تعویضی

مانسل ایستادگان منتظریم،توی صف دنیا به دنیا اومدیم و توی صف دنیا از دنیا میریم. مثل همه ی مردم با این تفاوت که، از زمانی که به دنیا اومدیم توی بغل مامان توی صف شیر خشک بودیم و درکنار پدر توی صف کوپن بازیگوشی کردیم. توی صف نون و کپسول گاز بزرگ شدیم و توی صف صبحگاه دبیرستان موقع ورود به کلاس وقتی پاچه های شلواربه دست مثل جوجه اردک زشت راه می رفتیم تا ناظم عزیز ببینه که جوراب پوشیدیم، صف اعتمادهامون بی سقف شد. به صف رای دادن که رسیدیم فکر می کردیم خیلی بزرگ شدیم. توی صف ورود به دانشگاه، کار، اشتغال، وام و ازدواج رشدکردیم و پیرشدیم. از بچه گی با فرهنگ توی صف ایستادن بزرگ شدیم. همان زمانی که چندین و چند شبانه روز از روی درس (همه جا به نوبت) مشق می نوشتیم وجمله جمله ی درس شد ملکه ذهن مون و نهادینه شد در وجودمون؛ چون جا افتادن این فرهنگ توی جامعه کاربرد داشت و به نفع همه بود.
چشمم رو که مالش دادم برای بهتر دیدن، ناخوداگاه خودم را توی صف عریض و طویلی دیدم که همگی عجله داشتند و در عین خونسردی به چهره خواب آلود هم زل زده بودند. اوضاع من از نظر بقیه جالب تر بود.نه به دلیل خواب آلودگی و کج و معوج بودن روسری و موهای به هم ریخته، بلکه همه ی نگاهها به کفش بزرگ پاشنه خوابیده ای زوم شده بود که غرررت و غرررت روی زمین می کشیدم و علت حرکتم، خانم تپل و خوش سیمایی بود که وسط صحبت با دوستش، دست روی شانه ام می گذاشت و با ناز می گفت:«عزیزم برو جلو تر» و من از چُرت می پریدم و مثل عروسکهای کوکی با صدای گوش خراش غِرررت غِرررت به جلو می رفتم.
کم کم به جلوی در ورودی دستشویی رسیدم و چشمم به رو شویی های سفید وچرک مرده دستشویی که خورد؛خواستم از خوشحالی هوای تازه ای به ریه ها بفرستم و با بازدمش بگویم:«آخیش نمردم و عاقبت در دستشویی رو دیدیم» که هوای کثیف و بد بویی به دماغم حمله ور شد و در فضای باز و تاریک داخل دماغم شروع به نبرد کرد. خواستم با سپر روسری جلوی تهاجم و حمله ی ناجوانمردانه اش رابگیرم که متوجه یک اپیدمی جالب شدم. همزمان با دیدن حرکت مقابله آمیزمن با بو ها؛ همه ی خانم های منطقه دست به روسری شدن و جلوی تمام بینی ها گرفته شد.
صف ها موازی و فشرده پیش می رفتند. در عین حال که نگاه به جلو داشتم و امید به موفقیت های لحظه ای؛ گوش هایم در منطقه جریمه همسایه های پشت سر، مشغول به استراق سمع و در حال رفت و برگشت و پاس کاری بودند. سئوال و جواب ها، از اینکه بچه کجا هستین و از کی و کجا مسافرت را شروع کردین و مقصد بعدی کی و کجاست؟ عبور کرده بود و به مرحله یک چهارم نهایی علت مسافرت رسیده بود. نمی دانم صف دستشویی جای این مدل تعریف ها هست یا نه و یا من داور خوبی هستم برای داوری این مسابقه حساس. ولی گوش ها بی وقفه به کار خودشان ادامه می دادند و به مغزم کم محلی می کردند.
_:آره می دونی چیه؟ من سه تا بچه دارم دو تا دختر یه پسر ولی تنها اومدم مسافرت.
با شنیدن این حرف، یهو تبدیل شدم به علامت سوالی فرو رفته توی کفش های بزرگ و پاشنه خوابیده.
سر تیتر گزارش های شنیده شده، این حرف ها بود. دو ماه پیش با آقایی در فضای مجازی آشنا شدم. خیلی منو درک می کنه بهم قول داده کمک کنه تا بتونم از شوهرم طلاق بگیرم. تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم.
چشمام داشت از حلقه تعجب بیرون میزد. مگه میشه!؟خدایا خودت رحم کن و کجا داریم میریم ما؟ رو تا حدودی بلند زمزمه کردم
سوالهای پی درپی خانم مقابل که مثل بازپرس ها شروع شده بود. تمامی نداشت.
_: چرا اینجایی؟ اون آقا الان کجاست؟ چقدر بهش اعتماد داری؟
و جواب های آن خانم
_:بهش خیلی اعتماد دارم. تا الان 6 میلیون پول ریختم به حسابش... از وقتی که بهش گفتم می خوام ببینمت و راه افتادم، گوشیش از دسترس خارج شده ... مجبورم شب رو توی این پارک بخوابم تا ببینم،صبح چی میشه...
از احمقی اش خنده ام گرفت و پقی زدم زیر خنده. درسته که عکس العمل جالبی نبود و چوب همین عکس العمل اشتباه را همان لحظه نوش جان کردم. وقتی که با پرخاش خانم به ظاهر محترم رو به رو شدم. مثل تماشاگرنماها داشت با فحاشی، پاچه ی شلوارم را پاره می کرد که صدا بلند کردم و گفتم: «چته خانم؟ نوشته ی روی درهای دستشویی رو خوندم و خنده ام گرفت. من چه کار به شما دارم؟ نکنه به خودتون شک دارین؟» یکی بلند پرسید: «مگه چی نوشته؟ما که هرچی نگاه کردیم همه اش حرف و نقاشی های زشته!» برای ختم به خیر شدن قائله، ذهنم را برای پیدا کردن جمله ای خنده دار زیر و رو کردم گفتم:«نوشته خدا قوت دلاور، زور بزن پهلوان»
با صدای خنده ی اهالی صف، آرامش نسبی حکم فرماشد. صف ها تند و کند پیش می رفتند و صف آن بانوی محترم از صف من، با پنج امتیاز بیشتر پیشی گرفت و دیدار ها به فصل قیامت موکول گشت. گویا توی صف ما پهلوانی نبود.
بعد از یک ساعت کشمکش های ذهنی و درگیری های نیمه فیزیکی به پشت در دستشویی رسیدم و خواستم جیغ بزنم: «هورااا رسیدم به انتهای خط» توپ داشت گل می شد که دروازه بان از گرد راه رسید و از طرف دیگر داور در سوت آفساید فوت کرد.
خانمی درحالی که دست بچه ای بدون شلوار در دست داشت با عجله وارد دستشویی شد و گفت:«خانم ها کی حاضره جاش رو بده به بچه ی من؟ دیگه طاقت نداره الانه که بریزه!»
صداهای سالن دستشویی خاموش شد و گوش ها کر.
بچه بالا و پایین می پرید و چشم های مادر درمانده زوم بود روی چهره های نخست این مارتن بزرگ.
با دست اشاره کردم و گفتم:«خانم بیا جای من»
خانم تپل و خوش سیما که پشت سرم ایستاده بود. با دستش شانه ام رو لمس کرد و با ناز گفت: «عزیزم فکر کنم باید بری انتهای صف»
اشک توی چشمام طناب میزد.


