من نه منم

یالطیف

شدم شبیه نقطه سرخط، دقیقا شبیه یه روز قبل از اون روزی که 100 تا کلمه گزایی رو نوشتم گذاشتم همین جا. اون روزی که فکر می کردم وز وز کردن چندتا مگس لامصب می تونه خیلی جذاب باشه.
آخه یکیشون یه جوری دور سرم دور میزد انگار 10تا مدال جام جهانی و المپیک رو یه تنه صاحب شده و اصلا هم به پست تیم بعضی از کشورها نخورده. مربیش همه اش تشویقش می کرده بجنگ بجنگ تو باید پیروز بشی.
میدونی چیه حوصله ام پیر شده. چرا تعجب می کنی خب؟ مگه تا حالا کسی رو ندیدن که حوصله اش پیر شده باشه؟
داشتم می گفتم پشه نامرد آخرش ازم انتقام گرفت. نه اینکه کشتمش و بعدش کلی خوشحالی کردم برا خاطر همین. آره دیگه یعنی میخوای بگی یه دونه پشه کشتن، خوشحالی نداره؟
عی بابا... میگم حوصله ام پیر شده با من یکی به دو نکن
یادمه یه روز کلافه بودم. من میگم کلافه شما بخون داغون بقیه که دیدن می دونن که روانی یعنی چه. هوووم، کلافه بودم سر یه موضوعی که باب دلم پیش نرفته بود. پس چی فکر کردی؟ باید همه چیز باب دل من باشه
آهان از اون لحاظ میگی؟ آخه موضوع رو نمیشه گفت. کنجکاوی نکن که اگه دهنم رو بستم با دم باریک هم نمی تونی حرف از دهنم بیرون بیاری حواست باشه.
کلافه بودم مثل الان که حوصله ام پیر شده. رسیده بودم به نقطه سرخط، البته الان چند مدتیه دستم به نوشتن نمیره وگرنه عمرا منو مثل نقطه سرخط روز اول ببینی.
چیه خب؟ دلم میخواد خط و نشون بکشم و رجز بخونم.
این همه وسط حرفم نپر، صبرکن ببینم می خواستم چی بگم.
آهان یادم اومد سر یه موضوعی کلافه بودم. رفتم زیارت امام رئوف. عاشق پیاده روی توی مسیر میدون شهدا تا بست شیخ طوسی مشهدم. آره بابا می دونم خیلی راهه ولی من که این چیزها سرم نمیشه. عه بذار تعریف کنم خب.
توی مسیر که میرفتم چندنفری رو دیدم که خودشون رو چادر پیچ کرده بودن یه گوشه توی خیابون جایی که توی مسیر هیشکی نباشن نشسته بودن. چهره و هیکل رو کاملا پوشونده بودن.
بَه اختیار داری مگه میشه نرجس جایی بره و کنجکاوری نکنه؟ تا ته و توی این داستان رو در نیاوردم پا توی سروستان نذاشتم. به جان مورچه زرد رنگ هایی که خیلی تیز دندون می گیرن بی معرفتا.
به کی گفتی مسخره؟ مسخره اون عمه ترامپه که احتمالا اونم موهاش زرد بد رنگه. عی بابا دو دقه هیچی نگو! به قول مامان بزرگم اگه دوباره حرف بزنی میدمت گربه سیاه توی انباری بخورتت. آخرش هم نفهمیدم این گربه سیاه های توی انباری چه آتویی ازمامان بزرگا داشتن که اون ها رو مجبور می کردن نوه های دسته گلشون رو بدن اونها بخورن.
از قرار معلوم این یه رسم بوده از قدیم که بعضی از آدم ها بیشتر خانم ها یه گوشه می نشینن و یه حاجت یا یه مطلب رو توی ذهن خودشون نگه می دارن یه جورایی مثل استخاره زدن هست. بعد عابرهایی که ازکنارشون رد میشن مثلا دارن با بغل دستی شون حرف میزنن وقتی از کنار این بنده های خدا عبور می کنن حین عبور چندتا کلمه رد و بدل می شده بین شون. اینهایی که یه گوشه نشستن این کلمه ها رو توی هوا می قاپن و میشه جواب نیت توی ذهنشون.
از آن زمان که آرزو، چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای، به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی، چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها، که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد
عجیبه ها چرا هی توی ذهنم آهنگ پلی میشه
ببین، وقتی فهمیدم جریان چیه، روز بعدش شیطنتم گل کرد از کنار دست هرکدوم شون که رد می شدم بلند می گفتم هرچی خیره پیش میاد. اینقدر که من آدم خرابکار و مهربونی هستم. میدونم بابا، خدا هم از دست کارهای من خسته شده.
خودمم یه دفعه همین کار رو کردم. یه نیت توی ذهنم داشتم به خودم گفتم میرم توی صحن اصلی امام رضا اولین حرف واضحی که از یه نفر شنیدم همون میشه جوابم. چشمت روز بد نبینه توی برخورد اول دوتا پسر جوان از کنارم رد شدن یکیش به دوستش گفت:«بدبخت فلک زده، برو توبه کن.» لجم گرفته بود دلم می خواست همون جا هر دوتاشون رو به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم می کردم. آخه یکی نبود بهشون بگه الان چه وقت شوخی بود اونم بلند بلند.
راهم از تو دوره دوره
دل من مگه سنگه صبوره
تو بگو چه کنم
دیگه پر شده کاسه ی صبرم
بی تو بغضی در دل ابرم
تو بگو چه کنم
با غم فردا تو بگو چه کنم
خسته و تنها تو بگو چه کنم
تو بگو چه کنم
نمیدونم چرا یهو این آهنگ افتاد سر زبونم
بگذریم. البته این بدبخت فلک زده هنوز توبه نکرده. همیشه به خودم میگم کاش یه مغازه بودکه همه چیز داشت. مثلا یه دوا و دارویی توش پیدا میشه این حوصله منو جوون می کرد. اسم مغازه آوردم یادم اومد توی همون پرسه زدن توی خیابون های مشهد از جلوی یه مغازه رد شدم روی شیشه اش نوشته بود روغن الاغ اصلی. رفتم داخل و مغازه و پرسیدم ببخشید آقا روغن الاغ فرعی هم دارین؟ یه جوری نگام کرد که کلا زبان شیرین مادری فراموشم شد. می خواستم بیام بیرون گفتم: به جای خرید روغن میرم سوسیس کالباس میخرم که هم گوشت الاغ داشته باشه هم روغنش. تازه مطمئنم که اصلِ اصل هم هست. گفت: شما نخر
منم خواستم کم نیارم گفتم: معلوم نیست ملت میان زیارت یا اومدن روغن الاغ اصلی بخرن
توی زمان عباس قادری و اینا ملت فصل بهار با دختر های خوشگل و بامحبت می رفتن زیارت، پسرهاشون میرفتن چشم چرونی
پسره چقدر شیطونی اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟
گفتم به اون زیارتی که رفتم
قسم به اون عبادتی که کردم
قسم به اون قفلو دخیل که بستم
نخد عامو خب مگه بهت نمیگم که حوصله ام پیر شده یه فکری به حالم کن

