شیخ صنعان به روایت نرجس

ابتدای امر رخصت از جناب شیخ عطار نیشابوری و ایضا عذر خواهی به جهت دست برد زدن به مضمون و موضوع مثنوی وزین شون، امید که هم جناب عطار و هم شیخ و هم خوانندگان عزیز، بنده حقیر را مورد عفو قرار بدهند.

نقل است در روزگاران بسا دور شیخی می زیست که باران رحمتش بی حساب همه را رسیده بود و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. وی را به شیخ صنعان می شناختندی. راویان شکرشکنِ شیرین سخن روایت کنند که شبی شیخ بعد از مار بازی با گوشی تلفن همراه خویش ساعتش را از برای بیداری نیمه شب بر روی اذان صبح تنظیم بکرد و گوشی را زیر بالشت خویش مخفی بنموده و دیده بر هم نهاد از برای خفتن. از قضا آن صبح، خواب وی را در ربود و شیخ به راز و نیاز نرسید. فردای آن روز مریدی که خودشیرین و بسیار پاچه خوار جلوه می نمود گوشی آخرین سیستمی بخرید و به شیخ پیشکش بنمود. تا زین پس شیخ با آلارم جدید دیده همی گشاید و بر خواب غلبه نماید.
شیخ از آن شب به بعد مار بازی را تعطیل بکرد و به بازی انگری بردز روی بیاورد. شبی از شب ها که بخت با شیخ یار بود و وی، آخرین دست بازی را برد، دشت کرد. منوال همیشه گوشی را به روی اذان صبح تنظیم بکرد از برای برخاستن و راز و نیاز با آن یگانه معبود.
دگر بار خواب سنگین همی فرود آمد و شیخ را در بر گرفت. شیخ، خواب همی دید که فردی بسته ای را تقدیمش بکرد و وی با مسررت تا بسته را بگشود چشمش به مودم وای فایی بخورد و چون به آورنده ی بسته نگاهی بینداخت بانویی بدید و با دیدن آن همه زیبایی تاب و توان از کف بداد. بانو، به شیخ همی گفت که این را بگیر و مرا بجوی. پس از برخاستن از خواب؛ شیخ بی تاب شد و این بی تابی وی را بر آن داشت که با مریدان خویش به گفت و گو همی نشیند که شاید مریدان خواب وی را تعبیر بکردندی.
دیگر مرید خود شیرین و معلوم الحال شیخ که شمعون نامی بود به بازار همی رفت و مودم وای فای به همراه نت نامحدود پر سرعتی از برای شیخ خریداری بکرد. به شرط آنکه شیخ گروهی تاسیس و تمامی مریدان را به اندرون گروه اَد کرده و مدیریت را خویش برعهده گیرد. اوایل، شیخ پست همی گذاشت و مریدان از حال برفتندی. در گروه سیر و سلوکی بس عظیم برپا بشد تا اینکه فورواردی اشتباهی، توسط مریدی مورد دار، به گروه همی سرازیر بشد و چون گروه به سوپر گروهی ارتقا نیافته بود هرچه کردند پاک نشد که نشد. شیطان، شیخ را در نظر آورد که «لمس کن لینک مورد نظر را و داخل شو از برای دیدن چیز های خوب» شیخ خوابی که دیده بود را به یاد بیاورد. و الساعه لینک را لمس بنمود و در کمال ناباوری به پی وی بانویی خوش سیما منتقل بشد و با دیدن البوم عکس های بانو قرار از کف بداد و چندین و چند ساعت به چهره ی آن زیبا روی خیره بماند از قضا مریدان تا همی دیدندی که شیخ آنلاین بوده ولی هیچ واکنش و تراکنشی از خود بروز همی در ندهد و خبری از تایید و اظهار نظر نیست. بحث رها کردندی و همگی نالان و گریان به پی وی شیخ هجوم بردندی و از وی جویای احوال بشدندی.
شیخ داستان روایت خویش از عشقی ناب به مریدان همی باز گفت. روایت عشقی بسان دیدار نخست در رویا و بیداری ...
مریدی از مریدان که کار کشته بود در عوالم نت؛ شیخ را بر حذر بداشت از مصاحبت و اظهار مهر با آن پری روی. شیخ گوشهای خویش را بسان در و دروازه بکرده بود و چشم ها گشاده تر از قبل برای دیدن ندیده ها. همه را از خود براند و به پی وی آن مه روی بشتافت و اظهار محبت و عشق به آن بانوی خوش سیما طی عریضه ای ارسال بکرد. اوایل امر بانو ی خوش سیما، ترسان به شیخ جواب بداد و تهدید به بلاک کردن همی می کرد. شیخ اصرار بورزید و زاری ها همی کرد. قوت غالب شیخ شده بود زاری و التماس که هر دم از نهادش همی برمی آمد و ذکرش ترانه طبیب اصفهانی بود که زیر لب با چنان آه و فغان جگر سوزی زمزمه می کرد. (چه کنم با دل تنها.. چه کنم با غم دل.. چه کنم با این درد .. دل من ای دل من )
تا این که دل بانوی خوش سیما نرم بشد و از سر ترحم به شیخ نگاه بینداخت و چندین شرط از برای ادامه رابطه با شیخ خواستار بشد. نخست این که شیخ صفحه ای در فیسبوک به اسم خود به ثبت همی رساند. در ادامه تمام پست های بانو را لایک نموده و کامنت گذاری کند. هر دم بانو را تگ کرده شعر و متن های زیبا از برایش روان همی کند. صبحگاه را با قربان صدقه های فراوان به شامگاه پیوند دهد.
شیخ فقط شرط نخست را بپذیرفت و فیلتر شکن بس قوی از مریدی بگرفت و اکانتی در فیسبوک از برای خود تهیه بنمود. با لایک اول قرار از کف بداد و کامنت گذاشت و شعر از برای عکس بانو همی سرود و از قد و بالای وی بگفت و چشم و ابرویش و ناز و قهر کردن هایش. و شروع کرد به چت های گاه و بیگاه همراه با قربان صدقه رفتن های فراوان و استیکرهای عشقی به وفور. بانوی خوش سیما تا بدید که شیخ تمامی شروط را به دیده منت انجام بداده؛ خرسند همی شد از کار خویش.
پس از مدتی شیخ از بانو درخواست ریلیشن شیپ بنمود و بانوی پری روی در صورتی این امر را بپذیرفت که شیخ بی وقفه پای گروه و صفحه و پست های بانو به نگهبانی و پاسبانی مشغول همی باشد و هر کس کوچکترین اهانتی به بانو روا داشت. شیخ پاچه وی را بچسبد و فحش از براش روان همی سازد.
مریدان که دیدند رؤیت شیخ بسیار مشکل شدندی با وی به ستیزه برخاستندی که یا شیخ درست بردار از نگهبانی. فردی می گفت شیخ لایکر بشده. فردی دیگر گفت شیخ پست بان بشده است. دیگری سخن می راند از اعتیاد به چت شیخ و یکی دیگر به هویچ شدن شیخ اشاره ها همی داشت. شیخ یکایک مریدان و متخاصمان را ریموو و بلاک بکرد.
القصه مریدان در گروهی به اسم چله نشینان به نبود شیخ چله بنشستندی و ناله ها و فغان ها سر همی دادندی و یقه ها پاره بکردندی و فکرها از برای خلاصی شیخ از این منجلاب روی هم بگذاشتندی.
شبی از شب ها، پلیس فتا که از ابتدا شاهد و مشهود این جریانات بود. تاب فضولی از کف بداد و پیامی به گروه ارسال همی کرد که ای احمق های مفلس و بی درایت، نت شیخ را شارژ نکنید باشد که من بعد توبه بپذیرد از کردار خویش. و به سوی جمع شما روان همی شود.
همه ی چشم ها به سر ماه خیره بماند. روز نخست ماه که فرا در رسید. شارژ نت شیخ تمام بشد. شیخ سه روز بعد از آن روز توبه بکرد و دست از فضای مجازی بشست و به گوشه عزلت خود همی خزید.
مریدان خوشحال بشدندی و از برای به اتمام نرسیدن خوشحالی؛ گوشی شیخ خویش را به دیوار کوبیدندی و مودم را زیر پا له بکردندی.
ولی چه سود که بانوی خوش سیما از فضای مجازی به اندرون فضای حقیقی شیخ نفوذ و نقل مکان بکرده بود و چون زندگی زاهدانه ی شیخ را بدیده بود که حتی پول نت نیز مقروض است. تقاضای طلاق و باز پس گیری مهرش را بداده.
همینک شیخ در زندان مهریه به سر همی برد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 12 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,امین فرومدی ( حسین علی ) ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,آزاده اسلامی ,محمد علی ناصرالملکی ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,شيدا سهرابى ,ح شریفی ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرا محمدی ,داوود فرخ زاديان ,احمد دولت ابادی ,کامران غفوری ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (12/5/1395),زهرا بانو (13/5/1395),همایون به آیین (13/5/1395), ناصرباران دوست (13/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (13/5/1395),زینب مهمی (13/5/1395), ناصرباران دوست (13/5/1395),فرزانه بارانی (13/5/1395),سید رسول مصطفوی (14/5/1395),بهروزعامری (14/5/1395),زهرا بانو (14/5/1395),آزاده اسلامی (14/5/1395),الف.اندیشه (14/5/1395),امین فرومدی ( حسین علی ) (14/5/1395),رضا فرازمند (14/5/1395),آزاده اسلامی (15/5/1395),فرزانه رازي (15/5/1395),احمد دولت ابادی (15/5/1395),داوود فرخ زاديان (16/5/1395),شيدا سهرابى (17/5/1395),م.ماندگار (17/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/5/1395),شهره کبودوندپور (18/5/1395),ابوالحسن اکبری (18/5/1395),اميرمحمد نائيجيان (18/5/1395),کامران غفوری (19/5/1395),سید رسول مصطفوی (21/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (8/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/6/1395),مهدی دارویی (13/6/1395), ليلي (13/6/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (4/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (20/2/1396),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 07:43