پی نوشت:
_اپیدمی: عارضه یا بیماری عام، بیماری ای که به عموم مردم سرایت کرده باشد،مسری، همه گیر (فرهنگ فارسی معین)

_ در انتهای صف مداوم فکر درگیر گل به خودی بود که خانم محترم به خانواده اش زده بود. مگر بازیکنان زندگی را هم می شود تعویض یا اخراج کرد؟ پس قرار دادهای امضاء شده شروع زندگی چه؟ مدافع زندگی فرقی نمی کنه زن باشه یا مرد. در هر صورت نوک حمله نیاز به حمایت داره تا جلو بره با روزگار بجنگه و گل بزنه و شادی بعداز گل رو بیاره توی تیم پخش کنه. (حذف شده انتهای داستان)

_می دونم که پاراگراف اول اصلا به داستان وصل نبود. اگه دوست دارید جدا تصورش کنین

_خرقه زهد و جام می، گرچه نه درخور همند
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
«خواجه اهل راز»
_ خیلی دوست دارم صابون نقدها تون رو بزنید به تن داستان، لکه گیری کنید. اصلا کل داستان رو بشورید بدید آب ببره :))
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 17 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

الف . محمدی ,شهره کبودوندپور ,هستی مهربان , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حمید جعفری (مسافر شب) ,م.ماندگار ,غزل غفاری ,ترنم سرخسی ,رضا فرازمند ,زهرا بانو ,لیلا حسن زاده ,شیدا محجوب ,محمدبیگلری ,حسین شعیبی ,متین یحیی زاده ,کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" , ツفریماه آرام فر ツ ,محمد علی ناصرالملکی ,رجبعلی باقری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (16/2/1396),الف . محمدی (16/2/1396),شهره کبودوندپور (16/2/1396),همایون طراح (16/2/1396),همایون به آیین (16/2/1396),هستی مهربان (16/2/1396),داوود فرخ زاديان (16/2/1396), ناصرباران دوست (16/2/1396),تینا قدسی (16/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (16/2/1396), ک جعفری (16/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (16/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (17/2/1396), ک جعفری (17/2/1396),م.ماندگار (17/2/1396),سید رسول بهشتی (17/2/1396),غزل غفاری (17/2/1396),حسین شعیبی (17/2/1396),رضا فرازمند (17/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (18/2/1396),زهرا بانو (18/2/1396), ناصرباران دوست (18/2/1396),حمیدرضا محدثی (21/2/1396),شیدا محجوب (21/2/1396),سعید بیک زاده (22/2/1396),پروين خواجه دهي (23/2/1396),کیمیا کاظمی (23/2/1396),محمدبیگلری (24/2/1396),روح انگیز ثبوتی (27/2/1396),سعید بیک زاده (31/2/1396),کوثر علیزاده (21/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),بهمن نوروززاده (21/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (4/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (25/7/1396),رجبعلی باقری (8/8/1396),پیام رنجبران(اکنون) (28/2/1397),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 08:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها بانوی نویسنده

زنبیل منم نگه دارید:x :x @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 08:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور می خام صابون بخرم بیارم
می خام حسابی بشورم و بسابم! ;) @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 16:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به ... به قول جناب حافظ ..ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم :x
ساقی به نور باده برافروزد جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت :) :D

سلام به بانوی مهر و احساس
جاتون که توی قلبمه ولی زنبیل رو پر از گل بهاری میکنم :)
صابون گلنار بیارید از اون سبز رنگ قدیمی ها .. پوست داستانم خشکه :D :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 00:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی آهای خبردار / مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار /خوابی یا بیدار
تو شب سیاه / تو شب تاریک
از چپ و از راست / از دور و نزدیک
یه نفر داره /جار میزنه جار
آهای غمی که / مثل یه بختک
رو سینه‌ ی من / شده‌ ای آوار
از گلوی من /دستاتُ بردار
دستاتُ بردار /از گلوی من
کوچه‌ های شهر / پُرِ ولگرده
دل پُرِ درده / شب پر مَرد و پُرِ نامرده
آهای خبردار / آهای خبردار
.....
:) :) :) :x
اوه اوه اوه چه کامنتی :D :D نوک مدادتون حسابی تیز بوده هااا .. مارک تراشتون چیه اون وخت؟ :-/ :D

سلام به شهره بانوی عزیزم :x
یه سلام اردیبهشتی ناب
اینقدر که تند و تیز نوشتید و از بالا شستید و سابیید کل تاریخ بشریت رو :D گفته بودید با صابون میاید ..کاش گفته بودم گونی هم همراه خودتون بیارید ;) :D
منم که مریض این مدل حرفا .. کلا سرم درد میکنه برای دردسر.. خودم میگم هیجان، اهالی خونه میگن حرف و کار مفت و الافی.. شما بگید سیاست بی پدرو مادر :D
قبلنا بهتون پیشنهاد داده بودم بیاید با هم بنگاه سخن پراکنی بزنیم. یادمه شما هم قول همکاری دادید :D :) وقت نشد
حالو احوالتون رو از روی کامنت که بخوام بسنج .. خداروشکر میزون و سرحال هستین :) و مثل همیشه معترض :) احتمال میدم ساز ندگی تون هم کوک باشه .. یعنی نمیشه شهره بانو جایی باشن و ساز ها ناکوک باشه از این لحاظ میگم :)
فدای مهرو محبتتون. راستش اومدم دیدم این همه نوشتین . یه ذره گرخیدم. گفتم یا خدا چطوری این همه محبت رو جبران کنم :"> :">
نظر درمورد اون حرفهایی که گفتین رو سا.نسور کردم (اگرچه که با همه شون موافق بودم :) ) بررسی بیشترش باشه توی بنگاه :D تا رسیدم به این جمله اینو قاطعانه موافقم.. اینکه همه چی مون به همه چی مون میاد :) کلا حق مطلب ادا شد توی همین جمله
آدم که نباید با خودش رودربایستی داشته باشه. میشه گل به خودی توی دقیقه هشتاد و نه :-s [-(
توی کشور ما اول یه وسیله ای وارد میشه و بعد از مدتی که گند همه چیز دراومد از جامعه و اقتصاد و فرهنگ و خانواده و .... تازه یادمون میاد که فرهنگ سازی کنیم
من معتقدم یه مدت دیگه که یه عده بقیه رو فریب دادن یه عده هم فریب خوردن و شدن درس عبرت. کم کم استفاده درست از فضای مجازی رو یاد میگیریم. فقط یه خورده سوخت و سوزش زیاده


