سرو بی سامان (نیشتر خودی)

بعضی وقت ها دلت می خواد خونه نباشی هر کجا بری مهم نیست مقصدت نامعلوم باشه، هیجانش بیشتره. فقط بری و بچرخی و بگردی و بیخیال اتفاقات روزمره بشی.
یکی از روز هایی که به سرمون زده بود بریم که بریم و معلوم نبود کجا. خیلی اتفاقی نقشه، همراه با معرفی مناطق دیدنی یه شهر ستان به دستمون رسید. طی مطالعاتی که روی کاغذ معلوم الحال انجام دادیم. درخت سرو چند هزار ساله اش چشم مون رو گرفت ما هم که سرو ندیده!! تا سوخت جت روانه باک ماشین شد پر پرواز در آوردیم و پریدم به سمت منطقه مذکور.
دم دمای غروب بود که به دیدار سرو نائل اومدیم. سروی با چنان ابهت که ناخودآگاه با دیدنش دست ارادت به سینه گذاشتیم و زبان به تحسین همی گشوده کردیم و از دیدن این همه عظمت و شکوه آب دهانمان بخشکید و با چشمانی که به اندازه گردویی درشت از کاسه سر بیرون زده بود به قد و بالایش همی می نگریستم.
امکان نزدیک شدن به درخت که اصلا و ابدا و عمرا میسر نبود و برای دیدن روی چونان ماهش باید از دور نظاره گر می شدیم. محوطه ای به چنان بزرگی که دامن وار بر تن درخت بنشسته بود و بسی گود بود. به خاطر حفاظت، منطقه در کور سویی از نور به سر می برد زیرا که برق برای درخت همچون سم مهلکی بود و عکس به جهت فلش دار بودن دوربین ها تهدید جدی محسوب می گشت.به حدس و گمان، شاید، فلش ها چونان سر نیزه به شاخه های لطیف درخت اصابت می نموده که ممنوع گشته بود. فقط باید در تاریکی، اُبُهت را همی دید و در سکوت عوالمش سیر کرد. امکان بستن دهن ها نبود و الا حرف زدن هم باعث مکدر شدن خاطر درخت اعلام می شد. گرچه که گه گاه تذکراتی نیز داده میشد برای خاموشی.
القصه ...از این مزیت سوء استفاده بکردیم و زبان در دهانمان شروع بچرخش همی کرد و از برای کوچک نمودن ابهت سرو، قصه ها روان بکردیم و همی گفتیم وگفتیم که این سرو به پای سرو های آبادی ما اصلا و مطلقا و عمرا نمی رسد و نخواده رسید و از برای شهرت کاذبش چه سخنرانی ها که نکردیم به طوری که در جایی با اشاره به سرو های اطراف سرو اصلی، سخن همی راندیم که سروهای آبادی ما، این سرو ها را به نوکری هم قبول نمی کنند و سروهای خردسال نامیدی مشان ...بچه سروهای بیچاره.
چنان نظر ها معطوف به سخنرانی ما بود و از سرو غافل بشدند که اعصاب نداشته ی سرو داغان بشد و اشاراتی کرد به تنهاحامی که در آنجا بداشت که ما را فورا خاموش کند. او نیز با سوال پیچ کردن، در صدد خاموش کردن مان برامد .ما نیز در این مقوله کم نیاورده و داد سخن بیشتر در دادیم که ای ایها الناس شهر ما سروی دارد چنان و بسان که هیچ کس ندیده و از برای امان از چشم زخم در خفا به سر همی برد.