_ خسته نباشید،ببخشید من حوصله ام پیر شده شما چه دارویی دارین برای خوب شدنش؟ می دونین کلی وقته داستان ننوشتم. کلی وقته زیر داستان دوستام نظر ننوشتم... کلی وقته نرسیدم درست و حسابی احوالی ازشون بگیرم ...
+ببخشید خانم اینها رو فقط باید به مدیر بگیدکه ایشون هم الان نیستن
_هووم باشه، صبر می کنم تا بیاد.
+راستش مدیر ما هر وقت دوست داشت میاد
_ایراد نداره مغازه خودشونه؛ وقتی اومدن ازشون بپرسیدتکریم ارباب رجوع پس چی میشه؟
+ چی بگم والا
_"ببخشید من یه قلب هم می خواستم.
+ قلب چطوری میخوای؟ سنگی داریم، شیشه ای داریم، کوچیک داریم، بزرگ داریم، طلایی داریم، سیاه داریم، سفید داریم... مدلهاشم همیناس که می بینی. خودت انتخاب کن.
_نه من یه قلب میخوام که خراب نشه. یه عمر برام کار کنه. یه قلب خوب...
+قلب خودت مگه چشه؟ مشکلش چیه؟
_ خوب کار نمی کنه، دائما یا گرفته یا شکسته یا تیر می کشه. یه قلب می خوام که نسوزه، محکم هم باشه.
+یکی از این سنگیا بردار. هیچیش نمیشه، جنسشم عالیه، همه این روزا این مدلی می برن.
_ نه، ممنون. نمی تونم با یه قلب سنگی کنار بیام. قلب خودم رو تعمیر می کنم حالا یا کار می کنه یا نمی کنه.
+قلبت رو ببر طرف میدون شهدا بعد چهار راه شیرازی، آخر خیابون یه تابلو هست نوشته بست شیخ طوسی برو اونجا برات درستش می کنن تضمینی! "
_ممنونم، ان شاالله هرچی خیر هست پیش میاد.


