یه مشت مَثَل با طعم عسل

از چهارتا کاغذ کپی گرفت؛ شد هزار و پونصد. پول خرد نداشت. خانمی بیرون مغازه به شغل شریف تکدی گری مشغول بود. پنج هزارتومنی بهش داد خیلی خوشحال شد. نذاشت خوشحالیش زیاد طول بکشه گفت «پونصد خودت بردار بقیه اش رو بهم پس بده» متکدی گرامی با پر رویی پول رو پرت کرد توی پیاده رو. پول رو که از زیر دست و پای عابرها به مشقت برداشت. بهش گفت «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان» بانوی متکدی گر لنگه دمپایش روبه طرفش پرت کرد خواست کم نیاورده باشه گفت: «گدا بر گدا رحمتش برخدا» (1)
همون روز همون جا و همون لحظه بود که فهمید همه ی مردم از صبح تا شب دارن با ضرب المثل ها دست و پنجه نرم می کنن و او تنها نیست. آخه چند مدت پیش هم ضرب المثل هرچقدر پول بدی همون قدر آش می خوری طی یه سکانس تماشایی بهش فهموند که واقعیت میتونه اون چیزی که همیشه فکر می کنه نباشه.
رفته بود بازارچه میوه و تره بار؛ این ضرب المثل همون جا اجرا شد. نقض شد و به مفهموم واقعی کلمه قانع شد. البته با نقش آفرینی شاگر میوه فروش همونی که لنگ خیس کرده بود و تَق تَق میزد روی پوست هندوانه ها صرفا جهت کشتن مگس ها با اون لباس چرک مرده اش.
_ : ببخشید آقا خیار می خواستم.
_ : تَق تَق تِق خیار های زیر میز که یه ذره درشت هستن هزارتومن، خیار های سمت چپ که قلمی و مجلسی هستن سه هزارتومن. تَق تِق تِق کدومش رو بکشم؟
نیم نگاهی به خیارها انداخت. یه ذره درشت که چه عرض کنم! به قول خودمون خیارها بدجوری خرکی بودن (خرکی ترکیب شده ی دوتا واژه ی خر به معنی بزرگ و الکی به معنی بیخود و بی جهت است) بدون هیچ دلیل و منظوری خیارها بزرگ بودن. گفت «دوکیلو از این خیار خرکی ها بکش می خوام سلاد شیرازی درست کنم»
تِق تِق تَق و ضرب المثل همون جا نقض شد. دو کیلو خیار دوهزار تومن؛ دربرابر شش هزارتومن و پرده نمایش پایین افتاد.(2)
سکانس بعدی رو توی مسافرت دید اون روزی که رفته بود اهواز. این دفعه سوپر استار سکانس، ریزگرد ها بودن که در عین حال که ضرب المثل فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه رو اثبات می کردند. ضرب المثل هرجا بری آسمون همین رنگه رو نقض کردن.
شده بود یه فیلم با دوبلیط. البته اون می گفتم اسم سوپراستار، سنگ و شن هست و دوستان اهل ذوقش می گفتن ریزگرد. بعد از برگشت به خونه تا سه روز بصورت همزمان و هماهنگ نگاهش که به آسمون می افتاد، گرد و خاک از اعماق دماغش بیرون می کشد و فکرش عمیق تر میشد. آسمون اونجا با آسمون اینجا یه رنگ نبود و این کوچولوهای ریزه میزه عجیب زندگی جماعتی رو مختل کرده بودن.(3)
توجه کردید مردم در عین حال که پول ندارن، پول دارن؟ اینو چند مدت پیش که رفته بودم بانک فهمیدم ولی نمایش اون روز ضرب المثل ها ربطی به این قضیه نداشت. توی راه برگشت به خونه خانمی که توی تاکسی کنار دستش نشسته بود و با دوستش تلفنی حرف میزد ناخواسته توی ضرب المثل هرکه نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نکشد بازی می کرد. و این دفعه در جدیدی از زندگی اقتصادی نوین به روی نگاهش باز شد.
_«آره مهری جون! سودش خیلی خوب بود. توی این مدتی که تمام حقوقم رو به حساب شرکت می ریختم به سودش هم دست نمی زدم امروز از کلانتری بهم زنگ زدن که رئیس شرکت پول همه رو برداشته و از کشور فرار کرده» (4)
از همه بامزه ترسکانسی بود که هنوز هم بعد از مدت ها وقتی یادش میاد به خنده می اُفته. با آبجیش رفته بود بازار وکیل چند قلم داروی گیاهی بخره. آبجیش می خواست برای قطع، ریزش، پرپشت شدن و ایضا سفت و محکم شدن ریشه ی موهاش دارو بخره. جناب عطار هرچی معرفی می کرد آبجی خانوم می گفت: «استفاده کردم بی فایده بوده» حین گوش دادن به مکالمه ها، نیم نگاهی به جناب عطار انداخت از قضا ایشون کچل تشریف داشتن. ضرب المثل توی مغزش شروع به ورجه ورجه کرد و رفت صاف نشست روی سرکچل آقای عطار و شروع به اجرای نمایش کرد. دست آبجیش رو گرفت و از مغازه آوردش بیرون و گفت « به قول قدیمی ها... یکی نیست به عطاره بگه... کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی» و ضرب المثل رو توی مغازه و روی سر عطار رها کردن و رفتن.(5)
نمی دونم تا به حال حمام وکیل رو دیدید یا نه؟ همون روز به سرشون زد بازدیدی هم داشته باشن از حمام وکیل و به یاد قدما دیده را نوازشی داده و روح را جلایی، از رویت این همه زیبایی و دوباره ذوق و سلیقه ی میراث فرهنگی را در بازسازی حمام کردن مردم در زمان های قدیم نظاره گر باشند. چشمش خورد به دوتا مجسمه که یکی نشسته بود و اون یکی پشتش رو کیسه می کشید. مسؤل اونجا رو صدا زد و گفت «پس اینی که میگن کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من چی میشه؟» آقای مسؤل چشماش رو گرد کرد و گفت« خانووووم؟ چه ربطی داره؟» یه لحظه مکث کرد فهمید که دوباره در گونی چرت و پرت گفتن هاش باز شده. خواست کم نیاورده باشه گفت « ربطش توی بی ربطیش هست. من دوست دارم از ضرب المثل ها هر جوری دوست دارم استفاده کنم» اونم با عصبانیت جواب داد «به منم ربطی نداره که چی به چی ربط داره... فقط عکس نگیرید که این یکی خیلی به من ربط داره» بعضی وقت ها سکوت خوبه و بعضی وقت ها سکوت کردن عالیه. ضرب المثل بیچاره رو روی سنگ های یخ حمام ولو کرد.
چند مدت پیش که طبق معمول عجله داشت برای رفتن به سرکار. ماشین رو انداخت توی خط ویژه، کلاج.. دنده.. گاز.. با سرعت نور می رفت که یهو متوجه شد انتهای خیابون آقا پلیس مهربون وایساده. جلو نرفت. گاز شل، ترمز سفت، وایساد. آقا پلیس مهربون اومد رو به روش فوت محکمی توی سوتش کرد و با دست اشاره کرد بیا جلو که خوب به دام افتادی. تا اومد بهونه جفت و جور کنه برگ جریمه رو داد به دستش و گفت: «شتر سواری که دولا دولا نمیشه» کمرش دولا شد تا قبض رو پرداخت کرد.
و از همون زمان بود که بهش ثابت شد همیشه حق با ضرب المثل ها هست مگر اینکه خلافش ثابت بشه. چه راست بگن و چه نقض بشن. هر وقت هرچی گفتن چه به نفع و چه به ضرر حق با اونا هست. نباید پا توی کفششون کرد.باید گذاشت نمایش اجرا کنن و لذت برد از دیدن شون
همین.

