتيد .
ظريفى به شوخى مى گفت: زن من در هر وعده و در يک قابلمه سه نوع غذا درست مى کنه !!
ته ديگ سوخته .... وسط پخته ... روى پلو شفته !!
اگرچه من احساس مى کنم اون انسجامى که دوست داشتم رو نتونستم ايجاد کنم و داستان يکدست از آب در نيامده ...!!
ولى از حضور شما و کامنت دلگرم کننده تون ممنونم .
با اينکه انشاء پر از غلط من به داستانهاى شما نميرسه ...!
اما خوشحالم که ديوار به ديوار شما منتشر شد !!
باز هم سپاس و درود .


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 17:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
ادبیات خوبی دارید و بلدید تعلیق را خلق کنید. حس ها را خوب انتقال دادید و مرا غافلگیر کردید. قبلتر ها از شما داستان خوانده بودم ولی اینبار برایم عجیب بود و من هم در انتها غافلگیر شم منتها نه از پایان داستان از طرز نوشتنتان. احسنت
خیلی خوب بود.
پایانش هم خوب بود.
اما خوب نتونسته بودی موضوع رو پرورش بدی. در نگاه اول یه احساسی در مخاطبت خلق میکنی ولی در مرحله بعد دیدم که همچنین چارچوب ها رعایت نشده بود و هیچ دلیلی را نتوانستی بیاری که علت برقراریه این ارتباط مادر فرزندی چیست و چرا یک پنهانکاری درش به وجود اومده
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:28

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام



سپاس از وقتى که گذاشتيد .
خوبه که داستان تونسته همه رو غافلگير کنه !
راجع به پرورش داستان بعله حق با شماست .
نتونستم منسجمش کنم ... احساس مى کنم تيکه تيکه شده !
راجع به دليل پنهانکارى مادر هم , اگر اينجا توضيحى بنويسم هيچ کمکى به داستان نمى کنه ... براى ويرايش هم متاسفانه وقت و حوصله ندارم .
دوستان فعلا خودشون دليل سازى کنند تا
انشاءالله داستان بعدى جبران ميشه !
درود.


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 20:05

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام

خیلی خوب بود.
من خیلی لذت بردم.


موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 21:32

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام


ممنون از وقتى که گذاشتيد .
يافتن دوستى تازه مثل
باز شدن گلى زيبا
درون قلب آدمهاست
که رنگى ناب به دنيايش مى افزايد
قلبت مملو از گلهاى خوشرنگ و تازه درود .


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 13:11

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم زهرا بانوی عزیز
داستان شما رو خوندم بانو جان
راوی شما به مولف نزدیک شده بود و این داستان شما را به خاطره نزدیک میکرد اما خوبی داستان شما به این بود که نویسنده بر خلاف جنسیت خودش داستان رو پیش ببره و لی نتونسته بود تو قالب کارکترش نفوذ کنه و این باعث میشد از لحاظ شخصیت پردازی در داستان نتونم با کارکترت ارتباط برقرار کنم به جز چند جمله ادبی که تک گویی درونی کارکتر شما بود .از غافلگیری پایان داستان خوشم نیومد .و از شخصیت مادر در نظرم ابهت شو از دست داد .
با تشکر از شما عزیز :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 16:30

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام خانم ارونى عزيز


قدم رنجه کرديد , آمديد و داستان پر عيب مرا خوانديد ...
خب جاى اميدواريه که نظر شما رو مى بينم .
از تعريفتون ممنون و ذوق کردم و راجع به نقدى که به شخصيت مادر نوشتيد ... انگار واجب شده يه "ادامه دارد ..." پايين داستان بچسبونم !!!
چون ديگر دوستان هم گفتن که بايد راجع به مادر بيشتر توضيح مى دادم !
به هر حال به نظرم داستان بايد در عين حال که مستقله يه فرصت و آزادى هم به مخاطب بده !!
و اينجا دليل اينکه مادر چنين کارى کرده خيلى موارد مختلفى ميتونه باشه ... که دوست داشتم خواننده داستانم خودش اونو انتخاب کنه .
اگرچه در نگاه خيلى از ما ,مادر سمبلى از مهر و عطوفت هستش و فکر مى کنم همين ذهنيت باعث ميشه تا دليلى که مخاطب انتخاب مى کنه تلفيقى از محافظت و عاطفه مادرانه باشه .
به هر صورت نظر شما مخاطب خاص صفحه من !
برام بسيار ارزشمند و قابل احترامه .
اميدوارم بازهم توفيق نصيبم کنيد و از نقدتون بى بهره نکنيد .
سپاس از وقت و نظر ارزشمندتون .


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 17:35

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

بود

لذت وبهره بردم

قلمتان رقصان

ودلتان شاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 17:54

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام


سپاس از وقتى که گذاشتيد .
درود .


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 15:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوان :)
داستانتون رو یه جورایی شاعرانه دیدم ...خوشم اومد ...یه حس خوبی داره .. همینم باعث شد چند بار بخونمش ...هر دفعه هم یه چیز جالب نظرم رو جلب کرد
خوشم اومد از زرنگی مادر ...مخصوصا اون جایی ک با حرفاش باعث میشه بچه پا بزاره روی کارهاو عادت های زشتش :D
یه جورایی داشتن مخاطب خاص توی فضای مجازی جذابیت داره ... هرکسی تجربه داشته خیلی خوب میفهمه چی گفتید ... اگه بگم یه جورایی شخصیت داستان شبیه مخاطب خاص من بود خیلی زشته؟؟ :D :D :D :D :D البته بود ...الان مخاطب خاص نیست ...چون بعدش فهمید :D :D
خوشحال شدم ک داستانتون رو خوندم .. خیلی خوب بود .. لذت بردم
دم قلمتون گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در پنجشنبه 12 آذر 1394 - 17:55

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام نرجس بانوى عزيز




خوشحالم که اسمت رو تو صفحه ام مى بينم .
خيلى وقت پيش يه جايى خوندم , به يکى از نويسندگان بزرگ بعد از نوشتن داستانش اعتراض ميشه که چرا شخصيت داستانتو آخرش ... خودشو انداخته زير قطار ؟؟؟؟
بعد اون آقاى نويسنده گفتش که من براى اون تصميم نگرفتم ...!!
شخصيت داستانم خودش اين تصميمو گرفت .
حالا اين حکايت مادر قصه منه ...
راجع به مخاطب خاصت هم به قول خودت مشکووووووکى !!!!
سرت سبز و دلت خوش دوست عزيزم
سپاس از وقتى که گذاشتى .
عزيزى و درود .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.