درد فروشی

یا لطیف
ملافه رو از روی صورتم میزنم کنار. شکم اکبر آقا راه افتاده. تسبیح پیرزنی به صورت نا محسوسی دزدیده شده. یک ساعتی میشه یخچال توی فقر مطلقه. یکی ازتخت ها خالی شده و خانوم درد فروش رو با سر و صدای فراوان منتقل کردن به بخشی دیگه. تا صبح پلک هام از درد روی هم آروم و قرار ندارن ولی با این حال خیلی خوشحالم.
ملافه را روی سرم می کشم شاید وقتی چشمم جایی رو نبینه گوشم هم از کار بیفته. برعکس گوشم تیز میشه به سمت صداهای دوتا تخت اون طرف تر. زوج جوانی وسط آواز درد دارم درد، نجوای عاشقانه ای دارن. چشمام رو بیشتر روی هم فشار میدم تا صداشون رو واضح تربشنوم. پرستار وارد اتاق میشه و با صدای بلند میگه «شکم اکبرآقا راه افتاد؟» الان سه شبانه روزهست که تمام بخش اورژانس و شاید کل پرسنل بیمارستان در تلاشن که شکم اکبرآقا راه بیفته. از زیرملافه با عصبانیت داد میزنم «مگه شکم اکبرآقا پا داره؟» زوج جوان ریزریز می خندن و صدای درد فروش بلندتر میشه. درد، درد دارم درد... آی درد... ملافه رو من بکش پرستار بکش عاقبت از روی صورتم میزنه کنار و میگه «عزیزم تو قرص هاتو خوردی؟» با سرمیگم اره می پرسه «دروغ که نمیگی؟» نمی خوام دروغ بگم درجوابش می پرسم «چرا اکبر آقا نمیره بخش مردا؟ چرا درد های این لامصب تموم نمیشه؟ چرا این خانوم همراه داره من ندارم؟ چرا منو توی اورژانس بستری کردین؟» با لبخند دست می کنه توی جیب روپوشش، قرص آرام بخشی رو می ذاره کف دستم و میگه «اینو بخور، امشب رو راحت بخواب» دستش رو می گیرم و قرص رو میذارم کف دستش و میگم «اینو به اون خانوم بده که درد داره به خدا موتور یخچال هم هر ده دقیقه یه بار خاموش میشه این بابا مامور عذابه، یه نفس می خونه» قول میده که امشب همه چیز رو به راه بشه.
درد دارم درد. درد دارم درد. ملافه رو روی صورتم می کشم. مغزم پر شده از کلمه درد. دو روزه ساز زندگیمون با نوای درد دارم درد، کوک شده البته با ریتم های مختلف و توی دستگاه های متنوع. درد دارم درد... درد... درد... آی درد... وای درد... درد دارم، درد
انگار این خانوم درد داره ما عروسی داریم. سُرم رو بر می دارم تا به تختش حمله کنم. بالای سرش نوشته سیمین. نزدیکش میرم و میگم «سیمین خانوم؟ لطفا ساکت شو» هیچ عکس العملی نداره دوباره و دوباره تکرار می کنم. گوشاش نمی شنوه. دهنم رو بیخ گوشش می برم «سیییییمییییین خدا خفت کنه دیونه شدم دو دقه بخواب» صداش قطع میشه. خوشحال میشم. بلند می پرسه «چه میگی؟» فکر می کنه خودش کر هست بقیه هم کر هستن. دوباره به گوشش حمله می کنم ومیگم «بخواب، دو شبه از دست تو آماده باشیم. خواب نداریم» میگه «تشنمه» میگم «کوفت بخوری از بس آواز خوندی گلوت خشک شده» به سمت بطری آب روی میز میرم. سریع ظرف رو نزدیک لبش می برم. دلم می خواد بطری یک و نیم لیتری آب رو بذارم توی دهنش و تا تموم نشدنش بیرون نیارم. همراهش وارد اتاق میشه و با عجله می پرسه «چکار می کنی خانوم؟ آب براش بده!می خوای بکشیش؟» توی دلم میگم کاش دیرتر اومده بودی. من بالفطره قاتل و جانی ام.
ساعت ملاقاته، زیر ملافه گوشام دوباره فعالیت می کنن. برای یکی از مریض ها دوغ و ماست محلی آوردن می خوام بخندم جای بخیه ها درد می گیره. به خودم میگم «کاش یکی برای من تخمه آفتاب گردون می آورد» درسته که دکتر گفته تا پنج روز چیزی نخور ولی من شبها بیدارمیشم و حسابم رو با یخچال صاف می کنم. به خودم میگم «امشب دوغ می خورم البته اگه این خانوم درد دارم درد، بذاره ملت بخوابن»
از زیر ملافه بلند بلند نفس می کشم. سه ساعته تشکیل پرونده دادم و مثل قاتل هایی که عذاب وجدان گرفتن و خودشون رو معرفی می کنن خودم رو به بیمارستان معرفی کردم. پرستار وسط اتاق وایساده و با صدای بلند صدام میزنه «نرجس علیرضایی، اتاق عمل» تکون نمی خورم دوباره صدا میزنه «نرجس علیرضایی کیه؟» از زیر ملافه میگم «هاااا...» ملافه رو میزنه کنار میگه «مگه کری؟ پاشو بریم اتاق عمل» می پرسم «به این سرعت؟ فقط سه ساعته پذیرش شدم» مچ دستم رو می کشه به سمت خودش سُرم رو برمیداره و میگه «پاشو این همه حرف نزنن دکتر توی اتاق عمل منتظرته» میزنم زیرخنده و میگم «دکتر از کجا می دونسته من امروز میام اینجا؟» کشون کشون از کنار پای خانوم مسنی رد میشم؛ داره صلوات می فرسته می خوام بگم «صبر کن به خانواده ام اطلاع بدم» خانوم مسن دستم رو می گیره و میگه «آیه الکرسی بخون دخترم»
پلک هامو زیر ملافه می ذارم روی هم. محله ای با خونه های قدیمی و دیوارهای کاه گلی. عاشق اینم که دست بکشم روی دیوار و راه برم یا یه جا، سر راه مردم وایسم و کاه های وسط گل ها رو بیرون بیارم. مامان همیشه منعم می کنه از این کار و میگه «توی سوراخ دیوارها ممکنه چیزی انگشتت رو نیش بزنه» هیچ وقت حرف گوش کن نبودم. خسته و با سر و وضع خاکی از بازی با بچه های محل برمی گردم خونه. توی راه گربه مرده ای رو کنار دیوار می بینم بغل می گیرم به خیال اینکه بیارمش توی خونه، بشورمش و توی باغچه خاکش کنم و براش مراسم ختم بگیرم. مامان، از بازار بر می گرده تا منو می بینه به سمتم هجوم میاره و محکم می کوبه پشت دستم تا گربه رو رها کنم. دردم می گیره. اشک توی چشمم حلقه میزنه ولی دستم رو باز نمی کنم. چندین و چند دفعه محکمتر و محکمتر می کوبه. نیم خیز میشم و با صدای بلند میگم «چه خبره؟ چه شده؟ من کجام؟» دستام توی دستای یه پرستار استخونی هست که بازتاب نور مهتابی روی گونه های برجسته و ابروهای شیطونیش ترسناکش کرده میگه «خواب بودی سُرم توی دستت خراب شده بود می خواستم سُرم راه بیفته! چته کولی بازی در میاری؟» دلم می خواد با شمشیر از وسط به دو قسمت کاملا مساوی تقسیمش کنم. بهش میگم «به تو چه؟ مگه فضول کجایی؟» جیغ جیغ می کنه و از اتاق بیرون میره... پر رو... بی تربیت... بد اخلاق... نفهم...
از درد به خودم می پیچم ماه هاست که از درد به خودم می پیچم. بد اخلاق شدم خیلی بد اخلاق. هیچ کس جرات به زبون آوردن اسم بیمارستان رو نداره. از سی سالگی می ترسم. تصمیم گرفتم تموم کنم همه رنج و دردها رو. با نخوردن داروها و دکتر نرفتنم. ولی عشق هر بد اخلاقی رو با پای خودش به بیمارستان می کشونه. عشق تمام تصمیم ها رو خراب می کنه. به خودم می پیچم. به زور لباس می پوشم نمی دونم چطوری خودم رو به اورژانس بیمارستان می رسونم.
از زیر ملافه هم میشه لبخند آرامش بخشش رو حس کرد. با پرستارها حرف میزنه و با خنده میگه این لجباز رو می تونین فردا مرخص کنین. ناله و شکایت پرستارها از دست بلاهایی که به سرشون آوردم تمامی نداره. قرص مسکنی رو میذاره بالای سرم میگه «بیدار شدی بخورش یه هفته دیگه بیا مطب برای معاینه. داروهاتو حتما بخور» دستم رو سفت فشار میده و تکرار می کنه « داروهاتو بخور لجباز»
از زیر ملافه بیرون میام. توی تاریکی کورمال کورمال میرم سمت یخچال و شروع می کنم به خوردن. گرمی بدنی رو پشت سرم حس می کنم از ترس به پاهاش نگاه می کنم. یه جفت پوتین واکس خورده. دست میذاره روی شونه ام و میگه «تو نمی خوای آدم بشی؟» دست میذارم روی قلبم و میگم «کی از ماموریت اومدی؟ سکته ام دادی... اگه تو بذاری زنده بمونم چرا»
_: خوبی؟
+: الان که اومدی و دیدمت عالی ام.