پی نوشت:
(1) _ نمیدونم پول بی ارزش شده یا گدا ها بلند طبع. ولی فکر می کنم مدت خیلی زیادیه که وضعیت مالی ما داغون شده.

(2)_ همیشه هرچی بیشتر نشون دهنده هرچه بهتر نیست. مثلا سه پرس غذا خوردن، خیلی خوبه ولی چهار برابر حال آدم رو می گیره. منظورم به اون وقتیه که روی تخت اورژانس خوابیده و سُرُم به دستش وصله.

(3)_ تا بوده همین بوده. کی به کیه. زندگی صدسال اولش سخته.

(4)_ کی می خوایم درس عبرت بگیریم خدا میدونه. روضه نمی خونم ولی آدمی همیشه حریص هست.

(5)_ روزگار نامروت با مردمان ناسازگار همه مون رو کچل کرده. به گیرنده هاتون دست نزنید اصلش همینه.

یاعلی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی ,بهمن ,بهروزعامری ,حمیدرضا محدثی ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,شيدا سهرابى ,حمید جعفری (مسافر شب) ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,سارینامعالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),ف. سکوت (4/6/1395),شهره کبودوندپور (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),رضا فرازمند (4/6/1395),زهرابادره (آنا) (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),مهدی دارویی (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (5/6/1395), ک جعفری (5/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (5/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/6/1395),زهرا بانو (5/6/1395),سارینامعالی (5/6/1395),بهروزعامری (5/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (5/6/1395),عباس پیرمرادی (5/6/1395),سبحان بامداد (6/6/1395),همایون به آیین (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),شیدا محجوب (6/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (6/6/1395),آزاده اسلامی (6/6/1395),م.فرياد (7/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/6/1395),مهدی باقری مهارلویی (23/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/8/1395),غزل غفاری (8/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1396),کوثر علیزاده (21/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (6/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ابتکار جالبی بود.;) :D


@ف. سکوت توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 22:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
به بانو سکوت عزیزم :x
خوشحالم ک شما رو اینجا می بینم و زیارت میکنم
فدای مهر و محبتتون
شما هم به داستان و به بنده لطف دارید

بـــی نـــهایـــت ســـپاســـگــزارم @};- @};- @};- :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرگسی;)
چه شیرین بود داستانت !
چای ام رو با شیرینی داستانت سرکشیدم
بوالله که بعضی ضربالمثلها دیگه تاریخ انقضاش گذشته
مثلا هرچقدر پول بدی همونقدر آش می خوری!!!!
یا از هردست بدی از همون دست پس می گیری
مورد داشتیم از اون یکی دست پس گرفته مثلا
با دست چپش خوبی کرده با دست راست طرف مقابل آنچنان چک و لقدی خورده بیا و ببین;)
یا مثلا
مشت نمونه خروار است
تازه این ضرب المثل داستانت هم مورد منکراتی داره
"کس نخارد پشت من" تا دلت بخاد پشتخار و پاچه خار داریم :D پاچه خوار نه ها پاچه خوارها تو طباخی هستن
پاچه خار!!
بعله اینجوریاست
ببخشید من وقتی دلخور و افسرده ام طنز و مسخره می شم ;) :D
داستانم ممیزی خورده :(
نویسا باشی:x :x :x :* @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 22:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام گرم و پر انرژی به شهره بانوی نازنینم :x

نوش جانتون بانو.. داستان چه قابلی داره .. ارزو میکنم همیشه شیرین کام باشید و بمانید .. اینقدر ک دوست داشتنی هستید با دیدنتون و خوندن نظرات پر از مهرتون .. حال دلم خوب میشه .. خدا حفظ تون کنه
اینو ک میگید بعضی از ضرب المثل ها تاریخ مصرفشون تموم شده رو قبول دارم ... یعنی روزگار نامرد همه چیز ها رو تغییر داده .. از سر ضرب المثل های بیچاره هم نگذشته
نبینم شهر بانو دلخور و ناراحت باشه ؟ میخوام کل دنیا خراب بشه و ناراحتی تون رو نبینم
این چیزها همیشه اتفاق می افته.. یعنی اتفاق نیفته باید شک کرد .. به قول بنده خدایی .. هر وقت دیدی جلوی چیزی گرفته میشه .. مطمئن باش ک حرفی برای گفتن داشته .. فدای سرتون ک ممیزی خورده ..مهم اینه که شما از گفتن حقیقت نمی ترسید .. قلم متعهدی دارید برای گفتن حقیقت .. اونم حقیقتی ک برای خیلی ها تلخه
خلاصه اینکه ..ممنونم که بهم سرزدید و با نگاه گرمتون نوشته ام رو خوندید:* .. اون پاچه خار رو هم خوب گفتید :D
فدای مهر و محبتتون @};- @};- @};- :)

بـــی نــهایـــت سپـــاســگـــزارم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:10

نمایش مشخصات ح شریفی جانا سخن از زبان ما می گویی :)
سلام ، امیدوارم حالتان خوب باشد ، بی شک
" یه مشت مَثَل با طعم عسل " به دل نشست و طعمش شیرین بود
اون ضرب المثل اولی هم بی ربط بود :)
برای شما مثل همیشه آرزوی بهترین ها را دارم
موفق باشید @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 22:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ارادت به آقای شریفی بزرگوار:)

حالم خوب هم نباشه ..دوستان خوبی مثل شما رو میبینم حالو احوالم خوب میشه .. خدارو شکر :)
کدوم ضرب المثل رو میگید ؟ اون هایی ک من گفتم ک کلا بی ربط بود .. اصلا میخواستم ضرب المثل هام بی ربط به روایت باشه :D :D
ولی اگه منظور از اون بالایی اونی باشه ک خودتون گفتید .. میدونم ک به کدوم قسمت داستان بیشتر مربوطه .. اون ریزگرد های نامرد :D .. زندگی صد سال اولش سخته :)
خیلی هم خوب .. خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید همیشه شیرین کام باشید.. ممنونم از اینکه اومدید و خوندید
بنده هم برای شما بهترین ها رو آرزو دارم .. آرزو مند آرزو های نیک تون @};- @};- @};- :)