سرو ما همان درخت مشهوریست که سالیان سال بهرام شاه گورکانی از برای تفریح و گردش و شکار زیر درخت خستگی به در می کرده و چه گورخر هایی که به پای درخت سلاخی نکرده و چه فخر هایی که نفروخته و در زمان بهرام شاه نیز درخت ابهتی بس عجیب داشته و کسی از قدمت آن با خبر نبوده و نیست و نخواهد شد.
گرما گرم سخنرانی بودیم و کره کره بنگاه سخن پراکنی رو تا نهایت بالا کشیده بودیم که چندین نفر الاف تر از خودمان که منتظر پیدا کردن جایی جدید بودند از برای کج کردن سر اتولشان و دیدن، ندیده ها. برای یافتن کاغذ و قلم و آماده ساخته خویش از برای نوشتن نشانی شهر مان تلاش همی می کردند. در همین گیرو داد بود که اوضاع وخیمه اعلام بشد و فرار بر قرار ترجیح همی دادیم.
خودمانیم آخر،چه را می خواستند ببینند؟ سرو خشک شده ای که سالیان سال اندرون مسجدی روزگار سپری می کرده و حالا از حیاط مسجد به بیرون رانده شده را ببینند و یا صحنه ی بوق بلند گویی که مدام زیر گوش سرو، سر و صدا از خود بیرون در داده و هر روز« ای دل، ای دل، امان از این دل» برای سرو همی خواند را نظاره گر باشند و یا تیر چراغ برقی که در بغل سرو کاشته شده و از بس روشن بمانده چشمان سرو را کور بکرده .
و از همه مهم تر خط و نشان های روزانه از برای قطع کردن درخت و عریض و طویل کردن معبر عبور و مرور مردم که آن نیز بماند. چقدر تن این مادر مرده را هر روز لرزن همی می کند و کرده.
ما کجا و آنها کجا
سرویی که اگر لایه ازون هم پاره گردد. مردمش با نخ و سوزن شتابان وصله خواهند زد کجا و سرو های شهر ما کجا.
سرو های دوره ساسانی که امروزه آب جیره بندی با کارت یارانه و با پا درمیانی فقط به قدر لب تر کردن نصیبشان می شود. و بماند شمع هایی که برای مراد گرفتن، برخی پایش روشن می کنند ودست تبرکی که هر صبح برخی اهالی معتقد آن منطقه به سر رو رویش می کشند که فقط حس ترحم در دل بیدار می کند. هم برای اهالی ساده دل و هم برای سرو.
قصه ی سرو شهر ما قصه ی بچه یتیمی ست که مادرش شوهر کرده و شوهر ننه اش تاب و تحمل دیدن نان خور اضافی پای سفره اش را ندارد. او پشت در خانه از گرسنگی و بی مکانی و سرما و گرما به خود می پیچید.
همه سروها، عاق والدین شده اند گویا و به همین زودی ها از سر بی سرپرستی با این دنیای فانی وداع خواهند کرد.

