مثل هیچ کس

پشت میز عزیزش نشسته بود. لبخند وارداتیش به لبش بود و افکار پرس شده اش رو زیر و رو می کرد. روحش شب تا صبح دنیای مدرن رو گاز زده بود و هنوز لغت نامه مغزش استخون درد داشت. صداش رو که مثل غلتیدن بشکه ای توی زیر زمین بود صاف کرد؛ دندون مصنوعی هاش رو از دهان بیرون آورد و توی آب نمک گذاشت تا مجبور نباشه به همه ی چراها جواب بده. چرا و باید دوتا کلمه ی مورد نفرتش بودند.
منشی مهتابی خورده اش بی هوا وارد اتاق شد. از صداش پروانه می ریخت. مجبور شد خودکار تنبلش رو از جیب وفادارش بیرون بیاره و چندتایی خط شیون زده پای نامه های اداری بندازه. پل نگاهش رو چرخ داد به سمت فنجان خالی و به منشی فهموند که الان وقت نوشیدن خون دل مردم نیست. برو قهوه ی تلخ بیار.
عینک مطالعه اش رو به چشمش زد و رو به روی پنجری جهان نمای اتاق به خورشید نگاه کرد و توی نور سرد آفتاب شروع به بازی شطرنج با زندگیش کرد.
چراغ صداقتش که روشن شد اول به سرنوشت تعظیم کرد و بادام حافظه اش پوست انداخت و کاج لحظه هاش به بار نشست. می خواست، توی ذهنش در به روی دهلیز جامعه باز کنه ولی روی سنگ فرش بی رحم تاریخ قدم گذاشت. اون وقت هایی که درخت درستکاریش از سراب بی تجربگی سیراب میشد. درسته که کارمند جزء بود و جوراب جوانی به پا داشت ولی همون روزها هم می توانست شکوفه های سیب و گیلاس از پرونده های کلان بچینه. در واقع داشت بر سر تخیلش کلاه می گذاشت.
دوباره به شخصیتش پاپیون زد و روی افکارش نعنا پاشید. به خاطر چیدن لاله های خار دار ذهنش، ریه ی آرزوش رو پرو خالی کرد و بناگوش اعتقاداتش سرخ شد.
خون دلها خورده بود تا این میز مثلثی رو به چنگ بیاره. چند مدت پیش مجبور شده بود کشوی اصولیات رو ببنده و کشوی اصلاحات رو باز کنه و اینقدر روی آرمان های مزخرفش پایداری کرد که کلاغ در عزای مردم داریش لباس سیاه پوشید. لثه ی روح خیلی ها رو زخمی کرده بود. از دیوار پرستش آقا زاده ها بالا رفته بود و شخصیت مچاله شده اش را توی رودخانه ی پر از لجن رؤسا به آب سپرده بود. دست فاز و نول به دست خیلی ها داده بود. خواب نارس شب های نوکریش غروب کرده بود و روحش مثل گلهای پلاسیده ی روی سنگ قبرها شده بود. ولی شده بود ... رئیس شده بود
این روز ها بدجوری احساس کم خونی می کرد. برای سیبیل سابی بالاتری ها باید اکواریوم ارادتش رو پر از ماهی می کرد. سوزن استدلالش رو نخ کرد. پرانتز ذهنش رو باز کرد و اتوبان پلید زیر آب زنیش رو آسفالت کرد.
درگیر نوشتن بسمه تعالی بود و پیدا کردن پسوندی توی بازارچه ی پاچه خواریش. هرچی به صمیمیت سایه ها فکر می کرد چیزی به روی عرشه ی کشتی زبانش نمی اومد. ذهنش شده بود مثل لاستیک ترکیده ی کامیونی که به رینگ رسیده و داشت با مشت مدام بهش ضربه میزد که گوشی بیشعورش دنگ و دنگ کرد.
شام احساساتش ته گرفت. صدای زوزه ی خروس توی گوشش پچ پچ کرد. نور خاک جلوی چشمش گرفت و مغزش به خون نشست. بساط ریاستش سد معبر اعلام شده بود. حکم عزلش رو تلفنی ابلاغ کردند. فرقش با رئیس بعدی این بود که این امیر بود و اون امیرزاده.
یا کریم ها هنوزهم بغ بغو می کنن و رادیو همیشه یه آهنگ پخش می کنه.
وطنم ای شکوه پابرجا / در دل التهاب دوران ها
کشور روزهای دشوار / زخمی سربلند بحران ها
ایستادی بر جنگ رو در رو / خنجر از پشت میزند دشمن
گویی از ما و در نهان با ما / ...
......

پی نوشت :
_ من هنوزم حالم خوبه ...ملالی نیست .. زندگی صد سال اولش سخته
راستی تو چطوری؟
_ این داستان رو سفارشی برای آقای کامران غفوری نوشتم .. امید ک مقبول افتد

_ منتظر انتقاد های کوبنده تون هستم .. بکوبید تا از نو بسازم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

23

م.فرياد ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,لیلا حسن زاده ,شيدا سهرابى ,داوود فرخ زاديان ,زهرا محمدی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی ,شیدا محجوب ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,ح شریفی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (23/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (23/5/1395),همایون طراح (24/5/1395),شهره کبودوندپور (24/5/1395),زهرابادره (آنا) (24/5/1395),همایون به آیین (24/5/1395),بهروزعامری (24/5/1395),سید رسول مصطفوی (24/5/1395), ناصرباران دوست (24/5/1395),الف.اندیشه (24/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/5/1395),نیما موذن (24/5/1395),رضا فرازمند (24/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/5/1395),شيدا سهرابى (25/5/1395),فرزانه بارانی (25/5/1395),عباس پیرمرادی (25/5/1395),داوود فرخ زاديان (25/5/1395),کامران غفوری (25/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (26/5/1395),"صابرخوشبین صفت" (26/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (27/5/1395),شیدا محجوب (27/5/1395),آزاده اسلامی (27/5/1395),م.ماندگار (27/5/1395),مهدی دارویی (27/5/1395),زهرا بانو (28/5/1395),ف. سکوت (29/5/1395),لیلا حسن زاده (2/6/1395),م.فرياد (3/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (11/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (15/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/7/1395),حسین شعیبی (2/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1395),سید رسول بهشتی (30/12/1395),صنم قدیانی (22/1/1396),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 15:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي اول ! :D


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 15:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی و بدین ترتیب مدال طلای المپیک در رشته اول شدن از سری مسابقات داستانک تعلق میگیرد به ... به
بانویی نویسنده از دیار اذربایجان از خطه ی غیور مردان و شیر زنان
خانوم فرزانه رازی ... تشویقش کنید
هورااااااااااااااااااا
:x :* :x :*


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
سلام و خوبی میدونم نرجس جون جان . :*
داستان باحالی بود ... خیلی خوب بود ... خفن بود ... ولی خو من قبلی ها رو خیلی بیشتر دوس داشتم . :D
دمت هم گرم .
یه چیزی هم بگم اونم اینه که مدیر یه مدت کلا نمیومد باید میگرفتیم میاوردیمش ... حالا نمیدونم چی شده دم به دقه میاد سایت ... فک کنم میخواد کم کاری هاشو جبران کنه ... والا دیگه ...
یه کوچولو هم کم کاری میکرد در رفته بودیمااااااااا ... حیف که برگشت ... =(( :D
خلاصه اینکه دمت گرم .
شاد شاد شاد و عااااااااااااااشق باشی تا ته ته تهش ...