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 01:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی فضای مجازی فقط اونجاش خوبه که هرچی نقاب و شخصیت و دروغ داری میتونه رو کنی .. هم از طرف خودت هم از طرف بقیه .. شما فکر نکنین که مثلا مثلا 50 میلیون کاربر توی فضای مجازی هست. اگه بخواین شخصیت ها رو حساب کنین. شاید 50تا تبدیل بشه به بیشتر از 300 میلیون کاربر .. یه کاربر میتونه شخصیت عاشق، شخصیت دانا، شخصیت با فرهنگ، شکست عشقی خورده، باکلاس، پولدار، موفق در تمامی زمینه ها و عرصه ها، خانواده دوست، کلاه بردار مهربان، قاتل احساسات، روانی و یا به قول شما روشن فکر که همه هستن و ........ باشه
البته با شما موافقم .. درمورد روشن فکر ها که مثل علف همه جا سبز شدن توی دنیای مجازی بیشتر
بعضی وقت ها به خودم میگم.. اصلا کی گفته کیا روشن فکرن .. این آدمی که روشن فکر ها رو از بقیه جدا و دسته بندی کرده کاش پیدا میکردم از وسط به دو قسمت مساوی تقسیمش میکردم .. در این حد
بگذریم .. من اگه افتادم به حرف زدن ..ول کن نیستم :">
که حقم بوده برم ته صف هاااا ؟
اصلا وقتی رفتم ته صف، به این فکر افتادم که داستان بنویسم. لذتی که توی استراق سمع هست توی خوردن ته دیگ ماکارونی نیس (سخن بزرگان) :D :D
خیلی خوشحالم از بودنتون .. خدا حفظ تون کنه
روحیه ام عوض شد با خوندن کامنت :D کلی چیز یاد گرفتم .. برای تدریس توی بنگاه :D :D
ممنونم بابت همه چیز .. بیشتر مهربونی هاتون که بی دریغ هست:x :*
برقرار باشید @};- @};- @};- @};- @};- :x
@};- @};- @};- @};- :*
@};- @};- @};- @};- @};- :x

بینهایت ســـپاســـگزارم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 10:12

درود بر بانو سروستانی عزیز
پاراگراف اول داستان را همانطور که گفتی نخوانده،فرض کردم و پاراگراف دوم که همان پاراگراف اول داستان میشه،بدون در نظر گرفتن پاراگراف اول، که خودت اعتراف کرده بودی پاراگراف اول ممکنه به داستان وصل نباشه،پس پاراگراف اول را در نظر نگیرین و یعنی اینه پاراگراف دوم را پاراگراف اول فرض کنید و من هم فرض کردم که پاراگراف اول داستان همون پاراگراف دومه و ازینرو در مورد پاراگراف دوم که همون پاراگراف اول میشه، نظرم رو می گم! چی داشتم می گفتم بعله،پاراگراف اول یعنی همون پاراگراف دوم،بعنوان پاراگراف ابتدایی داستان پاراگرافی بود که اطلاعاتی خوبی به خواننده داد و شروع خوبی برای داستان بود! مثه اغلب داستان های شما، با روایتی بانشاط مواجه هستیم که داستان های فکاهی را یاد آدم میندازه! در ادامه داستان،کنش و واکنش هر چند متناسب هم نیستند ولی با توجه به ماهیت داستان و فکاهی بودن آن،توی ذوق نمی زند! زنی که در دنیای مجازی فریب خورد هم زیاده از حد احمق نشان داده شد که راوی هم در دل داستان او را احمق در نظر گرفت ولی این حد از حماقت،تنها در داستانی اینچنین با اغماض می تواند قابل قبول باشد!
مثه همیشه خواندن داستان شما آدمو پشیمون نمی کنه! پر از غمزه!


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 10:13

پوزش استیکرا را یادم رفت، شما اینارو جاگذاری کن
:D @};-


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 18:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی گیج شدم کلا :D :D .. این شکلی شدم > در این درگه که گه گه کُه، کَه و کَه کُه شود ناگه
هزارن هزار درود بیکران و عرض ادب
آقای به آیین عزیز :)
عی بابا .. عجب سوژه ای دادم دست شما :-s :-s الان لغت نامه کله ام هنگ کرده دستور زبان مغزم رفته ژاپن میخواد الفبا ژاپنی یاد بگیره
جالب بود برام که گفتید یاد آور داستان های فکاهی شده .. خودم وقتی میخواستم بنویسم تصمیم داشتم طنز کلامی بنویسم چندین و چند موضوع هم توی ذهنم بود..عاقبت هم نتونستم اون چیزی که قرار بود رو بنویسم یعنی نشد که بشه [-( این که گفتید تا حدودی به فکاهی نزدیک شده خوشحال شدم:) کلا استادهای مهربون به شاگرداشون روحیه میدن .. اگر چه که شما نکات مثبت رو بگید و یا نکات منفی ..مطمئنم که با تیز بینی داستان ها رو میخونید و نقدی که مینویسید جای تامل داره .. حتی اکثر وقت ها که شما نقد های مثبت مینویسید و دست روی نکته های خاصی میذارید .. برای نوشته های بعدی سعی میکنم حواسم رو بیشتر جمع کنم روی این نکته ها .. چون میدونم که از چشم تیزبین شما و اکثر دوستان که همیشه به من لطف دارن و خواننده داستان هام هستن دور نمی مونه:)
در مورد احمق بودن خانم داستان ... خدمتتون عرض کنم متاسفانه کل این داستان واقعی بود و وقتی داستان این خانم رو شنیدم تنها کلمه ای که به ذهنم رسید احمق بود. به همین شدت. میدونید، بعضی از آدم ها دست خودشون نیست کلا احمقانه زندگی میکنن و احمقانه از دنیا میرن [-(
خوشحالم از بودنتون و به قول جناب حافظ
برین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جزنکوئی اهل کرم نخواهد ماند
:)
بی نهایت ســـپاسگــــزارم @};- :) @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 09:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودی دیگر نرجس خاتون عزیز و دوست داشتنی:x
ما اومدیم صابون به دست چون بعد خوندن داستان باید دستهامون رو حسابی با آب و صابون بشوریم!
امتحان می کنم یک دو سه!!!
یک دو سه!!!
نه نمی شه
هرچی سعی می کنم یه کامنت طنز متناسب با حال و هوای نویسنده بنویسم نمی تونم ! یعنی غم با من زاده شده گویا! زبون گلایه ام جز به غم و آه و فغان نمی چرخه :( :D
کلا ما نسل صفویان هستیم و اشکانیان!!!
یعنی همیشه توی صف بودیم و آخرسر هم چون چیزی عایدمون نمی شه باید اشک بریزیم !!اتفاقا تاریخ رو بخونی همین دو تاسلسله مایه بدبختی بودند وگرنه سامانیان زیاد دووم نیاوردند و به خاطر همینه هیچوقت سر و سامون نمی گیریم! :-s
کلا حکایتی است توی صفها ایستادن از صف اتوبوس و نذری گرفته تا دستشویی!! این روزها هم آمادگی جسمانیمون رو قوی کنیم برای ایستادن در صف خیل عظیم شرکت کنندگان در انتخابات !!!!!!ماشاالله ماشاالله
کف و دست و هوراااا
کلا آمریکا و اسرائیل چششون کور شه به حق پنج تن!!هر چهار سال از بی حجاب و مخالف و اصولگرا و پایداری گرفته تا جناح جناخ بازان به صورت کاملا خودجوش حماسه می آفرینند و به رئیس جمهور عزیزشون رای می دن و بعدش کل چهار سال و به خودشون فحش و بد و بیراه می دن که چه غلطی کردم رای دادم و دوره بعدی رای نمی دم انگار مثلا رای اون تو سرنوشت کشور خیلی تاثیر داشته ! اگر رای من و تو در کلیت زندگی مردم تاثیری داشت اجازه نمی دادند که رای بدیم!! x-( :-s
از اتاق فرمان فرمون می دن خفه خون بگیرم!
چشم!
مناظره ها رو دیدین؟ من که وقت نکردم ولی وقتی بازبینی می کنم می فهمم که رونالدو رو ول کن بچسب به مدافع خودی!!!:D یعنی به این نتیجه می رسی که توی طول 38 سال همه خائن بودند فقط اینی که قراره تازه رئیس جمهور شه درفش کاویانی دستش گرفته تا شوری به پا کند حسینی!!!!
حکایتی است حکایت مملکت ما
از دنیای مجازی و حماقتها قصه گفتی! خواستم بگم همه چی مون به همه چی مون میاد !!
.....


