عبور موقت

یا لطیف

هیچی بدتر از این نیست که یه صبح سرد ماشینت به ریپ ریپ بیفته و صندلی بغلیت یه خانوم پر حرف نشسته باشه که حین تعریف از اوضاع زندگیش دماغش کیپ شده باشه و فین فین کنه و مجبور بشی کناری نگه داری برای تعمیر کردن و حین ور رفتن با دلکو و کاربرات، سرما بزنه به کلیه ها و کمرت و بهت فشار بیاد و تنگت بگیره و دقیقا همون وقت، خوش اقبالی بهت رو بیاره و اون طرف خیابون وسط میدون، دستشویی عمومی ببینی و با عجله خودت رو برسونی به اونجا و قبل از اینکه داخل بشی و دست به کمربند، یادت بیاد که دستات روغنی هست و باید اول دستاتو بشوری و آب اینقدری سرد باشه که روغن ها روی دستت بماسه؛ ولی با این حال با دستی که حسابی یخ زده بشینی و حین عملیات نتونی بذاریشون زیر چونه ات و به این فکر کنی که هرکی یه جور دستشویی می کنه یکی روی سنگ و یکی توی سنگ؛ یکی روی سیرت و یکی توی صورت و اینکه این روزا با وجود گرون بودن وسایل آرایشی رغبت استفاده از اونها بیشتر شده و شاید چون مردم دوست دارن همیشه زیبا باشن. وگرنه چه دلیلی داره که مثلا دماغت رو بدی دست یه دکتر که هنوز مُهر پای مدرکش خشک نشده که دماغ بی صاحاب رو مثل سفره قلمکار باز کنه و دوباره ببنده و بعد از تموم شدن کار و حال اومدن، بفهمی که دکتره به بقیه ی اعضای بدنت هم یه حالی داده و خودش هم یه حالی کرده و قشنگ، هم به صورتت هم به سیرتت گُهه زده و تازه بپیوندی به جرگه ی دماغ عملیان بی سیرت شده و جلوی قاضی روت نیاد بگی برای چی اومدی شکایت و چطوری این اتفاق افتاده و همین که توی صف موندی و نوبتت شد و اسمت رو صدا زدن برای تنظیم شکایت، منصرف بشی و بگی حواله اش با حضرت عباس که اگه حضرت عباسی، حضرت عباس رو می شناختی اصلا دست به ترکیب تیمت نمی زدی و به مربیگری خدا اعتماد می کردی و می فهمیدی که توی زمین خاکی هم میشه بازی کرد و حالا گیرم که داور همیشه به نفع حریفت سوت می زنه و تو هم چون زشتی فریادت به جایی نمیرسه و مجبوری با صنار سه شاهی از خروس خون صبح تا بوق سگ، بله قربان گوی رئیس شکم گنده ی احمقت باشی که از دیروز فهمیدی تا الان دوتا زن طلاق داده و سه تا صیغه کرده و اشتهاش سیری ناپذیره و تو هم سانتی مانتال نیستی که شاید بهت نظر کنه که سر ماه حقوقی بیشتر از درآمد خزانه ی بانک مرکزی بذاره کف دستت و خوشحال باشی که می تونی اون مانتو قرمزی که دختر خاله ی عنترت چند مدت پیش خریده، تو سبز رنگش رو بخری که از بورس عقب نیفتی و وقتی به پارتی دوست پسرت میری بتونی سرت رو بالا بگیری و راحت یه گوشه بشینی و هرکی هر گُهه سگی بهت تعارف کرد جرأت نه گفتن نداشته باشی و توی دلت به دکتر فحش بدی چون یه بار راه رو هموار کرده برای بقیه و الان دیگه وقتشه که متمدن باشی و هیچ جوانی رو ناکام نذاری. آخه دلت نمیاد روی سنگ قبر اون بی پدری که بعد از قرص خوردن خودش رو از ماشینی با سرعت 200 تا پرت کرده وسط اتوبان و افتاده جلوی ماشین یه پیرمرد مسافر کشِ زپرتیِ بدبخت که هشت سر عائله داره و هزارتا قسط و وام؛ بنویسن جوان ناکام و مادرش تا سه سال مشکی بپوشه و اون پیرمرد بیچاره رو نفرین کنه که الهی... الهی، بچه هات اسیر روزگار بشن و ناکام از دنیا برن و به این نتیجه برسی که همه ی مردم یه جورایی ناکام هستن. چون اگه پول داشتی به جای یه پدر علیلِ معتاد و ده تا خواهر و برادر دیگه که توی خونه گوش تا گوش پای سفره نمی نشستن و نون توی آبگوشت عزیز جون نمی زدن الان پولتو جمع کرده بودی و وسایل آرایشی می خریدی و توی آینه که نگاه می کردی می فهمیدی دماغت یه خورده بزرگه و می رفتی پیش یه دکتر ژیگول که نصف قیمت، دماغ عمل می کنه و همه رو کامروا، حضرت عباسی اگه بدونی از کجا خوردی و رفتی و موندی و بردی

اووی عمو ؟ بیا بیرون
اون تو چیکار می کنی؟ این منطقه هستو همین یه دستشویی سالم، که سه ساعته رفتی توش و زور ورزی می کنی.
بیا بیرون خدا خیرت بده. اون وقتی که باید برای زندگیت فکر کنی ر ی د ی، حالا ک باید ... داری فکر می کنی؟
خانومی که همراهت بود سوار ماشین شد و رفت.
بیا بیرون عمو، پونصدی حق زحمه ما یادت نره.
شلوارت رو بالا کشیده، نکشیده. می دویی دنبال ماشین
هی هی تُف تُف به ذات پدرِ پدر ...

