اصول فلسفه و روش نرجسیسم (من باب عشق)

یا لطیف

شبی شیخ در عوالم خود سیر افاق و انفاس می کرد. مریدی که تازه به جمع مریدان اضافه بشده بود به دنبال موشی درافتاده بود .موش سر زده و بی هوا در پاچه شیخ وارد بشد. شیخ از خود بی خود شده و رقص کنان به حرکت در آمد. مرید به خنده همی در افتاد. شیخ تا این اوضاع را بدید چوب به دست به جان مرید بیفتاد. مرید در میانه ی کتک خوردن ها بگفت یا شیخ چرا همی زنی که من شوریده حالم. مفلوکی که از همه جا رانده شد و گرفتار درد بی درمان عشق بشده کوبیدن چوب برسرش روا نیست. شیخ باز ایستاد نگاهی به اندر احوالات مرید بکرد و با خود اندیشید راست همی گوید که اگر این چنین نبود این وقت شب موش بازی به چه کارش آید. مرید زیاده روی پیشه کرد و خود را به جنون زد. دل شیخ به رحم آمد و خواست مرید را نواشی کرده باشد؛تمامی مریدان رو فرا بخواند برای کمک به هم نوع خویش.
هر مریدی نظری بگفت. مریدی شمعون نام که پلیدی از چهره او نمایان بود به زیر جلد شیخ برفت و وی را بگفت «یا شیخ! برای چاره جویی، روح مرحوم ابوی تان را احضار کنید» شیخ دستی به محاسن خویش کشید و گفت: عجب و سپس به فکر فرو رفت و تمرکزی حاصل نمود. مریدان نیز به طبعیت از شیخ خود همگی به حالت تمرکز در آمدند.
پس از تلاش های وافر، روحی را احضار بکردند. چون روح چهره بگشود شیخ الرئیس بود. بو علی سینا در حالی که وسایل ستاره شناسی در دستانش بود با عصبانیت فریاد بزد. نمی بینید که در حال رصد موشک ذلفقار هستم الان چه وقت احضار است؟ شیخ که عصبانیت بوعلی سینا را بدید خود را جمع و جور بکرد و با صدای نرم بگفت «یا شیخ الرئیس! ما را به مختصات موشک نقطه زن چه حاجت که مرید مجنونم دارد از کفی همی برود. یا طبیب الاطباع! حکمتی کن او را» شیخ الرئیس که در مرامش رها کردن مریض نبود نگاهی به مرید کرد و شروع کرد به راه رفتن و بگفت: «علت اصلی به وجود آمدن جهان و راز بقا و تکامل در عشق است. در مرتبه نخست عشق خداوند به خود که بالاترین مرتبه عشق است چون خدای متعال بالاترین مرتبه ادراک و کمال را داراست و از شر به دور است خود عاشق و معشوق است. درجه دویم عشق موجودات به خداوند است. پس از آن عشق عاشقان مشتاق قرار دارد که به هر چیزی که بدان خوش آید به آن عشق می ورزند. مرحله بعد عشق نفوس بشری به یک دیگر و مرحله آخر عشق بین تمام آفریده هاست. یا شیخ! مرید شما به عشق انسان به انسان که نوعی وابستگی است مبتلا گشته که ما آن را مالیخولیا نام نهیم. که انسان خود به خود به آن مبتلا می گردد بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورت ها و شمایل بر اندیشه و فکر و عقل مسلط و غالب می شود چون بساط علمی من بر پایه عقل است و این حالت بر عقل غلبه دارد برای درمانش شما را به دوست عزیزم شیخ اشراق پاس همی دهم باشد که نتیجه حاصل گردد»
شیخ برای تنفس تمرکز را به هم بزد. نگاهی به صورت مریدان بکرد و دوباره تمرکز بگرفت و روح شیخ اشراق را احضار بکرد. شیخ اشراق در حالی که غرق در تفکر بود به جمع وارد بشد و دستار از سر بگرفت و کنار مرید شوریده حال بنشست و بدون هیچ حرفی سخن در داد که «ای دوستان عشق درمراتب گوناگون هستی ساری و جاریست. عشق در هریک از مراتب ازدرجات گوناگونی برخوردار است. نخستین چیزی که آفریده بشد عقل است که از عقل کل صادر شده است و از عقل سه صفت به وجود بیامده. یکی شناخت حق یکی شناخت خود و یکی شناخت آن چیزی که بعدا هست می شود. از شناخت حق حُسن پدید آمده که آن را نیکویی خواندند. از شناخت خود عشق پدید آمده که آن را مهر خوانند و از آن صفت که بعدا هست شد حزن پدید آمد که آن را اندوه خواندند. عشق فرزند عقل است» همه مردیدان غرق تفکر بودند که شیخ اشراق را در دور دست ها بدیدند که دستار خویش باز بکرده و بر روی زمین همی کشد و فریاد بر می آورد که «ای دوستان! عشق و حُسن و حُزن هر سه درکنار همند» و از آنان دور بشد.
شیخ چون به حال خود شد جا تر بود و به جای بچه تکه کاغذی در دستش که نوشته بود مرا به حال خویش رها همی کنید. شما را به ملا صدرای شیرازی ارجاع همی دهم.
شیخ نگاهی به مریدان، نگاهی به کاغذ، دستی بر محاسن، آب دهان قورت بداد و دوباره تمرکزی حاصل نمود. پس از چندی جملگی شیخی را که قبا و عبار را شلخته وار پوشیده بود؛ بدون دستار و با موهای به هم ریخته در رو به رویشان بدیدند که با اوقت تلخی به آنها همی درمی نگریست. مریدان با نگاه جریان را جویا بشدند. ملاصدار با عصبانیت بگفت «کاکو ایی وقت شو چه موقعه احضار روحهه؟ سی کو چه بهشون هم خوش می گذره. نمی فهمین خواب بودم؟» شیخ با نرمی بگفت «بیشین تو جمع ما کاکو، بد قلقی نکن سر علی، الان دستور میدم هندونه خُنُکی همراه با بالش نرم و بساط آسایش مهیا کنن فقط ما را از درمان و راز عشق آگاه کن» پس از چندی ملاصدرا درحالی که پُکی به قلیون همی میزد و زیر لب لعنت به دوست ناباب می فرستاد بگفت «عشق به دوقسم است عشق حقیقی و عشق مجازی. عشق حقیقی که محبت الله و صفات و افعال اوست و عشق مجازی به دو قسم نفسانی و حیوانی تقسیم همی شود. تمام موجودات عالم به عشق حقیقی عاشق حق اند و مشتاق لقای اوی و خدای متعال در وجود تمام آفریده هایش نهاده. عشق حیوانی همان عشق شهوترانی و هدف آن طلب لذت است و انسان آنگاه که عشق حیوانی گرفتار آید شخص مورد علاقه را فقط برای خود می خواهد. و عشق نفسانی که محبتی خالص است و به کلی از شهوت و منفعت برکنار است. این نوع عشق انسان را از خود پرستی بیرون می برد وجود عاشق را توسعه داده، نفس و روح را نرم، آرام و مهربان کرده و رقت قلب پدید آورد. این عشق پلی است برای رسیدن به عشق حقیقی و همان محبت به خدا. اگرچه که می تواند باعث سقوط انسان به درجه حیوانی نیز بشود» وی هنوز جملاتش را تمام نکرده بود که خواب او را در ربود.
مریدان چون از احضار روح نشاط حاصل بکرده بودند از شیخ خویش پیشی گرفته و ابن عربی را احضار بکردند. ابن عربی در حالی به جمع وارد بشد که کتابی در دست داشت. آن را باز کرده و شروع به خواندن همی کرد. «تعریف عشق گوناگون است. از عشق هیچ تعریفی که بدان شناخته شود ممکن نیست و هرکس آن را ننوشیده و نچشیده باشد عشق را نشناخته است. آن کس که بگوید من از عشق سیراب شدم آن را نشناخته است . عشق نوشیدن بی سیراب شدن است» در یک آن کتاب را ببست و برفت.
مریدان این حالت را خوش آمد. مریدی که معلوم الحالی از چهره اش هویدا همی بود امواج را تغییر بداد به سمت کشور بیگانه آلمان و نیچه را احضار بکرد. نیچه به سبب زبان متفاوتش همرا با مریدی چلنگر نام در حالی که نوک سیبیل را تاب همی میداد. وارد جمع بشد. و ترجمه همزمان آغاز بشد «زن و مرد درک متفاوتی از عشق دارند. آنچه زن از عشق می فهمد نسبتا کامل است. به نظر او عشق فقط خلوص و فداکاری نیست اهداء و بخشش تمام و کمال جسم و روح است؛ بدون هیچ قید و شرطی؛ مثل ایثار. اما مرد نمی تواند مثل زن ایثار داشته باشد بلکه مرد از ایثار زن به کمال همی رسد و این امری طبیعی است»
هنوز حرف های نیچه به اتمام نرسیده بود که مرید مجنون صفت با دیدن این صحنه ها قرار از کف بداد و دست بر زانوی شیخ همی زد و بگفت «یا شیخ! مودمت چند پورت و چند آنتن است؟ که مریدان را هوس سوء استفاده در سر بیافتاده و خود سر بشدند. رمزش را به من نیز بده تا خود چاره کار خویش کنم و شب را تا صبح به سر برده و چت همی کنم و عاشقی فراموشم بشود. شیخ تا این سخنان را بشنید، به وقت تلف شده اش اندیشید و دریافت که مرید بی لیاقت است. پس چشمانش را ببست و دهانش را باز بکرد و با آخرین فرکانس موجود فریاد بزد ای ابله از من دور شو من مدیوم هستم نه مودم!!
تا این صدا طنین انداز بشد تمام مریدان به لرزه بیفتادند و به دل صحرا زده؛ یقه ها پاره بکردند و نعره ها همی زدند.
شرح بیشتر ما وقع در این مقال نگنجد.
وسلام
عبد حقیر نرجس علیرضایی سروستانی
اوایل ماه سرطان، سنه 1396 خورشیدی

