خاکســـتری بودن

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
حافظ

خاکستری پر رنگ، خاکستری کم رنگ، خاکستری بی رنگ
چه فرقی می کنه خاکستری همیشه یه رنگه. مخصوصا وقتی همه زندگیت رو می گیره. افکار، رفتار، واکنش، برخورد، نگاه، سخن...
همیشه همه چیز خسته کننده نیست ولی بعضی وقت ها یه لبخند ساده هم، سخت میشه. وقتی کسالت از سر و روت می باره، دیدت نسبت به همه چیز عوض میشه. بی حوصله میشی، بی ذوق و کم تحمل و بی اعصاب میشی. یه مدته حتی به یاکریمِ روی درخت نارنج هم سلام نکردم. بهش نگفتم «چطوری رفیق؟ امروز چه سازی کوک کردی؟» اصلا یادم نیست قبلنا چی می خونده. گل لش های بنفش رنگ رو نگو که مثل تن لش کنار باغچه حیاط افتادن و حوصله ندارم بهشون آب بدم.
از اون روزهایی که مفهوم داشتم گذشت. رنگین بودم و پرحرارت مثل شعله های آتش. سوختم و گذشتم تا شدم خاکستر... مثلِ، مثلِ به جا مونده ی سیگار.
وقتی آدم تو داری باشی غصه که میاد سراغت هیچ کسی نیست از دلت بیرون بیاره. دلت میشه مهمون خونه ی غم. می خوام یه کار کنم، یه کار اساسی. تا دیگه به این فکر نکنم که وقتی می نویسم، نوشته هام باعث نشه دل کسی بشکنه یا غم و ناراحتی بیاد سراغش و صاف بشینه گوشه ی دلش. چقدر بین رفتار و عکس العمل های شادی و غم تفاوت هست. شادی رو دعوت می کنی قبول نمی کنه بیاد. جدیدا با کلاس شده هرجایی پا نمی ذاره. ولی غم رو دعوت نکرده میاد مهمونت میشه. یه مهمون ناخونده و سمج که هر کاری هم بکنی بلند نمی شه بره پی روزگارش.
راستی اول خاکستر بود بعد رنگ خاکستری به وجود اومد یا رنگ خاکستری بود بعد اسم سوخته ها و پودر شده ها رو گذاشتن خاکستر؟ البته فرقی هم نمی کنه. من فکر می کنم که همه ی رنگ ها توی سوختن با هم مخلوط شدن و خاکستر رو به وجود آوردن ..رنگ های سوخته
دارم به زندگی بدون وابستگی فکر می کنم. از وقتی به محمد گفتم می خوام همه ی وابستگی ها رو از زندگیم حذف کنم، دمغ شده. می دونه که اگه تصمیمی گرفتم یعنی تمام، بدون هیچ حرف اضافه ای. گاهی یه چیزی میگه یا حرکتی می کنه که بخندم و بعدش بگه که دوستم داره. شاید چاره ای بشه. چه می دونم شایدم منصرف بشم. بعضی وقت ها هم یه گوشه می شینه و میره توی فکر، وسط فکراش میگه «منم ؟» میگم «ای بابا چی تو هم؟» بلند تر میگه «منم حذف میشم؟» می دونم داشته به چی فکر می کرده. میگم «نه عامو فقط وابستگی ها» با سماجت میگه «یعنی به من وابستگی نداری؟» با بی خیالی میگم «خب معلومه که نه... اصلا» بغض می کنه میگه «خیلی بی معرفتی، چرا خب؟» با لبخند میگم «آخه روانی به تو دلبستگی دارم... مگه کسی نفسش رو از زندگی حذف می کنه؟» می خوام بگم نفسمی و بدون تو زندگی معنی نداره. دلهره می گیرم. باز هم سکوت می کنم. این ماجرا شده داستان تکراری هر روزمون.
یاد حرف دوستم می افتم که چند مدت پیش پرسید «تو با این اخلاق مزخرفت، واقعا زندگی کردن رو دوست داری؟» یه خورده فکر کردم. بهش گفتم «آره.. مگه میشه نداشته باشم؟» دوباره پرسید «محمد رو چی؟» نمی دونستم چی جوابش بدم. می خواستم بگم «محمد زندگیمه» ترسیدم. دوباره دلهره اومد سراغم. گفتم «تو فکر کن من آدم بی احساسی ام»
ای غرور لعنتی چیز بدی هستی تو.. مزخرفی.. مرده شورت رو ببرن، بدم میاد ازت ... نمی دونم چطوری باید از دستت خلاص بشم.
میشه با احساس بود. مثل قرمز شاد و پر شور و هیجان بود. مثل آبی آرام و چشم نواز، مثل سبز آرامش بخش و سرزنده، مثل زرد و نارنجی پر انرژی و فعال، مثل سفید پاک و منزه و مبرا
ولی، ولی... خاکستری بودن وجودت رو خنثی می کنه. کم کم دارم این رو حس می کنم که تنها دلیل سازشم با این دنیای ناسازگار، خاکستری بودنم هست. در کنار قرمز خوش ترکیب میشم. با آبی جذاب، با سبز دلنشین، با زرد متفاوت، با مشکی از تیره گی بیرون میام و با سفید مفهوم پیدا می کنم و با همه خاکسترهای دنیا یک رنگ
آخرین تابلویی که نقاشی کردم مخلوط همه ی رنگ ها بود. بدون وابستگی
دست نوشته هام رو ریختم توی آتش

پی نوشت :
_ حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید

_ من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
حافظ
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

ناصرباران دوست ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,فرزانه رازي ,محمد علی ناصرالملکی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,زهرابادره (آنا) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,آزاده اسلامی ,داوود فرخ زاديان ,سبحان بامداد ,م.ماندگار ,پیام رنجبران(اکنون) ,م.فرياد ,شيدا سهرابى ,محمد حشمتی فر ,رضا فرازمند ,زهرا محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (27/3/1395),سحر ذاکری (27/3/1395), ناصرباران دوست (27/3/1395),الف.اندیشه (27/3/1395),فرزانه رازي (27/3/1395),سید رسول مصطفوی (27/3/1395),م.ماندگار (28/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (28/3/1395),رضا فرازمند (28/3/1395),زهرا بانو (28/3/1395),حامد نوذری (28/3/1395),زهرابادره (آنا) (28/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/3/1395), ک جعفری (28/3/1395),آزاده اسلامی (29/3/1395),زهرا بانو (29/3/1395),ح شریفی (29/3/1395),مهدی چالی ها (29/3/1395),داوود فرخ زاديان (30/3/1395),سبحان بامداد (30/3/1395),آریو پرویزی (1/4/1395),مريم فرهادي (1/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),شيدا سهرابى (6/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/4/1395),کامران غفوری (15/4/1395),محمد حشمتی فر (20/4/1395),فرزانه رازي (4/5/1395),سید رسول مصطفوی (6/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/6/1395),شيدا سهرابى (23/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (27/10/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 03:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
به نرجس خل و چل و روانی
اینو برای خودم نوشتم .. اینو برای تو نوشتم
دیوانگی هم عالمی داره .. یکیش اینه ک وقتی میای می بینی اولین خواننده داستانت خودتی ... یه ذره هم ذوق میکنی ..(تازه به خودم 5 تا ستاره هم دادم )...بعد کم کم حالت گرفته میشه ..بعد پکر میشی ... بعد چند بار و چن بار میخونی ..بعد تازه می شینی با خودت دو دوتا چهارتا میکنی ک دلیل نوشتنت چی بود ... نمیفهمی ..بیشتر قاتی میکنی .. فک میکنم ..شاید یه کوچو لو دلم برای یه نامردی تنگ شده ..یه کوچولو فقط.. نه بیشتر
از این به بعد جدید شروع میکنم ... جدید مینوسیم
شایدم زد به سرم.. رفتم ک رفتم ..قلم شکوندم و توبه کردم ... شایدم یه روز این سایت اومد توی لیست سیاه وابستگی ها و پاک شد ..کی میدونه ؟ واقعا کی میدونه ؟ از دست آدم دو پا همه چی بر میاد
ولی اگه موندم بیشتر طنز مینویسم .....
یه وقت فک نکنید اگه رفتم ..دیگه نظر نمیدما ... اصلا من نظر ننویسم میمیرم ..باور کنید ...فضولم دیگه ..باید همه ی فضولی هام رو ثبت کنم .. شاید دیگه کمتر داستان نوشتم ..من میگم داستان شما بخونید اراجیف

