زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است.

به رندان سر مست آگاه دل / که هرگز نرفتند جز راه دل

صندلی های توی سالن تقریبا همگی پرشده بودن از آدم های مختلف با حالت های مختلف. دو ساعتی از ظهر گذشته بود. گرچه هوا یه خورده سرد بود و دیوارهای سنگ پوش سالن این سردی رو بیشتر می کرد. ولی جنب و جوش آدم ها گرمای خاصی به محیط داده بود؛ شاید بیشتر دلگرمی.
روی یکی از صندلی ها نشسته بودم. کمی آن طرف تر، پیر زنی نشسته بود با چادر رنگی نخی و روسری سفیدی که موهای حنا زده اش رو تا حدودی پوشانده بود و تسبیح فیروزه ای رنگی دستش و لب هاش رو که همراه دونه های تسبیح هماهنگ کرده بود؛ تند تند حرکت می داد. (من فکر می کنم اول ساپورت پوشان مادر بزرگ ها بودن. اون وقتی که پاچه های شلوارشون رو توی جوراب های ضخیم مشکی ک تا بالای زانو میرسید جا می دادن و قبای زیر زانو می پوشیدن با این تفاوت که خیلی خوش تیپ تر و خوش سلیقه تر از امروزی ها بودن) و رو به رویم خانوم جوانی نشسته بود که مثل مادر بزرگ، ساپورت پوشیده بود. البته بدون جوراب و ناخن های لاک زده که خیلی توی چشم بود و هرچند وقت یه بار توجه ام جلب پاهاش می شد.و هر دفعه توی دلم می گفتم «خدا به داد روح و روان مردها برسه» و موهای تازه رنگ شده و گاهی اشکی، مشکی رنگ که روی گونه سرازیر می کرد و با دستمال، مثل دکتر مغز و اعصاب حین عمل با همون ظرافت اشک ها رو پاک می کرد. کنارش آقای لاغری نشسته بود که با تلفن همراهش ور می رفت و گاهی دست روی دست خانوم می گذاشت و دلداریش می داد. و خانومی که با استرس زیاد طول و عرض سالن رو با وجب، متر می کرد و هر وقت از کنارم رد می شد بوی تند عطر، همراه با مخلوط عرق بدنش مجبورم می کرد عکس العمل نشون بدم و مثل معتاد هایی که سر کیف هستند دستی به بینی می کشیدم و مشغول خوندن بقیه کتابی می شدم که از خونه همراه آورده بودم. (بین وداع با اصلحه و زنگ ها برای که، به صدا در می آیند، نیم ساعتی قرعه کشی کردم و عاقبت قرعه به وداع با اصلحه افتاد) اون روز قرار نبود برادرم رو عمل کنن و از خوش شانسی من همون روزی که قرعه به نامم افتاده بود برای همراهی؛ دکتر تصمیم به عمل گرفت.
گاهی توی بلند گوی سالن، اسامی با چنان ناز و عشوه ای ادا می شد که به دو مفهموم همه گوش می شدند. همراه آقای محمدی.. همراه خانوم دُرمنش.. همراه آقای احد زاده.. ریکاوری. یکی برای شنیدن فامیل مریضشون یکی برای شنیدن صدایی آهنگین.
یک دفعه، خوشحالی، ذوق، استرس، خدایا شکرت، یا خدا کمکش کن، سجده ی شکری که گاهی وسط سالن اجرا می شد، بغل کردن همراهان، اللهم اشف کل مریض هایی که از زبان ها جاری می شد، دلداری ها،... کل سالن رو پر می کرد.
بعضی ها کتاب دعا به هم قرض می دادند. خانوم میان سالی که پاهاش رو تق تق، به زمین میزد و بلند بلند صلوات می فرستاد. آقایی که سه تا صندلی رو اشغال کرده بود و کیف خانومش، زیر سرش بود و خواب پادشاه هشتاد و یکم رو می دید. یکی دو نفر نماز حاجت می خوندن. خانوم بارداری که یک سره گریه می کرد و با دست به زانوش میزد و هرکی از راه می رسید می گفت «نکن برای بچه بده.. اینقدر گریه نکن» و او همچنان دست بردار نبود و من همچنان کتاب می خوندم و گاهی برای استراحت چشم، به سالن انتظار اتاق عمل یا بهتره بگم مسجد و حسینیه ی مردم نهاد، نگاهی می انداختم.
