یه لحظه مکث

چشمهایش را از نوک کفشی که حالا با کوک زدن های مادر دیگر انگشت شستش را نشان نمی داد برگرفت و به لبهای مادر دوخت :
_ مامان اگه برم نماز بخونم بارون میاد؟
+ .....
+ می خوای با دوستت بری ؟
_ آره ...مامان؟ اگه توی خونه و تنهایی بخونم چی؟ بازم بارون میاد؟
+ چرا تنهایی ؟
مادر دستش را روی کفش کشید و گفت: ببین، دیگه انگشتت پیدا نیست.
_ پیدا نیست ولی آب میره داخلش.
+ الان که همه جا خشکه !
_ خب مگه وقتی می خوام برگردم بارون نمی گیره ؟...

*****************************
دیروز توی یه قنادی بودم، صاحب مغازه کلی با مشتری خوش و بش کرد و آخرش گفت: الان کیک رو براتون می ذارم توی یه جعبه ی قشنگ.
من قشنگترین جعبه ی اون قنادی نبودم، اما سنگین ترین بودم. اگه اون کیک نبود من فقط قیمت یه تکه مقوا رو داشتم. اما اون روز با کیک روی ترازو بودم و قناد بین من و کیک هیچ فرقی نذاشت.
امروز صبح جلوی در خونه بودم، کنار همه ی آشغالها.
پسر کوچکی منو از همه ی آشغالها جدا کرد و با بقیه ی مقواها گذاشت روی دوشش.
او خوشحال از اینکه من مقوا بودم و من خوشحال از اینکه یه نفر منو فقط بخاطر خودم می خواست، بخاطر مقوا بودنم ...

*****************************
خونه ی سالمندان، خانم مسنی زندگی می کرد که مدام برای عروس گور به گور شده اش و نوه های گُلش احضاریه صادر می کرد. هی صداشون میزد و دستور انجام یه کار می داد. اوایل شروع کارم اطلاع نداشتم که اوضاع از چه قراره.
یه روز صدا زد « آهای آذر ...آذر آذرررر»
آذر اسم عروسش بود.جواب دادم «بله مادر شوهر» و صدای من ثبت شد توی حافظه یا بهتره بگم لیست سیاه پیر زن
گفت:«ای خبر مرگت رو بیارن آذر...بله و مرگ سیاه... درد بی دوا... بیا اینجا رو جارو بزن... الان مهمون ها میان»
البته که فکر می کردم توهم داره و اطاعت امر می کردم. اگه کاری که می گفت رو انجام نمی دادم دست بردار نبود.مدام داد و فریاد می کرد. منم پانتومیم وار جارو می زدم، ظرف می شستم، غذا می پختم، چه آبگوشت هایی که بار نذاشتم و به خاطرش فحش نشنیدم ..چه پلو هایی که به خاطر سفت بودن و شفته شدن دور ریخته نشدن.
یه خورده می گذشت. دوباره صدا می زد: علی علی علی
علی اسم نوه اش بود. صدام رو بم می کردم می گفتم: «بله بی بی»
می گفت: «الهی قربونت برم علی ...بیا اینجا برات میوه پوست کنم. بیا این شکلات رو بذار تو دهنت»
این قسمتش معرکه بود. حرف نداشت. البته بگذریم از اینکه فقط دلخوش بودم به خودن میوه های توهمی. ولی گه گاهی شکلات نصیبم می شد.
هر روز شده بود برنامه روزانه ما، اون صدا میزد و من لبیک می گفتم.
روز آخری که می خواستم از اونجا بیرون بیام. صدا زد « آذر...آذر آذر... آهای آذررررر»
گفتم: «چیه مادر شوهر می خوام برم، مهرم حلال و جونم آزاد، دیگه بازی تعطیل»
گفت: «مرده شور ببرتت ...بیا اینجا کارت دارم». نشستم کنار دستش
گفت: «فکر نکن تو این مدت منو گول زدیا، برو به علی بگو بیاد. دلم براش تنگ شده »
همه مون رو فیلم کرده بود بی وجدان
بین خودمون بمونه ... من از اون بی وجدان تر بودم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (27/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (27/11/1394),زهرابادره (آنا) (27/11/1394),الف.اندیشه (27/11/1394), ناصرباران دوست (27/11/1394),الف.اندیشه (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),سبحان بامداد (28/11/1394),شهره کبودوندپور (28/11/1394),مریم مقدسی (28/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/11/1394),حسین روحانی (28/11/1394),بهروزعامری (28/11/1394),همایون به آیین (28/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (28/11/1394),ح شریفی (28/11/1394),زهرا بانو (28/11/1394),آرمیتا مولوی (28/11/1394),آزاده اسلامی (28/11/1394),حامد نوذری (28/11/1394),همایون طراح (28/11/1394),سحر ذاکری (28/11/1394),رضا فرازمند (28/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (29/11/1394),میثم فکوری (29/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (29/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),حمیدرضا محدثی (30/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (30/11/1394), زینب ارونی (2/12/1394),حمیدرضا محدثی (2/12/1394), زینب ارونی (2/12/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (14/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (19/12/1394),زهرا محمدی (22/1/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/3/1395),ح شریفی (29/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/4/1395),کامران غفوری (15/4/1395),همایون به آیین (3/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/8/1395),م.فرياد (6/4/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 20:10