بـــی نــهایــت سپـــاســـگــزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 02:01

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
منظورم همان ضرب المثل خودم بود (داخل نظر):)
خوش باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 19:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســلام
بله .. متوجه شدم .. خواستم شوخی کنم :) :">
ضرب المثل شما رو ک خوندم یادم اومد به این حرف ک طرف هی حرف میزنه به جای یه نفر دیگه .. میگن مگه خودش زبون نداره :D :D
لامصب اصلا یادم به این ضرب المثل نبود .. وگرنه یه جایی توی داستان دستش رو بند میکردم :D :D فک کنم اگه نوشته بودمش داستانش خیلی بی ربط به منظور اصلی خود ضرب المثل میشد:) :D
یه عالمه تشکر .. سلامت باشید @};- :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:43

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیز دلم.:x
می دونی که کلی قلمتو دوست دارم. داستانات همیشه شیرینه مثل شخصیت خودت :)
همیشه ابتکار داری تو داستانات و کلی اینو دوس دارم همیشه نوشته هات با دفعه قبل فرق داره
کلی آفرین به خودت و قلمت
موفق باشی و شاد و سبز گلم :x :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی جان دلم
سلام به روی ماه آبجی عزیزم :x

میدونم ک میدونی چقدر برام عزیزی و دوستت دارم .. اینقدر با مهر و محبتی ک اصلا نمیشه دوستت نداشت ...قربون مهرو محبت آبجی گلی خودم :* :*
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی ... و میدونم ک با نگاه گرمت خوندی ..ممنونم ک مثل همیشه تشویق های بی دریغت رو نصیبم کردی .. امید وارم لیاقت این همه مهربونی هات رو داشته باشم
عزیز دلمی:* :x :x
منم برات بهترین ها رو آرزو دارم چون ک میدونم لایق بهترین ها هستی @};- @};- @};- :)

بـــی نهــایــت سپـــاســـگــزارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بو وای جونی

نمی دانم دراین آب شیراز

چه نهفته که همه شاعر -ادیب - داستان سرا وخوش ذوق وشیرین سخن

زیبا بود

این طرح جدید داستان نویسی

بهره بردم

از بابت تبریک به جای شما به مناسبت روز پزشک متشکرم

ما رفیقی داشتیم دل وجونی وشیرازی- هر جا کم می آورد

یک ضرب المثل می زدو والبته در دوران هفت ساله پزشکی این ضرب المثل را زد تا ما هم یاد گرفتیم

ما با دوستان می گفتیم بقول آقا مجید شیرازی

- تری غازا" - این ده حوضا" - شیلی ولی-

وامروز بعداز چند سال یاد آن ضرب المثل افتادم

زنده ونویسا وشیرین بیان باشید

@};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :) :) :)
ســـــــــلام
یه سلام بلند و بالا به آقای حاج رضا فرازمند بزرگوار
نه بذارید بگم یه سلام گرم به دکتر مهربان سایت :)
اینی ک با نوشتن و گفتن کلمات و جملاتی باعث بشید حال و احوال کسی خوب بشه .. نشون میده ک به مفهموم واقعی کلمه دکتر هستید .. خیلی خوشحالم کردید با اومدنتون
والا چی بگم :( :D اگه بگم آب شیراز اصلا قابل خوردن نیست باور کنید ؟ آب سروستان ک توی هر یه لیترش سه کیلو گچ داره [-( .. ولی شیراز ها یه اخلاقی دارن ک هر اتفاقی براشون میافته میگن بیخیالش .. یه خورده صبر کنیم خودش درست میشه:D نویسندگی و شاعری هم دل خوش میخواد .. ما هم الکی دلمون خوشه .. همین طوری بیخود و بی جهت :D
خوشحالم ک داستان مورد پسندتون قرار گرفت و باعث شد یاد دوستتون بیفتید ..کلا بعضی از ضرب المثل ها هستن برای وقت هایی ک ادم حرفش دیگه نمیاد چه بی ربط و چه باربط باید بگی تا دلت خنک بشه :) میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرم و مهربان خوندید ..ممنونم ک با تشویق های بی دریغتون دلگرمم میکنید به نوشتن @};- @};- @};- :)

بــی نـــهایــت سپـــاســگــزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو سروستانی (نرگس شیراز)
عرض ادب و احترام
عرض برداشتن کلاه از سر! عرض تعظیم تاکمر به احترام ابتکار نو آوری و خلاقیت قلم هنرمندتون .
هعی !! هعی و دوصد هعی !!
یه دوست شیرین سخن بلند قدی داشتیم که مدتیه مفقود الاثر شده!! بنده خدا تبحری داشت مثال زدنی در واکاوی کلمات و بیرون کشیدن دل روده ی معانی از آنها ! چنانکه با خوانش نوشته هایش دل و روده ی آدمیزاده از ضرب خنده به پیچ و تاب می افتاد . رحمت واسعه ی الهی شامل حال اموات شما شود امشب و هزار شب جمعه ی دیگه که با این داستان یاد آن عزیز سفرکرده را در خاطرمان زنده فرمودید .
اگر احیانا بعد از بررسی خاطرات کمی دلگیر شدم می نشینم و خدمت خودم عرض می کنم "چشمت کور هرکی خربزه میخوره پالرزشم میشینه " هرچند حکایت من و اون دوست گرام حکایت" دیگ نجوش و چغندر نپز بود "و حالا که مارا ول کرد به امون خدا و رفت "حاجی حاجی مکه " منم به خودم میگم دیگی که واسه ما نجوشه بهتر سر سگ توش بجوشه " و با یاد آوری سر سگ به این فکر می افتم که اون روزهایی که باهم بودیم هم "ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم" با مشاهده ی سر مبارک خر یاد این موضوع می افتم که اگه طرف برامون آواز خرکی خوند اما ماهم از عشوه ی شتری کمش نگذاشتیم.
بابا یکی بیاد استاد اسدیو بگیره !!!
نمیدونم داستانهای شما چه سرّی توشه که نطق قلم باز میشه
من برم تا بیش از این مزاحم نشدم! هرچند سری که سنگینه وبال گردن صاحابش
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 00:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
و عرض هزاران درود به استاد عزیزم جناب کریمیان بزرگوار :)
بی نهایت ارادتمندم
الان من چه کار کنم با این همه خجالت و شرمندگی:"> شما همیشه به بنده لطف دارید و میدونم که شاگر نوازی توی منش و طبع بلند تون هست ..خدا حفظتون کنه :)
چقدر ضرب المثل به کار بردید .. شگفت زده شدم از این طراحی .. منظورم به اینه ک ضرب المثل ها رو به کار گرفتید و خاطره با دوست تون رو تعریف کردید .. خیلی هنر مندانه بود .. بعضی وقت ها به خودم میگم کاش قبل از نوشتن با بعضی از دوستان مشورت میکردم .. یکی از دوستانی ک همیشه توی ذهنم هست شمایید .. چون ذهن باز و خلاقی دارید و با بهترین کیفیت حق مطلب رو ادا میکنید .. من همیشه ایده هام رو به بدترین نحو اجرا میکنم [-(
از اون ضرب المثل دیگ نجوش و چغندر نپز خیلی خوشم اومد.. این ضرب المثل ک میگه دیگی ک برا من نمی جوشه میخوام سر سگ توش باشه هم ضرب المثل مورد کاربردی باحالیه.. بابام هر وقت اخبار گوش میده اینو میگه :D :D هرکی خربزه میخوره پالرزش هم میشینه ضرب المثل مورد علاقه مامانم هست .. وقت هایی ک میخواد تنبیه مون کنه :D :D
امید وارم این دوست مفقود الاثرتون رو هرچه زودتر ببینید .. من حس میکنم بیشترین ضرر رو اون دوستتون کرده و داره میکنه .. چون هرچقدر هم ک آدم شیرین سخنی باشی تا دوست اهل دلی نداشته باشی که براش مزه پرونی کنی و شادی و لبخند رو توی صورتش ببینی.. زندگی بهت خوش نمیگذره :) :)
بی گمان حضور و نظرات شما باعث اعتبار و ارزش نوشته های بی مقدارم میشه و شده .. یه دنیا تشکر از اینکه بهم سرمیزنید و میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرم و پر از مهر نوشته ام رو خوندید ...گرچه شاگر خوبی نبودم و نیستم ولی خوشحالم ک استاد بزرگی چون شما رو دارم که شوق آموختن و نوشتن بهم میدید.. لطفتون پایدار و سایه تون مستدام @};- @};- @};- :)
زندگی در گذر است / آدمی رهگذر است
زندگی یک سفر است / آدمی همسفر است
آنچه میماند از او / راه و رسمِ سفر است
رهگذر میگذرد
خوب باش و مهربان.

