روان درمانی اگزیستانسیال

یا لطیف
شب بود و شیخ بر تاقچه احساس خود لمیده بود و به اندرون خویش خزیده و سر به گریبان در افکار خویش بودکه فردی هراسان درحجره شیخ را بکوفت و سراسیمه وارد بشد. چون به اندرون آمد شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی بود و تا از راه برسید و داد سخن در داد که یا شیخ "دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است" مرا عجب است ازانجام این کار آن هم توسط تو که هم کیش منی.
شیخ که غافلگیر بشده بود از جای بجست و بر زانوی ادب بنشت و با چشمانی از حدقه بیرون آمده به سعدی در نگریست و چون توان برابری در سخن را در خویش ندید به لهجه خود سخن همی راند که ای ووی چِتِه بووی جونی؟ چرا ایی وقت شو یهو میای رو سر آدم؟ سعدی از خشم پای به زمین بکوبید و بگفت "دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند" شیخ که اوضاع را قمر در عقرب بدید بگفت ووی وی قیومت تو سرت بگیرن دهن وا کن ببینم چته خو؟ سعدی که از عصبانیت رویش به سرخی گراییده بود بگفت "هر که سخن نسنجد، از جوابش برنجد" یا شیخ تو را در این مقام روا نبود که به سرای من درآیی و دوست خویش را برنجانی و خنده همی کنی از برای گفتن خزئبلات خویش. سعدی با ناراحتی سکوت اختیار کرد.
شیخ دستی به محاسن بکشید. در مغز خود کاوید. چیزی نیافت. پس خنده ای بکرد و بگفت: ناموسن یادوم نمیاد در مورد کدوم شوخیم حرف میزنی؟ سعدی که از عصبانیت به لرزه در افتاده بود بگفت "عالم ناپرهیزکار، کور مشعله‌دار است" شیخ عصبی بشد بگفت: میگی چته یا بیام ببافمت؟ سعدی پا پس کشید و بگفت چندین روز قبل که با جمیع مریدان بستنی خوران به دیدارم بیامدی و بر سر مزارم بنشستی را به یاد بیاور.
شیخ دستی به زیر دستار برد و سرش را بخاراند و بگفت خب کاکو بستنی رو یادومه ولی راس حسینی بوگو ببینم چه کِردم خودوم خبر ندارم؟ سعدی لب وربچید و بگفت مریدی شوریده حال به سویت بیامد و سوالی بپرسید که یا شیخ برایمان از عیال و فرزندان سعدی بگو تو نیز در حالی که می خندیدی دستانت را بگشودی و به دو طریف یمین و یسارت؛ اشارت بکردی و بگفتی سعدی را دو زن در خدمت بود یکی را خوش اخلاق و دیگری را بدجنس و بد اخلاق از هر دو فرزندان بسیاری دیده به جهان گشوده خانه هایی که در یمین آرامگاه هستند از فرزندان و نوادگان زن خوش خلق و خانه های مستقر در یسار از نوادگان زن بد اخلاق وی است. آیا این سخنِ به جایی بود،که روا داشتی؟
شیخ چون به یاد بیاورد که چه گفته و چه کرده لب به دندان گزید و بگفت: دو دقه بشین بگم برات چایی دیشلمه با نبات بیارن بخور خلقت وا بشه. من ای حرفا رو بری مزاح گفتم دور هم بگیم و بخندیم. والو تویی اوضاع گرونی و سختی و فشار اگه نگیم و نخندیم پیاز می شیم و می گندیم. سعدی که هنوز از گرفتن قیافه عبوس خود کوتاه نیامده بود زیر زیرکی خنده همی کرد و بگفت یا شیخ من نیز مخالف خنده نیستم چرا که بارها در این مورد سخن ها نگاشته ام ولی مرا چه سود که از سویی دیگر "قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید" و سپس افتان و نالان به سمت شیخ خزید و با حال زار به روی بالشتی کنار شیخ لمید.