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 21:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
به فرزانه خانوم گلو گلاب ..عزیز دلم
خوب خوب خوب ... از این بهتر نمیشم .. یعنی نمیشه فرزانه بانوی پر انرژی رو دید و خوب نبود
امید وارم تو هم حالت خوش باشه .. روزگار بر وفق مرادت ... به قول خودت عاشق باشی و بمونی
میدونی چیه ؟ قبول دارم ک داستان های اینجوری زیاد مورد پسند دوستان مخصوصا اهالی داستانک نیست .. ولی بعضی وقت ها برای تنوع هم بد نیستا ... خواستم یه کوچولو از یه نواختی بیرون بیام ... مدیونی اگه فکر کنی میخواستم بگم اینطوری هم بلدم بنویسم ..خخخخخ
پشت سر مدیر غیبت نکن .. میام میکشمتا ( ستاد پاچه خواری از مدیران ارجمند ).. یه مدت سایت خلوت شده بود مثل کویر لوت فقط می اومدیم توش سوت میزدیم .. من فک میکنم تبلیغات جدید باعث به روز آوری های دم به دقه سایت شده .. همینم خوبه .. کلی دلم برای روز های شلوغ سایت تنگ شده
یه عالمه ممنونم ک اومدی .. همین ک هستی و بهم سر میزنی یه دنیا برام ارزش داره .. این ک اراجیفم رو میخونی و تحمل میکنی و بازم میگی خوب بود .. این دیگه فدایی داری ...قربون مهربونی های آبجی گلم ...میدونم ک میدونی ک برام خیلی عزیزی

بی نـــــــهایت سپاســـــــگـــزارم


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 08:58

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی منم مدال نقره می خوام
می دونید بهترین لحظات زندگی من چیه ؟ وقتی یه نوشته خوب می خونم و چای می خورم ( ببینید چه یچه کم خرجی هستم:)
اول صبح دیدم یه داستان جدید داری عزیز دلم. شروع کردم به خواندن ولی دیدم نه باید یه چایی ریخت و با لذت تموم خواند. چایی ریختم، خوردم، خوندم و لذت بردم. زیبا بود. واقعا چنین موضوعی را هرجور دیگری نوشته می شد خسته کننده بود ولی این طرز نوشتار زیباش کرده و جذاب و قشنگ. لذت بردم. موفق باشید.
پی نوشت: بفرمایید چایی:) :) :)


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بانو گریه نکنید ... طلای مشترک هم داریم ..اصلا بذارید از فرزانه آزمایش بگیرم شایدم دوپینگ کرده باشه .. اون وقت شما طلا میگیرید .. در کل شما خودتون طلایید .. توی قلبم روی سکوی نخست جای دارید

ســـــــــــــــــــــــلام
به بانوی عزیزم ..خانوم پهلوان کندر شریفی مهربان
منم چایی [ گریه شدید ]
خوبه ک شما چایی میخورید .. من از هیجان بعضی وقت ها یادم میره ناهار یا شام بخورم .. آخرش سوء تغذیه میگیرم میمیرم .. در این حد داستان ذلیلم ... خخخ
میدونید چیه بانو ؟ راستش رو بخواید خود داستان دو سه خط ک بیشتر نبود .. تصمیم گرفتم برای روایتش یه تصمیم اساسی بگیرم ک به این روزگار در اومد .. خوشحالم ک نوع نوشته مورد تایید تون قرار گرفت و داستان رو دوست داشتید
خیلی خوبه داشتن دوستان مهربونی مثل شما .. خدایا شکرت به خاطر این نعمت
پی نوشت : دلتون همیشه گرم مثل چایی ک میل کردید .. لحظه هاتون شیرین مثل قندی ک میل کردید .. کلا هم چایی هم داستان نوش جان ..گوارای وجود

بــــی نهایـــت ســـپاســـگزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 10:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس عزیزم
داستانت را خواندم مثل همیشه سرشار از توصیفات شیرین و دست اول
جالب بود اینکه میز به هیچکس وفا نمی کند مثل دنیا
لذت بردم مانا باشید
متاسفانه گوشی من گل ارسال نمی کند
یک باغچه گل تقدیم قلم زیبای شما


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــلام
به بانوی مهربانی ها آنا جان عزیزم
همیشه افتخار میکنم به دوستی و آشنایی با شما .. چقدر خوب ک هستید حضورتون و خوندن نظر های ارزشمند تون همیشه باعث خوشحالی ام میشه .. خدا حفظ تون کنه
خوشحالم ک داستان مورد پسند طبع بلند تون واقع شده .. میدونم ک با نگاه گرم و مهربون تون خوندینش .. فدای مهر و محبتتون بانو
وجودتون دنیایی از گل هست برام ... همین ک منت گذاشتید به سرم و تشریف اوردید و نوشته ام رو خوندید ..برام یه عالمه ارزش دارم...ممنونم

بـــی نـــهایــت سپـــاسگـــــزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست
درود برشما سرکارخانم علیرضایی سروستانی

دم قلمتون گرم و قناری اسمتون پر آوازه و صدای بلندتون پر پژواک و طنین صداتون دلنشین
و اما بعد :
البته بر ما معلوم و مسلم است که پا در کفش بزرگان نمودن و به حبل پوسیده ی سیاست دست آزیدن و با ریسمان سیاسیون به چاه رفتن خطرها دارد فراوان چنانچه افتد و دانی !
وبه همین دلایل من بنده ی نشسته در مقام نصیحت فریاد الحضر در دهان به بانگ جلی خدمت شما معروض می شوم که چنانچه متمایل باشید تمامی اعضا و جوارح را در کمال صحت به دست جناب ملک الموت بسپارید چنانچه خداوند باری به دست شما سپرده بود هم در روز نخست . زین پس گرد نخل بی ثمر سیاست نگردید و برکه ی آرامش و آسایش خویش را به سنگ سیاسیون بر نیاشوبید که زین آب گل آلوده ماهی نتوان گرفت و زین نخل نو کشته خرما نتوان خورد . و چه بسیار کسانی که پای در این وادی پر خوف و خطر نهاده اند و امروز فاصله ی بین سر و تنشان را نور نمی تواند در کمتر از یک ساعت بپیماید !
و ما نتیجه می گیریم که میز خوب است و هر پشت میز نشینی نیز تا زمانی که آنسوی میز می باشد خوب می باشد و لی زمانی که به هر دلیل به این سوی میز پرتاب شد بد می باشد. و برای دست یابی به فضای آن سوی میز آدمی باید از تمامی آنچه خداوند در او به ودیعه نهاده استفاده ببرد . چنانکه مرد میز نشین داستان شما بهره ها برد فراوان و دنیا بر کسی وفا دار نمی ماند که این عجوزه عروس هزار داماد است .
این بود انشای من
===
خیلی لذت بردم از چینش تک تک کلمات در داستان و از بینش باز سیاسی و اجتماعی شما .
سالم و سر بلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــــلام
و هزاران درود بر استاد عزیزم آقای کریمیان بزرگوار
کاش به غیر از بیست نمره دیگه ای هم بود .. انشاء و نصیحت نامه شما حجت تمام است برای شاگردی ک شوق اموختن دارد و منت دار استفاده از تجربیات بزرگتر ها