نرجس عزیزم سلام؛ خدا قوت، خوشحالم که قبل از همه رسیدم و اولین نفری هستم که داستان زیبای شما رو داغ داغ خوندم؛ بی اغراق باید بگم خیییلی عالی بود، تطبیق عشق شیخ صنعان با دوستی های مجازی امروز رو خیلی خوب درآورده بودی،‌دست شما طلا، فقط یه نکته؛ ;) :D (جسارت می کنم البته ببخشید) خوب بود شیخ خواب وای فای رو نمی دید یا لا اقل اسمش رو نمی‌اوردی؛‌ اینجوری تعبیرش خیلی مستقیم شد؛‌مثلا دختره رو تو یه قابی محصور می دید یا بهش یه بسته میداد یا یه همچی چیزی... :"> به هرحال همینطوری هم خوب بود و لذت بردیم؛ نرجس جان،‌شما همیشه بهترینی و طرح نو تو آستین داری،‌ احسنت

این گلها تقدیم قلم سبزت؛ نویسا باشی عزیز دل@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام:x
هزاران دورد به بانوی عزیز و مهربانم :* بی اغراق همی گویم ک دیدن شما برایم دل انگیز است و با دیدنتان وجود بی مقدارم سراسر شادی همی شود و چون دانستم ک شما نخستین خواننده همی بوده اید ذوق زده بشدم و سراز پای نشناختم . چون افتخار این حقیر است و مایه ی مسرت و خرسندی :)
بانو ؟نفرمایید جسارت ک اندوهگین دمی شوم :( چون نقد دوستان را به دیده منت همی بپذیرم و بواقع نقد کردن منتی ست ک دوستان عزیز بر سر حقیر همی نهند :)
چون دگر بار به شعر شیخ عطار نظر بیافکندم .. فرمایش شما را صحیح بیافتم .. چون در اصل مثنوی فقط به خواب شیخ اشاره برفته و دگر هیچ ...و بفهمیدم ک گفتن حق در نهاد شماست و با اشاره به مودم وایفای و اسم آن بانو داستان را از پیش لو رفتته بکرده بودم
از نگاه نافذ شما تشکر ها کنم .. باشد ک من بعد بیشتر دقت کرده ...از پیشنهادتان بهره همی بردم و با اجازه از محضرتان در اصل داستان، این موضوع را تصحیح بکردم :"> :)
گرچه دادن گل از برای گل خطاست .. ولی بنده نیز این گلها را به پای قدومتان همی ریزم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
از شما کمال تشکر و قدر دانی بنموده و سپاس همی گویم از برای همراهی و نگاه گرمتان ..مرید نوازی بکردید و با تشویق های بی دریغتان بنده بساشرمزده بشدم :"> :)