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجسی عزیزم:*
چرا هیچکدومتون لایکو فعال نمی کنین اخه؟x-(
لااااااااااااااایک:x
آخری رو خیلی خندیدم...وای عشقمه بیام با یه خانوم و آقای پیر حرف بزنم و گوش بدم درددلاشون...واقعا از تفریحاتمه...اما الان 4سالی میشه بابابزرگم فوت شده دیگه تفریح ندارم:(
پیر مردا و پیرزنای دیگم بهم رو نمی دن....یعنی اعتمادندارن دو دوقیقه زندگیشونو بریزن وسط:D
الان اگه مریمی بیاد میگه چرا همه داستانات اسم ندارن؟کلا انقد حساسه که یکی رو برا سه تام قبول نمی کنه;)
من هر سه تارو دوست داشتم ولی آخری رو بیشتر:D
ممنونم خانوم خوشگلم:x
:* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 11:52

سلام عشقم :x داستانش اسم داره که :D و همون انقدر با مسما و عالیه که کل مجموعه رو تحت پوشش خودش می گیره :D
ولی خدایی اسم با مسما هدیه ارزشمند یک نویسنده به ذهن مخاطب و البته به خود نوشته است.
و اینکه من باید لایکمو می بستم تا نظرتو پای داستانم ببینم[-(
سر نرجس غر نمی زنم
الان سر خودت غر غر می کنم بهله[-(
بعد میام سروقت داستانت خوشحالم داستان نوشتی عزیزم:*
فدات خوشگلم
موفق باشی @};-


@مریم مقدسی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 21:52

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممممممم:D
:"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم عاطفه خانوم گل و عزیزم
سلام به روی ماهت :)
الان ک گفتی لایک فعال نیست ..دقت کردم ..نمیدونم فک کنم حواس پرتیم زیاد تر از حد معمول شده .. سیم پیچی های مغزم دوباره قاطی کردن ...احتمالا حواسم نبوده غیر فعالشون کردم .. بیخیال آبجی ...لایک میخوام چی کار همین ک اومدی و خوندی ..یه لبخند کوچولو اومد رو لبت یه دنیا برام ارزش داره :)
قربون مهر و محبتت برم
خدا رحمت کنه بابابزرگت رو روحش شاد
اصلا این پیر مرد پیر زن ها عشقن ...اینقدر دوستشون دارم .. مخصوصا اونا ک همیشه تو جیب شون شکلات دارن :D :D :D
خوشحالم ک نوشته هامو دوست داشتی .. اون اخریه رو خودمم یه جور دیگه دوستش دارم :) :D چون واقعی بوده
دمت گرم ک اومدی و خوندی و نظرات مثبتت مثل خودت همیشه دوست داشتنی هستن
بی نهایت تشکر:) سپاسگزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 22:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم دوشيزه نرجس عزيزم
خدايي چه داستان هاي نابي نوشتي عزيزم
بي اغراق چند بار خواندم و لذت بردم
هم احساس داشت و هم حرف زياد و تعليق و ....
آفرين بر اين ذهن خلاق @};-
براي قلم توانمندتان آرزوي موفقيت روزافزون دارد "آنا"
شاد و شاداب باشيد
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام گرم و پر مهر به آنا جون عزیز خودم :)
شما همیشه به من لطف دارید و این از مهربونی تون سرچشمه میگیره ..خدا کنه توان جبران محبت ها تون رو داشته باشم ..اگرچه ک میدونم هرکاری هم بکنم جبران شدنی نیست
قربون نگاه گرمتون برم :) ..ممنونم از تشویق های بی دریغ تون ..باور کنید من پیش قلم توانای شما شاگری میکنم
ممنونم ک اومدید و خوندید و یراد های بیشمار نوشته ام چشم پوشی کردید
بی نهایت قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 22:13

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجس عزیزم:x :*

خوشحالم که دوستان از جمله خودت دست به قلمید و سایتو از این خلوتی در میارید .

