این داستان نیست.

حسابم هیچ وقت با تاریخ صاف نمیشه؛ باور کن. اگرهم روزی قرار شد بی حساب بشیم، این روزها یادم می مونه و فراموشش نمی کنم. این روزها که اسمش رو گذاشتم روزهای آواره گی و سرگردونی. مگه حتما باید توی شهر و دیار خودت نباشی که آواره محسوب بشی؟ الان من آواره ام چون نیستی، وقتی نباشی توی خاطراتت آواره ام.
یادم نمیاد اولین دفعه، کلمه ی زباله دان تاریخ رو کی و کجا شنیدم. ولی آخرین بار از زبون تو شنیدم. وقت خداحافظی صاف توی چشمام نگاه کردی و قیافه جدی به خودت گرفتی و گفتی «میرم تا همه ی اون ها رو بفرستم به زباله دانی تاریخ» دلم می خواست همون جا، به جای خداحافظی با مشت می کوبیدم توی صورتت. فکر می کنی اگه از دستت عصبانی بشم، اگه دلخور بشم، اگه حرصم بدی یا لجم رو در بیاری، بد اخلاق بشی و اقات تلخی کنی. می تونم راحت ازت دل بکنم و برم پی روزگارم، تو هم با خیال راحت بری به آرزو هات برسی.
می دونم با گفتن این جمله می خواستی لج منو در بیاری، که بعدش بخندی و اگه اشکت یهو سرازیر شد، بگی به خاطر خنده هاست. بی انصاف دلت میاد اینقدر ناراحتم کنی؟ خوشحالی که وصیت نامه نوشتی و رفتی؟ هااا؟ کل وصیت نامه رو پاره کردم. بی وجدان توی وصیت نامه نوشتی من شهید شدم، شوهر کن!؟ فکر کردی قراره بر نگردی یا فکر کردی من به وصیتت عمل می کنم؟ کلا به چی فکر می کنی؟ هااا؟ اصلا بلدی فکر کنی؟
یادته التماست کردم. گفتم« نرو» سلام نظامی دادی و گفتی «نمیشه قربان » ناراحتیم رو که دیدی گفتی «ای جان، چه عجب یه روزم ناراحت شدی. خوش به حالم، من آدم مهمی ام که برام ناراحت شدی ..خوبه، نه خوبه، ناراحتی هم خیلی بهت میاد.» دوتا انگشتت رو گذاشتی گوشه لبم و کشیدی و گفتی «بخند .. دلم میگیرهااا... حداقل تا وقتی هستم بخند؛ اصلا همیشه بخند» می دونستی بیست روزه مریضم؟ نگفتم بهت تا با خیال راحت آشغالهات رو جمع کنی. می دونم الان که این رو خوندی، می خندی و دنبال گوشیت می گردی که پیام بفرستی «آخ قلبم، یه وخ نمیریااا، زنده بمون تا بیام» باشه بابا قبول، تو بی احساس تری. نامردی دیگه، چه کارت کنم؟ گفته بودم بهت؟ که نامردی، بی معرفتی، بی مرامی. که اگه بی معرفت نبودی سر کوچه که رسیدی فریاد نمی زدی «سلامت رو به ابوبکر بغدادی می رسونم» و بعدش شکلک در بیاری. من که می دونم، اون لحظه توی دلت چه آشوبی به پا بود. خداییش چقدر به خودت فشار آوردی که لبخند بزنی؟ که مثلا بگی آرومی و عین خیالت نیست.
بی معرفت حداقل می گفتی سلامت رو به ارباب می رسونم تا منم دلگرم بشم، به اینکه ارباب هواتو داره. می دونم که هواتو داره. می دونم که بیشتر از هر چیزی دلت پر می کشه برای اینکه یه لحظه توی صحنش بشینی. اینو از گریه های نصف شبت فهمیدم.
گفتی «اینقدر بدم میاد اشکت رو ببینم. کم طاقت میشم، بند میشه به دست و پاهام» گریه نکردم؛ بغض کردم، مثل خودت. ولی نبودی ببینی پشت در، وقتی که رفتی... وقتی رفتی...
می دونم تقصیر خودمه. می گفتی« سرنماز دعا کن شهید بشم به آرزوم برسم» منم مثل خل و چل ها دعا می کردم. یادته اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک های آخر نماز؟ که بلند می خوندم که بشنوی. تازه بعدشم شاکی می شدی که چرا (نا)؟ می گفتم «منم می خوام شهید بشم» می زدی زیر خنده با حرص می گفتم «تو شهید بشی خب... من که طاقت ندارم... مگه نمیشه یکی از دوری یه شهید دق کنه، بمیره، به اونم بگن شهید؟» وسط خنده هات می گفتی «دیوانه ای، دیوونه» آره خب دیوونه بودم و هستم. چون همیشه دلم می خواست به آرزوت برسی گرچه که برآورده شدنش برابر با، نابود شدنم بود.
آهان... الان یادم اومد. زباله دان تاریخ رو اولین دفعه، سرکلاس تاریخ شنیدم. دبیر تاریخمون ماه های آخر بارداریش بود. وسط سال رفت و به جاش یه آقای چارشونه اومد. با موهای کم پشت و سبیل و ته ریش سفید. با کت و شلوار قهوه ای، که با اتوی شلوارش میشد سرگاو رو برید. با لهجه شیرازی و تکه کلام (بُوآیِ جُونی*) وسط درس دادن می گفت «بوای جونی گوش میدی به حرفام؟» اینقدر صمیمی که بعضی از بچه های کلاس روزهای بعد با چادر سرکلاس حاضر شدن. اونم ناراحت شد و گفت «بوای جون؟ مگه من لولو خورخوره ام؟» و کلاس ترکید از خنده. دبیر بازنشسته بود. کاری به کتاب نداشت از هر دری که دوست داشت وارد تاریخ میشد و تعریف می کرد. از حمله مغول می گفت؛ از لشگر کشی یزید، از رضا خان، از جنگ بدر و خندق، از هیتلر و چرچیل، از شیمیای شدن مردم سردشت، از ناپلئون، از نادر شاه، از جنگ جهانی دوم. می گفت « همه اون هایی که به مردم زمانشون ظلم کردن، پرت شدن به زباله دونی تاریخ. بوای جونی ها، حواستون باشه هااا!! کاری نکنید که پرت بشید به زباله دونی تاریخ».
من میگم زباله دانی جای چیزهای بی مصرف و تموم شده هست. کی گفته اسکندر مقدونی توی زباله دانی رفته؟ وقتی من تخت جمشید رو فقط توی چندتا ستون سنگی می بینم. یا کی گفته صدام تموم شده و الان توی زباله دانی تاریخ رفته؟ وقتی هنوز شهید گمنام از زیر خاک ها بیرون میاد. می دونم الان داری میگی «ای بابا این باز بی منطقی هاش شروع شد». چندین دفعه باهم بحث کردیم. گفتم از نظر من تاریخ هیچ وقت تموم نمیشه که مجبور بشیم بندازیمش توی زباله ها، ولی تو همیشه یقین داشتی که با رفتنت می تونی حداقل پایان بدی به گوشه ی کوچکی از بدی ها.
یادته برای نرفتنت چقدر بهونه آوردم؟ گفتم «ول کن این مردم کوفه رو، اینها از زمان حضرت علی نفرین شدن؛ امام حسین رو که شهید کردن آب خوش از گلوشون پایین نرفت. مگه یادت رفته؟ هشت سال چطوری، جوون های مثل دسته گل ما رو پَر پَر کردن. این جنگ و کشتارها... حقشونه». این کلمه حقشونه رو اینقدر با تاکید گفتم که یهو خیز برداشتی و گفتی «به جون خودت پشتم لرزید. پس انسانیت چی میشه؟ دلت میاد بچه های بی گناه با صدای تیر و خمپاره توی وحشت و ناامنی زندگی کنن و بزرگ بشن؟ بدن های زخمی شون رو تصور کن. ما خودمون هم توی محرومیت و جنگ، با بدبختی بزرگ شدیم. اگه ما کمکشون نکنیم، همه مون میریم توی زباله دانی تاریخ. مثل اون هایی که زمان کودکی ما، به ما کمک نکردن».
می دونستم دارم بی ربط میگم؛ بی راه میگم؛ حرف مفت می زنم. بلند شدی و رو به روم وایسادی و گفتی «ساکت بشین می خوام سخنرانی کنم». صدا صاف کردی و گفتی «ببین؟ تو فکر کن... فکر کن مثلا اعلام شده قراره سیل بیاد. اول همگی بسیج می شیم، می ریم بیرون از شهر، سیل بند درست می کنیم. مقاوم سازی می کنیم. بعضی از راه های ورود آب رو می بندیدم، بعضی ها رو بیشتر باز می کنیم. حالا اگه این کار رو نکنیم یه وقت می بینی سیل راه می افته توی شهر. خارج از همه ی خسارت ها و ترس ها و نا امنی ها برای مردم؛ مهار کردنش خیلی سخت میشه. یه وقت می بینی کار از کار می گذره سیل راه می افته توی اتاق و خونه زندگی مون. بی خانمان می شیم. اون وقته که هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. پزشکیش میشه پیش گیری بهتر از درمان هست. فوتبالیش هم میشه، تیمی برنده هست که دفاع رو از جلوی دروازه حریف شروع کنه. اگه حریف اومد توی منطقه جریمه ی ما، هر شوتی که بزنه امکان گل شدنش هست. من دارم میرم بیرون از کشور جلوی دشمن رو بگیرم. ما نباشیم دشمن میاد توی خاک ما وقتی پا گذاشت توی کشور، هزینه مقاومت میشه خون مردم بیگناه. کشورهای همسایه دیوارهای شهرمون هستن. اول باید از بیرون شهر جلوی دشمن رو گرفت».
محکم گفتی «مفهومه؟» منم با صدای بلند گفتم «نـــَه » خندیدی و گفتی« نَــه و کوفته، خبر دار... به چپ چپ.. نگاه به جلو.. قدم رو... راه بیفت کمک کن وسایلم رو جمع کنم که وقت رفتنه.
وقتی داشتی وسایلت رو توی ساک جا می دادی زیر لب چیزی رو زمزمه می کردی با اوقات تلخی گفتم «بلند تر بخون» و خوندی
کسی از ما جهان آرا نمیشه
حتی یه قهرمان تو نسل من نیست
هوا انقد آلودست که انگار
نیازی به شیمیایی شدن نیست
ما صبر کردیم واسه فردایی بهتر
ما صبر کردیم ولی فردا نمیشه
جهان ما قد خرمشهر هم نیست
کسی اینجا جهان آرا نمیشه ........