پی نوشت:
_ هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حافظ

_ امیدوارم و دعا می کنم گذر هیچ کسی به بیمارستان و دارو و درمان نیفته. اللهی آمین
امید وارم دکتر فرازمند و همکارانش همگی از صبح تا شب، توی محل کارشون پشه بپرونن :)) به جاش برامون داستان بنویسن و زود به زود به داستانک و اهالیش سر بزنن

_ ارادتمند همه ی دوستان عزیزتر از جانم هـــــــــــــــــــمم هستم :)
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

25

لیلا حسن زاده ,شهره کبودوندپور ,متین یحیی زاده ,پیام رنجبران(اکنون) ,هستی مهربان ,محمد رضا بادره ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,سیروس جاهد ,م.ماندگار ,زهرا بانو ,ابوالحسن اکبری , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,محمد علی ناصرالملکی ,"صابرخوشبین صفت" ,م.فرياد ,زهرابادره (آنا) ,رضا فرازمند , ک جعفری ,بهروزعامری ,کوثر علیزاده ,مانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

متین یحیی زاده (22/3/1396),همایون به آیین (22/3/1396),پیام رنجبران(اکنون) (22/3/1396),هستی مهربان (22/3/1396),محمد رضا بادره (22/3/1396),همایون طراح (22/3/1396),شیدا محجوب (22/3/1396),شهره کبودوندپور (22/3/1396),رضا فرازمند (23/3/1396),م.ماندگار (23/3/1396),حسین شعیبی (23/3/1396),سعید بیک زاده (23/3/1396),زهرا بانو (23/3/1396),توران زارعی قنواتی (23/3/1396),ابوالحسن اکبری (23/3/1396), ناصرباران دوست (24/3/1396),الف . محمدی (24/3/1396),شهره کبودوندپور (25/3/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/3/1396),ابوالحسن اکبری (25/3/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/3/1396),"صابرخوشبین صفت" (29/3/1396),پروين خواجه دهي (29/3/1396),داوود فرخ زاديان (29/3/1396),ماریه آزاد (30/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (31/3/1396),سید رسول بهشتی (31/3/1396),م.فرياد (2/4/1396),زهرابادره (آنا) (2/4/1396), ک جعفری (4/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/5/1396),بهروزعامری (19/5/1396),کوثر علیزاده (21/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (23/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (23/5/1396),مانی (28/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),رجبعلی باقری (8/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/8/1396),داوود فرخ زاديان (21/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 00:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :)
باز هم خدارو شکر که مدیر گرامی تشریف اوردن وگرنه میخواستم دوباره و دوباره برم سر وقت داستان و دست به تغییرات بزنم :D :D مریضی لاعلاج دارم
داستان به صورت پاراگراف های جدا جدا هست .. ولی نمیدونم چرا همه به این صورت چسبیدن به هم :-/ یه جوری زیر سیبیلی ردش کنین :D :D

این آخر شبیه مهمون سعدی بودم .. شما هم بخونین :)

ای ساربان آهسته را ،کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو،درمانده و رنجور ازو
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان،گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان ،من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم میرود
با این همه بیداد او،وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ،ای دل ستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
سعدی،فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمی دارم جفا ،کار از فغانم میرود


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 08:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ای جاااااااااااااااانم:x :D


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 14:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی گفتیم عشق را به صبوری‌ دوا كنیم،
هر روز عشق بیشتر و صبر كم‌تر است...
سعدی :)

جانتون سلامت :x یه عالمه دوست تون دارم :)


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 08:33

نرجس عزیزم سلام. خیییلی عالی بود؛
این اصطلاح دردفروشی هم واقعا جالب بود. دست مریزاد. الهی که همیشه سالم باشی و هیچ وقت گذرت به بیمارستان نیفته؛ مخصوصا با این وضعیتی که توصیفشو نوشتی. فکر کنم بیمارستانش یه کم دولتی بود، با این اوضاع آشفته و اخلاق پرستارا و...!;) واقعا که خوب گفتی درد فروش؛ این جور آدما که مدام میگن درد داریم گاهی مفت و مجانی دردشونو میدن به طرفشون؛ حتی اگه مشتریشون نباشی:D جدی قبول داری؟ برای همینه که مولانا می فرماید افسرده دل افسرده کند انجمنی را...:-s
از خواندن داستانت لذت بردم؛ موفق باشی و قلمت همواره نویسا:x :x :x @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 14:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی میگم چرا من امروز اینقدر حالم خوبه
خانوم حسن زاده عزیزم اومده :x
سلام بانو سلامی به مهر و عشق تقدیم وجود نازنین تون :x