پی نوشت :
می خواستم برم که برم، که دیگه نباشم ...البته کنه وار، بعد از تعطیلی ها بیام ..ولی این داستان رو که توی خونه تکونی بیافتم .. مجبورم کرد که به زندگی کنه ای ام با این سایت ادامه بدم. جدا هر کاری کردم نتونستم زبان داستان رو یه دست کنم نمی دونم چرا
بگذریم ...سال نو همگی مبارک... به قول مولای متقیان حضرت علی (ع) اون روزی عیده که توش گناه نکرده باشیم یا نکنیم .. باشد که پند گیریم
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

زهرا بانو ,الف.اندیشه ,محمد علی ناصرالملکی ,ح شریفی , ناصرباران دوست ,حمید جعفری (مسافر شب) ,حسین روحانی ,سبحان بامداد ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند ,بهروزعامری ,زهرابادره (آنا) ,شهره کبودوندپور ,زهرا محمدی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (28/12/1394),زهرا بانو (28/12/1394),الف.اندیشه (28/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/12/1394),مریم موسوی (28/12/1394),آرش پرتو (28/12/1394),ح شریفی (28/12/1394), ناصرباران دوست (28/12/1394),حسین روحانی (29/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (29/12/1394),داوود فرخ زاديان (29/12/1394),همایون طراح (29/12/1394),سبحان بامداد (29/12/1394),شيدا سهرابى (29/12/1394),رضا فرازمند (29/12/1394),بهروزعامری (1/1/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1395),زهرابادره (آنا) (1/1/1395),شهره کبودوندپور (2/1/1395),سحر ذاکری (3/1/1395),بهروزعامری (6/1/1395),مریم مقدسی (10/1/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/1/1395),ح شریفی (29/3/1395),کامران غفوری (15/4/1395),همایون به آیین (3/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/7/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 11:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بدم نیس آدم زیر داستان خودش نظر بنویسه ها ..برم و بیام ..یه نقد بنویسم زیر داستان :D :D والا به خدا
خودکشی به رسم سامورایی ها :D همراه با
نیشتر به همشهریا :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 22:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
شاید بشه گفت همه ما یه جورایی سر در گم هستیم ..دلمون میخواد بریم یه جایی ک خودمون هم نمی دونیم کجاس... دنبال آرمان شهر میگردیم ...مقصد های نامعلومی ک فک میکنیم ...اونجا حلوا خیرات میکنن ..و بهتر از خونه خودمون هست ... دوست نداریم خونه خودمون رو طوری بسازیم ک توش احساس راحتی و آرامش کنیم ..گرچه این داستان واقعی بود ... ولی سرو ها، جوون های کشور من هستن .. خود ما هستیم ..جوان هایی ک فرهنگ دارن اصالت دارن ..هوش و ذکاوت دارن و همه جهان حسرت داشتنش رو میخورن .. ولی داریم تلف میشیم توی بی توجهی ..توی هر کی به هرکی .. جوون های کشور های دیگه هیچی نیستن ..ولی اینقدر بهشون ارزش و بها میدن ک شاخص میشن ..بزرگ میشن ... و ما روز به روز خشک میشیم .. از بی سرپرستی از بی مسئولیتی ..سرو های بی سامان شدیم
سرو بی سامان
یه روزی ما به کل جهان فخر میفروختیم ... بزرگ های کشور هایی دیگه رو به نوکری هم قبول نمی کردیم ..الان فقط شدیم بنگاه سخن پراکنی ... از بس آب بهمون ندادن، بها ندادن ..حال اعتراض هم نداریم ... عاق والدین شدیم
آخرش یه روز قطع میشیم ..تا راه باز بشه برای عبور و مرور ...فعلا دلخوش تبرک کردن و شمع روشن کردنیم ..تا شاید فرجی بشه .. از بس ساده دلیم :(
بماند ...


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سبحان بامداد Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 11:48

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بزرگوار

ایشالله که سال خوب و خوش و زیبایی داشته باشین.

بله دیگه حکایت سرو از زبان یک سروستانی رو میهمون این صفحه اینترنتی بودیم.دمتون گرم و دلتون شاد

میدونم که این روزا همه زیاد کار دارن ، پس پر حرفی ننمایوم!
شاد و سلامت و موفق باشید

این روزا دیگه نمره تعطیله!


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 12:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود به آقای بامداد بزرگوار:)
ممنونم ک همیشه به نوشته هام سر میزنید و خوشحالم ک با این همه مشغله اخر سال ..شما رو اینجا می بینم
سرت سلامت دلت شاد کاکو :)
الان ک اومدید یادم اومد و تصمیم گرفتم یه خاطره هم تعریف کنم از آب انبار های شهر شما .. لارستان هست و اب انبار های قدیمیش .. همون جا هم بنگاه سخن پراکنی باز کردیم :D :D یادش بخیر
نمره ها هم نمره های قدیم ..تا دو ساعت قبل از سال تحویل هم هنوز کار میکردن و تعطیل نبودن :D
منم سال پر خیر و برکتی همراه با سلامتی و شادی براتون ارزو دارم
ســپاسگــزارم فــــراووان :)


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 14:09

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام
چی بگم؟


@مریم موسوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 19:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهتون :)

چیزی بگو که آینه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها
نه هق هق دلواپسی

چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
:D :D
یه هیچ، پیچ در پیچ ..بدون مکث :D
سپاسگزارم از حضورتون :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مریم موسوی Members  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 19:49

