قصه ی آقایی، آقام

پدربزرگم را آقا صدا می زدیم. نه تنها به خاطر این که آقا بود. بلکه توی آبادی ما همه، پدر بزرگ هایشان را آقا صدا می زدند. ولی آقای من، به سه مفهوم آقا بود. اول چون آقا بود.دوم آقایی می کرد و سوم پدر پدرم بود. پس آقا بود.
آقام کلکسیونر بود. یا به تعبیری درست تر نمایشگاه اتومبیل داشت. اتول های بزرگ و کوچک، شاسی بلند و کُپ، با صدا و بی صدا، موتور تعمیر و مستعمل وگاهی در حد نو، بی دندان و با دندان، لاغر و چاق، با تو دوزی های رنگارنگ و بعضی از آنها دورگه، از آن هایی که سر به راه بودند و نجیب و خوش استیل. همه لاستیک های نو دور سفید داشتند. می گویند از سرتاسر استان برای دیدن و خرید و فروش به نمایشگاهش می آمدند و سرشناس آن زمان بود. خوش به حال آنهایی که آقایی، آقام را دیدند من که نبودم و ندیدم.
دنیا همیشه به کام آقاها نمی چرخد و تاریخ زیر این گواهی امضاء و مهر تایید زده است. چرخ روزگار چرخید و چرخید و چرخید و رو به سمت تمدن کرد و پشت پا به گذشته زد. و همه را از بزرگ و کوچک، آقا و غیر آقا زیر غلتک سرنوشت صاف کرد. آقایی، آقام رو به سقوط رفت مثل شاخص سهام ولی نه یهو، بلکه آرام و طی انجام چند مسابقه ی حساس که داور پنالتی نگرفت و تیم آقام به قعر جدول رده بندی راه یافت.
چه رابطه تنگا تنگی، زمین های زراعی شدند مغازه و اداره های جور واجور. باغ ها دست در دست قنات ها خشک و چشمه ها کور شدند. آسمان هم خست پیشه کرد.
اتول های آقام از رونق افتادند. در خانه از تمام لنگه باز به نصفه لنگه و نیمه باز تغییر وضعیت داد. خرید و فروش الاق کساد شد و دیگر کسی تمایل به الاق سواری نداشت که به چشمه برود چون چشمه ای در کار نبود. کسی الاق کرایه نمی کرد برای حمل بار ومحصولات زراعی. چون محصولی وجود نداشت در اصل زمین برای کشت و کار نبود یا بهتر بگویم آبی نبود.
ایران دوگوش های پیر شدند. کره الاق های نازنین را که دیگر نگو، با هزار امید به دنیا آمده، عر می زدند و کم کم از سکه می افتادند. کسی برایشان تره هم خرد نمی کرد. بیچاره ها هر روز کاه می خوردند. مگر می شود جو به این گرانی به حیوان بی مصرف داد.
اواخر عمر آقام مصادف بود با اوایل زندگانی ما. اگرچه آقام به دو مفهموم هنوز هم آقا بود. از به جا مانده های آن همه سرشناسی کت و کلاه و عینکی و عصایی داشت که شده بود بازیچه دست ما و اعصاب سنج آقام.
تابستان ها که مدارس و در لفظ آقام طویله ها تعطیل بود. (آقام سوء ظن داشت به تعلیم و تربیت مدرسه ها با هم و در یک مکان. گویا تربیتی را مشاهده نمی کرد) تنها سرگرمی ما ور رفتن با عصا و عینک و آثار به جا مانده از آقایی، آقام بود که کنار بالشت زیر سایه درخت انگور همراه با آقام استراحت می کردند و حسرت روزهای گذشته را می خوردند. و ما که وسایل را کش می رفتیم تا آقا بودن را تجربه کنیم.
آقام تا متوجه می شد که اموالش به تاراج رفته با زبان خوش می گفت « وِلَلکی (توی لغت نامه آقام وللکی به کسی گفته می شد که ول و الکی می چرخد و می گردد) وللکی عینک می شکنه بذار سرجاش. عصا رو بده من می خوام بلند شم برم جایی، کار دارم.» چموش بودیم. تهدید می کرد. گوش نمی دادیم. وعده پاداش می داد. کارساز نبود. آخرین ترفند آقام کم محلی بود که از هر فحشی، فحش تر بود. دوباره به خواب می رفت. آرام و بی صدا وسایل را سرجایش می گذاشتیم. کل کل یه طرفه بی مزه بود.
آقام از تمدن دلخور بود. چون باعث بیکاری اش شده بود. ولی باز هم برای تربیت ما سعی و تلاش وافری می کرد و معتقد بود اگرچه روزگار جدید و متمدن شده ولی تربیت باید سبک قدیم باشد. و توی فرصت مناسب که فکر می کردیم خواب خوش، آقام را به جای ما ناز می کند. جلو رفته تا شیطنت جدیدی را شروع کنیم. آقام که در کمین بود برای به سامان رساندن تربیت صحیح، با عصا چنان به ساق پاهایمان می کوبید که اشک از چشمه ی، چشم هایمان بدون سکوی پرتاب به کره ماه پرتاب می شد.
بچه که بودیم، ساق پاها و پشت دست هایمان سیاه و کبود بود. چون مدرسه تربیتی آقام همیشه ی خدا باز بود و او خود را کار کشته ی این مدل رام کردن ها می دانست. از صدقه سر آن زبان بسته ها که به اعتقاد آقام باید همان تربیت در مورد ما نیز اعمال می شد. ما نیز در شرف آدم و اهلی شدن بودیم.
رام کردن توی خونش بود؛ خدابیامرز.