شیخ دلش به رحم آمد و در مقام دلجویی از سعدی درآمد و بگفت: ها کاکو به قول خودت "دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی" منو ببخش اگه رنجوندمت حالو بگو ببینم چت شده که مث مرغ سرکنده خودتون به در دیوار میزنی؟ سعدی که نرم شده بود بگفت چه گویمت یا شیخ! که اوضاع خانوادگی ام با سخنانت به هم بریخته "ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند" زنان به دعوی با یک دیگر برخاسته و مرا از خانه بیرون بکرده اند. "هر کس را که زَر در ترازوست، زور در بازوست" مرا نه زر در ترازوست و نه زور در بازو. تمام کتابهایم در انبار انتشاراتی ها بمانده و چک هایم هر دمی برگشت بخورده اند.چشمه های شعریم بخشکیده. زنانم عرصه زندگانی ام را تنگ بکرده اند. چه گویمت که از طرفی نیز همی دانم که "خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی دقت، هیبت ببرد" شیخ مستاصل و درمانده همی شدو در مقام تلطیف فضا برآمد و بگفت: کاکو سخت نگیر زندگی صد سال اولش سخته، آخرش زنها با هم آشتی می کنن. از قدیما هم می گفتن لباس دوتا جاری توی یه بقچه نمیره ولی لباس دوتا هوو توی یه بقچه پیچیده میشه و سپس خنده ای سبک سرانه سر بداد. سعدی در حالی که استکان چایی در دستانش بود بگفت خوب گفتم که"خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب" در آن روز کزایی تا برای مریدان بگفتی که به خاطر بداخلاقی زن اول، ناچارا به سوی ازدواج دویم برفته ام؛ بانوی نخست به علت تهمت بداخلاق بودن و بانوی دویم به علت عشق و ازدواج اجباری به محوطه آرامگاه یورش آورده و مرا از خواب ناز بیدار نموده و با ابزارهای مطبخ چنان مرا نوازش بداده که گلستان و بوستان ازجلوی چشمان خویش بدیدم که بیت بیت سروده و نثر به نثر نوشته همی می شدند. شیخ نصف استکان چای را به یک نفس هورت بکشید و دستی برشانه سعدی گذاشت و بگفت: سی کو کاکو! سرتو بیار جلو تا تو گوشت یی چی بگم ...
راویان شیرین سخن در این مرحله هر چه گوش ها را تیز بکردند از برای شنفتن، کمتر به مراد خویش رسیدند. به جز جمله "مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید" که شیخ از کتاب سعدی برگرفته بود و به خورد خودش همی داد.
سعدی را از این سخن پچ پچ گویان، خوش آمد و چون درمان درد را جسته بود دمی برخاست که هرچه زودتر مکان را ترک گفته و توصیه شیخ را سرلوحه کارخویش قرار دهد و زندگانی را از سر گیرد که شیخ پاچه اش را بگرفت و بگفت: به قول خودمون یی شو که هزار شو نمیشه و به قول خودت اگه شب ها همه قدر بود شب قدر بی قدر بود. بیشین تازه گفتم مریدا آبو آتش قلیون رو تازه کنن کجو میخوای بری ایی وخت شو!؟ سرعلی پیشمون بومون
***
سحرگاهان که شیخ با اصابت گوشت کوب به سرش از خواب برخاست، بانوی پر هیبتی بالای سرخویش بدید که فریاد دمی برآورده بود که: به به چشو چارو روشن حالا توی خواب، به سعدی هم درس زن داری یاد میدی هااا ... با مرد های دوزنه نشست و برخاست داری هااا؟ به قول فردوسی چنان چنانت بکوبم به گرز گران، که پولاد کوبند آهنگران.