نمایش مشخصات مریم موسوی یا خدا:-/


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 23:36

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر بانو نرجس
عید باستان را به شما بانوی طناز تبریک عرض می کنم ، سال جدید بر شما شاد باش @};- @};- @};-
آنچه دیدم و آنچه گفتید بس ناراحتی بود و شادی ، شادی از آن بود که در جای حرمت آثار بدارند و ناراحتی در آن بود که در جای حرمت نگذاشتند . هعی روزگار :( این جمله خودمانی بود :) ) ، القصه . بگمانم درخت مذکور که مورد بی مهری قرار گرفته را چند باری از پشت دریچه ( تلویزیون :) ) دیده باشم .
روزگار بر وفق مرادتان باشد@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 11:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران، هزار درود به آقای شریفی
همون نقاد مهربان اسبق ... و مهربان حاضر :)
خوشحالم ک به نوشته هام سر میزنید و همیشه با نظراتتون بهم دلگرمی میدید :)
جمله ای ک گفتید خیلی خوب بود خوشم اومد... با اجازه دزدیدمش برای بند انتهایی داستان برای ثبت نهاییش...جالب بود.:D دزدی تو روز روشن
آنچه گفتم شنیدید جای بسی ناراحتی بود و شادی....
اون سرو ی ک توی داستان گفتم ..همون سرو چندهزارساله شهرستان ابرقو یا ابرکوه استان یزد هست .. سرو شهر ما یتیمه ... چه خوب ک سرو یتیم شهر ما رو دیدید ..پس داستان تصویری شد براتون :D :)
منم سال نو رو بهتون تبریک میگم ..ان شاالله سال پر خیر و برکتی پیش رو داشته باشید پر از آرزو های دست یافتنی و لبریز از شادی
برقرار باشید
متــشکـــرم همراه با یه دنیا قدر دانی :)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 23:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر بانو سروستانی
بر میگردم


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 07:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو علیرضایی سروستانی
عرض ادب واحترام
با تبریک سال نو و عذر تقصیر تاخیر در انجام وظیفه
"سرو بی سامان " را خواندم و نیتشرش را هم چشیدم . حکایت مرغ همسایه بود و "غاز" بسی شیرین بیان شده بود و روان !از خوانش آن لذت بردم .توضیحات مکملی که آوردید جای هیچ صحبت و توضیح ابهامی برای خواننده باقی نمی گذارد . حتی دیگر لازم نیست کسی بگوید زبان داستان بین نثر کهن و محاوره سیال بود وکمی نیاز به یکدست شدن داشت . این است که به همین کلام بسنده می کنم که داستانی با مفهوم و بار معنایی عالی به رشته ی تحریر در آورده بودید که نیش طنزش ار سوز دل حکایت می کرد .و مرحبا به قلم هنرمند متعهدتان!
در کل از اینکه هوای بچه محل ها را دارید و در هرکجا از "سرو سروستان" حمایت می نمایید از شما تقدیر و تشکر می شود . و اینکه جسارتا جسارتا !بگمانم بهرام فقط "بهرام گور " بود از بسکه لامذهب گورخر شکار می فرمود . آن که "گورکانی "بود گمانم "تیمورخان لنگ " بود که خیلی متعهدا مذهبی بود و بسیار "آدم سلاخی می فرمود"
و اینکه فرمود :
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
ویا
به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری ؟!
جواب داد که آزادگان تهی دستند!
هم شاید بخاطر همین مصائب و مشکلات بوده باشد .

ممنون که می نویسید و خوب و هنرمندانه هم می نویسید.