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 08:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر نویسندگان و دوستان و عاشقان و چله نشینان و سلام خاص به کاتب این سطور که خواندیم و بسی لذت بردیم و شاد شدیم و بخندیدیم ولی در پایان این داستان عاشقانه، تیری به قلبمان رفت و اندوهگین شدیم از بی وفایی آن مهربانو. حال سوال ما مریدان این است که مهریه آن مهربانو چقدر است تا ما اعضای این سایت دست یاری به دست هم دهیم و گلریزانی به راه بیندازیم و سکه هایمان را جمع کنیم و شیخ صنعان را از زندان مخوف مهریه رها سازیم و اگر آنقدر پول نداشتیم تا شیخ صنعان را رها سازیم لااقل برنامه ای بچینیم و هفته ای یکبار کمپوتی ترجیحا از نوع آناناس یا آلوورا ابتیاع کرده به دیدار شیخ برویم تا او بداند که همچنان مریدانی دارد پرو پا قرص.:) :) :) :)


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 16:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــلام:x
سلامی بسا گرم از ورای واژه ها به بانوی عزیزم ک زحمت خوانش داستان بی مقدار بنده را همی کشیده و مرا مسرور بکرده هم از آمدن خویش و هم لبخندی ک بر لبانش نقش ببسته و مغذروم از انتهای روایت ک باعث رنجش بشده ک هرآن کس را خربزه خورد پای لرزش نیز بباید نشست :D
شما مرشد مایید:x و اینکه نام خود را مرید همی گویید از فروتنی شماست و از بزرگی در نظر کاسته نخواهید شد :)
عرض به حضور انورتان ک شیخ روزگاری بسا کوتاه در زندان به سر همی برد و بعد از مدتی قاضی القضات شهر از برای وی مهریه را تقسیط همی کند و پس از مدت مدیدی شیخ دوباره به نزد مریدان خویش باز همی گردد ولیکن همین را گویم ک مهریه آن مه روی به سال میلادی بوده و ما هر چه یقه و دامان خویش را برای آزادی شیخ پاره کنیم افاقه نخواهد کرد .. تهییه هزار و نهصد و اندی سکه چه بسا که کمر شکن بوده و هست:-s
پس منتظر همی مانیم و همان به ک پیشنهاد شما را از برای خرید کمپوت تا اطلاع ثانوی اجرا بکرده (به به کمپوت آنانس و الوورا) .بیگمان شیخ نیز از داشتن مریدانی چون شما از خویشتن خویش خارج شده و در پوست چروک خود نگنجد
زندان بانان شرح حال شیخ را چندین روز بدین شرح دادندی ک شیخ در زندان اشعار دوست خویش باباطاهر را همی زمزمه کند ک :D
محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
که خیاط اجل می بایدش دوخت

از شما کمال تشکر و قدر دانی بنموده هم از برای همدردی با شیخ و هم مکتوب کردن کامنتی بدین زیبایی ک الحق و النصاف روحم شاد بشد .. خدا خیرتان دهاد صد در این دنیا و هزاران در آخرت .. ارادت بنده را پذیرا باشید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 09:54

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس خانم ماه


خوبى عزيزجان , نه ديگه واقعا احتمال اينکه جفتمونو بشوتن بيرون از داستانک هست خخخخخ... بزنم به تخته رنگ و روت وا شده خواهر توام کثيرالعاپ شدى !!!
اين روايت شيخ صنعانت از نوع جديد حکايت حال خيلى ها شده , پيام مهم تکنولوژى ميدونى به نظر من اينه که به قد و قواره ى دنيات نگا نکن که شده قد يه گوشى يا تبلت , به عمقش , تنوع و جذابيتش نگا کن... خعلى پيام بى خودى بود قبول دارم. چه کنيم ديگه مغزم بيش از اين يارى نميده , نرجسى خوشحالم از اينکه زو به زود مى نويسى . اونم با طنازى مختص خودت . ديگه اينکه عزيزى و درود فراوان بر تو عزيزجان.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 17:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام:x
سلامی بسا گرم به نازنین بانو زهرا جانم :* چون فاز روایت بنده رو بگرفته جواب محبت شما را نیز چنان ریتم داستان همی دهم :D
من حقیر به وعده ی خویش وفا بکرده و شما بیوفایی پیشه همی کردید و راضیه را مکتوب نفرمودید .. بدین جهت تا اطلاع ثانوی اگر از این حوالی عبور کردید از جانب بنده آغوش گرم کتک را پذیرا باشید :-s :D :D
پیام های وزینت چه بی خود چه با خود همه در قلبم به واقع منزل میگزینند بدون دریافت پیش پرداخت و اجاره بها... هرآنچه بگفتی حقیقتی بس ناب بود پس به قول خودتان درود و هزاران درود به شما عزیز جان :)
مرا چون بین ک چون تو را بینم از خوشحالی از پای ننشینم .. پس نهادتان گرم از برای آمدن ک چون آیی و کامنت مکتوب کنی خوشحالیم دو صد چندان همی شود از برای رؤیت دوستی بسا دل انگیز و خوش قلم
قدردانی مرا پذیرا باش .. و برایش هندوانه ی خُنَک بیاور :D :D
سپاس همی گویمت و تشکر از برایت فراوان روان همی کنم

برقرار باشی و بمانی@};- @};- @};- :)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 13:32

درود بر نرجس بانوی گرامی
حکایت مطایبه آمیز شما را خواندندی، آنگاه در درون نشاط حس کردندی و بر چهره لبخند آوردندی! طبع و ذوق والای شما بر ما آشکار همی شدندی و روانی قلم نیز همی!
هرگاه در خوانش حکایت ،سطری به پایان بردندی، کشش خوانش سطر بعدی،فشار همی آوردندی،آنسان که وقتی دم برآوردندی،بازدم فراموش کردندی!
آری! حکایت شما را یک نفس خواندندی و حظ وافر بردندی!
دریغ که ایرادی نداشتندی تا همچون عادت در اینجا آوردندی و نیز با اشارتی گفتندی که بعله!ما هم در این زمینه دستی داشتندی!