دو ساعتی بود که صحنه نمایش اجرای تکراری داشت تا اینکه چند تا خانوم با لباس محلی وارد صحنه شدن و یهو، جلوی دید تمام تماشگر نماها خودشون رو پهن کردن روی زمین و شروع کردن به خود زنی و گریه های وحشتناک، همراه با کندن مو و خنج توی صورت. صدا ها این طوری به گوش من می رسیدن « بُوآم بُوآم ..کاکام کاکام ..آقام آقام ..رود رود ..رولَه رولَه...» آقای پیری که به شدت می لرزید. به من اشاره کرد و گفت «بیا کمک، نذار اینا خود زنی کنن. آروم شون کن. اعصابم خورد شد» کتاب رو گذاشتم روی صندلی و رفتم جنگ تن به تن. وسط معرکه حین گرفتن دست هاشون چندتایی هم تو دهنی نوش جان کردم و بعد از مدتی همگی خسته شدیم و کارگردان کات داد و مراسم تموم شد. و بازیگرها از ایفای نقش دست کشیدن.
برگشتم کتابم رو بردارم. آقای جوانی رو دیدم که روی صندلیم نشسته و تند تند کتاب رو، ورق میزنه و می خونه. استرس خیلی زیادی داشت. کوله پشتی بزرگ قرمز رنگش رو از صندلی، کنارش برداشت و اشاره کرد بشین.
نگاهش رو از روی صفحه های کتاب بلند کرد و با لهجه غریبی که من وادارش می کردم حرفاش رو دوبار، تکرار کنه گفت «شما هم مریض دارید ؟» گفتم «هااا؟» گفت «میگم شما هم مریض دارید توی اتاق عمل؟» گفتم «آهان ..بله بله»
پرسید «پس چرا نشستی کتاب رمان می خونی؟» (دوبار). خندیدم و گفتم «یعنی می گید لباس بپوشم برم مریض عمل کنم؟» با دلخوری سکوت کرد. البته بهش حق دادم این سوال رو بپرسه.با لبخند گفتم «همون اول که رفت داخل اتاق عمل سپردمش دست اون بالایی، گفتم راضی ام به رضای خودت. هرچی خیره پیش پامون بذار. توکل کردم.. به همین راحتی»
به سرعت کتاب رو بست و از نیم رخ به حالت تمام رخ، رو به روم نشست و گفت «میشه خواهش کنم برای برادر منم دعا کنی؟» و بعد از گفتن این جمله کاملا خاموش شد. حس ناامیدی شدیدی بهم منتقل کرد. این دفعه جدی گفتم «ببین کاکو؟ غصه نخور، صبر داشته باش... هرچی خیره پیش میاد ان شاالله. هرکی درد داده، درمون هم دست خودشه... درست میشه به امید خدا... توکلت علی الله فهو حسبه... توکلت به اون بالایی باشه ... اگه خدا نخواد یه دونه برگ هم از درخت جدا نمیشه» پرسید «گفتی کاکو؟» انگار نه انگار که کلی حرف زده بودم با سر گفتم، آره
خوشحال شد و شروع کرد به تعریف. از تومور مغزی برادرش و قطع امید دکترها گفت، از غریبی، از بی مکانی و بی خوابی و من بی وقفه دلدارش می دادم.
غروب بود که تختی توی قسمت اقامتگاه همراه بیمار با کلی دوندگی دست و پا کردم و قول دادم که برای خوب شدن حال برادرش دعا کنم و مجبورش کردم استراحت کنه. و خودم همچنان منتظر، روی صندلی هایی که تقریبا خالی بودن نشستم تا صبح.
صبح بود که برادرم رو از اتاق عمل آوردن توی بخش. سه روز پیش تصادف کرده بود. قبل از عمل دکتر گفته بود «شاید مجبور بشیم یکی از پاهاش رو قطع کنیم» و با دیدن پاهاش انگار دنیا رو بهم داده بودن. اگرچه که چشمام از بی خوابی همه چیزها رو دو تا و تار می دید. ولی حالم خیلی خیلی خوب بود.
حین تعویض پست با، بابام مثل خبرنگارها گزارش حوادث بیست و چهار ساعت قبل رو می دادم که آقایی از دور، دست تکون داد. درست نمی دیدمش. بابام نگاهی بهم انداخت و گفت «مثل اینکه با تو کار داره» کم کم داشتم از خجالت آب می شدم و به سفره های آب زیر زمین متصل می شدم که اومد نزیک و گفت «خواهر؟ خواهر؟ خواستم تشکر کنم. برادرم عملش تموم شده. دکترا گفتن عمل موفقیت آمیز بوده و خطر رفع شده. ممنونم که دیشب تا صبح، دعا کردی»
توی مسیر برگشت به خونه چندتا صفحه ی آخر کتاب رو خوندم و تمومش کردم. کتاب انتهایی عجیب، غمگین داشت. با تموم شدن کتاب و ماجرا های اون روز حس غریبی داشتم. یه حس دوگانگی یا دلتنگی که نمی دونی علتش چیه و کیه. نمی دونستم باید ناراحت باشم یا خوشحال.