بـــی نـــهایـــت ســـپاســـگـــزارم


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 19:48

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی درود بر بانو نرگس
شیرین بود و اگه ده صفحه دیگه ادامه داشت می خوندم و لذت می بردم خیلی خودمونی و باحال نوشتی ،بله ضرب المثل ها توی زندگی ما ایرانی ها نقش مهمی داره .
من با (خودم کردم که لعنت بر خودم باد )(از ماست که بر ماست )بسیار بسیار صمیمی تشریف داریم و عمری با هم گذروندیم .
یه عمر نویسا باشید


@سید رسول مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 00:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
و عرض ادب و احترام به سید بزرگوار آقای مصطفوی گرامی :)
چقدر خوب .. چی بهتر از این:)
به جون خودم همون وقتی ک داشتم این داستان رو میذاشتم توی سایت یاد شما افتادم .. گفتم آقای مصطفوی ک بیان و بخونن .. میگن ای بابا ... اینم جنبه نداشت. از داستانش تعریف کردم ... رفت چرت و پرت نوشت :">
ضرب المثل هاتون برام خیلی جالب بود.. هر دوتاش یه جور نکوهش خود بود ..یه شعر هست ک من همیشه به جای ضرب المثل به کارش می برم ..ولی فقط برای یه دقیقه .. اونم برای اینکه عصبانیتم فروکش کنه .. بعدش یادم میره :D :D
با مردم زمانه سلامی و سلام
نا گفته غلام توام می فروشنت
شعر خوبیه ها .. ولی ادم دلش نمیاد اجراش کنه :)
خوشحالم ک مورد پسندتون قرار گرفته ..و میدونم با نگاه گرم و پر از مهر خوندید و ایراد هاش رو نادیده گرفتید ..ده صفحه رو لطف دارید ..باور کنید همینم ک اومدید و خوندید منت به سرم گذاشتید یه عالمه تشکر @};- @};- @};- :)

بــی نـــهــایــت ســپاسگـــزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 19:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نا نین عزیزم
استان بسیار عالی بود تعلیق فراوان و شیرین و جذاب
قلم زیبا و واقعی
بدون تعارف لذت بردم
افسوس که نمی توانم زیاد در مورد این داستات قلم فرسایی کنم
موفقیت از آن شماست ان شالله


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 00:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
یه سلام پر از مهر به بانوی مهربانی ها آنا جان نازنینم:x

دیدن دوستان اهل دل همیشه صفا و لطفی خاص داره .. دل ادم شاد میشه ..مخصوصا دیدن بانویی ک وجودش سراسر مهر و مهربانی هست .. به غیر از اینکه به گردنم حق استادی دارید .. مثل یه مادر مهربان هستید برام .. خدا حفظتون کنه و سایه تون همیشه بر سر اهالی خانواده و اهالی داستانک مستدام باشه و بمونه :) :x :*
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید .. میدونم این روز ها مشغله زیادی دارید .. با این وجود منت به سرم گذاشتید ..حضورتون همیشه باعث افتخارم هست و میدونم ک با نگاه گرم داستان رو خوندید و از ایرادهای بیشمارش چشم پوشی کردید
ممنونم ک همیشه با تشویق های بی دریغتون باعث دلگرمی ام میشید برای نوشتن و بهتر بودن@};- @};- @};- :x
بـــی نــهایـــت سپـــاســـگـــزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 11:17

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجسى عزيز


چه عسل در مثلى بود. شيرين مثل قند عزيزجان... مامان بزرگم هر وقت بهش زنگ مى زنم, دو دقيقه بيشتر حرف نمى زنه بعدش ميگه ديگه حرف ندارم خداحافظ و بووق بووق بووق...
آبجى نه اينکه حرف نداشته باشم دارم خعلى زياد, اما حس تايپش نيست . همون شيرين بود مثل قندو قبول بنماى. اميد که دور بعد بجبرانم, الان انرژى منرژى ته گرفته... ببخش بازم ... ميدونى که عزيزى و درود بر تو.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 19:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی جالبه ک میگن استان فارسی ها تنبلن:D

ســــــــــــــلام
به زهرا بانوی گلو گلاب خودم :x
دم مامان بزرگت گرم.. خداحفظش کنه.. اصلا با تعریف کردن این داستان مامان بزرگت .. یه مرحله ی جدیدی توی زندگیم شروع شد .. جدی میگم :D :)
نیبنم انرژی آبجیم ته کشیده باشه .. البته میدونم قضیه از کجا آب میخوره هااا .. حدس میزنم جریان عروس باشه و خواهر شوهر و اسباب و اثاثیه ;) کمربند انفجاری و یا علی :D
خدا قوت آبجی .. همین ک هستی یه دنیا برام ارزش داره .. ممنونم از اینکه اومدی بهم سرزدی
قربون مهربونی های آبجیم .. یه عالمه تشکر .. خداکنه همیشه زندگیت شیرین باشه مثل قند :x :* :* :x
یه چندتا گل هم میذارم ..ببر بذار تو آب تا پژمرده نشده ... تو ک این همه کار کردی اینم روش :D :D
@};- @};- @};- @};- :)