***
نوبت من شده ؟
جناب سروان؟ کجا باید برم شکایت تنظیم کنم؟ ماشینم رو دزدیدن
جایی نبودم خیر سرم رفته بودم دستشویی


پی نوشت :
منو شطرنجی تصور کنید...
خواستم این مدل نوشتن رو هم امتحان کنم.. ناگزیر شدم از نوشتن کلمه های بی ادبی.. شرمنده ی اخلاق ورزشی و فرهنگی و ادبی، همه ی دوستان عزیزم
به بزرگی خودتون ببخشید
یا علی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,حمیدرضا محدثی ,سبحان بامداد , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,حسین شعیبی ,زهرا بانو ,حمید جعفری (مسافر شب) ,داوود فرخ زاديان ,سارینامعالی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1395),الف . محمدی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/9/1395),همایون طراح (8/9/1395),زهرا بانو (8/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),فرزانه رازي (8/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),ابوالفضل محمدی پیروز (8/9/1395),حسین شعیبی (8/9/1395),سارینامعالی (8/9/1395),مرضیه مهر (8/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),حمیدرضا محدثی (8/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (9/9/1395),شهره کبودوندپور (9/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (9/9/1395),م.ماندگار (9/9/1395),بهروزعامری (9/9/1395),کامران غفوری (9/9/1395), ک جعفری (9/9/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),بهروزعامری (10/9/1395),سارینا معالی (10/9/1395),سبحان بامداد (11/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/9/1395),رضا فرازمند (12/9/1395),داوود فرخ زاديان (13/9/1395),ابوالحسن اکبری (15/9/1395),حمیدرضا محدثی (19/9/1395), زینب ارونی (19/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/9/1395),سید رسول مصطفوی (2/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/10/1395),محمدبیگلری (6/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1396),تیشکه رستاری (13/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (19/2/1396),پروين خواجه دهي (29/3/1396),داوود فرخ زاديان (29/3/1396),نصرالدین بهاروند (17/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (13/9/1396),پیام رنجبران(اکنون) (5/3/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 09:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
اینم واسه خودش روشیه ،
حالا چرا اینقدر عصبانی ، یهو زدین زیر میز ؟
نفر دوم در بازدید و نفر اول در نظر دادن ،
چه حالی می ده ، هم اول بشی و هم دوم ، دو تا مدال بردم
موفق باشی و شاد:) :) @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
به آقای ناصر الملکی بزرگوار :)
باید بهتون مدل مجموع بدم
و بدین ترتیب مدال طلای المپیک در رشته اول شدن و مدل نقره المپیک در رشته بازدید ..از سری مسابقات داستانک تعلق میگیرد به نویسنده ای توانا و زبر دست از خطه ی رمان و خالق داستان های تخیلی
آقای ناصر الملکی ... تشویقش کنید
هیپیپ هورااااااااااااااااااا هیپیپ هورااااا

:D :D خدمتتون عرض کنم ..عصبانی نبود..میدونید چیه ؟ هیچی بدتر از این نیست ک یه صبح سرد ماشینت به ریپ ریپ بیفته و......تاااا..... خیر سرم دستشویی بودم
دیگه اعصابی به آدم می مونه ؟ نه والا
احوالی به آدم می مونه؟ نه بلا :D :D
داشت با خودش تند تند حرف میزد .. همه چیز هایی ک حین فین فین شنیده بود رو جمع بندی میکرد:D :D
خلاصه اینکه .. خیلی خوشحالم کردید از اینکه به داستانم سر زدید و خوندید و نوشتید :)
برقرار باشید و سربلند @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 09:49

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
فکر می کنم ، متعجب شدین ، من هم خودم تعجب کردم ، که اینبار جناب مدیر چه زود داستان را تایید کرد ،
اگه فقط یک کلمه می نوشتن ، چند دقیقه بعد از فرستادن تایید می شد ؟!
این اول قسمت بعده که در ویرایش آن را کامل خواهم کرد .
ممنون که سر زدید:"> @};- @};- @};- :)


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 17:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام :)

اصلا باورم نمیشد .. داشتم به آخرای هفته فکر میکردم .. برای اون روز ها برنامه ریزی کرده بودم :D :D
من فکر میکنم مدیر سایت میدونه ک من روانی میشم تا داستان آپ بشه :-s هی میرم و میام .. یه قسمتش رو حذف میکنم یه قسمتش اضافه .. و هی کلمه هاش رو پس و پیش میکنم :-s بهم رحم میکنن خیلی زود داستان رو میذارن توی سایت :D :D
قدردانم بابت داستان های بسیار خوبی ک مینویسید و منت خوندنشون رو دارم
شوخی هام رو به دل نگیرید :"> مغز ندارم از هفت دولت خلاصم :D :)

بی نهایت سپاسگزارم @};- :)