پاینده وبرقرار باشید و چون سرو ایستاده و سرفراز
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 12:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران، هزار درود بی نهایت به استاد کریمیان بزرگوار
همراه با تعظیم بلند و بالا و عرض ارادت :)
عه استاد این حرفو نزنید ناراحت میشم ..منت دار حضورتون هستم و خواهم بود
و باز هم با نوشتن نظرات گران بهاتون ..منو شرمنده کردید و مثل همیشه با اومدنتون باعث دلگرمی ام شدید
قدر دان شاگرد نوازی هاتون هستم ..خدا حفظتون کنه و سایه تون از سرمون کم نشه :)
اگر خوبی توی نوشته هست ..حسن نظر و نگاه مهربون شما بوده ک اون ها رو دیده ..بنده فقط پیش قلم متعهد و توانای شما درس پس میدم
ممنونم از این همه دقت و توضیح جالبی ک دادید :) حق با شماست بهرام گور درسته و تیمور پادشاه گورکانی ها بوده..ک نمیدونم چرا اشتباه نوشتمش ..کانی اخرش اضافی بود .. البته میدونما از بی سوادیه :D ولی عجب سوتی بزرگی بود :D آخرین خرابکاری سال :D بنگاه سخن پراکنی همراه با جعل تاریخ باز کرده بودم :D
سروستان شکارگاه و تفرجگاه پادشاهان ساسانی بوده.. و کاخ ساسان اثر به جا مونده از اون زمان.. به عنوان بزرگترین کاخ طاقی و آجری جهان ثبت شده ..ک قسمتی از این کاخ رصد خانه هست ... همونم مثل سرو ها یتیمه متاسفانه
منم سال نو رو بهتون تبریک میگم ..ان شاالله سال پر خیر و برکتی پیش رو داشته باشید همراه با سلامتی و شادی :)
ممنونم از تشویق های بی دریغتون
ســپاسـگـزارم همراه با قدر دانی بی شمار :)


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 11:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
و عرض ارادت بی نهایت به استاد عزیزم:)
آخ دیشب نبودم سبدتون رو پر کنم از گل های بهاری


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 00:17

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و آفرين!
@};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 28 اسفند 1394 - 01:06

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پیام پی نوشت عالی است.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 12:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
مــتشکـــرم یه عالمــه :)
آره همیشه پی نوشت ها داستان رو می برن به حاشیه :D
در پناه مولا


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 17:50

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر نرجسی نازنین خودم!
نازنینه من چطوری؟؟؟
پی نوشتت رو ک میخوندماااا تا ته خدایی نفسم بالا نیومد گفتم اینم رف!
ولی دمت گرم مقسی!
نازینم داستان لحن جالبی داشت
نیدونم من چرا همش میخندیدم

همشم مقصر خود شمایی اینقد شیرن زبونیو شوخ کلن داستاناتون رو با خنده میخونم
تنها داستانی ک بد جور گریم گرف همونی بودش ک رفته بودین سر خاک مادر بزرگ! اسمش خاطرم نیس! حتی زمان نوشتن کامنت هم گریه میکردم!
دمت گرم ک تنهامون نذاشتی!
میدونی ک هههههههههههههههههههواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :همایون باشی نازنینمx@};-
سال نو پیساپیش همایون پانزده ساعتو بیست دیقه مونده!
هواااااااااااااااااااااارتا ارزوی خوب برات دارم@};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 فروردين 1395 - 16:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار درود به شیدای پر انزژی و گل
عشق منی شیدا اینقدر ک دوستت دارم :)
ای بابا ..توی پی نوشت منظورم این بود ک بعد از داستان قبلی تا اخر تعطیلات نوروز سایت نیام ..ک نشد ک بشه دوباره داستان گذاشتم
یعنی کنه ام من... همچین به این سایت چسبیدم ک باید مدیر سایت با لگد منو بیرون کنه :D :D
شاعر میگه :
شيريني انگور تو در جان دلم /غم ،قهوه تلخ توي فنجان دلم
از پهلوي تو نمي روم ميداني/عشقت مزه كرده زير دندان دلم :D :D
آخ اخ اون داستان رو نگو ک خودمم الان گریه ام میگیره
ولی برا خنده ها من مقصر نیستما ..شما خودت کلا ادم با روحیه و شادی هستی .. و همیشه فقط خوبی ها و می بینی
خوشحالم ک یه کوچولو لبخند به لبت نشسته ..خداکنه همیشه بخندی ک این آرزومه :)
خدا رو شاکرم ک یه دوست یا محبت و با صفا ودوست داشتنی نصیبم کرده ...عزیز دلمی ..منم خیلی دوستت دارم ..بیشترهر چیزی ک فکرش رو بکنی :)
امید وارم سال پر خیر و برکتی پیش رو داشته باشی ..پر از لبخند ..سال رسیدن به آرزوهای بزرگ و موفقیت باشه برات
قربون آبجی نازنین خودم ... فدای لطف و مهربونیات :) شرمنده ام کردی مثل همیشه
یه عالمه گل تقدیم با عشق
ســـپاسگــــزارم بی نهایت :)


