پر باز

یا لطیف

به به خانوم خانوما از این طرفا؟ راه گم کردی؟
میدونی؟ به دلم افتاده بودکه الان روی پشت بوم یه خبرهایی هست تندی اومدم. بالا اگه ننه ام بفهمه ها نمی دونی چه اوضاعی میشه.
خونه جدید بهت خوش میگذره؟ باهات خوش رفتاری می کنن؟
ببین... هیشکی مثل من دوستت نداشت.
میدونی؟ چند مدتیه ازوقتی رفتی دیگه حالو حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.
خب باشه حالا تو هم، قبلنا هم کار نمی کردم؛ ولی میدونی؟ همۀ کارو زندگیم تو بودی.
ببین... ننه ام الان داره توی آشپز خونه غذا درست می کنه؛ فکر می کنه من به هوای درست کردن کولر اومدم پشت بوم. می دونی؟ بنده خدا خوش خیاله، فکر می کنه سر به راه شدم. ببین... سربه راه شدم نه اینکه نشدم. فقط دل به راه نشدم.
بیا یه دقه کنارم بشین تا برات درد دل کنم؛ مثل قدیما سبک بشم.
میدونی؟ این دختری که ننه ام برام رفته خواستگاریا، خیلی ماهه
هووم... خودمم خوشم میاد ازش. ولی ببین؟ باباش مثل بابای من فکر می کنه اصلا همه ی باباها مثل هم فکر می کنن. میدونی؟ اونم میگه هرچی بابام بگه.
کی به کی؟ آهان
بابای نازنین خانوم دیگه. نازنین خانوم میگه هرچی بابام بگه من روی حرفش حرف نمی زنم. باباش هم میگه باید یه کار درست و حسابی داشته باشی و دست از ول گردی برداری.
می دونم گیج شدی. ببین... بیا اخم نکن، نازنین خانوم رو ول کن، خودتو عشقه.
ببین... نرو لبه پشت بوم ننه ام می بینتت آشوب به پا می کنه. خیر سرم قول دادم بهشون؛ بیا این ور
آفرین آفرین بیا همین طرف
میگما؟ کاکلی پشت سیاه پاپر رو که گربه خوردش یادته؟
میدونی؟ دیشب خوابشو می دیدم. عه حسادت نکن دیگه تو رو هر شب خواب می بینم ولی اونو فقط دیشب خواب دیدم.
ببین... این همه راه نرو یه دقه وایسا یه جا... دارم باهات حرف میزنما
ببین... تو هیچ وقت حرف گوش کن نبودی همیشه می خواستی اوج بگیری و از دستم فرار کنی
میدونی؟ چقدر طول کشید تا جلدت کنم؟
ببین... به جون خودت با زمین و زمان جنگیدم.
چیه زل زدی تو چشام؟ نه... اینا اشک نیست گرد و خاک شد چشمم سوز افتاد.
میدونی؟ بابام میگه «دست از خلاف کاری بردار و مرد زندگی باش» میگه «باید تو زندگیت تعادل داشته باشی»
بیا بشین یه چیزی برات تعریف کنم بخندیم.
چند ماه پیش، قبل از اینکه تو از پیشم بری با بابام دعوام شد. ببین... با هم اصلا حرف نمی زدیم
من نشسته بودم تلویزیون نگاه می کردم بابام به آبجیم می گفت که من بشنوم؛ می گفت «من همیشه خدارو شکر می کنم که نون حلال دادم به شماها و گرنه یا معتاد بودین باید توی جوب دنبالتون می گشتم یا قمارباز بودین باید پای میز قمار بلندتون می کردم یا مست بودین و باید توی کوچه پس کوچه ها دنبالتون می گشتم یا دعوا و شر راه انداخته بودین سند به دست توی زندان ها دنبالتون می گشتم یا هرزه بودین ...
ببین... من عصبانی شدم گفتم یا کفتر باز بودین صب تاشب رو پشت بوم پلاس بودین .. بابام بنده خدا داشت آبگوشت می خورد پیاز دم دستش بود محکم کوبید پای چشمم.
ببین ... جالبیش اینجا بود که ننه ام نمی گفت چشممت چش شد؟ می گفت مرد حسابی پیاز به این گرونی برای چه پرت می کنی این طرف و اون طرف؟
ببین... ولی بازم با همه اینا من یه چیز دیگه باعث شد تصمیم بگیرم از شما جدا بشم.
میدونی؟ چند مدت پیش داداشم توی دفتر انشاش نوشته بود در آینده می خواد کفتر باز بشه و برای خودش مستقل باشه و هرکاری دلش می خواد بکنه و تو روی همه وایسه. تا چند روز ننه ام هر روز میرفت مدرسه اش به معلمش جواب پس میداد. به خاطر داداشم هم که شده تصمیم گرفتم شماها رو بفروشم و همه رو خلاص کنم.
می دونی؟ میترسم اونم یه روز مدرسه رو ول کنه و یه شب پیاز بخوره پای چشمش
ببین منو ....
دوباره هم بیا این طرفا، دلم برات تنگ میشه


پی نوشت :

_ ولی گربه نامرد، کفتر پشت سیاه پاپر، همسایه مون رو چند روز پیش نوش جان کرد.
_(میدونی و ببین) دوتا از تکه کلام های دوستان دوره دبیرستانم بود. یکیش مدام می گفت میدونی؟ به نظر من این کار رو نکنیم بهتره. اون یکی هم مدام می گفت ببین، بی خیال شو... آخرش هم نفهمیدم دلیل دوستی من با این دوتا چی بود. البته الان فقط این دوتا تکه کلام ازشون باقی مونده.

