هندونه دار

بر اساس يک اتفاق واقعى
صداى کوبش مانندى خواب شيرين را از سرم مى پراند . يک چشمم را باز مى کنم دختر هشت ماهه ام ، حسنا با کنجکاوى و تمام توانش دستانش را مى کوبد روى هندوانه جلوى دستش و از محبت مادرش ، که جاى توپ به او هندوانه داده ، عشق مى کند ... پهلو به پهلو مى شوم تا شايد بتوانم کمى بيشتر بخوابم اما طبل بازى حسنا خانم، خواب را از چشمانم گرفته است. بلند مى شوم سر جايم مى نشينم .... حسام هنوز خواب است چهاردست و پا به طرفش مى روم تکانش مى دهم : حسام ... پاشو بچه ساعت دهه چقد مى خوابى ...
حسام يک دفعه مثل برق گرفته ها سرجايش مى نشيند. چشمانش را مى مالد، نگاهى به ساعت مى اندازد. ده و پنج دقيقه است ، به سرعت خودش را به ميز تلوزيون مى رساند و روشنش مى کند. اولين چيزى که بر صفحه تلوزيون نقش مى بندد يک قاچ هندوانه ،لوگوى خندوانه است. حسام که روى دو زانو و کنترل به دست ، به فاصله پنج سانتى متر از تلوزيون نشسته ، برمى گردد به طرف منى که هنوز هاج و واج ماندم ، لبخندى به پهناى صورت مى زند و مى گويد : دستت درد نکنه بابا به موقع بيدارم کردى !!
نيم ساعت بعد ؛ مريم سفره صبحانه را پهن مى کند و به ضرب و زور چند لقمه به خورد حسام مى دهد. حسنا هم که از هفت دولت آزاد هر کارى که به فکرش مى رسد ، روى هندوانه مادر مرده پياده مى کند !
شاکى مى گويم : مريم جان آخه اسباب بازى قحطه برکت خدا رو انداختى زير دست بچه ، گناهه !
مريم پشت چشمى نازک مى کند و مى گويد : چيکار دارى به بچه . داره بازى مى کنه ديگه ! اينهمه آدم با تراکتور مى افتن تو زميناشون مى زنن هندونه ها رو له مى کنن اونا رو چى مى گى ؟ اونا برکت نيست ....!
بعد انگار چيزى يادش افتاده باشد ادامه مى دهد : ها راستى امروز قبل اينکه برى تهران برو سر زمين خودمون ، يکم هندونه بار نيسان کن ببر برا فک و فاميل ، ثواب داره.
لقمه آخر را قورت مى دهم و بلند مى شوم و مى گويم : باشه فقط چاقو جيبى منو نمى دونى کجاست ؟
- چاقو واسه چى مى خواى ؟
- با دست هندونه ها رو بکنم ؟!
- آها رو سينکه ديشب داشتم گوشت خرد مى کردم
غر غر کنان راهى آشپزخانه مى شوم : حالا من اگه دستم مى خورد به طناب کليپساى بغل آينه پوستمو کنده بود. برا چى مى رى سر وسايل شخصى من !
صداى خنده اش بلند مى شود ...
پشت سالار مى نشينم . همه چيز را چک کردم چاقو را هم برداشتم . قبل از اينکه استارت بزنم صداى در بلند مى شود پياده مى شوم و با صداى بلند مى گويم : اومدم ....
سلانه سلانه به طرف دروازه مى روم در را باز مى کنم هيچکس نيست ! پسر همسايه روبه رويى هندوانه زير بغل مى گويد : عمو هندونه صلواتيه ... و اشاره مى کند به جلوى پاى من .... پنج تا هندوانه بزرگ جلوى پاى من پشت در گذاشته اند. نگاهى به سر کوچه مى اندازم مرد بيچاره پشت در هر خانه چندتا هندوانه مى گذارد ، در خانه ها را مى زند و بدون اينکه منتظر بماند مى رود سراغ در بعدى !!
هندوانه ها را زير بغل مى زنم و به طرف نيسانم مى روم... چه روز پر هندوانه اى خنده ام مى گيرد ؛ مثل اين فيلم هاى خارجى که هر روز پشت در خانه شيشه شير و روزنامه مى گذارند . ما هم ، من بعد هر روز پشت در خانه هندوانه صلواتى پيدا مى کنيم ...!
استارت مى زنم و مى تازم به سمت سه هکتار زمينى که مستاجرم ، بالکل تحت کشت هندوانه در آورده !!
پياده مى شوم خبرى از کارگرها و عباس آقا نيست چند بارى صدا مى زنم اما نخير مثل اينکه امروز به خودش استراحت داده ! مى نشينم پاى يکى از بوته ها چاقو را از جيبم در مى آورم و مشغول چيدن هندوانه مى شوم .... لا اله الا الله وجدانم اجازه نمى دهد بى اجازه اش ....