پی نوشت :
1_ بُوآیِ جونی*.... بوا = پدر، بابا ____ پدر جان.. یا، جان بابا .. یه جور قربون صدقه رفتن هست.

2_نوشته های سفارشی من همیشه افتضاح از آب در میان .. مثل همین داستانی ک داستان نیست ... این مطلب رو سفارشی و ویژه نوشتم برای یه بنده خدایی ... لطفا زیر سیبیلی ردش کنید ..یه کوچولو هوامو داشته باشید ..تا یه روز ک حالم میزون شد و سازم کوک شد ..یه داستان درست و درمون بنویسم ک لیاقت نگاه های زیبا ی شما رو داشته باشه ... فدای لطف و محبت همه ی دوستان
یا علی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

بهروزعامری ,فاطمه محمودی ماهانی ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,زهرا محمدی ,زهرا بانو ,"صابرخوشبین صفت" ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,متین یحیی زاده ,مریم مقدسی ,لیلا حسن زاده ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,م دبيري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (24/2/1395),زهرا بانو (24/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/2/1395),الف.اندیشه (24/2/1395), ناصرباران دوست (24/2/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/2/1395),رضا فرازمند (24/2/1395), ناصرباران دوست (24/2/1395),آزاده اسلامی (25/2/1395),همایون به آیین (25/2/1395),شهره کبودوندپور (25/2/1395),زهرا بانو (25/2/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (25/2/1395),سید رسول مصطفوی (26/2/1395),همایون طراح (26/2/1395),کریم پورکرم (26/2/1395),زهرابادره (آنا) (26/2/1395),م دبيري (26/2/1395),بهروزعامری (26/2/1395),سید رسول مصطفوی (27/2/1395),نهال پارسا (27/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (28/2/1395),زهرابادره (آنا) (28/2/1395),سبحان بامداد (28/2/1395),م.ماندگار (28/2/1395),نهال پارسا (29/2/1395),بهروزعامری (5/3/1395),زهرا محمدی (7/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),لیلا حسن زاده (13/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1395),کامران غفوری (15/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/7/1395),مهدی باقری مهارلویی (27/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/11/1395),"صابرخوشبین صفت" (17/3/1396),متین یحیی زاده (18/3/1396),زهرا بانو (18/3/1396),الف . محمدی (19/3/1396),پروين خواجه دهي (29/3/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 10:52

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممم دیوونه من:x
وای چقد دلم هواتو کرده بود:(
برم برمیگردم:*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:06