پی نوشت:
_عرضم به حضورتون که از بس حوصله ام پیر شده این دفعه همین جا، توی همین صفحه بداهه نوشتم. بدون هیچ گونه تغییری در متن اصلی. امیدوارم عیب و ایرادهاشو بر من ببخشایید.
بدجوری حوصله ام سر رفته، از سر بی حوصله گی نوشتمش :(

_پاراگراف آخر داستان یه متن کوتاه بود که آبجیم نوشت تا از روش ایده بگیرم داستان بنویسم حالم خوب بشه اینقدر مغزش رو تلیت نکنم :))) هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد ذهنم و حوصله ام هر دوتاش با هم پیر شدن. اصل مطلب رو نوشتم :)
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,فاطمه سادات حيدري ,همایون طراح ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری ,محمد علی ناصرالملکی ,سبحان بامداد ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین شعیبی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (11/9/1396),فاطمه رنجبر (11/9/1396),"صابرخوشبین صفت" (11/9/1396),م.فرياد (12/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (12/9/1396),فاطمه سادات حيدري (12/9/1396),همایون طراح (12/9/1396),الف . محمدی (12/9/1396),م.ماندگار (12/9/1396), ツفریماه آرام فر ツ (12/9/1396),غزل غفاری (13/9/1396),هستی مهربان (14/9/1396),بهروزعامری (14/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (14/9/1396),سبحان بامداد (15/9/1396),پیام رنجبران(اکنون) (16/9/1396), ناصرباران دوست (16/9/1396),حسین شعیبی (17/9/1396),مهسا تنانی (17/9/1396),ترنم سرخسی (17/9/1396),

نقطه نظرات

نام: سیدمحمد   ارسال در شنبه 11 آذر 1396 - 11:17






حوصله پیر و پیرزن هردوش باهم می خریم نون خشکیههههه ...... نون خشک


بازم یه پاییز، دوباره بارون :(
هجوم فکرت، همون خیابون
دوباره دلشوره ی تورو دارم :-s
دوباره دلتنگتم عزیزم
دوباره دارم به هم می ریزم
چقد از این حال بی تو بیزارم =((
به یادتم من، آروم جونم
به یادتم من، ای مهربونم :x