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 09:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زنها و دخترها در دنیای مجازی عکسهاشون زیباتره! لطیف تر هستند و مردها هم مهربانتر و شاعرمسلک!! دیگه خودت حساب کن پشت نقاب مجازی و فاصله ها چقدر راحت می شه دروغ گفت! دل باخت به رویاهای دروغین
وگرنه مرد اگر مرد باشد و شاعرمسلک همسر خود را می نوازد و زن اگر فریبا است و زیبا همسرش باید اورا بپرستد !
نمی دونم کجای کارمون اشتباهه !من خودم مجازی رو خیلی دوست دارم و معتادم به نوعی!
و معتقدم یه روزی این مجازی هم فرهنگش درست می شه دقیقا مثل فرهنگ آپارتمان نشینی ایرانی که این روزها شاهدیم که درست شده !!!!یا فرهنگ کتابخوانی!!!
الان بری تو مجازی می بینی همه از 12 ساله تا 90 ساله هدایت و شریعتی و کامو و شاملو رو از بَرَن
یه جمله قشنگ می خام بنویسم :
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد."

همچنان که از صد سال تنهایی گارسیامارکز ، یک عده هستند که فقط یکی دو روز اولش را حوصله شان کشیده که بخوانند ، از بوف کور هدایت هم عده ای همین یکی دو سطر اولش را خوانده اند.
این مدل روشنفکرهایی که خوانده_نخوانده روشنفکر شده اند ، هم از جمله همان زخم ها و خوره های پیکره جامعه اند.
در آخر می خام یه چیزی بگم و الفرار :
حقت بود که بری آخر صف وایستی:D تا تو باشی استراق سمع نکنی!!!!!;)
چند روز پیش یکی تو اتوبوس می خواست جاشو بده به یه پیرمرده پیرمرده حرف قشنگی زد :
بشین پسرم اون وقتها که باید می ایستادم! نشستم!!!!

روده درازی ام رو عذر می خام
نویسا باشی و سبز و اردیبهشتی:x :x :x :x :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 09:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نظراتمم چرا اومده اینجا نمی دونم !
پوزش مجدد:"> @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 12:38

استاد خودتی!@};-


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 03:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :"> :"> :">
باور کنین من هرجا اسمی از استاد میارم به معنی و مفهموم واقعی کلمه منظورم استاد هست ولا غیر :)
بزرگان دین میگن .. کسی که یه کلمه رو به من بیاموزد مرا بنده خود کرده.
و من به این باورم که هیچ وقت قادر به جبران نیستم در مقابل چیزهایی که بهم یاد دادید :) از روی لطف و مهربونی و با صرف و هزینه وقت گرانبهاتون این اتفاق افتاده
@};- :) @};- @};- @};- :)
قدردان و سپاسگزارم


نام: سید محمد   ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 13:06







دفعه آخرت باشه پا توی کفش کسی می کنیاااا

نرجس خنده ام نمیاد هنوز عزادار سربازام :( دلم گرفته


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 18:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ببین حافظ چی میگه
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرم مند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور :)
ولی لبخندت یه چیز دیگه هستا باور کن.. اینطوری:) :) :) :) به همین راحتی به همین خوشمزه گی :) :) :)
خدا به خانواده هاشون صبر بده. خدا به همه مون صبر بده .. به من بیشتر از بقیه .. به من بیشترتر از بقیه. باور کن من از همه واجب ترم به این دعا
صبر به توان بی نهایت
صبر کن این دفعه پوتین می پوشم :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سید محمد   ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 19:54








در دیـده به جای خواب ، آب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

گویند که بخواب ، تا که به خوابش بینی
یا مولا دلم تنگ اومده شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای بی خبران چه وقت خواب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای لاله ، تو همرنگ رخ یار منی :)


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 01:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) پوشیده چون جان می روی... هر دم میان جان من
سرو خرامان منی ... ای رونق بستان من
ای شعله تابان من
در پیش بی دردان چرا ... فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل... با یار صاحب دل کنم

اول کنم اندیشه ای... تا برگزینم تیشه ای
آخر به یک پیمانه می ...اندیشه را باطل کنم

از گل شنیده ام بوی او ... مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او ... در کوی جان منزل کنم

دانم که آن فرق سهی.. از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی ... فریاد بی حاصل کند
:) :) :) :) :) :) :) :)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 13:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مهر بانو علیرضایی سروستانی سلام
عرض ادب و احترام
داستانتان را چند روز پیش خواندم که پس از آن مفقود شد و ما غمگنانه لایکی را که چسبانده بودیم سوکواری می نمودیم و زرنگی از دست رفته را غصه می خو******** و همواره از اینکه این داستان طناز فرح افزا را دیگران نخوانده بمیرند در عذاب وجدان بودیم که ناگهان خبر آمد که امروز همان داستان بدون تغییر شگرفی بر پیشانی سایت نشسته و صد البته ما که عارف نیستیم و نرگس هم که سوسن نیست که بخواهیم زبانتان را فهم نموده بپرسیم که چرا رفت و چرا باز آمد ؟! پس نمی پرسیم
داستان از حیث داستانی ات بنظرم چارچوب خوبی دارد و ادبیات دلپذیر و زبانی یکدست و شروع مقدمه وار هیچ خللی در جذابیت ایجاد نکرده بلکم مخاطب تن پرور را به خوانش داستان راغبتر می نماید خاتمه و گره گشایی داستان نیز عالی و درخور تمجید بود مثل همیشه .
و درونمایه نیز که اس اساس داستان حول آن می چرخید قطعا بوی گند و ********** سرویسهای غیر بهذاشتی بین راهی نبوده و نیست و حتی صدای غژ کفشهای پاشنه خوابیده ی راوی بلکه همان تاثیر شبکه های اجتماعی بر ساختار عمیقا شکننده ی خانواده ها در این روزها است که به زیبایی در زرورق پیچیده و غیر مستقیم و تاثیر گذار به خورد صامعین و باصرین و جالسین داده شده و این است تعریف هنر (بزنم به تخته).
دستتات درست دلتان شاد و قلمتان همواره در حال آفرینش باد
ادامه