سلام به روی ماهت
عاطفه بانوی با عاطفه مهربون خودم
عزیز دلمی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره نرجسی عزیزم:)
چندین و چند بار داستانت رو خوندم،مثل همه داستان هات،مهربونی و ملایمت و یه جور جنس اصله اصل موج میزنه تو داستان
خیلی لذت بردم گل من،خیلیییی:x
همین چن شب پیش برنامه خندوانه دوتا از همسرای شهیدای مدافع حرم رو دعوت کرده بودند،انقدر متین و آروم صحبت میکردن در مورد همسرای شهیدشون که من کپ کردم...
الانشم نمیفهمم اون آرامششون رو،واقعا نمیتوتم بفهممشون چون من خودم اونجوری نیستم،اگه راست و حسینی بگم من بمیرم هم از عشقم نمیگذرم(منظورم همسر نیس فقط حتی اعضای خانوادم)
واقعا بعد اون برنامه بااینکه فقط گریه کردم و حتی بعد تموم شدن برنامه سرنمازمم منگ بودم،اما بازم باورش سخته برام.
نمیدونم واقعی این بحثا یا....؟ در هر صورت من یکی نمیتونم اونجوری باشم:-/
آدم مگه میتونه از همسرش که حتی از جون خودشم بیشتر دوس داره بگذره؟؟ من خودم جز اون دسته از آدمام که حتی دوست ندارم با اومدن بچه،توجه و عشق به همسر کم شه،حتی دوست دارم بزنم تو سر بچه که بشینه سرجاش:D بااینکه میدونی در چه حد عاشق نی نی ام:D
باهمه این نظرات مخالفم،به عنوان یه دختر باهمه احساسات و عشق،به احترام همچین زن هایی می ایستم و تشویقشون میکنم،چون به نظرم تا پشت گرمی و فداکاری و لوس کردن خانومای این شهدا نبود اونا الان. شهید نبودن داشتن تو راهروهای دادگاه خانواده دنبال رهایی میگشتن:D
امیدوارم خدا به همه بازماندگان شهدا صبر بده:)
و عمل شهداهم مورد قبول خدا باشه.
اما...
اما من یه نظری هم دارم نگم میترکم:D
ببین نرجسی من قبلا یه تفکری داشتم در مورد شهدای مدافع حرم، به نظرم دفاع از خاک و ناموس،لوطی گری و مردی بود،اما مگه میشه آدم زن جوونشو بااون همه نیاز و تمنا با بچه کوچیکش تنها بزاره و بره جون بده....بعدش ولی به جوابش رسیدم....اگه به عشق اربابم حسین باشه میشه:x :x
فقط امیدوارم،امیدوارم،امیدوارم بازم امیدوارم که همه شهدابه عشق مولام و خواهر باغیرتش زینب راهی بشن و لاغیر...
بااجازت یه سلامی هم به اربابم بکنم که میدونم عشق اول و آخر خودتم هست;) :
السلام علی الحسین(ع)
وعلی علی بن الحسین(ع)
وعلی اولاد الحسین(ع)
وعلی اصحاب الحسین(ع)
میدونی که خودم راهی کربلام تا دوهفته دیگه ایشالا:x :) ولی برا تو که عاشق این سفری و میدونم آرزوی دیدن بین الحرمین رو داری دعات میکنم که زود بری اونجا.
دوست دارم نرجسی خوشگلم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن ماشالا به خودم:D
چقد نوشتم


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 18:37

ارباب از دور سلام
یا خود خود خدا .. عاطفه جان؟من چه کار کنم با این همه شرمندگی
سلام نازنینم ..شما بدون سلام هم عزیز بودی و هستی
عاطفه؟یادته بهت گفتم سر فرصت یه داستانی رو برات توضیح میدم ..امروز الوعده وفا بودا ...خوشحالم ک اومدی و خوندی .. بین خودمون بمونه مثل همیشه..خخخ
خب واجب شد من یه نظریه بدم و کرکره بنگاه سخن پراکنی رو بالا بکشم ..مخصوصا برای شما ک این روزا اول راهی و شور و هیجانت دوست داشتنی هس
ببین عشق درجاتی داره .. بالاترین درجه اش خدا هست ک خودش عاشق و معشوق هس.. به گفته ابن سینا به عشق او جهان آفریده شده و همین طور سلسه مراتب میاد پایین ..تا میرسه به همین کلمه دم دست ما ک از هر چی خوشمون بیاد میگم عاشقش شدیم .. یه درجه از عشق دوست داشتن دو طرفه هست ..یه درجه بالا تر فدا شدن برای رسیدن معشوق به آرزو هاش .. یه وقتی میبینی پدر و مادری از آسایش خودشون میگذرن تا فرزندشون در آسایش باشه..ک باز همینم قوت و ضعف داره .. یه وقتی هم میبینی یه نفر به عشق اصلی ک خدا هست میرسه و اون وقت هست ک فنا میشه ..کلا به عشق هست ک بنیاد جهان استوار شده ..خب اینها رو توی ذهن داشته باش ..
همون طوری ک خدا توی قرآن میگه شهادت فوز عظیم هست (سوره توبه آیه 111) شهادت فنا شدن برای خدا و در راه خدا هست ..وقتی مثلا شما عاشق یه نفر میشی دلت میخواد ..عشقت به هر چیزی ک دوست داره برسه .. یه وقت میبینی عشقت میخواد به فوز عظیم برسه و برای خدا و در راه خدا فنا بشه.. پس کمکش میکنی ..هرچند ک خودت هم فنا میشی.. این فنا شدن تو چه بسا ک باارزش تر هم هس.. چون بعد از اون تو باید بسوزی و بسازی .. این جاس ک سعدی میگه ( تو را آتش عشق اگر پر بسوخت /مرا بین که از پای تا سر بسوخت) آخر غزلش هم میگه (به دریا مرو گفتمت زینهار / وگر می‌روی تن به طوفان سپار ) اگه قراره عاشق بشی و باشی و بمونی باید تا اخرش باشی و بمونی.. بنگاه به خاطر پرحرفی تعطیل شد .. نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه؟
در مورد مدافع حرم هم .. نظر ندم بهتره.. اگه توجه کردی به داستان، من یکی به نعل زدم یکی به میخ.. ولی بعضی از آدم ها شغلشون همینه .. از اول هم اینو انتخاب کردن ک نظامی باشن ک مدافع باشن .. شما حساب کن مدافع امام حسین نه ..مدافع زن و بچه خودشون یه جورایی ..پس وقت عمل ک رسید باید بیان تو میدون
چوب خطم پرشد


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 18:45

عاطفه میدونی خاطرت خیلی برام عزیزه ؟ میدونی ک خیلی وجه مشترک داریم بین خودمون ک یکیش عشق به ارباب هست و همینم باعث میشه بیشتر دوستت داشته باشم .. قربون محببت برم عزیزم .. ممنونم ک صفحه ام رو زینت دادی به سلام به ارباب و اولادش .. دمت گرم خداییش ..صفا کردم
ان شاالله ک به سلامتی بری سفر و برگردی و به خوشی و مبارکی و میمنت .. .تو خوش باشی منم دلم خوش میشه
فدای این همه محبت آبجی گلو گلاب خودم .. روحم شاد شد به خدا