و تو ای خواننده این رابدان که "هر که با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد"

پی نوشت:
_گویا همه آنچه را که ما پچ پچ بین شیخ و سعدی همی خواندیدم و دانستیم، همسر شیخ در بیداری بشنیده بود.
_خاله زنک های همسایه خبر آورده اند که پس از آن خواب کزایی؛ حال شیخ چون است.
_ روزنامه گاردين 50 کتاب برتر تاریخ دنیا را معرفی کرد که در این بین بوستان سعدی و مثنوی مولوی در رتبه 13 و 14 قرار دارند. الان باید گفت اشعار سعدی و مولانا رو نخونید از بقیه جهان عقب می مونید. خود دانید :)
من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,همایون طراح ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,محمد علی ناصرالملکی ,لیلا حسن زاده ,حسین شعیبی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سما قراگوزلو (27/9/1396),همایون طراح (27/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),کوثر علیزاده (27/9/1396),زهرازرجام (27/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (27/9/1396),حسین شعیبی (27/9/1396),آرمیتا مولوی (28/9/1396),سبحان بامداد (28/9/1396), ناصرباران دوست (28/9/1396),الف . محمدی (29/9/1396),مجتبی صمدیار (29/9/1396),یعقوب یحیی (30/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),مهشید سلیمی نبی (2/10/1396),داوود فرخ زاديان (2/10/1396),"صابرخوشبین صفت" (4/10/1396),رضا میرزایی (4/10/1396),هستی مهربان (4/10/1396),بهروزعامری (7/10/1396),پیام رنجبران(اکنون) (9/10/1396),لیلا حسن زاده (11/10/1396),ترنم سرخسی (3/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (8/11/1396),ح شریفی (17/11/1396),محمد روشنیان (18/11/1396),عبدالله عمیدی (20/11/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (9/1/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 10:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی نههههههههههههه x-(
این داستان رو هنوز ویرایش نکرده بودم (موی کنان، روی خراشان)
چرا آخه ..آخه چرا ؟ :(

سه تا داستان دیگه بنویسم حالم خوب میشه :D روان درمان اگزیستانسیال :) شما هم مثل من خونسردی خودتون رو حفظ کنین
بیخیالش
بی خیااااال
عی بابا میخواستم بیام اسمشو عوض کنم خب :(
No problem
No problem
:D :D
صفحه سایت را بسته (به موی کندن و روی خراشیدن ادامه می دهد)


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 11:58

نمایش مشخصات همایون طراح بسیار عالی و خواندنی!

سبز باشید بانو...


@همایون طراح توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 28 آذر 1396 - 17:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام :)
متشکرم از حضورتون
بی گمان این رضایت به خاطرحسن نظر بزرگوارانه تون هست خوشحالم که مورد پسند طبع بلندتون قرار گرفته

برقرار باشید@};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 20:57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی عالی


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 28 آذر 1396 - 17:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بی نهایت سپاسگزارم :)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 آذر 1396 - 23:04

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
بسیار زیبا بود


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 11:12

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام

ممنونم از حضور پر مهرتون :)
برقرارباشید @};- @};- @};-

بینهایت سپاسگزارم


نام: یعقوب یحیی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 آذر 1396 - 12:31

عالی


@یعقوب یحیی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 11:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بی نهایت سپاسگزارم :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 04:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
اینگونه طنز بسیار دشوارست
ابتدا بایستی از اثر مناسب خبر کوتاهی داشت که میشه ازآن شاهد برای بیان صحنه آورد که شما اثر غنی سعدی رو انتخاب کرده بودید باید کاملتر می دید ید و شاهدهای بیشتری می اووردید می تونید این روال رو انتخاب کنید و سراغ همه ی بزرگان برید
دوم بیان با زبان شیدین محلی که در خصوص اتستان فارس شما اشراف دارید اما برای استان سمنان نمی دونم
سوم ترکیب داستان کهن با مسایل روز در عین جذابیت دشوارست
امید وارم برید پیش بی ترس و واهمه
موفق باشید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 11:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه دنیا ارادت و سلام
استاد عزیزم آقای عامری بزرگوار :)
خوشحالم ازحضورتون و اینکه همیشه خواننده داستان هام هستین باعث افتخارم هست :)