داستانک هاتو دوست داشتم . اولی یه جورایی آدمو به فکر وامیداشت و سوال هایی که تو ذهن ایجاد میشد .
داستان دومت رو خیلی دوست داشتم . زاویه ی نگاهت خیلی تازه و جالب بود . آفرین .
داستان سومت هم حرف نداشت . ملیح بود و بانمک .

در کل لذت بردم .

شاد و پیروز باشی گلم .

:x :x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به بانوی اندیشه های ناب بهم سر زده
سلام پر از مهر به بانو اندیشه مهربان :)
ممنونم از اینکه همیشه هستید با انرژی و با محبت و پر از مهربونی ..خدا حفظتون کنه
بیشتر باعث افتخار من هست ک توی جمع نویسنده های توانایی مثل شما ..قاطی شدم .. گه گاهی کاغذ سیاه میکنم ..و این باعث خوشحالیم هست:)
خوشحالم ک خوشتون اومده ... گفته بودم از بس مهربونید اصلا بدی ها رو نمی بینید ؟ نگفته بودم نه ؟
قربون نگاه گرمتون برم ..خوشحالم کردید با اومدنتون
یه عالمه تشکر :) سپاسگزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم علیرضایی سروستانی گرامی
سلام وعرض ادب و احترام
داستانک های زیبای شمارا خواندم و لذت بردم . یکی از یکی زیباتر و پر مفهوم تر
اول داستان اعتماد پسر بچه ی فقیر به خدا و دعا که آنقدر این اعتماد زیاد است که به فکر خیس شدن پاهایش هنگام برگشت از دعاست . ولابد خداهم مواظب کفشهای او بوده که باران نفرستاده!!
و داستان مقوایی که می فهمد شیرینی فروش اورا به قیمت کیک می فروشد به مردم و حتی حواسش به ضخامت خودش هم هست که یکجا برای شیرینی فروش نان می آورد و یکجا برای بازیافتی . مهمتر از همه اینکه می فهمد فقط بازیافتی اورا بخاطر اصل خودش می خواهد نه بخاطر انچه در درونش گذاشته اند!!
و حکایت پیرزن دچار نسیان که معلوم می شود خودش را به فراموشی زده بوده تا با رفتارهای پرستار و توجه نشان دادن های او، از تنهایی اش در ان کنج آسایشگاه خارج شود .!
هر سه عالی و زیبا وکمی نمکین و طنز مخصوص قلم شیرین خوتان هم در آن مشهود وملموس بود !!
ممنون بخاطر داستانهای زیبایتان
پاینده وسرزنده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت بی نهایت خدمت استاد کریمیان بزرگوار:)
و البته یه تعظیم بلند و بالا
استاد شما به بنده لطف دارید .. و بازم شرمنده شدم از شاگرد نوازیتون
الان ک نظرتون رو خوندم ..به این نکته رسیدم ک زیبایی در نگاه شماست ..و این خیلی ارزشمندهست :)
چقدر خوب توضیح دادید.. داستان بچه ی فقیری ک خدا هواشو داره ..اونم به خدا اعتماد کامل داره
من مطئنم ک خدا حواسش به کفش های پاره بچه ها هم هست اگرچه ک ما حواسم به هیچی نیست
این یکی داستان رو میخواستم براساس آیه شریفه وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ بنویسم ..اخرش به این نتیجه رسیدم ک ..با این وجود هیچ چیز خدا بدون حکمت نیست..شاید شیرینی فروش کم فروشی کرده ..ولی خدای پسرک کارتن جمع کن هم بسی بزرگه ..
داستان پیرزن هم ک ...توضیح خوبی دادید.. همه ترفنداش به خاطر تنهایی بوده ...و بی وجدانی ما ک این گنجینه های ارزشمند رو تنها میزاریم
ممنونم از اینکه تشریف آوردید و خوندیدو فقط خوبی ها رو دیدید و از ایراد های بیشمارش صرف نظر کردید
متشکرم به خاطر نظر مثبت تون و تشویق های بی دریغ تون :)
بی نهایت تشکر :) سپاسگزارم


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:48

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

الان من موندم مقوا صداتون کنم یا بی وجدان؟ خخخ شوخی میکنوما. اولیو که خلق خوبی بود ولی متاثر از شنیده های بیرون و چت و پیامکی. یه جورایی شما بازسازیش کرده بودین. پس نمره من میشه پونزده

دومیو میشه هجده. مقوای خوبی بود.