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 21:12

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن الهییییییی:x
من کاملا درک کردم،کاملا منظورتو فهمیدم:)
ایشالا زیر سایه خدا و 14معصومش همیشه خوشبخت باشی و سعادت زیارتشون همیشه نصیبت بشه:)
نظرت درمورد عشق منو کاملا بست
آفرین به طرز فکرت،آفرین به عشقی که داری:x
آفرین به تو نرجسی نازنینم.
نرجسی که فقط و فقط به اطرافیانش مهربونی و حس خوب هدیه میده،بی عوض;) :*
درمورد علاقه بین من و تو هم.....بماند:D
واقعا بماند چون بعضی حس هارو نمی شه توضیح داد،
فقط میشه تجربه شون کرد و حال اساسی کرد:x
همین حالی که تو همیشه بهم می دی و واقعا دمت گرم،
عاششششقتم،تو سلسله مراتب عشقاتم هرکجا که عشقت کشید جاش کن،چون از ته ته ته دلمه:x :x :x :x
دیگه چی بگم؟
اها:D
منتظر باش برات عکسای بین الحرمین رو بفرستم تا حال کنی;) :x
@};-
@};-
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 00:36

ای جانم
شاعر میگه ..کمال هم نشین در من اثر کرد / وگرنه من همان خاکم ک بودم
خدا کنه همیشه لبخند روی لبت بشینه و شادی همسایه دیوار به دیوار دلت باشه .. یادته بهت گفتم چشمت روشن به ضریح ارباب .. این یکی ک ان شاالله داره برآورده میشه ..خدا کنه اون یکی دعا هم ک گفتم چشمت روشن به جمال آقا ...اونم براورده بشه ک مطمئنم اینقدر دلت باصفا و پاک هست ک همینم برآورده میشه ان شاالله .. سلام ویژه برسون به ارباب و برادر بزرگوارش .. منت دار عکس هات هم هستم .. این از لطفت هست .. دوستت دارم و عشقت هم تاج سرمه .. باور کن ..جایی قایمش نمیکنم ..میذارم ک همه ببینن


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 10:57

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس عزيزم



يه جايى خوندم دهه هفتاديام شهيد مى شن البته اگه من درست فهميده باشم و شخصيت داستانت مدافع حرم باشه ... خيلى هامون به اين قضيه اصلن فکر نمى کنيم اينکه احساس وظيفه کنيم, يعنى چون جنگ تو کشورمون نيست خيلى راحت خودمونو تبرئه مى کنيم ... يعنى حتى فکرش هم برامون سخته, پس اونايى که تو زمان جنگ همه چيو گذاشتنو رفتن خيلى دل داشتن ... نامرديه اگه فکر کنيم چون قضيه مال سى سال پيشه آدماى اون دوره کسى رو نداشتن براى دوست داشتن يا آغوشى براى بغل کردن ... اينکه آدم زنجيراى دست و پاشو پاره کنه اونم زنجير محبت عزيزترين کسانش خيلى حرفه هر جاى تاريخ که باشه تو هر جغرافيايى اينکه همه چيزو بذارى و برى خيلى حرفه, مخصوصا وقتى به اين فکر کنى که بعد رفتنت چى به سر عزيزان مياد ...
خيلى حرف زدم نه ؟؟ و نميشه اين قضيه به قول خودت زيرسيبلى رد بشه ... ولى دم شما گرم خانم , درود بر شما .


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:16

سلام به زهرا بانوی نازنینم
خب ..چی بگم در مورد کامنت به این زیبایی.. فک کنم سکوت کنم خوبه ..چون بانوشتن نظر ارزشمندت همه چیز ها رو گفتی ... یه لایک خیلی خیلی بزرگ به نظر و عقیده ات .. بیشتر از همه من از نظرت انسانیت رو بداشت کردم انسانیتی ک هیچ حد ومرزی نداره ..کلا گل گفتی ..خیلی خوب بود ... دمت گرم
زهرا جان ..واقعا خوشحالم کردی ک اومدی و مثل همیشه انرژی مثبت دادی ... ممنونم عزیزم
یه عالمه قدر دانی و سپاس


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 11:05

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
زیبا و دلنشین ،
هرچند از این مدل آدمها به خصوص ... خوشم نمیاد@};- @};- :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:21

سلام به آقای ناصر الملکی گرامی
متشکرم از اینکه به نوشته های بی مقدار بنده سر میزنید
هرچند ک همه ی سلیقه ها متفاوته .. و تا تاریکی نباشه نور معنایی نداره ..
ممنونم از شما... با توجه به اینکه شخصیت داستان رو دوست نداشتید ..بازم خوندید و نظر پر از لطفتون رو نوشتید ...ارادتمندم
یه دنیا تشکر و سپاس


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 15:10

درود بر بانو سروستانی عزیز
اول از همه تو اون لیست آدمایی که به مردم ظلم کردند و به ذباله دان تاریخ می افتند مانند یزید و هیتلر و ...بهیچوجه رضاشاه جای نمی گیره، شاید هنوز زوده که ما بتونیم متوجه این امر بشیم!(البته زود نیست ما همیشه خیلی دیر متوجه حقیقت میشیم). در مورد بقیه موارد چه عرض کنم!
قلمتون زیباست.


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:34

هزاران درود به آقای به آیین بزرگوار
چه عرض کنم ...اگه بگم رضا خان یکی از شخصیت هایی هست ک من به شخصه خوشم میاد ازش چی میگید ؟یعنی خدماتی ک این آقا به کشور کرد رو اگه نادیده بگیریم خداییش خیلی نامرد و بی انصافیم .. ولی خب کارهای بدی هم انجام داده مثل همه قدرتمندان .. من به این باورم ک پادشاه ها مثل پدر آدم ها می مونن ..پدر ها هم گاهی اشتباه میکنن ولی همیشه خیر و صلاح بچه ها شون رو میخوان .. خب این حرفها بماند
شما اگه دقت کرده باشید به داستان ... رضا شاه به هیچ کجا فرستاده نشده .شاید اوردن اسم این شخصیت باعثش ذهن ناخودآگاه من بوده ک همیشه هر وقت اسم رضا خان میاد من ازش دفاع میکنم ..معلم تاریخ داره در مورد شخصیت ها و اتفاقات حرف میزنه .. مثل جنگ خندق ..مثل شیمیای شدن مردم سردشت بیشتر منظورم به این بود ک از زمان مغول میگفته تا زمان معاصر ... از شخصیت های جهانی میگفته تا شخصیت های مذهبی .. خوب و بد رو میخواسته نشون بده
مثل اینکه در انتقال این موضوع موفق نبودم ..شما به بزرگی خودتون ببخشید
ممنونم از اینکه همیشه به بنده لطف دارید و به نوشته های پر ایرادم سر میزنید ...
بی نهایت سپاس و قدر دانی


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 10:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
بر اساس ادله ی تاریخی و دیدن فیلمهای زیرخاکی و مستند رضا خان یکی از بهترین شاهان تاریخ ایران! خواهد ماند.
با شما موافقم جناب به آیین


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 15:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر نرجس عزیزم:x

خوشحالم که باز هم داستان زیبایی ازت خوندم.