این پند نامه رو با ادبیاتی متفاوت ( شما خیلی شیرین و مهربانانه گفتید) از زبان بابام هر چند مدت یکبار میشنوم .. مخصوصا وقت هایی ک بابام متوجه میشه دوباره کله ام بو قرمه سبزی گرفته و کرکره ی بنگاه سخن پراکنی رو من باب سیاست و سیاسیون بالا کشیدم ... اولش میگه سیاست پدر و مادر نداره ...همیشه هم آخر حرفاش میگه .. برام مثل روز روشنه ک با این کارهات زندگیت رو به باد میدی
امان از جوانی و جهالت و لجبازی
نصیحت هایی پند اموز و دلسوزانه تون رو با جان و دل می پذیرم ... ممنونم ک همیشه تجربه های باارزشتون رو بی منت در اختیارم قرار میدید .. خدا کنه لیاقت این همه لطف ومهربونی هاتون رو داشته باشم .. خدا حفظ تون کنه
ولی نتیجه گیری آخرش معرکه بودا
خوشحالم ک داستان مورد پسند تون واقع شده .. راستش رو بخواید .. هرچی فکر کردم به نظرم اومد این مدل نوشتن فقط به درد محتوای اعتراضی میخوره .. سبک نوشته سفارشی بود ..محتواش انتخابی .. عاقبت به این روزگار افتاد
حضور ارزشمند تون همیشه باعث افتخار و اعتبار نوشته هام بوده و هست و میدونم ک همیشه با نگاه گرم و مهربون به داستان ها نگاه میکیند .. یه عالمه ارادت

بـــی نهــــایت ســـپاسگـــزارم


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:21

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

تشبیهات متضاد و نو گاهی خوشحالم میکرد و گاهی خسته در مجموع اثر گذار بود و استادانه

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
و هزاران درود به استاد عامری بزرگوار
شما همیشه به بنده لطف دارید .. ممنونم از اینک بهم سر میزنید و میدونم ک با نگاه گرم و پر از مهرتون داستانم رو میخونید
شاگرد نوازی کردید .. خوشحالم ک تا حدودی مورد تایید تون قرار گرفته .. البته قبول دارم ک توی تشبیه هات زیاده روی شده بود .. شاید یکی از دلایلش کوتاه بودن داستان بود ک خواستم ایرادش رو اینطوری برطرف کنم ...و میدونم ک موفق نبودم .. یه عالمه ارادت

بــــی نهــایــت سپـــاســـگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:52

نمایش مشخصات بهروزعامری نه در مجموع اینطوری ام که گفتید نه

لب پشتبوم وایسید لطفا

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی استاد ؟ نمیشه تخفیف بدید ؟
یه کوچولو بخشش
گناه دارما [ نگاه معصومانه همراه با قطره های اشک و صدای التماس امیز ]


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:38

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
تشبیه و استعاره زیاد به کار رفته بود ولی خسته کننده نبود ،داری قد می کشی خانم سروستانی ،البته من که کوچک ترین شما دوستان در زمینه ادبیات هستم ولی رشد سریع شما را می بینم .
موفق باشید


@سید رسول مصطفوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 22:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
عرض ادب به سید بزرگوار آقای مصطفوی
گفتید دارم قد میکشم یاد برنج افتادم ..خخخخ
بله حق باشماست و قبول دارم ک تشبیه هاش زیاد از حد بود ... راستش رو بخواید خود داستان رو میخواستم بنویسم دو خط بیشتر نمیشد .. خواستم اینطوری ایرادش رو برطرف کنم یه کوچولو هم تمرین شطح نویسی کنم .. میدونم ک موفق نبودم
شما به بنده لطف دارید ...بودن در کنار دوستانی با قلم گرم و توانا و قدرتمند و به قولی قلدر .. (قلمتون بد جوری قلدره) مثل شما .. بلاخره روی یه شاگر بی استعدا هم اثر میذاره
یه عالمه تشکر از اینکه اومدید و با نگاه گرم و پر از مهر خوندید و تشویقم کردید .. امیدوارم بی جنبه نباشم

بــی نهـــایـت ســپاسگـــزارم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:20

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلاااام نرجس گل و گلاب عزیزدل:x

خوشحالم که باز هم داستان درخور و پرباری ازت خوندم .

چه توصیفات و چه تشبیهات بکری . عالی بود .


ما آدم های ادامه دادنیم....هرچقدر هم بنالیم از زندگی و روزگار باز هم ادامه می دهیم....یادم می آید معلم تعلیمات دینی مان یک روز گفته بود ریشه ی انسان فراموشی است....همین یک جمله توی ذهنم حک شده بود....بعضی روزها فکر می کنیم دیگر نمی توانیم ادامه بدهیم....اما چند روز می گذرد می بینیم چه پتانسیل عجیبی در ادامه دادن داریم....ما موجودات استثنایی هستیم و باید به خودمان ببالیم....که صبح بیدار می شویم و خبر سقوط یک هواپیما را می شنویم سری از تاسف تکان می دهیم و زندگی شروع می شود...می رویم توی صفحه اجتماعی مان جمله های عاشقانه را لایک می کنیم.....ما ادم های ادامه بده ی جالبی هستیم که بین خبرهای ریز و درشت تجاوز و سقوط و کلاهبرداری و فروش زنان مسیحی به عنوان برده و چه و چه و چه زندگی می کنیم....رویا می بافیم....عاشق می شویم و لبخند می زنیم...امروز بیشتر از هر وقت دیگری ارزش ریشه مان را فهمیده ام....اگر ریشه مان از فراموشی نبود اینطور مصرانه نمی توانستیم زندگی را ادامه بدهیم...

از قلم توانات واقعن لذت بردم.

