چینی بر چهره ی آب

عنکبوت گوشه دیوار تارکوک می کرد و من در آینه چشمانت به دنبال خودم می گشتم. واژه هابا زبانم نامحرم بودند. تو برای اینکه سکوت احساس تنهایی نکند با خودت حرف می زدی.
نور از لابه لای پرده ای که نسیم او را به رقص وادار می کرد در کنار خلوتمان، روی میز، صندلی، کتاب ها، تخت و موهای مشکی ات می نشست. در بن بست زنده بودن، زنده بودم درحالی که قلبم خون می گریست. آرام بودی... خیلی آرام.
فکرم پائیزی شده بود. خاطرات زرد و نارنجی دوران باهم بودنمان از درخت ذهنم سقوط می کردند. عقربه های ساعت بی صبرانه دقیقه شماری می کردند.
پلک زدی و تصویرم در آینه چشمانت پاک شد. اتفاق روی پوست تنمان، راه می رفت. زهر مرگ در هوا پخش شده بود. لبخند زدی؛ اشک ریختم. می دانستم آرزوی بیش از حد چیزی را داشتن مانع از به وقوع پیوستنش می شود. زمان می گذشت بدون هیچ رد پایی.
شب که پشت پنجره نشت، بر روی تمام دغدغه های روزمان پرده کشید. من بودم، تو بودی، نگاه بود و لحظه های بارانی مان رو به اتمام بود. بی قراری کردم. صبوری کردی. سخت بود. ساکت بودی. آشوب شدم؛ دلتنگی کردم.
نوشتی"زندگی عاشق بودن و مرگ عاشق نبودن است." لبخند زدی. لبخند زدم. آسمان دهان باز کرد و سایه ات را که روی زمین پرواز می کرد بلعید. مرگ متولد شد. بذر فریاد در زمین سینه ام پاشیده شد. خودم را درلبخند تو جا گذاشتم. یک خال روی پوست بشریت افتاد.



پی نوشت:

_ یه واقعیتی بگم در مورد این داستان؟ لنگه دمپایی هاتون رو غلاف کنین تا بگم.
راستش داستانی نوشته بودم، تموم که شد. چند تایی جمله از داستان زیاد اومد. دیدم اصرافه این واژه های خدا (بر وزن بنده های خدا) رو روی زمین همین طوری ولو کنم. خلاصه اینکه زدمشون تنگ هم که بشه یه داستان دیگه و بیام بهتون بگم
ســـــلام :)

_ یه وخ زشت نباشه من یه مدت نبودمو داستان هاتون رو اعمال قانون نکردم.

_ بصبرید یه مدت، داستان طنز توی فر گذاشتم هنوز نپخته. می خوام این داستان رو بشوره ببره پایین :D

روزگارتون پر از لبخند

یا زهرا
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

23

محمدبیگلری ,تینا قدسی ,م.ماندگار ,"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,الف . محمدی ,شیدا محجوب ,عباس پیرمرادی ,همایون طراح , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حمید جعفری (مسافر شب) ,محمد علی ناصرالملکی ,زهرا بانو , ک جعفری ,متین یحیی زاده ,م.فرياد ,داوود فرخ زاديان ,رضا فرازمند ,بهروزعامری ,ترنم سرخسی ,زهرابادره (آنا) ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (7/12/1395),رجبعلی باقری (7/12/1395),همایون به آیین (7/12/1395),محمدبیگلری (7/12/1395),تینا قدسی (7/12/1395),همایون به آیین (7/12/1395),م.ماندگار (7/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (7/12/1395),غزل غفاری (7/12/1395),شیدا محجوب (7/12/1395),عباس پیرمرادی (7/12/1395),همایون طراح (7/12/1395), ツفریماه آرام فر ツ (7/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (8/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/12/1395), ک جعفری (8/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (8/12/1395),غزل غفاری (8/12/1395), ناصرباران دوست (9/12/1395),داوود فرخ زاديان (11/12/1395),رضا فرازمند (11/12/1395),بهروزعامری (12/12/1395),آوات نیک زبان (12/12/1395),ترنم سرخسی (12/12/1395),زهرابادره (آنا) (15/12/1395),بهروزعامری (16/12/1395),شهره کبودوندپور (18/12/1395),بهروزعامری (19/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/12/1395),شهره کبودوندپور (19/1/1396),سید رسول بهشتی (4/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (11/2/1396),تیشکه رستاری (13/2/1396),غزل غفاری (15/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (30/7/1396),کوثر علیزاده (6/9/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 12:43

درود بر بانو سروستانی عزیز
مدتی نبودید و نبودنتان بطور شدید حس شد! در پیامی خصوصی حالتان را جویا شدم که پاسخی از طرف شما نیومد و گذاشتم بپای اشکالات فنی سایت! اکنون که آمدید حتی با چینی بر چهره ی آب، بسیار بسیارخوشحال شدم و چه خوب واژه ها را زدید تنگ هم! نشون میده که در شعر و شاعری هم دستی برآتیش دارید! نوشته های شاعرانه ی شما، بعد از مدتی نبودن، درآمد خوبی بود برای داستان طنزی که قولش را دادید.
اون (یا زهرا) در پایان نوشته تان، آدمو یاد جبهه و جنگ میندازه!