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 17:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــلام :)
هزاران هزار درود بر فردی ک همایون نام است و پاک آیین ک چون نظر به فرهنگ نامه ی دهخدا بینداختم شما را خجسته و مبارک و ایضا مجلس آرا بیافتم و به شهرت چون نظر انداختم کسی را بدیدم ک آیین و دین پاک و خوب همی دارد
بی گمان با ورودتان صحفه ی بنده را آراستید و خوبی و پاکی به همرا بیاوردید ..درودتان باد :)
لبخند و نشاط شما را به قیمت گزافی خریدندی .. چون لبخند شما بواقع آرزوی این بنده ی حقیر همی بوده و هست ..پس بخندید تا پهنه ی گیتی نیز به روی شما خنده همی کند .تا لختی آرزوی بنده براورده همی شود :)
باعث بسا مسرت و خوشحالیست ک مرید نوازی بکردید و تشریف فرما بشدید ..همی دانم که با دیده ی گرم به سطور نگاه بیانداختید و اگر کاستی ندیدی از برای محبت وجود و بزرگی ِ منشتان است. وگرنه خویش دانم ک این روایت سراسر ایراد است
از شما کمال تشکر همی دارم و سپاس دمی گویم ..قدردانی بنده را پذیرا باشید

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)
مرا در یاد نماند ک همی گویم .. خویش دانم ک شما نویسنده ی قهار و چیره دستی هستید در تمام زمینه ها :)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست الشیخ الصنعان فی تماثیل و العرفان له درجات اعلی فی کتاب حکیم الحکما و کبیر الکبرا و شعیر الشعرا مولانا فرید الدین عطار نیشابوری ! المسمی بتذکره الاولیا !
و اما فی تعاریف الاخری الشیخُ شیخان : شیخ المنثور فی کتابکِ و شیخ المنظوم فی کتابی !
و اما الشیخ المنثور و هو شیخ لایکر فی الفیس بوق و لهو مریدون الی النهایه . و لهم لا تعد و لاتحصی الکرامات و من الکرامات الیاکلون السرکه و یقولون الحلو و ایضا کلهم البیعار و البیکار کما کتبکِ فی هذه التمثیل الفوق . بالنهایت جمال و الکمال !
واما الشیخ المنظوم فی کتابی الشیخ المجنون کما یتصور لکم فی هذا البیوت التحت . و انا التائب المستغفر بالجهت اکتب هذه التمثیل . و بالجهت الطول و العرض الکلامی و بالجهت یتهدر الوقت الشبیه بالذهب و الفضه انت و المستمعین و القراء الکرام .
هذا کتابی:
بشنوید اینک حکایت دوستان
این حکایت شرح حال کیست ؟ هان؟!
نه ! حکایت شرح حال ما نبود
کی زما ها این غلطها رخ نمود؟ !
پس دمی گر با مدارا بشنوی
شرح این قصه بگوید مثنوی
مثنوی من ! نه آنِ مولوی
بعله من هم می سُرایم مثنتوی
مثنوی من نه قران مدل
من سراپا هستم از گفتش خجل


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست قصه ی ما قصه ی شیخی دراز
شرح حالش را بیا بگشای راز
گرچه او شیخ است و در صنعاست جاش
توی گوگل مپ ببین! آ نجاست جاش
شیخ بود و چارصد اورا مرید
هریکی در حد استادی رشید
بالغ و عاقل همه اهل سلوک
هم به تقوا برتر از کل ملوک
هریکی در سلک خود چون بایزید
دیزی عرفانشان درهم پزید
اصل شیخ، از شبلی و حلاج نیز
بودسرتر! بلکه اعلی تر! تمیز
از قضای حق تعالی شیخشان
قرب سیصد سال زیست اندر جهان
هی نماز و روزه و استغفار کرد
هی خودش را وقف کار یار کرد
آنقدر او صبر ها بنمود نیز
تاتمام غوره ی او شد مویز
تا که خود را شیخ شیخان نام کرد
ناگهان ابلیس بهرش دام کرد
دام او در عالم علم مجاز
هم به سلک خفتگان حیله باز


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست در تلگرام و گروهی مفتکی
شیخ را اد کرد شیطان زورکی
شیخ ناخورده زگندم نانکی
نه بدیده دست مردم اندکی
تا که گوشی داد شیطان دست او
لاجرم بشکست قفل و بست او
چشم و گوشش که بدی بسته چنان
همزمان بگشوده گشتی ناگهان
شیخ رسم چت نمودی اختیار
هم مریدانش از او در انتظار
تا بشد اد کار چت آغاز کرد
عشق آمد با دمش دمساز کرد
از فشار تقوی و دین راز کرد
مردها را بسته زنها باز کرد!
الغرض یکشب به صدها مکر وفن
برد شیطان شیخنارا با رَسَن
رفت در پی وی دافی خوش سخن
او که بودی حیله گر هفتاد فن!
چشمهایش هردو شهلا و سیاه
جان شیخ اندر دوچشمش شد بچاه
گوشه ی ابروش هاشوری شده
هم به بینی حلقه ای زوری شده
بینی او رو به بالا تاخته
گونه هایش را مصفا ساخته
هردولب را همچو جنیفر لوپز
کرده برجسته به ضرب پروتز
نام خود را در تلگرامش خفن
او نهاده بلبل شیرین سخن
شیخ فرمودش سلام ای ماه من
داف گفتش رو مگو اینجا سخن
شیخ فرمودش دلم را برده ای
داف گفتش گول خود را خورده ای
شیخ گفتا ای عزیز خوش سخن
داف گفت: اه اه این حرفا نزن
شیخ گفتا در غمت من سوختم
داف گفتا من مگر افروختم؟


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شیخ گفتش ساعتی نزدم نشین
داف گفتش قحطی مردا ببین
شیخ گفتش من ز هجرت مُرده ام
داف فرمودش برو افسرده ام
شیخ گفتا مرترا من طالبم
خواستگارستم تو را و جالب ام
گر پذیری سوی خویشم برده ام
ور نپذرفتی مرا ، من مرده ام
دیگ عشقت آش قلبم را بپخت
پس به نزد من بیا گردیم جفت
گر پذیری تا شوم بابت غلام
هرچه فرمایی کنم بی یک کلام
داف پیش خود دمی فکرت نمود
حالیا وقت خفن بازی نبود
این زمان که قحط شوی است در جهان
کاچی بهتر ز هیچی هست آن
شیخ را در دیگ عشقم می پزم
گردهد پا، مال او را می گزم
با چنین تدبیر و عقل و رای و فن
نازها و عشوه ها دادی سخن
که تو گر عاشق به رویم گشته ای
بهر مهرم چی به کنجی هشته ای؟
شیخ گفتش من درون خانه ام
کوزه ای دارم که او در دانه ام
هست سیصد سکه ی کامل عیار
می کنم آن را به نامت ای تو یار
داف آمد غمزه ای دیگر ببار
غیر این دیگر چه خواهی داشت بار
گفت در این عالم بی سر و ته
هست من را برجکی سی اشکوبَه
داف گفتش کن بنامم برج را
شیخ گفتش چشم اینهم برج را
داف از پر حیلگی و هم طمع
باز گفتش ای تو خود پر مستمع
دیگرم شرطیست آن را کن قبول
شیخ گفتش روی چشمم! چیست پول
داف گفتا زندگی مشترک
نیست جای لاف و هم دوز اشترک
بهر آنکه زندگی آید ببار
تو بباید قول آری بی شمار