ابتدا به صحبت تون در مورد لهجه جواب بدم :) به غیر از اینکه خودم استان فارسی هستم و به همین لهجه حرف میزنم. البته بعضی وقت ها بدون اینکه بخوام لهجه و نوع گویشم وارد داستان ها میشه و اینو قبول دارم :"> ولی برای این داستان عمدا لهجه شیرازی رو انتخاب کردم .. یکی اینکه شیخ اجل شیرازی بوده و دوست داشتم به نحوی شوخی کرده باشم و به طنز داستان کمک کنه و دوم اینکه لهجه شیرازی خودش به تنهایی شیرینی های خاصی داره . دیدم که بعضا وقتی شیرازی ها از یه اصطلاحات عادی استفاده میکنن برای بقیه شهر ها جذابیت داره و دوستش دارن و با اصطلاحاتش میخندن :D :D
میدونید چیه استاد؟ من به سعدی علاقه ی ویژه ای دارم از نوجوانی سعدی میخوندم و دوستش داشتم و یه جورایی همیشه ادای دین میکنم نسبت به این شاعر بزرگ.. شاید تنها دلیل انتخاب سعدی هم همین بوده وگرنه میدونم که شاعر های بزرگی توی کشور داریم و باید بهشون بها بدیم :) به روی چشم متشکرم از پیشنهادتون :)
و اینکه
استفاده کم از گزیده های سخن سعدی رو قبول دارم .. ولی یه جورایی هم حجم داستان بالا میرفت و هم تا حدودی میخواستم قسمت هایی که برای اکثریت خواننده ها آشنا هستن و شنیدن رو بازگو کنم تامفهومش به ذهن بیشتر نزدیک باشه و برای مخاطب آشنا تر باشه :)
و دیگه اینکه
تا شما هستید.. پیشنهاد میدید،تشویقم میکنید و بهم دلگرمی میدید.. راهنمایی ام میکنید و با صبر و حوصله شاگرد نوازی میکنید از نوشتن و آزمون و خطا هیچ ترسی ندارم :"> :)
امیدوارم روزی بتونم تمام لطف و محبتتون رو جبران کنم :) خدا حفظ تون کنه :)
برقرار باشید و زنده دل @};- @};- @};- @};- :)
بی نهایت سپاسگزارم


@بهروزعامری توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 7 دي 1396 - 19:26

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};- @};- @};- @};-

@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نرجس بانوی عزیزم
با این داستان زیبا و تلفیق جالب حق شیخ را ادا کردی
واقعا لذت بردم
سپاس از قلم زیبای تان و ذوق ادبی بی نطیرتان
چشمه قلم تان همیشه جوشان دخترم


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 11:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :x :x :x
جان دلم
سلام به بانوی مهربانی ها
آنا جان نازنینم :x
ممنونم از اینکه مهر و محبتتون رو شامل حالم می کنید و به داستان سر میزنید وبا اومدنتون بهم دلگرمی میدید
امیدوارم با خوندن داستان و نشستن لبخند به روی لبتون من به یکی از بزرگترین آرزو هام رسیده باشم:)
نشست و برخاست با آدم های فرهیخته و خوش ذوق و توانا و خوش قلمی مثل شما بالاخره تاثیر خودش رو میذاره :"> خوشحالم از بودن در کنارتون
ممنونم که مثل مادری مهربون همیشه هوامو دارین و بهم لطف می کنین قدر دان لطف و محبتتون هستم :)
برقرار باشید و زنده دل @};- @};- @};- :x
آنا جانم :* :) :*
بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 10:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزیز دلم نرجسی بانوی نازنین
برای من هم مایه مباهات هستن خواندن داستان های شما
یاد گرفتن تا آخرین لحظه حیات برای همه واجب هست و چه قدر عالی میشود که آدم از نسل جوان یاد بگیرد زیرا که نسل جدید از حال و هوایی تنفس می کند که دماغ ما قادر به استشمام آن نیست ، و من خیلی افتخار می کنم که از بچه هایم یاد می گیرم و در کنار تجربیاتم از آنها استفاده می کنم .
ممنونم که می نویسید گلم
همچنان بنویس تا بخونیم و لذت ببریم عزیزم
گل و گل و گل تقدیم شما عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 23:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی آنا جانم :x
سلامی به عشق و محبت های بی پایان
این شکست نفسی و فروتنی ها و قلب مهربونتون هست که همه رو به تسخیر خودش در آورده

عاشقت آنا جونم :"> :x

شما سرور مایید.. همیشه در محضرتون یاد گرفتم و آموختم و خوشحالم که زیر سایه بزرگانی مثل شما زندگی میکنم
سایه تون مستدام .. خدا حفظ تون کنه :)
برقرار باشید مهربان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
:x