بــــی نــهایــت ســـپاســـگـــزارم


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:13

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام خانم خانما@};-

اعتراف میکنم چشمم ک به قد و قواره داستان خورد گفتم کار من نیس!
اماچه کنم از حسن سلیقه شما تو انتخاب عنوان که مارا وادار به حرکات عجیب غریب کرد.
خلاصه ک ازخوندنش پشیمان نشدیم:x
تازه باید اضافه کنم برخی از همین ضرب المثل ها از نظر منطقی دچار گیری اساسی هستن ک کسی به روشون نمیاره.
به عنوان مثال دلخوش کنک معروف و فوق العاده شیرینی که برادر فردوسی سرش میدرخشن.
در نا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
که من زیاد به خودم میگم و از طرفی چندین ساله وجدانم فریاد میزنه اخه بچه جان،ته روز سپید که شب سیه در انتظار است دیگه دلخوشکنکیه ب خودت میدی؟

یا ضرب المثلی که میفرماید:خداوند گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
اما زمانه چنان این مهم را منقضی کرده ک دوستان میفرمایند:خداوند گر زحکمت ببندد. دری،زرحمت زندقفل محکم تری

پوزش بابت پرحرفی
فاز شما...


@سارینامعالی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 19:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم :)
ببینید کی اومده اینجا
ســــــــــــلام عزیزم :x
سارینا بانوی گلو گلاب خودم

حالا جناب فردوسی بزرگ یه چیزی گفته ..شما تو ذوقش نزن دیگه .. بنده خدا نمی دونسته یه نفر خوش ذوق و باهوش.. بعد از قرن ها پیدا میشه و واشکافی میکنه .. من ک میگم خود فردوسی هم با این بیت شعر زندگی میکرده وگرنه کی این همه حال داره شاهنامه بنویسه هیشگی هم نخونه :D :D
این ضرب المثل دومی هم من فک میکنم .. خدا قفل دومی رو برا محکم سازی میزنه .. چون بنده هاش رو میشناسه .. میدونه با هزارتا ترفند بازش میکنن ..بهشون اعتماد نداره میخواد خیال خودش راحت بشه :D :D
خیلی خوشحالم ک بهم سرزدی .. کلی از دینت ذوق زده شدما .. خوشحال تر هم وقتی شدم ک فهمیدم نوشته ام رو دوست داشتی .. یه عالمه ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و با شیرین زبونی نظر برام نوشتی .. میدونم ک با نگاه گرم و مهربون خوندی و از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردی
برات بهترین ها رو ارزو میکنم .. براورده شدن همون ارزویی ک این روزها توی ذهنت ورجه وورجه میکنه ..همونی ک یه عالمه وقت صرفش کردی و انرژی گذاشتی .. امید وارم بهترین ها برات رقم بخوره :x

وایسا ..وایسا این گل ها رو هم همراه خودت ببر ..البته میدونم ک خودت گلی :) :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

بــی نــهایــت ســپـــاســگـــزارم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 16:48

سلام @};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 19:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)

ســـــــــــــــلام به روی همچون ماهت :x

عزیزمی :* :* @};- @};- @};- @};- :)


نام: مهدی دارویی   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 22:14

سلام
زیبا بود ، لذت بردم ، ممنون


@مهدی دارویی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 15:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
وهزاران درود به آقای دارویی ارجمند :)
چقدر خوب ک شما رو اینجا میبینم .. خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید و مورد پسندتون قرار گرفته
با اومدنتون منت به سرم گذاشتید .. بیگمان شما زیبا خوندینش :) @};- @};-

بـــی نهـــایــــت سپـــاســـگــــزارم


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:47

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر خانوم سروستونی بزرگوار

دم قلمتون گرم. یکی از محدود کتبی که اخیرا خوندم قصه هایی از ریشه ی ضرب المثلا بود. و دقیقا این ابتکار شما ،اون کتابو تو ذهنم تداعی نمود.

خو چه خبره چار صفحه کپی زدن بشه هزار و پونصد. نرخ اونجا بشدت بالا بوده و البته واقعا هم در خیلی از ادارات و پست بانکا متاسفانه به نحوی پول زور میگگیرن ...
روز به روز مردم فقیرتر میشن و اون بالا یه عده ای رفاهشون بیشتر میشه ...

خو زیاد حرف نزنم. روزاتون زیبا. لحظاتتون شاد

دمتونم گرم.خوب بود

تا درودی دیگه بدرود کاکو


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 16:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
و هزاران درود به آقای بامداد بزرگ :)
یه سلام همراه با خدا قوت اساسی

خوش به حال من ..چقدر خوش شاسم ک داستان رو وقتی گذاشتم توی سایت ک شما اومدید مرخصی .. این ک میاید میخونید باعث خوشحالیم میشه و اینی ک مثل همیشه با روحیه شاد و دل خوش می بینمتون
تا بوده همین بوده کاکو .. چه کار میشه کرد ... میترسم یه روز بیاد ک برای دوتا کاغذ کپی بخواد وام بگیری از موسسه های مالی اعتباری خصوصی با نرخ سود نود درصد:( :-s [-(
خوشحالم ک داستان مورد پسندتون قرار گرفته ..و میدونم با نگاه گرم و پر از مهر خوندید و ایراد هاش رو نادیده گرفتید
منم براتون شاد ترین لحظه ها رو ارزو میکنم .. شاد باشید و شاد بمانید :) @};- @};- @};-
درپناه خدای مهربون کاکو

بــی نـهـــایـــت ســـپاســـگــزارم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 12:44

درود بر بانو سروستانی عزیز، بقول استاد باران دوست چه زیبا گفتند:( نرگس شیراز)
قلم شادابی دارید و ازینکه همیشه متنوع و خلاقانه می نویسید،نشان از استعداد شگرف شما دارد. خیلی شیرین و بامزه و دلچسب بودند، بازهم از اینکارا بکنید.


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 12:45

اون استیکر بهیچوجه عمدی نبود


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 16:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :)
هزارن درود بی کران به آقای به آیین بزرگوار:)

شما و استاد باران دوست به بنده لطف دارید :"> :"> مهر و محبتتون برام ثابت شده هست :)
چقدر خوشحالم ک داستان مورد پسند تون قرار گرفته .. اگر چیزی هم مینویسم ک مورد تایید تون قرار میگیره ..بیگمان به دلیل راهنمایی ها ی بیدریغ دوستان عزیز و خوبی مثل شماست.. قدر دان محبتتون هستم
ممنونم با ک تشویق هاتون شوق نوشتن بهم میدید و دلگرم میکنید ک بنویسم و میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرم و مهربونتون به داستان نگاه کردید و از کاستی های بی شمارش چشم پوشی کردید
با اومدنتون منت به سرم گذاشتید و شاگر نوازی کردید .. یه عالمه تشکر :) @};- @};- @};-

بــی نــهـایت سـپـــاســـگـــزارم


نام: اميرمحمد نائيجيان کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 15:16

نمایش مشخصات اميرمحمد نائيجيان آقا پليس مهربون=)) =)) =))
خلاقانه و زيبا.