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 09:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار درود بیکران
به آقای به آیین بزرگوار :)

به قول عباس قادری.به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم
شمعی که نذر کرده بودم واسه تون ادا کنم
به قول شما نمیدونم چرا این آهنگ یه دفعه یادم اومد :D
عاقو ؟جناب ؟ یه نیگاه بندازید به پروفایلتون. جواب مهر و محبتتون رو دادم، البته با تاخیر:"> صفحه ام هنگ کرده بود ..مثل مغز خودم :D
از شعر و شاعری گفتید، راستش فقط ذوق دارم. چون دوستان خوش ذوق و اهل دلی دارم. شما یه نیگاه بندازید به همین اطراف میبیند که چقدر شاعرو بداهه سرا داریم. من کف کفشمم هنوز خاکی نشد
مثلا خودتون که میدونم دستی بر آتش دارید، خواهران محمدی کامنت پایین، دوتا کامنت پایین تر آقای خوش بین صفت، سه تا کامنت پایین تر استاد کریمیان، دیگه خانوم بادره، استاد عامری. آقای مقدم،آقای اکبری، آقای میم فریاد، خانوم کبودوندپور، آقای حاجی آقاجانی ( یا خدا کسی از قلم نیفته زشت بشه :D ) و.......
شما همیشه به بنده لطف دارید. مطمئنم که این دفعه هم مثل همیشه از کم و کاستی های فراوان داستان چشم پوشی کردید
خیلی ذوق کردم شما نفر اول بودید .. همین طور بیخود و بی جهت ذوق کردم :) آخه خیلی خوبه کامنت اول استاد به آیین باشن و با یه عالمه انرژی مثبت :)
بی نهایت ارادت
اون یازهرا رو مگه خبر ندارید؟ امروز رزمایش دریایی ولایت هست. من فرمانده رزمایش بودم ..اون یازهرا برای شروع رزمایش بود .. مثلا توی ایام فاطمیه هم نیستیم و این حرفا :D
روز و روزگارتون همیشه نیکو :) @};-
بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمدبیگلری   ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 14:10

سلام
ممنون از شما
البته یک تشکر ویژه هم بابت نصیحت های شما که باید آویزه گوشهایم نمایم ...

در مورد داستان یادش بخیر خودم ,من بترتیب 2,3,4,5 در سایت برای تائید ارسال کردم, اما الانه شماره 5 تائید و به نمایش گذاشته شده و از 3 و 4 خبری نیست ...نمیدانم علتش چیست اما به اینصورت خیلی گنگ و نامفهوم خواهد شد ...
ارادتمند@};-


@محمدبیگلری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب
به آقای بیگلری بزرگوار :)

بذارید یه خورده به مخم فشار بیارم ..الان خدمتتون عرض میکنم :)
شما یه سر تشریف ببرید داخل حساب کاربریتون .. سمت راست یه گزینه هست به اسم لیست داستان های شما .. اونجا رو بازدید کنید ..ببینید
1- داستانتون به ثبت رسیده
2- آقای مدیر زیر داستان چی فرمودن
اگر اعمال قانون شده باشید به دلایل مختلف ( شما فکر کنین یه کلمه که از نظرآقای مدیر نامناسب بوده ) زیرش نوشته شده غیر قابل چاپ..که باید مجددا تلاش کنین و ویرایش کنین ومنتظر بمونید ..برای تشریف فرمایی دوباره آقای مدیر
شاید هم وقتی داستانتون تایید شده ..شما ویرایش کردید و به اصطلاح اهالی سایت داستان پریده
پر پرواز نداره ولی پرواز میکنه :D
امید وارم مشکل تون حل بشه
ممنونم و متشکرم از اینکه به نوشته هام سر میزنید و میخونید و مینویسید و هستید :)

بی نهایت سپاسگزارم @};- :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 16:29

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نازنینم
خوبی؟ امیدوارم که باشی
چقدر تلخ بود نبودنت آبجی مهربونم
و چقدر تلخ بود داستانت
اما گاهی تلخی ها چقدر شیرینن
جملات اول داستانت رو بلعیدم واقعن جمله ها و کلمه هات عالی بودن اما خیلی تلخ!
خیلی خوشحالم که هستی و نوشتی
امیدوارم که همیشه باشی سالم و سلامت و شاد مهربون من
منتظر داستانهات هستم
ولی داستانت غمگینم کرد
:(