پی نوشت :
این دفعه پی نوشت نداریم.
دلتون شاد و سرتون سلامت. لبخند بزنید همیشه :)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 17 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

آزاده اسلامی ,ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,داوود فرخ زاديان ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,زهرا محمدی ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی ,الف.اندیشه ,محمد علی ناصرالملکی ,معصومه عبداللهی ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,ح شریفی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (18/1/1395),ابوالحسن اکبری (18/1/1395),زهرا بانو (18/1/1395),شهره کبودوندپور (18/1/1395),الف.اندیشه (18/1/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (18/1/1395),آرش پرتو (18/1/1395),آرش پرتو (18/1/1395),زهرابادره (آنا) (18/1/1395),همایون به آیین (18/1/1395),م.ماندگار (18/1/1395),م.ماندگار (18/1/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (18/1/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (18/1/1395),معصومه عبداللهی (18/1/1395),سبحان بامداد (18/1/1395),سحر ذاکری (18/1/1395),رضا فرازمند (18/1/1395),ح شریفی (18/1/1395),مهدی چالی ها (18/1/1395),ابوالحسن اکبری (18/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/1/1395),داوود فرخ زاديان (19/1/1395), ناصرباران دوست (19/1/1395), ناصرباران دوست (19/1/1395),زهرا بانو (19/1/1395),بهروزعامری (20/1/1395),زهرا بانو (20/1/1395),مهران سراکی(م.آنزان) (21/1/1395),همايون حميدپناه (21/1/1395),آزاده اسلامی (21/1/1395),احمد دولت ابادی (22/1/1395), زینب ارونی (22/1/1395), زینب ارونی (22/1/1395),زهرا بانو (23/1/1395),بهروزعامری (30/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (13/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/3/1395),ح شریفی (29/3/1395),کامران غفوری (15/4/1395),پیام رنجبران(اکنون) (9/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/11/1395),ترنم سرخسی (8/11/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/7/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 10:12

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلامممم عزیزم نرجسی نازم:*
دلم برات یه ذره شده:(
چه داستان زیبایی بودآفرین به تو
منم بچه بودم کلا شاپو بابابزرگم رو خیلی دوست داشتم:D
همش یواشکی برمیداشتیم با داداشم و دختر خاله هام یادش بخیر:D
اما من یه فرقی بااونا داشتم هروقت بابابزرگم عصبی می شد که کلاه منو پس بدین داداشم میخندید و مسخره بازی درمیاورد اما من دلم می سوخت برابابابزرگمو زودی پسش می دادم و بوسش می کردم
حالا بعدشم یه کتک مفصل از داداشم می خوردم به جرم آدم فروشی:D
اما باز می ارزید به اینکه بابابزرگم دستشو بکشه رو سرم و لبخند بزنه بهم:)
الان اون روزا یادم افتاده و واقعا دلم تنگ شد یهو...
خدا همه بابابزرگا و مامان بزرگا رو بیامرزه...
مرسی عزیزم بابت داستان خوبت:x
@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 16:48

عه این خانوم زیبا کیه اومده به سایت؟
خوش به حال من
عزیز دلمی ...سلام به روی ماهت عاطفه ی با عاطفه خودم
منم دلم برات تنگ شده به اندازه سوراخ جوراب مورچه.. خاله بازی های عید نذاشت احوال دوست و رفقا رو بگیرم و باهاشون کپ بزنم
اصلا معلومه نوه گلی بودی ... با تعریف کردنت ..الان منم ندامت و پیشمونی از سرو کله ام ریخت پایین .. خوش به حال پدربزرگت ک نوه به این خوبی داشته و داره .. خدارحمت کنه همه پدر و مادر بزرگا رو.. خدا سایه بزرگ تر ها رو از سرت کم نکنه
ممنونم ک اومدی و خوندی و مثل همیشه با نگاه گرم و نظر مهربونت بهم انرژی دادی ..قربونت برم نازنینم
یه دنیا ســپاســـگزارم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 11:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرجس جان
دوست عزیزم
اول بگم که امیدوارم سالی خوب و پر از موفقیت پیش رو داشته باشی و امسال سال برآورده شدن آرزوهات باشه
خدا رحمت کنه همه ی پدربزرگها و مادربزرگها رو که سرمایه ای بودند
منم پدربزرگم رو آقا صدا می کردم. از ارتشیانت دوران رضاخان بودند و بسیار با ابهت
عصا و کلاه داشتند و من جزء نوه های آخری و بسیار پرجنب و جوش اما مردم آزار نه
به بقیه نوه های بی ادب می گفتن
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ...!!
بازی با پاسور و تخته نرد رو ایشون به من یاد دادند :D
*****
داستان شیرین و نوستالژیکی بود و استعاره ها و واژگانت شیرین و بانمک بودند همچون خودت

پدر بزرگ رفت و فراموش کرد عشق، مهربانی و گذشت را برایمان به ارث بگذارد...
نویسا باشی@};- @};- @};- @};- :x :*


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 17:10

ســـلامی پراز مهر به شهره بانوی عزیز و مهربانم
دوستی با شما سعادت میخواد و من از این بابت خیلی خوشحالم
ممنونم خیلی زیاد ...منم برای شما توی سال جدید بهترین ها رو آرزو میکنم چون میدونم لایق بهترین ها هستین.دلتون گرم، حالتون خوش، سرتون سلامت
پس آقای شما هم آقا بوده و هست به مفهوم واقعی کلمه... خدارحمتشون کنه روحشون شاد
واقعا بزرگتر ها گنجینه هستن اگه قدرشون رو بدونیم
خوش به حال آقای شما ک نوه های به این خوبی داشته ...آقام ک نوه با ادب رو توی تخیل فقط تصور میکرد از خیالاتش محسوب می شدیم.. هرچی سعی کرد، آدم نشدیم ک نشددیم
ممنونم ک مثل همیشه بهم سرزدید و وقت پر ارزشتون رو صرف نوشته داغونم کردید و بازم مثل همیشه فقط نظر لطف داشتید به من و با نگاه مهربنوتون از ایراد های بی شما نوشته ام صرف نظر کردید
ارادت تااااااااا بی نهایت
بی اندازه سپــاســــگزارم



نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 12:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجسی عزیزم:x

خوبی ؟ خوبی می دونم چه سوالیه :D

سال نو مبارک .امیدوارم امسال بهترین ها برات اتفاق بیفته و سال خوب و خوشی پیش رو داشته باشی .:)

داستانت خیلی خوب بود . دوست داشتم . دلم سوخت که همیشه ساق پا و پشت دستاتون کبود و سیاه بود:( ولی اشکال نداره اصول تربیتی اون موقع بیشتر جواب می داده گویا:D

از داستان قشنگت و قلم با نمکت لذت بردم .