به دوستی قول دادم اگه رفتم بهش بگم ..این پیش درامدش بود مثلا ..خرده نگیرید بهم ..عقل درست و حسابی ک ندارم
همیشه حرف از رفتن هاس ..کاش یکی با اومدنش غافلگیرمون میکرد

یا علی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 00:19

نمایش مشخصات م.ماندگار بمان
بمان
بمان


درود دوست عزیزم.

همون بحث خیابون و غریبه و ...
همونایی که با هم گفتیم

داستانت خیلی غم داشت...
آدم خیلی وقتها خاکستری میشه
خیلی وقتها دلتنگ میشه
اما بازم حالش خوب میشه یا عادت میکنه
پس برگرد به اول کامنتم
سبز باش
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 19:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم
میم مثل ماندگار :x مثل مژگان :x مثل مهربانی:x مثل محبت :x مثل مهر :x میم مثل دوست :x مثل همراه:x مثل دوست داشتن ها :x مثل مژگان :*
هزاران هزاران درود به مژگان بانوی عزیزم :)
به من امشب ای ساقی ... بده می دریا دریا
اونقدر امشب مستم کن .... که بشم دور از دنیا
بده جامی ای ساقی... که بسازم با دردها
ساقی ساقی ای ساقی ... باز مستم و دیوونه
غم عشق و رسوایی... دیگه از کی پنهونه
این باشه فعلا تا بعد بیام عباس قادی بخونم :D :D :D نری تو تمرکز یهو
یه چیزی بگم .. اولش پی نوشت این داستان ..اینطوری نبود ..نوشته بودم به مژگان باشد ک همیشه قلمش گرم باشه و بمونه ..بعد مدیر سایت دیر اومد ..منم هی رفتم و اومدم .. قاتی هم کرده بودم :( .. بعضی قسمت هاش رو حذف کردم ..یه قسمت هایی هم بهش اضافه کردم ..آخرش به این نتیجه رسیدم این نوشته هام ارزش تقدیم کردن نداره :-s :-s ..پی نوشت رو هم پاک کردم:( :( :(
اون خیابون رو ک گفتی با آدم های غریبه اش فکر خوبیه .. ولی وقتی ک دوست خوب نداشته باشی ..وقتی یه دل صاف و پاک رو نزدیکت نبینی ..منظورم از دل پاک دل مژگان بانو هستا.. همونی ک همیشه باهاش حس مشترک دارم .. بدون هیچ دلیلی فکر میکنم خیلی آشناست ..خیلی زیاد دوستش دارم
حرف از رفتن نیست ..حرف از مدتی نبودن هست .. یه مدت تجدید قوا و اعصاب ... توجه کردی من طنز هم ک مینویسم دوستام رو ناراحت میکنم .. میخواستم برم اینو درست کنم :( ک همین رو هم منصرف شدم کلا ..آدم بعضی وقت ها خوبه شکر بخوره :D :D :">
چه خوبه ک هستی .قربون نگاه گرم و دل مهربونت :x :x :* :* @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:29

نمایش مشخصات م.ماندگار عزیز دلم
سلااااام :x
من الان کامنتتو دیدم. ممنونم بابت همه چی. برای اینکه منو قابل میدونی.
میدونم که دلت پاکه و انقدر خوبی که منو خوب میبینی :*
داستانتم خیلی قشنگ بود
ممنون که بهم تقدیم کردی و نکردی :D
خوب دیگه الان خیالم راحته که هستی و نمیری
نرجس بعضی آدما بودنشون خیلی خوبه
بعضی آدم ها بودنشون خوبه ها اما باید نباشن چون بهت آسیب میزنن
خیلی آدما دسته دومن!
تو ازین دسته اولیایی
بودنتو دوست دارم :x
محبت. دوستی. صداقت. صمیمیت حتی از فاصله ی دور هم احساس میشه.
خوشحالم که هستی دوست گلم :x

حالا عباس قادریو بخون قصد دارم تمرکز کنم =))
دیشب اومدم خونتون نبودی
راستشو بگو کجا رفته بودی :-/
کاملن الان توی تمرکزم :D

عزیز دلی
شاد باش گلم همیشه

:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 11:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم
شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم :D

ســــــــــلام به روی ماهت :x

ببخش دیگه آبجی گلی .. یه کار خوب خواستم تو عمرم انجام بدم ک اونم نشد دیگه ..ان شاالله یه روز دیگه جبرانش میکنم :) منظورم تقدیم داستان هستا
بعضی ها شبیه عطر بهار نارنج هستند، آنقدر عمیقند که عطر بودنشان را می توانی تا آخرین ثانیه عمرت در وجودت ذخیره کنی. بعضی ها آرامش مطلقند، لبخندشان، تلالو برق چشمانشان، و اصل ِ کار تپش قلبشان انگار که یک دنیا آرامش را به وجودت تزریق می کند آنقدر عزیزند آنقدر بزرگند که میترسی نباشند و تو بمانی و یک دنیا حسرت، اصلا خداوند در خلقت بعضی ها سنگ تمام گذاشته، سایه شان کم نشود از روزگارمان
خدا حفظت کنه ... دمت گرم ک دوباره اومدی و با دیدنت حال دلم خوب شد
عزیز دلمی ..اینقدر ک دوستت دارم :x :x :* @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 10:58

نمایش مشخصات شيدا سهرابى بَدبَدوووووووووووووووووووو:"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 12:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه عه .. به کی میگی بدو ؟ =((
بیا جلو بوست کنم :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 09:12

سلام نرجس جان، داستان غنایی خوبی بود؛ زیبا نوشتی و خوب از پس رنگ‌ها و جاساز کردنشون تو داستان براومدی؛ خیلی عالی
در ضمن با طنز نوشتن موافقم، ولی گفتی شاید قلمت رو شکوندی و توبه کردی، میخوام بگم عزیز دلم توبه کردن نمی‌خواد؛ ترک کردن کافیه عزیزم:-/
ممنون عزیزم؛ شاد و نویسا باشی؛
قلمت همواره رقصان @};- @};- @};- @};- @};- :