ممنونم :) خدا حفظ تون کنه و سایه تون از سرمون کم نشه .. امیدوارم و دعا میکنم که حتی از ده کیلومتری بیمارستان و درمانگاه هم رد نشید
یه مدته اعترافاتم داره میشه سریالی :D :D از جمله اعترافات این دفعه جیب خالی هست و بیمارستان دولتی :D دقیقا درست حدس زدینا پرستارها بنده های خدا حقوق درست و حسابی نمیدن بهشون.. دق دلیش رو سر مریض کم تحمل در میارن. تازه از صبح تا شب یه عالمه درد از مریض ها میخرن میبرن خونه شون :D کلا من به این نتیجه رسیدن هوا که گرم میشه همه یه جورایی بد اخلاق میشن..و اینجا واقعا هوا گرمه :) نا گفته نماند منم از خجالت همه بیرون اومد اینقدر بداخلاقی کردم با لگد انداختنم بیرون :"> :"> :D
به قول اونهایی که فارسی دری حرف میزنن بیمارستان نه .. باید بگیم شفا خانه چون همه اونجا خوب میشن .. من میگم درد فروشی به سبک نون خشکی و نمکی ها که ساعت 2 بعد از ظهر داد و هوار راه می اندازن بعدش اینقدری که سرو صدا دارن چیز به درد بخور ندارن برای فروش :D
ولی شما خیلی خوب گفتید در مورد درد فروشی .. قویا، شدیدا و به صورت وحشتناکی موافقم باهاتون :) :D از مولانا گفتید همینطوری بیخود و بی جهت یاد این غزلش افتادم تقدیم به شما :)
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
...
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید .. و ممنونم بایت همه چیز
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 09:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سلام و با زهم سلام
ای ول نرجس که داستان نوشتی ;)
اونم از نوع شکمی که پا درآورده :D
کلا خدا هیچکس رو راهی دوا دکتر و به ویژه اتاق عمل نکنه چون تا شکم پا درنیاره نمی زارن برگردی خونه!
یه دعای خوب کنم :
مرگ حقه ولی خدا درد بی درمون به هیچکس نده! =((
نه کسی درد بفروشد و نه کسی یخرد!

حالا این همه پی نوشت نوشتی ولی من از نگرانی در نیومدم! واقعی بود؟خدا نکنه خواهرجون:( بلا دور باشه !
اتاق عمل؟!:(
می گم تو هم مثل این سریالای رسانه ی میلی که بنده مزدورش هستم مفتخرا !!!بخش عشقی رو خیلی ************ کردی! یعنی نفهمیدیدم چی به چی شد ؟!
خدا خیرش بده از ماموریت برگشت:x :x اونم لحظه بزنگاه

منم شخصا عاشق هر چی پوتین به پا و چریک مسلکم!
توی یه خانواده از دم نظامی بزرگ شدم و پوتین به پا که می بینم دلم غنج می ره ;) البته از نوع با ابهتش رو ;)

عایا می دونی عشق درمانی این روزها برای مریضها خیلی به کار می ره؟! می دونستی عشق سرشار از کلسیمه؟!
جدی نمی دونستی؟!
آخه عشق کشکه !کشک!!!:D
شوخی کردم ولی واقعا هیچ دارویی اندازه عشق اثر بخش نیست و عشق درمانی این روزها خیلی داره روش مطالعه می شه
طی تحقیقاتی بعد جنگ جهانی دوم مشخص شد نوزادان نارسی که مادر خود را از دست داده بودند سریعتر از نوزادانی که مادر داشتند فوت می کردند و یا دیرتر بهبود می یافتند بعد از اون بود که روانشناسان به این نتیجه رسیدند که نوزاد به محض تولد روی شکم مادرش قرار بگیرد تا صدای تپش قلب مادر و گرمای تن مادر! عشق را در او زنده کند! یا همان تنظیم ضربان قلب و نَفَس!!از لحاظ علمی
اصلا این بشر دوپا و رابطه اش با عشق چیز عجیبیه!
عشق همیشه پیروز است حتی اگر شکستش را بخواهی


بوی باروت
عطر زنی ست
که دل در گرو سرباز دشمن دارد!
و با هر شلیک می میرد.
کمینگاه،
زنی ست
در انتظار.
ویرانی
زنی ست
که دلش میتپد
و خاموش است.
سربازها را مرخص کنید
بگذارید زنان عاشقی کنند
باور کنید اینگونه
دنیا بهتر خواهد شد ...

عشق خوبه
عاشقی کن بانو :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 15:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام :) :D

هزارو شونصدتا سلام با عشق و محبت
شهره جان عزیزم :x
الان من احساساتی شدم دلم میخواد بغل تون کنم :"> :"> چرا واقعا؟ جدی میگما چرا واقعا
منظورم به اینکه که چرا این همه مهربونین :) از جمله سری اعترافاتم اینه که اصلا ادم احساساتی نیستم ولی الان بد جوری احساساتم گل کرده:D دلم میخواد بغل تون کنم :"> :"> بذارید برم آبی بزنم به صورتم بیام :D :)
باور کنین ناراحت میشم وقتی میفهمم یکی نگرانم شده. مگه نشنیدین بادمجون بم آفت نداره. دلم نمیخواد حتی یه کوچولو هم باعث نگرانی دوستانم بشم :) خوبم. الان از همیشه خوب ترم :)
اسم رسانه ملی اوردین و سا.نسورش. گفتم دیگه شما زحمتتون میشه مثلا بخواین گلدون و تنگ آب بذارید وسط صحنه خودم به صورت کاملا خودجوش سا.نسورش کردم :D :D عاقا لباس هامون هم خوب بود خیالتون راحت. اون که لباس نظامی پوشیده بود منم که لباس بیمارستان :D :D دست به قیچیم خوبه. ولی راست میگید.. این دفعه خیلی چیده شد
این تحقیقاتی که نوشتین هم خیلی خوب بود. من به چشم دیدم این موضوع رو ..و البته چندی پیش زوج مسنی از اقوام که به عشق هم سرپا بودن و با هم فوت شدن. کلا یه چیز پیچیده ای هست این لامصب :D :D ببین بانو هایده چی میگه :D
عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود
سعدی یه چیز دیگه میگه :) میگه درد عشق از تندرستی خوشترست حافظ میگه درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس بعد دوباره سعدی میگه دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست حافظ میزنه زیر میز و میگه از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر. دیگه هیچی نگید وگرنه میام خونه تون دعوا. مولانا هم این شعر رو میخونه و فرار میکنه میگه حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پـروانه شو پروانه شو
خلاصه من فکر میکنم همه اش زیر سر حافظ و اینا هست :D وگرنه همه میدونن که عشق کشکه
میدونید وقتی می بینمتون چقدر ذوق میکنم :"> اینقدر که دوستتون دارم :) منونم بابت شعر ممنونم بابت مهرو محبیتی که بی دریغ نصیبمون میکنین. ممنونم از اینکه هستین. ممنونم بابات همه چیز :) خدا حفظ تون کنه
هنوزم دلم میخواد بغل تون کنم :"> :">