پی نوشت :
_ برای کاکام... که وقتی فهمید پشت در اتاق عملش کتاب رمان می خوندم.. می خواست خفه ام کنه.

_ داستان رو یه بار به زبان رسمی و معیار نوشتم ..دیدم شده مثل آدمهای عصا قورت داده ... مجبور بودم بعضی از جمله هاش ک بار طنز داشت رو حذف کنم.. گفتم همون مدل خاطر بنویسم بهتره ...ممنونم ک خاطره های منو می خونید.

_ لبخند تون رو تا بی نهایت خریدارم به قیمتی باور نکردنی. باور کنید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,لیلا حسن زاده ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,شيدا سهرابى ,کریم پورکرم ,زهرا محمدی ,داوود فرخ زاديان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کریم پورکرم (19/3/1395),رضا فرازمند (19/3/1395),لیلا حسن زاده (19/3/1395),الف.اندیشه (19/3/1395),زهرابادره (19/3/1395),تینا قدسی (19/3/1395),سبحان بامداد (19/3/1395), ناصرباران دوست (19/3/1395),همایون به آیین (19/3/1395),سحر ذاکری (19/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/3/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (19/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/3/1395),آزاده اسلامی (19/3/1395),م.ماندگار (19/3/1395),سبحان بامداد (19/3/1395),فرزانه رازي (19/3/1395),اميرمحمد نائيجيان (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (19/3/1395),شيدا سهرابى (19/3/1395),ابوالحسن اکبری (19/3/1395),شهره کبودوندپور (20/3/1395),م.فرياد (20/3/1395),همایون طراح (20/3/1395),سید رسول مصطفوی (20/3/1395),زهرا بانو (20/3/1395),زهرا بانو (21/3/1395),داوود فرخ زاديان (23/3/1395),کامران غفوری (15/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (7/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (19/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/8/1395),سید رسول بهشتی (30/12/1395),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 06:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام


/خواهر ادیب/

نصف داستان را خواندم

باز برمی گردم

بو وای جونی

بهاری باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــلام و عرض ارادت فراوان
بوای جونی خیلی خوبه :">
منتظر می مونم :)
توی سبدتون رو پر میکنم از گل های بهاری@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 08:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
اينجا جاي من است بر مي گردم :)


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 12:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خانم بانو
داستان عالي عالي بود در لحظه لحظه هايش همراهت بودم در اضطراب هايي كه درون ريز بود و فشار بر كتاب رمان آوردي تا گذر زمان را حس نكني .
در توصيف سالن الحق كه زيبا وصف كردي و نگراني هار ا منتقل كردي .
يك داستان همه چيز تمام و شيك با عاقبتي نيكو
خلاصه قلم تان مانور خوبي داد و ما هم لذت برديم
تا باشه هميشه داستان برايمان بنويسي
ممنونم از بابت اين داستان زيبا
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم نازنينم@};- @};- @};- @};- :* :x


@زهرابادره توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــلام
یه سلام پر از مهر به آنا جان دوست داشتنی خوب خودم :x

آخ انا جان ..شما چقدر مهربونید .. من فک میکنم روان شناس های بزرگ جهان باید بیان پیش شما درس یاد بگیرن ..چه خوب گفتید من اون روز داشتم از درون متلاشی میشدم .. کتاب بهانه بود
قربون نگاه گرم و مهربون تون برم ک همه چیز ها رو خوب می بینید ومن همیشه شرمنده لطف و محبت تون میشم
تشویق ها تون دلگرم کننده هست همیشه :)
خوشحالم ک دوست داشتید و خوشحالم ک می بینم تون
ممنونم از اینکه همیشه بهم سر میزنید و به نوشته های بی ارزشم با اومدنتون ارزش میدید
دوست تون دارم تا بینهایت :* :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپاســـــگزار و قـــدرانم


@زهرابادره توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــلام پر مهر به آنا جان عزیزم :)
منتظر می مونم
جای شما همیشه توی قلب منه :x :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 08:56

سلام
دیگه منم بعد بر می گردم @};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــلام دوستی
ایته خاخور ک بیشتر نارم :x
منتظر می مونم
@};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 18:55

سلام
بذار اول برات کف بزنم

خیلی عالی توصیف کردی و اصلا به ذهن، خاطره بودن دست نمیده
یعنی هی اومدم داستانو بخونم مغزم نمی کشید. خواهش می کرد بذار واسه فردا :D
ولی وقتی شروع کردم به خوندن دیگه نتونستم کنارش بذارم.
قلمت همیشه نویسا
موفق باشی عزیزم :x @};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
مریم خانوم گلو گلاب دوستی مهربون خودم :x
الان اومدی تشویقم کردی این شکلی شدم :">
کلا توی روز های عادی این شکلی ام :( ..آبجی مریم ک می بینم این شکلی میشم :x :* :D :)
چه خوب من توی داستان دام پهن کردم ..هر کی اومد نمیذارم فرار کنه ..نه اینکه داستان کشش داشته باشه ها نه ..از بس اراجیف مینویسم ..هرکی میاد بخونه ..میگه بذار بخونم و ببینم کی میخواد اراجیفای نرجس تموم بشه .. چرت و پرت نوشت های منم ک تمومی نداره هچی دیگه :D :D :D
خوشحالم ک میبینمت ..راضی نبودم با این همه مشغله به زحمت بی افتی :) ممنونم ک اومدی و خوندی و مثل همیشه بهم دلگرمی دادی و بازم مثل همیشه از ایراد های بی شمارش صرف نظر کردی
فدای نگاه گرم و پر مهر آبجیم
هرچی آرزوی خوبه مال تو ..هرچی ک خاطره داری مال من ..بهترین ها رو برات آرزو میکنم :* :* :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپــــــاسگزار و قــــدر دانم


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 09:21

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود و سلام بر سرکار خانم سروستانی

داستان یا به قول خود شما خاطره زیبایی بود. احسنت کاکو

ایشاللو که کاکات غمش نباشه و همیشه سلامت باشه.