به راستی چه کسی اولین باز واژه ی زباله دان تاریخ رو مطرح کرد !

بسیار عالی نوشتی . دستت درست .

شاد و پیروز باشی .:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:44

سلام به بانوی اندیشه های ناب
اندیشه بانوی مهربان و عزیزم
خوشحالم کردی از دو جهت... واقعا خوشحال شدم از طرح این سوال... این ک گفتید.. اولین بار چه کسی واژه زباله دان تاریخ رو مطرح کرد ... این اولین جمله ای بود ک به ذهنم اومد و بر اساس همین جمله داستان رو نوشتم..
و .... خوشحالم از اینکه بهم سر زدی و مثل همیشه با نگاه گرمت داستان رو خوندی و تشویقم کردی ..ممنونم یه دنیا
برقرار باشی بانوی مهربان
بی نهایت تشکر و سپاس


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 16:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر بانو سروستانی گرامی
عرض ادب و ارادت و احترام
داستانتون راخوندم از لحاظ ساختار خیلی محکم و عالی بود و بسیار شیرین نوشته شده بود . یعنی مطلب تلخی را شیرین بیان فرموده بودید. و عالی . دستتون درد نکنه .
وچون بقول فرمایش خودتون سفارشی بود !
انشالله خداوند تمامی جوانان وطنمان را از گزند تمام بلیات محافظت بفرماید و دست تمام شیاطین جن وانس را از کشورمان دور و چشم آنهارا کور نماید .
من دعا می کنم هیچکس در هیچ کجا شهید نشود و همه به مرگ طبیعی در اثر کهولت سن بمیرند و رستگار باشند و عاقبت بخیر !
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 17:27

سلام و عرض ارادت بی نهایت
به استاد کریمیان بزرگوار
چه دعای خوبی کردید ... در واقع دعای جامع و کامل و زیبایی بود .. بنده هم سکوت میکنم در مقابل این دعای ک به نوشتنش جای هیچ حرفی باقی نذاشتید .. و میگم ..ان شاالله و الهی آمین
ممنونم.. از اینکه باز هم شاگر نوازی کردید و مثل همیشه از نوشته های بی ارزش و پر ایرادم تعریف کردید و با مهربانی تشویقم کردید
و باعث خوشحالی و افتخارم هست ک شما رو زیارت میکنم و از نظرات پر ارزشتون استفاده میکنم .. خدا حفظتون کنه .. برقرارباشید ..ارادتمندم همیشه
بی نهایت سپاس و قدر دانی


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 18:01

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام به روی ماه یه دونه ی من!
خوبی نازنینم؟
خوبی بهترین رفیق داستانکی!
قوربونت برم په کردی تو!
ببین چقدر خاطرت برام عزیزه هفت دیقه مونده ب بازی پرسپولیس اومدم پیشت!
بُوآ جانه دلی میدونستی؟؟
نرجسی داستانت رو خیلی دوست داشتم چقد شبیه خودت و حرفات بود پر بود از جمله های مهبونی وبا مرامی نرجسی !
این حرفا فقط از زبون نرجسی ب تن ادم مزه میده و جون میده!
نرجسی داستانت خعلی دلمو گرفت هم دوسش داشتم هم دلتنگ بودم!
نبودن کسایی ک عاشقشونی و دوسشون داری سخته اونم واس آدمی مث من ک در برابر برخورد کوچیکی واس هر کسی خودم رو مسئول میدونم !
شاید غلط باشه شاید خیلیا درکش نکنن ولی بنظرم ن رفتار انسانیه !
ولی خب این روزا خیلی چیزا درک نمیشه!
حتی محبت انسانی!
خیلیا درک نمیکنن اگ باهاشون با محبت برخورد میکنی در حد یه انسان فک میکنن ک حالا چه خبره!
ولی درک نمیکنن محبت بین انسان با عشق هواااااااااااااااااااارتا فرق داره!
عشق کجا محبت انسانی کجا!
چقد ادما بی محبت شدن ک همه چیزو باهمقاطی کردن!
وایی بازی شروع شد بازم میام خباتظ
پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه ک حقشه!

:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:20

سلام عشقم
شیدای بامرام و با صفا و دوست داشتنی خودم
خوب نیستم ..ولی وقتی تو احوالم رو میپرسی خوب میشم ... میزون و سرحال ... از بس ک بمب انرژی هستی و دوست داشتنی و مهربون
شیدا ؟ یه چیزی ک همیشه باعث میشه تو رو از بهترین دوستام بدونم اینه ک آدم صاف و صادقی هستی ..دو رو نیستی ..هرچی ک میگی همونیه ک توی دلت هست و توی دلت به جز پاکی و صفا هیچی نیست.. این خوبه ..این ارزشمنده
وُی وُی وُی عابجی گُمپ گلوم ( دسته ی گلم ) عزیز دِلوم.. اینا هزینه داره ها آموزش لهجه شیرازی محسوب میشه .. پول بریز به حسابم تا یادت بدم بقیه شو .. چون استعداد داری نصف قیمت حساب میکنم ..
خیلی هم خوب ..بماند
این حرف ها رو ک زدی یاد یه ضرب المثل افتادم ک میگه خوبی ک از حد بگذرد نادان خیال بد کند ..باهات موافقم بعضی از آدم ها فکر نمی کنن ک تو انسانی و به خاطر انسان بودنت هست ک محبت میکنی ..در واقع وقتی به کسی محبت میکنی به خودت محبت کردی .. نادانی اینجاس ک بعضی از آدم ها فکر میکنن ک وظیفه ات هست ک باهاشون مهربون باشی و اگه یه وقت بیشتر محبت کردی بهشون...خیالات بد به سرشون میزنه و به عشق تعبیرش میکنن..در صورتی ک تو داری چیزی ک توی ذاتت هست رو نشون میدی ..یعنی محبت و مهربونی به هم نوع ..میدونم از چی میگی..بی خیالش..خب اینم بماند
ممنونم ک اومدی و خوشحالم کردی ...خدا نکنه هیچ وقت دلت بگیره ک تو ناراحت باشی منم دلگیر میشم .. و دیگه اینکه چه خوب ک داستان رو دوست داشتی و ممنونم ک مثل همیشه تشویق های بی دریغت رو نصیبم کردی
دوستت دارم دوست خوبم ..یه عالمه و خارج از تصور
بی نهایت سپاس و تشکر


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 21:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی محترم
شاهكار بود بخصوص استدلالی كه در ميان اثر ايراد شده بود.
پر بود از تمثيل های متبادر و اقناع كننده مخاطب.
بر قلم شما آفرين بايد گفت.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:29

