وظيفه تلخ

آخرين حکمى که رسيده نفسش را بند آورده ! پروژه بزرگى که تا به حال کم سابقه بوده .... بلند مى شود شنل سياهش را روى دوش مى اندازد ، نفس عميقى مى کشد دوباره مثل هميشه سرسخت وظايف محوله را انجام خواهد داد بدون کوچکترين ترديدى !!
از اقامت گاهش با قدم هايى محکم بيرون مى آيد نگاهى به بالا دستش مى اندازد . مثل هميشه ، آن بالا همه چيز آرام و پشت پرده اى از راز پنهان است، نگاهى ديگر به حيطه استحفاظى اش مى اندازد ، چند ساعت ديگر با غروب آفتاب.... بيا و ببين چه هنگامه يى بپا شود !
نيروهاى زيردستش را فرا مى خواند همه به صف خبردار مى ايستند ، سکوت رعب آور ميان سربازان با صداى رساى فرمانده مى شکند : امروز وقت اجراى حکمه ... ازتون انتظار ميره وظيفه تون رو به درستى انجام بدين ... فردا صبح ليستا رو تحويل ميدين ...
توجه اش به قامت خميده ى سربازى جلب مى شود . غضبناک نگاهش را مى دوزد به او ، سرباز که سنگينى نگاه فرمانده را حس کرده ، لب باز مى کند : قربان ...نمى شه يه راه ديگه پيدا کرد ؟ ...شايد...
فرياد فرمانده صداى سرباز را توى گلو خفه مى کند : نه ....!!
بعد با همان ابهت قبلى ادامه مى دهد : نه اين حکم ، نه حکمهاى قبلى هيچکدوم قابل تغيير نبوده و نيستن ... اين وظيفه ماست .
سرباز زير لب زمزمه مى کند : وظيفه تلخ...
قبل از اينکه فرمانده چيزى بگويد ، ناقوس مرگ به صدا در مى آيد . فرمانده نگاهى به سربازانش مى اندازد و پيش از همه نزول مى کند!
پا که به زمين مى گذارد سرش را بالا مى گيرد .سربازانش مثل قطرات بارانى که توى پوست برف فرو مى روند ، لابه لاى مردم سفيد پوش گم مى شوند ... نيروهاى کار آزموده اش احتياجى به نظارت ندارند ، حتى وقتى پروژه اى به اين وسعت کليد مى خورد ...
زمان به آرامى پيش مى رود ، عرق مثل کاريز روى سر و صورت مردم جريان دارد ، چهره گرفته سربازان اما ، گرمايى حس نمى کند فقط از فکر قيامت چند ساعت ديگر عرق سرد نشىته به پيشانى شان .
برق رنگ متاليک خودروى گرانقيمتش زير آفتاب سوزان منا ، از دور به چشم مى خورد ...مثل سرابى از پس موج نامريى و رقصان شرر آفتاب ، لرزان لرزان نزديک مى شود !
فرمانده تکيه داده به ستون عريض جمرات ، منتظر براى ديدن چهره منحوسى که به تنهايى دليل پروژه اى به اين بزرگى شده !!
انتظارش به پايان مى رسد . به محض پياده شدنش ، جوجه باديگاردهايش با آن اسلحه هاى مسخره احاطه اش مى کنند ، فرمانده نيشخند مى زند به اسلحه هاى بى مصرف و آدمهاى ساده لوحى که به گمانشان با آن اسباب بازيها مى توانند برابر مرگ بايستند . سنگ ريزه اى که از کنار گوشش جريان هوا را مى شکافد و پيش مى رود ، رشته افکارش را پاره مى کند و توى مشت دشمن ديرينه جا مى گيرد !
فرمانده خيره مى شود به دوست سالهاى دور و دشمن خونى حالا ...
متفکرانه نگاه دوخته به چشمان شاهزاده, ته نگاهش حتى رگه هايى از شادى هم ديده نمى شود ، فقط بهت زده خيره شده به او....
و سنگ ريزه هايش را قبل از اصابت، توى هوا مى قاپد !!
صداى سنگين فرمانده به گوشش مى رسد : روزى که قول دادى بنى آدم رو به قحقرا بکشونى ، فکر نمى کردى يکى اينطورى بزنه رو دستت ؟؟!!
با همان نگاه مبهوت مى گويد : من عهد کردم بنى آدمو از راه بدر کنم ....بنى حيوان تخصصم نيست !!
به آنى دود مى شود و فرو مى رود توى چاک زمين !
فرمانده مى چرخد به طرف شاهزاده ، زير لب مى غرد : قول مى دم شخصا خدمتت برسم !!
شاهزاده سوار مرکبش مى شود و... شرش اما کم نمى شود ، چند صد متر آنطرف تر دامن جماعتى حدود هفت هزار نفر را مى گيرد ...!!
ساعتى بعد سربازان سخت مشغول انجام وظايفشان هستند ... اما ميانشان فرمانده به چشم نمى خورد ....گوشه اى ، کسى هيبتش را زير شنل سياهش مخفى کرده و شانه هايش مى لرزد .
و من ماندم در کف اين بنى حيوان دوپا که چطور هم روى ابليس را کم کرد .... هم اشک عزرائيل را در آورد !!

پى نوشت

94/7/3 الهم عجل لوليک الفرج ..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ح شریفی ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (29/7/1394),کیمیا مرادی (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),احمد دولت آبادی (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (1/8/1394),زهرا بانو (1/8/1394),ح شریفی (1/8/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394),رضا فرازمند (1/8/1394),همایون به آیین (23/4/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.