چرا اینجا استیکراش کمه ؟


@سیدمحمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 15:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی که پیرزن میخری هاااا :-s :-s
حیف حیف که عمرم بپای تو هدر شد
حیف از جوونیم که با تو بی ثمر شد
وای نگو نگو دِلا قدرتو می دونه
پیر اگه بشی دیگه با تو نمی مونه
باز ملامتش نکن چشمای گریونم
مگه دستم بهت نرسه.. یعنی تهدیدم به اندازه تهدیدهای کیم جونگ اون رهبر کره شمالی واقعیه... عزیزم :)

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین ازتمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس می کشم:x
یه عالمه ارادت @};-
راستی مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه.. میاد خونه :D :D


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 آذر 1396 - 11:45

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
امیدوارم حوصله ات هیچوقت هیچوقت پیر نشه خخخخخ:D
تک گویی درونی قشنگی بود;)
موفق باشید


@فاطمه رنجبر توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 15:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت عزیزم:x

من شک ندارم که شما زیبا خوندین وگرنه میدونم که نوشته هام لایق نگاه های گرم و زیبای دوست عزیزم رو نداشت :)

ممنونم..ممنونم و باز هم ممنونم
امیدوارم همیشه لبخند همنشین لبتون باشه:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 آذر 1396 - 21:18

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به بانوی ادیب و خوش قلم
بانو سروستانی عزیز
سوژه هایی که برای داستانهایت انتخاب می کنی به نوعی تازه و نو هستند و خواننده با سطر سطر زیبای داستان ، همراه می شود .
سبز و سرزنده باشید .
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 18:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزارن درود
آقای خوش بین صفت بزرگوار :)
هنوز این جمله زیبا در رابطه با شما توی ذهنم مونده به قول دوستی شاعری که همیشه جیبش پر از سپیده
همیشه به من لطف دارید و این از بزرگواریتون هست و میدونم که نوشته ام لیاقت نگاه زیبا و گرم شما رو نداره و مطئنم که از ایرادها و کاستی هاش چشم پوشی کردید :)

تبریک میگم بابت چاپ کتابتون.. به امید روز های روشن به امید موفقیت های روز افزون.. به امید روزی که 100 جلد کتاب چاپ کرده باشید و همه کتاب هاتون به چاپ صدم رسده باشه :D باور کنین آرزوی محالی نیست.. چون
با پشتکار بودنتون رو باور دارم :) :)
برقرار باشید و زنده دل @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 08:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سلام همگی سلام (الکی مثلا من نرگسم)
به به
قدم رنجه و قلم رنجه رو با هم فرمودین
خیلی هم عالی
چشم ما روشن :x :x :x
خوب جای شکرش باقیه حوصله ات پیر شده اگر جوون بود با این حجم از طنازی الان پیر ما رو درآورده بودی!
من یکی که حوصله ام فوت کرده بدین وسیله مجلس ختمی برپاست و از عزیزان برای تسلی خاطر بازمانده اش دعوت به عمل می آید :( :(
و اما روغن ال اغ! بله توی قوطی عطارها همه چی پیدا میشه الا کمی روغن برای التیام زخم دل =((
اتفاقا الاغ یه چی دیگه هم داره می گن واسه سینوزیت خیلی خوبه ولی برای بدبود نشدن فضای عطرآگین داستانک از آوردن اسمش خودداری می کنم
اینم از اطلاعات پزشکیمون
بازم بنویس برامون
و اما در پایان
دل پاره! دل شکسته! دل شرحه شرحه! می خریم به جای آبکش هم یه تیکه سنگ خارا می دیم خیلی هم عالی دیگه نه ترک بر می داره نه مو برمی داره نه می شکنه و نه ....با صدسال گارانتی و وارانتی
اینم تقدیم روی ماه دوست خوبم :

کسی به سنگ‌ها گفت انسان شوید ،
سنگ‌ها گفتند :
ما هنوز به اندازه‌ کافی سخت نیستیم !