@لیلا حسن زاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 19:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام گرم به خانوم حسن زاده عزیزم :x
چقدر خوب ک شما رو اینجا می بینم باعث افتخارم هست ک نوشته های سراپا ایرادم رو میخونید و با نگاه گرمتون یاریم می کنید.
طنز نوشتن همیشه خوبه ..حال و احوال آدم رو عوض میکنه ..شما زیاد به حرفای نرجس گوش ندید ..خل و چله ..دست خودش نیست ..یهو قاطی میکنه :( ... منظورم قلم شکستن هستا :"> :"> عرضه همین کار رو هم نداره ..بارو کنید:-s :-s
خوشحالم ک اومدید و خوشحالم ک نوشته ام رو دوست داشتید ... این زیبا دیدن... به خوب بودن داستان ربطی نداره ..برمیگرده به مهربون بودن خواننده @};- @};- @};- :)
قربون نگاه گرمتون :x :x :*
بی نهایت ســـپاســــــگزارم :)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 09:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سفید سیاه خاکستری
سفید :
عرض شود که سلام ! وقتتون بخیر سرکار خانم نویسنده ی هنرمند طناز محترم! خوبید ؟ سروسون چه خبر؟ دیگه چه خبر؟!
باز عرض شود که صپح اول وقت پاشی بیایی سایت و ببینی که به همت مدیر محترم بعد از چند روز سایت با داستانهای جدید باز شده و اون بالاها نصف صورت یه دختر با یه چشم خیییلی درشت میگه : اینجا یه داستان خوب هست جایی نرو!
سیاه
بعد بیایی و با ذوق وشوق بشینی و بخونی و ببینی که بعله واقعا یه داستان خوب با پرردازش خوب با صغرا کبرای خوب و همه چی درست جلو روت بوده و تو هم لاجرعه خونده ایش وتمام .اما تهش یه تشت خاکستر داغ را ته حلقت حس کنی !
که چی ؟
یه بانویی خواننده ای بود قبل از اینها !خیییلی گذشته ها !
هرچی خاک اونه عمر شما باشه .
دوتا ترانه مشهور داشت. ترانه اولی می گفت:
از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی نشان....رفتم که رفتم
بعد از یه مدتی ترانه ی دومش در اومد که می فرمود
یه روزی رفتم که رفتم را واست خونده بودم
پیش از این هم بخدا تو کار دل مونده بودم
یه دل اینجا یه دل اونجا اشک حسرت توی دلها
من عزیزم راه دوره ! دل من سنگ صبوره
زندگی اینجوری خواسته
سرنوشتا جور واجوره
خاکستری
اصلن ولش کنید
حالا که این کافه داستان را هم هرکس به طریقی داره سقفشو میکوبونه جاش برج بسازه !و یکی یکی مشغول خواندن رفتم که رفتم شده اند،
شما هم بخونید مگه چیتون از بقیه کمتره؟!
خدا خیرشون بده آقای مدیر کلنگ اولو زدن با برداشتن نظم به روز رسانی و پروندن کاربرا به این طریق !
پیشنهادم اینه که همه ی دوستان به صورت دسته جمعی
(بخاطر رعایت مسایل شرعی والا تک تک قشنگتر در میاد ) آهنگ رفتم که رفتم را با صوت جلی بخونیم . دونطقه دی
.
.
.
سبز علفی آفتاب سوخته:
یه سریالی چندین سال پیش از شبکه 2 گمانم پخش شد به آن اسم (فوق الذکر ) و با تیتراژی اینگونه ای
ما در این بازی همه بازیگریم
آینه دار غم یکدیگریم
...
الی آخر و قس علیهذا
مدیونه هرکس فکر کنه کسی اینجا ناراحت یا عصبانیه !نه به این دلیل که نمیشه باشه ! به این دلیل که به کجای عالم هستی بر میخوره!؟
:D :D :D :D :D :D :D


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 20:00

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام بلند و بالا همراه با تعظیم
با یه عالمه ارات بی نهایت و بیش از اندازه احترام
به استاد کریمیان بزرگوار و با محبت :)
به رنگ مهربانی :) @};-
خوب نبودم استاد ..کامنت شما رو دیدم خوب شدم ..ادمی هست دیگه کم طاقت میشه گاهی ..دلش منظورمه.. سروسون هم خبری نیس... جز سلامتی ..سرو ها هنوز ایستادن و جوان هاش هم همیشه معترضن ...شما اولین فردی هستید ک سروسون رو با لهجه و لفظ درست به کار بردید ..دنبال بهانه میگردم :">
به رنگ توجیه:) @};-
به گمانم افسرده گی حاد گرفتم ..از اونها ک دکترا قطع امید میکنن و فورا باید بستری بشی ..شاید خوب بشی شایدم نه ..شایدم اثرات گرمی هوا باشه ..فشار آورده ..مثل زندگی ک دم به دقه فشار بهت میاره ..از بس ک صبوری میکنی ..دیگه میخواد حالت به هم بخوره ...ولی اینا توجیه خوبی نیس ..میدونم :(
به رنگ موسیقی و آواز :) @};-
این ترانه رو ک گفتید..گوش کردم ..من ک بی خبر نرفتم ک برم .. ولی اگه میخواستم این کار رو بکنم ..دیگه الان توی همین دقیقه منصرف شدم... بچه حرف گوش کنی ام :"> :"> دلم نمیاد اصلا حرف بزرگتر رو زمین بذارم :)
یه بانوی دیگه هم هست آهنگ زیبایی داره .هرچی خاک اونه عمر شما باشه :"> :) میگه
اگه از پرنده پرواز و بگیرن چی می مونه؟
اگه از مستای شب خوندن آوازو بگیرن چی می مونه؟
اگه از هر چی صداست زمزمه سازو بگیرن چی می مونه؟
کی می دونه؟ چی می مونه؟ کی می تونه که ندونه؟
من می دونم، من می تونم ...واسه اینه که میخونم
مثل اینه باید حرف از موندن بزنم :)
به رنگ عذر خواهی :) @};-
به خدا اگه راضی باشم یه کوچول به دل کسی غم بشینه ..مخصوصا دوستایی ک خاطرشون خیلی برام عزیزه ... چه کنم..ک بعضی وقت ها دیوانگی به سرم میزنه... من کلا آدم مزخرفی ام ک اگه نبودم شما رو ناراحت نمیکرد ..حلالم کنین ..عذر میخوام ... میدونم خدا منو نمی بخشه به خاطر اینکه ناراحتت تون کردم :( همیشه از نوشتن بدترین استفاده رو میکنم ..باعث رنجش دوستام میشم :( منو به بزرگی خودتون ببخشید
به رنگ قدر دانی :) @};-
خدا حفظتون کنه.. چقدر خوبه ک شما هستید.. آدم حال دلش خوب میشه ..وقتی یه کامنت میخونی از بزرگی ک نظراتش برات خیلی محترم و عزیزه و اونم با نهایت بزرگواری تذکر میده ک راه درست چیه.. حس داشتن یه بزرگتر دلسوز واقعا خیلی خوبه ..سایه تون مستدام استاد @};- @};- @};- :)


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 13:14

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجس عزیزم :x

خاکستری ...
رنگ زیبای مات بی احساس
شاید هم رنگ حس های خشکیده
مثل صدای پاییز ...
خاکستری برایم تداعی کننده ی صدای داریوش است ...
به قول او : رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
خاکستری مثل عکس پروفایلت
مثل حس رفتن ها ...
حسرت بازگشتن ها
خاکستری جای خالی عزیزانی که میروند و تا آخرین نفس
انتظار دیدارشان تو را می سوزاند !