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- @};-


نام: سید محمد   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 11:17





خوشحالم که حالت خوبه :"> :x


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 14:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :)
منم خوشحالم که هستی :x @};- :)


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 14:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوبم. داستان زیبایی بود. از خواندنش لذت بردم. دلم برای آن خانمی که آواز درد دارم می خوند خیلی سوخت. یاد مادر خدابیامرزم افتادم که قبل از اینکه بره تو کما چهل و هشت ساعت مرتب حرف می زد و کل بخش را گذاشته بود روسرش. طفلک دست خودش نبود.
بگذریم ولی در کل داستان قشنگی بود با پایان بسیار زیبا. چه خوبه که همه تنهایی ها با رسیدن معشوق به پایان برسه
پایدار باشی عزیزم:* :x :* :x @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 16:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی شواهد و مستندات میگن گویا من دوباره خرابکاری کردم :(

سلامی به گرمی دوست داشتن های بی دریغ و دوستی های بی پایان :x
بانوی مهربان و عزیزم :)
کاش منم به اندازه شما مهربان بودم :"> :"> قربون دل مهربون و روحیه لطیف تون برم الان بیشتر به این نتیجه رسیدم که درجه خشونتم خیلی رفته بالا
چی بگم =((
روح مادر بزرگوارتون شاد .. خدا رحمتشون کنه @};-
حق با شماست .. الان نادم و پیشمونم چیزی برای دفاع ندارم :( ولی ناگفته نماند اون خانوم سر لج افتاده بود اینطوری میکرد .. همراهش میگفت میترسه اگه سرو صدا نکنه کسی به فکرش نباشه .. استخون لگنش شکسته بود قند و فشار خون داشت نمیشد که عملش کنن

ممنونم از اینکه بودید :) و عذر خواهی میکنم که یاد آور لحظه های ناراحت کننده شدم ..
خوشحالم که داستان مورد پسند تون قرار گرفته .. و میدونم که کم و کاستی ها شو نادیده گرفتین :) و باز هم متشکرم و باز هم تقاضای بخشش :)
به پاس همه ی مهربانی هاتون @};- @};- @};- @};- :) :x

بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 08:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوبم اصلا خرابکاری نکردید و اصلا درجه خشونتت بالا نرفته. اینکه من با خواندن داستان شما یاد برشی از زندگی خودم افتادم دقیقا نشان دهنده توانایی بالای شما در نوشتن هست که حس واقعی بودن را کاملا در آدم زنده می کنه. جایی خواندم که نوشته بود نویسنده های قوی می توانند با ساده ترین کلمات بیشترین حس را به خواننده منتقل کنند و طوری ذهن او را درگیر کنند که او باور کند آنچه می خواند زندگی واقعی اوست و شما دقیقا همین کار را کردید. به نظر من مهم انتقال حس به خواننده است که این داستان شما واقعا در این مورد بی نظیر بود. موفق باشید و آروز می کنم عزیزانتان عمری طولانی و سرشار از سلامتی و شادی داشته باشند@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 19:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :)
سلامی دوباره و عرض ادبی مجدد
مهربانی های شما که تمام شدنی نیست :) و خجالت من
:">
تقدیم به شما که بهترین هستید و به یقین من با وجود داشتن تون بزرگترین سرمایه دار جهانم :x :x

دل بسته ام از همه عالم به روی دوست
وز هر چه فارغیم، به جز گفتگوی دوست
ما را زمانه دل نفریبد به هیچ روی
الا به موی دل کش و روی نکوی دوست
باغ بهشت کاین همه وصفش کنند نیست
جز جلوه ای ز صحن مصفای کوی دوست
گل های باغ با همه شادابی و نشاط
خار آیدم بدیده نبینم چو روی دوست
یک موی یار خویش به عالم نمی دهم
ما بسته ایم رشته جان را به موی دوست
بر ما غم زمانه ز هر سو که رو کند
مائیم و روی دل به همه حال سوی دوست
ما جز رضای دوست تمنا نمی کنیم
چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

بی نهایت سپاس


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 15:11

درود بر نرجس بانوی گرامی
پاراگراف اول از لحاظ زمانی موزون نیست. داستان بدون هدف پیش میره! اتفاقات داخل اورژانس بیمارستان ارتباط موضوعی و محتوایی با هدف و درونمایه داستان نداره و اگر بپذیریم بعضی هاش میتونه مرتبط باشه، خیلی از جملات اگه نباشن،لطمه ای نمی زنن! پایان داستان که بنوعی درونمایه داستان را برملا کرد، زیبا بود و این عشقی که سبب شد کسی که از درد و بیمارستان گریزان بود را با پای خودش به بیمارستان بکشونه،موضوع خوبی بود که اگر از همان ابتدا تمام ماجراها در راستای آن قرار می گرفت با قلم زیبا و شیرین شما می تونست خیلی زیبا و تاثیرگذار بشه! ولی با این وجود قلم شما اونقدر شیرین و جذاب هست که آدمو وادار میکنه تا آخر بخونه و هیچوقت هم برای من پیش نیومده که از خواندن داستان های شما پشیمون بشم! یه چیزی گیر آدم میاد،مثه یه حس خوب! یه حال خوش! یه آرامش!


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 17:00

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود بیکران
استاد به آیین بزرگوار :)