سبز باشی گلم :x
بهترینهارو برات از خدا می خوام :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی همچون ماه آبجی گلو گلابم :x
فدای مهربونیهات عزیز دلم :*
اره من خوبه ..همیشه خوبم ..چون آبجی با صفایی مثل مژگان بانو دارم :) :) امید وارم ساز زندگیت همیشه کوک باشه
ای وای برمن ..ای وای برمن
منو شطرنجی کنین .. دوباره باعث ناراحتی آبجیم شدم .. شما الان اجازه دارید منو با صورت بکشید روی آسفالت برای مجازات :D :D بذار از شرمنده گی آب بشم، برم تو زمین ..وصل میشم به سفره های آب زیر زمینی
نه وایسا وایسا ..الان بخار میشم میرم تو هوا
خلاصه یه معذرت عظیم الجثه :)
ممنونم ک همیشه هوامو داری هستی و با بودنت بهم انرژی میدی .. محبت بیدریغ داری.. خدا حفظت کنه
دمت گرم که اومدی و خوندی.. لطف و محبتت بهم ثابت شده هست.. سلامت باشی و بمونی الهی
روز و روزگارت نیکو :x :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
هنوز عشق منی مثل همیشه ......

بی نهایت سپاسگزارم:)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 16:32

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر بانو سروستانی عزیز
رقص قلمتان در این داستان به زیبایی به چشم می آید .
نوشته هایتان همیشه زیبا و به دل هستند.
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 11:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود بیکران
به آقای خوش بین صفت بزرگوار:)

یه دنیا تشکر از اینکه به داستان سر زدید و خوندید خوشحالم که مورد پسند طبع بلند تون قرار گرفته و میدونم که از گفتن کم و کاستی هاش چشم پوشی کردید :)
چی میگن؟ صبر کنین یادم بیاد :-/
آهان به قولی میگن! کمال همنشین در من اثر کرد و این حرفا :) از عوارض شاگردی کردن پیش قلم شماست :D :)

روز و روزگارتون نیکو @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: غزل غفاری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 17:14

نمایش مشخصات غزل غفاری درود بر بانو سروستانی عزیز و گرانقدر!
چه قدر زیبا!یعنی خیلی زیبا و قشنگ بود!
کاش منم می تونستم مثل شما اینقور خوب بنویسم!ولی بالاخره باید یه فرقی بین شما استاد عزیز و بنده ی حقیر باشه دیگه


@غزل غفاری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 14:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار دورد
و سلام به عزل خانوم عزیزم :x

میگم غزل خانوم ؟ تیکه انداختین یا تیکه انداختین

عی بابا .. یه چیزی بگو باورم بشه خب .. اینقدر ها هم که گفتی خوب نبود ..میدونم
من مطئنم آینده درخشانی داری توی نویسنده گی ..این خط اینم نشون _ + خط نشونم رو نیگاه کن ( منفی و مثبته )
بی گمان شما زیبا نگاه کردید :)
ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و با بودنت خوشحالم کردی و بهم انرژی و امید واری دادی :* :*

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 21:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودبر بانو سروستانی
عرض ادب و احترام فراوان
خیلی خوشحال شدم داستانی از شما خواندم .زیبا بود رسا بود شاعرانه بود و صریح بود در عین پیچیدگی اش !
لذت بردم از هنر قلمتان هرچند داستان رنج پنهانی در خود دارد دقیقا مصداق با دلی خونین لب خندان بیاور همچو جام!

ان مع السر یسری فان مع العسر یسری
اطمینان دارم هیچ نیازی نیست که به شما اطمینان خاطری بدهم با کلامی که ناقص است و زبانی که الکن . قطره پیش دریا و زیره به کرمان نمی اورم .
منتظر آن داستانم که قولش را فرموده اید .
پاینده باشید و سلامت

@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 15:12

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و درود بی کران
به استاد بزرگوارم جناب کریمیان عزیز:)

عرض بی نهایت ارادت :)
شما به بنده لطف دارید. شاگرد نوازی هاتون همیشه معروف و بی دریغ هست. خرسندم از بودن در کنارتون و شاگردی کردن در محضرتون.

ممنونم بابت نوشتن این آیه از قرآن .. این روز ها خیلی بهش نیاز دارم .. به فال نیک گرفتمش و امیدواریم چندین برابر شد :) براستی که با سختی آسانی است.. بدون شک و حتما پس از هر سختی آسانی هست. :)

امید وارم بتونم به قولم وفا کنم و توی داستان بعد شاهد لبخندتون باشم .. تا شاید جبران ذره ای از هزار باشه در برابر نگاه های گرم و پر مهری که همیشه به نوشته های بنده دارید :)
روز و روزگارتان نیکو @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 00:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجسی جونم:x
جاخالی دادی لنگه دمپاییم بااختلاف ۲میلی متری از کنار دماغ محترمتون رد شد:D
خوبی؟
منتظر دستپخت تو فرت هستم;)
:*
:*
:*
:*
خلاصه که زیااااااااد:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 15:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به .. جانم
سلام به روی ماهت عزیزم :x
عاطفه بانوی با عاطفه و مهربون خودم

جدا عاطفه؟ دلت میاد منو بزنی ؟ :( ببین گناه دارم
بازم خدارو شکر جا خالی دادم :D :D لنگه دمپاییت رو بر میدارم ..باهاش جوجه رنگی میخرم
من خوبم خوب خوب خوب الان یکی میخواست منو با دمپایی بزنه نشد:D امید وارم حالو احوال آبجی گلو گلابم خوب باشه و ساز زندگیش کوک باشه
قول دادم دیگه .. پس بصبر تا یه مدت :)
فدای مهربونی هات :) :* :*

اوقاتت خوش و خرم @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 اسفند 1395 - 03:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










مگر می‌شود زیبایی را اینقدر زیبا بود؟!