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 13:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست و اما هرچند کاملا بی ربط و تکراری و زیره به کرمان آوردن ، فروغ فرخ زاد یه شعری داره که اینجوری شروع میشه
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم
و هستيم به يك شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
ديگر خيالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پر افتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
...
....
در پاي آينه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسيه مي افروزم
و مي پرم به روي طاقچه تا با اجازه چند كلامي
در باره فوائد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين كف زدني پر شور
بر فرق فرق خويش بكوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود كه يكروز زنده بود
و از تمام آن چه كه در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من مي توانم از فردا
در كوچه هاي شهر كه سرشار از مواهب مليست
و در ميان سايه هاي سبكبار تيرهاي تلگراف
گردش كنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به ديوار مستراح هاي عمومي بنويسم
“خط نوشتم كه خر كند خنده”
من مي توانم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي كه اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميكند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
كه مي توان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنكه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من مي توانم از فردا
در پستوي مغازه خاچيك
بعد از فرو كشيدن چندين نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي كولاي ناخالص
و پخش چند يا حقو يا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلاي فكور و فضله هاي فاضل روشنفكر
و پيران مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
كه در حوالي سنه يكهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسما به زير دستگاه تهيدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
............
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 01:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام :)

عرض ارادت بی نهایت و سلامی به قامت سرو سهی
استاد کریمیان بزرگوار و عزیز :)

شما همیشه به بنده لطف دارید اون شب کذایی که گفتید متوجه شدم که تشریف اورده بودید و داستان رو خوندید. ولی توی کشمکش اسم داستان و حذف یکی دو تا از کلمه ها و جایگزنی چند تا جمله و پی نوشت. دست به ویرایش زدم و داستان رو پر دادم رفت پی کارش. بعد به خودم گفتم اگه مدیر سایت بیاد این داستان با داستان های جدید آپ میشه و اون ته صفحه سایت می مونه و خونده نمیشه یه ذره حساسیت به خرج دادم.کلش رو پاک کردم و مجدد گذاشتم توی سایت :) خلاصه که ببخشید :">
نمیدونم این همه تعرف و تمجید واقعا لایق این نوشته های بی درو پیکرم بود یا نه. ولی مطمئنم از کریمان این همه مثبت اندیشی به دور و بعید نیست. و جای تعجب هم نداره که فامیلتون کریمیان هست :) چون همیشه با لطف و کرم و دید مثبت شاگرد نوازی میکنید :)
به کفش اشاره کردید و صداش که باید بگم واقعا منظور داشتم از وارد کردنش به داستان. کفش میتونه حامی باشه برای بهتر راه رفتن پیموندن مسیر. صداش هم شاید یادآوری باشه هرچند که به ظاهرخوش صدا نباشه و پاشنه های خوابیده .. برای اونهایی که عجله دارن و سریعا میپوشنش. ولی با همه اینها پا برهنه نیستن
و یا بو هایی که باعث آزار میشه. مثل رفتارهای غیر منطقی که از فضای مجازی نصیبمون شده و همه گیر شده. مثل یک بیماری مسری پخش میشه بین مردم و میشه جایگاهش رو تشبیه کرد به دستشویی های عمومی که هرکسی از هر جایی می تونه واردش بشه برای لحظه ای کوتاه و رفع حاجتش و یا شروع داستان با مالش چشم برای بهتر دیدن. کاش همه واقع بین بودن توی داستان حتی راوی هم واقع بین نیست. چون با خنده و شوخی روپوش میذاره بر واقعیت
این داستان واقعی بود و در واقع دوتا داستان واقعی بود که با هم مخلوط شدن .. داستان ساعتی توی دستشویی عمومی و داستان خانمی که بعد از شنیدن ماجرای زندگیش به نظرم اومد واقعا احمق هست [-(
خیلی کارها میخواستم انجام بدم توی داستان مثل تشبیه زندگی به بازی فوتبال ک فقط از اصطلاحاتش تونستم استفاده کنم و میدونم که موفق نشدم
مثل اینکه زیادی دارم حرف میزنم. البته درس پس میدم. کلا شاگرد تنبل ها زیادی و الکی از خودشون دفاع میکنن :D :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 02:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی توی ذهنم هرچی سرچ کردم که یه شعر پیدا کنم و تقدیم تون کنم. گوگل مغزم گفت نگرد از اول هم هیچی نبوده.. هیچ وقت، به دنبال هیچی، نگرد :D :D ذهنم یه مدته باهام لج افتاده نم پس نمیده ...
خلاصه که رفتم دست به دامن خواجه اهل راز شدم و تفالی زدم به دیوانش. اولش هم گفتماین که خیلی بی ربطه :-/ بیت آخرش خواجه یکی کوبید تو دهنم گفت تو که چیزی نمیدونی حرف نزن :D :D تقدیم به شما

@};- نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
@};- نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
@};- تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
@};- غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
@};- وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
@};- بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
@};- هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
@};- مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
@};- به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
@};- ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

خوشحالم از بودنتون و یه دنیا متشکرم بابت همه چیز :) شعر هم عالی بود دستتون درد نکنه :)
برقرار باشید @};- :) @};-

بی نهایت ســـپاسگــــزارم


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 14:03

نمایش مشخصات ک جعفری

این روزها که همه حس و اندیشه ام در پی دلیلی است برای ادامه . دلیلی که تنها خودم را به قناعت ببرد و نه خدای، وجدان و عرف و هراس از اخلاقیات را، و هربار تهی دست و خالی برمی گردم بر نقطه آغازین . تو گویی افکارم و احساساتم در طلسمی مدور تاب می خورد،،، خلاصه در چنین روزهای پر تب وتاب از پوچی ، فقط یک داستان ، یک داستان طنز شاید بتواند گره ایی از ابروان دلمان باز نماید !
ازاین رو سپاسگزارت هستم دوست عزیزِ دنیای مجازی !

درود بر نرجس بانوی عزیز!

اگر نمی دانی ، بدان که من از حامیان طنزت هستم. و چون شخصا در وادی طنزیدن ! بشدت کورمزاج و علیلم ، لیک ارادت ویژه ایی به طنزپردازان دارم نیز !

به گمان من ، پارگراف نخست هم اضافه هست و هم نیست . اضافه نیست چون مخاطب با خوانشش درمی یابد که داستان در چه زمینه ایی خواهد بود. و اضافه هست زیرا مضمونی که در پارگراف اول امده در ادامه داستان بسط داده نشده است.
و بنظرم حیف است که حذفش کنی.دنیایی از حرف خفته در همان پارگراف. شاید بهتر آنست که بدنه و مقدمه را بیشتر با هم درگیر کنی به لحاظ مفهوم و مضمون . کمااینکه حتی می توانی فرهنگ نداشته در صف ایستادن ما ایرانیها را نیز به طنز بکشانی. داستانت بالقوه ، توانایی جذب چندین مضمون را باهم دارد فقط ممکن است کار بلندتر شود که به هیچ وجه ایرادی نیست.
و دیگر اینکه خیلی هم خوب شد که پارگراف آخر را حذف کردی ! به شخصه دوست ندارم نویسنده پایان کار ، درس اخلاقی بدهد. شما بنویس و قضاوت را بگذار بر عهده مخاطب. البته این نظر من است و پذیرشش الزامی نیست از سوی تو.

و ضمنا ، حماقت زن داستان هم در نوع خودش بی نظیر بود و حتی باورناپذیر.
دردا که شرمم می شود از زنانگی با دیدن و حتی شنیدن همچین زنانی !



@};-


@ ک جعفری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 03:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به روزگار شیرین رفاقت سفره خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید. به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل، سپیده می دمد و جان تازه می شود:)

سلام و هزاران درود بیکران
بانو جعفری عزیز و نازنینم :x
عزیز؟ زندگی رو سخت نگیر ببینین شاعر چی میگه
زندگی آوازی است که به جانها جاری است
زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است
زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو :)
بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است ....