اریش فرید


مرا دفن سراشیب ها کنید که تنها
نمی از باران به من رسد اما
سیلابه اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم
بیژن الهی ( به بهانه سالروز نبودش)

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 19:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مه هستي ما فقط تو هستي
ماه و مي خوايم چيكار وقتي تو هستي :x :) :D

عاقا اصلا سر ساقی سلامت :D

سلام عزیز جان
سلام به روی ماهت بانو :x شما بدون سلام هم عزیزید

یه حوصله خوب سراغ دارم. حوصله ی یه خانم دکتر بوده هر روز باهاش میرفته مطب اصلا هم ازش استفاده نمی کرده فقط میذاشته توی کیفش که اگه یه وقت لازمش شد دم دستش باشه. مالکش آشناست میگم زیر فی بازار باهاتون حساب کنه سند بنام توی بنگاه.. قسطی هم قبوله.. فقط شیرینی بچه ها فراموش نشه :D :D
این چیزی که گفتین درمورد الا غ و سینوزیت و این حرفا خیلی باحال بود اتفاقا آبجیم سینوس هاش عفونت کرده بودن عطاری بهش گفته بود عنبر نسار دوای دردت هست.. وقتی آورد توی خونه و پاکت رو باز کردیم دیدیم.. به به اسمش رو گذاشتن عنبر نسار، برخلاف بوش
ببینید من نوشتم حالم بهتر شد شما هم بنویسید هرچی که توی فکرتون چرخ میزنه هرچی به ذهنتون میاد رو بنویسین باور کنین حالو احوالتون تغییر میکنه :) عاقا اصلی تضمینی با یکسال خدمات پس از فروش :D :D

من باور دارم که کوردهای ایران زمین همیشه پشت مشکلات رو خم میکنن و خم به ابرو نمی یارن..همینطور که تا الان این کار رو کردن. استوارن مثل کوه، زلال و پاکن مثل آب، سرسختن مثل سنگ و بزرگ و وسیع هستن مثل آسمون مثل دریا.. هیچ وقت نمیذارن ناراحتی ها و سختی ها از پا درشون بیاره اینو من نمیگم اینو تاریخ میگه
درود بر ایران درود بر کوردان سرزمینم
باعث افتخارمون هست زندگی و بودن درکنارتون و از این بابت به خودمون می بالیم و به جهان فخر می فروشیم :)
زیر یه خم حوصله و ناراحتی ها رو بگیرید بزنیدش زمین بعد فیتیله پیچش کنین و تمام .. اصلا هم به حرف مربی گوش ندین:D :D
خوشحالم از بودنتون.. ممنونم از شعر های زیبایی که برام نوشتین
برقرار باشید و همیشه زنده دل @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: فاطمه   ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 09:17

عالي مثل هميشه


@فاطمه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 19:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عالی خودتون هستین که بودید و با اومدنتون خوشحالم کردید
@};- @};- :x @};- @};-

بی نهایت سپاس


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 آذر 1396 - 15:56

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام عزیز و گرامی
اصلا دل جوون یعنی همین
و تعریف من از زندگی و خانومها اینه
زندگی و خانومها یک ژانر بیشتر نیست
تقسیم بندی ژانر کلاسیکه
پست مدرن (که من میگم زیگیل مدرن) میگه بین ژانر
اما من میگم همه چی یک ژانر از جمله این نوشته زیبا و خانومانه ی شما شامل همه ی ژنور(ژانرها) می باشه
از شوخی گذشته هم خوشجال شدم و هم لذت بردم
درود بر شما
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 11:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی گویا من امروز سعادت مند شدم :)

سلام و بیکران ارادت
استاد عزیزم جناب عامری بزرگوار:)

چقدر خوبه که شما هستین و من چقدر خوشحالم از زیارتتون :) یکی از دلایلی که من هنوز دست از نوشتن برنداشتم شمایید که همیشه مهر و محبتتون رو بی دریغ نصیبم می کنید.
میدونم که همیشه یه عالمه میگردید تا بتونید یه نکته مثبت توی نوشته های من پیدا کنید و تشویقم کنین:D این نکته مثبت پیدا کردن کار آسونی نیست :D :D
زیگیل مدرن عالی بود
استاد شما رو دیدم حال دلم خوب شد خدا حفظ تون کنه :) ممنونم بابت همه مهربونی هاتون و لطفی که همیشه به من دارید :)
برقرار باشید و زنده دل @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 آذر 1396 - 12:02