مثل همیشه زیبا و بدیع و با احساس نوشتی عزیزم . ولی کامنتی که نرجس برای داستانت گذاشته دوست ندارم... حرف از رفتن رو دوست ندارم ... جاهای خالی رو دوست ندارم .
اینجا بدون تو خیلی کم می آره ! باش و بنویس و بخون و زندگی کن .
کجا می خوای بری ؟!!!والا :(

شاد و پیروز باشی .هرجا که هستی . :x :* @};- [-( :-s


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 23:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
یه سلام پر از مهر و گرم به بانوی اندیشه های ناب:)
اندیشه بانوی عزیزم:x

رفتن" !
رفتن که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

"ماندن" !
ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...
وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى ...
میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !
آرى ،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هیچکدام ......
:) چقدر خوب از خاکستری گفتید .. بد جوری به دلم نشست .. البته از شاعران بعید نیست لطیف گفتن و دلنشین حرف زدن ..حرف های پر احساسی ک از دل بیرون میاد و به دل مینشینه :) @};- :x
منم رفتن ها رو دوست ندارم آبجی ؟ نرجس آدم بدیه...من ادم بدی ام ..دلش نمی خواد ناراحتتون کنه :( ..دلم نمی خواد ناراحتتون کنم :(
یه مدته بد جوری حالم گرفته هست .. میخواستم فقط یه مدت نباشم ..منظورم رو اعصاب بقیه هست .. کم کم دارم با مزخرف نوشتن هام باعث ناراحتی بقیه میشم :(
آبجی اندیشه ؟ خیلی دوستت دارم .. شاید باور نکنی ..ولی همین ک هستی همین ک هوامو داری ..حالم دلم خوب میشه ...خدا حفظت کنه
قربون نگاه گرمتون :x :x @};- @};- @};-
بی نهایت سپــــاســــگزارم


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 16:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه‌ها نشسته‌ام
سالهای سال
صبح‌های زود


در کنار چشمه‌ي سحر
سر نهاده روی شانه‌های یکدگر
گیسوان خیس‌شان به دست باد
چهره‌ها نهفته در پناه سایه‌های شرم
رنگ‌ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می‌ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه‌ها
می‌برد مرا سبک‌تر از نسیم
از بنفشه‌زار باغچه
تا بنفشه‌زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود


با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه‌ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه‌زار چشم تو
من ز بهترین بهشت‌ها گذشته‌ام
من به بهترین بهارها رسیده‌ام


ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه‌های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده‌ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته‌ام


در بنفشه‌زار چشم تو
برگ‌های زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه‌های ناشنیده ساز می‌کنند
بهتر از تمام نغمه‌ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه‌هات
غنچه‌های رنگ رنگ ناز
برگ‌های تازه تازه باز می‌کنند


بهتر از تمام رنگ‌ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می‌کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من

هوم ؟!
دوس دارم فریدون خان بخونم ! حرفیه ؟!
در کل دوستت دارم نرجسی ... هم خودتو ... هم داستاناتو . میچسبه . :)
بنفش باشی . میگم :x بنفشx: ... چون عاشقشم ...
اختلاطاتت بی اختلالات .
پاک دل باشی .
راستی !
" همیشه حرف از رفتن هاس ..کاش یکی با اومدنش غافلگیرمون میکرد "
گمونم اگه همچین اتفاقی بیوفته ، نافرم غافلگیر بشه ...
همین دیگه ...
راستی سلام ... :x
:*
:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 23:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عجب شعری ..مثل یه تنگ آب یخ توی گرمای وسط ظهر تابستون چسبید :)
ســــــــــــلام
یه سلام پر از مهربونی به خواهری گل و گلابم..فرزانه بانوی پر انرژی :x
دل به دل راه داره ..من بیشتر دوستت دارم ... بعضی از آدم ها رو بدون اینکه بشناسی یا ببینی همین طوری بی بهانه ..بدون هیچ فکر و نظر و دلیلی باید دوست داشت .. حس منم به تو همین طوریه .. بدون بهانه دوستت دارم بدون هیچ دلیلی .. البته دوست داشتن نه دلیل میخواد نه بهانه :)
دوستت دارم چون باصفا و با معرفتی ..مهربونی ..ساده و یه رنگ و بی شیله پیله ای ..کلا دوست داشتنی هستی.. البته بنفشی .. یعنی زیبایی :) :x :x :*
همیشه حرف از رفتن هاست.. حتی اگه بد جوری غافلگیر هم بشم ..دلم میخواد یکی بیاد ..فقط بیاد

هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد
قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد
چون کوه، پای حرف خودم ایستاده ام
کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!
دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا
این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!
دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است
دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد!
تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم
هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد
ما را برای در به دری آفریده اند
هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد

عزیز دلمی ..قربون نگاه گرم و مهربونت برم .. خوشحالم میکنی با اومدنت ... شعر فریدون مشیری خیلی زیبا بود .. همیشه خوش سلیقه بودی و هستی..دمت گرم :) :* @};- @};- @};-
بی نهایت ســــــپاسگـــــزارم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 17:04

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سروستانی ! ، گردوخاک کردی .
ظاهراً رنگ ها نشان گر شخصیت هستند ولی رسماً اینطور نیست ، نشانگر خالق هستند .
هر رنگی برای خود جریانی از زندگی داره . اینکه ما چه رنگی هستیم و از چه رنگی خوشمون میاد مهم نیست . اینکه ما بی رنگ نیستیم مهمه .
چه اشکالی داره خاکستری باشید . سعی کنید به رنگتون حیات بدید با باوری که بهش دارید . با لباسی که می پوشید با فعالیتی که می کنید . همش جریانه . نمی خوام روانشناسانه حرف بزنم ، چون هنوز روان خودم رو خوب نمی شناسم ( بعضی موقع هم قاطی دارم :) ، مدیونید اگه فکر کنید تیکه انداختم :D ) . زندگی خالی نیست ، همش پُرِ ؛ پُر از تمام داشته ها و نداشته ها .
همینکه تو دنیا یکی پیدا بشه یکی دیگه رو دوست داشته باشه خودش از خیلی بیشتره :) . سعی کنید بمونید و بنویسید .
در کل داستان شما پر بود از خنده های خاکستری :)
همیشه خوش باشید و موفق @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 00:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پاشو کاکو والو یه ذره آب بپاش تو سایت گرد و خاک ها بخوابه ... روزه مون خراب شد رفت پی کارش :)
ســــــــــــلام
عرض ادب و ارادت بی شمار به آقای شریفی بزرگ :)
من ؟گرد و خاک ؟ اصلا من کی باشم گرد و خاک کنم ؟ یه ذره کوچولو ام از همون گرد و خاک.. اونم زیادی .. اشتباهی بُر خودم توی این دنیا
یه مطلب از مرحوم آیت الله بهجت (ره) خونده بودم ک ایشون گفته بودن ... ادم خوبه طی سه روز فوت کنه ..اول مریض بشه ..بعد حالش بد تر بشه .. روز سوم ک خانواده امادگی پیدا کردن راحت بمیره ..فرصت هم داشته باشه با همه وداع کنه و کارهاش رو انجام بده .. خودشون هم دقیقا همین اتفاق براشون افتاد ... اینو تعریف کردم بگم ..من سرقولم هستما ..بهتون قول داده بودم اگه خواستم برم ..قبلش بگم .. الان اعلام کردم .. میخواستم یه مدت فقط نظر روی داستان های دوستان بنویسم ..بعد از یه مدت ..برم و گورم رو گم کنم.. به همین راحتی ولی نشد ک بشه ..مثل همیشه
حالا با این اوصاف دلتون میاد بهم تیکه میندازید .. من ک خل و چل عالمم :( .. خواستم فقط یه خورده مظلوم نمایی کنم.. اینا رو گفتم :D ..وگرنه شما هرچی بگید ناراحت نمیشم
خنده های خاکستری هاااا؟ :-s :-s :-s خیلی هم خوب
ولی اینی ک در مورد رنگ ها گفتید ..منظورم نظرتون هست .. خوشم اومد جالب بود .. حرف درستیه :) باشد ک پند گیرم
همه اینا شوخی بود .. به دل نگیرید .. حوصله ام سر رفته .. وراجی کردم الکی
خوشحالم کردید با اومدنتون .. خدا حفظ تون کنه :) @};- @};- @};-
بی نهایت ســــپاســگزارم


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 18:15

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
از این جمله خوشم اومد تنها دلیل سازگاری با دنیا خاکستری بودنمه جالب بود.