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 10:52

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم سروستانی گرامی
حکایت طنزی بود از زندگی جوانان امروزی ، به زبان مال برده ای که در ذهن آنها را مرور می کرد .
نقل داستان را دوست داشتم ، ساده و روان بود.
به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق و پیروز باشد@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 23:34

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــلام
به آقای شریفی ارجمند :)
چی بگم .. کل حکایت های منم شده
حکایت مش قلی بزار سر گذر دوا فروش ها همون جایی ک منیر خانم زن اکبر بیکار هر روز سبزی میفروشه و با مهری خانم دختر زن اول شیرخان لبو فروش زاغ سیاه پسر چنگیز بقال ک با دختر نصرت قصاب دوست شده رو میزنن .. والا به خدا .. آخه اینم کاره :D :D :D
این داستان قرار بود خیلی داستان خوبی بشه .. ولی ماشین رو ک دزد برد ... صاحب ماشین مالیخولیایی شد .. از ادامه بازی توی این نقش انصراف داد:D :D طنزش فقط موند برای نقل قول
ممنونم از اینکه مثل همیشه به داستانم سر زدید و خوندید و تشویقم کردید و میدونم ک باز هم مثل همیشه از گفتن ایراد های بی شمارش صرف نظر کردید
برقرار باشید و سربلند :)

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:00

نمایش مشخصات زهرا بانو باسلام



من با اجازت يه توک پا برم پيش بخارى و برگردم آبجى؛ ميفهمى که؟؟!!


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 23:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه زهرا تویی ؟ زیر پتو بودی نشناختمت:D :D

سلام به روی ماهت :x
میدونی چیه .. منم خودم یه مدته توی کارخونه پتو کار میکنم .. البته تا یه ماه آینده قراره پتو یه لایه تولید کنید .. زمستون بیاد و سرما ..میزنیم توی کار تولید پتو دو لایه و این حرفا .. کار خوبیه من ک ازش راضیم .. خدا هم ازم راضی باشه :D :D

درکت میکنم شدید و قوی و وحشتناک :D :)
خوش باشی .. سرت سلامت آباجی جونم :x


@زهرا بانو توسط زهرا بانو Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:28

نمایش مشخصات زهرا بانو بازم سلام



فکر کنم آپ ايندفعه ى داستانک موقيعت استثنايى زياد در بر داشت نمونه اش داستان آقاى به آيين؛ اما راجع به داستان تو بايد بگم دوست نداشتم؛ اگرچه پر از خلاقيت اشاره و کنايه بود به مسائل روز ولى لحنش اصلا زيبنده شما نبود آبجى خانم، مى دونم خواستى اين روش رو امتحان کنى اما (بذار شلغممو بخورم).... اما مى شد با بيان ديگه اى هم نوشت. اين نظر منه که يه نوشته يا داستان درسته که (اه اه اه اينم شد مزه) به خاطر يه سرى فاکتور ها مورد توجه قرار مى گيره مثلا( بذار يه دونه ديگه بخورم... واى خدايا) کنايه، اشاره به مسائل و اتفاقات روز آما تمام لطف نويسندگى به بيان اديبانه ى اون موضوعاته البته که تو روند شخصيت پردازى آدم مجبور ميشه گاهى از اصطلاحاتى استفاده کنه که با شخصيت خودش در تضاده اما هر چقدر که اين پردازش اديبانه تر و در لفافه گفته بشه ارزش اثر رو بالا مى بره و ديگه مثلا مهر +18 روش نمى خوره... اميدوارم که فقط همين يه باروامتحان کرده باشى؛ اگرم تونستى سوره ابراهيم آياتى که مربوط به سخن نيکوست رو بخون من فکر مى کنم همين دو سه آيه اگر درش تامل بشه کل بشريت رو هدايت مى کنه؛ معذرت اگر انتقادم به مذاقت خوش نيامد اما مثل همين شلغم پخته اى که من مجبورم بخورمش تا ميزون شم توام بايد اين انتقادو بپذيرى تا سرى بعد شاهد داستانهايى از جنس نرجس خاتون هميشگى باشيم. ممنون ازت؛ همچنان عزيزى آبجى. درودها.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 23:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
به زهرا بانوی نازنینم :x

عی بابا یه دونه شلغم بده بخورم تا ببینم چی شد ..
میگم آبجی زهرا ؟ فک کنم شلغم ها یخ شدن .. از دهن افتادن..ببخش ک اینقدر با تاخیر جواب مهرو محبتت رو دادم :"> :"> .. ساز روزگارم ناکوک شده بود ... کاش یه ذره نمک هم بود . شلغم بی نمک بی مزه هست.. ببخش ک داستان این دفعه باب میلت نبود و میدونم کلا زده بودم به جاده خاکی با بی ادبی حرف زده بودم ..ولی این داستان میطلبید ک این مدلی نوشته بشه و هیچی برای دفاع از خودم ندارم .. امید ک پند گیرم :-s :-s :D :D
یه چیزی بگم .. یه داستان دیگه هم این مدلی نوشتم :D :D
به نظرم بعضی وقت ها باید به زبان روز حرف زد ... مثلا جوان های الان دیگه حوصله خوندن پند و نصیحت های ادیبانه سعدی رو ندارن .. ک بعدش تا سه ساعت معنی لغت کنن ببین چی گفته..دوست دارن اگه پندی هم هست ..رک و پوست کنده بشنون.. با مناجات های خواجه عبد الله رو بخونن و راز و نیاز کنن با خدا .. سرشون رو میکنن بالا و میگن دمت گرم اوسا کریم حال دادی بهمون :D :D
شما نگاه به خودت نکن .. ک روحیه لطیف داری .. با اخلاق هستی و ادبیات دوستی و ادبیاتی حرف میزنی :)
متشکرم بابت پشنهاد خوندن سوره ی ابراهیم :)
ممنونم ک مثل همیشه بودی و هستی .. خوندی و نظرات رو ک خیلی برام با ارزش بود نوشتی
قربون مهرو محبت و لطف و صفا و مرام آبجی عزیزم:x :x
خوشحالم کردی با اومدنت :*
برقرار باشی و دلشاد @};- @};- @};- @};- :x :*