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 13:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو نرجس عزیز و خوش ذوق
عاااالی بود و کمی آن طرف تر از عالی :x :x
دم قلم شما گرم @};- @};- @};-
ما که هیچی نمی خونیم سعدی و حافظ هم روش!!!
بذار اونا رو هم مثل مولانا ببرن واس خودشون
پس کی توی این مملکت به کارای مهمترش برسه؟!! ساخت جوک و اراجیف و شایعه؛ اختلاس؛ آدم فروشی؛ سرک کشیدن به زندگی دیگران؛ دورویی و چندرویی؛ تخریب شخصیتها و علم کردن صورتکها و سلبریتها و.....
این همه شغل توی این مملکت هست بعد می گن بیکاری بیداد می کنه
سعدی و حافظ رو بذاریم واسه شب چله اونم واسه پیشگویی آینده
هرچه را که می خواهی پنهان کنی لای کتاب بگذار این ملت کتاب نمی خوانند
شاد و پیروز و سبز باشی همواره همه جا :* :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 دي 1396 - 01:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به قول سعدی، قیمت گل برودچون تو به گلزار آیی:x

هزاران درود به بانوی مهرو ماه
شهره بانوی عزیزم :x
و باز هم به قول شیخ اجل
جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان :)
سعدی و حافظ واس ماس یعنی همه شاعرا واس ماس :D
وقتی مثنوی مولوی پارسی سروده شده همه دنیا هم که بگن واس ماس بیفایده هست:D ولی وجدانا بعضی وقتا دلم برای حافظ میسوزه ..فقط محض خاطر تفال میان سراغش اونم با هزارتا قسم که به شاخ نباتش میدن توی آمپاس و معذورات میذارنش تازه اگه غزلش باب دلشون هم نباشه سه چهار تا ریچارد بارش میکنن
القصه که بانو جان
داستان همینه .. همتی باید و از نو همتی:)
به قوا دکتر شفیعی کدکنی: من معتقدم امروزه نیز فرزندان سنایی، مولانا،فردوسی،سعدی،حافظ،نظامی و خیام،قطعاً وارث نبوغ نیاکان خود هستند و ما نا‌امیدنیستیم

حرفای شما همه درسته و متین و شکی توش نیست ولی چه میشه کرد زمانه را تاب آوردن و نیاوردن هر دو سخت است و باز به قول سعدی
تنم فرسود و عقلم رفت ...
و عشقم همچنان باقی ... :)
خوشحالم که همچنان می بینمتون.. به داستان های سایت سر میزنید و میخونید و مینویسید و همچنان معترضید .. این اعتراض ها خیلی ارزشمنده باور کنین :)
شاید براتون جالب باشه شایدهم جایی این مطلب رو خونده باشید نقل به مضمون میکنم.. مخصوص جملات آخری که توی کامنت نوشته بودید
روى ويترين يك كتابفروشی در شهر رم نوشته شده: همه عشقی چون رومئو و ژوليت می خواهند، بدون آن كه بدانند اين عشق فقط ٣ روز دوام داشت و جان ٦ نفر را گرفت... لطفا كتاب بخريد و بخوانيد :)
یه دنیا تشکر بابت همه چیز مخصوصا بودنتون که خیلی برام با ارزشه :) خوشحالم که داستان رو دوست داشتید
برقراباشید و زنده دل مواظب مهربونی هاتون باشید :x :* :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

بینهایت سپاسگزارم


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 دي 1396 - 14:48

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به بانوی زیبانویس و زیبابین
بانو علیرضایی ......
و قلم پر احساس و سبزش
به امید موفقیت و به امید اینکه یک روز این نوشته ها رو بصورت کتاب ببینیم .
شاد و سرزنده باشید .
@};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 دي 1396 - 01:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض هزاران هزار درود
و صد البته ارادت فراوان
آقای خوش بین صفت بزرگوار :)