@سید رسول مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 10:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
عرض ارادت و ادب به آقای مصطفوی گرامی :)
چقدر خوب ک این جمله رو دوست داشتید
دقیقا وقتی داشتم این قسمتش رو مینوشتم این جمله توی ذهنم بود .. (روزگار نامروت با مردمان ناسازگار) یه کوچولو تغییرش دادم
ممنونم از اینکه با اومدنتون به نوشته های بی ارزشم اعتبار میدید :) @};- @};- @};-
بی نهایت سپــــاسگـــــزارم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 00:47

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
شما هم نغمه رفتن کوک کردی ؟

نمی دانم بگویم بمانید یا بروید ؟!

اما از طرف خودم می گویم سرزمین سایه ها هم به اخر خط رسیده ، دوست دارم اگر رفتین در اختامیه باشید ، هر چند من هم بعد از این داستان یه مدت نخواهم بود تا با داستان بلند دیگری شاید برگردم ، اینکه می گویم شاید برای این است که اگر در سایت دوستانی مثل شما ، خانم بادره ، خانم ادیشه و اقای باران دوست را ندیدم و به لیست داستانها یتان مراجعه کردم و دیدم برای سه ماه قبل و یا بیشتر است تا برگشتنتان صبر می کنم . آنوقت من هم می آیم !چون می دونید داستانها پر طرفداری دارم!
شما نباشین کلا دیگه طرفدار ندارم .
موفق باشی و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 00:49

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاح : خانم اندیشه


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 11:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
ســـــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت به آقای ناصرالملکی بزرگوار :)

من ک همیشه سازم ناکوک بوده ... ولی خداییش نمیخواستم برم ..فقط میخواستم یه مدت چیزی ننویسم ..برم برای ریکاوری مغزی به قولی :(
وگرنه کجا دارم ک برم ... بی خانه و کاشانه ام ..بی سر و سامان ..آوراه ی آواره ..از فیس بوک خداحافظی کرده بودم ک اومدم اینجا ..به نظرم اینجا آخر خطه برای موندن ... چون هیچ کجای این فضای مجازی دوستانی به این خوبی نداشتم :) :"> :)
حالا ک شروع کردم به پر حرفی بذارید یه اعتراف هم بکنم .. . بعد از عید نوروز میخواستم بدون هیچ حرفی مخفیانه برم و دیگه پیدام نشه ... یکی از دلایلی ک هنوز هستم داستان دنباله دار شما بوده ..گرچه یه مدته ک خسیس شدم کامنت تشکر نذاشتم براتون ... اینم از بی انصافیم هست ... و یه کوچول هم به خاطر تمرکز نداشتن.. ولی تا نقطه آخر پایان داستان هستم ... حتی اگه یه داستان دیگه شروع کنید .. از همین ساعت همین لحظه ..بازم من یکی از طرفدار های پروپاقرص داستان ها تون میشم ..چون نوشتن بلدید و درست و حسابی مینویسید ..بدون هیچ حرفی
یادمه روزی ک تصمیم گرفتم از قسمت اول سرزمین تاریکی رو بخونم تا برسم به زمان حال .. یه شب تا صبح طول کشید ..تا سه روز سیستم قاتی کرده بود .. نمیتونستم بیام سایت ..ولی خیلی خوب بود.. خوشحال بودم ک یه داستان هیجان انگیز با حساب کتاب میخوندم ... میخوام یه روزم کل دنیا رو تعطیل کنم ..بشینم سرنوشت رو باید از سر نوشت بخونم ..حالا ک میگید میخواید استارت یه داستان دیگه بزنید نمیدونم چطوری بگم ..ذوق کردم:) ..ولی ذوق کردم :">
یا خدا ..چقدر وراجی کردم ..:-s :-s :"> :">
ممنونم ک اومدید و مثل همیشه نوشته های بی ارزشم رو خوندید و خوشحالم کردید ..خدا حفظتون کنه :) @};- @};- @};-
بی نهایت ســــــپاسگـــزارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 04:48

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانقدر

بقول یک راننده تریلی نمی خواهم -دوست ندارم و می خواهم بروم و ....از این حرفها نداریم

بمان چون قلمت زیبا وشور انگیز ست

ساده - دلربا- صمیمی و دوست داشتنی.

داستان زیبایی بود
همه رنگ ها زیباست حتی خاکستری

این هم به احترام سلولهای خاکستری مغزم

که زیبایی قلم شما را فهمید ودر حافظه اش ضبط کرد
برای همیشه.

نویسا باشید

لذت وبهره بردم از این همه زیبایی وعاطفه

دست مریزاد

بمان ای شاعر

ای زیبانویس

کجا کفشهایت را برای رفتن جفت کردهای؟؟؟
بعدازمن وتو

چای سردغم پهلو

وقهوهای تلخ

این مردم را

چه کسی نوش جان کند

مانا باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 12:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چشم:) وقتی دکتر فرازمند میگن رفتن و از این حرفا نداریم ..من کی باشم رو حرفشون حرف بزنم :"> :)
ســـــــــــلام
یه سلام بلند بالا همراه با عرض ارادت و ادب و احترام به آقای دکتر فرازمند بزرگوار:)
باور کنید نمیخواستم کلا برم ..مثل اینکه همه دوستان رو با چرندیاتم ناراحت کردم .. من آدم بشو نیستم ..میخواستم فقط یه مدت نباشم ..یه مدت ننویسم ..همین :( .. به قول مرحوم قیصر امین پور
موجیم و وصل ما ازخود بریدن است
ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است

به اون راننده تریلی بگید ..نرجس بچه ی حرف گوش کنی هست ... چون دوستای خیلی خوبی داره ..فقط دلش نمیخواد کسی رو ناراحت کنه با نوشته هاش ..ک غصه بیاد صاف بشینه گوشه دل اون هایی ک براش عزیزن:) بهش بگید هر چقدر هم چای سرد و غم پهلو و قهوه های تلخ داره بیاره میخورم :) :"> :) .. هرچه از دوست رسد نیکوست @};-
دوستان معجزه زندگيند.
گاه در اوج غم و غصه و درد،
يادي از خنده و يا لبخندي
گرهي از دل پردرد تو را وا بكند،
مرهم زخم تو پيدا بكند.
گرچه شايد،
حتي،
نه تو او را ديدي
و نه اميد به ديدارش هست.
ولي از بوي خوش پاكي و زيبايي او
که در این نزدیکی است،
دل طوفان زده ات گرم شود.
و تو خود مي بيني
غرق شادي شده اي.
همه، شادي شده اي.
پس تو هم باور كن
دوستان معجزه زندگيند
چقدر خوبه ک شما هستید ..و با اومدنتون همیشه باعث خوشحالیم میشید ..خدا حفظ تون کنه :) @};- @};- @};-
بی نهایت سپــــــاسگــــــزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 11:09

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس عزيز



دنيا پر از کارهايست که نبايد مى کرديم
پر از آدمهايى که نبايدوابسته شون مى شديم
ولى تا وقتى با کله نرفتى تو دل قضيه نمى تونى بفهمى از قبل که درسته يا نادرست...!
آدميزاد انگار استاد وابستگيه ,و همين طور تو هچل افتادن ...چه ميشه کرد وابستگى شيرينه وقتى مياد با خودش رنگ مياره به زندگى ولى بديش اينه وقتى که بايد دل بکنى همه چى خاکسترى ميشه قبل وابستگى هم همه چى خاکسترى بوده چيزى که مى مونه اون خاطره هاى رنگيه که ديگه انگار عهد بسته هيچ جاى دنيا وبا هيچ کس تکرار نشه...!!
چى نوشتم نرجسى , تقصير خودته حرف از رنگ آوردى به ميان , منم افسار کيبوردم و دکمه هاش از دستم در رفت... بابااين روزا چرا همش تو فاز رفتنى ,برى که چى بشه ؟
البته مى دونم شما بى وفا نيستى برى هم مياى و سر ميزنى ... يه کسايى مث من بيشتر رفته حساب ميشن تا شما عزيز جان ... چه کنيم زندگى دلش نيست يه مدت آرامش ممتد و روى يک خط صاف بدون نويز و پارازيت بهمون بده !!
اشکال نداره دل اگر خانه ى اويى که بايد باشد اين باد و بورانها که سهل است طوفانشم هيچ کارى نمى تونه بکنه ...
چقد نوشتم و چى نوشتم نرجس ,خلاصه خانوم جان مارو از داستاناى قشنگ و نرجس گونه ات بى نصيب نذار ...
عزيزمى و دوست دارم بسيار زياد , حالت خوب دلت خوش . درود بر تو .