بینهایت سپاسگزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
عرض ادب و احترام به سرکار خانم علیرضایی و به قلم هنرمندشون .
بعله خب اینهم یه فرم نوشتنه دیگه ! استفاده از دویم شخص و فضا سازی و تصویرسازی و شخصیت پردازی های زیبا با کلماتی شیرین و دلنشین و آسیب شناسی اجتماعی اعتیاد و خانواده ی پر جمعیت و سفره ی خالی و پز عالی و دماغ گنده و دکتر همه چی خورده ی نمک بحروم و ...تا مسافرکشی با ماشینی که یه نفر دربدر تر از خودت بیشتر از تو بهش احتیاج پیدا کرده و حالا تتمه ی آنچه برایت مانده را باید در مسیر بین منزل و پاسگاه ودادگاه پیش عریضه نویس و وکیل و ....چوب هراج بزنی و بباد فنا بدی !
ببینید خانم علیرضایی من کی گفتم دولت اگه بفکر ملته باید یارانه ی همه چیو قطع کنه و همشو ببنده بناف لوازم آرایش . اصلن چه معنی داره سهم ما طبقه ی سه هارا از لوازم آرایش نیارن دم خونه بهمون تحویل بدن گیریم که راه و رسم استفاده شم بلد نباشیم میتونن تو سیما یه برنامه آموزشی بگذارن تازه نشدم فدای سرتون میفروشیم علف و شیشه اش میکنبم و میزنیم به بدن لامصب!
بسه دیگه تا بیش از این دور برنداشته ام دستیو بکشم اونم تو سرازیری !
داستان عالی بود اسمش فرمش محتواش زبان و ادبیات شروع و پایانش تعلیق و گره افکنی و گره گشای اش و طنز تلخش و زاویه ی دیدش خلاصه همه چی مشت بود هرچی دقیقا سرجاش !
پاینده باشید و سربلند

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 00:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام بلند و بالا همراه با تعظیم
با یه عالمه ارات بی نهایت و بیش از اندازه احترام
به استاد کریمیان بزرگوار :)
حواسم هست استاد .. این گفته شما رو ثبت تاریخ میکنم .. چه خوب گفتید
اتفاقا منم همین نظر رو دارم با هاتون وحشت ناک موافقم .. هزاران درود بر روح و روان تون ... اصلا باید سهم ما رو از سفره ی بخور بخورها بذارن کنار.. باید وسایل آرایشی رو بیارن سر سفره هامون .. حقمون هست . .. اصلا چه معنی میده آدم زشت باشه؟ مگه گناه کردیم ک باید با قیافه زشت بریم توی صف نون سنگگ خمیر و بربری سوخته .. هزارو پونصد هم پول بدیم
بیاید یه انقلاب اعتراضی راه بندازیم .. با رنگ آبی کاربنی .. هم کلاس داره هم من اگه خواستم بیام توی خیابون حداقل یکی دو دست لباس این رنگی دارم .. اعتراض میکنیم .. شعارمون هم این باشه ک لوازم آرایشی بیشتر زندگی بهتر ... این داستان علف و ملف رو بذارید برای مرحله آخر ک خونه نشینمون کردن .. بیکار شدیم میریم آشپزخونه میزنیم شیشه، مثل کز و پشمک اصل اصفهون درست میکنم ..ک تا هنوز نذاشتی توی دهن آب بشه
قرار مون هم باشه ساعت 5 بعد از ظهر :D :D
ببخشید مثل اینکه باید یه جا نگه دارم .. ممکنه ماشین واشر سر سلیندر بسوزونه

ممنونم از اینکه همیشه شاگر تون رو مورد تشویق قرار میدید و اگه حسنی دیدید از گچ تخته خوردن شماست و شاگردی سر کلاس تون و اون قسمت عیب و ایراد هاش هم ک با بزرگی منشی خودتون چشم پوشی کردید از گفتنش .. بر میگرده به تنبلی و خنگی شاگرد :"> :">
قدر دان زحمات و لطف و محبت بی دریغ تون هستم
یه دنیا متشکرم
برقرار باشید و روزگارتان نیکو @};- @};- @};- :)
بی نهایت سپاسگزارم