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست نه ز فامیل و مرید و دوستان
هیچکس ناید به دیارت عیان
من که می بینی ندارم حوصله
تا که مهمانی کنم بی فاصله
میهمان ما نگردد خواهرت
یا از آن نزدیکتر چون مادرت
پایشان باید ببری زین مکان
تا نیاید زحمتیم از اقربان
شیخ گفتا هرچه فرمایی کنم
زودتر پیش آی و حل کن مشکلم
بعد از آن دافش قبول وصل کرد
شیخ را خرگشته یکجا فرض کرد
الغرض بگذاشتندی یک قرار
تا به هم برسند بی سر خر کنار
خانه ی خالی مهیا کرده شیخ
بهر داف آن را مصفا کرده شیخ
شیخ و داف آنجا حضوری گشته اند
زآ تش عشق و صبوری خسته اند
تاکه شیخ آمد بغل را باز کرد
داف صدها عشوه و صد ناز کرد
ناگه از بالای سقف و پشت بام
دیده شد صذها نفر بالای بام
جمله ی چارصد مرید شیخ مست
خفته بر خرپشته دوربینها به دست
فیلم وعکس و قصه ها بنگاشتند
در گروه تلگرا بگذاشتند
شیخ با آن عکسهای مبتذل
آبرویش رفت وهم از آنِ زن
گشت معلومم در آخر کاین دوتا
خورده اند بازی مکر "کودتا"
یک مریدی بوده اندر جمعشان
که خیال رهبری می کرده شان
شیخ را باداف او درهم بدوخت
آبروی شیخنارا او بسوخت
بعد از آن که شیخ را کردی تباه
راه اورا هم نمودی اشتباه
جایگاه شیخنا را زد بنام
وآن مریدانش کمر بسته به تمام!!
+++
وقت برگشتن ز این قصه رسید
هست در دستم کنون یک سر رسید
زیر آن دیدم یکی هشته پیام
کای بلانسبت تورا شاعر بنام
از چه هر مکر و فنی بندی به من؟!
مشکلی داری که می خندی به من؟
آن مریدک مکر ها کرده بکار
تو به دوش من بکردی اش سوار؟!
من به روز حشر از تو نگذرم
بگذرم گر، از مریدک خر ترم!!
زیر آن برگه نوشته نام خویش
خواندم و افتادمی از بام خویش
آن پیام از جانب ابلیس بود
که دلش آزرده از تدلیس بود
گفت هر فنی به هرکس می زنید
بعدآن لعنت چرا بر من کنید !
ای شما ها بهترین استاد من
هم به مکر و فن و هم گفت و سخن
گر شمارا شرم خالق نیستی
دست کم از من خجل می زیستی


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 18:30

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو سروستانی
حالا که سایت در حال سوت و کور شدنه بد نیست الکی خودمون شلوغ بازی در بیاریم . فوقش آخر کار از خوانندگان عزیز عذرخواهی میکنیم .
ببخشید صفحه ی وزین و داستان عزیز شمارا شلوغ کردم .
پاینده باشید و چشمه ی ذوقتان همواره جوشان
عااااالی بود لذت وافر بردم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 19:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 22:52

نمایش مشخصات ح شریفی درود و عرض ادب استاد باران دوست
یاد دیالوگی از فیلم هزار دستان افتادم : چه کرده ای استاد @};-
شعر زیبایی بود
کان بکرٌ و عبقری @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 00:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب شریفی بزرگوار
ممنون و مرهون لطف بی حد حضرتعالی هستم

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 19:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خدایا به حقیر توانی ده ک محبت استاد خویش را ترجمه بکرده و استفاده ها همی برم .. باشد ک پند گیرم و من بعد با دم شیر بازی نکرده و پای در اُرسی بزرگان نکنم
همینک نادم و پشیمانم یا ارحم الراحمین به فضل و کرمت یا ذالجلال و الاکرام (ندامت نامه بنده ی صغیر):D :D

ســــــــــــــــــــلام:)
السلام علیک و رحمه الله و برکاته فی الخدمه الشیخ الکبیر و القادة العظام و الکلام معسول و الادیب الأدبا و أفضل الكتاب ... خدمة بلدي الاستاد کریمیان عظیم
(اعتراف میکنم ک کم آوردم برای نوشتن عربی ..یعنی عمرا بتونم دامه شو بنویسم ):-s [-( :( :D :D :D :D :D
الخ من بعد از این اعتراف... به سبک من دراوردی خویش روی همی آورم .. برای سپاس گزاری و قدردانی
سپاس برای نگاشت مثنوی وزین تان ک چه بسا روح و روان شیخ عطار را شاد بکرد و حقیر نیز خرسند شدم از خوانش آن گرچه ک پیش از این نیز سعادتمند بودم از خوانشش و بسا لذت ببردم... این همه ذوق و توانمندی جای بسی تشویق دارد و مایه مسرت و افتخار بنده است ک پذیرای این مثنوی زیبا و طناز در صفحه خویش باشم :)
همان گونه که کف کله ی عمو ذبیح همچنان برهوت بمانده این سایت نیز .. باز هم خدارو شکر ک الحمد لله وگرنه والا به خدا :D
بودن شما باعث مباهات است ..چه خرسندم ک دست پر آمدید و مزین فرمودید نوشته ی سراپا ایراد بنده را
قدر دانی ام را پذیرا باشید از شما کمال تشکر همی دارم و سپاس دمی گویم :)

برقرارباشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 22:44

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب فراوان
بانو باور کن لذت بردم ، به بخصوص نقل داستان که بنده را به خنده وا می داشت .
همان بندهای اول بود . زمانی که شیخ از مار بازی فارغ شدند و برای استراحت گوشی را رها کردند . :)
خانم سروستانی ، قدر هنرت را بدان ، گرچه می دانم که می دانی ;)
داستان به خوبی شروع شد و آرام آرام شخصیت گرفتار نیاز های بی پایان می شد . ولی خودمانیم ، عجی سوژه ای :D
خوش باشید و موید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 01:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام:)
و هزارن درود بر روان نیک سیرتتان باد و مِن باب ادب عرض ارادت بکرده و ابراز مسرت به جهت دیدارتان :)
خدمت جناب عالی عرض همی کنم ک این مکتوب ک بخواندید به جهت رویت لبخند بر چهره تان بوده و لاغیر و چون هم اکنون بفهمیدم ک این عمل به انجام رسیده بسیار به خود همی بالم. و راضی و خرسندم ک عاقبت یکی از هزاران ارزویم از برای دوستان بسی ارجمندم براورده بشده .. و جای بسی شکر باقی بمانده :)
شخص کاتب روایت، چون مار بازی را دوست بداشته و تبحر در این امر همی دارم .. ابتدای امر شیخ را به ماربازی واداشته .. تا باشد ک در قالب شیخ فرو همی روم و روایت را به سرانجام در رسانم :D :D
دگر عرض کنم ک سوژه را جناب عامری بزرگ به دست بنده همی داد برای بازسازی مثنوی شیخ و بانو بادره حمایت ها بکردند و جناب کریمیان از برای نوشتن طنز و کوبیدن و دوباره ساختن ماجرا راهنمایی ها بکردند و نا گفته نماند در گروه وزین داستانکی های تلگرام، بودن دوستان مهربان مزید بر علت شد ک سعی وافر کنم در این امر
:) :D
کمال تشکر دارم از برای تشرف فرمایی و خوانش روایت و دمی سپاس فراوان همی گویم .. قدر دانی بنده را پذیرا باشید :)
لطفتان مزید / لعنت به یزید (قافیه ی بهتر پیدا نکردم ):D

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 22:46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، بسی عالی و بی نقص که بیشتر ما مانند این شیخ شدهایم تا کی شارژ ما هم تمام شود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :"> :"> :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 01:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام:)
و هزاران درود به کاتب وزین داستان های زیبا و طویل و نقاش کبیر و من باب ادب عرض ارادتهای فراوان همی گویم :)
خرسندم از زیارتتان ...و ذوق ها نیز بکردم از دیدارتان :)
یک ماه و اندی از آخرین مرقوماتتان همی گذرد و دیده ما همچنان منتظر آغاز به کار داستان جدیدتان .. گرچه ک هنوز هم شیرینی داستان وزین قبلی را ذهن نگاه همی داشته ایم
چه بگویم ک همین روزها نیز بنده به سرنوشت شیخ از برای اتمام نت دچار شده:( و اطرافیان راضی و خرسند شوند:D امید همی دارم ک شارژ زندگی تان نامحدود باشد و هزار ساله با قدرت و سرعت دلخواه :)

کمال تشکر بدارم از تشریف فرمایی تان .. سپاس به خاطر خوانش روایت و حضور گرمتان ..قدر دانی این حقیر را پذیرا باشید
برقرار باشید و بمانید@};- @};- @};- :)


نام: سید رسول مصطفوی   ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 00:14

سلام
من اومدم باز اومدم از راه دوری اومدم ،اومدم و دیر اومدم (البته خودم با آواز می خونم از الکی خوشحالیه ) (-_0)
خیلی عالی بود تا تهش خواندیم و لذت ببردیم ،جزء مریدان بشدیم و فیض ببردیم.
نویسا باشید


@سید رسول مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 20:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اومدم دیر اومدم خیلی با تاخیر اومدم
اومدم باز اومدم از شهر شیراز اومدم
می دونم و خوب می دونم :D :D
سلام و درود های فراوان بر روح و روانتان باد ک بسیار مسرورم از برای دیدارتان و همی دانم ک مریدا نوازی بکردید از برای تشریف فرمایی تان و خوانش حکایت شیخ من دراوری صنعان و خرسندم ک حکایت مورد پسند واقع بشده :)
الکی خوشحالی همی کردن به نوبه خود خوشحالی تمام است به نحوی ... امید ک همیشه خوشحال همی مانید و از خود خوشحالی به اطراف صادر کرده. بنده را مورد عفو قرار دهید :( به خاطر تاخیر در جواب گویی به مهر بی دریغتان
قدر دانی های بسیارم را پذیرا باشید کمال تشکر دارم به خاطر حضور گرمتان :)
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 03:05

نمایش مشخصات بهروزعامری آفرین

تازه بود و بدیع


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 21:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود بر روح و روان پاک سیرتان باد :)
بسار خرسندم از دیدارتان و ارادتمندم
سپاس همی گویمتان از برای ایده ی نابی ک نخست از جانب شما بوده و تشویق شما را شاگردنوازی همی دانم :)
کمال تشکر همی دارم و سپاس به خاطر حضور گرمتان

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 11:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی به به
بسی عااااااالی بود و لایک بسیار داری دوست عزیزم.
الساعه خرقه ی ارادت بوشم و در حلقه شما درآیم. آتقدر لذت وافر و کیف عالی در این کامنتستان خرم شما بود که مگو.
یک پیشنهاد برای شیخ دارم که البته دیر شد:
یا شیخ الکرامات، بجای تلگرام، نسخه ی موبوگرام را نصب بفرمایید و گزینه ی روح را کلیک کنید، ان وقت روح و جن هم نمی فهمند که آنلاین هستید. تازه، می توانید مطالب مریدانتان را بخوانید اما ایشان نفهمند که خوانده اید چونکه دوتا کلیک نشون نمیده و یکی نشون می ده. پس همچنان در خیال خام خود شما را آفلاین خواهند دید.