مواظب مهربونی هاتون باشید.
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

محمد علی ناصرالملکی ,همایون طراح , ناصرباران دوست ,"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,الف . محمدی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,منوچهر عزیزی ,زهرا بانو ,پیام رنجبران(اکنون) ,رضا فرازمند , ک جعفری ,لیلا حسن زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/6/1396),همایون طراح (10/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (10/6/1396),الف . محمدی (10/6/1396),هستی مهربان (11/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (11/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (11/6/1396),کوثر علیزاده (11/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),م.ماندگار (12/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),منوچهر عزیزی (13/6/1396),زهرا بانو (13/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/6/1396), زینب ارونی (18/6/1396),ترنم سرخسی (19/6/1396), ناصرباران دوست (20/6/1396),عبدالله عمیدی (21/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),serajmehr (9/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),بهروزعامری (15/7/1396),رجبعلی باقری (8/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (12/8/1396),داوود فرخ زاديان (21/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 22:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اصلا روایت داریم آدم باید کامنت اول زیر داستانشو خودش بنویسه :D :D

شیخ اجل نصیحتم کرد گفت
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

گفتم زشته رو حرفش، حرف بزنم .. حالا سعدی هم شیخی بوده، بزرگی بوده و حرفی زده .. یه چیزی به اسم داستان سر هم کردم.. شما هم زیر سیبیلی ردش کنین .. بعدا با هم حساب میکنیم .. به قید حیات تلافی میکنم :D :D :D

مخلص و ارادت مند همه ی دوستان عزیز تر از جان @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سید محمد   ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 23:32






کشتی ما رو از بس همه نوشته هاتو زیر سیبیلی رد کردیم همه سیبیلام ریخت از دستت
دیدی این دفعه رو زود اومدم
شیخ اجل میگه
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 16:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی
نفرمایید نفرمایید شما از اول هم سیبیل نداشتید
شاهدان شهر گواهی میدن براین ادعا

شرمنده فرمودید عاقو .. قدم رنجه کردید .. زینت بخشیدین صحن و سرا رو .. منزل خودتونه.. لطفتون مزید خاک تو سر یزید :D :D
ببین حالا شیخ اجل دوباره چی میگه

از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم

آخرش میگه اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم :)

مغسی مستر @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 18:13

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
ذوق زده دیدم و با علاقه خوندم
اما معمولا آخرش
با یاهو و یاعلی عکس تبر زین هم هست
اما نوشته بسیار زیبا بود و شاهانه ونه فقیرانه خدای ناکرده
درودتان
گرامی
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 01:34

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :) :) :) :)
استاد عامری بزرگوار
سلام و عرض ارادت تاااااا بی نهایت

از اینکه کلبه، کلبه درویشی هست شک نکنین :D و از اینکه صاحب خونه درویش مسلک هس و فقیر .. خودتون می بینید که هیچی در بساط دارم ..حتی آه :">
ولی خوب چه کنم که شوق دارم ..اونم شوق دیدار دوستان باصفا :) و خوشحالم که سعادت مند شدم .. اونم چه سعادتی.. دیدار شما و تشویق ها تو همیشه باعث دلگرمیم میشه :)
یا علی رو به بزرگی خودتون ببخشید که قول و قراری بوده و پس از سالها شده تکه کلام :)
ممنونم از اینکه فراموشم نکردید و از پس همه ی مشغله ها بهم سر زدید و خوندید و وقت باارزش تون رو صرفش کردید
بودن در کنارتون باعث افتخارم هست .. خدا حفظ تون کنه
یه عالمه قدر دانی
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 16 شهريور 1396 - 14:59

نمایش مشخصات بهروزعامری گاهی
آه
بزرگتر از
همه ی دنیاست
پیروز باشید
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 09:25

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قبول نیست ! کامنت من کو؟


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 16:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی احتمالا گربه خورده :D :D :D

فکر کردم نیاز به تایید داره ... ولی باور کنین ثبت نشده :)

اشکال نداره .. زندگی صد سال اولش سخته
بی نهایت سپاس @};- :)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 09:30