نام: سید محمد   ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:49



نرجس :x :x :x :x
@};-


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 00:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سردِ تمام لحظه هام ... پاییزه باغچه ی تنم
بی تو نفس نمیکشم... هر لحظه من جون میکنم
رفتی سفر چه آروم
نگفتی یاری داری
نگفتی پشت این در
چشم انتظاری داری=(( :(
دیدارمون هم باشه وقتی ک اومدی خونه .. پوستت رو میکنم.. تهدیدم جدی جدیه ..مثل ترامپ، گزینه های روی میز اوباما رو گذاشتم توی جیبم :D :D
ممد نبودی ببینی.. شهر بارون اومده .. جات خیلی خالیه:)
:x @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 12:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
نرجس خانوم جون ، گمپ گلوم سلام . خوبی میدونم .
من یکی که خیلی خوشم اومد و کلی هم لذت بردم هم از دور زدن یهویی قلمت و هم داستانت ... در کل چسبونکی بود و چسبید !
در کل ایشون ... :D الله اکبر چطوری بگم ؟!
اینقد که ایشون ری... بودن ، ادمو به این نتیجه میرسونه که واقعه ی تولدشون طی یک فرایند رینشی انجام گرفته ! :D
خب چه خبرا ؟! خودتم که خوبی ... :D
دم مامانت گرم با این دختر بزرگ کردنش ... :D
اره دیگهههه...
همین که شاد و باشی و عاشق و دمت گرم باشه و دماغت چاق ، واسه ما بسه ... :D ;)
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 00:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت آباجی جونم :x گلو گلابم :*

بغ بغو خواهرجان؟ جان خواهر .. بغ بغ بغو
خواهر؟ باهات موافقم .. این فرایندی رو ک گفتی خیلی دقیق و موشکافانه بود :D :D
یاد برنامه ی کودک .. السون و ولسون ک سه تا میشدن با نادون بخیر :D
چه قدر خوبه وقتی میفهمم ک خوبی .. منم خوب میشم .. خدا کنه همیشه ..خوب باشی و خوب بمونی :)
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی .. منم دوستت دارم
فدای آبجی مهربون و با صفا و با مرام خودم برم
چقدر خوبه که تو هستی
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات
میتونم شعر بردارم
دمت گرم ک اومدی و مثل همیشه خوشحالم کردی.. ممنونم از اینکه همیشه بهم انرژی میدی با لطف و محبتت :* :x
:x :*
بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 13:03

سلام،طنزعالی بود به اضافه پی نوشت ،اما من به مشکل داشتم واون اینکه چرا خانواده هایی که فرزندان زیادی دارند ،همیشه در ادبیات ما، دارای پدری معتاد ویا کاملا فقیر هستند.،مگر آنهایی که فرزند کمتر دارند،همگی سالمندیا پولدار.
با تشکر از نقد اجتماعی جذابتان
نویسا وپایدار باشید.


@ترنم سرخسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
به خانم سرخسی عزیزم :x

راستم میگیدا :-/ :-/
صبر کنین یه خورده با خودم خلوت کنم ببینم جواب دارم برای این سوالتون یا نه
راستش رو بخواید من جواب این سوال رو نمیدونم ..آخرین دفعه ای ک به سوال جامعه شناسی جواب دادم .. پیش دانشگاهی بودم.. سر کلاس جامه شناسی بحث فرهنگ بود . بلند شدم گفتم ما هم یه همسایه داریم اسمش فرنگیس هست .. صداش میزنم فرنگ .. اگه دوست دارید عکسش رو بیارم توی کلاس تا بچه ها باهاش آشنا بشن و فرنگ توی ذهنشون نهادینه بشه .. چشمتون روز بد نبینه .. چون من چشم خشم آلود دبیر مون رو دیدم .. اون وقتی ک میگفت کیفت رو هم بردار ببر ..یادت نره .. بعد صدای دیگه نبینمت و سکانس تموم شد و کات :D :D

به نظرم آدم های معتاد .. آدم های بیخیالی هستن .. به خاطر همین بدون فکر شروع به ازدیاد نسل میکنن ... ولی در مورد علیل بودن .. اینطوری فکر میکنم ک هرکی یه جورایی علیل شد اطرافیان بهش پیش نهاد میدن .. تریاک فرد اعلاء بکش خوب میشی :D :D از گودال بیرون میان میفتن توی چاه.. یا شایدم از بس توی خونه بیکارن.. دودی میشن:D :D
اونهایی ک فرزند کمتر دارن ..اول نگاه به جیبشون میکنن و بعد احساس مسولیت میکنن .. بعد از فکر ازدیاد نسل میان بیرون ..میرن سر کار و پی کسب روزی
هیچی قطعیت نداره ... حق با شماست
ولی این موردی رو ک من توی داستان گفتم ..بذارید به حساب .. اون زن هایی ک میگن سر سیاه زمستون یخ حوض می شکوندیم و لباس می شستیم .. یا اون هایی ک میگن از شب تا صبح دود چراغ خوردیم تا به اینجا رسیدیم .. اینا یه مفاهیم عام هست .. همیشه به کار برده میشه ..برای رسوندن مفهوم سختی و بدبختی کشیدن آدم ها :)
ممنونم ک اومدید و خوندید و خوشحالم ک داستان مورد پسند و تایید تون قرار گرفت :)
برقرار باشید و سرافراز @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 13:53

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه بسیار زیبایی بود.

فقط یک نکته: در متن داستان از زبان محاوره نباید استفاده کنید.