@اميرمحمد نائيجيان توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 16:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام به آقای نائیجیان گرامی :)

میدونید چقدر وقته داستان نگذاشتید توی سایت .. اصلا فکر کردم همه داستانکی ها رو فراموش کردید و رفتید

از بچه گی همیشه بهمون میگفتن بگید آقا پلیس مهربان ... همنطور توی ذهنم مونده .. ولی الان زمانه طوری شده وقتی به کارش میبری جایی باعث خنده میشه .. البته هنوزم آقا پلیس مهربان داریم .. بعضی هاشون توی داستان ها زندگی میکنن :D :D
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید ... بی گمان شما به داستان زیبا نگاه کردید :) @};- @};- @};-

بـــی نـــهـایــت ســپـــاســـگــزارم


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 17:13

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام و عرض ارادت.
قلم توانا و گیرای شما خواننده را مجبور به خواندن میکند که این نشانگر توانمندی شما در نوشتن است. زنده باد.
گرچه بنظرم مولفه‌های لازم برای شکل‌گیری یک داستان را نداشت. بیشتر به یک مقاله یا گزارش می‌مانست تا داستان. روایتی ممتد و منسجم درآن به چشم نمیخورد. شخصیتها ناپیدا و تعریف نشده هستند و اوج و فرودی درآن دیده نمیشود.
علیرغم اینکه خواندنی بود و اخلاقی.
آنچه گفتم نظر شخصی بنده است و اصزازی ندارم که مطلقا درست است.
با تشکر


@حمیدرضا میرمعزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 12:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
عرض ادب و ارادت به آقای میرمعزی بزرگوار:)
شما به بنده لطف دارید.. یه عالمه تشکر
هیچی بهتر از یه نقد اصولی و درست و درمون به درد یه داستان نمیخوره ..ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و صد البته با نوشتن نظراتتون خوشحالم کردید :)
اگه به انتقاداتتون جواب میده ..نذارید به حساب اینه قبولش ندارم ..همیشه حق با خواننده هست چون برای او نوشته میشه
اگه داستان های قبلی بنده رو بخونید مثل بیشتر دوستانی ک اینجا نظر گذاشتن با نوع نوشته هام آشنا باشید ..همیشه محتوا بیشترین ارزش رو برام داره.. همیشه هم سعی میکنم مطلبی رو ک دوست دارم به خواننده منتقل کنم با روش های جذاب.. بیشتر طنز و توی قالب های مختلف بنویسم .. و یه جور تازه و جدید باشن... اینکه موفق بودم یا نه رو نمیدونم ..ولی همه اینها تمرین هست برای نوشتن و بهتر نوشتن
ببینید.. اینجا داستان براساس سوم شخص نوشته شده .. شخصیت داستان (او )هست.. (او ) هر کسی میتونه باشه قراره خواننده با او همزاد پنداری کنه به همین علت هست ک عامیانه نوشتم .. یه داستان سوم شخص خاطره وار... و اینکه اوج و فرود نداره .. دلیلش واحد و یک دست نبودن ماجرای داستان هست .. داستان توی چندین اپیزود روایت میشه ک ضرب المثل ها این بخش ها رو به هم وصل میکنن .. خود داستان هم داره میگه سوپر استارها ضرب المثل ها هستن
مولفه های یک داستان از نظر خیلی ها متفاوته.. اینکه نویسنده دوست داشته باشه بیشتر روی کدوم قسمتش مانور بده یه چیز سلیقه ای هست ..بذارید به حساب اینکه نویسنده ذائقه خواننده هاش رو میشناسه و میدونه چطوری میتونه جذبشون کنه به خوندن ..به نظرم این یکی ازمهمترین مولفه های یه داستان میتونه باشه .. ک همه کاستی های داستان رو میپوشونه .. وقتی خواننده خوند و لذت برد .. زیاد به این دقت نمیکنه ک داستان بود یا گزارش یا شایدم مقاله .. مگر اینکه بخوایم واقعا مطلب رو از نظر فنی نقد و بررسی کنیم.. ک در این صورت حق با شماست .. داستان واقعا هیچی نداشت
قرار گرفتن توی قالب ها و بر روی اصول وقانونی پیش رفتن .. به نظرم درجا زدن هست ..بعضی وقت ها شکستن قانون های ذهنی ک برای نوشتن یه داستان پایه گذاری شده ..خودش میتونه یکی شگرد های نویسنده گی باشه
ممنونم از اینکه وقت با ارزشتون رو صرف خوندن داستانم کردید@};- @};- @};- :)

بـــی نهایـــت ســپاسـگزارم


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 02:51

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام عزیزدلم نرجسی ماهم:*
یاد فیلم نهنگ عنبر افتادم=))
حالا ربطش بماند فقط خودم فهمیدم انگار:D
خوبی؟
خداروشکر که تبریز شهر بدون گداس،وگرنه من تاحالا ورشکست شده بودم
داستانت اساسی چسبید نرجس جونم:x
مرسی گلم
فقط شرمنده که دیر اومدم:">
ممنون که مینویسی:x
@};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 12:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من
عاطفه بانوی عزیزم :x
ســـــــــــــلام به روی همچو ماهه عاطفه ی مهربونم

اول بیا جلو بوست کنم :* :* :* عزیزمی:*
نگووووووووووو این حرفو .. دیر اومدن معنی نداره اینجا ... جرات داری یه دفعه دیگه بگو دیر رسیدم و شرمنده و از این حرفا.. میکشمت عاطفه x-(
من از فردا بارو بنه سفر می بندم میام تبریز ..والا به خدا .. اینجا باید از صبح تاشب با متکدیان عزیز چونه مفت زد .. جدیدا هم خیلی پر رو شدن .. البته بماند ک من از اون ها پر رو ترم ..بعضی وقت ها حس میکنم میخوان پول زور ازم بگیرن ..خخخ گاهی وقت ها هم حوصله ام سر رفته .. مثل خل و چل ها میرم باهاشون یکی به دو میکنم .. کلی ترفند و بی وجدانی هم یادم میدن :D :D
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی .. قربون آبجی گلو گلاب خودم برم .. عزیز دُر دونه ای :* :x
یه عالمه خوشبختی و شادکامی برات ارزو دارم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :)

بــــی نـــهــایـــت سپــــاســـگـــزارم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 09:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) استفاده از ضرب مثل در آثارتان بسیار تاثیر برانگیزست.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 12:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــــــــــــــلام
به مسافر شب داستانک :)
عرض ارادت به آقای جعفری بزرگ

ممنونم از اینکه به داستان هام سر میزنید و وقت باارزشتون رو صرف خوندنش میکنید .. متشکرم از تعریفی ک از داستان کردید .. یه عالمه تشکر@};- @};- @};- :)