سلام به آقای جعفری گرامی
مسافر شب داستانک ک این روزها به زور زیارتش میکنیم
گویا کم حرف شدید ..شایدهم دلخور .. شایدهم ناراحت ..شایدم مشغله کاری و زندگی زیاد شده .. یا شاید هم ما لیاقت خوندن داستان و نظرات و پر ارزش تون رو نداریم .. به هر حال خوشحالم ک به نوشته هام سر میزنید
راستش وقتی می خوام داستانی رو توی سایت بذارم به همه دوستان فک میکنم و از قبل تصور میکنم عکس العمل دوستان رو ..یه جور پیش داوری ..یادم به شما ک افتاد .. گفتم مطمئنم ک خوشتون میاد
خوشحالم ک دوست داشتید و ممنونم از اینکه اینجا بودید و نظر پر ارزش تون رو نوشتید و خوندم
یه عالمه سپاس و تشکر


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 22:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بوای جونی

خواهر گرانقدر

قلمت تیز ورساست والبته زیبا وشیوا

احتیاج به اینکه کسی هواتو داشته باشد نداره

میدونی چرا؟///چون اول داستان راکه نگاه کردم گفتم: یا حضرت شمر لعنت الله علیه - چه داستان عریض وطویلی

ولی هنوز اولین استکان چایی را نخورده بودم- دیدم رسیده ام آخر داستان

وشما را دیدم آخر داستان ایستاده ای ومیگی دنبال چی می گردی -بوای جونی داستان تمام شد-

انصافا رقص قلمتان زیبا وستودنی است موفق باشید

لذت بردم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:48

سلام و عرض ارادت بی شمار
خدمت دکتر فرازمند بزرگ
شنیدن بوای جونی .. حس خوبی داره .. این دوتا کلمه رو ادم های خیلی مهربون میگن .. تا کامنت شما رو خوندم ک نوشتید سلام بوای جونی ..ناخودآگاه لبخند زدم و حالم خوب شد.. این یعنی انتقال مهربونی .. ممنونم خیلی زیاد از این بابت
همیشه خجالت میکشم وقتی کامنت های شما رو میخونم ..چون میدونم ک با وجود مشغله زیاد .. اومدید نوشته هام روخوندید و نظر لطفتون رو شامل حالم کردید.. برای همین خجالت میکشم و نمیدونم چطوری تشکر کنم
ببخشید از اینکه داستان طولانی بود و متشکرم از اینکه همیشه تشویقم میکنید برای نوشتن و بهتر نوشتن و به قولی هوامو دارید .. خوشحالم ک دوست داشتید و این خیلی خوبه
خدا کنه همیش دلتون گرم باشه مثل چایی ک میل کردید
بی نهایت قدر دانی و سپاس




نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 00:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
داستان را دوست داشتم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
باور کنید یک چیز از داستان های شما یاد گرفتم که انجام دادنش خیلی سخته ( برای خودم ) روان بودن داستان هایتان
گفتگو ها را خیلی دوست داشتم ، بخصوص جنبه یا همان بیان طنزتان را حفظ کرده بودید . صمیمیت در میان دو کاراکتر طبیعی بود و از حالت تصنوعی خارج شده بود .
در کل خیلی خوشم اومد .
موفق باشید


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 01:31

چی بهتر از این
سلام و عرض ارادت به آقای شریفی ارجمند
چه خوب خوشتون اومده خوشحال شدم از این بابت .. البته شما همیشه نوشته های منو ک میخونید تشویقم میکنید .. خدا کنه ادم بی جنبه ای نباشم ... و نوشته هام لیاقت این همه تعریف و تمجید ها رو داشته باشه .. ممنونم ک همیشه چه من بگم و چه نگم اشتباهات و ایراد های نوشته ام رو زیر سیبیلی رد میکنید .. فقط امیدوارم این دفعه زیاد حرص نخورده باشید
یه پیش نهاد دارم برای روان نویسی ..یه روان نویس نو بخرید ..خخخ نه خارج از شوخی ..یه مدت خودکار دست بگیرید هر چی رو می شنوید همون طوری ک می شنوید بنویسیدش مخصوصا با لهجه نوشتن ..بدون پایبندی به فعل و پس و پیش بودن کلمه ها ... دیگه اینکه موسیقی گوش کنید و متنش رو بنویسید .. معمولا ترانه ها بیشترش کلمه های محاوره ای دارن و چون با ریتم خونده میشن ..متوجه نمیشید ک نیاز به ویراش جمله ای دارید و فکر میکنید خوب نوشتید..و بعد از یه مدت هر حرفی رو ک میخواید بزنید بنویسید .. اگه بگم چت کنید دوست ناباب میشم چون ک اعتیاد به چت خانه خراب کنه .. نرجس هستم یک معتاد وسلام
ممنونم از اینکه به نوشته ام سرزدید و خوشحالم کردید
یه عالمه سپاس و تشکر


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 00:58

سلام نرجسی عزیز و مهربانم.
ببخشید دیر اومدم باور کن صبح که داستانت اومد رو سایت خوندمش و کلی هم اشک ریختم اما وقت نشد کامنت بذارم
حیف این داستان خوب نیست که اسم نداره ? با اجازه یه اسم براش انتخاب کردم " وقتی تاریخ آواره می شود"

راوی داستانت خیلی خوب انتخاب شده بود و در متن داستانت نشسته بود
خوشم اومد از داستان و موفق باشی ( راستی هیچ وقت نوشته هاتو دست کم نگیر )


@};- @};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 13:04

وقتی تاریخ آواره می شود
سلام به مریم خانوم گل
دوست عزیز و دوست داشتنی خودم
چیرو دیر اومدی ..منو بگو ک هنوز نیومدم ... من به دو هفته تاخیر هم نمیگم دیر اومدن دختر خوب .. الان من آب شدم از خجالت رفتم ک به سفره های آب زیر زمینی وصل بشم ..خخخ
عزیز دلمی ..فدای اشک های پاک و دل مهربونت برم .. معذرت میخوام از اینکه باعث شدم ناراحت بشی و اشک هات سرازیر بشه ..قربون نگاه گرمت
چه اسم با مسمایی هم براش انتخاب کردی... باورت میشه هر وقت میخوام اسم بذارم برای داستان ها ..یادت می افتم ... راستش میخواستم با نوشتن این اسم ..ایهام درست شده باشه ..یکی به اینکه این داستان نیست ..و واقعیت هست .. یکی هم این داستان نیست ..یه نامه هست و به خاطر همین محاوره ای نوشتمش ..مثل نوشتن نامه
ولی قبول دارم ک اسمی ک نوشتی ...هزار درجه بهتر از اسمی هست ک خودم گذاشتم .. دمت گرم
ممنونم از اینکه همیشه هوامو داری .. وبا اومدنت خوشحالم میکنی . متشکرم بابت انرژی مثبتی ک بهم میدی
یه عالمه تشکر و سپاس