نمایش مشخصات ناصرباران دوست میدونی ؟!
داستان خوبی بود
ببین :
بازم از این کارا بکن
سلام
بی هوا اومدیم داستانک . عرض کردیم بی هوا چون یه روزی "جلد "اینجا بودیم. آره بخدا از هرجا ولمون می کردن صاف میومدیم اینجا . اینجا هواش خوب بود اصلن رفع کسالت می کرد یه طور خفنی خستگی رو از تن می برد . نمیدونم چی شد آه و نفرین کی گرفتش که اینطوری شد بر بیابون برهوت ؟!دیگه آدم هول میکنه پاشو بذاره همینطوری پیش خودش میگه نکنه یکی بپره یقتو بچسبه فوش کشت کنه بعدم با چماق روشنفکری بکوبونه پس کلت که مخت تعطیل بشه ؟! اونم مایی که نکوفته تو کلمون مدتیه گلاب به روی مبارکتون یبوست مغزی گرفتیم و قلممونم غلاف و خلاص...
خلاصه بی هوا اومدیم اما باز هوایی شدیم با این کچل کفتر باز !
سرکار خانم علیرضایی سروستانی
عرض ادب و ارادت و احترام
داستان زیبای پر باز در قالب "تک گویی نمایشی" بسیار زیبا بود و عین همون کاکل سیای پاپری دلبری می کرد . متن و محتوا متناسب با قالب بود و عیب و ایراد اساسی نداشت( می شد لحن لاتی تر بشه ) . و بخصوص انتخاب هوشمندانه ی اسم داستان ستودنی بود مثل نویسنده ی محترمش ! خوشحالم که شمارا دست به قلم می بینم و امیدوارم که قلمتون چاق وشاد و سرحال همیشه مشغول باشه به آفرینش های هنری با نمک مخصوص خودتون که شیرین میکنه داستان را
پیشکش با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

... نسیم خاک کوی تو بوی بهار می دهد
شکوفه زار روی تو بوی بهار می دهد
چو دسته های سنبله کنار هم فتاده ای
به روی شانه موی تو ، بوی بهار می دهد
چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو بوی بهار می دهد
تو ای کبوتر حرم ترانه های صبحدم
بخوان که های و هوی تو بوی بهار می دهد
بوی بهار می دهد


@ ناصرباران دوست توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 18:10

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
با خوشحالی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 23:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام استاد بزرگوار
عرض ادب و ارادت


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 00:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چه خیال استاد چه خیال.. نمک روی زخم نپاشید که زخم خورده خنجر دوستیم هنوز
اگرچه که کفتر بازهای سایت به صورت خاموش و خودجوش اعلام کشت داده بودن ولی دل به دریا زدم یه طوفی پر دادم توی آسمون.گفتم شاید بلکه ...
میدونم طوقی مریض احوال و داغونی بود ..ولی
چی بگم خوشحالم که حداقل طوقی که فرستادم توی آسمون دست خالی برنگشت :) :D :D
توی این مدت کوتاه که عضو سایت شدم هر روز اینجا بساط پهن میکردم منقل و بافورم به راه بود و بلا به نسبت خر کیف میشدم.. یه جور ناجور شد یهو.. اوایل هجرات ها کم کم بود بعد یه دفعه شهر خالی از سکنه شد. ولی معتاد هرکاری هم که بکنه خوب نمیشه...
بد روزگاری شده استاد بد
چند مدتیه بود منم نه به خاطر اینکه همیشه مصون بودم از بابت چسبیدن یقه و فحش کاری که سر درد دل و حرف درازه که از همون اوایل ورودم به اینجا فحش خوردم و فحش خوریم ملس شده.. به خاطر بیماری های جسمی ترک دیار کرده بودم و حالا که احوالات ابریم کمی تا قسمتی آفتابی شده سایت رو شب تار میبینم.. حدس میزنم مریضیم واگیردار بوده :D :D
یادتونه چند مدت پیش ننه ام شده بود زن بابا سر همین یه روز میخواستم کفتر هامو بفروشم و تا پیاز دومی نخورده پای چشمم برم که برم.. دعوام کردید.. همه دعوام کردن.. حالا من موندم و گربه سیاه همسایه و کفتر هایی که رفتن تو قفس.. خیلی ها کفترهاشون رو فروختن و صحنه رو پاک سازی کردن.. ولی من نفروختمشون.. فقط کت و بالشون رو بستم که اروم و بی صدا همینجا دون بخورن و گاهی خودم به یاد قدیما صدای بغ بغو شون رو گوش بدم
هووم
به قول سعدی
از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است
سلام و عرض ادب و ارادت بی شمار
استاد کریمیان بزرگوار :)
همین که هستید خیلی خوبه .. حتی اگه بی هوا اومده باشید
میدونید استاد ؟ این کفترباز قرار بود لحنش لاتی باشه ولی ببینید.. آقای همسایه ما که کفتر باز تشریف دارن یه ذره سوسول هستن.. بروز هم کفتر بازی میکنن .. مثلا سیستم گرمایشی و سرمایشی راه انداخته بالا پشت بود. دوربین مدار بسته داره و آب مکانیزه میده به کفترا.. از قضا طوقی هاش هم دیگه طوقی نیستن :D :D سر همین قضیه کپی برداری از روی شخصیتش.. داستان رو به هلاکت کشوند
ممنونم از اینکه همیشه هوام دارید. حتی اگه بی هوا بیاید و بخونید.
همیشه و تا آخر عمر شرمنده لطف و محبت شما هستم و خواهم بود .