شاد و پیروز باشی .

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 17:22

سلام پر از مهر به اندیشه بانوی نازنینم
بانوی اندیشه های ناب
خوبم به خوبی خودت ... حالا حساب کن چقدر خوبم ..کمال همنشین در من اثر کرده که خوب شدم ..دوستان خوبی مثل شما رو میبینم ...فول انرژی میگیرم
ممنونم ..من برای شما سالی سرشار از خیرو برکت رو آرزو میکنم با ارزوی بهترین ها روزها و اتفاقات چون ک واقعا لایق بهترین ها هستین
قربون دل مهربونت برم ابجی ... اصلا دلت نسوزه ...بچه بودیم، نفهم بودیم جیم بودیم زیر تربیت ..حقمون بوده ..نوش جونمون...باور کن الان حاضرم ک آقام باشه و کل بدنم رو سیاه و کبود کنه ..ولی باشه ..کلی پیشمونم از اذیت و آزار هام .. من الانم میگم اصول تربیتی آقام حرف نداشته ..الانم باید همون طوری بچه تربیت کرد ..تا ادم بشه ..گرچه ک روی من کارساز نبود
ممنونم ک اومدی و هستی خدا کنه همیشه برقرار باشی .. و متشکرم ک مثل همیشه بهم سرزدی و دیدارمون تازه شد و بازم مثل همیشه از ایراد های بی شمار نوشته ام چشم پوشی کردی ... قربون نگاه گرمت عزیزم
ســــپاســـگزارم بی نهایت


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 13:25

سلام

بگم که کلا هر داستانی به دل ما نمی نشینه:( ....حتی چیزایی که خودمون می نویسیم:-s ......

مجبورم بازم بگم که ...باز هم دور از حدااقل ها بود....یا شاید اینجوری فکر می کنم....بیشتر لحن خاطره گویی داشت ...
و اینکه شاید الاق شما با الاغ مار فرق داشته باشه.......شکل امروزی الاغه....خب تو قرون گذشته همون الاق بود ولی الان نه...... به هر حال الاق یعنی برق آسمانی که بارش در پی نداره....پس بهترست زین پس ار واژه ی پارسی=)) الاغ ......از شوخی گذشته...هر کی دوست داره هر نوع روایتی داشته باشه ، باشه...خاطره و داستان و گزارش مهم نیست...مهم به خدمت گرفتن حداقل عناصره...که یکیش کشش ....که کشش لازمو رو نداشت قصه ی آقام.....و اینکه استفاده بیش از حد آقا نه تنها چاشنی طنازی نشده که ....اثر رو دچار افت کرده ....
فعلا بسه

موفق باشید


@آرش پرتو توسط الف.اندیشه Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 14:35

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آرش خان پرتو :D

خوبید ؟ بسی خوشحالیم که دوباره در جمع ما هستید .

سال نو مبارک .امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

میگم باشیدا ... چند روز دیگه داستان آپ می کنم . باشید و با خاک یکسانش کنید که خیلی وقته نبودید و از داستانهای ما خوشتون نیومده :D

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 14:52

سلام



:D

:)


:-s

:"> :"> :">


@آرش پرتو توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 15:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام پرتو
روزی روزگاری یه بنده خدایی قرار بود یه کاری انجام بده :-s
ولی امان از فقط حرف زدنا ;)
ولی خوشحالم که هستی و داستانارو با خاک یکسان میکنی :D
جات خالی بود :-s
انگیزه گرفتم داستان بذارم
خوب دیگه من برم
اودافس :-s :-s :"> =)) =))


@م.ماندگار توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 16:25

سلام ماندگار…………

روزه ی سکوت گرفتیم '!!!…………""


فعلا این شکلک ها رو داشته باشین ………………من نگفتم بهتوووووون ؟!!……………… گفتماااااا……………" گفتم موعدش مشخص نیستاااااا………………

برسیم به شکلک ها خخخ
""":"> :"> :"> ………………


:( :-s


@آرش پرتو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 18:02

سلام به جناب پرتو گرامی
منم میگم دل شما خار داره ..هر داستانی توش بشینه آبکش میشه ..فک کنم شما از گروه دوستداران جبر اجباری باشید..خب برادر من داستان خودت به دلت نمی نشینه چرا مینویسیش ..مگه مجبوری؟
خوشحالم خیلی زیاد ..ک شما رو اینجا میبینم
الاق های شهر ما چون الاق بودن و تا قله قاف میرفتن با قاف نوشته میشن ..احتمالا الاغ های شهر شما فقط الاغ بودن معنی واقعی کلمه
حق با شماست الاغ درسته .. نمی گم عمدی نوشتم ..ولی قبل از این داستان ..یه داستان نوشتم با واج آرایی حرف ق.. الاق هایی ک به قله قاف میرفتن همراه با آقاشون ک قاضی القضات شهر قادر آباد بوده... فک کنم شما بخونیدش حکم اعدامم رو صادر کنید..هنوز جو اون رو داشتم..متشکرم از گوشزدتون ..درستش میکنم
در مورد کشش نداشتن و افت داشتن و حداقل ها رو رعایت نکردن هم ..هیچی نمیگم ..فقط میگم انارشیست ها اکثرا قانون های نانوشته دارن ..منم یه دفتر دارم پر از قانون های نانوشته ..یکیش اینه ک هرچی خودم میگم درسته ولاغیر ..حتی اگه خلافش ثابت بشه ... یه قسمتیش رو از کتاب قانون دیکتاتور ها دزدیدم
امید وارم شوخی هام رو به دل نگیرید ..
ممنونم از اینکه به نوشته بی در و پیکرم سر زدید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندنش کردید ...مهم لبخند بوده ک امیدوارم روی لبت تون نشسته باشه.. منو از نظرات پر ارزشتون محرم نکنید
بی نهایت سپـــاسگــــزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 14:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نازنين
داستان را خواندم ، خداييش خيلي لذت بردم ، ملاحت خاص خود را داشت و هر جمله اش شيريني گز اصفهان را به يادم انداخت و خلاصه هنر در وجودتان مي جوشد اميدوارم شاهد توانمندي قلم زيبايتان بشوم .
چه مردان نازنيني بودند آقايان اون دور و زمونه ، مرداني كه خاطره شان داستان هاي پند و عبرت است .
برايتان موفقيت روزافزون همراه با سعادت و بهروزي آرزومندم عزيز "آنا"