سومی هم بی وجدانیه اگه کمتر از هفده رد کنم. همون هفده و نیم.

ناگفته نماند امروز نمرات همه از هجده محاسبه میشه .


کاکو دمتون گرم ، خوب ومتفاوت بودن بنظرم.

شاد و سلامت و موفق باشین


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و درود بیکران به آقای بامداد گرامی :)
هر دوتاش خوبه ..ولی مقوای بی وجدان هم صدام کنید جواب میدم :D :D باور کنید
اینو موافقم ..این ک محتوا تکراری بود توی داستان اولی .. ینی نمیشه هم تاثیر نگرفت .. از صبح تا شب توی اینترنت گذشتن ..همین میشه دیگه :D :)
بزارید جدول تناسب ببندم ببینم پونزده از هجده میشه چن دقیقا
خدارو شکر ک دومی شد هجده ..توخوابم نمی بینم این نمره های خوب
سومی هم دم وجدانتون گرم خداییش ..کاکو دستت درد نکنه ...با نمره هات شرمندم کردی..استاد ک دست به نمره دادانش خوب باشه ..شاگرد پررو میشه
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید ...و البته از ایراد های بیشمار نوشته ام چشم پوشی کردید.. و ممنونم از نمره های خوبتون..بازم خدارو شکر :) :D
منم براتون بهترین ها رو آرزو دارم
بینهایت تشکر :) سپاسگزارم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرجس بانوی هنرمند !
داستانهای کوتاه و جالبی بودند!
آخری رو خیلی دوست داشتم
دومی جالب بود
و اولی نشان از امید فراوان در قلب کودکانه بود که خیلی خیلی دوست داشتم
دست مریزاد دوست خوب و پرانرژی
ذیل داستان عاطفه نوشتم که دوست دارم ذیل داستانهای دوستان صمیمی تر یه شعر یا داستان رو حتما بنویسم
یا زا خودم یا از دیگریان
این رو تقدیم می کنم به داستان آخرت

دلم میخواهد
پيرزنى شوم
آلزايمر بگيرم
زنگ بزنم
انگار
پسرم هستى
بگويم
چقدر
دلم
برايت تنگ است
:D ;)
نویسا باشی
و روزهایت پر از بهار@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی پراز مهربانی مثل قلب خودتون :)
ارادت بی نهایت خدمت شهره جان عزیزم
آخری روخودمم دوستش دارم یه جورایی ..چون واقعی بود :)
خیلی خوب گفتید از امید ..توی داستان اولی ..چیزی ک بچه ها باورش دارن و بزرگتر ها دنبالش میکردن
ممنونم از اینکه هستید و همیشه با نظرات و حرف هاتون دلگرمی بهمون میدید ..خدا حفظتون کنه:)
بداهه زیبایی بود ..دلتنگی آخرش رو عشقه
منم دلم میخواد همونی باشم ک گوشی رو برمیداره و با عشق بگم ..منم همین طور
دلتنگی چیز عجیبیه ...در عین حال لذت خاص خودشو داره
خدا کنه همیشه مهربونی هاتون به توان n باقی بمونه ...و سرمایه دار عظیمی باشید :)
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و مثل همیشه از ایراد های بیشمار نوشته ام چشم پوشی کردید
بی نهایت تشکر :) سپاسگزارم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 10:38