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 13:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی من اهل دوست داشتنم
تو اهل کجایی؟
ســــــــلام
به زهرا جانم :x یه سلام پر از دوستی و مهر ..و به گرمی قلمت :)
زهرا بانو ک دست به قلم بشه ..فقط باید سراپا چشم شد و خوند و لذت برد ..از کلمه ها از واژها و از جمله ها.. حتی نقطه ها و جاهای خالی :x .. لبریز حس های ناب شدم :) دمت گرم :)
اینقدر ک بدم میاد از وابستگی ها حد و حساب نداره ..انگار همیشه دشمن قسم خورده هم دیگه ایم ..تا هم رو نابود نکنیم راحت نمیشیم ...نمیدونم چرا فک میکنم وابستگی ها باعث میشن آدم زندونی بشه.. اسیر بشه.. شاید حس میکنم وابسته بودن یعنی اجرای یه سری قانون ..منم از هرچی قانون هست متنفرم
دلبستگی ها رو درعوض دوست دارم ... از اون هایی ک وقتی بهشون فک میکنی قند تو دلت آب میشه .. بدون اینکه نیازی بهشون داشته باشی دوستشون داری ..بی دلیل ..بی بهونه ..بدون هیچ قانون و گیر و گرفتی
بیخیالش
یه مدته بد جوری حالم گرفته:( ..هوای دلمم بارونیه شدید ... قاتی کردم همه ساز هام ناکوک شده .. میخواست تا صاف شدن هوام ..یه مدت چیزی ننویسم :(
وقتی حالت خوب نباشه ..وقتی با حال بد بنویسی ..هرچی غم توی دنیاس میاد نوک قلمت ... بعد نوشته میشه رو کاغذ ..بعد مستقیم صاف میشینه تو دل دوستایی ک برات عزیزن و میان بهت سر بزنن و نوشته هات رو بخونن ..این خیلی بده ..افتضاحه در واقع:( :(
بی خیالش بازم ..جوگیر شدم یهو :)
زهرا ؟ میدونم ک میدونی.. دل به دل راه داره .. البته فک میکنم من بیشتر دوستت داشته باشم ..همیشه صفا و مهربونی از قلمت چک چک میکنه..نه نه مهربونی از قلمت میباره همیشه دوست داشتنی هستی چون معرفت داری:x :x :* :*
میدونستی وقتی می بینمت چقدر حالم خوب میشه .. خدارو شکر ک هستی :) @};- @};- @};- :x
بی نهایت ســـــپاسگــــزارم


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 13:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام

در داستان به دنبال آن ضربه ی نهایی می گشتم و با پایان همین دهن کجی به همه ی رنگ ها را به مثابه یک ضربه یافتم !!
به واقع من حس می کنم راوی در پایان از روگردانی از رنگ های سفید و سیاه , به قهر با تمامی رنگ ها می رسد ! و ما هم که می دانید رنگ ها همان رنگ و جلای هستی هستند !
پس راوی با هستی قهر باید !!

به نظر من همین که انسان , خویشتن را دوست داشته باشد محکم ترین عشق دنیاست ! هر چند گفتنش به آسانی عمل کردنش نیست ...

خواستم شعر " خاکستری " اسرج جنتی عطایی را به شما تقدیم کنم اما حالا می گویم نه ! سبز باشید و مثل همیشه آفتابی !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 13:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) غلط های املایی و ویرایشی مرا عشق است ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 11:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی فکر نجـات من نبـاش مـرگ منو تـرانـه کـن
هر شـعرمو به پیکرم رشـته ی تـازیـانـه کـن
ســـــــــــــلام
عرض ارادت وادب به آقای غفاری دوست بزرگ:)
همون آقای واژه های خاص داستانک..هنوزم سر حرفم هستم و قبولش دارم..منظورم گفتن آقای واژهای خاص هست :)
درواقع منم فکر میکنم حس تون خیلی خوب انجام وظیفه کرده
اون جایی ک راوی از همه رنگ ها بدش میاد هرچقدر هم خوب باشن و اگرچه خودش مجموع همه رنگ ها هست ..از همه شون دوری میکنه ..شاید فرار یا به قولی قهر باخودش باشه با دنیا و اطرافش
اگه اشتباه نکنم اولین دفعه ای ک جرقه نوشتن خاکستری بودن توی مغز داغونم زده شد ..زیر داستان مومیای خاطرات شما بود ... نمیدونم چرا حس کردم ..اونجا هم رنگ خاکستری دیدم ...همون جایی ک آغاز یک پایان بود و پایان یک آغاز .. من فک میکنم به قول شما این دهن کجی به همه ی رنگ ها ... شروع یه آغاز هست
حرف از دوست داشتن شد .. به نظرم مورد علاقه و دوست داشتن قرار گرفتن خیلی بهتره از دوست داشتن هست .. اینطوری خیالت راحته از طرف مقابل .. بقیه اش دیگه بستگی به خودت داره :"> ... ینی در این حد بی اعتمادی موج میزنه :D :D
ولی اینکه خودت.. خودت رو دوست داشته باشی فقط تنهایی همراه داره ..آدم ها تنها افریده نشدن باور کن.. ولی قبول دارم تا کسی خودش رو دوست نداشته باشه و برای خودش ارزش قائل نشه .. برای بقیه هم پوچ هست
چقدر سخنرانی کردما :) :">
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید ..خوشحال شدم از دیدارتون برداشت جالب و تعبیر زیبایی داشتید از نوشته.. متشکرم :) @};- @};- @};-
بی نهایت ســــپاسگــــزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 14:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ولی به نظر من " دوست داشتن " زیبا تر از " دوست داشته شدن " هست !

می دونید چیه ؟!! من وقتی یکی را دوست داشته باشم , خواه ناخواه حس خیلی خوبی از می گیرم ! خیلی بیشتر از " دوست داشته شدن " !!