عی بابا به کی میگید با احساس ؟ برای نوشتن و قلم با احساس داشتن بنده جلوی شما لنگ پهن میکنم :D
خوشحالم از حضورتون و خونده شدن داستان توسط شما .. به واقع باعث افتخارم هست خونده شدن داستان هام توسط شما و مخصوصا نوشتن نظراتتون :)
این که میگید نوشته هام به صورت کتاب بیرون بیاد بیشتر خجالت میکشم از کم کاری هام و باری به هرجهت نوشتن هام :"> من جمله شما رو اینطوری تغییر میدم
به امیدخوانده شدن کتاب ها .. به امید بازگشت مردم به کتاب خوانی .. به امید آشتی مردم با کتاب و به ثمر نشستن همه تلاش های ناشران و نویسنده های پر تلاش و توانمند و خوش قلمی مثل شما :)
قدر دان لطف و محبت بی دریغتون هستم .. برقرارباشید و همیشه زنده دل @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در چهار شنبه 6 دي 1396 - 12:00

درود بر تو نرجس بانوی عزیز...
کلی حظ بردم از خواندن نوشته‌ات... الحق که رگ طنز هموطنان استان فارسی را خوب به ارث برده‌ای!
قلمت نویسا عزیزم:) @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 22:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به چشمم به جمال یه آشنای نزدیک روشن شد :D

هزاران هزار درود
فاطمه خانم عزیزم :x
قدم رنجه فرمودین بانو .. صفحه رو منور کردین :)
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید.. به قول شیخ توی داستان :D :D اگه نگیم و نخندیم پیاز میشیم و می گندیم
ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و مثل همیشه با نگاه گرم و نظر مهربونت بهم انرژی دادی ..قربونت برم عزیزم:x
برقرار باشی @};- @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 8 دي 1396 - 17:16

سلام
بانوی ادیب
بسیار عالی طنز پردازی فرمودید
لختی خنده بر لبمان نشست
وکلاغ سیاه از بام دلمان پرید
زیبا بود ودلربا
احسنت.
راستی یادم آمد
چند روز پیش از ماموریت کرمانشاه برگشتم
اونجا شهرستانی داره بنام ثلات بابا جانی که مردم بومی از آن بعنوان - ثلاث - یا ثلاث بو وای جونی - یاد می کنند.
- آره بو وای جونی - آنجا من هم یادی ازشما کردم-تندرست وپاینده باشید
@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 22:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هوووم این یکی داستان رو یه جورایی برای شما نوشتم :"> دفعه قبل داستان شیخ رو دوست داشتید و خوشتون اومد دوباره شیخ رو وارد معرکه داستان کردم که یه دفعه دیگه بخندید:)
مخصوصا نوشتن اصطلاح بوای جوونی :D

سلام و عرض ارادت فراوان
دکتر فرازمند بزرگوار :)
امیدوارم خستگی های روحی و جسمی ماموریت برطرف شده باشه
ممنونم که همیشه به داستان هام سر میزنید و میخونید و تشویقم میکنید به خاطر بودن درکنار دوستان سایت و عزیزانی مثل شماست که ذوق نوشتن دارم
خدا حفظ تون کنه :)
ثلاث بووی جونی:D :D جالب بود
براتون گفتم که بوای جونی یعنی چه ..یه اصطلاح شیرین که بزرگتر های مهربون کوچکتر ها رو باهاش صدا میزنن با یه لطافت خاص و پر از احساس بیان میشه :)

دلتون شاد و سرتون سلامت همیشه و دل همه حال
برقرارباشید @};- @};- @};- :)

بینهایت سپاسگزارم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 دي 1396 - 03:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








درود بر بانو نرجس بانو.

بسیار هم عالی، لذت بردم.

زنده و پویا و طناز بماند قلم‌ات.

تا میتوانیم از کتاب‌نخوانی‌مان بگوییم که انصافاً هر چه بگوییم بازهم کم است، به زعم من هر که توانایی‌ دارد قلم به دست بگیرد می‌بایست در این جهت هم کوشا باشد، چرا که هر چه فلاکت به دوش کشیده‌اییم و می‌کشیم از ضعفِ مفرطِ آگاهی‌ست. اما این سکه روی دیگری هم دارد:

چند روز پیش فیلمی از آقای «پرویز کیمیاوی» می‌دیدم با عنوانِ «ایران سرای من است»
فیلم درباره‌ی شعرای کهن ایران بود! درباره‌ی ایران، درباره‌ی شناسنامه‌ی ایران است، یعنی ادبیات و شعرایش، به گمانم اگر بخواهیم فقط نامِ تک‌تکِ شعرای صاحب نامِ ایرانی را نام ببریم نیم‌ساعت طول می‌کشد که اتفاقاً در همین فیلم در صحنه‌ای به همین امر مبادرت ورزیده می‌شود که فوق‌العاده است.