سلام
" یک لحظه مکث"
چشم ما در این ایستگاه می ایستیم و یک لحظه مکث می کنیم!
مجموعه زیبایی بودن و همشان نیاز به یک لحظه مکث داشت.
یک لحظه مکث برای اندیشیدن و تامل !
بخش اول
خدا و کودک ...نماز و کودک ...نماز و جمعیت...نماز و تنهایی...
یک لحظه مکث کردم در این ایستگاه و باخود اندیشیدم که کودک ایمانش از مادر چقدر زیادتر بود و این ایمان است که از زندگی ها رخت سفر بسته و کوچ کرده است.
منظور از ایمان یعنی ایمان به هرچیز! تو فقط کافیست که ایمان داشته باشی غیر ممکن ممکن می شود!! و این ایمان وقتی باشد قواعد را بهم می ریزد. مثل همین بخش اول که مادر به فکر قواعد است و اما ایمان ندارد بخاطر همین می گوید تنهایی نمی شود نماز خواند و یا می گوید همه جا خشکه!!
اما کودک به باریدن و شدن باران " این شدن خیلی مهم است وقتی ایمان باشد فعل شدن اتفاق می افتد " ایمان دارد و در آخر آن دیالوگ ماندگار را می گوید" خب مگه وقتی می خوام برگردم بارون نمی گیره? "
و حالا بخش دوم
یک لحظه مکث بخاطر کار آن قناد!
و البته تلنگری به همه...باید قبل آنکه کاری انجام دهیم یک لحظه مکث کنیم.و ببینم واقعا داریم چکار می کنیم ?!! به وجدان اجازه بدهیم که وارد عمل شود و با یک لحظه مکث به او میدان بدهیم.
و خب اگر آن قناد یک لحظه مکث می کرد وزن بین مقوا و کیک را یکی در نظر نمی گرفت تا کم فروشی کند!! کم فروشی نشان از وجدان خاموش است. نشان از میدان ندادن به وجدان است!!
باور کنید تمام اجسام در ذره ذره خود انرژی دارند و طبق یکی از قوانین ترمودینامیک انرژی نه از بین می رود و نه به وجود می آید از جسمی به جسم دیگر منتقل می شود و توجه کنید کار بد آن قناد با آن انرژی بد به آن ماده یعنی مقوا انتقال پیدا کرده که حالش بده شده اما با آمدن آن پسر انرژی اش را تخیله کرده و دوباره خوشحال شده است.
و باید بگویم در زندگی از این انرژیها فراوان است و بهتر است آدم مواظب باشد که چه می کند!
ادامه دارد


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 10:48

و حالا بخش سوم داستان
یک لحظه مکث در آن نیز کاملا مشهود بود. یک لحظه مکث برای همان پیرزن. بله خود همان پیرزن!! اگه یک لحظه مکث می کرد و رفتارهای خودش را با عروسش می سنجید اکنون بجای اینکه در خانه سالمندان باشد تاج سر عروسش می شد.
آدم باید قبل آنکه بخواهد نیش و کنایه بزند یا حرفی تلخ به مخاطب بگوید یک لحظه مکث کند و به رفتاری که قرار است انجام دهد فکر کند.
آن پرستار هم باید یک لحظه مکث کند و رفتارهایش را برنداز کند.



نرجس عزیز مجموعه عالی بود و درس بزرگی از داستانت گرفتم.
باید یک لحظه مکث کنم و به خودم بیاندیشم.
اگر همه مان یک لحظه مکث کنیم و به رفتارهامان توجه کرده و سعی کنیم با اندیشه رفتاری سنجیده نشان دهیم دنیا گلستان می شود.
عالی بود و لذت بردم
موفق باشی @};- :x


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی داستان سومی داستان واقعیت ها بود :)
پیرزن بود دیگه ..قدیما باید مادر شوهر بازی در می آوردن:D .. قدیماعروس ها کم تحمل نبودن ..اگه هم کم تحمل بودن خونه سالمندان به وجود نیومده بود پس مجبور به تحمل بودن :) ... ولی توی اینطور مواقع ادم دلش برا پیرزن میسوزه ..اینکه حتی دلخوشه ک یه پرستار خل و چل رو هر روز سرکار بزاره تا یادش بره ک دلش برا دیدن اولادش تنگ شده .. دلش میخواسته هنوزم خونه اش برو بیا داشته باشه و غذا بپزه و کارهای خونه بکنه ..بعضی وقت ها بی انصافیه ک بگیم بددهن بوده .. شایدم رفتار عروس باعث شده اینقدر بد اخلاق باشه ..من ب این جمله ایمان دارم ک محبت و مهر ..به سنگ هم کنی ..ناگزیر سنگ هم جواب محبتت رو میده .. فقط تحمل و صبر لازم داره
ولی پرستار و موافقم ...کلا یه تخته اش کم بوده و هست.. باید سالها بگذره تا بفهمه چقدر بی وجدان بوده
چه خوب ک داستان ها مورد توجه ات قرار گرفته .. با اومدنت خوشحالم کردی.. همیشه نظراتت رو دوست دارم و داشتم ..ممنونم از وقتی ک گذاشتی وبا این حال از ایراد های بیشمار نوشته ام صرف نظر کردی و متشکرم از دلگرمی ک بهم دادی :)
منم برات بهترین ها رو آرزو دارم
یه عالمه تشکر :) سپاسگزارم