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
به آقای شعیبی بزرگوار:)

شما لطف داریدو به یقین و اطمینان شما زیبا خوندید
این محاوره ای نوشتن هم برای من شده یه معضل بزرگ .. خیلی سعی میکنم ک یکی با لهجه ننویسم .. یکی به سمت محاوره نوشتن نرم .. ولی نمیشه :( میدونم مشکل از کجاست .. ولی باز هم موفق به برطرف کردنش نمیشم
ممنونم از اینکه بهم گوشزد کردید:)
خوشحالم ک داستان مورد پسند و تایید تون قرار گرفته .. یه عالمه تشکر از اینکه اومدید و خوندید
برقرار باشید و پیروز @};- @};- @};- :)
بی نهایت سپاسگزارم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 15:08

درود بر بانو سروستانی عزیز
عالی بود! خیلی لذت بخش بود!
تفکرات داخل مستراح، بصورت سیال ذهن، خیلی روان و مفرح بیان شد!
خیلی کارت درسته!


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار درود بر آقای به آیین عزیز

چی بهتر از این ک مورد تشویق شما قرار گرفتم :"> :"> مگه بهتر از اینم داریم ..مگه میشه ؟:D :)
ولی مطمئنم این دفعه حسابی شاگرد نوازی کردید .. چشمتون رو روی همه ی کم و کاستی هاش بستید
ممنونم از اینکه لطفتون رو شامل حالم میکنید ..میاید و میخونید و از مهر و تشویق های بی دریغ تون بی بهره ام نمی گذارید :) :)
خوشحالم ک مورد پسند و تایید تون قرار گرفت
برقرار باشید و دلشاد@};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 08:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانوی طنز نویس داستانک@};-
دغدغه هایی که برای جامعه دارید و دید دقیق و کاملتان از جامعه واقعا شایسته تقدیر است.
هر چند بیشتر میتونم بگم حرف های دلتون رو در قالب داستان بیان کرده بودید.
اثر شما بر خلاف خیلی اثرهای خنثی و محافظه کارانه،خيلي تاثير گذار است و باعث رفتار سازي در بين جامعه خواهد شد. آفرين بر قلم هاي تاثير گذار.
قلمتان نويسا


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 19:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
عرض ارادت به مسافر شب داستانک
جناب جعفری ارجمند :)
واج آرایی توی حرف ج :D :D
اصلا هیچی بهتر از این نیست ک داداش آدم بیاد و آبجیش رو تشویقش کنه :"> :) ممنونم از اینکه میاید و همیشه با نگاه گرم و مهربان داستان هام رو میخونید و نظرتون ک خیلی برام ارزشمند هست رو مینویسید
کلا خوشحالم میکنید و دلگرم برای نوشتن و بهتر نوشتن .. میدونم ک فقط به گفتن نکته های مثبت اکتفا میکنید و ایراد های بی شمارش رو نادیده میگیرید :)
خیلی با خودم درگیر بودم برای گذاشتن این داستان توی سایت .. عاقبت گفتم هرچه بادا باد .. من هنوزم شطرنجی ام برای نوشتن این همه بی ادبی:"> :">
ولی به نظرم اومد بعضی مسائل روز رو باید با زبان روز گفت .. خیلی ادبیاتی باشه .. اونهایی ک با این معضل درگیری دارن حوصله خوندنش ندارن :)
از اینکه با این دید و زاویه به داستان نگاه کردید متشکرم .. به یقین این دیدگاه از روشن فکری و دید باز تون هست
برقرار باشید و سربلند@};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 08:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور پلک زدن یک زن زیبا
وسط جمعیت
به اندازه انفجار یک بمب ساعتی
کشته می دهد
همه ی زن های زیبا
مثل تروریست ها خطرناکند.

سیاوش شمشیری
حالا زیبایی چیست؟!
من اگر مرد بودم :
زیبایی یعنی وقتی می خندد چال روی لپش و چشمهای خندانش تو را می برد به درون هسته ی مرکزی جوشی که تازگیها روی پیشونیش دراومده و دندون نیشش که از دندونای دیگه اش جلوتره و اصلا نمی دونه لیمینیت یعنی چی!
یعنی اونقدر عاشقه که بازهم یادش رفته لاک بزنه چون می دونه من لاک دوست دارم و یادش رفته
بلد نیست رنگ شال و مانتوش رو ست کنه
حتی وقتی می ریم امام زاده صالح اونقدر محو مردشه که بلد نیست چادر رو درست حسابی روی سرش نگه داره و مدام لای دست و پاش گم می شه
بلد نیست کفش پاشنه بلند بپوشه عاشق ست کردن کتونی های آل استاراش با مردشه
راستش زن زیبای من از اون زنها نیست که شوهر کرده باشه تا به فک و فامیل پز بده که توی این وانفسای بی شوهری جز قهرمانان مدال آوره
زن زیبای من ! اومده که پا به پای من خیابانها و دشتها را قدم بزند. شبها کنار من سیب زمینی آب پز و ترشی بخورد و با داستانهای شل سیلور استاین و شعرهای شاملو گرمم کند.
به جای شبکه جم مدام شبکه ی 4 را نگاه کند و نداند که رنگ مد امسال چیست ولی از مرگ فیدل کاسترو کمی افسوس بخورد و همانطور که پوست سیب زمینیها را توی سطل خالی می کند از انسوی آشپزخونه فریاد بزند و بگوید :
راستی دوتا خبر دارم یه خبر خوب یه خبر بد
و بعد من بگم اول خوب رو بگو و بگه :
باورم نمی شه کیسه هوای پراید اینقدر خوب عمل می کنه....:D