پی نوشت :
_ این داستان صرفا برای نقش بستن لبخند بر لبان دوستان عزیزم مخصوصا استاد بزرگوارم آقای کریمیان که ارادت ویژه و قلبی به شخصشان همی دارم نگاشته بشده. امید که مقبول افتد. :)
برگ سبزی است تحفه درویش/ چه کند بینوا ندارد بیش.

_گفته های فلاسفه در داستان همگی واقعی و برگرفته از کتب و اندیشه هایشان می باشد.

یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

سعید بیک زاده , ناصرباران دوست ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,م.فرياد ,م.ماندگار ,الف . محمدی ,زهرا بانو ,محمد علی ناصرالملکی ,الهام آزده ,حمیدرضا محدثی ,رضا فرازمند ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,فرزانه بارانی ,داود عزیزی ,عبدالله عمیدی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (6/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (6/4/1396),همایون طراح (6/4/1396),م.ماندگار (6/4/1396),الف . محمدی (6/4/1396),زهرا بانو (7/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (7/4/1396),الهام آزده (7/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/4/1396),حمیدرضا محدثی (8/4/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/4/1396),هستی مهربان (9/4/1396),سعید بیک زاده (10/4/1396),دانیال فریادی (10/4/1396),سلمان ارژن (10/4/1396),ابوالحسن اکبری (11/4/1396),فرزانه بارانی (12/4/1396),پروين خواجه دهي (19/4/1396),شهره کبودوندپور (19/4/1396),عبدالله عمیدی (13/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/5/1396),بهروزعامری (19/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/5/1396),کوثر علیزاده (21/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 11:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست یا رحمن
آن بانوی گرامی و آن صاحب جمال نورانی وکمال انسانی . آن نشسته به سروستان و آن مراد هزار دستان . آن قلم به دست توانا و آن بغایت رسیده ی برنا ، آن هنر شده بر او ارزانی و آن چنانکه باید و باشد ودانی. آن گلوله ی نمک از معادن پارس و آن گل سر سبد عوالم فارس آن نرگس روییده به سروستان و آن رونق فزای باغ و بستان که نرگسش بنام بود و سروستان ورا کنام ، علی امامش بود و رضا مُقامش .
چون سیف لسان از نیام بر می کشید و مر خلق را خطابه ها می رسید، مریدان جملگی چون طفلان خرسک باز کوی بازار همنوا با اطفال دبستان وارونه بر زمین خوابیده پاها پشت سر جنبانیده و مدادها بر قراطیس همی گردانیدند چنانکه گویی معلم دبستان بر ایشان املا، انشا می فرمود .و چنان از خویش بیخود می گشتند که نوک مداد فی الحال در بیضه ی چشم خویش فرو همی بردند و از درد چیزی مر ایشان را نمایان نمی گردید !!
نقل است که در قلم نیز ید طولایی داشت و از هنر به تن شولایی و هفت اقلیم کمال و معرفت را در همان خُردی به خِرَد طی نموده بود و اسباب بزرگی در اوان جوانی فراهم آورده بود و خداوند سکه معرفت خویش و محبت مخلوقاتش را بنامش ضرب فرموده بود و تا سالها نرجس مرادف مهر همی بود و محبت بیکران و صفای باطن و تسلط به نفس داستان .