یه روز به بنده خدایی گفتم ما واقعی نیستیم ما سایه های آدم های خوشبختی هستیم که دارن یه جایی توی روشنایی زندگی میکنن و به سمت یه نور قوی میرن. چند مدت دیگه که به مقصد رسیدن ماها نابود میشیم. پرسید جدیدا چی کتاب خوندی؟ اسم بردم از فلانی و فلانی .. گفت تو مطمئنی که اونها خودشون به واقعیت نرسیدن؟ گفتم اگه رسیده بودن که توی کتاب هاشون مینوشتن .. چه دلیل داره که این همه فلسفه بافی کنن تا به من نوعی ثابت کنن که حقیقت اون چیزی که من فکر میکنم نیست ... گفت اونها وقتی مردن به حقیقت رسیدن. تا نیستی نباشه هستی معنی نداره و تا هستی نباشه نیستی ارزش نداره. مردن یه جور سکون محسوب میشه ساکن باش تا به حقیقت برسی. هرچی بیشتر دست و پا بزنی از مقصدت دور تر میشی گفتم ساکن باشم که میگندم. گفت روحی که پالایش شده توی هیچ شرایطی گنداب نمیشه. تو عجله داری ولی خالقت اصلا عجله نداره چون تو رو آفریده که به کمال برسی ...
بگذریم .. کلا این بنده خدا زیاد منبر میره :-s
از داستان گفتید و زحمتی که کشیدید در خوندنش و نظر ارززشمندتون.. واقعا نظرتون برام ارزش مند هست :) در مورد باز کردن داستان حق با شماست این مقد مه میتونست توی صف بودن رو به چالش بکشه ولی اگه تبرئه به حساب نیاد من از روی تنبلی ادامه اش ندادم . به نظرم پاراگراف که تموم شد دیگه اینقدری انرژی ذهنی نداشتم که بنویسم یهو زدم به جاده خاکی .. اعتراض هام کوتاه شدن رفتن توی یه صف مسخره
در مورد حذف قسمت آخر داستان خودمم با شما موافقم ولی دوستی گفت من متوجه نشدم که چی میخواستی بگی. البته حق هم داشت چون داستان پراکنده گویی زیاد داره. تصمیم گرفتم این قسمت رو بهش اضافه کنم.
ولی
امان از زن ها و احساساتشون [-( [-( [-(
همیشه لیوان احساس رو پر میکنن و ظرف عقل رو میشکنن. چون برای همین تصمیم پر و خالی کردن لیوان هم از احساسشون کمک میگیرن


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 03:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی همیشه هم به دنبال این هستن که یه نفر درکشون کنه .. دقیقا همون یه نفر توی یه جای حساس ترکشون میکنه

با وجود اینکه به نظرم این مدل زن ها واقعا احمق هستن ولی باز هم بهشون حق میدم. میدونید چرا ؟ چون همه میدونن که نقطه ضعفشون چیه و این نامردی هست که از نقطه ضعف یه نفر سوء استفاده کنی
البته احساسات داشتن نقطه ضعف نیست بلکه یه ویژگی مثبت محسوب میشه البته اگه به درستی ازش استفاده بشه ..بدون افراط و تفریط
بگذریم..منم مثل اون بنده خدا رفتم منبر:D :D مثل اینکه واگیر داشت
خیلی خوشحالم کردید با اومدنتون ..و این که منت گذاشتین و یه دنیا ممنونم بابت وقتی که صرف خوندن و نوشتن نظر کردید و میدونم که چشم پوشی کردید از ایراد هاش:)
برقرار باشید @};- :x @};-

بی نهایت ســـپاســـگزارم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 19:45

نمایش مشخصات م.ماندگار همه عزادار، سر به گریبون
مردا سر دار، زنا تو زندون
نه تو آسمون، نه رو زمینیم
انگار که خوابیم، کابوس می بینیم
نوبت می گیریم، اینجا بی هدف
واسه مردن هم، باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور می گذرند
هر جا که می خوان ما رو می برند
روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ

سلام به آبجی گلم :x
داستانت منو یاد این آهنگ خدا بیامرز هایده انداخت!
خیلی عالی بود
همیشه عالی هستی خودت و قلمتو دوست دارم
و اینکه تو دورانی زندگی می کنیم که مدام تعویض میشیم
باید حواسمون باشه زمانی هم که رو نیمکت نشستیم کسی جامون نشینه!
من موندم زن احمق داستان تو چقدر احمق بوده :D
گفتنی ها زیاده در این زمینه نباید خیلی چیزارو گفت ;)
مرسی که هستی و می نویسی و ما می خونیمت
مراقب خوبی هات باش عزیزم

سبز
شاد
عاشق :x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 01:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
زمونه رنگارنگه شبو روزش یکی نیست
خوشی دووم نداره غمش همیشگی نیست
اگه فردا برامون پر از صلح و صفا بود
چه خوب بود که تو دنیا یه فردا مال ما بود
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عشقه
حالا لالای لالای لالالای لای :D :D :D :D

ای جان من آبجی مژگانم :x
سلام آبجی گلوووو سلام به روی ماهت :*

میگما؟چه خوب گفتیا اینکه دوره ی ما شده دوره ی تعویضی ها .. مثلا حساب نکن که من نوبتم رو دادم به اون بچه و جا تعویض کردیم پشت در دستشویی .. فوقش یه مدت دیگه دوباره صبر میکردم نوبتم میشد.. اون خانمه رو بگو که میخواست شوهرش رو تعویض کنه .. اون دیگه چه بدبخته .. تازه کلی پول هم بابت این تعویض داده بود. رفته بود بازیکن خارجی از تیم اروپایی گرفته بود اینقدر هزینه نداشت میدونی؟ اولش اسم داستان رو گذاشته بودم زندگی وصله پینه ای بعد نظرم عوض شد اسمش رو گذاشتم تعویضی
عاقا خیلی احمق بود خیلی .. بیش بار احمق بود. بعضی از ادم ها شعور که با سرنگ تزریق کنی توی رگ بدنشون .. بازم فایده نداره .. باور کن [-( :D
این قضیه نیمکت رو خوب اومدی بین خودمون باشه.. یعنی یه رازی توش هست.. تا کم و زیاد کنی خلاص.. مگر اینکه سفت و سخت سرجات بشینی تکون نخوری :D
دوست دارم سبد سبد/ باز گل عشق جوونه زد
دوست دارم يه عالمه /هر چی بگم بازم كمه
نه ولش کن یه چیز دیگه بخونم
عی بابا کیه هی هایده میخونه روانی شدیم :D
سیاه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه وفا نیست
سیاه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
پریشونت شدم میدونی واست همه چیمو باختم
واسه دوست داشتنت طاقتم دیگه بیشتر از اینا نیست
تو این غربتی که هستم
دارم میمیرم حالیت نیست
ممنونم که بودی و اومدی وخوندی .. صفا مفا آوردی همراه خودت:x فدای همه ی صفا مفاهات :* عزیزی
@};- @};- @};- @};- :x