اره خب کل داستان به هم ریختگی زمانی داره و این از عمد اتفاق افتاده:) شاید به نظر خودم برای بیرون اومدن از یکنواختی و تعلیق بیشتر.. اگر دقت کنید مثلا شما شروع داستان رو که میخوند در واقع پاراگراف پایانی داستان رو خوندید :)
اینطوری شروع میشه که راوی در کل داستان به زبان حال حرف میزنه و هر دفعه شرح یه قسمتی میده ولی اینطور نیست که هیچ کدوم از قسمت ها به هم ربط نداشته باشه. داره میگه که من سه ساعت تشکیل پرونده دادم. بعد میگه دوروزه این خانم فریاد درد دارم درد داره. و بعد میگه سه روزه شکم اکبر آقا راه نیفتاده و دوباره میگه 5 روزه که دکتر گفته چیزی نخور و لابه لای تعریف هاش گریزی میزنه به گذشته که درواقع داره خواب میبینه و باز هم به گذشته که میگه ماه هاست درد دارم و به چه علت و چطوری خودم رو رسوندم به بیمارستان و باز پاراگراف اول که شرح تمام شده همه ی ماجراست :)
البته بهتون حق میدم. چون این پاراگراف ها بدجوری چسبیدن به هم. توی صفحه ورد خودم اینطوری نبودم.توی صفحه سایت چسبیدن به هم
و در واقع پاراگراف آخر که مربوط بود تقریبا به پاراگراف یکی مونده به آخر داستان رو گذاشتم آخر که حرف اصلی باقی بمونه برای تموم شدن داستان
در مورد اضافات داستان. راستش رو بخواید خودم اصلا اینطوری فکر نمیکنم :D چون دفعه اولی که کل داستان رو نوشتم بیشتر از این حرفها شاخ و برگ داشت. و تا اونجایی که فکر میکردم به کل روایت لطمه نخوره حذفش کردم . فکر میکنم بیشترین بار کشش داستان که همون طنز کلامی و رفتاری یا شاید بشه گفت دیالوگ های ناموزنش هست رو حذف میکردم کلا چیزی از داستان باقی نمیمونه جز قصه یه آدم مزخرف بد اخلاق که مدتی بیمارستان بوده
در مورد هدف داستان چیزی نمیگم و صبر میکنم ببینم بقیه دوستان هم همین نظر رو دارن. و اگر اینطوری باشه باید جدی جدی تجدید نظر اساسی کنم توی بازنویسی :) چون نظر شما واقعا برام مهم هست و خودش به تنهایی چندین درصد موفقیت تو نوشتن رو باهاش میسنجم :)
باور کنین. این همه حرف زدم .. حتی یه ذره هم دلم نمیخواد به خودتون بگید جبهه گیری کردم و از این حرفا. با صداقت کامل میگم که درس پس میدم پیش قلمتون. فکر و عقیده و نظر و نکته سنجی ها تون
چوب خط پر شد :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 17:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی و باز هم ارادتمندم :)
و یه عالمه متشکرم بابت خوانش داستان :) بابت بودنتون .. بابت نظراتتون که واقعا برام ارزش مند هست :) :)
و خوشحالم که دوستانی دارم که با دید باز به داستان ها نگاه میکنن وقت میذارن و میخوانند و همیشه کمکم میکنن برای نوشتن و بهتر نوشتن :)
و دیگه اینکه
نظر لطفتون هست که همیشه دید مثبت دارید به نوشته های من .. و این بزرگواری تون رو میرسونه :) :)
برقرار باشید و بمانید
به پاس همه ی محبت های بی دریغ تون @};- @};- @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 16:47

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام به نرجس خانوم عزیز داستان رو خوندم وخوشم اومد یه جورایی خیلی ملموس بود...وبه دل می نشست..باز هم برایمان بنویسید...ممنونم...صدتا گل


@هستی مهربان توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 17:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هستی :x
ای جان ... هستی خانوم مهربان ِ مهربانم :)

چه خوب که خوشتون اومده .. چی بهتر از این .. کلا شما خوشتون بیاد همه چیز حله :) :D
بانو؟ حالا من این صد تا گل رو چطوری جبران کنم خب :">
خودتون باغ گل هستین همین کافیه :)
ممنونم از اینکه بودین .. و هستین و محبت افشانی میکنین
:) @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمد رضا بادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 16:59

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام عالی عالی عالی عالی عالی مثل همیشه عالی و زیبا منتظر داستان جدیدتونم خانم سروستانی


@محمد رضا بادره توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 17:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :)
اینجا رو ببین .. کاکو محمد رضا اومده :)
سلام و عرض ارادت

چی چی رو عالی بودعالی بود منتظر داستان جدید تونم :-s نکنه فکر کردی من دستگاه چاپم نا سلامتی مریض بودم و هستما
خب برادر من .. بذار نم این داستان خشک بشه :D به روی چشم :)
ممنونم از اینکه بودی و هستی .. خدا حفظت کنه :)

بی نهایت سپاگزارم @};- @};- :)


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 00:57

سلام نرجس بانو

از وقتی داستانتو خوندم و رسیدم به پایانش رفتم رو این شعر کار کردم تا بیام اینجا و تقدیم داستانت کنم.همین الان تموم شد.

لحظه ای که نیستی، قلبم فراوان درد دارد
هر زمانی هم شنیدی کرده عصیان، درد دارد

در نبودت لحظه هایم می روند آرام اما
در تمام لحظه هایم سوت پایان درد دارد...

کاش هرگز از نگاهم رنج دوری را نخوانی
چون بدانی چشم هایم بوده گریان،درد دارد

مثل باران است لبخندت، برایم تو بهاری
آن بهارم را نکن پاییز، آبان درد دارد

بی تو قلبم درد دارد درد دارد درد دارد
این نبودن ها ندارد هیچ پایان، درد دارد

متین یحیی زنده


این شعر همه اون چیزی که من از موضوع داستان برداشت کردم
امیدوارم درد نداشته باشی . هرچند انسان بی درد که نداریم
اما حداقل درد های بزرگی نباشن. کوچک باشن قابل درمان باشن. پادزهر داشته باشن
برات آرزوی سلامتی دارم. کلی ایراد بنی اسراعیلی از داستان دارم:D اما بخاطر پایان دوست داشتنیش گذشتم از همشون
موفق و شاد باشی
@};-


@متین یحیی زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 11:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی باور کردنی نیست یعنی شگفت زده شدما .. این همه پیشرفت توی شعر گفتن اونم با این سرعت .. ای والله داری دختر
دمت گرم خدایی

جان دلم :x
متین بانوی عزیزم
سلام به روی ماهت، دوست مهربونم :x
چی از این بهتر :) میگما یه وقت زشت نباشه این همه ذوق زده شدم :"> بی جنبه ام خب .. یکی که چیزی بهم هدیه میده کلا مثل ادم هایی که هیچی تو عمرشون ندیدن رفتار میکنم :"> :D
من اومده بودم خودت رو ببینم راضی به زحمت نبودم :"> :D
متین جان ؟ حالا چطوری جبران کنم این همه لطف و محبتت رو .. میدونم که جبران شدنی نیس :(
بانو ؟ من منت دار ایراد های بنی اسرائیلیت هم هستم .. اینکه دریغ میکنی کلا کار خوبی نیس .. چون میدونم که یکی از اون منتقد هایی هستی که کارت درسته و اصولی حرف میزنی :)
منم امید وارم و دعا میکنم که همیشه سالم و تندرست باشی در پناه خدای مهربون و زیر سایه آقا صاحب الزمان در کنار خانواده ات روزگار خوشی سپری کنی :) اللهی امین

ممنونم بابت همه چیز .. مخصوصا بودنت و بیشتر از همه شعر .. چشمه شعریت همیشه جوشان و خروشان:) :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 13:37

سلام
همینکه خوشت اومد برام خیلی باارزش
چون واقعا مخصوص به خودت نشستم و فکر کردم و نوشتم
کم و کاستیشو برمن ببخش تا همین حد قلمم به شعر می کشه هنوز محکم نشدم در این عرصه
به من خیلی لطف داری
و سپاسگزارم از محبتت@};-


@متین یحیی زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 19:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد به متین بانوی گل :x