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 00:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چوب خط پر شد .. این گل ها رو بهتون تقدیم نکردم :"> :)

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
خدا حفظ تون کنه .. سایه تون همیشه مستدام :)
یه عالمه قدر دانی و ارادت

بی نهایت سپاسگزارم


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 10:18

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به ابر بانوی خوب و دوست داشتنی داستانک
بانو سروستانی
داستان از آن نمونه داستانهایی است که خواننده اگر شما را نشناسد و فقط بخواهد داستان را بخواند .......در نگاه اول نمی داند که نویسنده ی داستان یک زن است و داستان و روایت طوری است که یک مرد آن را روایت می کند و این نشان می دهد که شما مثل نویسندگان زن دیگر ، گرایش فنمیستی نداری و این به داستان خیلی کمک می کند .
دوم اینکه خط سیر داستان مثل نوشته های بزرگان داستان نویسی ایران و با نگاهی متفاوت و مستقل پیش می رود .......مثل هدایت و علوی و جمالزاده ، چوبک ، علی محمد افغانی ، احمد محمود و مش قنبر و جون مراد و نقدعلی و هاجرو ........
داستان با تمام دید و نگاه یک داستان ایرانی است و مانند افسانه ها و داستانهای کوچه بازاری و عامیانه پیش می رود و این درست همان چیزی است که همه می پسندند .
سوم اینکه ......چقد ور زدم . من توام . تو منی . کی به کیه .قرو قاطی شد و هر کی به هر کی شد .


................

درودها بر شما و نگاه سبزتان
این هم تقدیم به شما :


حبس شده ام
پشت انفرادی نگاهت
کاش .....
در این لعنتی باز می شد .

صابر خوشبین صفت



در پناه حق .......

@};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 01:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی من الان این شکلی ام :"> :"> :">
کاکو؟ آخه چرا این همه اغراق .. به جان خودم من این همه نیستم ... شما لطف دارید :) :">

سلام و هزاران درود و عرض ادب فراووان
جناب خوش بین صفت بزرگوار :)

من بودم، جانی الله داد، خداشیر ناکوم(ناکام)، خالم جان افروز و حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود. میپرسی کدوم کریم؟ کریم آب منگل ، میشناسیش؟
کاکو ؟ یه چیزی بگم بین خودمون بمونه و قضیه اینکه حس میشه نویسنده آقا هست خاتمه پیدا کنه .. قبلنا که جوون بودم و جاهل، بابام میگفت من همیشه خدارو شکر میکنم که تو دختر شدی ...
بقیه ش رو دیالوگ بابای داستان بخونین، از اونجایی که میگه «خدارو شکر میکنم که نون حلال بهتون دادم... این قسمتش یه جورایی واقعی بود :D :D ولی هیچ وقت پیاز نخورد پای چشمم تا آدم بشم
ممنونم از شعر زیباتون .. یه دنیا تشکر:)
خیلی لطف کردید که اومدید و خوندید و نظر پر از مهرتون رو برام نوشتید. اگر حسنی می بینید به خاطر همنشینی با دوستان خوب و خوش قلمی مثل شماست :)
یه دنیا تشکر و قدر دانی
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 15:35

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام و درود به نرجس بانوی عزیز. مثل همیشه زیبا و عالی .@};- @};- @};- @};- @};-


@کوثر علیزاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 01:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من
کوثر خانوم خوش قلب و با صفا :x
سلام به روی ماهت عزیز

ممنونم از اینکه هستی و با نگاه گرمت همراهیم میکنی ..ممنونم از اینکه بودی و خوندی و انرژی دادی بهم
یه عالمه تشکر
فدای مهربونی های آبجیم :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:37

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام به نرجس بانوی عزیز و نازنین.خودت و داستانهات ارزش زیادی برای من دارین .همیشه داستانهات رو دوست دارم البته بیشتر از داستانهات خودت رو دوست دارم نرجس عزیز.@};- @};- :x :*


@کوثر علیزاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 15:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام پر از مهر وعشق
کوثر خانوم گلو گلاب :x

شرمنده ام کردی که عزیز :"> فدای مهربونی های آبجی با صفا با احساس خودم
میدونی؟ دل به دل راه داره
ببین ... من بیشتر تر دوستت دارم :)
بازم ممنونم .. بازم متشکرم و یه عالمه :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
بی نهایت سپاس


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 10:43

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام عزیز دلم. فدای مهربونیت عزیزم . خودت و داستانهای زیبات رو یه عالمه دوست دارم.@};- @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* :x :* @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 08:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور خدایا!
آدم‌های خوب سر راهمان بگذار ...
حس بسیار خوبیست
هنگامی که در لحظه‌ هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی؛
بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود ...
کلامش ، نگاهش؛ حتی نوشته‌اش
آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی ات
فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده
که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را
برای آن لحظه‌ خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد ...
شاید
یکی از دعاهای روزانه ام این باشد:

خدایا مارا واسطه ی خوب شدن حال دیگران قرار بده

سلام و هزاران درود نرجس بانوی عزیزم:x :x :x
خواندمت کفتر کاکل به سر;) ;)
می دونی؟!!! تو حتی با اصول کفتربازی هم آشنایی!! می دونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه تو یه نویسنده ی طناز و قهار و ....:D هیچی ولش کن
می دونی؟!! هییییچچیییییی
یه بوس بده ما بریم:* :* :*
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 15:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به گمانم بزرگترين دارايي زندگي آدميزاد، همين دوست هاي ديده و ناديده، دوست هاي مجاز، دوست هاي واقعي هستند.
همين دوستاني كه برايت پيغام مي گذارند، كه اعلام كنند حواسشان به تو هست...
همين دوست ها كه با دو سه خط پيغام نشان مي دهند چقدر دلشان پيِ تو، دل تو و درد توست. كه چقدر خوب تو را مي خوانند ...
همين دوست ها كه پيگيرند.. كه نباشي دلگيرند...
همين دوست ها كه دلتنگ ات مي شوند و بي مقدمه برايت مي نويسند...
وقت هايي دو سه خط شعر مي فرستند، كه بداني خودت، وجودت، خوب بودن حال و احوالت براي كسي مهم است.