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 11:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست از ایشان قصه ها به سر زبانهار فته یکی از یکی خوبتر چون دُرِّ سفته و لعل نهفته . هرکس از او کتابتی بخواندی تا آخر عمر مذاقش شکرین شدی و بر صف شاگردان او در همی آمدی و کمر به خدمت خوانش همی بستی از آن روی بود که اولین کتابخانه و سرای مطالعه در آن سر و سامان ابداع گشت .
از اعازم مکتوباتش نسخه ی نرجسیه فی مراهم بر جراحت عشق می باشد که اگر مترجمان آن را بر پنجاه زبان زنده ی دنیا ترجمه گردانند حق مطلب ادا نتوانند کرد . هم در این رساله است که مریدان پی به عمق سواد و علم اکتسابی و لدّنی ایشان همی برند . آنجا که رشته ی کلام را به بزرگانی چون بوعلی و سهروردی و جوزجانی و این عربی و شبلی و و دیگر اکابر از عرب و عجم و حتی مدفونین فی البلاد کفر کشانده و از لسان آنها رقعه ها نگارده بسیار وزین و دلنشین و بی نیاز از تعریف و تمجید .
زبان گویای او مفتاح معارف بود و بیان حقایق مرتبت مهر بانویی اورا لایق و شایق . خداوندگار مر ایشان را عمری دراز دهد و به سروری و سلامت و سعادتش بدارد تا سالهای سال چنانکه نوادگان نوادگانش بر سفره ی تعلیم او نشسته و از دستپختش اکل و شرب نمایند . آآآآآمین
مهر بانو علیرضایی سروستان
سلام عرض ادب و ارادت و احترام
عرض شرمندگی، شوق زدگی و ذوق مرگیو اشک شوق فشاندن بخاطر آنهمه بزرگواری . امیدوارم لایق داستان زیبای شما بوده باشم . نهایت مهر محبت شماست بانوی بزرگوار . بنده کوچک شما و همه ی دوستان هنرمندان و نویسندگان بزرگوار این سایت اناسا و ذکورا هستم . از سابقون تا متاخرین .
همیشه با خوانش داستانهای شما حال آدم خوب می شود حتی وقتی تک تک کلماتتون بوی درد می دهد و این نیست جز صفای باطن شما .
خداوند دلتان را مملو از شادی و وجودتان را پر از سلامت گرداند و عمر بکمال بر شما ارزانی دارد .
پیکش قلمتان با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 01:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :)
فراش صبا را گویید تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را بفرمایید تا بنات نبات را در مهد زمین بپروراند و درختان را خلعت نوروزی و قبای سبز ورق بپوشاند و اطفای شاخ را کلاه شکوفه بر سر نهند چرا که استاد بزرگوارم قدم بر دیده این بنده حقیر بگذاشته و موجبات مسرت و فراخی روح شاگرد اردتمندش بشده. از کریمی کریمان همین را بس که به هر سرایی که وارد بشدند نور مروتشان باعث بینایی چشم و دل های نابینا بشود. صفایی به همراه بیاورند که تا مدت های مدید شیفتگانشان را دهان به ثنا گشوده و از چاکران و مخلصان و زمین خورده گان درگاهشان همی شوند. (مقدار ناچیزی از قسمت شروع را از شیخ اجل کش برفتم امید که مرا عفو کنید زین دستبرد) :D :D

ســــــــــــلام :)
عرض ارادت بیکران و احترام فراوان و ادب
استاد ارجمندم جناب کریمیان :)
متن به غایت زیبایی که برای این بنده حقیر بنگاشته اید مرا نثر وزین بیهقی در نظر بیاورد و اگر همی گویم که به تعجب وانداشت بیراهه نگفته باشم که این چنین کمال و آراستگی و تبحر را از قلم توانایتان بارها مشاهده بکردم. اگرچه مرا توان و یارای جواب به این همه شاگرد نوازی و بزرگ منشی نبوده و نخواهد بود. ولیکن در حد تشکری ناچیز و عرض ارادت خدمت شریفتان بپذیرید که دراویش را اگرچه چیزی در دست و بالشان نیست و فقر با آنها قرین است حالا شما در تصور خویش بیاورید که فقر در نگاشتن جملات و نثری صحیح. لیکن چشم امید به دستان و قلم کریمی دارند برای آموختن و بار دیگر مثل دفعات قبل و قبل ترها آموختم از محضر،قلم، تفکر و اندیشه تان
منت گذاشته بر این بنده با قلم فرسایی ماهرانه و بی اغراق بی نظیر و البته اگر کسر شود این همه تعاریف از این حقیر که مرا این همه نیست و همی دانم لایق نیستم و نبوده ام... بیشتر رضایت بدارم :) ممنون و مرهون لطف بی حد حضرتعالی هستم :)
بودن شما باعث مباهات است و چه شادمانم که آمدید و مزین فرمودید نوشته ی سراپا ایراد بنده را. ذوق مرگی در وجودم همی نمایان بشد چنان که در پوست خود نگنجیده من باب این قدم رنجه
و مرا کفایت کند خرسندی شما :) و لبخندی که بر لبانتان نقش ببست.
روز استاد بیامد و برفت. زادروز میلادتان به سر بشدو من در غفلت تام به سر همی بردم و برای عرض تبریک به خدمت نرسیده و از این لحاظ شرمسارم. امید که شاگرد تنبل و بی استعداد خویش را عفو کرده زین غفلت:"> :">