@زهرابادره (آنا) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 14:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) اين گل ها نيز تقديم شما
@};- @};- @};- @};-
:* :x


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 18:13

سلامی پر از مهربانی به آنا جون مهربان خودم
بانوی مهربانی ها
خداییش منم خیلی دوستتون دارم ..بی نهایت
خدا کنه همیشه شیرین کام باشید ..قلمتون ک شیرین و دلنشین هست خودتون هم دریای مهر و محبت هستید
قربون نگاه گرم و با صفاتون
خوشحالم ک دوست داشتید داستان وممنونم ک باز هم مثل همیشه منت به سرم گذاشتید و بهم سرزدید و با امدن و نظرات همیشه مثبت تون بهم انژی میدید
متشکرم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته ام کردید
با هاتون موافقم ..آقا هم آقا های قدیم ...واقعا منبع خیرو برکت بودن و هستن بزرگتر ها
منم برای شما بهترین ها رو آرزو دارم ..چون ک لایقش هستید خدا حفظتون کنه
ســـــــپاســـگزارم فراوان و بی نهایت


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 15:55

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجس گلی
خوشحالم که هستی و مینویسی عزیزم
خوشحالم که یه سری ها هنوز هستن و می نویسن
بمون و بنویس عزیزم
:x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 17:51

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مژگان جونم :)
سال نو مبارک@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:31

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عاطفه جان
سال نوی شما هم مبارک
سال خوبی داشته باشی @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 18:19

سلام به روی ماهت نازنینم
بانویی ک ماندگار شد
قربونت برم ک اینقدر با مرام و با صفایی.
ممنونم ک بهم سر میزنی ..ممنونم از اینکه هستی ..خدا کنه باشی و بمونی ..برقرار، سربلند، پیروز
جای داستان هات بد جوری خالیه توی سایت ..حالا من هرچی هم ک اراجیف بنویسم ..قلم ماندگار هنوزم جاش خالیه اگه چه ماندگار مونده
ممنونم ک اومدی و خوندی و مثل همیشه با بودنت بهم انرژی میدی
سپـــاسگـــزارم بی نهایت


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:34

نمایش مشخصات م.ماندگار کلی شرمندم کردی نرجس بانو با مهربونیات
عزیزی برام
بر میگردم به زودی
:x :*
جایی بهتر از اینجا نبود بین دوستای گلم
عزیزمی یه عالمه @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 19:32

ای جان من
فدای مهربونی های آبجیم
دوستت دارم .. کار خوبی میکنی ..چون میدونم ک توی قلبت جز خوبی و مهربونی چیزی نیست
خوش به حال من و بچه های سایت ..ای والله
عـــــــــــزیـــزمی


@م.ماندگار توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 00:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مژگان نازنينم :x
بعد از مدت ها از اينكه ديدمتون خيلي خوشحالم
راستي قرار بود داستان آپ كنيد من هنوز منتظر شما هستم عزيزدلم
پس هر چه سريع تر بهتر
براي تان سعادت آرزومندم @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:37

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای گلم
خیلی ممنون از لطف زیادتون
کلی همتون شرمندم کردید
آنا چشم آپ می کنم قولم یادم نرفته
عزیزمید شما
از اینهمه انگیزه و حس دوستی و مهربونیتون ممنونم
امروزم بهتون گفتم
دوستون دارم زیاد
:x :* :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 16:02

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) معلومات فراوان اما بدون هدف گيری!


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 18:37

اول ســـــــــــــلام
اوهوم... باشه بهش میگم
احتمالا مگسک روی تفنگش رو یکی دست کاری کرده به هدف نمی خوره وگرنه تیر اندازیش حرف نداره


نام: معصومه عبداللهی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 16:29

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی سالی سرشار از عشق ومحبت داشته باشی
خیلی زیبانوشتی،یاد پدربزرگم.افتادم.که ماهم بهش آقامیگفتیم،خادم حرم حضرت معصومه بود،آرام وهمیشه درحال ووهمیشهقرآن خوندن
لذت بردم
موفق باشی عزیزم


@معصومه عبداللهی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 18:35

سلام به خانوم عبد اللهی عزیزم
خوشحالم ک پذیرای نگاه گرم شما بودم و هستم
منم برای شما سالی سرشار از خیرو برکت همراه با سلامتی و دل خوش و اتفاقات شیرین دارم و ارزوی بهترین ها
چه خوب ک داستان رو دوست داشتید ..خوش به حال پدر بزرگ تون از چندین جهت ..اول اینکه سعادت خادمی خانم فاطمه معصومه رو داشتن ..بعدش به خاطر داشتن شما.. و......
خدا همه پدر و مادر بزرگ ها رو قرین رحمت خودش قرار بده و روحشون شاد
خوشحالم ک مورد پسندتون قرار گرفته و ممنونم ک وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته ام کردید و از ایراد های بی شمارش صرف نظر کردید..قربون نگاه گرمتون
ســـپاسگــــزارم بی نهایت


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 19:10

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانقدر شیرین بیان

احسنت

دلربا بود

داستانی طنز از پدر بزرگ

من هم چون دربین 1356 نوه - نوه ی ته تقاری بودم فقط

مادر مادرم که ما به آن /نه نه دایی / می گویم را دیدم

او با 90 سال سن قلیان می کشد .من هم گاهی یواشکی

یک پک می زدم ولی چون قلیان دودی شده بود متوجه می شد که من چند پک زده ام-

یک روز به من گفت مادر جون- پسرها اگه قلیان بکشند سبیل شان کج در می آیدوبه آنها زن نمی دهند ومن هم قلیان را ترک کردم. قبل از اینکه ریش وسبیل در بیاورم مادر بزرگم به رحمت خدا رفتندومن هنوز بیاد آن روزها وداستانها

تره خرد می کنم.