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 01:24

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نرجس نازنینم
ببخشید عزیزم دیر اومدم. فعلا علی الحساب اومدم سلام و عرض ادب و ارادتی بکنم . ان شا الله فردا با تامل میخونم و نظر ناچیزی میذارم.
موفق باشی عزیزم
تا فردا

@};- @};- @};- :* :* :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 01:51

یه سلام پر از مهر و ارادت قلبی
به خانم دکتر اسلامی مهربانم
ای وای برمن ... نگید این حرف هارو .. به خدا خجالت میکشم.... همیشه شرمنده محبت هاتون هستم و بودم ... شما همیشه برای من عزیز هستید و خواهید بود ..جاتون یه جای خوبه ..توی قلبم ... همین ک می بینمتون یه دنیا برام ارزش داره .. خدا حفظتون کنه
بی نهایت سپاس


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 10:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوست عزیزم نرجس بانو!
این یک داستان نیست بلکه یک داستان خوب و عالی است
سفارشی یا غیرسفارشی خوشمان آمد
خدا کند جنگها پایان یابند و همه ی شهدا خونشان کبوتری باشد سپید بر بام خانه های صلح

هرکس "تو"یی دارد و در تمام روزمرگی هایش به "تو"یی فکر میکند.

اصلا بدون اینکه انسان "تو" داشته باشد هیچ چیز زیبا نیست.

تو هم "تو"یی داری…

همان طور که من "تو"یی دارم...و تمام گذشتگان ما نیز..! گاهی"تو"ات را گم میکنی! "تو"ات دیگر نیست و "او" می نامیش.

اما … خودت را گول نزن… او همیشه "تو" باقی می ماند،

همان "تو"یی که تمام لبخندها.. ترانه ها...... و تمام خودت را برایش پس انداز می کنی که روزی بگویی :تقدیم به تو

پیروز و سبز بمانی

@};- @};- @};- :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 13:29

سلامی گرم و پر از محبت به شهره جان عزیزم
همراه با یه سبد گل یاس به پاس مهربانی های بی دریغ
همیشه شعر هاتون دلنشین هست و بوی ناب مهربانی داره .. دستتون درد نکنه از این بابت ...خوندن شعر همیشه روح نوازه ..ممنونم از اینکه خوش سلیقه هستید و ما رو مهمون خوندنشون میکنید
میهمــانــم کــن به یــک فنجــان چــای
دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده...
به یک دلخوشی کوچک...
به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"... یعنی تو را می فهمم...
به یک گوش دادن خالی ... بدون داوری!
به یک همراه شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای ! ...
به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یک غافلگیری: به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک شاخه گل...
دل آدم گاهی ... چه شاد است ... به یک فهمیده شدن ...درست !
به لبخند! ... به یک سلام !
به یک تعریف؛ به یک تایید؛ به یک تبریک ...!!!
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ..
باعث افتخارم هست ک شما به نوشته های پر از ایرادم سر میزنید و همیشه تشویقم میکنید و دلگرم میشم از بودنتون .. خدا حفظتون کنه
بی نهایت سپاس و قدر دانی


نام: سعیده شریفی   ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 11:57

زیبا بود داستانتان که اتفاقا خیلی هم داستان است لذت بردم از خواندنش


@سعیده شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 13:31

سلام به خانوم شریفی عزیز
خوشحالم ک شما رو اینجا میبینم ..ممنونم بابت تعریف تون از نوشته ام و خوشحالم ک دوستش داشتید
متشکرم از اینکه به نوشته ام سر زدید و از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید
یه عالمه تشکر و قدر دانی


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 ارديبهشت 1395 - 15:57

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نرجس عزیز و لطیف و بااحساس و دوست داشتنی:x
من هم مثل دکتر فرازمند اولش از قد و قامت رعنای داستانت ترسیدم. اما این قامت کشیده و بلند بالا انقدر زیبا بود که منو تا انتهای پایانش برد. بسیار زیبا بود. دست مریزاد
من بیشترین حسن کارهای شما را در روانی و حرارت ساری در قلم شما می بینم. قلمت لحن گرم دردآلود و معصومی داره که آدم دوست داره علاوه بر داستان خودِ واژه ها را فارغ از هر معنای دیگه ای دنبال کنه و در احساس سرشار انها شریک بشه. فکر میکنم این بخاطر نداشتن نقاب در وجود معصوم و پاک و لطیف شماست.
سخن کز دل برآید لاجرم در دل نشیند.
راستش من مطمئن نیستم این متن زیبا داستان باشه یا نه! شاید عناصری از داستان را داشته باشه اما بیشتر بنظرم دلنوشته بود تا داستان. اما انقدر به دل نشست که بیش از یه داستان تکانه دار ، بر من تأثیر کرد.
میدونی خانم گل! ادمهای صاف و صادق و بی شیله پیله قلمشون یه جور دیگست. کلماتشون صاف میاد میشینه تو قلب آدم. حالا چه آدم با نگاه نویسنده موافق باشه چه نباشه. شما دقیقا چیزی را مینویسی که باور داری و حسش میکنی و این عالیه.
و یک پیشنهاد:
میتونی با یه چرخش و یا تغییر کوچک داستانی ترش کنی.
البته در همین حد هم عالی بود و بسیار کشش داشت.
احسنت بر شما هنرمند نازنینم
@};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x
:* :*


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 11:32

سلام پر از مهر و ارادت به خانم دکتر اسلامی عزیزم
ک بی نهایت دوستش دارم
واقعا شرمنده ام کردید .. نمیدونم چطوری تشکر کنم ..شما همیشه به من لطف دارید و شرمنده لطف و مهر بی پایان تون میشم
میدونم ک طولانی بود و وقت زیادی صرف نوشته ی بی ارزشم کردید از این بابت عذر خواهی میکنم
من میگم دلیلی اینکه نوشته هام به دل شما میشینه .. این نیست ک من خوب مینویسم .. چرا ک یقین دارم شما نگاه پاک و زلالی دارید و با دید مهربان میخونید.. مهربان بودن و لطیف و با احساس بودن توی ذات آدم هاست و من فک میکنم شما از این لحاظ سرمایه دار بزرگی هستید
منت دار پیشنهاد تون هستم و میگم به روی چشم
و اینکه داستان کشش نداره رو ..همیشه خودم مشکل دارم باهاش .. خیلی سعی میکنم ک بتونم این مشکل رو حل کنم ..ولی به نظرم خانه از پای بست ویران هست ..به قول معروف.. همتی باید و از نو همتی
موافقم باهاتون از اینکه این داستان داستان نبود .. از اول نمی خواستم اینطوری بشه ..ولی وقتی لحن محاوره ای براش انتخاب کردم ..دیگه واقعا رنگ و بوی نامه و دل نوشته گرفت.. مخصوصا به خاطر مخاطب قرار دادنش
خوشحالم ک تونستم رضایت شما رو جلب کن و یه بار دیگه میزبان نگاه زیبای شما بودم .. باعث افتخارم هست دوستی با شما و ممنونم ک مثل همیشه نظراتتون پر بود از انرژی مثبت و دلگرمی هایی ک خاص خودتون هست ..قدردانم
یه سبد گل یاس به پاس این همه مهربانی بی دریغ
بی نهایت تشکر و سپاس