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 02:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی لطفتان همیشه در حد کمال بوده و تشویق هایتان بیدریغ و نگاه تان به داستان دقیق و بی رقیب و با همه این تفاسیر با مشاهده خطاها ی بیشمار که بر قلم شاگرادنتان همی رود باز زبان به تحسین گشوده و این حکایت از بزرگواری و عظمت روحتان دارد.:)
دعا همی کنم و از خدای رحمان همی خوام از برایتان سربلندی و عمر و زندگی با عزت و عاقبت به خیری و محشور شدن با اولیایش که به یقین لیاقت تان است
خداوند متعال سایه تان را از سرمان کم نکناد :) الهی آمین :)
قدر دان و ارادتمندم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 12:15

سلام و درودها
به بانوی هنرمند .....
بانو سروستانی عزیز
درودها بر شما
قلمتان سبز
@};- @};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 12:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود
جناب خوش بین صفت بزرگوار :)

خیلی خوشحالم کردید با اومدنتون ..و این که منت گذاشتین و یه دنیا ممنونم بابت وقتی که صرف خوندن و نوشتن نظر کردید و میدونم که چشم پوشی کردید از ایراد هاش
برقرار باشید @};- @};- @};- :)

بی نهایت ســـپاســـگزارم


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 13:45

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام بر آن استاد فرزانه.آن قطب الاقطاب و سرسلسله جنبان جامع عقول و بزرگ هشیواران طریقت معرفت ذات آن یگانه اقدس ربوی. داستانتان را همی خواندم.آنچنان محفوظ گشته که حضی وافر و انبساط خاطری عظیم حاصل آمد که زبان از بیان آن عاجز و واژگان در ترجمان آن همی ناتوان می نمایند.داستانتان از باب انتشارَت و استحکام حقایق معروضه و تثبیتِ اثباتِ منورهِ معارفِ مذکوره و انسجام علوم
جلالیه و رفع شبهات فِرق ضالهِ معترضه گوی سبقت از جمیع حکایات پیشین ربوده و موجبات آشتی و مصالحه فلاسفه و عرفا را فراهم آورده است. دعای خیر جناب ابو حامد محمد بن محمد غزالی قدس سره الشریف و ایضاً جمیع عرفا و فلاسفه دیار باقی و دار فانی بدرقه راهتان باد.
الحقیر سعید بیک زاده(جهانگیر) _ ابتدای برج سرطان المعظم_ مقارن با سال اهداء هفت فقره موشک میان برد بالستیک به برادران داعشی لعنت الله علیهم و اجمعین.


@سعید بیک زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 13:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سـلام :)
و درود بر روح و روان و نهاد پاک سیرتتان باد عرض ارادت ببیشمار :)
بی اغراق مسرورم از دیدارتان و خرسند دمی شدم. تمامی تلاش بنده نیز برای به دست آوردن رضایت دوستان است خوشحالم ک به دلتان بنشسته :)
چه بسا که خوشحال بشدم از اوردن نام ابوحامد محمد بن غزالی. چرا که جناب غزالی نیز من باب عشق سخن ها همی رانده و از انجا که این حقیر ادامه و بلند شدن داستان را روا ندیده، قرعه سا.نسور به نام این شیخ بزرگ رقم خورد . ولیکن به قول جنابشان عشق حقیقتی است که کل عالم و موجوداتش را به سوی خدای متعال می کشاند. حقیقت عشق جنبه فوق طبیعی دارد و از ذات حق نشئت گرفته و با روح اعظم آمیزش پیدا همی کرده.
نگاشتن تاریخ انتهای پیام وزین تان بنده حقیر را بسی نشاط بخشید :) هرچند ممکن است دوستان مرا به جنگ افروزی متهم کرده ولی چه خیال که موشک بالستیک دور برد نقطه زن، زمین به زمین سیلی به دشمن بود به جهت خنک شدن دل و مرحمی به جراحت های بیشمار خون های ریخته شده و این ثبت است بر جریده روزگار. باشد که دشمنان را پریشان خاطر و مقطوع النسل کناد

خرسندم ک مکتوبات این بنده حقیر مورد پسند و طبع بلندتان قرار گرفته و همی دانم ک بی گمان این نگاه گرمتان سبب بشده که چشم همی پوشید از خطاها و ایرادات بیشمار مکتوبات :)
کمال تشکر بدارم از برای تشریف فرمایی و خوانش و مهرورزی تان :) قدر دانی بنده را پذیرا باشید و سپاس همی گویمتان
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 16:29

نمایش مشخصات همایون طراح بشیار خوب و زیبا و روان! لذت بردم. خسته نباشید. فقط من چون خودم شیرازی هستم ، از نوع اصیلش ، عرض می کنم که دیالوگ شیرازی ملاصدرا هماهنگ نبود. حالا که قرار بود با لهجه نوشته شود بهتر بود این طور کامل نوشته شود:
" کاکو ای وقت شووی چه موقعه ی احضار روحه؟! سی کو چه بهشونم خوش میگذره! نمیفمین خواب بودم؟! شیخ با نرمی گفت : بیشین توو جمع ما کاکو ، بدقلقی نکو سر علی! الن دستور میدم یی هندونه ی خنکی بو یی بالش نرمی جورکنن ، شمو فقط ما ره از درمون و راز عشق آگاه کن! " :D

بله... البته این پیشنهاد بود. لذت بردم. مچکر.
درود بر شما و
درود بر استاد کریمیان بزرگوار...