بگذار به اولین چیزی که بعد از خواندن این متن به ذهنم رسید، اعتراف کنم!

اگر نویسنده‌ی این متن! شما خانم نرجس، یک رمان بنویسی، قطعاً خواننده‌اش خواهم بود با «علاقه» و یک نسخه از آن در کتاب‌خانه‌ام می‌بایست باشد.

به دو دلیل:

یک: حسی که لابه‌لای واژگان‌ت نهفته است. حسی اصیل و شاهد. من به‌ش می‌گویم:«آن» شاید خیلی‌های دیگر هم، سیّالیتِ این حس را می‌نامند:«آن»، تو را نمی‌دانم.

«آن»ی که حیطه‌ی توست، مرز توست، و جدای‌ات می‌نماید، از جعلی‌ها ! به قول کی؟! اگر گفتی؟! «هولدن» - ناطور دشت- خوانده‌ای که؟! ;)



دو: زبان! من همین زبان را دوست می‌دارم، قطعاً در آینده‌ پیشرفت‌های بیشتری می‌نمایی، اما، همین‌قدر هم، که کم نیست و چشم‌گیر است، به زعم من، به زبان رسیده‌ای. زبانِ نوشتار، زبان خوانده شدن. بی‌گمان این نحو، این چیدمان ظریف کلمات در کنارِ هم نیز، برگرفته از دلیل نخست است: «آن». چیزی باید باشد تا تراویده شود، این چنین.

سه: موردی نیست! تأکید است بر دلیلِ «دوم»، مراقب‌ش باش. وجه مهمی‌ست.

ارادتمندم و مخلص. خانم نرجس.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 00:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی "هیچ وقت به هیچ كس چیزی نگو اگه بگی دلت برای همه تنگ می‌شه" هولدن :D :D

سلام وعرض ادب فراوان
به آقای رنجبران بزرگ :)

سعادت مند شدم ..گویا مرغ سعادت بال و پر گشوده بر روی عرصه گیتی .. البته من با مرغ آمین بیشتر رفاقت دارم ..مثلا بگم ..خدایا همه دوستام رو حفظ کن .. اونم بگه آمین
ممنونم و خوشحالم از اینکه به نوشته های بی سروته من سر میزنید وقت میذارید و میخونید از همه مهم تر نظر مینویسید اگر چه که میدونم لایق تشویق و تعریف هم نیست :)

این آنی که شما ازش حرف زدید اون آن واقعی نیست این اون آنه هست که بعضی وقت ها انه بعضی وقت آف:D :D
خلاصه اینکه من خدای چرت و پرت بافتنم .. احتمالا این دفعه از دستم در رفته سعی میکنم مراقبش باشم
پیش نهاد میکنم بعد از ناتور دشت حتما کتاب عقاید یک دلقک رو بخونید .. این دوتا شخصیت کتاب رو بذارید کنار هم. می فهمید که همه آدم های تنها یه جور گرفتار (آن ) های شخصی هستن
وقتی هزارتا کتاب بی نظیر ( به قول هولدن از کلمه بی نظیر متنفرم :D ) وجود داره برای خوندن،نوشته های نرجس الف اول اون کتاب ها هم نمیشه . شما لطف دارید به بنده
خوشحالم که داستان مورد پسند تون قرار گرفته و میدونم که از همه کم و کاستی هاش چشم پوشی کردید
من بیشتر تر ( منظورم ارادت هست ) :) :D

روز و روزگارتون نیکو @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 09:50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

دفعه قبل نزدیک بود ،غذاتون ته بگیره ، این دفعه امیدوارم غذای تو فر نسوزه !
منتظر یه کیک ، مرغ سوخاری لای زر ورق و شیرینی می مانم ، تبلیغ سرویس چند پارچه ندارین ! دم عیده !
خیلی زیبا
موفق باشید وشاد
@};- @};- @};- @};- :) :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 00:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه عه .. به روم نیارید خب :"> :"> مثلا من خیلی خجالتی ام :D :D

سلام و عرض ادب و احترام
به آقای ناصر الملکی بزرگوار :)