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 21:08

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

هم از داستان خوشمان بیامد هم از طرز نوشتار

انجیری است اندر کیش که درخت مقدسش خوانند .امسال که با صحابه پا به رکاب به کیش نزول کردیم به زیارت این مقدسه پاک طینت نایل آمدیم

هرکس نخ یا طنابی می بست به اندرونی شاخه های آن درخت مقدس.

ومردی گفت برای گرفتن فرزند آمده ام.بیچاره همه جا گذر کرده بود مگر کیش

چند روز پیش موبایل برداشتندمدی وبه آن آقا زنگ زدندمدی.که چه خبر؟//

گفت بچه که گیرمان نیامد هیچ .زن هم طلاق دادندمی.

ویک باره بی خیال.

از داستان زیبای شما لذت بردم


سال نومبارک @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 فروردين 1395 - 16:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود به دکتر فرازمند بزرگوار :)
ارادتمندم بی اندازه
من ک پیش ادبیات شما لنگ انداخته بودم ..الان یکی دوتا دیگه هم پهن کردم :) :D
داستان جالبی بود .. جواب عکس داده بوده درخته :D وقتی دست توسل پیش هرکسی دراز کنی حتی یه درخت و از قادر مطلق غافل بشی ..نتیجه ای بهتر از این نصیبت نمیشه
ولی خداییش خیلی قشنگ تعریف کردید دوست داشتم :)
ممنونم ک لطف و محبت و تشویق هاتون رو از بنده دریغ نمی کنید متشکرم از شاگرد نوازیتون :)
خوشحالم ک خوشتون اومده و می دونم به خاطر این هست ک همیشه خوبی ها رو می بینید
ان شاالله سال پر خیرو برکتی پیش رو داشته باشید سرشار از موفقیت ..همراه با شادی و دل خوش
ســپاسگـــزارم بی نهایت :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 اسفند 1394 - 02:14

نمایش مشخصات بهروزعامری اون موقع ها

سروها درس بلد بودن

نمیرفتن ته کلاس که معلم درس ازشون نپرسه

تازه درخت بغلی رو که می افتاد کمک میکردن سر پا بایستن

بسروهای جنس مقابل بد نگاه نمیکردن

با عشق نگاه میکردن

اگر می فهمیدن که عشق کسین

فقط بهش سلام میکردن

با طوطی درد دل میکردن

تازه وقتی ایستاده می مردن

مرجان ازدهن طوطی جریان رو می شنفت

وقتی ایستاده می مردن کسی نمیفهمید

چون همیشه سبز بودن

رسم داشتن

رسم ایستاده و سبز مردن

طوریکه کسی نبینه و از مرگ بترسی

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 فروردين 1395 - 16:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت به استاد عامری بزرگ :)
چه متن جالبی نوشتید .. کلی خاطره توی ذهنم اومد
خیلی خوب، زیباو جالب و خوندنی بود ...متشکرم فراوان :)
یاد فیلم داش اکل به خیر ... دم صداق هدایت گرم .. و احسنت به شما
منم قبول دارم ک سرو ها ایستاده می میرن ..آزاده ها همیشه رسمشون همینه ..راست و سربلند پای اعتقادات و افکار و معرفتشون می ایستن
سبز مردن رسم جوانمرد ها هست :)
سرو هم سرو های قدیم
هر چن دفعه ک متن رو میخونم ..بیشتر ذوق زده میشم و توی دلم بهتون احسنت میگم ... عالی گفتید ..بی نقص .. ای والله
خوش به حال من ک دوستانم اینقدر با ذوق و خوش صحبت و دست به قلم هستن و هنرمند ..خدارو شکر :)
شاگرد نوازی کردید استاد و مثل همیشه بهم سرزدید و لطف بی دریغتون شامل حالم شد... این دفعه ک واقعا گل کاشتید .. هظ وافر بردم
سپـــاسگــــزارم بی نهایــت :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری   ارسال در چهار شنبه 4 فروردين 1395 - 19:12