ببخش بابت تاخیرم به جواب لطف و محبتت
عزیزمی :x
باور کن از سرمم زیاده .. خدا کنه لیاقت این همه مهربونی و لطفتت رو داشته باشم .. همین که می بینمت و هستی و مینویسی برام یه دنیا ارزش داره .. این شعر که دیگه نگفتنیه
ادمی با پشتکاره که به کمال میرسه و من با پشتکاری که ازت سراغ دارم مطمئنم که یه روزی میاد که اسمت جزء لیست بزرگترین شاعران هست .. بودنت باعث افتخارم هست :)
شعر استاد بهمنی تقدیم به تو که خوب ترین هستی :x :x
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست … :)


نام: رضا فرازمند   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 01:00

سلام
بانوی ادیب خانم سروستانی عزیز

ارادت بنده کامل است-شما لطف دارید به بنده-

داستان زیبای شما را خواندم لذت وبهره بردم
راستش اول گفتم چه داستان طولانی عجیبی ولی همین که شروع کردم دیدم رسیده ام آخر داستان-
من همیشه چند دعا میکنم 1 -گذر هیچ کس به بیمارستان
اورژانس وپشت در اتاق عمل نیفته2- گذر هیچ کس به دادگاه وقاضی و وکیل نیفته3-گذر هیچکس وهیچ خانواده ای به کمپ ترک اعتیاد وکلینیک ترک اعتیاد نیفته 0 که شاید باور نکنید این آخری از همه بدتر وشوم تراست-
از داستان زیبای شما لذت بردم- باور کنید مشغله ی کاری انقدر زیاد است که من گاهی 19 ساعت کار را در 24 ساعت تجربه می کنم- درود بر شما که هستید ومی نویسید وبه اشتراک میگذارید- قلمتان رقصان ودلتان شادان@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 00:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :"> :) :)

سلام و عرض ادب و ارادت بیکران
دکتر فرازمند بزرگوار :)

باور کنید توی این چند روزی که از صبح تا شب خون به جیگر همکاران شما میکردم به یادتون بودم و هر دفعه به خودم میگفتم واقعا کارتون سخته و پر استرس از صبح تا شب هم باید غُرغُر یه مشت مریض بی اعصاب رو گوش بدیدن در کنار زندگی و دغدغه های خاصی که هر آدمی داره :) .. خدا حفظ تون کنه :)
میدونید بیشتر هم توی این فکر بودم که مثلا چند نفر از این پرستار ها و دکتر ها میتونن شاعر یا نویسنده باشند و الان من روی اعصاب و روحیه لطیفشون خط کشیدم :"> :"> :D
میدونم که وقتتون خیلی خیلی باارزشه و باز هم من با داستان های طولانی مزاحم شدم .. منت گذاشتید با اومدنتون و خوانش داستان و نظر لطفی که همیشه به بنده دارید :) خوشحالم که داستان مود پسند تون قرارگرفته اگه چه که میدونم همیشه با نگاه گرم و مهربان داستان رو میخونید :)
ولی این گذینه سومی رو که گفتید واقعا باهتون موافق .. لامصب بدجور خانمان سوز هست [-( دعا میکنم به حق این روز و شب های عزیز هیچ کسی گرفتار اعتیاد از هیچ نوعش نشه و از خدای مهربون میخوام سلامتی و عزت و خیر بی پایان نصیب شما و تمامی اعضای خانواده بزرگ بهداشت و درمان کنه:) الهی آمین
چهل سال درس و عرفان
چهارشب بر سر قرآن
چهل شب ­ چله نشينی
اشک وباران
چه فایده خيس شدن هایمان
اگر تر نشود به اندازه سر سوزنی
چتر احساسمان
...وتنها
خيس شدن کافی نيست
:)
به پاس همه ی خوبی هاتون @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :)
بی نهایت سپاسگزارم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 01:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی خانوم @};-
میگم اون همه دردی که من کشیدم بس نبود؟؟؟
بقیه هم باید می کشیدن؟
بقیه هم باید می شنیدن؟
دردت دردمه!

داستانت قلمت عالیه دوسشون دارم هرچند با خوندنت بازم دلم گرفت

فقط از خدا سلامتیتو می خوام
و شادیتو آبجی گلم

همیشه عاشق باش
که عشق دوای هر درده
خدا برای هم حفظتون کنه قشنگم
@};- @};- @};- :x


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 01:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به قول سعدی
از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است

سلام به روی ماهت گلو گلابم
آبجی نازنینم :x

مژگان بیا با هم بریم به همون شب کذایی و گفت و گوهای نصفه شب مون .. خونه ی دختر خاله و گریه بچه و من که خوابم نمی اومد از درد روی صندلی نمیتونستم بشینم ..نشون به همون نشون دو ساعت بعدش عاقبت تصمیم گرفتم خودم رو مثل قاتل های که عذاب وجدان گرفتن به بیمارستان معرفی کنم و شد انچه نباید میشد :D :D :D
زندگی به همین کوتاهی هست .. الان حس میکنم دیشب بود با هم حرف میزدیم و من دلم میخواست خاله بشم :D :) هنوزم دلم میخواد خاله بشم :)
خیلی خوشحالم که می بینمت :)
جان من ناراحت نشو .. جان من نگران نشو .. جان من یه کاری کن دلت نگیره که آسمون روی سرم خراب میشه :(
عزیزمی :x یه عالمه دوستت دارم
همین دعا ها که کردی از طرف منم همون ها برای خودت :D به توان n
پشت دریا شهریست که یک دوست در آن جا دارد
هر کجا هست ، به هر فکر ، به هر کار ، به هر حال ، عزیز است خدایا تو نگهدارش باش
@};- @};- @};- @};- @};- :x :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 10:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم علیرضایی گرامی
سلام
عرض ادب و ارادت و احترام
عرض معذرت و شرمندگی بخاطر اینکه بازم مدرسم دیر شد!
چیکار کنم دیگه پیری وکوری . تابستون و رمضون! اونم رمضونی که انگار هیچوقتم شعبون نبوده (الکی میگن همیشه شعبون یه بار رمضون) !
تازه از اینا که بگذریم یه بلایی هم به جون سایت افتاده دور از جان شریفتون که مدعیان فضل و هنر فحش های پست مدرن حواله می فرمایند آنهم در مکتب سورئال بلهم اذل (بخون با همایون هوای گریه با من ) اینه که اومدن به سایت جز خون دل به خورد آدم نمیده زبان روزه .... و اگر نبود داستان شما و حلاوتی که از آن می تراود شاید این نیمه رمضون عطای داستانکو به لقای خوش اخلاقی دوستان ساکنین و جالسین ومادحین و اعزه می بخشیدم اما جفا بر ساحت هنر بود نخواندن و حتی دیر خواندن داستانهای شما بانو.
طنز تلخ !
عرض کردم طنز تلخ یعنی همینکه بخوانی و بخندی از سر درد و رنج تهش بدانی که از زور درد چاره ای جز خندیدن نداری واین بود حکایت درد فروش شما .
اسم داستان زیبا ، ادبیات عالی ملاحت کلام در حد وفور خلاصه هرچه خوبان همه دارند داستان شما تنهایی دارد .
اصلن از تراوشات قلمتون می شد فهمید که شما در عنفوان کودکی خیلی شیطنت می فرموده اید که حکایت گربه نیز آفتاب آمد دلیل آفتاب شد :D :D
یادم افتاد به فرمایش خواجه و دل خونین و لب خندان دعا میکنم خداوند همه ی بیماران را شفا عنایت کند و تن شما نیز هرگز به ناز طبیبان نیازمند نباشد و داروی عشق مداوای درتان سازد آمین یا رب العالمین !