بـــــی نــــهایـــت ســـپـاســـگـــزارم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 20:50

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما طنزنويس خلّاق @};-
همچنان خلاقيت در آثارتون موج ميزنه و اين يعني به سمت قله هاي موفقيت پيش رفتن
خوشبختانه طرح و ايده ي خيلي خوبي بود:) ولي متاسفانه كم روش كار كرده بودين:(
دخترم! شتابزدگي آفت هنره، نه فقط در هنرهاي كلامي كه در همه ي شاخه هاي هنري. مواظب اين آفت خطرناك باشيد!(البته خودمم گرفتارش هستم كمابيش):-/
به قول حافظ:
سحرگه رهروي در سرزميني/ همي گفت اين معما با قريني
كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف/كه در شيشه برآرد اربعيني
حدس ميزنم داستانتون رو ظرف يكي دوساعت يا حداكثر يه نصف روز نوشتين و آپ كردين، و اين به داستانتون لطمه زده، چون ساختار داستاني داستان، تكميل نيست، مثل بخشي از يه داستان جذاب مي مونه و گرچه خواننده از طنز زيبايي كه به كار بردين و ويژگي قلم شماست لذت ميبره، ولي هنوز بعنوان يه داستان شكل نگرفته. يه داستان رو بايد بشه در چند جمله براي ديگران تعريف كرد، ولي داستان شما رو نميشه تعريف كرد و فقط بايد خوند، و اين يعني نقص در داستان.
آخه دخترجان! آدم نونم كه ميخواد بپزه، ميذاره خميرش ور بياد بعد ميچسبونش به تنور!:)
من داستانهاي بهتري هم از شما خوندم و مطمئنم ميتونستين اين داستان رو بهتر از اينها بنويسين.@};-
راستي! ميدونستين اولين شعري كه من سرودم چي بود؟! داستانتونو كه خوندم يادش افتادم:
(...فكر مي كنم اولين بارقه ي شعري زماني بر زبانم جهيد كه در كلاس دوم راهنمايي مشغول خواندن حكايت حاتم طايي گلستان سعدي بودم، در اين حكايت تك بيتي به اين مضمون وجود داشت: هركه نان از عمل خويش خورد/ره در اين شهر به جايي نبرد
من طنز و شيطنت و فرياد را با هم آميختم و مصرع دوم بيت مذكور را تغيير دادم:
هركه نان از عمل خويش خورد... ره در اين شهر به جايي نبرد...)
(بخشي از مقدمه ي مجموعه شعر: كنسرت حيات من، م. فرياد)
سرو انديشه تون بي خزان@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 10:24

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــــلام
و عرض ارادت بی شمار به آقای شاعر
نویسنده ی ادیب وشاعر شیرین سخن:)

راست میگن شاعر ها یا اون هایی ک روحیه لطیفی دارن ..حس های قویی هم دارن یا خوب حدس میزنن..من به عینه شاهد خیلی ازحدسیات درستشون بودم :D :D :)
مزرعه ای ک آفت زده رو دیگه نمیشه درست کرد.. الا اینکه محصولاتش رو ریخت دور ه همت درست و حسابی به کار برد ..کل زمین رو از نو شخم زد و برد زیر کشت یه محصولی ک هیچ وقت آفت نزنه.. اون همته لازم ..ک من ندارم.. عادت کردن هم باعث و بانیش شده ..یه کوچولو هم تنبلی
حق با شماست ..نه تنها روی این داستان بلکه روی هیچ کدوم از داستانهاکار نکردم .. بداهه وار به ذهنم میاد.. قلم ک روی کاغذ شروع میکنه به نوشتن .. برداشته نمیشه تا وقتی ک تموم میشه ..آخر سر هم فقط یه ویرایش کم و پس و پیش کردن جمله.. بعضی وقت ها شاید یک ساعت هم نمیشه ک داستان رو مینویسم و اگه اهالی خونه خوششون اومد میذارمش توی سایت

یه چیزی هم بگم.. یه قانون نانوشته دارم ک همیشه میگه قانون ها رو بذار زیر پا.. از روی هیچ اصلی پیروی نکن.. به قول استاد عامری قانون هایی هم ک میگن قانون ها رو بشکن.. اون ها رو هم باید نابود کرد :D نمیدونم چرا هیچ وقت هیچ قانون داستان نویسی رو رعایت نمیکنم ..مریضی نا شناخته ای دارم ک از زیر پا گذاشتن قانون ها لذت میبرم :"> :( ولی بازم یه چیزی بگم.. اونجایی هست ک میگید هرکی داستان رو خوند باید بتونه بگه ماجرای داستان چی بوده ..دوست دارم داستان هایی بنویسم ..ک هرکی خواست برای یه نفر دیگه تعریف کنه بگه.. نمیتونم بگم چی بود باید خودت بخونی :D :D
خارج از شوخی.. دارم تمرین میکنم حداقل اصول داستان نویسی رو رعایت کنم .. قول میدم از این به بعد بیشتر دقت کنم تا نوشته هام لیاقت نگاه های زیبای دوستان رو داشته باشه.. دانش اموز پیش دبستانی ام.. کمکم کنید یاد میگیرم.. البته یه خورده هم بی استعدادم :"> :)

هركه نان از عمل خويش خورد / ره در اين شهر به جايي نبرد خیلی خوب بود اصلا همون موقع باید فریاد ها تون رو بازداشت میکردن :D :D
با اومدنتون منت به سرم گذاشتید ..ممنونم از اینکه زحمت میکشیدو مهربانانه راهنماییم میکنید ..شاگردنوازی کردید.. نظراتتون برام خیلی باارزشه ..گوشزد هاتون رو با جان و دل میپذیرم @};- @};- @};- :)
براتون شاد ترین لحظه ها رو ارزو میکنم
بینهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 12:48

نمایش مشخصات م.فرياد با سلامی دوباره@};-
من هم با سنت شکنیهای بی افراط و تفریط هنری که راه رو برای شکوفایی استعدادها و بروز خلاقیتها باز میکنه موافقم و محدودیتها رو مانع خلاقیت میدونم و خودمم هم بیشتر مواقع سعی کردم در همین مسیر حرکت کنم ولی در هر شاخه ی هنری یک یا چند نقطه هست که نگهدارنده ی اون هنره و اگه بخوای اون نقطه یا نقاط رو حذف کنی ماهیت اون شاخه ی هنر زیر سوال میره. بعنوان مثال من برای دل خودم هرجا که لازم باشه و تا جایی که ممکنه قواعد شعری موجود رو نادیده میگیرم ولی عاملی مثل احساس و موسیقی درونی واژه ها رو نمیشه از شعر حذف کرد به عبارت دیگه این دو عامل همون نقاط ثابت هستند در شعر... در ضمن معتقدم گرچه داشتن دانش و اطلاعات میتونه به خلق آثار بهتر کمک میکنه ولی کافی نیست و بقول حافظ:
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست// نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
ببخشید دوباره مزاحم شدم... علتش چیزی جز این نیست که به استعداد و خلاقیت شما ایمان دارم@};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه!@};-