شاد و پیروز باشی گلم .:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام
بر بانوی اندیشه های ناب

همونی ک خیلی دوستش دارم و میدونم ک میدونه
شاباجی اندیشه ی نازنینم
من بیشتر خوشحالم .. مخصوصا وقتی ک می بینمتون و میدونم ک همیشه هوامو دارید .. سایه ات مستدام
نظراتت خیلی برام جالب بود .. عجیب و شدید قبولش دارم ... ای والله [ تشویق ] ایستاده
چقدر زیبا توضیحش دادی .. من همیشه هر وقت اتفاق بدی برام میافته یا ناراحت میشم و غصه دارم .. ناخودآگاه این جمله میاد توی ذهنم ک بذار یه مدت بگذره درست میشه .. به اطرافیان هم همینو میگم ..میگم بذارید یه مدت بگذره حالم خوب میشه .. الان ک نظرت رو خوندم ... خیلی برام جالب بود .. این گذشت زمان نیست ک همه چیز ها رو حل میکنه ..فراموشی ما ادم هاس
حتی اینکه فراموش میکنیم اطراف مون داره چه اتفاقی میافته یا افتاده .. خیلی خوب گفتی همین باعث میشه ک بمونیم و ادامه بدیم.. والا الان هزار دفعه به خاطر واکنشی ک باید انجام میدادیم بعد از شنیدن واقعه ای و ندادیم مرده بودیم و بدنمون هم پوسیده بود ..کلا دمت گرم .. به اندازه کشف اتم این نظریه برام ارزش داشت .. کلی ذوق کردم مثل اون هایی ک تازه الفبا یاد گرفتن.. مثل هیچی ندیده ها ..خخخخ
مهرت استوار .. شادیت پایدار .. لبخندت به لب ... دلت پر از خوشی .. خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی و میدونم ک بانگاه پراز محبتت خوندیش.. یه عالمه تشکر

بی نهــایــت سپـــاســـگــزارم


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 18:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلامممممممممم نرجسی ماه من:x
عزیزمممممم:*
امروز تولد امام مهربونم،امام رضاس،میلادش رو تبریک میگم بهت و سفارشی برات ازشون یه زیارت درخواست میکنم...
لذت بردم از داستان،تشبیهات چون پشت هم بودن،متفاوت کرده داستان رو،آفرین
"زندگی صدسال اولش سخته" جمله ای که با گفتنش،هربار منو قفل میکنی:D تا میام غصه بخورم،بااین جمله تو احساساتی میشم:D
دوست دارم عزیزدلم،خیلیییییییییی:x
ممنونم@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــــلام
به روی همچو ماهت
عاطفه بانوی نازنینم عزیز دلم
نامرد ؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده .. نو اومد به بازار ما رو فراموش کردی .. مگه اینکه دستم بهت نرسه .. میکشمت
ممنونم عزیزم ..منم بهت تبریک میگم .. ان شاالله همیشه در پناه امام رئوف باشی و بمونی ... خداییش دمت گرم .. دوست باصفایی هستی .. چی بهتر از زیارت
منم برات دعا میکنم زیارت روزی هر روز و ماه و سالت باشه
اره دیگه زندگی صد سال اولش سخته ... بذار روزگار هر کاری دلش میخواد بکنه ... مهم نیس .. ما از سختی ها سخت تریم ..چون خدا رو داریم
خوشحالم از اینکه هستی ..البته میدونم ک این مدل داستان ها رو دوست نداری ... ممنونم ک مثل همیشه تحمل کردی و خوندی با نگاه پر از مهرت
منم دوستت دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه
دلت خدایی و پر از نور عشق

بـــی نـــهایـت ســپاســـگـــزارم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 19:32

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما طنزنويس انديشمند و خلاق@};-
عالي بود@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــــلام
به آقای شاعر پیشه ادیب و بزرگوار

دیدن شما همیشه باعث خوشحالیم میشه
ممنونم از اینکه هستید ..خدا حفظ تون کنه .. سایه تون بر سر اهالی خانواده و اهالی داستانک همیشه مستدام
یه عالمه ارادت

بـــی نهـــایــت سـپاســگــزارم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 23:59

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
بسیار عالی بود بخصوص عنوان قابل تقدیری داشت.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــلام
بر مسافر شب داستانک
آقای جعفری بزرگ
چه خوب .. خوشحالم از دیدارتون و اینکه اومدید و مثل همیشه با نگاه گرم و پر از مهر خوندید و نظر دادید .. بی شک نظراتتون برام خیلی ارزش داره .. البته یه کوچولو فکر میکنم و حدس میزنم و حس میکنم زیاد این سبک نوشته رو دوست نداشته باشید ... ممنونم ک اسم داستان رو تایید کردید .. آخه خیلی وقت گذاشتم برای انتخابش ..ممنونم از لطفتون یه عالمه

بینـهــایــت ســپـاســگـــزارم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 01:43

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر نرجسی نازنینم.
نرجسی @};-
ن یه دونه ذیگه@};-
اینم بگیر@};-
خب اینم بگیر فعلا@};-
میخوایی اینم بذا دستت باشه@};-
این یکی رم نیگردار@};-
هووم اینم شاید بد نباشه بگیرش@};-
بسه؟؟ بگیر دسته گلو کامل یه دید بزنم ! نوچ اینوم بی زحمت بذا کنارش@};-
حالا شد هشتاس مبارکه:* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :*
نرجسم داستانت خاص بود ! یادمه یه بار دیگه این مدل ازت خونده بودم یه بارم فک کنم تناقض ازت خوندم که به زیبایی هر چه تمام تر نوشته بودی.
این دفعه هم قلم پر اندیشه ! کبیر و خوش نگارت من رو جذب کرد و تا انتها یک تنه خودم.
فقط یه چیزی آجی من یه کم با اسم داستان مشکل داشتم و متاسفانه نتونستم ارتباط برقرار کنم.
چون میدونم هر واژه ایی ک استفاده میکنی بی دلیل نیس.
ممکنه یه کم راجع بش توضیح بدی؟
اینکه مثل هیچ کس بودنه ریس قصه باشه! خب بله!ولیکن من انتظار داشتم وجود این استعاره ها تشبیها اسم داستان هم همون سبک رقم بخوره .
مقسی آجی نازنینم.
هواااااااااااااااااااااااارتا دوست دارم شونصدتا بوووووووووووووس@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 07:24

نمایش مشخصات همایون به آیین درود
خوبید،شیدا بانو@};- @};-


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 00:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اوه اوه اوه ... ببینید کی اومده بهم سر بزنه
شیدای عزیز و مهربون و گلو گلاب

ســــــــــــــلام عشقم
جان
کو
بده به من
باشه
خودت گلی
به روی چشم
بد اونه ک نباشه
کنار همین ها دیگه ؟
بذار بشمارم .. قبلنا ک شش تایی بودی ..الان شدی هشتایی ؟ خخخ
قربونت برم ک هشتاش کردی .. منم بهت تبریک میگم .. ان شاالله همیشه در پناه امام رئوف باشی مهربونم
اره ماشالله به حافظه .. اون قبلی یکی مثل همه بود .. این یکی... مثل هیچ کس
یادته چن روز پیش گفتم یه داستان نوشتم خط اولش رو بخونی ..دیگه ادامه نمیدی به خوندن .. این همون داستان هستا .. البته میدونم ک این سبک نوشته ها رو دوست نداری .. از سلیقه ات خبر دارم ... ولی میدونی چیه ؟ به زور هم ک شده باید بخونی .. ینی میکشمت اگه داستان های منو نخونی .. اجباریه خخخ
بذار کرکره بنگاه سخن پراکنی رو بکشم بالا
ببین ؟ اینطوری میگم ک همه ما ادم ها توی وجودمون یه حس داریم ک فکر میکنیم نسبت به بقیه برتری داریم .. کینه، حسادت، نفرت ،حرص، طمع و خیلی صفت های زشت دیگه میتونه سرچشمه اش همین حس باشه ..حس برتری طلبی... حس بهترین بودن .. حس اینکه من شبیه به هیچ کسی نیستم ..من تک و ممتاز هستم ... اونوقت هست ک قدرت طلب میشم .. برای ارضاء این حس دست به همه کاری میزنم برای اینکه نشون بدم ک برترم ... میتونه این اتفاق توی ریاست یه خونه دونفره بیفته ..میتونه ریاست کل بر بشریت باشه (توی تاریخ داریم خیلی از آدم ها ک ادعای خدایی داشتن )
این یه واقعیت هست ک هیچ کدوم از ما شبیه هم نیستیم ... اینم روایت یه آدم بود ک مثل هیچ کسی نبود .. حب قدرت و ریاست داشت ..حس برتری داشت ..ولی محو شد اسیر شد ... بین اون هایی ک اون ها هم مثل هیچ کس نبودن و همین حس رو داشتن
بنگاه تعطیل .. ببخش پر حرفی کردم .. امید ک تونسته باشم منظورم رو برسونم ..اگه نتونستم ..بگو به مغزم فشار بیارم یه مدل دیگه برات توضیح بدم
فدای مرهبونی های آبجی با مرام و با معرفتم برم ... میدونی ک چقدر برام عزیزی .. خارج از تصور دوستت دارم .. شونصد و دوتا بوس هم از طرف من