از بس غذا ها رو سوزوندم این دفعه تبلیغات برای سرویس چند پارچه بهم ندادن ..ولی بیاید نگاه کنین چند تایی ادم قوی هیکل داریم.. خونه تون رو از زمین جدا میکنن.. می تکونن ..میذارن سر جاش.. ببینید به دردتون میخوره ..
اگه به دردتون نمیخوره.. یکی دوتا سواری در حد نو.. قطعه فابیرک.. بدون خش.. تو دوزی چرم با سیستم کامل.. لاستیک اعلا به جون هفتا بچه ام تا حالا لاستیکش روی جاده خاکی هم رفته.. هست ببریید خیرش رو ببینن.. ماشین یه خانوم دکتر بوده نوکرش هر روز روش دستمال میکشیده ..فقط یکی دوبار خانوم دکتر درش رو باز کرده کیفش رو گذاشته روی صندلیش زیر فی بازار اقساطی
ممنونم از اینکه میاید و میخونید و با نوشتن نظراتتون بهم دلگرمی میدید .. خوشحالم که مورد پسند تون قرار گرفته
اون مرغ سوخاری و شیرینی هم باشه وقتی ماشین رو خریدید .. ولیمه ماشین
هر روز که یه قسمت دیگه از داستان در میان آتش آپ میشه استرس میگیرم ..هنوز چند تا قسمت دیگه مونده بخونم تا دوباره همراه داستان بشم :"> :)
روز و روزگارتان نیکو @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: سید محمد   ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:30





چرا حرف گوش نمیدی؟ :-s :-s :-s :-s :-s


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 00:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بذار یه خورده گریه کنم میدونم تاثیر نداره هاااا ولی بازم
یه خورده دیگه
من خوبم باور کن :D
به روی چشم :)


نام: زهرا بانو   ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 10:44

سلام به روى ماه نرجسى گل



انقدر نبودم که سايت پاک فراموشم کرده، مى خوام نظر بدم ابرو مى ندازه بالا بالا ميگه شوما کى باشى خخخخخ
نامرد حقشه يه مدت پشت سر هم آپ کنم حافظه شو برگردونم بهش...
خانم حال شما, نيستى ، نبودى دل ناگرونت شدم. اين حوادث طبيعيم که انگار دامن کل کشورو گرفته... يه جارو آب ميبره, يه جارو خاک... مام که قربونش برم مى خواد فريزمون کنه بمونيم شونصد سال ديگه هموطنان چشم بادومى ازمون تو فستيوال يخ شرق آسيا رونمايى کنن...
اشکال نداره اين عصر يخبندانم بگذرد... مى گم نرجسى زدى تو کاسه کوزه ى خواهران ماندگار که با اين داستانت... فک نکن نفهميدم از رو دست اونا تقلب کردى بعله من خعلى زرنگم مى فهمم... ولى خب اين نشانگره اينه که دستت به همه جور سبکى ميره مى دونى چرا ، چون رفيق شفيق منى ديگه... زودتر داستانتو آپ کن جملات سقيل اين داستانت مونده بيخ گلومون پايين نميره... حالا که تويى منم يه جعبه شيرينى ميارم که قشنگ بشوره ببره تلخى شو... فقط اطلاع بده با هم تو يه سرى آپ کنيم... ديگه اينکه عزيزى ، دلم برات تنگيده بود... يه چيزى الان سروستان شده مثل ونيز ... يعنى با قايق ميريد اينور اونور... ؟؟!!
بسه ديگه زياد حرف زدم,چون دلتنگت بودم دمپاييامو در نياوردم اندفعه ولى دفعه ى بعد خدا به دادت برسه اگه تلخ بنويسى...
بهترين ها براى تو، سبز باشى. درودها.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 01:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من :x
زهرا بانوی مهربون و عزیزم :x

نکن خواهر من ..نکن جان من ..چقدر دمپایی ها به پات میان ..بیرونشون نیار تا بگم برات :D :D
عرض کنم که .. میدونی ک خیلی برام عزیزی .. کلی دوستت دارم و این حرفا . راستم میگی کلی وقته با کم گپ نزدیدم. . باور کن من بیشتر دلم برات تنگ شده .. دلم برات شده به اندازه سوراخ جوراب مورچه :) :D
اون دفعه ک اومدم نشون به نشون کشون کشون. شدی باهام نامهربون .. گفتی میخوام خونه مامان بزرگه بمونم .. نمیام باهات رو یادته؟ من زیر چادرم دمپایی مخفی کردم داستان آپ کردی و فرار کردی ..راضی رو سرگردون کردی و رفتی .. دم سایت گرم راهت نمیده بیای داخل
میگم زهرا جان ؟ داستانت رو گرم کن که کم کم داستان من داره میپزه ..وقت آپ کردنه .. مگه قرار نذاشتیم اینقدر داستان بنویسیم تا سایت منفجر بشه .. نامرد یادت رفت به همین زودی.. من به خاطر خالی نبودن عرضه راضی شدم داستان تلخ هم بنویسم :D :D
خیلی خوشحالم کردی که بهم سرزدی اومدی و خوندی الان فول انرژی مثبتم .. دمت گرم
ببین ..شهر ما از بس تشنه بود ..همه آبها رو یهو بلعید .. خبرنگار اعزامی صدا و سیمای فارس .. رووووم ..ونیز سه تا محل پایین تره
قربون مهربونی های آبجی گلم :x :* :* :x

اوقاتت خوش و خرم @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 اسفند 1395 - 14:53