نام: شيدا سهرابى   ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 11:08

سلام نرجسی
بالاخره اومدم!
هوااااااااااااااااااااااااارتا معذرت اجی بابت تاخیرم.
نمیدونم این کامنتو بذارم یا ن!
ولی خداروشکر خرین کامنت هستم.
اول اینکه
نرجسم قشنگ بود ایدتون خیلی خوبه ک ایده ی نو دارین
و زیبایی ضرب المثل و زبان کنایه ایی ایرانی روبه تحریر داروردی!
اجی از اول تا آخر کامنت ها رو خوندم انتظار داشتم حداقل بعضیا یه اشاره ایی به اینور ماجرامیکردن!
ولی خب یا دلشون نیومده یا هرچی !
من اگه نگم به شما در حقتون نامردی کردم منم نامردی رو در ذات ندارم.
اجی بازم میگم ایدت قشنگ بود داستاناتون هم جالب بود
ولی ولی ولی اصلن شبیه قلم نرجس نبود!
نرجسی نمیدونم چرا اینجوری نوشتی شاید یه سبک هستش که من نمیدونم یا هر چی ولی اجی از قلم تو اینجوری نوشتن بعید بودش
انگاری یه نفر یه قلم دستش گرفته هرچی بذهنش رسیده نوشته و د بدو ک رفتیم آپ کنیم.
ایدت عالی بود
ولی جدن ضعیف نوشته بودی مخصوووووصا پاراگراف اول یا همون سکانس اپل!
نرجسی اینقد خوب مینویسی ک توقع من رو بالا بردی از قلمت!
من قلم نرجسمو میخوام !زود تند سریع بده من!
این دفعه ن استیکر دست میزارم ن بوس ن هیچی !تا داستان بعدیت ک قلم نرجسی رو بخونم.
زودی داستان آپ کن ک منتظرتم.


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 11:08

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام نرجسی
بالاخره اومدم!
هوااااااااااااااااااااااااارتا معذرت اجی بابت تاخیرم.
نمیدونم این کامنتو بذارم یا ن!
ولی خداروشکر خرین کامنت هستم.
اول اینکه
نرجسم قشنگ بود ایدتون خیلی خوبه ک ایده ی نو دارین
و زیبایی ضرب المثل و زبان کنایه ایی ایرانی روبه تحریر داروردی!
اجی از اول تا آخر کامنت ها رو خوندم انتظار داشتم حداقل بعضیا یه اشاره ایی به اینور ماجرامیکردن!
ولی خب یا دلشون نیومده یا هرچی !
من اگه نگم به شما در حقتون نامردی کردم منم نامردی رو در ذات ندارم.
اجی بازم میگم ایدت قشنگ بود داستاناتون هم جالب بود
ولی ولی ولی اصلن شبیه قلم نرجس نبود!
نرجسی نمیدونم چرا اینجوری نوشتی شاید یه سبک هستش که من نمیدونم یا هر چی ولی اجی از قلم تو اینجوری نوشتن بعید بودش
انگاری یه نفر یه قلم دستش گرفته هرچی بذهنش رسیده نوشته و د بدو ک رفتیم آپ کنیم.
ایدت عالی بود
ولی جدن ضعیف نوشته بودی مخصوووووصا پاراگراف اول یا همون سکانس اپل!
نرجسی اینقد خوب مینویسی ک توقع من رو بالا بردی از قلمت!
من قلم نرجسمو میخوام !زود تند سریع بده من!
این دفعه ن استیکر دست میزارم ن بوس ن هیچی !تا داستان بعدیت ک قلم نرجسی رو بخونم.
زودی داستان آپ کن ک منتظرتم.


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 13:34

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام عزیز دلم
شیدا جان نازنینم :x
خوب کاری کردی اومدی.. خوشحالم ک هنوز داستانک رو فراموش نکردی و بهم سر میزنی ..قربون آبجی گلو گلاب خودم برم :*
میدونی چیه شیدا ؟ تو هر چی بگی خوبه ..هر چی بگی درسته ..هرچی بگی حق داری ..خوب کاری کردی ک نظر واقعیت رو گفتی ..هیچ بهتر از صداقت نیست
الان ک میگی همه کامنت هارو خوندی امید وارم جواب کامنت ها رو هم خونده باشی ..چون اون بالا به دوستان جواب دادم تا حدودی پس دیگه تکرارش نمیکنم
ببین شیدا جان؟ من ک میگم داستان هامو یه دفعه مینویسم.. منظورم این نیست ک صرفا تا نوشتم میذارمشون توی سایت.. منظورم اینکه داستان هام بداهه هست.. مثل گفتن شعر ک یهو به شاعر الهام میشه ..داستان های منم بداهه وار به ذهنم میاد و مینویسمشون ..طبق یه قانونی ک خودم دارم ..هیچ وقت دست کاریشون نمیکنم ..چون به نظرم مصنوعی میشن و همه حسهای داستان از بین میره ..ولی اینکه تندی بذارم توی سایت اینطوری نیست .. باور کن چهار تا داستان در انتظار آپ کردن دارم ..گذاشتن داستان هام توی سایت یه ریتم خاصی داره .. درسته ک میگم تندی مینویسم و اگه اهالی خونه خوششون اومد آپش میکنم.. ولی قبل از آپ کردن از یه ********** دیگه هم میگذره ..آقایی به اسم شفیعی ک استاد ادبیات دانشگاه شیراز هست ازش خواهش کردیم آخر هفته ها ک میاد خونه ی پدر زن و دیدار اقوام ..برامون کارگاه داستان نویسی بذاره ..اکثر وقت ها هم داستان ها رو براش ایمیل میکنم و نظرش برام خیلی مهمه.. چون با هیشگی رودربایستی نداره ..همیشه ایرادهای داستان رو صاف میذاره کف دستت ..چه خوشت بیاد و چه نیاد براش مهم نیست ..این داستان رو ک خوند خیلی خوشش اومد ..اگه بگم از روش کپی گرفت ک سرکلاس برای دانشجو ها بخونه شاید باورت نشه ..گفت یه جورایی ساختار شکنی بوده و اینکه تشویقم کرد به ادامه نوشتن.. و اینکه توی جامعه امروز جای این نوع نوشته خالیه.. داستان نوشتن و داستان خوندن یه جورایی سلیقه ای هست ..من از ادبیات روسیه خوشم میاد دلیل نمیشه تو هم دوست داشته باشی ..یا مثلا ادبیات انگلیس دوست ندارم نمیتونم بگم نخون
بگذریم
خیلی خوشحالم ک دوست با مرام با صفایی مثل تو دارم
بیا جلو بوست کنم :* :* :* :* قربونت برم :x :x عزیزمی

این گل ها هم تقدیم به دوست عزیزم بگیرشون تا چوب خط پر نشده :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :) @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.