نمایش مشخصات سبحان بامداد همین که مینویسین خودش خیلیه دیگه . دم شما گرم


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 11:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام کاکو :)

میدونم این داستان نبود .. یه داستان طنز نوشتم مدیر سایت بیاد حتما منتشرش میکنم خوشحال میشم بیایید و بخونید :)

یه عالمه تشکر بابت حضورتون @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 آذر 1396 - 01:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











یه جایی خوندم، به گمونم نوشته‌های حضرت فروید بود، نقل به مضمون می‌کنم که می‌گفت:«شادی یهجورایی کاهش درد است!» آدم وقتی درداش زیاد باشه یهجور شادی در او بروز می‌کنه که در نویسندگان مبدل به خلاقیت و در بیشتر اوقات طنز به معنای واقعی‌ِ کلمه می‌شه. اما نمی‌دونم درباره‌ی بی‌حوصلگی یا پیرشدنِ حوصله چی گفته!؟ آخه یه مرحله هم وجود داره که بعد از اینکه طرف درست حسابی درد کشید همه‌ی مشکلاتش با عالم و آدم حل میشه، دیگه هیچی نمی‌تونه بیش از اون چیزی که هست روش تاثیر بذاره، یهجور بی‌حوصلگی‌ست. میگه آی آدمها، شما هرطور که هستید باشید فقط من حوصله‌تون رو ندارم پس دست از سرم بردارید. کلاً اتمسفر بدی نیست اگه بشه طاقتش آورد. اما یکی از روش‌ها برای رسیدن به توازن و تعادل نوشتنه! ولی اگه بی‌حوصلگی اونقدر در آدم نشست کرده باشه که حتا حسّ نوشتن نباشه اونوقت چی؟! :D


خب در این مرحله بی‌حوصلگی به خان‌‌های دیگه‌ای تقسیم می‌شه. بعضی‌ها برای غلبه بهش همچنان با هر ضرب و زوری اقدام به نوشتن می‌کنن که این تلاش برای نوشتن به نوعی سعی برای ادامه‌ی حیات است. اینجاست که طرف میگه می‌نویسم که خودمو نکشم! بعضی‌ها به سراغ چیزهایی مثل عرفان یا فلسفه میرن...و چنانچه این مراحل به درستی طی بشه یعنی طرف مابینش غزل خداحافظی رو نخونه :D بعدِ عبور از هفت‌خانش تازه به ناامیدی بزرگ می‌رسه!(غالباً افراد در این مرحله خودشون رو میکشن) :D فضایی ترسناک است اما بازم چنانچه طاقت بیاره به امید بزرگ می‌رسه یعنی نقطه‌‌ی روشن‌شدگی!!...که این خودش داستان دیگری‌ست... :D

***********


می‌گوید هرشب مردی در اتاقم با طناب دار ایستاده...

می‌گوید هرشب تصویری با من است: مردی در ساحل لباس‌هایش را درمی‌آورد و عریان گام به دریا می‌گذارد، همان‌جا که سردیِ ‌آب بر ساق‌هایش می‌رود و می‌آید و شن‌ها زیرپایش می‌لغزند، بعد با خنجری شکم خود را می‌درد...