آدميزاد چه دلخوش ميشود گاهي، با همين دو سه خط نوشته، دو سه خط پيغام، از دوستي آن سرِ دنيا.
حس شيريني ست كه بداني بودنت براي كسي اهميت دارد و نبودنت كسي را غمگين مي كند.
وقت هايي هست كه مي فهمي حتي اگر دلت پُر درد است، بايد بخندي و شاد باشي، تا دوستت را، جان ِ دلت را، غمگين نكني.

خواستم بگويم كه چقدر اين دارايي هاي زندگي ام،
اين دوستان ِ ديده و ناديده، برايم پر ارزشند،
كه چقدر خوب است دارمشان و داشتنشان مي ارزد به همه ي نداشته هاي دنيا...

سلام جان دلم
شهره بانوی دوست داشتی و مهربانم :x
چه عجب از این طرفا .. بانو نکنه راه گم کردین ؟:D
خوشحالم از اینکه هستین.. خوشحالم که هنوزم داستان هام توسط بهترین دوستام خونده میشه .. خوشحالم از داشتن تون و از بودنتون
خدا حفظ تون کنه :)
کفتر پر دادم تو آسمون طوقی پاپر کاکل به سر صید کردم :D :D
میدونی؟ خیلی دوستت دارم
ببین ... خیلی ،خیلی یعنی خیلی .. یعنی یه دنیا :x
یکی این طرف :* یکی اون طرف :*
عزیزی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 10:35

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود به نرجس بانوی عزیزم

داستانت زیبا بود مثل همیشه!

خواندیمت بانو

سبز باش...@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 15:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من
سلام آبجی جونم، عزیز دلم :x

ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و بودی و هستی :)
چی از این بهتر :D
ببین ... خیلی خوبه که هستی
میدونم که میدونی :)

گاه می اندیشم ...
چندان مهم نیست اگر ،
هیچ از دنیا نداشته باشم !
همین مرا بس ...
که کوچه ای داشته باشم و باران
و انسان هایی در زندگیم باشند ،
که زلال تر از باران هستند
برای دوستی که روحش از باران، زلال تر است
@};- @};- @};- @};- @};- :x
بی نهایت سپاسگزارم


نام: منوچهر عزیزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 17:52

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی درود خانم نرجس
منتظر داستان جدید شما بودم چرا که داستان قبلی شما علتی شد تا منتظر داستان نو شما باشم .
کلام خاصی در این داستان هست که تنها می شود با خواندنش لذت برد . یجورایی گویش و نگاه از سوی یک نفر هست که تا آخر داستان ادامه دارد و من خواننده به صورت شرطی همه اش منتظرم عکس العملی یا حرفی از طرف مقابل ببینم یا بشنوم که این اتفاق نمی افتد .
اما تصویر فوق العاده ای که در ذهن شما هست و آن را با کلام خاص بیان می کنید قابل ستایش بوده که مطالب شما را با دیگران متمایز می کند.
زنده باشید و منتظر داستان بعدی شما هستم.


@منوچهر عزیزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 17 شهريور 1396 - 23:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود و عرض ادب و احترام
جناب عزیزی بزرگوار :)

شما به من و به نوشته های کم ارزشم لطف دارید :) راستش رو بخواید خودمم میدونم که این داستان از هیچ نظر و لحاظی فاکتورهای قابل قبولی برای یه داستان بودن رو نداره ... ولی خیلی وقت بود چیزی توی داستانک نذاشته بودم و خواستم عرض ادب کرده باشم به دوستام که الان شرمنده شما شدم :"> :">
نوع نوشته داستان تک گویی هست .. یعنی داستان کلا یه شخصیت داره و طوری دیالوگ هاش رو میگه که خواننده متوجه حالات و رفتار و دیالوگ های شخصیتی مقابل و البته مخفی توی داستان بشه .. البته من توی این مورد تازه کارم و اولین دفعه هست که داستانی به این سبک نوشتم :"> :)
خلاصه که به بزرگی خودتون ببخشید اگه مورد پسند تون نبود و میدونم طبع بلندی دارید:) راستش به اصطلاح خودم دارم انواع و اقسام سبک ها رو امتحان میکنم و دوست دارم توی انواع نوشته و سبک ها طبع آزمایی کنم. بعضی وقت ها به علاقه ام که فلسفه هست و دغدغه های سیاسی و اجتماعی که دارم بپردازم ولی به همه شون رنگ و بوی طنز میدم که همیشه لبخند به لبهای خواننده هام ببینم :) :D
به روی چشم .. از این به بعد سعی میکنم داستان هام لیاقت نگاه گرم شما و بقیه عزیزان رو داشته باشه :)

ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و نظرات پر ارزشون رو برام نوشتید و میدونم که از کم و کاستی های داستان چشم پوشی کردید .. یه دنیا تشکر
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 شهريور 1396 - 23:04