بیمارستانو با اون گروه خانومای لباس محلی ،اجراش به اوج رسید:D :D :D :D :D

امیدوارم که شاد و سلامت و موفق باشید



عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"


شاعرش یه غریبه ست:D اسمش برام آشنا نبود


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود و ســــــلام
عرض ارادت به آقای بامداد بزرگ:)
خوشحالم ک می بینم تون و خوشحال ترم از اینکه فهمیدم خاطره رو دوست داشتید
کاکو حواسم هستا ک متن های طنز دوست دارید .. امیدوارم ک یه کوچولو لبخند به لبتون اومده باشه :) فک کنم اون قسمت زن ها با لباس محلی یه جورایی برای شما هم تصویری شد:D تمبون قری کلاه گوشی :D سانس بعد از ظهر های بیمارستان چمران بود :D :D
ممنونم از اینکه به نوشته های بی ارزش من سر میزنید و مثل همیشه تشویقم میکنید ..شعری ک نوشته بودید هم خیلی خوب بود عالی ..شاعرش مهم نی ..سرت سلامت کاکو :) @};-
ســــپاسگزار و قــــدر دانم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 09:26

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجس عزیزم:x

نمی دونم چی بنویسم . با خوندن داستانت ناخواگاه رفتم به 10 سال پیش زمانی که برادرم تصادف کرد و تو ای سی یو بود .خیلی روزهای سختی بود .خدا برای هیچ بنده ای نیاره ...
و خدا رو شکر که حال برادرت خوب شد . :)

ممنون بابت این خاطره تلخ و شیرین و ملموس .

شاد و پیروز باشی گلم:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
یه سلام پر از مهر به بانوی اندیشه های ناب:x
آبجی عزیز و مهربانم

ای وای برمن ..ای وای بر من .. ای وای من :(
امیدوارم باعث ناراحتی و یاد آوری خاطرات ناراحت کننده نشده باشم ..حلالم کنید
موافقم باهاتون واقعا لحظه های درد ناک و سختیه ..خدا کنه هیچ بنی بشری نه این لحظه هارو تجربه کنه و نه به چشم ببینه ..الهی آمین
فدای نگاه پر محبت تون
خوشحالم ک می بینم تون و ممنونم از اینکه همیشه با نگاه گرم و مهربانتون نوشته هام رو میخونید .. و بهم دلگرمی میدید ..خدا حفظ تون کنه
یه عالمه تشکر :x :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ســــپاسگزار و قـــــدر دانم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 10:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم علیرضایی سروستانی گرامی و هنرمند
سلام و عرض ادب وارادت
زان می تلخ کازو پخته شود هرخامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
مرغ زیرک به در صومعه اینک نپرد
که نهاده است به هرمجلس وعضی دامی !
حافظ
من برعکس همه داستان را خوردم! ببخشید خوندم !
چون عین باسلق شیرین بود و راحت الحلقوم و خوشمزه و پرمغز .
با اسم داستان خیلی راحت کنار اومدم چون خوش نشسته بود روی تاج بلند داستانتون و دقیقا همانی بود که باید ! گیریم کمی وزین و طویل وشاعرانه اما درست .
زبان روایت بهترین شیوه برای ایجاد ارتباط با مخاطب بود و نه لوس بود و نه عصا قورت داده (علی مانقل و جری علی لسانی ) متناسب
فضا سازی در حد بیست بلهم اعلی
شخصیت پردازی درخور تعریف .و تمجید و کاندید سیمرغ بلورین بلهم نخل الذهب من فستیوال کن.
میزان ملح نرجسانه اش و طنز در لفافه اش دقیقا همانقدر که باید باشد .نه شور نه بی نمک. نه دل می زد نه زهره می ترکوند!
ادبیات داستان عالی .
توصیف و توضیحات مناسب ومتناسب با طول داستان.
و اما انتخاب هنرمندانه ی کتاب وداع با اسلحه بخاطر همخوانی تم داستان (بیمارستان و آمبولانس و مرده و بیمار و...) بعنوان سمبلی که به مخاطب در عین طنز الوده بودن داستان حالات و رفتارهای مردمی که عزیز بیماری دارند را خیلی عالی مصور کرده بود . بخصوص که همه از هر قشری در این حالت رفتارهای مشابه دارند و دست به دعا وتسبیح و نهایتا اشک و... لا اقل تا رهیدن کشتی از بلا در همه مشترکه و بسیار هم عالی مصور شده بود.
پایان بندی معرکه بود ! معرکه
@};- @};- @};- @};-
آنجا که مرد غریبه به دعای شما برا برادرش دلخوش بود و شما کتابتون را می خوندید و البته بحث توکل و وتوفیق و اینکه همه چی از اول و آخر دست خداست!
حالو بازم خوبه کتاب خوندید و نگرفتید تخت بخوابید تا خود صپ و نمازتونم قضا بشه !
دیگه چی بگم از خوبیاش هرچه بگم بازم کمه
خلاصه از پشمک حاج عبدالله هم شیرینتر بود در این ماه رمضونی !
آه یادم نره بحث ساپورت مادربزرگان و مقایسه اش با وضع موجود :D :D :D :D .
و دعا می کنم کاکای شما و همه ی کاکاها و همه ی بیماران انشاالله با لباس عافیت راهی خونه هاشون بشن!
ممنون که هستید و می نویسید و حظ می بخشید و...
پاینده باشید و برقرار
دوم رمضان المبارک سنه ی ..
الاحقر بنده