سلام بانوی طناز و خوش قلم داستانک
نرجس راستی راستی وقتی داستانات رو می خونم می گم اینت چه جوری به ذهن نرجس می رسه
نابغه ای توی طنز نوشتن
واقعا دست مریزاد
راستی یه اعتراف کنم :
دماغ بنده تو آفسایده
هروقت می رم دکتر
می گه بانو بیا دماغت رو عمل کنم :D
تنور دلت گرم
:x :x :x :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 21:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی، که خوابِ گلِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
یغما گلرویی
ســـــــــــــــــــــــلام :x
به شهر بانوی نازنینم، بانوی احساسات ناب :)

به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید.. به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل.. سپیده می دمد و جان تازه می شود :)
شما رو میبینم حال دلم خوب میشه :) خیلی خوشحالم میکنید با اومدنتون و باعث افتخارم هست ک به داستان هام سرمیزنید و میخونید :) :"> و مثل همیشه میزبان نگاه گرمتون میشم .. همیشه به من لطف دارید
ازمن میشنوید دست به ترکیب تیمتون نزنید:D شما مثل یه بانوی اصیل و شرقی زیبا هستید.. دکترا های جراحی زیبایی به فکر جیب خودشون هستن
و اینکه .. یه دفعه دیگه منو شطرنجی تصور کنید . شرمنده ام :"> :"> به خاطر دیر جواب دادن به مهرو محبتتون .. روزگارم ناکوک شده بود
یه عالمه ارادت :* :* @};- :x :x
برقرار باشید و دلشاد @};- @};- @};- :)

بــــی نـــهایت سپاسگزارم


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:32

نمایش مشخصات سارینامعالی هیچی بهتر از این نیست که وقتی اول صبح با اذیت و آزار کودکان معصومِ بلاگرفته ای به بدترین وضع بیدار میشی و چشم های خوابالوت رو چوب کبریت باز نگه داری تا وقتی طفل معصوم خودش رو از پنجره خواست پرت کنه پایین بپری بگیریش و کل روز خودتو اینور و اونور بندازی و سرت رو به مبل و دیوار و لیوان چای ت تکیه بدی و حسرت خواب رو بخوری و تو اون حال و احوالت گوشی که ده درصد بیشتر براش شارژ نمونده از شانس بدت شارژرت ازت خیلی فاصله داره و خسته تر از اونی که بری برش داری ،خلاصه اون گوشی وامونده رو برداری و بیای شاهد داستانای تخیلی و عاشقانه و خلاصه خوشبختی دیگران بشی این وسط....یه بدبختی به پستت بخوره که بشدت با بدشانسیش همذات پنداری میکنی و یادت میاد تو این دنیا تنها تو بدشانس نیستی...
هیچی بهتر از این نیست که تو این شرایط داستانی بخوندی ک کلی بخندونت....


خلاصه که روحم شاد شد;)


@سارینامعالی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 21:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی روح و روانت همیشه شاد :)

ســـــــــــــلام
به سارینا بانوی عزیزم:x

واقعن هم هیچی بدتر از این نیست .. لامصب:D :D
بین خودمون بمونه .. اینا تعریف یه آدم تنبل بود .. ولی چه حالی میده تنبلی:D هیشگی نمیتونه این حرفا رو درک کنه
ببخشید ک با تاخیر به مهرو محبتتون جواب دادم :"> :">

ممنونم از اینکه به داستانم سرزدی و خوندی و از همه مهمترو بهتر این تکه داستان باحال رو نوشتی .. روح منم شاد شد با خوندنش :)
خیلی لطف کردی
برقرار باشی و دلشاد @};- @};- @};- :x :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:37

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به عزیز دل آبجی :x
من به تو و قلمت افتخار می کنم
بارها گفتم بازم میگم عاشق داستانهاتم
نو
پر از ابتکار
پر از کشش!
پر از...
مثل خودت که پر عشقی :*
دوست دارم آجی قشنگم
داستانت عالی بود کلی لذت بردم
قلمت نویسا
سبز و شاد و پایدار
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 21:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من :x

ســــــــــــــــلام آبجی جونم :*
مژگان بانوی عزیز و مهربانم
قربون مهرو محبتت بانو .. فدای دل مهربونت :)
چه قدر خوبه آدم با آبجیش قربون صدقه هم برن :">
ممنونم ک مثل همیشه اومدی و بهم سر زدی وخوشحالم کردی .. میدونم ک از ایراد هاش چشم پوشی کردی و باز هم با نگاه مهربون و گرم نوشته هام رو خوندی :) :)
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر توی جواب دادن به لطفت آبجی :"> :">
اینقدر ها هم ک گفتی تعریفی نبودا .. حواسم هست ;) :)
خوشحالم ک هستی .. خدا حفظت کنه
دلت شاد و لبت خندون @};- @};- @};- @};- :x :x :*

بی نهایت سپاسگزارم


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 16:00

نمایش مشخصات بهروزعامری سلامئ گرامی

خاطره ی انتقادیه شبیه بحر طویل یاید بگم داستانک طویل
آره خوبه چراکه نه
نیتونه سناریوی یک نمایش جالب برای مهران مدیری باشه