بـــی نــهایـــت ســـپاســگــــزارم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 07:21

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر نرجس بانوی گرامی
نظر حسی : داستان،اونقدر زیبا و باطراوت و دلنشین بود که انگار داری در یک جاده ساحلی-جنگلی رانندگی میکنی با جیبی پرپول و دلی بی دغدغه!در خواندن داستان شما هر سطر که خوانده میشد، هیجان خواندن سطرهای زیبای بعدی روندی فزاینده داشت!
نظر حسی و عقلی: شادابی احساس در خوانش داستان، بر نقد عقلانی آنقدر برتری داره که مجال نفس کشیدن هم بهش نمیده! ازینرو در پاراگراف مشترک، حرف،حرف احساسه و بس!
نظر عقلی: البته با اخذ امان نامه از جانب احساس خان، نقدی و نظری نیز بر نوشتار گرانسنگ شما حواله می کنیم:
- توی پاراگراف اول وقتی گفته شد که صداش را صاف کرد این تصور پیش میاد که میخواد حرف بزنه! درصورتیکه چنین اتفاقی نیفتاد!پس برای چی صداش را صاف کرد؟ اصلن چرا گفته شد؟
- از آنجا که متن ها ساده نیستند و بنوعی به کاریکلماتور شبیه هستند پس لازمه که روند موضوعی داستان را ساده کرد و بعد در مورد آن صحبت نمود همانند اسلوموشن نمودن یک صحنه:
(( پشت میز عزیزش نشسته بود و لبخند به لب، در حال فکر کردن بود، دندون مصنوعیش را در آورد تا مجبود نباشه به چراها پاسخ بده- منشی یهو وارد میشه،او خودکار را در میاره و پای نامه را امضا می کنه، و با نگاه قهوه سفارش میده- بعد ازاینکه منشی رفت عینک مطالعه...و راههای موفقیت در زندگی را آنهم رندانه در پیش گرفت!- «چراغ صداقتش...» این پاراگراف انسجام موضوعی بنظرم نداره،یا اینکه هارمونی جمله ها ناقصه، هر چند شاید بشه گفت که منظور این پاراگراف این بود که یه روزایی صداقت داشت و می خواست مردمی باشه و با اینکه میتونست پول زیادی را از راه نادرست بچنگ بیاره ولی اینکارو نکرد....ادامه داره


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 07:22

نمایش مشخصات همایون به آیین ...-«دوباره به شخصیتش پاپیون زد...» این پاراگراف در ادامه پاراگراف قبلی داره میگه که دوباره به ظاهرسازی روی اورد،افکار بدبویش را بوسیله ای خوشبو کرد،چیزی که بااعتقاداتش منافات داشت- با خون دل رئیس شده بود،اصول را زیر پا گذاشت و بر آرمان های شعارگونه اصرار ورزید،شخصیت خردشده اش را در اختیار قدرتمندان گذاشت، روحش پژمرده شده بود تا اینکه در نهایت رئیس شده بود- این روزا احساس شادابی نداشت،مجبور بود دوز چاپلوسی را بالا ببردو زیرآب دیگران را بیشتر بزند- سرگرم نوشتن بسمه تعالی بود و عباراتی که غنای پاچه خواری رابیشتر می کرد،در این گیرودار که دیگر خلاقیتی نداشت گوشی اش زنگ خورد و حکم عزلش را به او دادند- با این اوصاف، هنوز هم یاکریم ها ...!))
- با ساده کردن داستان می بینیم که روند موضوعی و مفهومی بجز در پاراگراف چهارم، منطقی پیش میره و به سرانجامی قابل قبول می انجامه!
- اغلب جملات زیبا و مناسب بکار رفتند همانند« بناگوش اعتقاداتش سرخ شد..» و « دوباره به شخصیتش پاپیون زد و ...» ولی جملاتی هم بکار رفتند که در خدمت روند پاراگراف مربوط نبودند همانند«هرچی به صمیمیت سایه ها فکر میکرد...» و « مجبور شد خودکار تنبلش را از جیب...»
- در خدمت پاراگراف نبودند،یعنی چه؟ مثلن در مورد مثال آخری:«خودکار تنبلش را از جیبش بیرون ....» قاعدتاً اینجور آدمها خودکارشون خیلی فعاله و تنبل نیست! تنبلی مربوط به مغز و ایده هاشونه.


@همایون به آیین توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 10:05

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن عرض ادب جناب به آیین عزیز و مهربون:) @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 12:23

نمایش مشخصات همایون به آیین شما خوبید؟ مهربان ترین بانو@};- @};-


@همایون به آیین توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:19

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن منم خوبم مرسی:) @};-
شکرخدا