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی من الان این شکلی ام :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">
ســـــــــلام
عرض ارادت بی نهایت به استاد کریمیان بزرگوار:)
یه تعظیم بلند و بالا بابت حضورتون
طاعات و عبادت ها تون مقبول درگاه حق تعالی
خیلی طول میکشه تا از این حالت :"> بیرون بیام
شاگر نوازی کردید استاد و با اومدنتون یه عالمه حال خوش بهم هدیه دادید ک جبران شدنی نیست ..خدا حفظتون کنه
البته میدونم اینقدر ها هم گفتید تعریفی نبود و این از لطف تون هست و نگاه مهربانی ک به نوشته ام داشتید :)
میگن میزان اعتقاد آدم ها به بودن و نبودن خدا رو میشه توی اینجور لحظه ها دید ..و شاید توی بیمارستان ها بهترین جا برای دیدن خدا هست ..حتی بهتر از مسجد ..خدا کنه همیشه بیمارستان ها خالی از آدم باشه و دکتر ها در حال مگس پروندن
خیلی جالب بود ..ک با وجود اینکه نگفتم شب تا صبح کتاب میخوندم ..شماهم فهمیدید ک چقدر آدم بی وجدانی بودم:D :D اون آقا توکل کرد به خدای ک من ازش حرف زدم ..منم اون روز نیازی ندیدم به خدا یاد آوری کنم ..چون میدونم ک همیشه حواسش هست چه من بگم چه نگم ..ولی همیشه دعا خوندن و دعا کردن به آدم آرامش میده خارج از اینکه خدا با نگاه مهربون بهت نگاه میکنه وقتی عاشقانه یادش میکنی و نگاه ویژه بهت می اندازه برای حل مشکلت..ولی فک میکنم برادر منم به خاطر برادر اون آقا اتفاقی براش نیفتاد ..در کل برادرها اون روز شانس نیاورده بودن از داشتن خواهر :D :D :D :D
اشاره خوبی کردید به داستان کتاب و میدونم ک هیچ چیزی از زیر چشم تیز بین تون بیرون نمیره ..متشکرم از اینکه این همه وقت گذاشتید و خوندید و نوشتید
چی بهتر از این ...خدا کنه همیشه کامتون شیرین باشه حتی اگه حاج عبدالله با پشمکش بیاد کمک من :)
شرمنده محبتتون شدم و مثل همیشه با اومدنتون خوشحالم کردید و با نوشتن نظرات باارزش تون به نوشته پر ایراد و بی ارزشم بها دادید و مشمول شاگر نوازی های بی دریغ تون شدم :)
من هنوزم این حالتی ام :"> :"> :">
ایامتون پر از شادی ..دلتون پر از خوشی ..سرتون سلامت..لحظه هاتون خدایی.. ارادتمندم تا بی نهایت :) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ســـــپاسگزار و قـــــدر دانم


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 11:44

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
عالی + نظر آقای باران دوست
موفق و سالم و شاد باشی@};- @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــلام
عرض ارادت خدمت آقای ناصرالملکی بزرگوار:)
ممنونم از اینکه به نوشته های بی ارزشم سر میزنید و با اومدنتون خوشحالم میکنید و مثل همیشه تشویقم میکنید متشکرم
براتون بهترین ها رو آرزو مندم :) @};- @};- @};- @};-
ســــــپاسگزار و قـــــدر دانم


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 12:01

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم گل
عزیزم جامو برام نگهدارید تا برگردم. لطفن به هیچکی ندیدنش.
@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 23:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام پر از مهر به خانوم دکتر اسلامی عزیزم:x
به قول ترانه ای ک خواجه امیری خونده
جات رو هیچ کس نمی گیره توی این قلب حقیرم
اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی می میرم
جای شما همیشه توی قلبم هست و باقی میمونه:x @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 13:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجسی گلم
داستانت قشنگ بود خیلی خوب و صمیمی درست مثل خودت
دقیقن هرچی اون بالایی بخواد همون میشه !
خدا همه ی مریضارم شفا بده
ممنون از این داستان زیبا گلم
سبز باشی و سلامت همیشه
:x :* @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 23:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
به مژگان جان گلو گلاب عزیز دلم :x
خوشحالم ک میبینمت و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم نوشته ام رو دوست داشتی
موافقم باهات ...اوسا کریم کارش درسته ... هر چی اون بخواد همیشه همونه ...همیشه هم خوب میخواد اگه ما دعای بد نکنیم :)
قربون نگاه گرم آبجیم ک همه چیز ها رو خوب میبینم ...ممنونم ک اومدی و مثل همیشه بهم دلگرمی دادی ..یه عالمه تشکر:* :* @};- @};- @};-
سپاســـگزار و قــــدر دانم


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 14:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي نرجسی خانوم دختر گل مامانت سلام علیکم .. خوبی میدونم .
خدا کاکاتو همیشه حفظش کنه به حق پَنش تن ایشالا ... :D
فقط یه چیزی خیلی اذیتم کرد ... بذار بگم ...دختر وسط ماه رمضون اسم بهتر از ای نبود بذاری ؟؟؟؟:-/ واقعا نبود ؟؟؟
خو دلمون عاب شد خووووو...
دمت گرم داغ جیز ویز قیژ اوف ... اصن هر چی خودت بگی ... :D
چسبید ...
خوش نفس و پاک دل باشی خانوم جون .
بی اختلالات ... اختلاطاتتو میگم خواااااااااااهر ! ;)
:*
:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 23:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم
ســــــــلام
آبجی فرزانه عزیز و مهربونم سلام به روی ماهت :x
خوب خوب خوب ... مگه میشه فرزانه بانو رو دید و خوب نبود
همه اش تقصیر سهراب سپهریه .. همونی ک بچه کاشانه ...روزگارش هم هی خوبه ..یه خورده هم ذوق داره :D :D :D
خوب چه کنم ..هر چی گشتم اسم پیدا نکردم .. بعد سهراب تقصیر مدیر سایته ک اینقدر نیومد داستان ها رو تایید کنه من هی رفتم و اومد اسم عوض کردم تا شد این عریضه :D
قربون نگاه گرم و مهربون آبجیم ..چقدر خوبه ک تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم ..به قول ترانه خواجه امیری :)
ممنونم ک اومدی..خوشحالم ک هستی..خدا کنه درس و مشقت تموم شه ..بیشتر ببینیمت :* :)
دمت زغال رو سر قلیون :D :D :D
هر چی آرزوی خوبه مال تو @};- @};- @};-
سپاســـــگزار و قدر دانــــــم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 15:42