بینهایت ســــپاسگــــزارم


نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 23:07

سلام
بانوی گرامی سرکار خانم سروستانی عزیز

زیبا بود وعالی
بهره بردم
یاد شعر استاد عزیزی افتادم که می خوا ند
آی آدما
آی آدما
هوا به این فراونی
تا نشده تعاونی
هی بخورید
هی بخورید
-
ولی امان از دست این ریزگردها که
هوا را هم آلوده کردند

درود وتشکر زیبا بود@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 02:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی جناب دکتر فرازمند غائب
سلام و عرض ادب و ارادت فراوان :)

آقای دکتر؟ فکر نکنید یه مدته به داستانک سر نمیزنید حواسمون نیستااا ... برای هر یه ساعت که نیستید غائبی رد میکنم دوتا ضربدر هم میزنم کنارش
بیام سایت شعر نو مچتون رو بگیرم که اونجا بیشتر فعالیت دارید غُربت بازی در میارم که اون سرش ناپیدا :D :D دیگه خودتون میدونید یه جورایی تعادل برقرار کنین بین شعر و داستان
اصلش اینه که دلمون براتون تنگ میشه :)
خدا حفظ تون کنه :)
ممنونم از اینکه بودید و خوندید و میدونم که از ایراد های بیشمارش چشم پوشی کردید .. کلا من تا به حال ندیدم که بگید داستانی بد بود .. فکر میکنم شما هم مثل خودم از این قانون پیروی میکنین که همه داستان ها خوبن مگر اینکه خلافش ثابت بشه :D :)
برقرار باشد و به دور از همه ریزگرد ها @};- :) @};- @};- :)

بی نهایت ســـپاســــگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 22:06

سلام سرکار خانم سروستانی عزیز

لطف دارید

این روزها گرفتارم

بقول دوستی می گفت

آب یک طرف -نان یک طرف
ما هم بدنبالش
درود مهربان بانو
بهتر از خواهرم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 01:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :) :)
سلام مجدد و عرض ادب دوباره و ارادتی بیکران
دکتر فرازمند ارجمند :)
ان شاالله که همه کارها و گرفتاری هاتون خیره و ختم به خیر بشه
گرفتاری رو که همه دارن .. ولی میدونم که گرفتاری های شما خاص تر از بقیه هست چون مدام در حال تلاش برای بهبود سلامت مردم هستین و هدفتون باارزشه :)
خدا به زندگی و عمر و اوقات خوشتون برکت بده :)
سایه تون همیشه مستدام و در پناه خدای مهربان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :)


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 00:05

سلام وخسته نباشید خدمت بانوی طنز پرداز
گرچه ،داستان درموقعیتعامیانه وزندگی عادی پیش میرود ،امابه خوبی به دغدغه های راوی اشاره می کند.مثل فرهنگ به جای استفاده از اینترنت،حفظ بنیاد خانواده واز خود گذشتگی برای کسی که نمی شناسیم وفقط حس انسانیت ما را وادار به آن می کند،که این روز ها در اجتماع ما خیلی کمرنگ شده ااست.وبیشتر همه خودخواه شده ایم ودر فکر هرچه سریعتر به هدفمان هستیم.باید بگوییم ،افراد احمقی که تنها با چند شاخه سیم فاز ونول وفیبر نوری در رویاهای مجازی دنیای واقعیشان را بنا مینهند،گرچه زیاد نیستند،اما کم هم نیستند ومتاسفم که خانواده شان وشرفشان را فدا می کنند،درد آور است.اما هنوز هم کسانی هستند که در صف های رندگی،کمی عقب می کشند،تا دیگران ا ز فرصت ها استفاده کنند.
اما به کار گیری اصطلاحات فوتبالی را دوست داشتم.بعضی مواقع ،بهتر داور از کارتهای زرد وقرمز استفاده کنه ،تابازی آرام پیش بره وبهتر د ر منطقه پنالتی مواظب حرکاتمون باشیم تا کاشته ندهیم وبا بد بازی کردن گل به خودی را ندهیم.راستش را هم بخواهی ،خودم هم نفهمیدم،چی گفتم،اما حالا ،همه اش د ر فکر فینالم ،که آیا رئال میبره یا یونتوس . امیدوارم در زندگی همیشه در چار چوب گل بزنی وهیچگاه در منطقه آفساید قرار نگیری


@ترنم سرخسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 02:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خب این که معلومه یونتوس :D

بانو سرخسی عزیزم
سلامی چو بوی خوش دوستی و البته عشق :x

چرا من حس میکنم شما یه جورایی آشنا هستین؟ قبلنا سر تیم فوتبال خاصی با هم کل کل نداشتیم ؟:-/ ولی یونتوس برنده میشه :D :D نه وجدانا خیلی آشنا هستین
اگه بگم به خاطر نوع نوشتن تون هست. الان رفتم نگاه کردم ببینم آخرین داستان چی بوده دیدم ای وای برمن خیلی شرمنده شدم :"> :"> داستان گذاشته بودید و من نبودم .. اره [-( اول دی ماه پارسال کلا نبودم .. شرمنده ام :"> :"> .. میخواستم ببینم آخرین دفعه سر فوتبال بحث نداشتیم :D :D
راستم میگید کاش داور توی داستان دست به جیب میشد. وقتی اون خانم فحاشی میکرد بهش کارت زرد میداد.. راوی رو هم به خاطر فضولی در کار بقیه از زمین اخراج میکرد و خلاص :D
قدیم ندیما.. آدم های جوانمرد رو به این میشناختن که همیشه آخر صف بودن و جاشون رو به بقیه میدادن .. آدم های زرنگ هم اونهایی بودن که همیشه اول صف وایساده بودن.. من حتی شنیدم طرف از بس توی این زمینه ها زرنگ بوده بهش زن دادن
بانو؟ شما توی یه پاراگراف تموم پرونده داستان رو پیچیدین .. یه چیزی هم میذاشتین برای خودم الان حرف کم آوردم
جدا از شوخی چند تا موضوع پراکنده ای که توی داستان بود رو خیلی خوب گفتید .. دو هزارتا لایک
منو بگو ک کلی الاف داستان نوشتن شده بودم .. سه سوته همه رو یه جا گفتین و خلاص :D :D ;) دستتون درد نکنه :)
این توپ کاشته شده رو خوب گفتین .. کاملا حرفه ای بود این قسمتش :D توی چارچوب زندگی خوش باشی و همه توپ هات از خط دروازه عبور کنه :) عزیزم :*
خوشحالم از دیدنتون و ممنوم از بودنتون .. یه عالمه تشکر بابت نوشتن نظر و خوندن داستان
برقرار باشید و بمونید @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپــاســــگــزارم


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 08:24

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام بانو نرجس عزیز
سوژه داستانت جالب بود... چیزی که بارها تو مسافرتای عیدمون پیش اومده:-s
نوشته روی در و دیوارا رو دوس داشتم
در کل داستان بامزه ای بود...
قلمت نویسا@};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 03:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بله بله .. چه سعادتی نصیبم شده