جالب اینجاست و البته دردناک که همین فیلم که در سالِ هفتاد ساخته شد هیجده‌سال توقیف بود. چرا؟ چون درباره‌ی ایران است! به همین علت می‌خواهند طبق معمول حذف شود، هر چه درباره‌ی ایران باشد و ایرانی، طبقِ قاعده‌ی مرسوم حذف می‌شود، گویا تا فارسی که وجه مشترک همه ی ماست نباشد دست از سرمان برنمی‌دارند، اما زهی خیالِ باطل!

جایی خواندم نیمی از اشعار حافظ هم به دلیل شرایط آن موقع نابود شد! اما به هر تقدیر ماند و ما حافظ داریم و خواهیم داشت.

دیری‌ست شعرای ایران زمین، شاهدِ زوال و اضمحلال و سپس نابودی بسیاری از حذف‌کنندگان‌شان بوده‌اند.


موید بمانید و نویسا.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 00:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اوه اینجا رو :D
سلام و عرض ارادت فراوان
آقای رنجبران بزرگ:)

چی از این بهتر..خوشحالم از بودنتون
بذارید همه رو توی سه تا کلمه خلاصه کنم و تمام
"لعنت به مافیا" [-( [-(
ماحتی توی نفس کشیدن هم دست های پشت پرده و گروه های مافیایی داریم وگرنه چرا بایدکلان شهرهای ایران این همه آلوده باشن و هیچ اتفاقی برای بهبودیش نیفته :( کتاب و کتاب خونی و فیلم و سینما که جای خود داره. اگر این اتفاقات نیفته باید تعجب کرد
چه کار میشه کرد وقتی یک دست صدا نداره حتی بعضی وقت ها به خودم میگم اینی که من مینویسم خواننده داره؟ نداره؟ من میخوام بگم کتاب بخونید ولی آیا کسی هست که همین مطلب تشویقی درمورد کتاب خوانی رو بخونه؟
باید قبول کرد که بعضی از جریانات، قوی تر از خواست ماست. وقتی کسی لیاقت داشتن چیزی رو نداره باید ازش گرفت. دنیای ما لیاقت داشتن مولوی و فردوسی و خیام و حتی ابن سیناها رو نداره اون هایی که میدونن اینها چه جواهراتی از خودشون به جا گذاشتن همه رو از ما غصب میکنن و به نحو احسنت ازش استفاده میکنن
شاید شما با خوندن این داستان فکر کنین من یه چیزی نوشتم و تمام ولی یه حقیقت دردناک رو براتون بگم که این داستان واقعی بود و یه این ماجرا واقعا برای خودم اتفاق افتاده. چند نفری توی آرامگاه سعدی مشغول عکس گرفتن بودن یکی از اونها از بقیه پرسید درمورد زندگی سعدی چی میدونید؟ همه بی اطلاع بودن و من به شوخی براشون تعریف کردم که سعدی چنین بود و چنان و دوتا زن داشت و خونه های سمت چپ آرامگاه از نوه های زن اول و سمت راست از نوه های زن دوم سعدی هستن. همگی این شوخی رو باور کردن و یعد از ده دقیقه ای دیدم دوتا از اونها دارن برای بقیه همین ها رو تعریف میکنن و پز میدن که ما درمورد سعدی خیلی با اطلاعیم
درکش سخته،دردناکه، سنگینه و در عین حال خنده داره و خنده اش از زهر هلاهل بدتره :(
من خیالم راحته که ما به وسیله هیچی نمی میریم مگر جهل و نادانی
زلزله،نادانی و جهل ما هست نه لرزیدن زمین
خوشحالم و افتخار میکنم از خونده شدن داستانم توسط دوستان فهیمی چون شما و این بار مسئولیت منو بیشتر و بیشتر میکنه:) میدونم که از گفتن کم و کاستی ها چشم پوشی کردید امیدوارم بتونم در آینده چیزی بنویسم که لیاقت نگاه گرم شما رو داشته باشه :) نظراتتون واقعا برام ارزشمنده
متشکرم
برقرار باشید و دلشاد @};- @};- :)
بینهایت سپاسگزارم