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

مجدد خواهر خوش کلام خانم سروستانی

زیبا نگاشتید-ودلربا

یک برش کوچک وعمیق از فرهنگ والبته اید یولوژی در جامعه فعلی-

فرهنگی که به سرعت نور در حال تغییر است-وفکر کنم در چند دهه ی آینده آنقدر تغییر کند که نسل آینده را باید نسل پیوند گسسته نامید

حالتهای روحی وروانی افراد در هنگام بر خورد با یک مشکل اجتماعیی رازیبا به تصویر کشیدید-

دست مریزاد نویسا باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
عرض ادب و ارادت فراوان به دکتر فرازمند بزرگوار:)
چقدر خوب ک دوباره شما رو میبینم..و ممنونم ک با این همه مشغله کار و زندگی بهم سر میزنید و با اومدنتون خوشحالم میکنید :)
این دفعه توصیف محیط کار شما بود ..فک میکنم شما این صحنه ها و این آدم ها رو زیاد دیدید :)
هر وقت شما زحمت میکشید و میاید من اینطوری میشم :"> :"> چون میدونم ک وقت باارزش تون رو تلف کردم
بی گمان نگاه گرم و مهربان شما به نوشته های بی ارزش من بها میده ..متشکرم از اینکه نوشته هام رو میخونید و مثل همیشه تشویقم میکنید برای بهتر نوشتن
یه عالمه تشکر:) @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپـــــاسگزار و قــــــدر دانم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:50

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سروستانی
یه ایراد بزرگ ، خب چرا قسمت های طنز رو حذف کردید ؟
ولی خدایش از داستان خیلی خوشم اومد . از اول داستان تا پایانش خوب بود و به دل نشست .
بی شک کار شما اعصاب خرد کن بود ؛ بخاطر خوندن داستان تو اون مخمصه . دم برادرتون گرم ، عجب صبری دارد :) ، شوخی کردم
امیدوارم حال ایشون خوب شده باشد .
و همینطور برای شما بهترین ها را رو آرزو دارم @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
و عرض ارادت به آقای شریفی بزرگ :)
یه ایراد بزرگ هاااا ؟ خیلی هم خوب :-s :-s
حذف نکردم ک ..همه اش همینی بود ک ملاحظه کردید.. گفتم یه دفعه مثل آدم های عصا قورت داده نوشتم ..دیدم مجبور به حذفم ... همون روال خاطره نویسی همیشه رو پی گرفتم ... :)
اگه داداش ها میدونستن ک چقدر برای آبجی شون عزیزن ..اصلا راضی نبودن یه مو از سر آبجی شون کم بشه ... من یه دفعه این کار رو کردم ..منظورم رمان خوندن هست ..ولی داداشم هر دفعه ک داستان مینویسم همه رو یهو پاره پوره میکنه ..تازه بهم میگه اراجیف نویس بی مغز ... پس الان صفر صفریم با هم :D :D :D تصویه حساب کردم باهاش :)
خوشحالم ک شما رو میبینم .. و چقدر خوب ک به دلتون نشسته :) ممنونم ک همیشه به نوشته های پر از ایراد من سرمیزنید و میخونید ..خدا میدونه چقدر هم حرص میخورید :D و مثل همیشه تشویقم میکنید برای بهتر نوشتن .. متشکرم
بنده هم برای شما هرچی خیر و خوبی هست ارزو دارم :) @};- @};- @};-
سپاســـــگزار و قـــــدر دانم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 21:39

نمایش مشخصات شيدا سهرابى نرجسم
سلام@};-
ماهِ من خوبی!؟


روبه راهی؟


بازم دیر اومدم!


انگاری عادتم شده!
ظهری بود یا صبی ن اره دم طهری آمدم داستان مزگانو خوندمو صغحه ی استاد و باز کردمو رفتم نشد ک ی
بخونم تا الان.


میدونی نرجسی همینکه داشتم میخوندم نمیدونم چرا یاد داداشتون افتادم!
یادم میاد زیر یه داستانی که نمیدونم مال کدوم از بچه ها بود راجع به وونی و خامی و این حرفا بود. کامنت تو خوب تو ذهنم مونده گفتی" همون حرفی که ما به داداشم زدیمو گوش نکرد و الان گوشه ی خونس" یه همچین چیزی یادمه
داشتم میخوندم همش داداشت تو ذهنم میومد ! آخرشو که خوندم دیدم اره به کاکوتون ربط داشت.
قشنگ بود
پاراگراف آخرشو خیلی دوست داشتم.