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه دوستی منم اومده
سلام به روی ماهت مریمی :)
همیشه نظراتت حرف نداره .. ممنونم ازت و از وقتی ک گذاشتی و این همه نوشتی و منو شرمنده مهربونیات کردی
چقدر خوب گفتی از ایمان .. یا همان اعتقاد شایدم باور ... کودک داستان با تمام معصومیتش با همه فقرش دنیا رو زیبا میبینه چون به خداش ایمان داره ..همونی ک آفریدتش و همونی ک باور داره میتونه کن فیکون کنه ..و بزرگتر هایی ک هنوز اندر خم کوچه باید ها و شاید ها وایسادن و درجا میزنن
شدن همون فعل مخصوص خداست ..تو بخواهی میشود ..چون منو تو از هم جدا نیستیم
درمورد داستان دومی هم حرفات رو دوست داشتم ... یه جورایی داستان در مورد کم فروشی بود ..وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ ..وای برکم فروشان .. همون هایی ک وجدان رو زیرپا میزارن فک میکنن سر بقیه رو کلاه گذاشتن ..ولی یه کلاه گشاد سر خودشون رفته ..همون جمله معروف هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی ... این توضیحت در مورد اجسام و ذره ها .... رو خیلی دوست داشتم ..حرف نداشت ای والله:) فول انرژی :) کلی چیز یاد گرفتم دمت گرم


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:30

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بچیزای دیگه کار ندارم میتونی ماست رو ماصت بنویسی یا ماصت رو ماسط /اما فضاهای بکری با تعامل بکر انتخاب کرده بودی آفرین




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:51

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به استاد گرامی جناب عامری
عرض ارادت بی نهایت همراه با تعظیم بلند و بالا :)
شما به بنده لطف دارید استاد
ممنونم ک همیشه نوشته های منو میخونید و با نگاه ژرفتون و نظر های متفاوتتون غافلگیرم میکنید
استاد ناسلامتی شاگر کلاس شما هستیم دیگه :D :) ... البته درسته ک شاگر تنبلی هستم و حرف گوش نکن ..ولی خب ..بعضی وقت ها کد واژه ها توی نوشته های شما ... یه راه باز میکنه برا نوشتن و متفاوت دیدن
ممنونم از اینکه همیشه تشویقم میکنید و از ایراد های بیشمار نوشته ام مثل همیشه صرف نظر کردید
ممنونم از لطفتون
یه عالمه تشکر :) سپاسگزارم


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:00

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو سروستانی
یک بار گفتم ، الان هم میگم ، شما تو داستان های طنز و زبان محاوره ای خلاقیت خوبی دارید و مخاطب که من باشم :) ازش لذت می برم @};-
هرسه داستانک شما زیبا بود و از آن بی شک لذت بردم
شاد باشید و همیشه شاد :) @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 21:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت خدمت آقای شریفی گرامی:)
متشکرم ... البته خودم این زبان محاوره ای رو میزارم به حساب تنبلی .. با نوشتن، حرف زدم ...بد عادت شدم ..نمیتونم جمله های درست و حسابی بنویسم ...ولی طنز رو از بس سختی بوده و باخنده سپریش کردم.. و با شوخی رد شدم ازشون ... یه جورایی شده طرز فکر کردنم ...
ولی اینکه قابل تعریف باشه رو قبول ندارم ..اینو از لطف شما به نوشته هام میدونم
چقدر خوب ک دوست داشتید و خوشحالم ک خوشتون اومده ... ممنونم ک اومدید و خوندید و مثل همیشه از ایراد های بشمار نوشته ام چشم پوشی کردید
منم برای شما شادی بیش از اندازه آرزو دارم
بی نهایت تشکر:) سپاسگزارم