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماه و خندون نرجسى


دل؟ پر ... حالا شايد بگى دل که پر نداره... داره خوبم داره، يه وقتايى يه جورى مى پره که مدتها طول مى کشه تا برگرده... حالا گذشته از اينا دختر تو چه عشق کفترى هستى؟! شانست يار بوده پسر نشدى... :-))
داستانت بوى دلتنگى ميده، دغدغه هم که هميشه قاطى کلام مبارک هست. ولى مى دونى نثر نثر نرجسيه اگرچه کمى خسته ولى خيلى خوبه که هستى... باقى دوستان که رفتن داستانک انگار از تب و تاب افتاده...
کى زمستون بشه با اون شباى طولانى و آرومش که کلا انگار آفريدنش براى داستان خوندن يا نوشتن! مى دونى پدربزرگم خدابيامرز از اون پدربزرگايى بود که هزار و يک تا قصه و داستان دست به نقد توى حافظه اش داشت. قصه هاش انقدر طولانى و پيچ در پيچ بود که تا به خودت مى اومدى مى ديدى سه ساعته بست نشستى پاى داستانش... مى دونى جنون من به نوشتن از همون جا شروع شد حالا که فکر مى کنم مى بينم عين هرى پاتر يه دنياى خارق العاده رو تو داستاناش برامون تصوير مى کرد، عجيب قدرت قصه پردازى داشت. خدابيامرز عاشق جومونگ بود؛ کى بود که موقع پخش سريالش جرات حرف زدن داشته باشه؟!! خخخخخه نگا مى کرد بعد يه دور برامون تعريفش مى کرد!!! هرچى مى گفتى بابابزرگ منم که پا به پات داشتم مى ديدم سريالو گوش نمى کرد، براى تثبيت اطلاعات خودشم که شده بود بايد يه دور برات تعريفش مى کرد. نمى دونم اين چه رشته يي بين نوه و پدربزرگ که اينهمه محبت مياره! هر چيه بابابزرگ از اون نعمت هاست که وقتى از دست رفت. هيچکس و هيچى جاشو پر نمى کنه... عزيزى نرجسى قلمت نويسا و دلت گرم. سرت سلامت آبجى؛ درودها.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 17 شهريور 1396 - 00:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی جان دلم
زهرابانوی عزیزم
سلام به قلب مهربونت :x

ببخشید خانم؟ شما روان شناسید یا روان شناسید ؟:D
عی بابا .. همه اعمال منو گذاشتی جلو دید خلق الله که
دلتنگی رو خوب گفتی .. میدونی؟شدیدا و عمیقا دلم تنگه :(
رفیقم چی بگم بارونه حالم... مثله اشکای من رو شونه ی تو
میترسم سر بزارم روی دستات... یهو سقفش بریزه خونه ی تو
یه وقتایی چقدر کم میشه مرهم... همون وقتا که درد دل زیاده
یه وقتایی میخوای دیوونه باشی... میبینی توی شهر عاقل زیاده
دلم تنگه برای هرچی که نیست... دلم تنگه برای هرچی که بود
هوووم
ببین... شک نکن اگه پسر بودم الان پشت بوم سه تا گنچه داشتم دویستا کفتر فقط هر کاری کردم نتونستم کلاس های فوق تخصصی سوت زدن رو پشت سر بذارم به خاطر همین منصرف شدم :D :D :D
به صورت وحشتناکی با نظرت در مورد شب های زمستون موافقم :D
خدا رحمت کنه پدر بزرگت .. روحشون شاد @};-
این بابا و مامان بزرگا عشق منن .. یه مادر بزرگ داشتم یه روز اشتباه کردم باهاش یه فیلم رزمی نگاه کردم ..تا چندین سال هی میگفت دیدی چطوری بچه مردم رو میزد ؟ وقتی فیلم رو نگاه میکردیم .. اینقد نفرین این نقش منفی فیلم کرد .. میگفت خیر ندید چه کار بچه مردم داری میزنیش؟ خدا ذلیلت کنه نزنش .. کل فیلم من روی ویبره بودم از بس میخندیدم
میدونی چقدر وقت ازقسمت دوم داستان باید برم میگذره ؟ نکنه نصفه ولش کردی به امان خدا x-( یا شاید هم ما رو لایق خوندنش نمیدونی؟=((
باعشد .. همینم هم قبوله :)

اینو بهت گفتم ؟همیشه وقتی میبینمت حال دلم خوب میشه .. آهان.. باشه خب یه دفعه دیگه هم میگم.. چه ایرادی داره :)
زهرا جان، باور کن هرچیزیم که واقعی نباشه احساساتم واقعیه .. خوشحالم از داشتنت خوشحالم از بودن در کنارت .. خوشحالم که هستی :x خیلی برام عزیزی :)
زنده دل و سلامت و شاد باشی و برقرار
لحظه هات پر از رنگ خدا @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1396 - 12:19

سلام نرجس جون...
خوبی عزیزم؟ میدونی؟ اینطوری که تو نوشتی آدم دلش میخواد وقتای تنهایی یه کفتر جَلد داشته باشه که همه درد دلاشو بریزه بیرون... والا، تو این دوره و زمونه کو گوش شنوا؟!