البته نمی دونم شاید جنس مرد در این فقره هم با زن فرق می کنه ! شاید هم فقط من این حس رو دارم !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 23:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی نه شما درست میگید .. همیشه دوست داشتن بهتره
چون دوست داشتن یه حس درونی هست ک خودت به شخصه حسش میکنی و از این حس لذت می بری ..من با حالو هوای این روز ها گفتم ک به هیچی نمیشه اعتماد کرد ..این ک ممکنه چیزی رو دوست داشته باشی ک مال تو نباشه یا هرکاری کنی نصیبت نشه.. ک سرخوردگی همراه داره.. یا کسی رو دوست داشته باشی ک طرف مقابل این علاقه رو نسبت به تو نداشته باشه .. بازم فقط ناراحتی نصیبت میشه .. ولی اگه کسی باشه ک دوستت داشته باشه خیالت راحته .. ک از دستش نمیدی .. ولی با این حال موافقم ک بعضی وقت ها جنسیت هم توی دوست داشتن ها بی تاثیر نیس
خدا اولین موجودی هست ک هم عاشقه و هم معشوق .. ولی با این حال عشق خدا به آفریده هاش ..همیشه پایدار هست ..چرا ک هرچقدر هم ما دوستش نداشته باشیم اون دوست مون داره ... اون وقته ک دلت گرم میشه ..به اینکه یکی هست ک همیشه هست ک دوستت داره ..هرچقدر هم ک تو بی معرفت باشی
یکی منو از منبر بیاره پایین :D :D :D


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 19:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس عزیزم
نخست از بابت تاخیر پوزش می طلبم چند روزی است نت ندارم :">
بسیار عالی بود واحساسی . رنگ خاکستری اسم زیبایی است که روی داستان گذاشتید
عزیزم جایی مهمان هستم و دارم از آنجا نظر می نویسم وزیاد وقت ندارم همینقدر می گویم که لذت بردم
برای قلم زیبا و هنرمندت آرزوی بهترین ها را دارم @};- @};- @};- :x :*


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 11:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام پر از عشق به آنا جان عزیزم :x
بانوی ک سراسر مهربانی و خوبی و مهر در دونش موج میزنه :)
جدا ناراحت میشم وقتی ک از تاخیر حرف میزنید ..نگید این حرفو ... همین ک هستید خوبه.. منت به سرم میذارید ..خدا حفظتون کنه ..سایه تون همیشه مستدام :)
خوش به سعادت اون هایی ک آنا جان من خونه شون مهمونه .. حسودیم شد :"> :"> :)
ممنونم از اینکه هستید و مثل همیشه تشویق های بی دریغتون رو نصیبم میکنید ...خوشحالم ک نوشته پر از ایرادم رو دوست داشتید
قربون نگاه گرم و پر مهرتون :x :x :* :* @};- @};- @};- @};-
بی نهایت ســــپاســـــــگزارم


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 17:30

نمایش مشخصات سبحان بامداد از شعله های آه ، مرا خانه روشن است
روشن مکن چراغ که کاشانه روشن است

نازم به فیض باده که شبهای تیره دل
دلها ز عکس ساغر و پیمانه روشن است

خواهی چراغ باشد و خواهی نه، در چمن
گلها ز عکس نرگس مستانه روشن است

افشای راز من مکن ای اشک! زینهار
دردم به پیش محرم و بیگانه روشن است

تا آفتاب حسن به عالم طلوع کرد
مخفی چراغ عاقل و دیوانه روشن است



شعر از زیب النسا شاعر هندورانی هندی پلاس ایرانی !


درود و سلام

امیدوارم شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 12:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
عرض ادب و ارادت به آقای بامداد بزرگوار :)
شعر زیبایی هست ..دستتون درد نکنه
اومدم بنویسم یه مدته داستان ننوشتید از اون چغندرو تو زمستون تا حالو ... بعد بگم دست از تنبلی بردار ..همین کارا رو میکنی میگن استان فارسی ها تنبلن .. ولی قبلش یه سر رفتم تلگرام دیدم ..دوستان مراسم وداع با سرباز وظیفه سبحان بامداد گرفتن ..هیچی دیگه منصرف شدم .... ان شا الله ک هر چی خیره خدا پیش پات بذاره کاکو ... به سلامتی و شادی و دل خوش ..این دوسال هم مثل برق و باد میگذره .. سرت سلامت
کلی هم گشتم تا این شعر طنز رو پیدا کنم بذارم یه خورده حالو احوال تون عوض بشه ..ولی فک کنم بیشتر حال گیریه :D :D

دم دروازه شهر که رسیدم / صدای طبل و شیپور را شنیدم
به خود گفتم که این طبل نظام است/دو سال شخصی گری بر من حرام است
گروهبانان مرا بیچاره کردند / لباس شخصیم را پاره کردند
به خط کردند تراشیدند سرم را/ لباس آشخوری کردند تنم را
لباس آشخوری رنگ زمین است / برادر غم مخور دنیا همین است
نگو خدمت بگو زندان هارون /که دل را در جوانی می کند خون
نگو خدمت بگو سرچشمه غم / نگهبانی زیاد و مرخصی کم
مسلسل لوله خودکار دارد / گهی تک تیر گهی رگبار دارد
کلاغ پر می روم کاسه به دندان / برای خوردن یک لقمه نان
.......
البته بعید میدونم شما این همه دنگ و فنگ داشته باشید ..فقط یه خورده ساعت خواب و تنبلی کم میشه :D :D
ممنونم ک به نوشته ام سر زدید و خوندید و مثل همیشه خو شحالم کردید با اومدنتون :) @};-
بی نهایت ســـپاسگــــــزار


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 تير 1395 - 14:01

نمایش مشخصات م.فرياد سلام طنزنویس خلاق@};-
داستان ملموس و در عین حال متفاوتی بود@};- @};- @};-
چه بیرحم است انسانی
که عاشق می شود
اما به معشوقش نمی گوید
@};- @};- @};-
تمام جهان بازتاب دو کلمه است:دوستت دارم
@};- @};- @};-
آمدن ها
هميشه بوي تنهايي مي دهد
و رفتن ها بوي عشق
و من براي رفتن آمده بودم...
كوله بارم
دفتر شعريست
كه نمي دانم
برگهاي زردش
يادگار كدامين سرو است...
دوست داشتن را بلد بودي
معنايش را ولي نه!
تو به من دوست داشتن آموختي
و من به تو غم را،
حالا هر دو مي دانيم
كه "دوست داشتن" ، يعني "غم"...م.فریاد
@};- @};- @};-
داستانی نوشتی که فکر آدمو واقعا مشغول میکنه!:-/
هرچی خواستم شعر مناسبی بنویسم دیدم در عین حال که تموم شعرام به موضوعات داستان یعنی تنهایی در میان جمع و غرور و... میخوره هیچکدوم دقیقا معنای وسیع داستانت رو نشون نمیده:( این بود که سه تا از شعرامو انتخاب کردم فقط به این دلیل که دست خالی نیومده باشم وگرنه میدونم ممکنه هیچ ربطی به داستان نداشته باشه!:(
سرو احساست بی خزان@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 12:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام
یه سلام شاعرانه به استاد شاعر پیشه :)
عرض ادب و ارادت بی انتها به جناب فریاد بزرگوار
خداییش خیلی سخته جواب کامنت شاعری رو دادن ..مخصوصا ک شعر خودشون رو نوشتن باشن ... الان یه چیزی حدود 10 روزه دارم فک میکنم چی جواب بدم ..10 روز کم نیستا
برم افطار کنم دروغ گفتم ..روزه هه نابود شد رفت :-s :D :D
یعنی واقعا خوب بود ؟عامو با من شوخی نکنید بی جنبه ام جو گیر میشم ..میرم توبه میشکنم ..مداد میخرم و یه کمی هم کاغذ کاهی ..دوباره شروع میکنم به چرت و پرت نوشتن ..میشه روز از نو :"> :D
چه شعر های زیبایی ..واقعا نمیدونم چطوری تشکرم کنم ... میگم نکنه من شعر شما رو خونده بودم..بعد داستان رو نوشتم ..بعید نمی دونما :-/ ..اخه هر سه تاش عین همون چیزی بود ک میخواستم بگم .. شعر ها عالی بودن ..دستتون درد نکنه @};-
اگه بخوام شعر بهتون تقدیم کنم ..این هنر رو ک ندارم ..از یه شاعر دیگه هم بدزدم ..ک نمیشه :(
یه چن لحظه صبر کنید برم یه شعر از شعر های خودتون رو بدزدم و بیام ..باشد ک پندگیرم و من بعد از دزدی دست کشم و سر به بیابان همی نهم برای طلب عفو و بخشش .. شما نیز قلم عفو رو پر جوهر کرده به گستاخی حقیر عفو ی درخور بزرگواری خودتان بکشید
(اسم شعر: چهار چهره ي عشق)
روز اول
آمدم مبهوت و مات
مادرم خنديد و من بگريستم
عشق همچون شير جاري شد
مرا بوسيد و رفت
شعر بي دفتر شدم...
روز دوم
دست طوفان مانده بودم بي پناه
عشق همچون زن به فريادم رسيد
آتشي در دل به پا كرد و
مرا سوزاند و رفت
شكل خاكستر شدم...
روز سوم
مانده بودم روي خاك
عشق همچون كودكي بر شانه هايم سبز شد
بار غم داد و مرا پژمرد و رفت
شاخه اي بي بر شدم...
روز آخر
بار خود را بسته بودم سوي مرگ
عشق آمد
خاطرات كهنه را گم كرد و رفت
باز تنهاتر شدم...
(م.فرياد-اهواز- بهار83)
همیشه با دیدن شما خوشحالم میشم:) .. ممنونم از اینکه هستید و بهم سرمیزنید و لطف بی دریغتون رو نصیبم میکنید ..خدا حفظتون کنه ..سایه تون بر سرخانواده و اهالی داستانک همیشه مستدام @};- @};- @};- :)
بی نهایت سپــــاسگــــزارم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 11:09