بلند مى شوم به طرف کلبه چوبى مى روم شايد توى کلبه مشغول استراحت باشد دستهايم را فرو مى کنم توى جيبم و با صداى بلند مى زنم زير آواز : بخند خن دو وانه... شيرين ... مث هن دو وانه !!! .... حالا دست !...خن دو وانه ... شيرين مث هن دو وانه .... از کل شعرهاى رامبد همين يک تکه را، آنهم به ابتکار خودم حفظم !!
پرده کلبه را کنار مى زنم ؛ مردمکهايم از حرکت مى ايستند . پاهايم مى چسبند به زمين . نفسم توى سينه حبس مى شود ! ... خودش را دار زده ! و بى حرکت ازسقف آويزان مانده... ! يک لحظه به خود مى آيم ، دو دستى مى زنم توى سرم : يا خدا ... عباس !!!
دکتر از اتاقش بيرون مى آيد مضطرب مى پرسم : حالش خوبه دکتر ؟
سرى تکان مى دهد و مى گويد : خدا بهش رحم کرد شما به موقع آورديش وگرنه اينم مثل بقيه رسما مى شد هندونه ...دار !
آب دهانم را قورت مى دهم و مى پرسم : بقيه ؟؟
- تو اين ماه ، چهارميشه .... منتها عمرش به دنيا بود سه تاى قبلى صاف رفتن سينه قبرستون ...
بى اختيار دستم به گردنم مى رود : هندونه.... دار !
در مى زنم و داخل اتاقش مى شوم .
- بهترى ؟؟
چشمهاى کبودش را مى دوزد به من و با صداى خفه مى پرسد : تو منو نجات دادى ؟
بى اختيار سينه جلو مى دهم و دست به يقه مى برم ،کم چيزى نيست که عاقبت در طول عمر مفيدم زندگى يک نفر را نجات دادم !!!
سر تکان مى دهم و با تواضع مى گويم : کارى نکردم که داداش ....وظيفه بود!
نگاهش دوستانه نيست، يکدفعه صدايش را بالا مى برد : تو غلط کردى ....کى به تو گفته بود طناب منو ببرى !!
- چى ؟؟؟؟
- چرا نذاشتى بميرم تو مى دونى من چقدر بدبختى دارم .... خونه زندگى مو فروختم گذاشتم تو اين کار .... حالا جواب اونا رو چى بدم ... اصن جواب تو خروس بى محلو چى بدم ها .... به دنبالش فرياد مى زند : چرا طنابو بريدى لامصب ...!!
دست پاچه مى گويم : خب بابا .... چه خبرته ...الان ميان مى اندازنم بيرون !!
هق هق گريه اش بلند مى شود ، مرد گريه کند خيلى حرف است ! عذاب وجدان مى گيرم : اى بابا اگه به خاطر اجاره من خودتو دار زدى ... آقا من ... من نمى خوام ...!!
ابروانش گره مى خورد . چند لحظه نگاهم مى کند و بعد دو به شک مى پرسد : جدى مى گى ؟؟
از آدمى که تا پاى مرگ رفته چيزى به من نمى ماسد .مثل لاستيکى که پنچر شده باشد مى گويم : آره جدى مى گم ....
از بيمارستان بيرون مى زنم . پرده اشک مى کشند به دنيا ، اجاره سه هکتار زمين بى زبان ، ماليد ...!!
دست توى جيبم مى گذارم و آرام زير لب شعر خانمان برانداز رامبد را زمزمه مى کنم : بخند ....خن دو وانه .... زهر مارو ... هن دو وانه !!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,ح . شریفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا همتی (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),الف.اندیشه (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),مریم مقدسی (28/7/1394),شهره کبودوندپور (28/7/1394),زهرابادره (28/7/1394), ک جعفری (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),احمد دولت آبادی (28/7/1394),همایون به آیین (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),حمید جعفری (28/7/1394), ناصرباران دوست (28/7/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),سبحان بامداد (28/7/1394),زهرا بانو (28/7/1394),زهرا بانو (29/7/1394),حمید جعفری (29/7/1394),ح شریفی (29/7/1394),رضا فرازمند (29/7/1394),زهرا بانو (29/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),م.ماندگار (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),کیمیا مرادی (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (30/7/1394),زهرا بانو (1/8/1394),ح شریفی (1/8/1394),منصور دیبا (10/8/1394),زهرا محمدی (5/12/1394),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:17