از داستان زیبای شما لذت بردم .می دانم به خاطر مذاح -الاغ را الاق نوشتید ولی فارسی را پاس بدارید.

سال نومبارک.ایام بکام ودلتان شاد

ولی قبل @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 23:31

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممم جناب فرازمند:)
کلی خندیدم برا خاطره تون
سال نو مبارک;) @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:10

سلام به دکتر فرازمند گرامی
عرض ادب و ارادت فراوان
خوش به حال نه نه دایی ک نوه اش اینقدر حرف گوش کن بوده ... خدا رحمت کنه همه درگذشته گان رو ..روحشون شاد ..مخصوصا ننه دایی شما
همین خاطره های تلخ و شیرین هست ک می مونه .. و آدم رو دلخوش و امید وار میکنه به زندگی
خاطره زیبایی تعریف کردید و به زیبایی هم تعریف کردید.. ممنونم از این بابت..زمان های قبل قلیان رو فقط بزرگ تر ها و مخصوصا اون هایی ک سرد و گرم روزگار رو چشیده بودن میکشیدن .. الان دیگه
مادر بزرگ منم هر وقت زیاد می خندیدم میگفت ننه این همه نخند دختر زیاد بخنده بختش بسته میشه ..ترشیده میشه ..البته بعد ها فهمیدم منظورش این بوده ک وقتی زیاد بخندی همه فکر میکنن خل و چلی .. کسی هم زن خل و چل نمیخواد .. خدا رحمتشون کنه در عین حالی ک ساده بودن و بدون شیله پیله .. ولی یه دلیل هایی برامون می اوردن ک قانع میشدیم و اون کار رو انجام نمی دادیم
ممنونم به خاطر گوشزد درست نوشت کلمه الاق ..به روی چشم
متشکرم از اینکه وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن نوشته پر ایرادم کردید و مثل همیشه با نگاه گرمتون داستان رو خوندید و ممنونم از اینکه همیشه به بنده لطف دارید و امید وارم نوشته ام باعث تداعی خاطرات تلخ توی ذهنتون نشده باشه
منم سالی سرشار از خیر و برکت با شادکامی و لبخند و همراه با بهترین ها رو براس شما آرزو مندم
ســـپاســـگزارم بی نهایت


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 19:40

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
نمی دانم سال نو را تبریک گفتم یانه :) ولی سال نو مبارک:)
خاطره ی جالبی بود از آقای آقایتان و همینطور از تغیراتی که در آبادی صورت گرفت
سالم و همیشه تندرست باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 23:32

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام استاد شریفی عزیز@};-
سال نو تون مبارک باشه:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 01:30

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بانو دخت ایمن
سال نو بر شما هم تبریک :) امیدوارم سال خوبی داشته باشید @};-
موفق و پیروز باشید بزرگوار@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:18

سلام به آقای شریفی گرامی
ممنونم ..سال نو شما هم مبارک ..توی سال جدید تبریک نگفته بودید ولی تا اونجایی ک یادمه یکی دوبار پیشاپیش تبریک گفته بودید
عوض تبریک سال نو ..من تولد چن روز پیش تر رو بهتون تبریک میگم ..ان شاالله عمر با عزت داشته باشید در پناه خدا و زیر سایه آقا صاحب الزمان و در کنار خانواده به سلامتی و شادی
ممنونم از اینکه تشریف اورید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن خاطره آقام کردید و مثل همیشه صرف نظر کردید از گفتن ایراد های بیشمارش
سپـــاسگــــزارم بی نهایت


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 فروردين 1395 - 02:37

درود بر بانو سروستانی عزیز
نوشته هایتان حتی اگر در مورد غم و اندوهی هم باشد،نمیدانم چرا شاد بنظر میرسند! واژه ها در نوشته هایتان رقصانند!جملات انگار به پیک نیک رفتند!عبارات بگمان از مجلس سرور برمیگردند! البته ، این نوشته شما برشی بود از زندگی آقاتون، ازافول آقایی آقاتون،یک معرفی بود! معرفی آقایی که زمانی آقایی می کرد! معرفی ایشان به ما، به بروبچه های داستانک!آقا،ما که خوشوقتیم از آشنایی با شما،شما چطور؟! و درک می کنیم شرایطتان را،چون نوه شما به زیبایی برایمان توضیح دادند که چه بودید و چگونه گشتید از دست گردش روزگار! نوه خوبی دارید.القصه، ما که خوشوقتیم،شما چی؟!


@همایون به آیین توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 07:27

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود خدمت سرکارخانم سروستانی .سال نو برشما مبارک باد.داستان زیبا و خاطر آمیزی بود .یاد همه ی پدر بزرگ گرامی باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:44

سلام و هزاران درود به استاد اکبری گرامی
عرض ادب و ارادت فراوان
سال نو شما هم مبارک ..ان شاالله ک سالی پر خیر و برکت پیش رو داشته باشید همراه با شادی و سلامتی و دل خوش
ممنونم از اینکه تشریف اوردید و خوشحالم ک میزبان نگاه گرمتون بودم و متشکرم از اینکه وقت ارزشمندتون رو صرف خوندن نوشته پر ایرادم کردید
ســپاسگــــزارم بی نهایت


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 17:37

هزاران درود به آاقی به آیین گرامی
عرض ادب و احترام
اگه اقام زنده بود ..حتما حتما حتما خوشحال میشد از دیدن شما ..مطمئنم ک از هم صحبتی با شما روحیه و انرژی میگرفت و البته ک آشنایی با شما رو قدر میدونست و باعث افتخارش بود
اولین جمله ای یه بنده خدا ک همیشه اولین خواننده نوشته هام هست گفت این بود ک ...چقدر غم انگیز و ناراحت کننده ..و تقریبا نظرش مثل شما بود
البته ک درست فهمیدید غم و اندوه ها و حسرت ها و ای کاش ها و دلتنگی ها رو پشت کلمه های بی مزه و به ظاهر طنز مخفی کرده بودم ... کاش شما هم پیداش نمی کردید.. خوشحالم از داشتن دوستان باهوشی مثل شما
ممنونم از اینکه مثل همیشه ذوق و سلیقه به خرج دادید و نظرتون رو به زیبایی نوشتید ..و متشکرم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته ام کردید و طبق معمول همیشه از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید ..ارادتمندم
بی نهایت سپـــاسگــــزارم



نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 10:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکارخانم علیرضایی سروستانی
عرض ادب واحترام
خدا رحمت کنه آقای شما وتمام آقاهای در گذشته ودرنگذشته را
عرض شود که بنده فکر می کردم این شکاف طبقاتی بین نسلها و تفاوت بین شیوه های آموزش و تعلیم وتربیت فقط در همین سالهای اخیر (همین 5-6سال ) باب شده اما حالا با خوانش داستان زیبای شما غبار فراموشی از حافظه ی تاریخی بنده کنار رفت و یادم امد که از روزی که الاغ های زبان بسته جایشان را به اتوموبیلهای زبان باز داده اند. و زبان بازان اتو موبیل فروش جای چارپاداران زحمت کش را گرفته اند این شکاف عمیق و عمیق تر شده و هیچ ارتباطی هم به تئوری های نوین آموزش و مکاتب روانشناسی و فلسفی قدیم وجدید ندارد ! هرچند در زمان تحصیل بنده معلمان و اموزگاران شریف هم برای نجیب وسر به راه کردن چموشیت نهفته در خون بشریت همگی باتفاق با عصاهای آقا هایشان به اضافه ی یک متر وچهل پنج سانتیمتر شیلنگ دو اینچی سه لایه در خدمت ابنای وطن بودند و بیشتر از ساق پا ،پای چشم و کف دست و پهنای باسن و کتف وکول را نشانه می گرفتند که البته بنده از معجزات تربیتی ان با این چشمان تنگم چیزهای گشادی را دیده و در خاطر دارم .
باری داستان زیبا و دلنشین با نمک و ادویه ی طنازانه ی مخصوص قلم شریفتان راخواندم و بسیار محظوظ گشتم و با همین زبان وقلم الکنم در حالت تعظیم از شما بانوی هنرمند شیرین گفتار تقدیر و تشکر فراوان می کنم بخاطر آفرینش این اثر فاخر و بخاطر یاداوری آنچه بر سر تعلیم وتربیت رفته است و نقصانهای فعلی آن ،به دلیل کمبود عصای آقا و کمبود خود آقا در این سیستم!
دستتان درست و راهتان پر ره رو
تاخیری که در انجام وظیفه مشاهده می فرمایید کلا واجمالا بر عهده ی مدیریت محترم سایت وزین می باشد که تمامیت نظم آپ سازی داستانک را به سخره گرفته و در هم ریخته اند و بنده هم مثل همان...زبان بسته دچار درماندگی آموخته شده ام وگمان نمی برم که مثلا هر چندهفته یکبار سایت آپ می شود که خدمت دوستان برسم برای عرض ارادت .البته که شما به بزرگواری خودتان عفو می فرمایید.

پیشکش@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 13:26

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن =)) =)) =))
:x @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 18:32

هزاران درود به استاد کریمیان بزرگوار
عرض ارادت ویژه همراه با تعظیم بلند و بالا
استاد شرمنده این همه لطف و مهربانی شما شدم ..منت به سرم گذاشتید مثل همیشه و باعث افتخارم هست ک نظرات ارزشمند شما رو پای نوشته ام می بینم ... بزرگواری و بزرگ منشی اکتسابی نیست بلکه باید توی خون آدم هست و بی شک شما از این لحاظ بزرگترین سرمایه دار هستید خدا حفظتون کنه سایه تون مستدام .. به خدا از خجالت نمیدونم چی بگم ... همیشه شرمنده نگاه گرم و نظراتتون و البته تشویق های بی دریغتون بودم و هستم
نمیدونم چرا با وجود اینکه خودمم دوران مدرسه البته تا چهارم ابتدایی با چوب انار ک ساعت ها توی آب خیس میخورد کف دستی میخوردم ولی بازم تربیت زمان های قبل رو صحیح تر میدونم ..اون وقت ها درس نمی خوندم معلم کلاس سومم ..میگفت میدونم ک حافظه خیلی قویی داری و عمدا درس نمیخونی..به خیال خودش کف دستی میزد تا کتابم باز بشه و از نویی بیرون بیاد
اون وقت ها آقا های و ادم های دلسوزی بودن ک تربت کردن رو از نون شب واجب تر میدونستن و با این وجود این شدیم البته من خودم رو میگم ..وای به نسل بعدی ما ک فقط قربون و صدقه شون میرن
واقعا جای خالی آقاها و عصاها و دلسوزی ها شون حسابی حس میشه البته از حق نگذریم هنوزم هستن آدم هایی ارزشمندی ک نمونه بارزش شما هستید
خیلی توضیح خوبی دادید ..با نثر زیبا و مثل همیشه با فروتنی خاص خودتون و نظرات پر مفهوم .. همیشه نظرات شما مثل کلاس درس هست و خوندش لذت بخش
ممنونم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته پر ایرادم کردید و با نوشتن نظرات خوبتون خوشحالم کردید
ارادتمند و قدردانم فراوان
ســـپاســـــگزارم بی نهایت


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 10:39

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس عزيز


سال نوت به شدت مبارک خانم . داستانت عالى بود ميدونى به نظرم داستانايى که اشاره دارن به وقايع واقعى و يه جورايى خاطره اند رو نمى شه نقد ساختارى بهش کرد چون کل داستان واقيعته و اگه بخواد بهش چيزى اضافه بشه واقيعت تحريف شده . و خب به خاطر همينه که عاليه ... خدا همه آقاهارو بيامرزه . البته خانما رو هم قبل از اينکه بفرسته ته بهشت يه دور تعارف زداييشون بکنه چون اونجا نميشه غيبت کرد به خاطر همين پدر همه رو در ميارن !!
مشخصه فاجعه تعارف تيکه پاره کردناى عيد رو روح و روانم اثر گذاشته ؟؟ اصلا دايره المعارفم پوکيده... فکر کنم يکى دوماهى طول بکشه به حالت عادى برگردم !!
بابابزرگا خيلى ماهن مخصوصا واسه نوه هاى دختر , البته بابابزرگ من اعتقادى به دختر بودن من نداشت هر وقت مى خواست صدام کنه مى گفت : پسر زهرا !!! الانم که الانه نمى گه ها ولى هيچ اميدى به خانم شدن من نداره ...خدا همه بابابزرگ مامان بزرگا رو نگه داره اصلا بغلشون بوى بچگى هاى آدمو ميده :)
خوشحال شدم از خوندن داستانت و اينکه زود به زود بنويس درود بر تو عزيز جان.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 18:51