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 16:31

نمایش مشخصات همایون طراح بسیار ، نه بشیار :D


@همایون طراح توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 13:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض هزاران هزاران درود بی پایان
آقای طراح بزرگوار :)

اگه بگم کامنت شما رو که دیدم خیلی ذوق زده شدم یه وخ زشت نباشه :) :"> این باعث افتخارم هست که پذیرای نگاه تیربینانه و البته گرم و پیشنهاد دوستانه تون باشم
درست میگید اگه قرار به نوشتن لهجه هست .. صحیحش اینطوری نوشتن هست .. آخرش نوشته بودم ملا صدرا کله پا شد :D :D خودم کلی خندیدم بعد پاکش کردم ..نمیدونم چرا حس کرد ممکنه خیلی ها نتونن با لهجه بخونن :)
پیشنهادتون رو با جان و دل قبول میکنم .. ممنونم که زحمت کشیدین و دوباره بازنویسیش کردین :)
کاکو؟ حواسوم هستا یی چی حدود 5 ماهه هیچی برامون آپ نکردین بوخونیم کیفور بیشیما :)
خوشحالم ک حداقل امتیاز مثبت رو گرفتم ممنونم از اینکه وقت گذاشتید تشریف آوردید و خوندید ..با نوشتن نظراتتون خوشحالم کردید ..متشکرم :)
یه دنیا قدر دانی @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 01:29

نمایش مشخصات م.ماندگار درودهای فراوان بر نرجس بانو خواهر عزیزم :x
خواندیمت بانو
و لذت بردیم
درود به خودتو قلمت و ابتکارت
همیشه از خوندن نوشته هات لذت میبرم
شاد باشی
و سلامت
سالیان سال
:x :* :x :*
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 15:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی به گرمی نان و تنور
سلامی به یاران سنگ صبور
سلامی به عشق ... :x

هزاران دورد بیکران به آبجی عزیز و مهربونم :x
دیدن دوستان اهل دل همیشه صفا و لطفی خاص داره .. دل ادم شاد میشه :) مخصوصا دیدن عابجی ک وجودش سراسر مهر و مهربانی هست :)
خوشحالم که داستان رو دوست داشتی
قربون آبجی گلو گلاب خودم برم .. عزیز دُر دونه ای :* :*
ممنونم از اینکه بهم سر میزنی و هستی و همیشه تشویقم میکنی به نوشتن و همیشه بهم لطف داری :)
سالم و تندرست باشی و بدور از ناراحتی.. روزگارت شیرین و پر از آرامش @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس :)


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 11:05

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماه نرجسى


خانم احوال شما، چه فرخنده ساليه امسال... يکى از دلايل فرخندگيش هم دست به قلم شدن عزيزانى مثل تو هست؛ به قول حافظ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد/ نقش هر نغمه که زد راه به جايى دارد...
قشنگ يه مبحث عشق شناسى درست و حسابى راه انداختى, استفاده ها برديم
ولى يه چيزى بگم؛ همه ى اين حرف ها و بحث ها رو قبول دارم, اما عشق مى دونى به نظر من يه جا هست که خيلى نمودش پررنگ تر و محسوس تره مخصوصا اون جنبه ى لذت بردن ازش؛ اونم وقتى که گره از کار کسى باز مى کنى... وقتى اون آدم حالا به هر دليلى رسيده به نااميدى و تو دستش رو مى گيرى... لذتى که ازش برده ميشه بى نظيره من به اين مى گم عشق چون تا مدتها حال آدمو خوب مى کنه...
گذشته از پرچانگى هاى من , خيلى خوشحالم که حالت خوبه و مى نويسى؛ لحظه هات سرشار از عشق عزيزجان؛ تابستونت خنک، دلت گرم. درود ها.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 16:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :x :)
زهرا جان با محبت و نازنینم
سلام به روی ماهت بانو :x

خوبم خوب خوب خوب خدارو شکر .. تو خوب باشی منم خوبم .. فدای مهربونی هات :)
ممنون عزیز
یکی از علائم خانه نشینی، سیاه کردن کاغذه :D :D شما لطف داری میگی دست به قلم شدن و از این حرفا .. خودم میگم مثل همیشه مکتوب کردن هذیان های ذهنی :D :D راستش یه خودنویس دارم جوهرش داره خشک میشه .. مجبورش میکنم که تند تند بنویسه :D :D
همیشه به من لطف داری :)
خوشحالم که می بینمت.. پول کلاس عشق شناسی هم بزیز به حساب
هووم :) الان که خوب فکر میکنم یه جورایی :-/ یه مدل ناجوری به صورت وحشتناک توی این زمینه حق با تو هست :) میدونی؟ این عشقی که ازش حرف میزنی همه مدل عشق و عاشقی ها رو تسلیم خودش میکنه :) به قول شاعر
هرکس که صادق است و کمتر خطا کند
با هر وسیله ای به دل دوست جا کند
باور کنید نیست مقام فراتری
از بهر آن که درد دلی را دوا کند
از خود گذشته ای که علی رغم درد خویش
انسان پر غمی به شعف آشنا کند
صد ها فرشته بوسه بر آن دست می زنند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند :)
زهرا جان ؟ میدونم که میدونی چقدر برام عزیزی و دوستت دارم .. ممنونم که اومدی و خوندی و بودی و هستی :)
لحظه هات سرشار آرامش و عشق @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: الهام آزده   ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 14:55

خانم سروستانى جدأ داستان قوى و زيبايى رو به رشته تحرير درآورديد تبريك ميگم شما يك هنرمند واقعى هستيد... قلمتون بى نظيره... اميدوارم در تمامى مراحل زندگيتون همينقدر موفق و پر تلاش بمانيد... با آرزوى بهترين ها براى شما هنرمند عزيز


@الهام آزده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 21:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام، سلامی به آغاز آشنایی و دوستی ها
هزاران درود
خانم آزده عزیزم :x
خوشحالم که شما رو اینجا میبینم و باعث افتخارم هست خوانده شدن داستانم با نگاه گرم و مهربون شما :)
شما به بنده لطف دارید و میدونم که هم داستان و هم خودم لایق این همه تعریف و تمجید نبودیم و نیستیم :"> :"> :)
خوشحالم که مورد پسند تون قرار گرفته :) :)
متشکرم بابت اینکه زحمت خوندن داستان رو کشیدید و وقت با ارزش تون رو صرف نوشتن نظر کردید :) امید وارم شما هم که به یقین نویسنده توانایی هستین در کنارمون بمونید تا استفاده ببریم از قلم و تفکر و حضورتون :)
برقرار باشید @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 19:23

نمایش مشخصات الف . محمدی سلاااااام آبجی گل و گلابم

نرجسم عزیز و دوست داشتنی با یه دل بزرگ مهربون :x

داستانت عالی بود ... مثل خودت :x

خوشحالم که هستی و می نویسی و واقعن از قلم و فکر و وجودت لذت میبرم .