فاطمه خانوم عزیزم هم استانی گرامی
سلامی به رنگ و بوی دوستی و عشق:x

یه لحظه گوش کنین .. صدای قلم میزا احمد نی ریزی میخوره به گوشم .. گویا بانوی از اون دیار مهمون خوندن داستانم شده :)
من و شما دقیقا اعلام کردیم که استان فارسی هستیم با حرف زدن از مسافرت و دستشویی های بین راهی منظورم به مسافرت و گشت و گذار هست و خوش گذرونی .. یعنی عید نوروز که میشه کل مردم استان فارس پخش میشن توی شهر های ایران :D به قول آبجیم ما از همه ی دستشویی بین راهی ها و پارک ها و امامزاده ها خاطره داریم :D :D

خوشحالم از اینکه خوشتون اومده و ممنونم از اینکه بودید و خونید .. گل لبخند به لبهای شما حک بادا :) همیشه
برقرار باشید @};- @};- :x @};- @};-

بی نهایت ســـپاســــگـــزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 11:36

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجسى ماه



اگر عمرى باشه بر مى گردم؛ با صابون بر مى گردم


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 03:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام گلو گلابم :x
دوست مهربون و دوست داشتنی خودم
خودتون عشق .. صابونت و عشقه ..مرامتو عشقه
داستان رو بشور بده آب ببره :D :D
عزیز دلمی زهرا .. اینقدر که دوستت دارم :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 09:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب)


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 00:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی @};- @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: مقدم   ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 15:20

درود بانو سروستانی گرامی

من نقد و چکش کاری و صابون سابیدن بلد نیستم
یعنی سوادم در حد خواندن و نوشتن هست

کمی هم ترانه های عمو عباس را بلدم


@مقدم توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 00:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :)
شکسته نفسی نفرمایید.. به نظر من هرکی ترانه های عمو عباس بلده درجه پرفسور باید بهش داد :D :D
سلام و عرض ادب و ارادت بی شمار
آقای مقدم بزرگوار :)

گویا مرغ سعادت این دفعه واقعا راه گم کرده
قدم رنجه فرمودین خوش تشریف آوردین .. خوشحالم کردین. بیشتر غافلگیر شدم :) :">
باز هم خدارو شکر که الحمد لله وگرنه والا به خدا :D :D منظورم بیشتر به چکش کاری هست :D
حتی اگه چکش کاری هم نکنید بنده ولی جلوی بداهه هاتون لنگ پهن میکنم
عمو عباس خیلی ترانه های کوچه بازاری خونده .. میدونم بی ربطه ولی این یکی ترانه شو خیلی دوست دارم
بذارید صدا صاف کنم بخونم :D :D وای وای یک دو فوت فوت

نگو از عاشقي تازه نکن داغ دل ..واي واي واي واي
که از آتيش عشق سوخته ديگه باغ دل.. واي واي واي واي
من هميشه عاشقم عاشق قديمي.. واي واي واي واي
كسي مثل من نبود ساده و صميمي.. واي واي واي واي
دل من صبوره آخ اگه دوره اما
مي دونم عاقبت يه راهي مي شه پيدا

بی نهایت سپاسگزارم @};- :)


نام: محمدبیگلری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 ارديبهشت 1396 - 00:06

نمایش مشخصات محمدبیگلری سلام ...
خوب و روان نوشته اید , به من که خیلی چسبید
یک جایی خواندم ادبیات جاده ایی داریم , اشاره داشت به جمله ها و شعرها و دلنوشته های کوچه بازاری که اغلب میشود روی کامیونت ها خواند و شنید ...
به نظرمن ادبیات توالت و دستشویی هم داریم که حوصله کنیم و روی درودیوار توالت های عمومی یا بین راهی را بخوانیم کلی کیف و حظ فراوان میبریم...
یکباری من توالتی رفتم و نشستم , روبرویم با فلش نوشته بود بطرف راست , راست را دیدم با فلش نوشته بود حالا به چپ, ..:D
وسطش نوشته بود بعد از دو دقه برگرد به عقب, برگشتم به عقب , نوشته بود مگه نگفتم دو دقه دیگه برگرد شاید شلوار پام نیست :D


@محمدبیگلری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 01:12

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب فراوان
آقای بیگلری بزرگوار :)

متشکرم از اینکه اینجا بودید و خونید .. اومدنتون باعث افتخارم هست و میدونم از ایراد های بی شما داستان چشم پوشی کردیدو با نگاه گرم و مهربان خوندید :)

توی یه جلسه کتاب خوانی بودیم.. استادی از خاطراتش تعریف میکرد میگفت بیشتر سوژه های داستانم توی دستشویی به ذهنم اومده .. بعضی وقت ها که جایی از داستان گره میخورد فورا میرفتم دستشویی تا دوباره گره ها باز بشه .. کلا نظرش به این بود که توی دستشویی خلاقیت آدم شکوفا میشه :D :D ولی اعضای خانواده همگی شاکی بودن از دستش
به غیر از نوشته های پشت ماشین ها که نشون میده ایرانی ها بی نظیرن ... من حرف استاد رو قبول دارم که توی دستشویی هم استعداد ها شگوفا میشه .. چنان که بوده و شما نقل کردید ... با این تفاوت که دستشویی های بین راهی چون نمیشه زیاد داخلش موند .. ملت سریع یه چیزی بداهه مینویسن و همینم باعث میشه که بگیم ایرانی ها استعداد های از دست رفته ان :D :D
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید ..توی ذهنم هست که داستان شما هم نصفه نیمه موند. هنوز توی کف خوندن ادامه اش هستم. امیدوارم به همین زودیا یا ادامه اش رو بخونیم یا یه داستان جدید مهمون قلم شما بشیم

بی نهایت سپاسگزارم @};- :)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 ارديبهشت 1396 - 08:45

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبایی بود.
از خواندنش لذت بردم.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 01:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت
جناب شعیبی گرامی :)

چه خوب :) چی بهتر از این :)
متشکرم که به داستانم سرزدید و خوندید و میدونم که از گفتن ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید
خوشحالم از بودنتون :)
خدا حفظ تون کنه. دست و قلمتون همیشه پر توان :)

بی نهایت سپاسگزارم @};- :)


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 22:27

سلام

چرا من داستانو ندیده بودم ؟ :-/

خب دیگه گفتنی ها رو که دوستان گفتن.
منم میگم موفق باشی @};-


@متین یحیی زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 21:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی متین جان گلو گلابم
سلام به روی ماهت :x
خیلی لطف کردی اومدی و خوندی :) فدای مهر و محبتت عزیزم
خوشحالم از اینکه هستی .. خدا حفظت کنه :)
متقابلا منم برات ارزوی موفقیت و سربلندی دارم همیشه و در همه حال :)

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- :)


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 17:34

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام نرجس بانو عزیز و با نشاط.می گم شما که راه حل های خوب برای تخلیه ی عصبانیت می شناسی بگو اگر آدم پونزده خط نظر بنویسه بعد همش پاک بشه باید چیکار کنه؟:( :( :( . الان در حال حاضر به این دلیل افسرده شدم.حالا باید اینقدر داستانهای خنده دار بنویسی تا حالم خوب بشه.حالا بماند بذار بگم داستانت عالیی و بی نطیر بود ،نظرات پاک شده ی من هم عالی بود اما پاک شد پاککککک:D . در آخر برات بهترین ها رو آرزومندم و امیدوارم وقتی یه متن یا نظری می نویسی یهو پاک نشه.منتظر داروهای برطرف کننده افسردگیت هستم.مواظب خودت و قلمت و کاغذت باش.:( :) @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.