خواهش میکنم

عید شما و همه دوستان و سوران مبارک


منهم از نوشتتون لذت بردم

موفق باشید

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 فروردين 1395 - 19:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نازنينم
داستان بسيار عالي با كنايه اي زيركانه نوشته ايد
سرو مظهر درخت آزاده ا يست كه در دست دون صفتان از بي آبي و كم آبي آخرين نفس هايش را مي كشد .
تعبيرات دوستان هم قابل تامل بود و استفاده كردم
قلم هنرمند شما ستوندني ست متشكرم
همچنين حلول سال جديد را بر دختر عزيزمان تبريك گفته و آرزو دارم سال جديد همراه موفقيت ها و شادابي ها و سعادتمندي روزافزون مقارن باشد آمين
شاد و شاد باش عزيز"آنا"@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 فروردين 1395 - 16:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود به آنا جون عزیز و دوست داشتنی خودم
قربونتون برم ک فقط مهربونی خالص هستید :)
خیلی باعث خوشحالیم هست و افتخار میکنم از بودن در کنار شما آنای عزیز ...ارادت قلبی دارم بهتون
البته ک همیشه خوبی ها رو می بینید و مثل همیشه مهرتون نصیبم شده و روز اول سال افتخار دیدن روی ماهتون رو دارم
منت دار حضورتون هستم و متشکرم ک همیشه منو از نظرات و تشویق های بی دریغتون بی بهره نمی کنید .. پیش قلم توانا و متعهد شما درس پس میدم :)
منم برای شما بهترین ها رو آرزو میکنم... امیدوارم امسال پر از خیرو برکت باشه براتون ..سالی سرشار از خوشی و شادی و موفقیت های روز شمار .. آمین
ســـپاسگـــزارم بی نهـــایت :)


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 فروردين 1395 - 23:08

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجسی عزیزم:x

ببخشید خیلی دیر اومدم .
داستانت رو دوست داشتم .
امیدوارم قلمت همیشه نویسا باشه .

دیگه فکر رفتن به سرت نزنه هاx-( هر چند خودم نمی دونم با خودم چند چندم و تا کی هستم :-s شاید منم برم :D

سال نو رو بهت تبریک می گم عزیزم.

امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باشی و به آرزوهای قشنگت برسی گلم.

شاد و پیروز باشی.

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 فروردين 1395 - 16:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزارن درود به آبجی اندیشه نازنینم :)
بانوی اندیشه های ناب و سرشار از مهر
عه این حرفو نزنید ناراحت میشم ..من مقصرم ک بی موقع داستان میذارم توی سایت .. و میدونم ک نزدیک عید و سال تحویل رو رزو های عید همه سرشون شلوغه
به نظرتون من دلم میاد دوستان به این خوبی رو رها کنم و برم ؟ اصلا کجا برم بهتر از اینجا ؟:D والا ب خدا ..حیف این همه دوست های مهربون نیست ..بی انصافیه در واقع با رفتن فقط به خودم ظلم کردم :)
مثل کنه به این سایت چسبیدم ..مگه اینکه مدیر با لگد منو پرت کنه بیرون..اون وقت هم با یه پروفایل دیگه میام :D :D
میخواستم این مدت تعطیلی ها رو سایت نیام ک نشد
قربون محبتت برم عزیزم:)
خوشحالم ک داستان رو دوست داشتی ... و میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرم و مهربونت خوندی :)
منم سالی پر از خیر و برکت برات آرزو میکنم ..سرشار از خوشحالی و شادی و موفقیت های روز افزون
سپـــاسگـــزارم یه عـــالمه :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.