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام@};-
یک اثر بی نهایت ادبی و شاعرانه.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 01:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام بر مسافر شب داستانک
آقای جعفری بزرگوار:)

متشکرم از لطف تون و ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و مثل همیشه با تشویق هاتون بهم دلگرمی دادید .. میدونم که از کم و کاستی های داستان چشم پوشی کردید :)

روز و روزگارتان نیکو @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 09:45

درود

چینی بر چهره آب
هر طوری کلنجار رفتم نتونستم این عنوان هضم کنم. خب حالا کاری ندارم منتظر داستان اصلیم. می دونی من آدم شکمویی نیستم بخاطر همین سعی می کنم منتظر غذای اصلی باشم :D پیش غذا بهم نمی چسبه
پیش غذات توصیف های خوبی داشت منو یاد کاریکلماتور هام انداخت. یکی تقدیم می کنم
بقیشم در کتاب بخون :D

عنکبوت در سمفونی حشرات افسرده تار می زند!


آخر نوشتت هم نتونستم هضم کنم. لبخندی که خال شد رو پوست بشریت ؟ یا خال بود که شد لبخند بشریت ؟
بیخیال غذا رو زودتر بیار


موفق باشی @};-


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 09:47


ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد


فاضل نظری


@متین یحیی زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 01:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی توی این قرص مرصا بگرد ببین چیز میزی پیدا میکنی برا خوردن چیه اسم کوفتیش ؟
آره همون رانیتیدین .. یه دونه بیشتر نخوریا ..عوارض داره :D :D

ســــلام هزارن درود به متین بانوی عزیز :x

چه خوبه که کاریکلماتور کار میکنی بهت تبریک میگم
من هر وقت تعداد کاریکلماتور هام زیاد میشه تبدیلشون میکنم به یه داستان . کاریکلماتور های این دفعه ام تم طنز داشتن اکثر.. همه رو تبدیل کردم به داستان .. این چند تا یه خورده تلخ بودن و به قولی بوی مرگ میدادن .. گفتم اینها رو هم بزنم تنگ هم آواره نشن :D :)
برای پایان بندی داستان که در واقع جمله نهایی هم هست بهت شربت معده پیش نهاد میدم خودمم هر چن وقت یکبار میخورم .. اوضاع داخل معده ام رو تنظیم میکنه :D :D
به یه بنده خدا گفتم برای زخم معده گیاه شیرین بیان رو پودر کن بخور .. دهنش رو باز کرد . گفت از صبح تا شب مثل حیوانات اهلی توی دهنم هست راه میرم .. از اون به بعد جرات نکردم به کسی پیشنهاد گیاه شیرین بیان بدم :D :D
چقدر خوبه ک هستی.. همراه همیشگی و مهربانم... ممنونم از اینکه اومدی و خوندی .. غذای اصلی به همین زودی ها میرسه .. بصبر یه چند لحظه :)

اوقاتت خوش و خرم @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم

یه دنیا تشکر ویژه بابت شعر :x :*


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 اسفند 1395 - 02:05

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

در میان آتش کلا 90 قسمته ، 265 صفحه ، 7 قسمت دیگه باقیمونده ، قسمتهای آخر رو مجبور شدم ، طولانی تر قرار بدم ، و گرنه 100 قسمت می شد .( هر چند الان مد شده همه می خوان به باشگاه 100 تایی ها بپیوندند ). و اگر می خواستم 100 تایی اش کنم ، با توجه به زمانی که سایت داستان رو تأیید می کنه به سال دیگه می افتاد . رز خونین ، رو برای استراحت دادن به خودم و احترام به دوستانی که داستان کوتاه از من می خواستن نوشتم .
می خوام رانده شده ادامه بدم و تمومش کنم ، و قتی نقطه پایان را زیر داستان گذاشتم ، اون وقت روی سایت ، قرار می دم .
از حمایت و صبر و نطرات شما متشکرم
موفق باشید و شاد


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 اسفند 1395 - 14:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
درمورد اتفاق شلیک گلوله ها ، در رز خونین
گلوله با بدن انسان چه می کند؟

توسط سینا برنجی · مرداد ۲۰, ۱۳۹۳
گلوله با بدن انسان چه می کند؟Reviewed by سینا برنجی on Aug 11Rating:
[پسندیدن]
[نپسندیدن این مطلب]

تأثیر اصابت گلوله بر نواحی مختلف بدن…در تصویری که مشاهده می کنید، محل برخورد گلوله به نواحی مختلف بدن مصدوم را نشان می دهد، با هم وضعیت جسمانی مصدوم را پس از اصابت گلوله به هر نقطه بررسی می کنیم، خود من که الآن احساس بدی دارم!
سر

خراش دادن شقیقه: ممکن است باعث بیهوشی یا فراموشی موقت شود. در غیر این صورت شخص مشکلی نخواهد داشت.

پیشانی: متأسفانه قطعاً شخص جزو نجات یافتگان نیست و فوت می کند.