خیلی خوب نوشتی، مث همیشه... قلمت سبز عزیزم.
@};- @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 23 شهريور 1396 - 13:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :x :x
فاطمه خانم عزیزم
سلام به روی ماهت مهربونم :x

خوبم خوبِ خوبِ خوبِ ... خدارو شکر
امیدوارم حالو احوال شما هم رو به راه و خوش باشه
ببین .. کفتر جلد هم پیدا نکردی مشکلی نیس .. فقط این درد دل ها رو نذار یه جا بمونه که خطرناکه
مگه نرجس مرده .. هرچی درد دل داری بگو به خودم مثل کفتر توی داستان فقط گوش میدم قول میدم هیچی هم نگم :D :D :) ار نی ریز تا سروستان راهی نیستاا :)
فدای مهربونی های آبجیم :)
ممنونم که اومدین و خوندین و مثل همیشه انرژی مثبت بهم دادین .. خوشحالم که داستان رو دوست داشتین
برقرار باشی و بمونی @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 23:15

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت نرجس بانوی عزیز که قلم و زبونش ادم و به وجد میاره ایول بانو
از اینکه هستی و با عث دلگرمی بچه های سایت
داستان دیالوگ محور خوبی بود که ا اسط داستان اونو لو میدی چرا ؟نویسنده خلاق مخاطبشو تا آخر دنبالش میکشونه تا اون چیزی که تو ذهن خودش ساخته و شخصیت محوری رو دختر قلمداد کرده آخر به کجا می رسه و همین امتیاز داستانت بود ولی بعد فهمیدن کبوتر و اینکه دختری در کا ر نیست حس کنجکاوی و هیجانش از بین میره و با یک کلیشه مواجه میشه
نرجس مهربان تو یاد و قلبم هستی بانو حتی اگر فرصت اومدن به اینجا رو نداشته باشم :x :* @};-


@ زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 23 شهريور 1396 - 16:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عادت ماست که با اهل وفا یار شویم
رشته ی زلف بگیریم و وفادار شویم :)

سلام عزیز جانم :x
خانوم ارونی با محبت و البته کم پیدا
میدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود؟=(( ولی الان ذوق کردم دیدمتون :D
ببینید؟ همیشه حق با خواننده هست مخصوصا اگه خواننده اش یه نویسنده عزیز باشه :) :D
کلی دلم تنگ شده بود برای نقدها پیشنهادها و نظرها و گوشزدهاتون :">
الان که گفتین زود جریان داستان رو لو دادم .. یاد بچه ابتدایی های دهن لق افتادم وسط های داستان تحملم تموم شد تا آخر نرسیده همه چیز بر ملا شد :D :D
خوشحالم که داستان تا حدودی نظرتون رو جلب کرده البته میدونم که بلند طبع هستین :) سعی میکنم داستان رو یه دفعه دیگه بازنویسی کنم و این دفعه با راهنمایی شما پیش برم
قربون مهر و محبتتون :x
به قول شاعر
هر که با ما دوست باشد سرور و سالار ماست
یاد او درمان ما و قلب او در جان ماست :)
یه دنیا تشکر، برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 شهريور 1396 - 22:46

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو سروستانی بزرگوار
ذهن خلاق شما غافلگیر می کند
غافلگیری در داستان حس لذت بخشی دارد
درود بر شما و قلم زیبایتان
@};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 23 شهريور 1396 - 16:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :D
سلام و عرض ارادت بی نهایت
جناب عمیدی بزرگوار :)

چی از این بهتر
باعث افتخارم هست نویسنده ی خوش فکر و توانایی چون شما به داستانم سر زده و ممنونم از اینکه بودید و نظرتون که خیلی برام باارزش هست رو نوشتید ..
یه دنیا تشکر از اینکه خط خطی هام رو میخونید و با بزرگواری شاگرد نوازی میکنید .. خوشحالم که مورد توجه و پسند تون قرار گرفته :)
روح و روانتون سرشار از شادی و آرامش @};- @};- @};- :)

بینهایت سـپـــاســـگـــزارم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 00:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











داستانت خیلی خوبه، نوشنت خیلی خوبه، بلدی بنویسی.
اجزای ذهنت نویسندگی‌ست، و حست هنرمندانه، من بهت می‌گم حرفه‌ای.

اگه جانت، اون جانی که هنوز جلوشو می‌گیری و اجازه رها شدن در داستانات، اجازه‌ی سخن‌گفتن بهش نمیدی، به کلمه دربیاد، به نظرم کارهای مهمی می‌تونی بنویسی، پتانسیل! بله، پتانسیل نوشتن کارهای مهمو داری، نرجس خانم، شما از اون سنخ نویسنده‌هایی هستی که اگه بخوان می‌تونن کارهای درست و مهمی بنویسن! بهتر از من می‌دونی که خیلی‌ها هستند که دلشون می‌خواد بنویسن، اما حتا اگر بخوان هم نمی‌تونن، و نوشته‌هاشون خواننده رو پس می‌زنه، چون «جعلی»‌ست! «هولدنِ» ناطور دشت رو که یادتون هست؟


شاید جا داشت که تا انتهای داستان عنوان نشه مخاطبِ راوی، یه کبوتره. البته این تشخیص خودتونه، و مهم اینه که داستان دربیاد و که درآمده.