میدونی کجاش خیلی منو یاد تو انداخت و امضای نرجسی بود؟
اونجایی که میپرسه چرا داری رمان میخونی!
و کاراکترت میگه وقتی رفت سپردمش به بالایی گفتم هر چی خیره پیش بیاد راضیم به رضات...@};-
دوسش داشتم.
حرفات دلیه ب دل میشینه چی بگم آخه؟.اسمتو نوشتم خداکنه خوب در بیاد....

:x
:* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :*
:* :* :x :* :*
:* :* :* :* :*


ماه منی!
همایون باشی عزیزم هوااااااااارتا دوست دارم.@};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام عشقم
ای جانم شیدا بانوی مهربون و دوست داشتنی خودم :x
عزیز دلم .. بوای چشام ..گمپ گلوم :)
خوبم ..خوب خوب خوب ...میزووون میزون ..کوک کوک
مگه میشه شیدا بانو رو دید با این همه انرژی و بد بود :)
بازم مدرسه ات دیر شد :D
یه دفعه دیگه اسم دیر اومدن و زود اومدن آوردی ..میزنم تو کار درگیری فیزیکیx-( ...خودت میدونی ک قراره چطوری بکشمت :D
آره میدونم کدوم رومیگی ... داستان جوانی جهالت جریمه ..هم یه ذره کوچولو ..بدون اشاره منظورم به همین تصادف بود .. توی کامنت ها گفتم ...چه خوب ک یادته
پاراگراف آخری هم تو رو خیلی دوست داره ... مخصوصا نویسنده اش ..خارج از تصور دوستت داره :x :x
عزیزمی ... اسمم شده مثل.. سر بیل :D فقط میدونم ک اون دوتا استیکری ک با بقیه فرق داره ..نقطه هام بوده :D ذوق سلیقه ات رو خریدارم ... به قیمت باور نکردنی :) عشقمی دیگه ..همینم برام یه دنیا ارزش داره
میدونی ک خاطرت چقدر برام عزیزه ... خوشحالم ک اومدی و با این همه درس و مشق :D بهم سرزدی... راضی به زحمتت نیستم عزیزم... همین ک هستی خوبه :) شیدا ک نباشه میخوام دنیا نباشه ..دمت گرم :* :*
قربون نگاه گرم آبجی گل خودم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپاســــگزار و قـــــدر دانم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 21:40

نمایش مشخصات شيدا سهرابى نشد:"> :"> :"> :"> :"> :-s :-s :-s :-s :-s :-s


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی فدای سرت بوای جونیم :)
سرت سلامت آبجی عزیزم :x :x :*


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 23:17

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم سروستانی ؛ هم استانی گرامی .خیلی عالی داستان یا به قول خودتان خاطره را به رشته ی تحریر درآورده بودید.همیشه پاینده باشید..@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 00:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ارادت ویژه خدمت استاد اکبری بزرگوار:)
شما باعث افتخار استان هستید و بنده از آشنایی با شما افتخار میکنم :)
خوشحالم ک شما رو می بینم و ممنونم ک با نگاه گرم و با محبت نوشته ام رو خوندید و مثل همیشه از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید
با اومدن و نوشتن نظر پر ارزش تون به نوشته بی ارزشم بها دادید ... متشکرم :) @};- @};- @};- @};-
سپاســـــگزار و قــــدردانم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 12:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ای بابا
همه خواهر برادرشون رو به رخ می کشن ;) :D
سلام نرجس بانوی دوست داشتنی که اینقدر طرفدار صلحه که اسلحه رو هم با ص می نویسه!!;)
صمیمیت و تعلیق داستانتون رو دوست داشتم! امیدوارم خودتون کاکوی محترم و کل خانواده همیشه سالم و سلامت باشید
یاد عمل جراحی پدرم افتادم! عمل باز قلب و بسیار پر استرس و خطرناک!
من تنها کسی بودم که ظاهر قوی و همیشه گول زنک خودم رو حفظ کردم و هربار بلندگوی بیمارستان اعلام می کرد: کد 99 !!!تا پرتگاه ناامیدی می رفتم و برمی گشتم !
البته من رمان نمی خوندم فقط برای سایرین سخنرانی می کردم!
خوشحالم هنوز در کنار تو و دوستان هستم
نویسا باشی
ماهتون هم عسل ;) :x :x :* :x :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 20:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :x :x :x
یه ســـــــــــلام بلند و بالا
و البته گرم به شهره بانوی عزیز و مهربانم
ینی من یه روز سوتی ندم روزم شب نمیشه ...آخرین سوتی بزرگ پارسالم توی نوشتن... تحریف تاریخ بود ک استاد باران دوست مچم رو گرفت :D :D :D
فک میکنم این کلمه اسلحه توی ذهن من با صاد نهادینه شده :( ..هر دفعه هم میدونم ک باید حواسم باشه این کلمه رو درست بنویسم ..یه حساب کتاب ک توی ذهنم میکنم ..به این نتیجه میرسم ک با صاد درسته :D
ممنونم به خاطر حسن تعلیل زیبایی ک برای غلط به این بزرگی آوردید :) :*
امیدوارم باعث نشده باشم خاطرات ناراحت کننده یادتون بیاد ... من فکر میکنم سخنرانی های شما هم برای پوشاندن استرس بوده ... وگرنه واقعا اسم اتاق عمل هم به آدم استرس میده
خوشحالم ک می بینم تون وممنونم به خاطر دعای زیباتون ..خدا حفظ تون کنه ..شما رو برای خانواده و خانواده رو برای شما :)
منت به سرم گذاشتید و اومدید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن نوشته پر ایرادم کردید و مثل همیشه تشویقم کردید و باعث دلگرمیم شدید :)
ارادتمندم فراوان :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپاســــــــگزار و قـــــدر دانم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:16

