که عشق آسان نمود اول


ليوان چاى اش را روى ميز مى گذارد و متفکر مى گويد: من معنى اين بيت را نمى فهمم !
لبخند مى زنم و با خودم فکر مى کنم خدا اگر تحصيلات عاليه ، دختر همساده را نداده . حداقل تجربه اش را ارزانى داشته .... مى دانم روزى که عشق رخ بنمايد :

خيالش مثل اشکى که حلقه مى زند حول مردمکها ، مى پيچد به پر و پايت و تا به خودت بيايى حلقه اش را تنگتر کرده و در يک آن کشيده مى شوى بالا ، يک جايى ميان زمين و آسمان ...معلق !
حالا هر که مى خواهى باش ، چه اسمش را بگذارى نارسايى روحى عاطفى يا ساده اسمش را بگذارى دلواپسى ....!

به قول ما که از دار دنيا همان حرف زدنش را هم به زور بلديم . اين لامصب آرام و قرار ندارد ، يک بند کشيده از اين سر حياط خلوت ذهنت تا آن سر . و کمى پايينتر . سر چشمه دل ، لشگر فکر و خيال مثل زنان قوى بنيه فيلم هاى کلاسيک هاليوود ، آستين بالا زده اند و با تمام نيرو چنگ مى زنند به دامان چرک و چروک روحت !
تو مى بينى هر چه شيداتر مى شوى.... فاز پشت فاز ، رخت شور خانه با نيروهاى مجرب و کار آزموده است که افتتاح مى شود !
تکليف تو که هيچ انگار پشت گوش فصلها هم خوانده اند چه خبر است که، شهريور .... کاش بارانى مى شد سيل راه مى اندازد .
خلاصه ..... خلاصه هم نمى شود يا بايد تا قيامت خدا بنويسى و کاغذ سياه کنى . يا بايد قيد شرح حال روحى روانى و تخليه عاطفى را بزنى !
ليوانى را که هميشه کنار او چايش سرد مى شد ، را لبالب پر مى کنى از چاى و داغ داغ سر مى کشى ، تا شايد ردى از بغضى که رسوب کرده توى گلويت را بسوزاند و کمى راه نفست را بازتر کند.

القصه .... پادر هوا آويزان مانده اى و خون هم مى ماند تو روى جاذبه و آرام آرام کاسه سرت را پر مى کند ، ته دلت را هم انقدر چنگ زده اند. تارو پودش ازهم گسسته و نخ نما شده ، که الان است از دهان مبارک بيرون بزند !
و نکته وزير امور خارجه قصه، اينجاست که باعث و بانى اينهمه آشفته حالى و شوريده دلى ، انصاف اگر شخص شخيصش را نيست. خيالش را چه شده ؟ که حداقل ترا بدين هيأت و احوال مشاهده بنمايد !
البته چيزى نيست! فقط صد سال اولش سخت مى گذرد ، سرت درد مى گيرد از خونى که جمع شده توى جمجمه ، ته دلت مالش مى رود از چنگ و چغانه رخت شورها ، کمى هم از حالت ناگزير روحى ات جان به لب مى شوى.همين !!

چند سال که مثل من با شرح حالاتى که گذشت پادر هوا آويخته بمانى .... معنى آن تک بيت پيشکش ، کل ديوان عاشقان را يکجا ملتفت مى شوى !
مى گويم به يادگار : عشق پوست کلفت مى خواهد...
نگاهش گيج مى شود از جنس همان نگاهى که سالها پيش به چشمانم نشىت وقتى که گفتم : من معنى بعضى شعرها را دير مى فهمم !
لبهايش به خنده کش آمدند و گفت :
که عشق آسان نمود اول ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ابوالحسن اکبری , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,ح شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (14/8/1394),الف.اندیشه (14/8/1394),ابوالحسن اکبری (15/8/1394), ناصرباران دوست (15/8/1394),زهرا بانو (15/8/1394),ح شریفی (15/8/1394),ف. سکوت (15/8/1394), ناصرباران دوست (15/8/1394),رضا فرازمند (15/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (15/8/1394),سبحان بامداد (15/8/1394),آزاده اسلامی (15/8/1394),زهرا بانو (15/8/1394),الف.اندیشه (16/8/1394),شهره کبودوندپور (16/8/1394),زهرا بانو (16/8/1394),همایون به آیین (23/4/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 22:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم نيازي عزيزم
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل ها
داستان زيبايي از شما خواندم و لذت بردم
براي قلمتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:17

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر خانم بادره عزيز

ممنون از لطفتون ...

و وقتى که گذاشتيد .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 22:19

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام زهرا بانوی عزیز
داستان زیبا و پراحساسی بود.
شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:18

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بانو انديشه

سپاس از محبتت...


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 07:53

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:19

نمایش مشخصات زهرا بانو


سلام و درود .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 09:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم بانو ی گرامی
داستان که عشق آسان نمود اول را خواندم . حکایت زنی که قرار است معنی این بیت را برای کسی بشکافد اما در همان ابتدا خیالش پرواز می کند به آنچه که از عشق به سرش رفته و مشکلات فراوانی که در این مسیر تجربه کرده و در این مسیر همراه راوی می شویم با جملات و کلماتی که بعضا چندان هم ساده نیستند و البته با ته مایه ی طنزی که به طعنه بر سالک تازه کار عشق گوشزد می کند که بیشتر از اینها باید صبور باشد که عنقریب است که عشق از پا آویزانش کند و در دلش رختها بشویند تا ابد .

لذت بردم از خوانش داستان
تنور دلتان گرم @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 09:32

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ببخشید ببخشید
سلام یادم رفت
سلام
سلام
سلام


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:22

نمایش مشخصات زهرا بانو ببخشيد ...


سلام !!


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:21

نمایش مشخصات زهرا بانو

ممنون از لطف شما , خوشحالم که پسنديديد .
سپاس از وقتى که گذاشتيد.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:33

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود
ادبیات شما قابل تحسینه @};-
نظر آقای باران دوست هم جالب و خواندنی بود @};- :)
لذت بردم بانو @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 13:21

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام

سپاس از وقتى که گذاشتيد.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 21:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)

یه شوخی هست بین دوستام ک به هم میگن
کسی ک این حرف رو می زنه قطعن خودش این کار رو انجام داده :D
به نظرم شما این احوالات رو خیلی خوب درک کردید ک به این خوبی توضیح دادید ... :) خلاصه که
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس ....
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
گرچه ک از احساسات خالی ام ...ولی لذت بردم از خوندن داستان پر از احساستون و تشبیه های زیبایی ک داشت
خیلی خوب بود ...عالی
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 23:44

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام

شوخى خطرناکيه !!
گاهى کلمات پشت سر هم ميان و قطار مى شن فقط با يه جرقه , يکم که زير و روش کنى ميشه يه چيزى مثل همين سياه مشق من !!
عشق پر از تضاده , پر از تناقضه , اتفاق عجيبيه و در عين حال ساده !!
همين خصوصياتش که باعث ميشه از جنبه هاى مختلف بهش پرداخته بشه ...
اما عزيز , فکر نمى کنم اينقدر تلخ باشه ...
قلم من تخته گاز گرفته , اعصاب نداره !!!
به هر حال خوشحالم که ارزش آمدن و خواندن و نظر عزيزى چون شما و ديگر دوستان رو داشت .
سپاس از حظور صميمانت .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 13:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانو
استعاره ها و جملاتت بسیار دلنشین بود به ویژه که در مورد عشق بود :x @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 22:50

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام بانوى عزيز

ممنون از حضور گرمت , روزهاى پاييزت به خير و خوشى .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.