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 11:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها بر پسرم خواهر زاده گلم آقا پیام نازنین
بعد از مدت ها دیدن شما ،اذعان می کنم که روح تازه ای به من دمیده شد و خوشحالی ام صد چندان شد ،
بیایید که همچنان خونه پدریمان که سایت داستانک هست حفط کنیم و گاهی همدیگر را در اینجا ببینیم و از نشاط قلم های هم بهره ببریم ،بی صبرانه منتظر هنر نمایی قلم شما هستم عزیزم .
امیدوارم مثل همیشه بانشاط و پرقدرت باشید
گل و گل و گل
تقدیم شما


@زهرابادره (آنا) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 7 بهمن 1396 - 03:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









سلام خاله جانم، عزیزترین، عزیزترین، عزیزترین، عزیزترین :x

فوق العاده خوشحال شدم شما رو دیدم، خیلی خوشحال شدم :x شما خیلی لطف دارید، سلامت باشید و هر لحظه شاد و آرام بانوی ما.


به تعداد ستاره های آسمان، به گستردگی کائنات، به تعداد کلمات نوشته شده تا بحال، فدای شما و مخلصم و ارادت دارم. :)


@};-


نام: لیلا حسن زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 دي 1396 - 14:51

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده نرجس عزیز، عالی بود؛ واقعا لذت بردم؛ هزاران احسنت.
@};- @};- @};- @};- @};- :x :x


@لیلا حسن زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 23:00

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مشترک گرامی !
تاریخ شارژ ارادت ما به شما تا وقتی نفس باقی است اعتباردارد !
”همراه آخر":D :D
جان دلم :x
سلام به بانو حسن زاده عزیزم
یه عالمه ممنونم بابت همه چیز مخصوصا بودنتون و دلگرمی هایی که همیشه بهم میدید و مهربونی های بی دریغ تون.. خدا حفظ تون کنه :)
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید و امیدوارم لبخند به لبتون نشسته باشه
سالم و تندرست باشید و بدور از ناراحتی.. روزگارتون شیرین و پر از آرامش @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 بهمن 1396 - 22:25

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام سلام دخترم
زیبا و دلنشین
بس هوشمندانه و رندانه نگاری
چه کم است از این گونه نگاه های پر نیاز
خیلی خیلی مشعوف و هیجان زده شدم
درود
درود
نه نه
منظورم این نیست
نه نه
منظورم این نیست
...که بی عیب و نقص است
شاید بشود دوتا ضعف و خرده هم بهش گرفت
اما
اما
همه فرهنگ ما در سعدی خلاصه و مفصل میشه
اینکه اینجوری سعدی را یاد کردی و برای خواندن به خونه شیخ کشوندی...
به هر جهت فهمیدم
فهمیدم که شما هوشمندی و ظریف نگری رندانه ای دارید
عالی است
و چه لذت بخش بود
آری آری لذت بخش...


@عبدالله عمیدی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 1 ارديبهشت 1397 - 13:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام :) سلام :)
و هزاران هزار سلام :)

و عرض بینهایت ارادت خدمت جناب عمیدی بزرگوار
عذر خواهی میکنم بابت این همه تاخیر در پاسخ به نظر پر از مهر تون .. به بزرگی خودتون ببخشید :"> :">

هیچی برام از این خوشحال کننده تر نیست وقتی نویسنده ای دست به قلم و توانا از یه نوشته زیر خط فقر ادبیات تعریف میکنه .. البته میدونم که این تشویق ها از بزرگواری و حسن نیتتون هست برای شاگرد نوازی :)
خوشحالم که این سعادت رو داشتم که میزبان نگاه گرم و نظر سخاوت مندانه تون بودم و بیشتر خوشحال شدم وقتی که فهمیدم داستان رو دوست داشتید :) @};-


به پاس لطف و مهربانی تون @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.