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 01:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام
و عرض ارادت به استاد به آیین بزرگوار
نظر حسی : همیشه شخصیت و نظراتتون برام قابل احترام بوده و هست و خواهد بود
نظر عقلی و حسی : با دیدن شماهمیشه به داشتن دوستان خوب و با محبت و نظریه پرداز و متفکر به خودم میبالم
نظر عقلی : عقلم توی این مرحله حرف نمیزنه.. چون میدونه ک هرچی بگه از لطف تون... بازم کم گفته
به خدا خیلی شرمنده شما هستم .. چون ک میدونم وقت گران بها تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظر کردید ...
امید وارم لیاقت این همه محبت و لطف شما رو داشته باشم
خب پر حرفی نکنم .. من استاد پوشوندن و ماست مالی کردن خرابکاری هام هستم ...خخخ
_ درست میگید همیشه بعد از گفتن صدا صاف کردن .. دیالوگ به همراهش میاد.. ولی توجه کردید بعض از ادم ها هستن ک بی خود و بی جهت از گلوشون صدا بیرون میارن مثل تلفظ (حرف خ ).. مخصوصا اون هایی ک اول صبح از خواب بیدار میشن و خلط گلو دارن.. چقدر هم ک بدم میاد از این حرکت .. حس بدی به آدم دست میده .. بیشتر می خواستم اشاره به این حرکتش کنم.. ک در واقع شخصیت سازی شده باشه
_پاراگراف سوم میگه شروع به بازی شطرنج با زندگیش کرد .. یعنی توی ذهنش میخواست حساب کتاب کنه دو دو تا چهار تا کنه ببینه از کجا اومده ..الان کجا هست .. میخواد کجا بره ... پس توی پاراگراف چهارم ک چراغ صداقتش روشن شد ... منظورم به این بود ک با خودش صاف و صادق شد ... دیدید به بعضی از آدم ها میگن .. وقتی تنها شدی کلاه خودت رو قاضی کن و بشین فکر کن ببین حق با کیه ... میخواسته صادقانه با خودش حرف بزنه و فکر کنه .. اول به سرنوشتش فکر میکنه . چون الان جای خوبی هست بهش تعظیم میکنه .. یه جور اقبال خوب داشتن ک سرنوشت باعث و بانیش بوده.. بعد به حافظه اش رجوع میکنه .. پرده از خاطره های قدیمیش بر میداره .. (بادام حافظه اش پوست انداخت ) میخواست اینطوری فکر کنه ک جامعه باعث پیشرفتش شده ولی اتفاقاتی ک توی زندگیش افتاده بود باعث به اینجا رسیدنش شده بود .. تاریخ همیشه بی رحمه .. یه عده رو له میکنه تا یه عده پیشرفت کنن ... بعدش یادش میاد وقتی کارمند جزء بوده و میتونسته خیلی از کارها رو بکنه و نکرده ... و جمله آخرش میگه .. با فکر کردن به این خاطره ها سر خودش و تخیلش هم کلاه گذاشت .. در واقع با خودش رو راست نبود .. میخواست به زور به خودش تفهیم کنه ک آدم خوبیه


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 01:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پاراگراف چهارم فلش بک بود به عقب .. یه دو دوتا چهارتا کردن با خودش .. ک چی بوده و چه کرده ..ک عاقبت توی حساب کتاب کردن با وجدانش هم موفق نمیشه و به خودش هم دروغ میگه
_در مورد جمله صمیمیت سایه ها ... دیدید آدم هایی ک با هم دوست هستن و در عین حال دوست نیستن.. مثلا طرف وقتی یه آدمی رو می بینه ک کاره ای هست و قدرت داره ..با چاپلوسی ..قربون صدقه اش میره .. یا یه حرفی میزنه ک صمیمیت بین شون بیشتر بشه .. یا الکی باهاش احساس دوستی و علاقه میکنه ... در واقع به شخص اون ادم ابراز احساسات نمیکنه بلکه به خاطر موقعیت و قدرتش دوستش داره ... سایه ها مجاز از خود آدم ها هست .. ادم هایی ک شخصیت خودشون مهم نیست .. قدرت و موقعیتی ک دارن مهم هست ... داشته فکر میکرده چطوری از کلمه ها واژها برای صمیمیت مزخرفی ک بین خودش و رئیس رده های بالا به وجود آوده بوده سوء استفاده کنه
_در مورد خودکار تنبل .. هم به نظر من خودکار اکثر رئیس ها تنبل هستن ... مخصوصا اون هایی ک میتونن با یه امضا زندگی جامعه ای رو متحول کنن و این کار رو نمیکنن .. در واقع شما درست میگید ک سر منشاء مغز هست ..ولی اینجا خودکار میتونه مجاز از عقل باشه ... عقلی ک تنبل و راکد هست .. خودکار وسیله و ابزار هست برای انتقال فکر
البته این جور آدم ها وقتی خودکارشون فعالیت میکنه ک برای منافع شخصی خودشون باشه .. برای کارهای عام المنفعه خودکارشون غلاف شده متاسفانه
خیلی خوشحالم ک با این دقت داستان رو خوندید ..و در واقع انالیز کردید باعث افتخارم هست ک نقد شما پای داستانم هست و نمیدونم چطوری قدر دانی کنم .. البته این پر حرفی های منو نذارید به حساب قبول نکردن ایراد های بی شمار داستان .. باور بفرمایید قبول دارم همه ی این نکته ها یی ک گفتید و گوشزد کردید .. اگر توضیحی هم میدم ..فقط برای اینکه بی ادبی و بی احترامی نکرده باشم و بگم ک نظراتتون برام ارزش مند هست و روی تک تک کلمه هاتون فکر میکنم
قدر دانم برای زحمت های ک بهتون دادم و منت دار نظرات و نقد های باارزش تون هستم ..
ممنونم ک با حرف هاتون دلگرمم میکنید به نوشتن .. با تشویق های بیدریغ تون شرمنده ام میکنید ...بازم یه عالمه تشکر ..یه دنیا قدر دانی .. بی شمار ارادت

بـــی نـــهایـــت سپــاســگـــزارم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 11:50

نمایش مشخصات ح شریفی خانم سروستانی ، سلام
داستان پر مفهومی بود و پهلوی برخی پشت میز نشین ها را قلقلک می داد . داستان را دوست داشتم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
داستان گیرای شما به دور از ابهام بود و این (داستان های مفهومی) مخاطب پسند است
جمله بندی ها و در واقع نیش و کنایه ها به خوبی انتخاب شده بودند و به زیبایی داستان می افزود .
در نهایت کلام ، من به شخصه از داستان شما لذت بردم
موفق و پیروز باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 02:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
عرض ارادت به آقای شریفی شریف و گرامی
خوشحالم از دیدنتون .. شما جزء دوستانی هستید ک بعد از نوشتن داستان متظرم بیاید و نوشته هام رو بخونید .. و همیشه هم جزء افراد اون لیستی هستید ک وقتی میخوام داستان رو توی سایت بذارم مینشینم حدس میزدم ک نظر تون در مورد داستان چی میتونه باشه
چه خوب ک داستان رو دوست داشتید ... ممنونم از اینکه همیشه نکات مثبت نوشته هام رو میگید ..میدونم ک خیلی جای کار داره و ایراد هاش از شمار بیرونه ... و شما مثل همیشه با نگاه گرم و مهربون تون خوندینش
همیشه سعی میکنم محتوا توی داستان هام به همه چیز ارجعیت داشته باشه .. بیشتر روش وقت بذارم ..ک حرفی برای گفتن داشته باشم .. این دفعه کل محتوام دو خط بیشتر نمی شد ... البته قالب داستان سفارشی بود.. نمیدونم چقدر تونستم توی هماهنگ کردن قالب و محتوا موفق عمل کنم .. ولی میدونم ک اکثر دوستان سایت این مدل قالب ها رو دوست ندارن .. و اطلاع دارم ک شما هم داستان های رئال بیشتر مورد پسند تون هست ... به هرحال بازم ممنونم ک اومدید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن داستان بی ارزشم کردید و صد البته با نوشتن نظرات پر از مهر بهم دلگرمی دادید ... یه عالمه ارادت