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 09:41

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس خانم عزيزم
داستانت داستان كه نبود يه واقعيت بود واقعيتي كه تاثير گذاري بيشتري داشت البته خاصيت داستان هاي واقعي همين است .
قهرمان داستان شما قهرمان هميشه زنده تاريخ است كه خوشبختانه در تاريخ ها نوشته خواهد شد و زباله داني جاي امثال صدام ها و يزيدهاست .
قهرمانان مدافع حرم هميشه در دل ملت باقي خواهند ماند.
لذت ردم از اين واقعيت غمگين كه با قلم شما زيبا بيان شد
براي دختر عزيزم آرزوي موفقيت روزافزون دارم .
راستي چيزي تا مهلت ارسال داستان ها براي جلد دوم انگاره هاي ناميرا نمانده است منتظر داستان هايي از شما هستم
براي تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 11:44

سلامی پر از مهر به آنا جان با صفای خودم
قربون نگاه گرمتون
شما همیشه به من لطف دارید .. خدا کنه لیاقت این همه مهربانی رو داشته باشم
بله متاسفانه یا خوشبختانه این داستان داستان نبود واقعیت بود .. آخرش اعتراف کردما ...خخخ
آنا جان چقدر نظراتتون زیبا و دل نشین هست .. خیلی خوب گفتید در مورد قهرمان های همیشه زنده ک جای اون ها همیشه توی قلب های جاویدان هست و می مونه
ممنونم ک همیشه مهربانی های بی دریغ تون رو نصیبم میکنید و با تشویق ها تون دلگرمی بهم میدید .. قدر دانم فراوان
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید ..در مورد ارسال داستان هم چی بگم والا .. من اصلا خودم رو نویسنده نمیدونم .. بهتره ک تا همین حد هم ک پا توی کفش نویسنده ها کردم بیشتر جلو نرم و ترمز کنم دیگه
بی نهایت سپاس و تشکر


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 13:29

نمایش مشخصات بهروزعامری تو رفتی

اما نمیدانم چرا

من نیستم

ب.ع

وقتی همینطوری میری جلو دلنشین تره

...

درود بر شما



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 - 16:26

هزاران درود به استاد عامری بزرگوار
عرض ارادت بی پایان
ممنونم از اینکه بهم سرمیزنید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن نوشته های بی ارزشم میکنید
تو رفتی...اما نمیدانم چرا ...من نیستم
عالی بود ... احسنت استاد .. دوتا کلمه ولی دریایی معنی ..حرف نداشت
باعث افتخارم هست... دیدن نظر شما زیر نوشته هام و مثل همیشه تشویق ..ممنونم
بینهایت سپاس و قدر دانی


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 - 01:47

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی @};- @};- @};- @};- @};- عالی و زیبا مهربانو
خواندن از قلم شما همیشه شیرین و دلنشینه
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
یاحق
ماه بانوی شهر قصه ما


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 19:05

سلام و عرض ارادت بی نهایت
به آقای آقاجانی بزرگوار
عذر خواهی میکنم بابت اینکه اینقدر با تاخیر جواب مهرو محبتتون رو دادم
ممنونم از اینکه بهم سر میزنید و با نگاه گرمتون نوشته هام رو میخونید... باعث خوشحالی و افتخارم هست ک شما رو زیارت میکنم و از نظرات پر ارزشتون استفاده میکنم .. خدا حفظتون کنه .. برقرارباشید
بی نهایت قدر دانی و سپاس


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 12:35

نمایش مشخصات کامران غفوری حیف قلم شماست سفارشی بنویسید واقعا حیفه من هنوز اندر خم اون یکی مثله همه شما هستم به معنای واقعی شاهکاره شاهکار خودتون باشید لطفا


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 16:08

ســـــلام
و عرض ادب فراوان به آقای غفوری گرامی:)
خب چی بگم ک دفاعیه ام خوب از آب در بیاد
فک کنم سکوت کنم بهتر باشه:D
بنده خدایی میگفت نویسنده اونی نیست ک از هرچی توی ذهن خودشه داستان بنویسه ..نویسنده اونه ک اگه کسی موضوعی هم پیشنهاد داد بتونه بنویسه .. نمیدونم حرفش درسته یا نه ..ولی من میخواستم خودم رو محک بزنم ..بازم نمیدونم شما از محتواش خوشتون نیومده یا نوع روایتش .. یا کلا از همه اش ... خداییش هم کلی وقت برای محتوا گذاشتم ..هم چارچوب داستان .. ولی خب بعضی وقت ها ک چه عرض کنه ..همیشه موفقیت همراه من نیست دیگه چه کنم :( :-s
حالا ک از داستان یکی مثل همه خوشتون اومده ..قول میدم به همین زوردیا ..یه شطحی نویسی دیگه بذارم توی سایت .. تا این دفعه هم بشه سفارشی:D :D ..داستان یکی مثل هیچ کس
یه چیزی هم بگم ..سر همون داستان کل ذوقم کور شد .. کلی هم حرص خوردم .. مثل اینکه اصلا طرفدار نداشت ..برا همین کلا بیخیالش شدم
ممنونم از اینکه به نوشته های بی ارزش بنده سرمی زنید و می خونید .. خوشحالم ک شما رو اینجا میبینم :)
بی نهایت سپاسگزار و قدر دانم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کامران غفوری Members  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 16:59

نمایش مشخصات کامران غفوری خوب حالا یه سفارشیه دیگه این بار از طرف من بنویسید ولی به قدرت یکی مثله همه قول میدم خوب ازتون دفاع کنم چون براستی جای دفاع داره قلمتون پایدار


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 01:51

:)
سلام دوباره
من از قبل گفته باشم ک سفارشی هام همیشه افتضاح از آب در میان :D :D
به روی چشم ..سعی خودم رو میکنم ..گرچه ک توی داستان آخری به دوستان قول دادم از این به بعد فقط طنز بنویسم.. ولی چون شما هم قول دادید دفاع کنید :D :D ..این یکی سفارشی رو هم قبول میکنم :) ..
به امید خدا به همین زودیا
ممنونم از اینکه انرژی مثبت بهم دادید برای نوشتن و نوشتن و نوشتن ..متشکرم یه عالمه:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.