شعر بی ربطی تقدیم کنم و رفع مزاحمت :

من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی
یک نفس دردم ، هزار آواز بین !
روح را شیدایی پرواز بین
من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین ، لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را
گر چه صد زخم است این دلتنگ را
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمی دانست و خود را می ستود
من همی کندم - نه تیشه ! - کوه را
عشق ، شیدا می کند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خود اندیش را
می گِرِستم در دلش با درد دوست
او گمان می کرد اشک ِ چشم ِ اوست !
پیشکش قلمتان با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 16:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اعتراف میکنم که من هیچ وقت نویسنده نبودم هیچ وقت قصدو آرزوی نویسنده شدن نداشتم ... همینطوری بین ادم هایی خوش قلم و جماعت نویسنده بُر خوردم و ماندنی شدم. شما دومین نفری هستین که داستان،داستان نویسی منو میشنوید. دوستی گفت مسابقه داستان کوتاهی با عنوان صد کلمه برگزار شده به نفرات اول تا سوم یک میلیون جایزه میدن. کیه که از پول بدش بیاد؟ دست به کار شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد رو نوشتم. داستان پشه ای که روی اعصاب بود و تا نوشتم و کلمه هاشو کم و زیاد کردم آخر شب شد. میخواستم ایمیل کنم برای سایت مسابقه، هرچه فکر کردم اسم سایت یادم نمی اومد. سرچ کردم داستانک و وارد این سایت شدم از بس هول بودم این داستان رو گذاشتم توی سایت به خیال اینکه پاک نشه و برگردم و فردا از دوباره دنبال سایت مسابقه بگردم. فردام شد سه روز و وقتی اومدم مثل بچه کلاس اولی ها که الفبا یاد گرفتن ذوق کردم. کامنت پر مهر دوستان سایت رو دیدم ذوق کردم در مورد داستان نظر داده بودن. فورا شروع کردم به نوشتن یه داستان دیگه. راه و رسم سایت رو که یاد گرفتم. دوستی ها که شکل گرفت. خوش آمد ها که شنیدم. نقد ها و نظر ها و دلگرمی ها و تشویق ها و دلسوزی ها و نشون دادن راه رسم نوشتن رو که خوندم. مهر اهالی سایت به دلم نشست
من از اول هم نویسنده نبودم . 10 سال از دوران مدرسه و درسم میگذشت توی دوران 12 ساله مدرسه هم هیچ وقت نتونسته بودم یه متن حتی خشک و خالیه، درست و حسابی بدون غلط دستوری و ادبیاتی بنویسم
هنوز هم نویسنده نیستم. هنوز هم به این باورم که اتفاقی بین جماعت نویسنده و شاعر بُر خوردم. اگه بگم سرنوشتم با این سایت و اهالیش عوض شد بیراه نگفتم. هنوز خودمم باورم نمیشه که شعر میگم. باور کنید اینقدر این بداهه گفتن برای شخص خودمم عجیبه که شعر هامو به اسم شاعر هایی که وجود ندارن میزنم و میفرستم برای دوستام .
اگه قرار به رفتن باشه من سزاوار ترم. حس میکنم از بس آدم خودخواهی ام از صبح تا شب هر کدوم از اهالی داستانک رو می بینم التماسش میکنم که داستان بنویسه و توی سایت بمونه و اگر بگم از این کار خسته شدم دروغ گفتم .. یه وقت هایی دیگه ادم خسته نمیشه می بُرِّه از همه چیز حتی از زندگی حتی از عاشق بودن
وقتی میبینم کلمه ها و جمله ها از گلوله کشنده تر میشه و صاف شلیک میشه توی چشم رفاقت ها و همه چیز رو کور میکنه ....


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 18:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی از نوشتن بیزار میشم
این چه نوشتن و هدفی هست که به جای ساختن و آباد کردن ویران میکنه همه هستی و بود و نبود رو
هنوز هم به این باورم که نوشتن بلد نیستم چون هر چیزی حرمت داره و من تاب دیدن بی حرمتی به قلم و جماعت قلم به دست رو ندارم .. اگه توسط یه سری آدم ناآگاه بود شاید .. ولی [-( [-(

درود و عرض ادب و ارادت بی کران
استاد بزرگوارم جناب کریمیان :)
استاد ؟ هروقت خواستید برید و یا دیگه به این سایت سر نزنید به منم اطلاع بدین .. شما نباشید هیچی صفا نداره داستانک و اهالیش که جای خودشون رو دارن
ادب و متانت و مهربونی های بیدریغ و فروتنی و محبت و صفا و مرام و جوانمردی و ارامش و خویشتنداری و .... رو در شما دیدم و در حال آموختنم :) :)
لطفا خواستید از اینجا برید حتما بهم اطلاع بدین
این جا با همه وابستگی هایی که بهش دارم اگه صاحب نفسی نباشه که عرض ارادت کنم و یاد بگیرم از محضرش به خدا اگه ذره ای برام ارزش داشته باشه =((
باز هم احساساتی شدم.. الانه که بغض پایین بره و روزهه رو باطل کنه .. به قول شما هیچ وقت شعبون نبوده
چشم به راه اومدنتون بودم .. میدونستم دیرو زود داره ولی بلاخره میاید:) حضور و بودنتون خیلی برام با ارزش هست :)
خدا حفظ تون کنه :) ممنونم بابت شعر و ممنونم بابت لطفی که همیشه نسبت به من و نوشته های بی در وپیکرم دارید :)
ببخشید پر حرفی کردم :"> این غزل سعدی تقدیم به شما @};- :)

ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
به پاس همه ی خوبی هاتون @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
بی نهایت سپاسگزارم :)


نام: بهمن نوروززاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 10:07

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده جال بود در تمام لحظه های داستان خودم رو جای قهرمان داستان تصور می کرد واین یعنی اینکه موفق بوده اید


@بهمن نوروززاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 12:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب
آقای نوروززاده ارجمند :)

عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در جواب به لطفی که به بنده دارید . خوشحالم که از دید شما داستان نمره خوبی گرفته :) :)
امید وارم و دعا میکنم هیچ وقت گذر خودتون و خانواده و عزیزانتون به بیمارستان و مراکز درمانی نیفته .. و فقط این همزاد پنداری توی داستان ها اتفاق بیفته :)
ممنون و متشکرم از اینکه اومدید و خوندید و نظر ارزشمند تون رو برام نوشتید @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در پنجشنبه 25 خرداد 1396 - 13:50

نرجس جانم...
مثل همیشه داستانت پر از انرژی و بامزه بود... خصوصاً پایان داستان را خیلی دوست داشتم...
قلمت سبز
;)


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 12:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :x :x
به به بانوی از دیار نی ریز پرافتخار
فاطمه ی عزیز و مهربانم :x

کلا من یه ارادت خاصی به فاطمه ها دارم .. به نظرم همه ی فاطمه های یه لیاقت های خاصی توی وجودشون هست :)
خوشحالم که داستان و خصوصا پایانش رو دوست داشتید ...بانو؟ متقابلا منم دوستتون دارم :x :) حالا دیگه نمیگم که یه مدته خیلی زیادی هست که کم کار شدید و ما بی بهره و کم سعادت
ممنون و متشکرم از اینکه بودی و خوندی و مثل همیشه بهم انرژی دادی :) خدا حفظ تون کنه @};- @};- @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 خرداد 1396 - 00:11

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم سروستانی هم استانی گرامی . خیلی عالی و با طعم طنز محیط بیمارستان را به تصویر کشیده بودید . لذت بردم از داستان زیبایتان . موفق و سربلند باشید.

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

این روزها !
همه درد دارند
حتی پرنده ای که درقفس می خواند.


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 13:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این روزها !
همه درد دارند
حتی پرنده ای که درقفس می خواند.
:) :)
سلام و عرض ادب و ارادت
استاد اکبری بزرگوار
سعادت بزرگی هست هم استانی بودن با شما و این همیشه باعث افتخارم هست :)
خوشحالم که داستان مورد پسند طبع بلند تون قرار گرفته و متشکرم بابت همه چیز.. مخصوصا تشویق ها و دلگرمی های بی دریغ تون ...
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و میدونم که از گفتن کم و کاستی های داستان چشم پوشی کردید :)
خدا حفظ تون کنه :) سایه تون مستدام و زندگیتون سرشار از آرامش :) روزگارتون پر از خوشی
و برقرار باشید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 12:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
داستان زیبا و قشنگ ، پر درد و بدون اعصابی بود!
واقعا که کار کسی به بیمارستان نیفته ، مخصوصا در ایران !
سالم میری ، با هزار درد برمی گردی! یه چیزی رو از بدنت بر می دارن ، یه چیز دیگه جا می ذارن( چاقو و قیچی جراحی و ...) ، مرض قلبی داری ، معدتو عمل می کن ، دور از جون گاهی زنده می ری و مُرده برمی گردی ، وسط جراحی به هوشت می یارن و یه خود پرداز سیار می یارن جلو چشت که پول ندی ، بقیه عمل می مونه ! تو بیمارستان گرگان می گیرنت ، بخیه هاتو باز می کنن و می گن حالا می تونی بری ؟!
ممنون که هنوز هستین و می نویسین ، ایشالا از اواسط مرداد ، با قصهایی به بلندی حسین کرد شبستری برمی گردم !:"> @};- :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 13:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خوش خبر باشید :) همیشه خوش خبر باشید .. من به این باورم که خوش خبر بودن هم هنره :)
سلام و عرض ارادت فراوان
آقای ناصر الملکی بزرگوار :)
داستان های حسین کرد شبستری عالیه :D :D دقیقا وسط مرداد میشه چند روز دیگه؟ :-/ عی بابا :-s :-s
بعد میگن استان فارسی ها تنبلن و از این حرفا :D :D
خوشحالم که بعد از یه مدت خیلی طولانی دوباره توی داستانک می بینمتون و بیشتر خوشحال شدم از اینکه به داستانم سر زدید و خوندید .. خبر خوش که بماند:)
الان اینهایی که در مورد بیمارستان گفتید که خیلی ترسناکه .. باور کنین اگه از قبلش این ها رو میدونستم عمرا میرفتم زیر تیغ جراحی :D :) اون خود پرداز سیار رو که گفتید خیلی خوب بود
زیر یکی از داستان های قبلیم نوشته بودید حالا چرا اینقدر عصبانی.. یهو زدی زیر میز :D :D هنوزم یادم میاد خنده ام میگیره .. البته به قول شما این یکی داستان کلش بی اعصابی راوی بود :D :D
متشکرم بابت حضورتون و نوشتن نظر و منم امید وارم گذر هیچ کسی حتی به ده کیلومتری بیمارستان هم نیفته با این تفاسیر :D

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 12:53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گروگان


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 01:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما
حضرت علی ع می فرمایند: تا بیمار نشوید، قدر سلامتی را نمی دانید.
بخوبی فضای بیمارستان را بتصویر کشیدید.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی گفتم كه علي، گفت بگو سِرُّ الله
گفتم كه علي، گفت بگو عين الله
گفتم كه به وصفش چه بگويم
گفتا لا حول و لا قوه إلّا بالله

سلام و عرض ارادت به مسافر شب داستانک
آقای جعفری بزرگ:)
ممنون و متشکرم از اینکه همیشه به داستانم سر میزنید لطف و محبتتون رو از نوشته هام دریغ نمیکنید.. این روز های عزیز بنده رو هم از دعا ی خیرتون بی نصیب نذارید :)
مخصوصا برای شفای همه مریض ها :)
متشکرم بابت نوشتن حدیث گران بهای حضرت علی (ع) کلام مولا تماما حق و حقیقت هست :)

شکر خدا که نام"علی"بر زبان ماست
ما شیعه ایم و عشق"علی"هم از آن ماست
از"یا علی"زبان و دهان خسته کی شود؟
اصلا زبان برای همین در دهان ماست...

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 19:50

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام
قبلا خونده بودم اما نتونستم
دیدگاهم رو بگذارم
سر فرصت میام و باز خوانی میکنم یادم هست خوشم آمده بود
@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 16:56

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام نرجس بانو عزیز و با نشاط.خسته نباشی.درود بر تو و قلم زیبات.خیلی خیلی لذت بردم.باهات موافقم .واقعا خدا کنه که گذر آدم به بیمارستان نیفته.بیچارت می کنن سالم میری ،هزار درد دیگه میگیری میای خونه.انشاالله که دیگه گذرت به بیمارستان نیفته;) ;) . البته خدا کنه که خانم درد فروش اگر بار دیگه به مشکل مالی برخوردن و خواستن دردهاشون رو بفروشن گذرشون به نرجس علیرضایی نیفته که یقین دارم دار فانی رو وداع می گه.;) ;) ;) ;) ;) ;) .نرجس نازنین و بانشاط بهترین ها رو برات آرزومندم.موفق و سربلند و بانشاط باشی.مراقب خودت و قلم و کاغذ زیبات باش.;) ;) :x :x :* :* @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.