شااااد باشی و سلامت تا همیشه :x



تو حرف می‌زنی و من
در حنجره‌ات قد می‌کشم..
گویی کسی آرشهٔ امید را
روی تارهای صوتی‌ات می‌کشد تا
روی پای این گوشی گستاخ بایستم و
به تمام دفترچهٔ تلفن فخر بفروشم..

تو حرف می‌زنی و ساعت در من
دیگر سینه خیز نمی‌گذرد.. وقتی
انگیزهٔ زندگی را با هر خنده
درون قلبم به امانت می‌گذاری تا
ایمان بیاورم که
صدایت نسبت خونی دارد با امید..

صدا کن مرا
صدایت را از گوش‌های من پس نگیر..
نگذار زندگی در من بلاتکلیف بماند..


#حمیدرضا_هندی

@};- @};- @};- @};- @};-


@الف . محمدی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 23:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم :x
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست
....
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزلست
سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی
لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست :)

سلاااااااااااااااام سلامی به گرمی دوست داشتن های بی دریغ و دوستی های بی پایان :x
به بانوی اندیشه های ناب
آبجی مهربون و خوش قلبم :)
داشتم به این فکر میکردم که اومدن بعضی از دوستام همیشه باعث خوشحالیم میشه و من از بودن درکنارشون سعادتمندم :) داشتم به این فکر میکردم که بودن بعضی از دوستان نعمته و من باید همیشه شکر گذار باشم :) داشتم به این فکر میکردم که مهربون بودن کار هرکسی نیست و من هر روز یاد میگرم از شما که چطور خوب باشم :) داشتم به این فکر میکردم که .. هووم ..این شعر اومد توی ذهنم
تو مرا میفهمی و همین
ساده ترین قصه ی یک انسان است
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی :)
راستی... شعرهم عالی بود ..ممنونم :)
یه عالمه ممنونم بابت همه چیز مخصوصا بودنتون و دلگرمی هایی که همیشه بهم میدید .. خدا حفظ تون کنه :)
برقرار باشید و سربلند @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: آوا حسین پور   ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 10:01

شما یکی از بینظیرترین نویسنده ها خواهی شد و ای کاش بتونید به دنبال نشر هر چه بهتر نوشته هاتون باشید
باعث افتخار که بانوان میهنم اینقدر هنرمند هستند
خدا قوت


@آوا حسین پور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 23:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
سلام و هزارن درود
خانم حسین پور عزیزم :x
ممنونم از اینکه بهم سرزدید و خوشحالم از بودنتون :)
راستش رو بخواید من نه نویسنده ام و نه ادعای نویسندگی دارم:"> :"> فقط توی جمع نویسنده های توانا و خوش قلم سایت، ذوق نوشتن دارم و گاهی برای خودم کاغذ سیاه میکنم و مطمئنم شما به بنده لطف دارید :)

بانوان سرزمین من به واقع بی نظیرند مثل خودتون :)
متشکرم از اینکه داستان رو خوندید و میدونم که از ایرد هاش چشم پوشی کردید :)
برقرار باشید و زنده دل @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاس


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 21:52

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
عنوان اثر که اقتباس شده بود از کتاب"اصول فلسفه و روش رئالیسم" اثر علامه محمد حسین طباطبایی منو به یاد این شخصیت ماندگار انداخت.
ای کاش نویسندگان محترم داستانک کمی درباره ی این شخصیت والا تحقیق و مطالعه می کردند تا چراغ راه شان باشد.
علامه طباطبایی فقط یه شخصیت علمی نبود، ایشان اسوه ی بارز اخلاق بودند. هیچ وقت ایشان خودشان را استاد نمی دانستند و از باب تواضع همیشه می گفتند که با دوستان مباحثه می کنم.(منظور از دوستان همان شاگردهایشان بود.)
خیلی دلم می خواهد قلم بردارم و کمی از ابعاد زندگانی این بزرگ مرد و افلاکی خاکنشین را به تصویر بکشم که ان شاء الله امیدوارم توفیق شود همان گونه که گوشه ای از مظلومیت زندگانی استادش به تصویر کشیده شد.
کل داستان حول یک محور می چرخید و آن تعابیر مختلف فلسفی از عشق بود. نویسنده می خواست تا تعابیر مختلف را به تصویر بکشد که با ایجاد داستان احضار ارواح فلاسفه به مقصودش نایل آمد.
داستان می توانست قوی تر باشد به قول اساتید فن، داستان باشد.
تکرار روزمره ها و احضار ارواح که مبتنی بر واقعیت بر اساس جامعه رئالیست نیست، کمی داستان را وارد فضای سوررئال می کند که باعث واکنش و تنش عده ای از خوانندگان شود.
اما با این حال با توجه به این که نویسنده بخوبی با چارچوب داستانی اعم از لغت شناسی و ... آشنا بوده توانسته تا حدود زیادی داستان را شکل ببخشد اما در لفافه ی طنز.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 9 تير 1396 - 23:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام

خوبه در ابتدا بگم که من اصلا قصد جسارت به این مرجع عالی قدر و علامه بزرگوار رو نداشتم .. و این قدر بزرگ هستن ایشون و من قبولشون دارم از همه لحاظ .. شخصیتی، معرفتی، علم و دانش و بینش و عرفان و... که خواستم داستانم تاکید میکنم داستانم، فقط وام دار اسم کتاب بزرگ ایشان باشه .. چون در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی به شرح یک دوره فلسفه اسلامی به زبان ساده می پردازن
اگر هم دقت کردین من یکی از مباحثی که فلاسفه در موردش نظریه دادن رو اگر چه به صورت طنزوار ..ولی تا اونجایی که امکان داشت ساده و خلاصه نوشتم
راستش اگه بخوام از داستان و باز هم تاکید میکنم داستان دفاع کنم .. به نظرم میاد ذوق خودم و خلاقیتی که براش زحمت کشیدم و تحقیقاتی که در موردش انجام دادم همگی با هم کور میشن
ممنونم از اینکه تشریف اوردین و خوندید .. واقعا لطف کردید و زحمت کشیدن و من همیشه مدیون نقد های خوب و جامع شما هستم و بودم بسیار متشکر و قدر دانم
برقرار باشید