*
ببخشید پرت و پلا نوشتم، کاش فقط می‌گفتم:«سلام...داستانتو خوندم و دوست داشتم» :x :)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 18 آذر 1396 - 17:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه جایی نوشتم، به گمونم اون زمان ها حضرت فروید بود،دعوامون میشد(هنوز فروید دنیا نیومده بود شما هم یادتون نمیاد) نقل به مضمون می‌کنم که نوشتم: هیچی بهتر از شکوندن تخمه آفتاب گردون نیست :D اصلا شکوندنش با کل نظریه های روان شناسان دنیا برابری میکنه :D
حضرتش در مورد درمان بی حوصلگی گفتن ابتدای به امر نق بزن بطوی که به نق نقو ملقب شده و همه از دستتان عاجر شده زین پس همه از گردتان محو و در تنهایی به روزگار پلشتی که باعث شده به این اخلاق گند بیحوصلگی مزین شویدفکرکنید. باخوابیدن خویشتن خویش را درمان کنید. در مواردی با پیله کردن به اطرافیان نیز پیرحوصله گی تان قابل درمان است ولیکن چنانچه از جمله افرادی هستید که شخص خاصی در اطرافتان یافت می نشودگشته ایم ما یافت می نشود آنم آرزوست به گوش دادن موسیقی در مکانی دنج و یا تماشای فیلمی جذاب روی آورده چنانچه افاقه نکرد سری به یخچالو کمدو کابینو گنجه و مکان های فوق سری و جاهایی که غذاهای خوشمزه مخفی بنموده اید برای روز مبادا زده و دمار از روزگار همه خوراکی ها به درآورید:) شاید جناب حضرتش در این لحظه دچار دگردیسی شده باشند :-/ ولی درجایی گفتند پیدا کردن گوشی،خموش جهت شنیدن صحبتهایتان نیز قابل توجه است که بنده در سندیت این مورد شک دارم زیرا در این موردخاص باید پذیرای میهمان بودکه فرود آمدن میهمان بر سرت همان و تشدیدبیماری همان :( و یا صحبت تلفنی که این نیز مستلزم پیداکردن گوشی تلفن هست که مبادرت به این امر علی الحساب بیشتر باعث تشدیدبیماری میشود
به هر روی
خواندن کتاب مخصوصا طنز :D را میتوان درمان درد دانست ولی به ضرس قاطع، نوشتن و نوشتن علی الخصوص چرت و پرت بافی درمان درد است. چنانچه خود نویسی و خود به خود درمان شوی. عجیبا غریبا
و در همه حال شک نکنید که شکوندن تخمه آفتاب گردان موثر است. چه درحال موسیقی گوش دادن،فیلم دیدن یا خواندن کتاب و یا حتی نق زدن به جان افراد
*یاد داشت برداری و حاشیه نویسی بر روی کتاب روان شناس خود باشیم نوشته ی این حقیر:D

سلام و عرض ارادت فراوان
آقای رنجبران بزرگ :)
ببخشید پرت و پلا نوشتم، کاش فقط می‌گفتم: «سلام... خوبی یا بهتری؟ کم پیدا شدین؟» :D :D
چی بهتر از این،که اینجا بودید و خوندید.
ممنونم. شما همیشه به آبجی تون لطف دارید. قدردان محبت تون هستم :) @};- @};- @};-
چوب خط پر شد
بی نهایت سپاس


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 13:22

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
در عین اینکه راوی ادعا میکرد خیلی وقته که داستان ننوشته! داستان زیبایی بود.
لذت بردم از خواندن آن
سربلند باشید


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 18 آذر 1396 - 18:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام و عرض ارادت بیشمار
آقای شعیبی بزرگوار:)

راوی زیاد حرف میزنه ..ولی باور کنین عین حقیقت رو میگه
:D :)
خیلی خیلی خوشحالم که نویسنده خوش قلم و توانایی مثل شما به نوشته ام سر زده و واقعا منت به سرم گذاشتین .. الان دقیقا این شکلی ام :"> :">
میدونم که کم کاستی ها و ایراد های بیشمارش چشم پوشی کردید. خوشحالم از بودنتون و ممنونم از حمایت و تشویق های بیدریغ تون.. خدا حفظ تون کنه :)
برقرارباشید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.