سلامی پر از مهر به زهرا بانوی نازنینم
سال نو شما هم شدیدا مبارک ..سال پر وخیرو برکتی رو برات ارزو دارم ..پر از اتفاقات خوب همراه با آرزوی بهترین ها
کلا نوع نوشته ات رو دوست دارم ..وقتی مینویسی و میخونم حس خوبی دارم.. دایره المعارف پوکیدو داغون هم خریداریم ..مخصوصا از نوع زهرا بانوییش ... کلا عزیز دلمی چه به حالت عادی برگردی چه برنگردی
باهات موافقم خاطره ها معمولا فقط خونده میشن کم و زیاد بشن دیگه خاطره اون شخص نیستن ...میشن خاطره همسایه آپارتمان سرکوچه، دختر خاله بقالی چهارتا چهار راه اون ور تر دایی، دختر زن عموم ک عمه اش دوباره شوهر کرده نه اونی ک خالش تازه بچه دار شده ..خارج از شوخی خواستم بگم ک حرفت درسته ..خاطره گویی رو هیچ کاریش نمیشه کرد
بابا بزرگ و مامان بزرگا گنجینه های تموم نشدنی هستن ..سایه بابا بزرگ و بزرگتر ها از سرتون کم نشه ... شما ک خودت خانومی نیازی به گفتن نداره ک ..اینو بابا بزرگت هم میدونه
الان اینو ک گفتی ..منم بیشتر دلم براشون تنگ شد
ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و مثل همیشه با نگاه گرم و نظر مهربونت بهم انرژی دادی ..قربونت برم عزیزم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 13:15

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سهلااااام به ویِ ماه یه دونه عقش داستانکیم!
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
خوبی ماهِ من!
دلم تنگت شده نیدونم چرا!
خدایی این گروه تلگرام هیچی نداشت دلتنگیه رو کم میکرداااااا!!!
آخ منو یاد اقاجونم انداختی!!!
یادته دفعه قبلی چه بلایی سرم اوردی با داستانت!
دلم یه ذره شده واس آقاجونم!
میدونی نوه ته تقاری باشی داغت بیشتره چون بیشتر اقاجونم هوامو داشت!
ایشالله خدا همه ی اقاجونا رو نگه داره !
من بفداشون!
نچسم داستانت رو خعلی دوست داشتم!
مخصوصا تضاد های ابتدای داستانت قشنگ بود!

و از داستان اپسروف خععععععععععععععععععلی قوی تر بود!
همون اوایلش گفتم اها نرجسی حالا شد یه کم اومدی تو فاز داستان!
امروز یاد قرارمون افتادم!
یادته یه قراری باهم گذاشتیم؟؟لو نده ک چه قراری ولی خوبه بریم تو کارشااا!
خلاصه دمت گرم!مارو بردی سال های دور!کلی خاطره بازی ک********!
فک کن داستانت چقد تاثیر گذار بوده ک جناب فرازمند که همیشه نهااایتن ده واژه بنویسه کلی خط نوشته و زبان گشوده به خاطره گویی!
میدونی من همیشه میگم درسته ک ادم خوبه حرفه ایی بنویسه ولی از همه مهم تر اینه ک خواننده بتونه باهاش ارتباط بر قرار کنه و تاثیر بگیره و تو داستانت بی نهایت تاثیر گذار بود!
افرین!
نرجسی نمکی خودم!
:* نمکت بدجوری تو داستان ریخته هااا! دختر یه کمجدی باش داستانتو میخونم برم حس غم بگیرم !
کل داستانتو با لبخند میخونم!
ماهِ منی بوس هواااااااااااااااااااااااااااارتا!
یه دونه ایی نازنینم!:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* دمت گرم گرم ک داستانکو تحت هیچ شرایطی تهنا نذاستی:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 19:14

عشق منی اینقدر ک دوستت دارم
سلام عزیزم.. شیدای با محبت و مهربونم
قربون دلت برم ...منم دلم برات تنگ شده ..شده یه ذره .. چن روزه یه خورده کارهام زیاد شده ..ببخش ک نیومده روی ماهت رو ببینم
من هنوزم شرمنده ام به خاطر اون داستان.. ک باعث شد اشکت بیرون بیاد ..واقعا معذرت میخوام ...مثل اینکه این دفعه هم ک با طنز نوشتم بازم باعث دلتنگیت شدم ..ببخش عزیزم
خدا سایه بزرگ تر ها تو از سرت کم نکنه ..عمر با عزت بهشون بده
شیدا؟ تو هم فهمیدی ک من آدم نمیشم برای داستان نوشتن.. کلا خودمم میدونم ک برای این کار ساخته نشدم ..ولی چه کنم ک اسیر سایت شدم دیدار دوستان و گپ و گفت با اون ها باعث میشه یه چیز هایی سر هم کنم .. باور کن روزنامه نویسی این بلا رو سرم اورده ..ک نوشته هام رنگ و لعاب داستان نداره ..گرچه ک اصلا خودم رو نویسنده نمیدونم
مگه میشه یادم نباشه ..ینی هرکی فک کرد من چیزی یادم میره قافیه رو باخته ..ولی خب کار هام تموم شدنی نیست ..یه روز ک وقت داشتی و درس و دانشگاه تعطیل بود بهم پیام بده حتما ..هستم تا اخرش
همیشه به من لطف داری ..از بس مهربون و با مرامی ..قربون نگاه گرمت برم خوشحالم ک هستی خوشحالم ک دوست خیلی خوبی مثل تو رو دارم خوشحالم ک لبخندت رو می بینم ..خیلی خیلی خیلی دوستت دارم خارج از تصور
عشق خودمی یه دونه ای؛ دُر دونه ای ، تکی.. فدای مهربونیات
ممنونم ک وقت پر ارزشت رو صرف خوندن نوشته ام کردی و مثل همیشه بمب انرژی و روحیه ای .. شاعر میگه از پیش تو نمی روم میدانی ..عشقت مزه کرده زیر دندان دلم
شادی و سربلندیت آرزومه ..هزارتا بیشتر از هوارتا دوستت دارم
سپــــاسگــــزارم بی نهایت


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 22:20

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود و سلام
سال نو مبارک. یه چند روزی پیش ینی دیروز خوندما. اون موقع حس کامنت گذاشتن نبود.