سلااااااااااااام نرجس عزیزم
عاااااالی بود عالی
دست مریزاد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 01:15

نمایش مشخصات بهروزعامری بسی مدرن بود


@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 21:29

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام :x
و درود ها از برای مهربان بانوی عزیز و گرانقدرم :* ک امدنش باعث سرافرازی بنده همی بوده و هست و بسا افتخار است دیدارتان
بانو ؟ ما نیز مریدان خرقه پوش شما شده ایم از دیار کهن تا بدین روز من باب قلم گرم و وزینتان و اخلاق خوشتان ک همیشه با مهر همجوار است :)
خدمتتان عرض همی کنم ک گرچه شیخ ما همینک در زندان به سر همی برد:( ولی پیشنهادتان بی گمان قابل تامل و تفکر است .. همی دانم ک شیخ تا پای خویشتن را از قفس به بیرون نهاد ... به احتمال قوی به یقین تا اسم نت همی شنود کلهم اجمعین اعضا و جوارحش به لرزه همی افتد :-s ... چون از قدیم به خاطره بدارم ک مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید همی ترسند[-( .. نسخه ی موبوگرامتان را برای بقیه مریدان همی پیچم .. بی شک همگی از این پیشنهاد استقبال بکرده و دعای خیر از برایتان سرازیر همی کنند :D :D
خرسندم ک مکتوبات این بنده حقیر مورد پسند و طبع بلندتان قرار گرفته و همی دانم ک بی گمان سبب این تشویق های بیدریغ ...نگاه گرمتان بوده و هست :)
کمال تشکر بدارم از برای تشریف فرمایی و خوانش و مهرورزی تان
قدر دانی بنده را پذیرا باشید و سپاس همی گویمتان
عذر وعفو خواهم از برای تاخیر در پاسخ گویی
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 15:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجسی گل و گلاب:x :*

عالی بود دختر

مثل همیشه عالی بود .لذت بردم.

شاد و پیروز باشی گلم.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 21:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام :x
عرض والا ترین درود ها به بانوی مهربانم:* بانوی اندیشه های ناب :) از دیدار تان مسرورم و بودن در کنار شما را ارج نهاده و باعث افتخار همی دانم :)
سپاس به خاطر نگاه گرم و مهربانتان تشکر بابت تشریف فرمایی و خوانش روایت پر از ایراد این بنده حقیر .. بیگمان رؤیت شما همیشه دل شادی بنده را به همراه همی خواهد داشت
کمال سپاس از حضورتان دارم .. قدر دانی ام را پذیرا باشید:)
امید همی دارم من باب تاخیر در پاسخ به مهرتان.. بنده را مورد عفو قرار دهید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 22:57

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بو وای جونی

خواهر ادیب

چه داستان زیبایی

حرف دل بود وبدل نشست

بهره بردم
ولذت -خط اول راکه خواندم متوجه نشدم کی تمام شد

انشا الله ما از این دست آدمها نداشته باشیم

آخه مگه شیخ دل نداره-
آه و دمی از دلش از درد عشق بلند میشد که من هم دلم براش کباب شد

ولی حرامش باشه بالاخره بانوی مهرو را از دنیای مجازی

به خانه خودش کشید-تا باشه خبر خوب

ماکه حرفی نداریم-بجای یکی خدا صدتا نسیبش کنه-

خلاصه داستان شما ما را هم جوگیر کرد

زیبا ودلربا

بود احسنت@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 22:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام :)
بوُای جونی:)
درود بر روح و روان و نهاد پاک سیرتتان باد عرض ارادت ببیشمار.. بی اغراق مسرورم از دیدارتان و خرسند دمی شدم چون ک همی دانستم ک روایت شیخ ما ..مورد پسند طبع بلند تان بوده .. تمامی تلاش بنده نیز به دست آوردن رضایت دوستان است خوشحالم ک به دلتان بنشسته :)
همی دانم ک شیخ و شیوخ و اشخیا :D به تمامی دل دارند و بی درد بودن در عشقشان محال و خویش ک این روایت را مکتوب بکردم دهان به اعتراف همی گشایم ک بنده نیز از همان شروع دلم برای سرنوشت شیخ ریش ریش بشده و خون جگر بشدم تا تمام بشد و در دل همی دعا گویم ک خدای عظیم و کبیر کمکش کناد
شیخ خربزه بخورد و پای لرزش ایستاد تا باد چنین بادا :D :D
من باب به دست آوری بانوی مهروی ..همی گویم ک شیخ نیز از تیره ی بنی آدمیست ک توانایی دل به دست آوردن در نهادش نهادینه بشده و عجیب نیست ک درس عبرت نگیرد D: فل حال ک توبه بکرده از کار خویش.. باشد ک دیگران پند گیرند :D
قدر دانی بنده را پذیرا باشید ..کمال تشکر همی دارم از حضور گرم و نگاه پر از مهر و تشریف فرمایی و خوانش روایت ... سپاس فراوان همی گویمتان :)
امید ک تاخیر در پاسخ گویی بنده را مورد عفو خویش قرار دهید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 مرداد 1395 - 14:21

نمایش مشخصات فرزانه رازي اومدم از هند اومدم دل بی غم و رند اومدم
اومدم و باز اومــدم خیـــلی سرافراز اومدم

منم که دلشاد اومدم بـــی غم و آزاد اومدم
به عشق شیرین اومدم مثــــــال فرهاد اومدم

منتها یکم دیر اومدم نرجس ... :D
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام . خوبی میدونم .
داستانت عالی بود نرجسی ... عااااااااالی ... خیلی چسبید .
شرمنده یکم سرم شولوغه نتونستم زودتر بام .
این روزا حال دلم خیییییییییییییییییییییییلی خوبه ... :x :x :x
داستانت محشر بود نرجس ... دمت گرم . :x
عااااااااااااااااااااااااشق باشی ...
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 22:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی آقا خودش خوب می دونه .. که ما اونو از رودخونه
درش آوردیم... بیرون آوردیم .. آوردیمش توی خونه
حالا پاشو حالی بکن ... برقص و خوشحالی بکن
مانند ما شو ... بشین و پاشو .. حالا که کبکت میخونه:D :D
ســـــــــــــــلام :x
شما ک به خانه خویش امدید و خوش آمدید .. بنده حقیر چه گویم با این همه تاخیر و شرمندگی:(
الهیییی :*
خریدار حال خوشتان هستم دمی .. ک فهمیدن این ک خوشحالید خوشحالی بنده را در پی همی دارد :)
جواب کامنت پر از مهرتان را با ترانه ای از خواجه امیری همی دهم ک وی خواند ...
عاشق باشی دلت همیشه غرقه یک آشوبه که
برای قلبت حسش انقدر خوبه که ازش نمیشه بگذری
عاشق باشی عذاب عشقتم به جونت میخری
بره بمونه پای این یک باوری ، ازش نمیشه بگذری
عاشق باشی همینه حالت قلبت آرومه یک عذابه
حالت هم خوبه هم خرابه ، وای :D :)
سپاس همی گویمت و کمال تشکر بدارم از حضور و نگاه گرم و پر از مهرت .. قدر دانی ام را پذیرا باش :*
عاشق باشی و بمانی @};- @};- @};- :)