گوش: ضرب المثل “خطر از بیخ گوش طرف گذشته” اینجا مصداق پیدا می کند؛ شخص به جز درد گوشی زخمی و لباسی خونی مشکل دیگری ندارد!

گردن: اگر خونریزی شدیدی در کار است و نمیتواند صحبت کند، به زودی خواهد مرد.
نیمه بالائی بدن

خراش شانه: اندکی درد برای یادآوری شرایط خطرناکی که در آن هستید بهتر است!پس تا تیرهای بیشتری نخوردید، پناه بگیرید!

شانه: درد زیادی خواهد داشت اما خبر خوب این است که خطر زیاد جدی نیست.به خصوص اگر به استخوان نخورده باشد. بهتر است تا رسیدن کمک استراحت کند.

بازو: اگر فقط زخم را محکم ببندد، تا مدتی مشکلی نخواهد داشت.

ساعد: معمولاً کسی از این ناحیه تیر نمی خورد یا خیلی نادر است.


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 اسفند 1395 - 14:27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
درمورد اتفاق شلیک گلوله ها ، در رز خونین
گلوله با بدن انسان چه می کند؟

پنجه: به جز درد با هیچ خطر مرگبار دیگری روبرو نیست. پس از چند روز می تواند از دست خود استفاده کند.

جناغ سینه: در کنار تیر خوردن از ناحیه شکم، این یکی از دردناک ترین و بدترین نقاطی است که می تواند تیر خورده باشد. در ضمن باید امیدوار باشد که کمک خیلی زود به او برسد. اگر تیر مستقیماً به قلب اصابت کرده باشد احتمال نجات او خیلی کم است.

شکم: این قسمت هم به خاطر خونریزی زیاد یکی از بدترین نقاط تیر خوردن است که باز هم بهتر است خیلی زود به مصدوم کمک برسد.

شکم (جراحت شدید): مرگ فرد حتمی است، به خصوص اگر کمک به او دیر برسد.

کنار بدن: اصلا فکر نکنید زخم بی اهمیتی است، اگر به او کمک نرسد، میمیرد.

پائین بدن

بالای پا: اگر تیر به سفید ران نخورده باشد و شریان اصلی را قطع نکرده باشد، مشکل جدی متوجه او نیست، هر چند درد و خونریزی می تواند خیلی زیاد باشد. در ضمن، بهتر است برای راه رفتن هم تلاش نکند.
از دست ندهید: گشنیز، گیاه ضد دیابت!

ساق پا: مشخصاً این یکی از زخم هائی نیست که بتواند خطر مرگ داشته باشد.

پا (مچ به پائین): واقعاً چطوری از این ناحیه تیر خورده است؟ خوشبختانه زنده می ماند و نگرانی خاصی نیست.:-s :-/


نام: رضا فرازمند   ارسال در چهار شنبه 11 اسفند 1395 - 23:55

سلام
بانوی ادیب
خوشحالم باز رقص قلمتان را به تماشا نشسته ام
عاشقانه بسیار زیبایی بود
دلم را برد
تا آنسوی ابر تخیل
من هم در سایت شعر نویک شعر گذاشتم عاشقانه

.قسمتی از آن را بازنویسی میکنم
عطر یوسف تنت
گرفتار دامن کدامین زلیخا
وگرم آغوشت
پیله ی تن کدامین شفیره ی هوسباز
که کورتر از ایوب
سالهاست
دل در دست
سر راهت نشسته ام@};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 22:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت
به دکتر فرازمند بزرگوار و بی نهایت مهربان:)

من الان اینطوری ام :"> :"> :"> :"> :"> :">
خیلی خیلی زیاد :"> :"> :"> :"> :"> خارج از تصور :"> :"> :">

شرمنده ام از همه لحاظ ..دیر جواب دادن ، اینکه یادم بود شما هم شعر میگیدو از قلم افتاد .. این که دیر کامنت تون رو تایید کردم ..این که مجبور شدید مثل اون دفعه و دفعات قبل دوبار کامنت بنویسید .. این که وقتی میام توی سایت شعر نو چراغ خاموش میام ......
یه عذر خواهی خیلی خیلی بزرگ :"> :)
خوشحالم که از داستان خوشتون اومده ..اگرچه که میدونم همیشه شما تشویقم میکنید ..حتی اگر خیلی ایراد داشته باشه ..با نگاه گرم و مهربان داستان رو میخونید :)
ممنونم از نوشتن قسمتی از شعر زیباتون و خوشحالم و باعث افتخارم هست که یه بار دیگه مهمون خوندن اشعار ناب تون شدم :)
روز و روزگارتون نیکو :) @};- @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 11 اسفند 1395 - 00:55

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
نفس تو سینه حبس کنی و تا آخر زیر آب واقعیت در یک سطح اما در رنگهای خیره کننده ی امپرسیون شنا کنی با سرعت ثابت باید خیلی استاد باشی اما همیشه بین من و تو یا تو و من گاهی اگر یک گربه ی زیباهم که به این دو نفر نگاه میکنه و مظلومانه میو میو میکنه یک نیمچه شخصیتی هم زیر آب بهش داده بشه بد نیست . نترس از مهتابی بکوچه هم برو
درود بر شما لذت بردم
بیا و همیشه بیا
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 23:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب و ارادت
به استاد عامری بزرگوار :)