عاغا یکی از کامنتای بالا و جوابیه شما یکهویی به چشمام خورد و خوندمش... خخخ بترکیدوم از خنده با لهجه شرق ایرانیا...

دم عاقای عاقاتون گرم خلاصه. ممنون از اینکه طنز می نویسین.

شادمان و سلامت و موفق باشین


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 14:47

سلام و هزاران درود به آقای بامداد گرامی
متشکرم ..منم سال جدید رو بهتون تبریک میگم سالی سرشار از خیرو برکت همراه با سلامتی و دل خوش و اتفاقات شیرین براتون ارزو دارم
ممنونم از اینکه تشریف اوردید وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن نوشته بی در و پیکرم کردید و مثل همیشه از ایراد ها بی شمارش چشم پوشی کردید
خوشحالم ک دوست داشتید
در مورد اون کامنت هم اگه درس حدس زده باشم.. چی بگم والا احتمالا خواستم بی جواب نمونده باشه ... ان شاالله همیشه لبخند به لب داشته باشید و شادی همنشین تون باشه
ســــپاسگـــزارم بی نهایت


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 22:24

تو ذهنم همیشه هست که خواننده داستانهات باشم. چون دلنشینن واژه واژه داستانهات.
راستی
سلام
@};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 14:56

خوش به حال من دوستیم اومده
سلام به روی ماهت عزیزم
قربون نگاه گرمت برم ..همیشه به من لطف داشتی و داری
ممنونم ک اومدی خیلی زیاد خوشحالم کردی
وشرمنده شدم ک با وجود این همه مشغله، نوشته ی بی ارزش منو میخونی
سربلندی و شادی و موفقیتت آرزومه ...دلت شاد سرت سلامت
ســـپاسگـــزارم بی نهایت


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 فروردين 1395 - 02:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

درود بر شما

چیزی که اینار همراه پختگی و نواخت زیبای نوشتتون دیدم مانور قدرتمندانه در فضاها و عرصههای مختلف بود .

بازهم درود بر شما و آفرین

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 20 فروردين 1395 - 15:02

سلام و هزاران درود به استاد عامری بزرگوار
عرض ادب و ارادت بی نهایت
خیلی خوشحالم ک لطفتون شامل حالم میشه و به نوشته هام سر میزنید .. و باعث افتخارم هست ک شما رو میبینم و از نظرات پر ارزش و مهربان شما بهره میبرم ..خدا حفظتون کنه
واقعا شاگر نوازی کردید و مثل همیشه شاگر بی استعداد تون رو مورد تشویق بی دریغ قرار دادید ...ممنونم
و متشکرم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف نوشته بی ارزشم کردید و مثل همیشه از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید
بی نهایت سپــــاسگـــــزارم


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 فروردين 1395 - 08:45

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نرجس خانم گل
خوبی عزیزم؟
اول: سال نو بر شما و خانوادۀ محترمتون مبارکباد
دوم: منم پدر پدرم را آقا صدا میکردم
سوم: ممنونم از داستان خوب و زیبایت
بهترینها را برایت آرزومندم نازنین@};- @};- :x :*


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 12:42

سلام و هزاران درود به خانوم دکتر اسلامی عزیزم
خوبم به خوبی شما ...شما رو زیارت کردم بهتر شدم ..فول انرژی مثبت
امید وارم حالو احوال شما هم خوب باشه و ایام به کامتون
بسیار متشکرم ..سال نو شما هم مبارک ان شاالله سال پر خیرو برکتی پیش رو داشته باشید همراه با اتفاقات خوب در کنار خانواده و با دل خوش و به شادی
خیلی خوشحال شدم ک بهم سر زدید و میزبان نگاه گرمتون بودم ممنونم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته بی ارزشم کردید و مثل همیشه از ایراد های بی شمارش چشم پوشی کردید
خدا حفظتون کنه ..سایه تون مستدام
منم برای شما بهترین ها رو آرزو مندم ..چون ک ایمان دارم بی شک شما لایق بهترین ها هستید ..ارادتمندم فراوان
ســــپاسگــــــزارم بی نهایت


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 فروردين 1395 - 16:29

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت نرجس خاتون عزیزو مهربان
سال نو مبارک بانو جان
امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشی
و اما داستان
براوووووو بانو
بسیار عالی بود
چرا ؟به جرات میگم بهترین داستانت رو خوندم چون تونسته بودی از طریق مکان و توصیف برای من شخصیت پردازی کنی من خوب تونستم با اقای شما ارتباط برقرار کنم
ممنونم و سپاس از شما خانوم گل @};- @};- @};- @};- :x :x :x


@ زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 24 فروردين 1395 - 12:51

سلامی پر از مهر به بانوی مهربانی ها
قربون نگاه گرم و دل پر محبت تون برم
سال نو شما هم مبارک ..ان شاالله سال پیش رو سال پر خیرو برکتی براتون باشه سالی سرشار از شادی و سلامتی براتون بهترین ها رو آرزو میکنم چون ک میدونم لایق بهترین ها هستید
خوشحالم ک شما رو اینجا می بینم ..ممنونم از اینکه هستید و تنهامون نمیذارید خدا حفظتون کنه
متشکرم از اینکه وقت پر ارزشتون رو صرف خوندن نوشته های بی ارزش من کردید و مثل همیشه شرمنده شدم بابت لطف و محبتی ک بهم دارید ..ارادتمند و قدردانم فراووان
بی نهایت سپـــــاســـــگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.