می‌شه در داستان‌‌هات نفس کشید- با این همه فضاهای متفاوت که خلق می‌کنی- چندلحظه از همه چی جدا شد، این واسه نویسنده یه امتیازه!

و

طنازی!

طنازی، به زعم من، یه ودیعه‌ی الهی‌ست.

برقرار باشی، والاترین.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 02:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
سلام و عرض ارادت بیکران
آقای رنجبران بزرگ :)

وجدانا سر به سرم میذارید که میگید داستان خوبی شده .. یا الکی میخواید ذوق کنم.. خب من همه این تعریف ها رو میذارم به حساب لطف و محبت تون و درجریان هستم که اینقدر ها هم خوب ننوشتم :)
عرض به حضور انور با سعادت تون .. نقدتون به سَرم ان شاالله عروسی پسَرم :D :D حق با شماست .. وسط های داستان شخصیت نامعلوم داستان لو رفت ولی این اتفاق عمدی نبود. خودمم به شخصه دوست داشتم تا آخر داستان خواننده رو معطل فهمیدن نگه داره ولی خب نشد که بشه ..از پس این کار بر نیومدم ..به قول یکی از دوستام یهو از دنده یک گذاشتم روی دنده چهار پیچیدم توی جاده خاکی :D
میدونید؟خودمم فکر میکنم دیگه وقتشه که مسئولیت اشتباهات نویسندگیم رو قبول کنم و مثل هر دفعه تکرار نکنم که نویسنده نیستم و نبودم و... این ها بهانه های الکی هست :(
یه چیزی هم بگم در مورد اجازه سخن گفتن جان نویسنده ...
باور کنین میدونم منظورتون چیه ولی ریشه اصلی مشکلی که باعث این اتفاق میشه رو پیدا نمیکنم.. وگرنه کیه که دوست نداشته باشه موفق باشه و پیشرفت کنه
اما ... به زودی پیداش میکنم و از اسارت و همه قید و بند ها رهاش میکنم .. تا بشه اونی که باید بشه :)
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و اومدین و خوندین و نظرتتون رو که خیلی برام باارزش هست رو نوشتید
متشکرم بابت همه چیز مخصوصا راهنمایی ها و تشویق های بیدریغتون که همیشه باعث دلگرمیم میشه :)
خونده شدن داستان توسط بعضی از دوستان اهل فن و صاحب نظر سعادتی هست که نصیب نویسنده میشه .. خوشحالم از اینکه به داستانم سر زدید و این سعادت نصیبم شد :)
برقرار و زنده دل باشید همیشه @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: رضا فرازمند   ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 21:07

مگربه خیال روی تو بیایم به کوی شما
وگرنه که این کوی دل
سالهاست غبار غم به سر دارد
سلام
نازنین بانو
بسیار عالی بود
لذت بردم
وبهره@};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 02:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
یه سلام پاییزی و شاعرانه به رسم ادب و احترام
دکترفرازمند عزیز، شاعر شیرین سخن :)

خوشحالم از اینکه هستید .. چی بهتر از این :)
جدا گناه داریم ما رو اینجا رها کردین و رفتین .. دیگه از داستان هاتون خبری نیس .. خوش به حال اهالی شعر نو :( حداقل اونها گاهی وقتی شما رو می بینن و شعر هاتون رو میخونن
امیدوارم همیشه گرفتاری ها و مشغله هاتون به خیر باشه و به خوبی تموم بشه :)
ممنونم از اینکه اومدید و داستان رو خوندید و خوشحالم که خوشتون اومده .. به خاطر همه مهربونی هاتون سپاس :) و شعر زیبایی که سرودید و سعادت داشتم بخونمش
خدا حفظ تون کنه @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 14:27

نمایش مشخصات ک جعفری
طنزت عالی ست !

ذهن من ، ذاتا و شرعا و عرفا و جبرا ، در طنز و طنزپردازی علیل و فلج است ! به همین دلیل بشدت هوادار و دوستدار طنزپردازان هستم. و بشدت برایم محترمند ! البته طنزپردازان حرفه ایی و واقعی مانند شما و نه دلقک های لوده و طنزناشناس!

درود نرجس خانم !:)

@};-


@ ک جعفری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 14:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست
مثل گل،صحبت دوست :)
مثل پرواز،کبوتر
می و موسیقی و مهتاب و کتاب،
کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو، یک سوی دگر،
چهره ی همچو گل تازه ی تو! :)

دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو!

فریدون مشیری

سلام و هزاران درود بیکران
بانو جعفری عزیزم :x
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در جواب به مهر و محبتتون :">
خوشحالم که لبخند به لبتون اومده و داستان رو دوست داشتید. طنز و طنز پردازان (البته من در مقابل کلمه و حرفه ی طنز پردازی خیلی خیلی کوچکم :"> ) مخاطب های خاصی مثل شما رو شدیدا و عمیقا و قویا دوست دارن :D :)
قربون مهربونی هاتون بانو
خیلی ذوق کردیم وقتی فهمیدم شما به داستان سر زدید و خوندید و دوست داشتید منت به سرم گذاشتید.. همیشه به من لطف دارید :)
خونده شدن داستانم توسط شما باعث افتخارم هست و به خودم می بالم به خاطر، بودن در کنار عزیزان مهربانی مثل شما
خدا حفظ تون کنه
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.