ممنونم از اینکه همیشه با دلسوزی و مهربانانه راهنماییم میکنید برای خوب نوشتن و بهتر شدن :)
پیشنهادتون رو برای شخصیت بخشی، اثرگذار میپذیرم ..اگرچه که میدونم هنوز خیلی زمان میبره تا بتونم توی این مسیر به راحتی حرکت کنم ..شاید این نوشته سراغازی بشه و باشه برای شروع .. و میدونم هنوز خیلی جای کار داره
خودم این داستان رو با انواع طیف رنگ قهوه ای دیدم ... قهوه ای ثابت .. نمیدونم چطور میشه شاداب ترش کرد . الان که شما گفتید به نظرم باید بیشتر روش وقت بذارم
امید وارم با راهنمایی های شما توی این راهی که در پیش گرفتم به نتایج خوبی برسم :)
ممنونم از اینکه بهم سر میزنید ..نوشته هام رو میخونید و همیشه بهم دلگرمی میدید :)

روز و رزگارتان خوش باد :) @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 اسفند 1395 - 12:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم گل نرجسی عزیزم
بسیار عالی و زیبا بود و من لذت بردم
پوزش مرا بابت تاخیر پذیرا باشید
نت من مشکل دار هستش و از دیشب تا حالا الان م فق شدم به داستانک بیایم .
پی نوشت هایتان بسی زیبا بود.
از نظرات دیگر بزرگان هم استفاده کردم
قلم تان ماندگار
وجود نازنینت شا داب


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 00:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من
سلام و و هزاران درود به آنا جان مهربان و نازنینم :x

چقدر خوبه که شما رو میبینم ..بودن و حضورتون بهم دلگرمی میده و شوق نوشتن ..خدا حفظ تون کنه ..سایه تون از سر اهالی داستانک کم نشه :)
من همیشه شرمنده لطف و بزرگواری تون هستم ..میدونم که مشغله زیاد دارید و با این وجود باز هم میاید و با تشویق های بیدریغ و پر مهرتون به همه دوستان سایت انرژی میدید و همه ی داستان ها رو با نگاه گرم می خونید
قربون مهر و محبتتون آنا جانم :* :*
خوشحالم که داستان مورد پسندتون قرار گرفته و میدونم که مثل همیشه از کم و کاستی هاش چشم پوشی کردید
در مورد سرعت نت هم درجریان هستم ..باور کنین شهر ما اوضاع وخیم تره ..ینی یه ذره اعصابی هم که داشتیم گذاشتیم پای سرعت اینترنت و قطع و وصل شدن هاش
زندگی صد سال اولش سخته :)
اوقاتتون خوش و خرم :x :x @};- @};- @};- @};- @};-

بی نهایت سپاسگزارم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 17:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عزیز دلمی :x :x :x :x
درود بانو
برمی گردم :* @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 00:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :x :x :x :x :*

هزاران درود بیکران به شهره بانوی مهربانم
عاباجی عزیزم :x
نمیگید دلمون براتون تنگ میشه ؟:( گناه داریم خب
قربون مهربونی هاتون :x @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 10:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااام! سلام به تو که اینقدر بامعرفتی
قول دادم بر می گردم!
منم دلم برای همگی تون تنگ شده
خوشحالم که عمر اجازه داد تا یه بار دیگه بتونم بیام و سال نو رو به تو و همه داستانکی تبریک بگم :x :x :x :x :*
بنویسید تا می تونید داستان بنویسید آی جوونها
وگرنه تو واقعیت چیزی عایدتون نمی شه =(( =((
نوروزتان پیروز
هرروزتان نوروز:x @};- :x @};- :x @};-


می شنوی؟!
صدای پای باران را!!
شنیده ام به بدرقه ی زمستان آمده ای ؟
سیمای بهار
چه عمیق
بر چهره ات
نشسته !
می بینی؟!
من عطر بهارنارنج
را در
جنگل
گیسوان باران زده ات
حس می کنم ...
گلی می شکفد
خدا می گرید!
باز فرشته ای در
زمین هبوط
می یابد...شین کاف
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 16:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی " آی
باز كن پنجره را
در بگشا ...كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ ...به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه ی نور
كه قناری می خواند... می خواند آواز سرور
كه: بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد "
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
" باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو، اكنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم، می رفتن، تنها، تنها
وصبوری مرا ... كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
حمید مصدق

سلام بانوی پر احساس :x
و چقدر زیباست اشعار دوست را خواندن و خوشحال شدن ، ذوق کردن و دیدن اختصار زیر نوشت شین کاف :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
عالی بود ..چشمه شعرتون همیشه جوشان :x :)

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست "
:) :) :)
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فراموشی من



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.