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 22:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ارادت به استاد عامری بزرگوار:)

جالب بود برام ک گفتید بحر طویل ..بهش فکر نکرده بودم .. میخواستم جمله ها پی در پی و پشت سر هم باشه .. و یه نفس خونده بشه :)
ممنونم ک مثل همیشه شاگرد نوازی کردید و به داستانم سر زدید و خوشحالم ک نمره مثبت بهش دادید
میدونم ک ایراد های بی شمار داشت و شما چشم پوشی کردید از گفتنش :) :)
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر داشتن توی جواب به مهرو محبتتون
خدا حفظ تون کنه سایه تون برقرار @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاســگزارم


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 11:55

نمایش مشخصات سبحان بامداد عجله ای بنویسم...

سلام و درود

خوب بود .شاد و سلامت و موفق باشین


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 22:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام و هزاران درود
به آقای بامداد بزرگ :)

ممنونم کاکو از اینکه اومدی و خوندی و بودی و هستی .. خدا حفظت کنه:)
دلت شاد و لبت همیشه خندون @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 19:20

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب
بسیار زیبا ورمانتیک

البته زیر سبیلی رد می کنم

خیلی از پزشکا بد گویی کردی




مردم - همه یک جوری بد شد ه اند-

روزی با پدر مرحومم از یکی از خیابانهای اصفهان رد میشدم - دیدم مردی پالان الاغ می دوزد-به پدرم گفتم قرن بیستم وپالان دوز- مرحوم فرمودند - تا مشتری هست پالان دوز هم هست-
حکایت عمل کردن بینی این هم - به اندازه واگیری عشق- حکایت نا گفتنی است -که مقداری بر اثر فقر فرهنگی- مقداری برای خود نمایی- ومقداری براثر فقر مادی و -مقداری بر اثر پیه گرفتن شکم - دختران وپسران امروز است-
این روزها یک مد جدید هم دربین جوانها شایع شده- تغییر جنسیت-والبته پیشنهاد عقیم شدن - پس عمق فاجعه زیادست

باید بدنبال علت بود-

داستان زیبایی بود

دست مریزاد
@};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 22:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
عرض ارادت به دکتر فرازمند بزرگوار:)

الان من از چندین جهت شطرنجی ام .. کلا محو شدم :"> :">
ممنونم ک زیر سیبیلی رد کردید :">
ولی حقیقت تلخه هاااا .. توی هر قشر و صنفی یکی دوتا آدم ********** پیدا میشه ک دامن بقیه رو لکه دار کنه .. باور کنید
من به همه ی دکترا توحین نکردم .. این موردی ک گفتم چن مدت پیش واقعا اتفاق افتاده بود .. ولی بازم من شرمنده ام از گفتنش
خدا رحمت کنه پدر بزرگوارتون رو .. حرف درستی زدن :)
خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه.. بعضی وقت ها یه چیز هایی میشنویم ک اگه شاخ در نیاری شانس اوردی.. این روزها خیلی از ادم ها هستن ک به دنیال یه لحظه سلامتی هستن .. با این حال یه عده از ادم ها با عمل جراحی های زیبایی خودشون رو الکی مریض میکنن و ناخوش
خیلی خوب گفتید باهاتون موافقم .. بعضی کارها علت های متفاوتی داره .. سرگشتگی های ادم های امروزی ختم به همه چیز میشه [-( [-(
ممنونم از اینکه به نوشته هام سر میزنید و با نگاه گرم و مهربون میخونید و خوشحالم میکنید با نوشتن نظرات تون.. ک بی اندازه ارزش مند هستن برام :) :)
خدا حفظ تون کنه ..سایه تون برقرار @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: باتلر (مصطفوی   ارسال در پنجشنبه 2 دي 1395 - 21:12

سلام
دیر اومدم ولی اومدم.
مثل همیشه خوب بود ،حرفای بیشتری دارم بنویسم درباره داستانتون ولی خسته ام .
خیلی زیبا بود توی این همه دق دقه یه فرصتی بود بیخیال دنیا بشم یه چند ثانیه برم تو داستان .
موفق باشید


@باتلر (مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 12:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
ســــــــــــــلام
و عرض ارادت به سید بزرگوار آقای مصطفوی گرامی:)

آقای مصطفوی قبلنا مهربون تر بودید .. برامون داستان مینوشتید .. ما با اشتیاق میخوندیم و لذت میبردیم .. جدیدا شما هم دست به تحریم زدید گویا :-s :-s گناه داریم :(

ممنونم ک به داستانم سرزدید و اومدید و خوندید .. خوشحالم ک مورد پسند تون قرار گرفته ... دیر و زود نداره .. همین ک اومدید بی گمان به سرم منت گذاشتید و از این بابت قدر دانم :)
زندگی صد سال اولش سخته ..زیاد سخت نگیرید .. بذارید بگذره .. دنیا همیشه پر از حاشیه های داغ زندگی هست
امید وارم همه دغدغه هاتون نیک و خیر باشه و خستگی هاتون در راه موفقیت @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 20:17

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند سلام
جملات طولانی هستن
زبان معیار رعایت نشده
خعلی نفس گیر و حوصله سر بره
موفق باشین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.