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 مرداد 1395 - 17:22

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی فی حال بر اوردگاه این حقیر چیزی جز تحفه ای مجازی میسر نخواهد بود. بیساران حظ برده بر این کلک و این قرطاس. ای عجبا زین زیبایی و ای هزاران درود بی گران بر شما باد


@احمد دولت ابادی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 22:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــلام:)
عرض والا ترین درود ها و عرض ارادت بی نهایت.. بی اغراق مسرورم از دیدارتان و خرسند دمی شدم چون ک همی دانستم ک روایت شیخ ما ..مورد پسند طبع بلند تان بوده
و همی دانم ک با نگاه گرمتان به این سطور نگریسته اید و گرچه ایراداتش را بدیده اید... از گفتنش صرف نظر بکرده اید :) بی گمان حضورتان باعث افتخار حقیر است
کمال تشکر بدارم از تشریف فرمایی تان .. سپاس به خاطر خوانش روایت و حضور گرمتان ..قدر دانی این حقیر را پذیرا باشید
عذر وعفو خواهم از برای تاخیر در پاسخ گویی.. امید ک بنده حقیر را به بزرگی خویش ببخشایید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 08:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
اول هزار تا دست و کف و هورا
عالی بود عالی
خیلی خوشم اومد نرجس خوش ذوق و نویسنده ی طناز
شیخ صنعان و پلیس فتا:D
متاسفانه محیطهای مجازی و تلگراممممم عشق رو تبدیل کردن به کشک تا جایی که می تونی باهاش یه آش رشته ی مشتی درست کنی با یه وجب روغن پالم;)
عشق , یک چیزِ قشنگیست , خرابش نکنیم

معنی اش رنگ و ریا نیست , خرابش نکنیم

هرکسی صاحب زر گشت , که او قارون نیست

هر کسی رفت به میخانه , خرابش نکنیم

هرکسی خواند مناجات , که او مؤمن نیست

هرکسی ترکِ نمازِ شب و حج کرد , خرابش نکنیم
هرکسی ریش تراشید و کراوات بزد , غربی نیست

هرکسی دورشداز مسجدو محراب , خرابش نکنیم

هرکسی ریش گذارد و عمامه بر سر

هرکسی اهل نمازست , خرابش نکنیم

عشق یعنی , همه جا با همه کس , انسان باش

عشق مفهوم عجیبیست ,خرابش نکنیم
@};- @};- @};- @};- @};-
:x :*


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 23:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام :x
درود ها از برای مهربان بانوی عزیز و خوش قلبم :* ک امدنش باعث افتخار بنده همی بوده و هست و فراوان خرسندم از دیدارتان :)
دمی فغان ها کنم از دنیای مجازی ک مجال سلامتی روح و روانمان را بگرفته ..عشق پاک ک دگر پیش کشمان باد
از محیط مجازی بگفتید و کشک و روغن پالم .. در دلم آشوب ها به پا دمی شد و از نهادم آه .. ک مدینه دمی بگفتید و همی کردید کبابم [-(
اشعار انتخابی تان همیشه از سلیقه بسا خوبتان و از ذکاوت و ذوق و سلیقه ی بی نظیرتان حرفا همی گوید
چه کند این بنده حقیر ک هرآنچه در سر داشت سرچ بکرد و هرانچه گوگل داشت همه را بگشت و شعری در خور نیافت ک نیافت برای پاسخ گویی ولیکن تنها کاری ک دست این ناتوان برآید دمی تشکر های بی شمار است
کمال سپاس از حضورتان دارم .. قدر دانی ام را پذیرا باشید:)
امید همی دارم من باب تاخیر در پاسخ به مهرتان.. بنده را مورد عفو قرار همی دهید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 مرداد 1395 - 17:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب ودرودهای بی کران بر بانوی سروستانی و هم استانی همی باد که بسی خرسند و شاد گشتیم و بر خود همی بالیدیم که هم استانی ما چنین قلم فرسایی نمودی. حظ بردم .همیشه قلمتان نویسا باد.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 23:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام:)
سلام و درود های فراوان بر روح و روانتان باد ک بسیار مسرورم از برای دیدارتان و همی دانم ک مرید نوازی بکردید از برای تشریف فرمایی تان و خوانش روایت و خرسندم ک حکایت مورد پسند واقع بشده و همی دانم ک با نگاه گرمتان روایت را از نظر بگزرانده اید :)
بسا افتخار کنم از هم جواری با استاد ارجمندم ک باعث مباهات این بنده بوده و هست
قدر دانی بنده را پذیرا باشید ..کمال تشکر همی دارم از حضور گرم و نگاه پر از مهر و تشریف فرمایی و خوانش روایت ... سپاس فراوان همی گویمتان :)
امید که تاخیر در پاسخ گویی بنده را مورد عفو خویش قرار دهید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 مرداد 1395 - 01:30

نمایش مشخصات کامران غفوری خدمت بانو سروستانی سلام همی عرض بداریم قلمی بس متفاوت بداشتندی و ما نیز لذت ها ببردیم شیخ صنعان به فریاد ما نیز برس که مه روی خیالمان بسی ناجوانمرادنه قصد تاختن به این حقیر بکردندی که شارژاینترنت نکردن نیز کفاف نمی کند ملزم گشتیم قوه ی تخیل خویش شارژ نکنیم.
قلمتان هم چنان سرپا.


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 22 مرداد 1395 - 00:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام :)
سلامتان را به گرمی همی پاسخ بدهم و عرض ادب خدمت شما بدارم ... از اینکه به داستانم سر زدید و روایت را مورد خوانش قرار بدادید بسی خرسندم :)
عرض به خدمت انورتان ک پای خر شیخ نیز در گل گیر بکرده و خویش نیز به دنیال فریاد رس همی گردد :-s .. ولیکن به شیخ سفارش ها همی کنم ک تا وقتی در زندان به سر همی برد .. برای شما نیز فکر چاره ای بکند :D :) و امید همی دارم ک شیخ با شنیدن این مشکل خود نیز به دام قوه ی تخیل نیفتد...ک گر چنین شد ..وای بر مریدان ک هرچه یقه پاره کنند راه به جایی نخواهند برد [-( [-(
خرسندم ک مکتوبات این بنده حقیر مورد پسند قرار گرفته
کمال تشکر بدارم از برای تشریف فرمایی و حضور گرمتان :) قدر دانی بنده را پذیرا باشید و سپاس همی گویمتان
امید ک تاخیر در پاسخ گویی بنده را مورد عفو خویش قرار دهید
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.