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام به نرجسی نازنینم
میدونی که جرا دیر اومدم.
ببخش منو امتحاناتم دیروز تمام شدش.
اجی میدونین داستانتون رو کخ داشتم میخوندم ذهنم مشعول این شدش که نرجسی عجب توانایی داره هم میتونه طنز بنویسه ، هم درام، هم دلنوشته....
چقد خوبه که قلمت این همه ابعاد مختلف داره.
اجی نرجسی داستانت نمیدونم به این سبک نوشتن میگن داستان یا دلنوشته واقعنی نمیدونم.
ولی کلی منو ترسوند.
انگار که داشتم یه داستان وحشتاناک میخوندم و پر از ترس.
حرفایی ک زدی تو این داسانت خیلی نرجسی بود. نرجسی بودنش من رو ترسوند.
بیخیال.
هر چه که صلاحه همون رو انجام بده.
در رابطه با بازی با رنگ ها و قلم شما که ماهرانه به رنگ ها جریان داده بود بسیار بسیار برام لذت بخش بودش.
سبک نوشتنتون همین بازی با کلمات رو از جانب شما دوست دارم.
اجی قبلن هم یادم میادش که داستانی نوشته بودین که با کلمات متناقص پایه بندی شده بود
این کار هوش سر شاری میخواد بانو که شما بی نظیرین در ین زمینه.
هواااااااااااااااااااااااااارتا قلمتو دوست دارم.
یه دنیااااااااااااااااااااا پوزش بابت تاخیرم.
همایون باشی:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*







@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 12:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عزیز دلمی :x شیدا ی با محبت و گل و گلاب خودم
قربون مهر و محبت آبجیم
گفتم بهت ک به کتابات حسودیم میشه =(( ... مگه اینکه دستم به درس و مخشت نرسه ..دفتر دیکته ات رو پاره میکنم ..دفتر تمرین ریاضیت رو هم میندازم تو کوچه .. دفتر علومت رو هم از وسط دوتیکه میکنم..صبر کن این خط اینم نشون :D :D
به این سبک نوشته در اصل میگن داستان نویسی فوق پیشرفته ک نوع نوشتنش به صورت ژن توی هر هزارتا بچه به صورت خصوص وهر صد سال یک بار بروز کرده و خود را نمایان میکند و علوم ملکولی و تجربی هنوز هم قادر به شناساسی این ژن به طور کامل نشده اند [-( [-(
ببین... بذار برات به زبون ساده بگم ..این سبک نوشتن معروفه به چرت و پرت بافی و اراجیف نویسی ک از ذهن برخی خلو چل ها فقط تراوش میکنه و هیچ ربطی هم به ادبیات و داستان نویسی نداره ..شاید بردار ناتنی دلنوشته باشه :D :D :D
خب شوخی بسه دیگه یه خورده هم جدی باشم
قربون آبجیم برم ..ای وای برمن ..ای وای برمن ببخش عزیزم..حق با تو هس ..بعضی قسمت هاش خیلی خیلی جدی بود .. میدونم هولناک نوشته بودم و ترسناک .. کلا اخلاق گند و زشتی دارم .. چون با هم گپ میزنیم و با اخلاقم اشنایی نوشته ام باور پذیر شده ..وگرنه مثل بقیه دوستان از این قسمت ترسناکش راحت رد میشدی .. بخیالش آبجی مهربونم ..سرت سلامت :* :x :)
ناراحت نشی یه وخ ..دلم میگیره ها ..جدیدا چه جدی بنویسم و چه شوخی باعث ناراحتی دوستام میشم ..این خیلی بده .. افتضاحه ..سعی میکنم از این به بعد کمتر باعث ناراحتیت بشم :)
این همه ازم تعریف کردی .. میدونم ک لایقش نیستم و این از بزرگواریت هست ..البته ک به پای داستان های زیبا و قلم قوی شما نمیرسه بانو :)
بذار یه مدت بگذره ..سازم کوک بشه ..یه داستان طنز مینویسم ..تا لبخند بیا مهمون لبت بشه ..جبران ناراحت شدنت رو کرده باشم
عزیز دلمی .. فدای آبجی عزیزم ... خوشحالم ک اومدی و مثل همیشه با حرفات دلگرمم کردی و عشق و محبت نصیبم کردی و حال دلم خوب شد @};- @};- @};- :x
بی نهایت سپـــــاسگـــزار


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 تير 1395 - 21:02

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود خانم نرجس علیرضایی سروستانی گرامی
باید اول عذرخواهی کنم که تا این ساعت نتونستم قلم شما رو بخونم و بشناسم. امیدوارم بعد این هم فرصت مناسب پیدا کنم.
و اما
من توان نقد از یک داستان رو ندارم. فقط می تونم بگم خیلی زیبا از یک احساس در زندگی اون هم با بیان رنگ این احساس به صورت داستان قلم زدید.
بله؛ هر رنگی احساس خاصی به آدم میده که یک هنرمند با احساس میتونه اون رو در زندگی هم تشخیص بده.


@محمد حشمتی فر توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 22 تير 1395 - 11:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار درود
همراه با عرض ارادت به آقای حشمتی فر بزرگوار:)
نفرمایید این حرفو .. بی گمان بنده سعادت زیارت شما رو نداشتم و باعث افتخارم هست ک نوشته ی بی ارزشم رو خوندید
خیلی خوشحالم ک شما رو اینجا می بینم :)
اینو خوب گفتید ..این ک هر رنگی یه احساس خاص به آدم میده ... منظور منم همین بود ک همه رنگ ها لازم هستن توی زندگی با این حال با هر رنگی میشه متفاوت بود و متفاوت دید ... البته اینطوریه ک اگه همه رنگ ها رو با هم مخلوط کنی آخرش رنگ خاکستری به دست میاد .. و جالبه ک رنگ خاکستری با همه رنگ ها سازگاری داره .. چون خاکستری جمیع رنگ هاست
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید ..خوشحال شدم در واقع باید بگم ذوق زده شدم :) از دیدارتون و برداشت جالب و تعبیر زیبایی ک داشتید ... متشکرم یه عالمه :) @};- @};- @};-
زندگیتون سرشار از رنگ خدا
بی نهایت ســــپاسگـــــزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.