بـــی نهــــایت سپــــاســـگــــزارم


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 20:53

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم سروستانی خسته نباشید بخدا انقد شرمندتون شدم که نگو ونپرس خیلی برام ارزش داره این نوشتتون علیرغم اینکه من فوق العاده از این سبک نوشتن خوشم میاد اما اینو دو چندان دوست داشتم(چیه نکنه انتظار جمله ی دیگری رو داشتید)!!!در کل فرد خوبی رو واس سفارشی نوشتن انتخاب نکردین چون هیچوقت طلای کامنت اول رو نمیگیره حتی تو داستانی که سفارشی نوشته شده باشه واسش و معمولا آخرین کامنت هستش. هزار و هزار باره ازتون ممنون که ما رو از قلمتون بهرمند کردین.اوایل که داستان رو خوندم دیدم واااای امکان نداره چه جوری اون تیکه اولشو که اون همه فوق العاده بوده حذف کرده ولی وقتی به آخرش رسیدم دیدم نه با یه آهنگ حماسی تمومش کردی اینم فوق العاده و علی الخصوص برای من خیلی غافلگیر کننده بود در کل خیلی ممنونم برای دفاعیه من آماده ی آماده هستم از همین الان ببخشید که دیر دیر میام داستانک کم سعادتیه ماس دیگه بازم ممنون و تشکر


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 02:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
چون داستان سفارش میدید و دیر میرسید .. جریمه میشید
جریمه تون هم اینه ک ان شاالله فردا به کامنت تون جواب میدم ...
کو پس دفاعیه ؟
منو بگو ک فکر میکردم میاید به جای من به دوستان جواب میدید ...همه اش ک خودم دفاع کردم از داستان ... دیر رسیدی آقای محترم .. بخشش لازم نیست اعدامش کنید


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 15:36

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام.
اخه نمیشه که قبل شما دفاع کنم تو این کامنتا همونطور که انتظارشو میرفت همش تعریف و تمجید بود منم متاسفانه از تعریف و تمجید دفاع کردن بلد نیستم اما این وسط کامنت آقای همایون به آیین خیلی ریز بینانه بود( همونی که شما می خواستین) که شمام ریزبینانه جواب دادین البته لازم به ذکره من منظورم از دفاعیه عمرا به جای شما حرف زدن بوده باشه فقط هر کسی که بگه این سبک نوشته بده یا خوشم نمیاد من طرف حسابم اوناس که قانعشون کنم واقعا اینجوری نیست که خدا رو شکر تا حالا تو کامنتا با هم چین کیسی برخورد نکردم جز خود شماااا اونم با دوز(یا دُز که فکر میکنم اولی درست باشه) کم!!!!:) :) :) :) :) :)


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 00:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
و عرض ادب به آقای غفوری گرامی
درسته ک اولین کامنت نبودید .. ولی باور کنید اولین خواننده داستان بودید .. همیشه داستان هام رو میدم یه بنده خدایی ک خیلی عزیزه بخونه و نظر بده .. خیلی نظرش برام مهمه .. ولی این دفعه شما اولین خواننده بودید
داستان قابل تون رو نداشت .. راستش اگه پیشنهاد شما نبود اصلا نوشته نمیشد .. شاید از دایره فروتنی بیرون بیام با این حرفم .. و خود شیفته لقب بگیرم .. ولی خودمم حس میکنم توی این سبک نوشتن حرفی برای گفتن دارم .. قبول دارم ک هنوز اول راهم
من باید از شما تشکر کنم ک باعث و بانی شدید .. تا دوباره ذهن رو به کار بندازم... تصمیم داشتم هیچ وقت دیگه اینطوری ننویسم .. دلسرد شده بودم .. ولی با تشویق های شما و اینکه با تموم این حرفا .. نوشته ام یه دونه مخاطب مشتاق داره دلگرم شدم .. حتی یه دونه مخاطب هم برای من ارزش داره
دوستان سایت همیشه به من لطف دارن و میدونم ک حتی اگه خیلی بد هم بنویسم .. بازم میان به زور یه نکته مثبت توش پیدا میکنن و تعریف و تمجید میکنن .. بی گمان از نظر نعمت داشتن دوست من سرمایه دار خیلی بزرگی هستم ..خدارو شکر
بهتون گفته بودم ک سفارشی هام همیشه افتضاح از آب در میان .. خلاصه ک ببخشید همین قدر بیشتر استعداد ندارم .. ولی بازم سفارش بدید مینویسم ..اینقدر ک پر رو هستم .. این دفعه باید هزینه قلم و کاغذ رو بدید .. نوشته مفتی و مجانی برای مخاطب بی ارزش میشه .. پول هنگفتی میگیرم تا درس عبرت بشه ..خخخخخ
دیگه اینکه .. درمورد دفاعیه هم شوخی کردم.. همین ک خوندید منت به سرم گذاشتید .. بازم متشکرم به خاطر همه حمایت ها ... امید وارم ک مورد قبولتون قرار گرفته باشه

بـــی نــهـــایــــت سپـــاســگـــزارم


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 08:44

سلام
درود بر شما
داستان زیبایی خواندم .
زبان داستانی فوق العاده ای داری .
طنز و کنایه در جای جای داستان و به موقع به کار گرفته شده .
در کل به وجد آمدم .
شاد باشید .
@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام
و هزاران درود بر آقای خوش بین صفت بزرگوار

خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید و ممنونم از اینکه تشریف اوردید و میدونم ک با نگاه گرم خوندید و از ایراد ها و کاستی های داستان صرف نظر کردید ... بی شک نظراتتون برام خیلی ارزش داره ... و با اومدنتون منت به سرم گذاشتید .. ممنونم خدا حفظتون کنه
یه عالمه ارادت
بــــی نـــهـایــت ســپاســـگــــزارم


نام: م.ماندگار   ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:26

سلام به آبجی گلم
شرمنده که انقدر دیر اومدم آبجی میخواستم سر فرصت بخونم داستانتو.
خیلی عالی بود. کلی لذت بردم
جمله جملت فکر شده بود و من با کلمه کلمش غافلگیر میشدم.
آفرین به قلم آبجیم
سبز باشی گلم :x :* :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:27

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آبجی گلم
شرمنده که انقدر دیر اومدم آبجی میخواستم سر فرصت بخونم داستانتو.
خیلی عالی بود. کلی لذت بردم
جمله جملت فکر شده بود و من با کلمه کلمش غافلگیر میشدم.
آفرین به قلم آبجیم
سبز باشی گلم :x :* :x :* :x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم
ســــــــــــــــلام
به روی همچون ماه آبجی مهربون خودم
مژگان بانوی عزیزم
نگوووووووووو این حرفو به جون خودم ناراحت میشم .. دشمنت شرمنده مهربون ..شرمنده منم ک باعث به زحمت افتادن دوستان میشم
همین ک هستی خوبه ... همین ک یه دوست خوب کنارم حس میکنم ..برام دنیای ارزش داره .. خوشحالم ک میبینمت .. ممنونم ک اومدی و خوندی .. همیشه به من لطف داری .. خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی و میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرمت خوندیش

یه دنیا ارزو های براورده شده برات ارزو میکنم ..
ذوق میکنم ک یه آبجی با صفا دارم .. عزیز دلمی
دوستت دارم
منتظر داستان های ناب و بی نظیرت می مونم
بـــی نهـــایـــت ســـپــاســـگــزارم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 16:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












درود بر شما خانم سروستانی.
داستان های زیبایی می نویسید خانم.
یک تشکر به شما بدهکارم! و میخواستم زودتر بیام فرصت نشد، بابت پی نوشت ذیل داستان ذبیح عمو! :) و ماجرای پایان بندی- کتاب خوشه های خشم اشتاین بک- میخوام بگم خیلی باهاش خندیدم! :D :D ملموس بود و طنز بی نظیر و محصولش یک خنده ی اصیل بود،چیزی که اغلب نایاب.