سلام بانو.
کوبش چیزی ?!!! اصلا این کلمه چیز خوب نیست. داستان را قوی شروع کنید.
خوب بود خسته نباشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:59

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) سلام
ممنون از حضورتون
توصيه تون لحاظ مى شه


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانوی عزیز
شیرین بود مثل قند...نه ببخشید مثل هندوانه
تعلیقشم عالی بود
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:06

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) ممنون از حضور گرمتون
ولى اصلا شيرين نيست اگه به خط اول داستان نگاه کنيد ...
سعى کردم نرم نوشته بشه تا تلخى ماجرا کمتر بشه .
و بماند که يه ماهه سر انتشارش با مدير دست به يقه ام !!


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:52

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو نیازی. گوشت را خرد می کنند. {اصلاح شود}
بالاخره را هم با سرانجام. یا عاقبت و یا فرجام لحاظ فرمایید.
داستان به نوبه خود سرگرم کننده بود و ارزش خواندن و مطالعه را داشت. بخاطر فضای متنوعی که ایجاد شده بود . اما شیوه نوشتاری که همه اش استمرار بود. ایرادی نیست و خیلی خوب است که داستان با محرک فعال پیش می رود. اما می توان فعل ها را با یکدیگر تلفیق نمود و انسجام داستان را یکدست تر کرد. به عنوان نمونه نوشته ای.همه چیز را چک کردم. چاقو را برداشتم.. توجه بفرما. پس از بررسی تمام وسایل و کلی جابجایی چاقو را برداشتم.
پیروز باشید.


@احمد دولت آبادی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 15:02

نمایش مشخصات زهرا بانو سپاس از وقتى که گذاشتيد
حتما توى اولين فرصت ويرايش ميشه
ممنون از توصيه هاى سازنده تون


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
جالب و ملیح بود.
موفق باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 16:21

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بانوى انديشمند داستانک
ساق اول !!


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:57

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بانو
داستان جالبی بود ، ولی بگمانم زیادی کشش دادید ، میتونستید یک اشاره مختصری به مارجای هندونه ها بکنید و بعد از جای که کاراکتر " سلانه سلانه ... " به طرف در رفت را بعنوان شروع داستان بکار بگیرید . اولای داستان همش اضافه بود .
مثلا به دین شکل ... " سر صبحانه نشسته بودم ، خانمم پرسید : میتونی پول زمین رو از عباس بگیری ؟ ...
گفتم : چطور مگه ؟ ...
با کارد به جان پنیر افتاد گفت : مگه دیشب اخبار رو نگرفتی ، همه ی باغدارا بخاطر ضرر با تراکتور به جون هندوانه ها افتادن ...
لقمه را به زور قورت دادم و از سفره بلند شدم برای اینکه به دل پر از آشوبم دلداری بدهم گفتم : خدا کریمه ... "
سپس شما میتوانید ادامه ی آن را از " پشت سالار نشستم و همه چیز را چک کردم ... " بنویسید.

در کل جسارت بنده را ببخشید @};- :) داستان کوتاه هرچقد کوتاه باشد زیباتر است ، کشش اضافی از زیبایی آن کمک میکند @};-
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 16:24

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام
ممنون از وقتى که گذاشتيد
راجع به کوتاه کردن داستان هم , بهش فکر مى کنم
سپاس .


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 20:07

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو نیازی
داستان جالبی بود و حامل گذشتی زیر پوستی.
ولی واقعا هیچ چیز ارزش خودکشی را ندارد بخصوص با طناب دار. ان شاء الله گذر هیچ کس به پای چوبه دار نیوفتد.
پایدار باشید.


@حمید جعفری توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 21:01

نمایش مشخصات زهرا بانو سپاس .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 20:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب سرکار خانم نیازی
شاید خیلی ها نفهمیدند امسال چه بر سر کشاورزان جالیزدار در استانهای مرکزی کشور اومد و چه مقدار هندوانه به دلیل صادر نشدن روی دستشون موند و چه کسانی به خاک سیاه نشستند . از اینها بگذریم چه مقدار آب ارزشمند در این وانفسای آب و خشکسالی های پی درپی نابود شد و به زباله تبدیل شد .؟
دستتان درست خیلی عالی بخشی از عواقب چنین بی برنامگی در کشاورزی کلان کشور را به تصویر کشیدید .

تنور دلتان همیشه گرم@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 21:17

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام
ممنون از لطفتون استاد
بله همينطوره که مى فرماييد ...
چاه هاى آب غير مجاز هر روز داره بيشتر مى شه و منطقه ما که يه روزى جزء پر آب ترين بخشهاى اين منطقه بوده , به شدت کم آب شده اونم به خاطر طمع همين کشاورزانى که همشون قصد دارن چند ماهه بارشونو ببندن , اين سواى کودها و سمها و انواع اقسام مواد شيميايى که به محصولاتشون مى دن , نتيجه اش هم جز محصولات بى کيفيت و حامل مواد سمى چيزى نيست ...
به همراه بى برنامگى تو مديريت محصولات کشاورزان ... حرص و طمعه که داره پدرشونو در مياره ...
همه اينا با هم که اتفاق مى افته , ميشه فاجعه امسال !
و جالب اينکه هر سال داره عمقش بيشتر مى شه !!


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 23:02

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

واقعا خوشم اومد. اینکه برخی جاها نیاز به ویرایش داشته باشه بر عهده ویراستاره، ولی خلق داستان بسیار خوب بود...

امیدوارم شادمان و سلامت وموفق باشید



@};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 00:03

نمایش مشخصات زهرا بانو سپاس.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 21:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیبم

نصف داستان را خواندم

اگر توفیق وهمتی باشه

ادامه داستان را بعدا


تا اینجا زیبا@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 21:38

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرامی

با لاخره یک بار دیگه آمدم سراغ داستان و تمام داستان را خواندم

زیبا بود

ودردی از دردهای جامعه را بیان فرمودید

قلمتان به رقص

ونویسا@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرا نيازى (بانو) Members  ارسال در دوشنبه 4 آبان 1394 - 08:51

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) ممنون از وقتى که گذاشتيد استاد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.