بینهایت سپاس

راستی یادم رفت .. تا الان داستانم بین اهالی خواننده هیچ گونه واکنش و تنشی خاصی ایجاد نکرده یا حداقل من ندیدم


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 00:51

سلام
بانوی شیرین کلام
سروستانی عزیز
چون چکامه شیرین شما بخواندمی اختیار از کف برفتی ودر بیت آخر دنباله داستان جستجو کردمی که تازه فهمیدی داستان شیرین تمام شدی وچنان فرهاد هنوز بدنبال شیرین بودمی-با خود گفتمی چون خوش بگذشتی چنان باسرعت گذشت که من پایان نفهمیدمی- وهنوز غرق در قهقهه وخنده بودمی که شنیدمی کسی مرا گفت
نیم ساعتی از زمان شیفت گذشتی وسرویس رفتی وتو هنوز پای کامپیوتر مستانه می خندی-پست خود به او دادمی وگفتم تو هم بخوان که داستانی لطیف وظریف در معنا و درایت است-خلاصه یکی بلند بخواندی وهمی گوش دادندی واینقدر گوشها تیز که ملتفت رفتن وخداحافظی من نشدندی-
زیبا ودلربا بانوی ادیب@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 9 تير 1396 - 23:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خدا قوت :)

سلام و هزار درود و عرض ارادت
دکتر فرازمند بزرگوار :)
بی اغراق همی گویم که دیدن شما برایم دل انگیز است و با دیدنتان وجود بی مقدارم سراسر شادی همی شود و چون دانستم که لبخند بر لبانتان نقش همی بسته ذوق زده بشده و سر از پای نشناختم :)
از شما کمال تشکر و قدر دانی بنموده و سپاس همی گویم از برای همراهی و نگاه گرمتان .. همی دانم که با دیده ی گرم به سطور نگاه بیانداختید و از برای محبت وجود و بزرگی ِ منشتان است که کاستی ها چشم همی پوشیده اید:) :">
مرید نوازی بکردید و با تشویق های بی دریغتان بنده بسا شرمزده بشدم :"> :">
افتخار این حقیر و مایه ی مسرت و خرسندیست تشریف فرمایی تان .. خدا خیرتان دهاد صد هزار در این دنیا و هزاران هزار در آخرت .. ارادت بنده را پذیرا باشید :) :)

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 تير 1396 - 10:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور در شوال سنه ی ۱۴۳۸،
از بلاد طهران بعد از چندی فراق، سلام می فرستم بر آن بانوی شیرازی که با دم گرم قلمش، جمال نداشته مان را منور فرمودند :*
سلام علیکم و رحمه الله همشیره نرجس بنت علیرضا (ع) فی دیار السروستان
جمالمون تیره کمی تاخیر داشتیم و دیر رسیدیم
عید فطر هم بر شما مبارک و فرخنده و یک ماه طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق
و اما چون ما خودمون میدیوم هستیم! سایزمون رو نگوییم ها که آن چند ایکس لارج است بلکه مدیوم از اون لحاظ;)
می خواهیم روح سهروردی را تحت فشار و شکنجه قرارا دهیم تا بدانیم نظر ایشان درمورد عشق این کالای بر باد رفته چیست؟!!
عشق را از عَشَقه گرفته‌اند...
عشق را از عَشَقِه گرفته‌اند و عشقه، آن گیاه است که در باغ پدید ‌آید در بن درخت. اوّل ، بیخْ در زمینْ سخت کند. پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و هم چنان می‌رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطۀ آب و هوا به درخت می‌رسد، به تاراج می‌برد تا آن گاه که درخت، خشک شود.

فی حقیقة العشق، شهاب الدین سهروردی
اصلا آدم ناخوداگاه گفتارش عوض می شه با خوندن داستانهات نرذجس!
آدم اینقدر کم جنبه ؟!!!
توی دانشگاه اون اوایل چند تا دوست مشهدی داشتم لهجم شده بود مشهدی بعدش سال آخر چند تا رفیق فابریک شیرازی و سپیدانی داشتم لهجم شده بود شیرازووووو
خلاصه عین موم توی دست رفقا می چرخیدیم
الانم داستان های گل بانو رو که می خونم دوست دارم لهجه ی کامنتم رو عوض کنم و از اون شاعری و افسردگی لحظه ای بزنم بیرون و کمدین استند آپ شم!!!!


:D
استعدادشم ندارم ولی خوب اعتماد به سقفم زیاده
داستانت خیلی شیرین و دلچسب بود و بعد افسردگی ناشی از اتمام تعطیلات واقعا چسبید
شاد باشی عزیزم و همچنان عااااااااااشق:x :x :x :x :x


@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 10 تير 1396 - 22:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من :x

عاباجی شهره جان مهربونم
ببخش عزیز ... من یه ذره احوالاتم مساعد نیست .. در اسرع وقت میام و بهتون جواب میدم :x
1 جولای 2017 میلادی :D :D

ارادت تااااااااااااااااااااا بی نهایت :)

بر میگردم ان شا الله


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 13:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی صحبت از فاصله نیست، صحبت از مهر و وفاست،
شاید
این فاصله ها، محک عاطفه هاست