ازت متشکرم. اون داستان-ذبیح عمو-جالب بود. شیخ صنعان هم خوب بود.

به طرز هولناک و فجیعی،موفق و شاد باشی.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 15:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
و هزاران درود به آقای رنجبران بزرگوار
خوش به حال من
بی گمان با امدن شما سعادت نصیبم شده .. خدارو شکر
خوشحال ک چه عرض کنم راستش رو بخواید ذوق زده شدم .. وقتی کامنت شما رو دیدم
بعضی از دوستان هستن ک حتی اسمشون هم ک حک میشه زیر داستان و نشون میده ک تشریف اوردن و خوندن ... باعث افتخار نویسنده هست و شما جزء همون افرادی هستید ک با اومدنتون باعث افتخار و خوشحالیم میشید
کلا پی نوشت قابل تون رو نداشت ... خودمم وقتی نوشتمش خندیدم .. خنده خودم برا این بود ک میدونستم دارم واقعیت رو میگم ... یه بنده خدایی گفت میخواستی بگی کتابخون هستی ... گفتم نه میخواستم بگم منم بلدم ادای نویسنده های بزرگ رو در بیارم داستان نصفه بنویسم خخخخ
خیلی لطف کردید .. منت به سرم گذاشتید با اومدنتون و میدونم ک داستان ها رو با نگاه گرم و پر از مهر خوندید و از ایراد ها و کاستی هاش چشم پوشی کردید
داشتن و دیدار با دوستان فهیم ، نویسنده و خوش قلم باعث انگیزه ام میشه برای نوشتن و بهتر نوشتن .. ممنونم
به قول شاعر ... زحق توفیق خدمت خواستم، دل گفت:پنهانی!... چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
خدا کنه همیشه لبخند به لبتون باشه و دلتون از خوشی و شادی و نشاط لبریز بشه
یه عالمه تشکر .. ارادتمندم

بــی نــهـایـت سـپـــاگــــزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 10:50

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به روى ماه نرجس خانوم


خوبى دير رسيدن اينه که مى تونى همه ى کامنتا رو باهم بخونى! بديشم اينه که آخر ن
مى شى. ولى خيالى نيست من هميشه از اونايى بودم که ته کلاس مى نشستم تا همه رو ببينم. نرجس بانو خوبى عزيز... من جاى پاراگراف ها مى خوام کامنت مورد نظرمو انتخاب کنم... جناب باران دوست راست مى گن والا, چيکار دارى به مدير مدرا دختر ... اينا خودشونم نمى دونن از کجا ميان به کجا ميرن يا امروزو تا آخر وقت پشت ميزشون هستن يا نه!
اگر چه به قول تو يه رشته هايى از قرمه سبزى تو کله ى همه مون هست که نوشتن متعهدانه و بيان موضوعات مهم باعث تسکينش مى شه ولى از جايى که نيمى دانى توش چه خبره يا حتى خودشونم نيمى دانن چه خبره شونه !! به قول حضرت حافظ جانم الحذر ...
ولشون بفرما مديريتشانا بکنن والا, از همه ى اين نصيحت هاى معکوس و صد من يه غاز که بگذريم آبجى خانم شما گويا کمر بستى به سونامى در توصيفات و تشبيهات معمول فارسى , به قول خودت اى ولله... خب اينا همش حرف بود. اگر بيم جوانى و آرزوهاى دور و درازم نبود. از اين حرفا که زدى منم مى زدم. ولى الان يه پروژه دارم که بياد بيرون به احتمال قريب به يقيين سرمو بذارن رو سينه ام . ولى من مى گم يعنى مى نويسم تا مرز ترکيدن...!!!
عزيزمى نرجس , در پناه خداوند باشى و درودبر تو .


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 15:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به زهرا بانو اومده
ســـــــــــــــلام
و صد سلام به زهرا جان عزیز و گلو گلاب خودم

اینجا اول و آخر نداریما .. هر وقت بیای قدمت به روی جفت چشمای منه .. اصلا مگه میتونی نیای ؟ اگه نیای میکشمت زهرا ..در این حد خشونت دارم و رفیق بازم ..خخخ
من مدرسه میرفتم همیشه نیمکت اول مینشستم .. نه اینکه بچه درس خون بودم نه .. معلم میگفت بشین همینجا .. تا نتونی شیطنت کنی .. مثل زندونی های سلول انفرادی جلوی کلاس بودم ..خخخ
استاد باران دوست همیشه به من لطف دارن .. حرفشون هم حقه و به شخصه قبولشون دارم .. کامنت خوبی رو انتخاب کردی .. تا من بعد پند گیرم و پای در هر کفشی نکنم .. ولی قول الحذر نمیدما ... سیاست گرچه خطرناکه .. ولی لامصب هر وقت دنبال سوژه بگردی برای نوشتن هزارتا میتونی پیدا کنی
یادمه اوایل ک اومده بودم سایت .. اکثر انتقاد ها همین بود ک چرا توی داستان هات تشبیه نداری .. ساده مینویسی .. اینقدر تمرکز گرفتم روش ک از اندازه بیرون شد .. کلا بلد نیستم نرمال بنویسم ...خخخ
قرامون همین بود دیگه .. این ک اینقدر نوبیسم ک سایت بترکه .. اون داستانی رو ک میگی .. بی صبرانه منتظرشم .. بنویسش .. نترس .. زندگی صد سال اولش سخته
قربون محبت های آّبجی زهرام برم .. وقتی میبینمت حال دلم خوب میشه .. دمت گرم ک هستی .. ممنونم ک اومدی و خوندی .. منت به سرم گذاشتی

بـــی نـــهایــت ســپاســـگـــزارم


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 دي 1395 - 20:58

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
عجب داستانی!!!!
عالی!!!
از خواندنش واقعا لذت وافر بردم.
پیروز باشید
@};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 12:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
و عرض ادب و ارادت به آقای شعیبی بزرگوار

چی بهتر از این ک داستان مورد پسند طبع بالای جناب شعیبی قرار گرفته باشه :)
ممنونم از اینکه به داستانم سر زدید و وقت گران بها تون رو صرف خوندنش کردید... خیلی لطف کردید .. منت به سرم گذاشتید با اومدنتون ...میدونم ک با نگاه گرم و مهربان خوندید و از ایراد ها و کاستی هاش چشم پوشی کردید .. خوشحالم ک داستان مورد پسند تون قرار گرفته :)
قدر دان طلف و محبتتون هستم @};- @};- @};- :)

بـــــــی نــهـایـــت ســپـاســگــزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.