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
وداع با اسلحه... دختر! نه وداع با اصلحه:) البته اگه منظور همون کتاب معروف ارنست همینگوی باشه.
حین تعویض... فک کنم کاما باید بعد از بابام باشه... البته منظورم بابای توی داستانه نه بابای من!:)
داستانت قشنگ بود. روون و صمیمی و بی تکلف. با رگه های طنز خاص خودت که هم فکر آدمو باز میکنه هم نیش آدمو:)
@};- @};- @};-
سرو وجودت بی خزان!


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 20:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اگه قرار باشه با غلط نوشتن اسلحه، شما رو زیارت کنم ..کل اسلحه های جهان رو تبدیل میکنم به اصلحه ..کلا ادبیات رو نابود این یه کلمه میکنم :D :) :"> :"> :"> :">

ســــــــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت به آقای میم فریاد بزرگوار:)
من برم تمرین دیکته :"> :"> :">
اسلحه اسلحه اسلحه اسلحه اسلحه
یادمه اولین دفعه هم ک داستان گذاشتم توی سایت ..اسلحه رو غلط نوشتم ..شما با بزرگواری اومدید تذکر دادید ..مثل اینکه من آدم بشو نیستم بعد از این همه وقت
چقدر خوب ک شما اینجایید و ممنونم از اینکه داستان پر ایرادم سر زدید و بی گمان با اومدنتون اعتبار و ارزش دادید به نوشته های سراپا ایراد و بی ارزشم :)
متشکرم از اینکه با نگاه گرم نوشته ام رو خوندید و مثل همیشه تشویق بی دریغ تون رو نصیبم کردید :)
لبخند همیشه مهمون لبتون باشه
ارادتمندتا بینهایت :) @};- @};- @};- @};- @};-
سپــــــــاسگـــــزار و قدر دانم


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 16:55

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
مثل همیشه شیرین ،با صفا و خودمونی
خوب بود می تونست عالی باشه
موفق و تندرست باشید


@سید رسول مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 22:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
عرض ادب و ارادت به آقای مصطفوی گرامی :)
چه چقدر خوب ...خوشحالم ک شما رو اینجا می بینم... و خوشحال تر از اینکه نوشته بی ارزشم مورد پسند تون قرار گرفته .. ممنونم ک به نوشته پر از ایرادم سر زدید وبا نگاه مهربان خوندید
کلا به سادات ارادت ویژه دارم :)
بنده هم برای شما بهترین ها همراه با موفقیت روز افزون ارزو مندم :) @};- @};- @};-
سپــــــاسگزار و قـــــدر دانم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 17:26

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر نرجس بانوی گرامی
البته که خاطره ای بود خواندنی!قلم شما زیباست و رگه های طنز شیرینش ،دلنشین می کند روایت را. @};- @};-


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 22:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هــــزاران هـــــزار درود
و عرض ارادت بی شمار به استاد به آیین گرامی:)
ممنونم ک همیشه نوشته های منو با نگاه گرم و با محبت از نظر می گذرونید ..خوشحالم ک مورد پسند تون قرار گرفته
متشکرم از اینکه اومدید و خوندید و مثل همیشه از ایراد های بیشمارش چشم پوشی کردید :)
بهترین ها رو براتون آرزو مندم :) @};- @};- @};-
سپاســـــگزار و قـــــدردانم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 خرداد 1395 - 11:37

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس عزيزم


چه دلى دارى شما ماشاءا... من وقتى مامانمو برده بودن اتاق عمل بهم نگفتن ... تازه فرداش که فهميدم يه فيلم هنديى راه انداختم بيا و ببين ... يکم خفيف تر از زنايى که تو خاطره ت خودزنى مى کردن , فقط يه کوچولو ... توکل خيلى دل مى خواد , توکلى که آرامش به ارمغان بياره ماها انگار عادت کرديم به دلشوره داشتن ... ولى انشاءا... که همه مريضا شفا بگيرن مريض دارى خيلى سخته ...
از خاطره ى صميمانه ت و روانت ممنون , عزيزمى و درود بر تو .


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 23:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
به زهرا بانوی گلو گلاب عزیز دلم :x
توکل همیشه خوبه ... اینو خوب گفتی توکلی همیشه آرامش همراه داره .. حافظ هم میگه
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
زهرا جان میدونی چیه شما دل مهربونی داری ..احساسات پاکی داری قلب رئوفی داری ک با کوچکترین ناراحتی ها هم عکس العمل نشون میدی ..منو نبین ک یه جورایی سنگ دلم و بی احساس .. اینی ک بروز میدی خوبه ..نریزی داخل خودت ..تا منفجر بشی ..کار درست رو شما انجام میدی در واقع
خوشحالم ک می بینمت و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم نوشته ام رو دوست داشتی ..ممنونم ک بهم سرمیزنی و نوشته های پر ایرادم رو میخونی و مثل همیشه با نظرات مهربونت بهم دلگرمی میدی
قربون نگاه گرم و مهربون آبجی گلم :x :x :* :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ســـــــپاسگزار و قـــــدر دانم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.