بعد از گذشت مدتی مدید پس از شوال
سلااااااااام به بانوی دیار شرقی که عربی نگاشتش مرا به نوشتن مکتوباتی چند واداشت باشد که پند گیرم و من بعد سر کلاس عربی حاضر شده و در جوابتان دمی عربی مکتوب کرده و زین پس خجالت زده نباشم برای پاسخ گویی
هیچ وقت عربیم خوب نبوده :D :D
شهره بانوی عزیز و نازنینم :x
بانوی مهر و احساسات ناب
وجدانا روح سهروردی رو شکنجه نکنین .. چه کارش دارین خب .. فقط ناخن هاشو بکشید یه ذره هم فلز داغ بذارید پشت دستش :D :D
جالبه بگم که امروز که دارم بهتون جواب میدم و با این همه تاخیر و شرمنده گی و عرق خجالتی که سرازیر هست :"> :"> 8 مرداد روز بزرگداشت سهروری هست :)
جدا تریپ افسرده گی بهتون نمیادا :( من فکر میکنم شما اگه بخواید طنز بنویسین و یا شوخی کنین از اون آدم هایی هستین که تا مدت های زیادی ادم از مصاحبت باهاش سیر نمیشه .. ولی باز هم شانس اوردین رفاقتتون با من فقط مکتوب هست و کامنتی :D وگرنه جمیع لهجه های من درآوری رو از سروسونی تا نمیدونم کجایی رو میتونستین یاد بگیرین طوری که فارسی حرف زدن رو فراموش کنین :D :D هر روز به روح و روانم فحش بفرستین ..باشد که مستفیض بشم از عنایات حضرتتان
خوشحالم که داستان من دراوریم رو دوست داشتی و امید وارم لبخند به لبتون نشسته باشه که اون وقت یکی از بهترین و بزرگترین آرزو های من براورده شده :) :)
عذر خواهی میکنم بابت این همه تاخیر در جواب دادن به لطف و محبتتون :"> :"> همیشه به من لطف دارید
یه دونه عاباجی شهره که بیشتر ندارم اینقدر که دوستش دارم ..خدا حفظش کنه :)
یاد این شعر شاملو افتادم :) تقدیم به شما :x
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را...
ای کاش زبان سخن بود.
شاملو
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x
بی نهایت سپاس


نام: منوچهر عزیزی   ارسال در چهار شنبه 21 تير 1396 - 10:01

سلام
نوشته هایتان خاص است. درود بر شما


@منوچهر عزیزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 13:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی @};- @};- @};- :)


نام: منوچهر عزیزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 تير 1396 - 18:22

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی درود بر شما
داستان و نوشته ای خاصی که بنده را متوجه خودش کرد تا دوبار بخوانمش لذت بردم .موفق باشید


@منوچهر عزیزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1396 - 13:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود و عرض ادب
جناب عزیزی بزرگوار :)

ببخشید بابت تاخیرم در جوابگویی :"> عذر خواهی میکنم

خوشحالم از آشنایی تون و از اینکه شما رو اینجا می بینم بسی خرسندم ..منت به سرم گذاشتین که اومدیدو خوندید و با نوشتن نظر پر از لطفتون دلگرمم کردید
:)
خوشحالم که داستان مورد توجه و پسند تون قرار گرفته : برقرار باشید
بی نهایت سپاس @};- @};- :)


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مرداد 1396 - 10:59

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
کارتان درخور پاسخی با زبان قلم مشابه است حیف که ما را نه وقت است ونه مجال فکرت
چو اینکه شما به دامن فلاسفه درست برده ای نیاز است از دامن ذهنتان دست برده شود تا کمی از خود بیشتر بتابانید بر مریدان منتشر در واژه های ملتهب اما حیف
فقط به یک فصل بسندت باد و آن:
...که کاش دو بار دیگر بزمی خواندی و دیگر بار می نگاشتی تا بدانی حلاوتش چگونه در پرتوهای خورشید منتشر کردندی...
:"> @};- :"> :"> @};-


@عبدالله عمیدی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 16:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض هزاران درود و ارادت
آقای عمیدی بزرگوار :)
اولین دفعه هست که شما رو زیارت میکنم و از این بابت بسیار خرسندم و باعث افتخارم هست که نویسنده بزرگی مثل شما به نوشته ی پر از ایرادم سر زده و وقت گران بهاش رو صرف خوندنش کرده
با اومدنتون منت به سرم گذاشتید.. بسیار متشکرم :)
در مورد بازنویسی دوباره داستان حق با شماست به هرحال هر داستانی ایرادهایی داره که حتما باید رفع بشه و هیچ نوشته ای خالی از ایراد نیس ..فقط چون دفعه اول نوشته میشه شاید ذهن اینقدر درگیر نوشتن باشه یا مثلا با خوندن چندین و چندبار پشت سر هم از روی داستان ذهن قادر به پیدا کردن عیوبش نباشه.. مطمئنا با گذشت مدت زمانی کوتاه بعد از نوشتن، بازنویسی تاثیر بسیار خوبی روی داستان میذاره .. بابت یادآوری و تذکر بجا تون متشکرم :)
و دیگه اینکه ... زبان قاصره از تشکر و قدر دانی بابت وقتی که گذاشتید و نظری که نوشتید و راهنمایی هاتون .. خیلی خوشحال شدم :"> :"> :)
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاس


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 19:37

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
زبان فاخر و شیرین
وبیان قابل فهم فلسفه بزرگان
باهم در آمیختند و زیبا سرودی افریدند
درود بر شما
واقعا لذت بردم از اینکه براحتی بسوی فلسفه رفته اید
و ببخشید که دیر آمدم


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 17:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود و ارادت بی کران
استاد عزیزم جناب عامری بزرگوار :)

ذوق کردم وقتی فهمیدم به داستانم سرزید .. خوندن داستانهام توسط شما باعث افتخارم هست :)
ممنونم از اینکه مثل همیشه با تشویق ها و دلگرمی های خاص خودتون بهم روحیه میدید برای نوشتن و درست و صحیح و بهتر نوشتن :)
اگر حسنی می بیند توی داستان به خاطر زحمات و شاگرد نوازی های شماست :) :)
خوشحالم که مورد پسند طبع بلندتون قرار گرفته و ممنونم از اینکه با همه مشغله ای که دارید باز هم شاگرد هاتون رو فراموش نمی کنید.. بهم سر میزنید و میخونید و نظراتتون رو که واقعا برام ارزشمند هست مینویسید :) خدا حفظ تون کنه @};- @};- @};- @};-
برقرار باشید و بمانید

بی نهایت سپاس @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.