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:57

سلام هم استانی عزیز
داستان اولت خیلی به دلم نشست@};- @};-
هرچند دومی و سومی هم خیلی خوب بودن. سومی هم طنز جالبی داشت...یاد مادربزرگم و گیردادناش افتادم:D
قلمت سبز بانو


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به فاطمه خانوم عزیزم :)
هم استانی گرامی و مهربان
ببخشید الان فهمیدم ک باید نظرتون رو تایید میکردم .. معذرت میخوام پیری هست و هزارتا درد ..یکیش هم حواس پرتیه دیگه :D :D
قربون همه مادر بزرگ ها ک همه شون عشقن
خوشحالم ک داستان ها رو دوست داشتی وچقدر خوب ک اولی به دلت تون نشسته :) خدارو شکر
متشکرم از اینکه بهم سر میزنید و نوشته هامو می خونید ..البته درجریان هستم ک شما هم داستانک نویس توانایی هستید :) و می دونم ک از اشتباه های نوشته ام چشم پوشی می کینید ..ممنونم
یه عالمه تشکر :) سپاسگزارم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:15

درود بر بانو سروستانی عزیز
جمله های قشنگی را خلق می کنی که نشان از تسلط شما به واژگان را دارد.جمله طولانی ابتدای داستانک روان و بی کم و کاست و همچنین شروع خوبی برای هر داستانیست ولی ،،چرا «... به لبان مادر دوخت»؟ وقتی میخواهی با کسی حرف بزنی مگه نه اینکه به چشمانش نگاه میکنی!چرا به لبان! مگه اینکه توجیهی داشته باشی! میشه گفت که بی تاب پاسخش بود ولی نه قبل از سووال کردن!
پارت سوم زیبا و پارت دوم زیباتر بود.
در پارت سوم، واژه (لبیک) با اون جمله ها همجنس نبود!توی ذوق می زد.


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:51

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود بیکران به آقای به آیین بزرگوار:)
راستم میگیدا .. الان ک دقت میکنم جدی جدی چرا نگاه به لب های مادرش میکنه ...خداییش جوابی ندارم براش ..فقط همینو میگم ک شاید خودم اصلا عادت ندارم به چشم های کسی نگاه کنم ..حتی اگه بابا یا مامانم باشه ...احتمالا وقتی توی قالب بچه داستان گیر کرده بودم ..یه آن مثل همیشه نگاه به لب کردم :) ولی چشم مادر داستان هم به نخ و سوزن بوده ...نگاه به رو به رو نمی کرده:D :)
در مورد واژه لبیک هم باید بگم ..بازم حق باشماست ... این یکی رو دیگه واقعا هیچ توجیحی ندارم براش :) الان کلمه مناسبی توی ذهنم نمیاد برای جایگزینی .. لبیک میتونه اجابت دعوت باشه ؟.پاسخ مثبت مثلا؟ حتما درستش میکنم :)
ممنونم از اینکه همیشه تشریف میاریدو نوشته هام رو میخونید و البته با دقت خاص خودتون و متشکرم از گوشزد هایی ک به خوبی بیانشون میکنید ..وخوشحالم ک حداقل امتیاز مثبت رو گرفتم :) :D
بی نهایت قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:35

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر نرجس گل و گلاب




مقوات بسی به دل نشست .اولیه هم جالب بود . آخریه جالبتر ... می دونی من هیچوقت خدا با این ناظمای مدرسه نساختم ...الانم با همین ترتیب خوندم ...
همه چی رفت تو کله ام . الا همین انضباط و این حرفا ...
این مادر شوهر داستانتم دیگه همه رو سرکار گذاشته بود
یه چی بگم ...احتمالا دوست نداشتی اسمشو بذاری سه داستانک و این حرفا درسته؟ حتی مجزاهم اسم نداشتی واسه داستانک هات ... دلت میاد . من اول اسم انتخاب می کنم بعد واسه اش داستان می نویسم خخخخخ...
دیگه پرحرفی بس ... داستانکها مثل همیشه عالی بود .درود بر تو.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت زهرا بانوی عزیزم:)
اگه مقوا به دلت نشست 10 کیلو شیرینی خامه ای برام بخر:D :D
ناظم ؟ مدرسه ؟ انضباط ؟ ینی این سه تا کلمه منو می بینن کهیر میزنن:D :D .. پس همینو بگو چرا ما با هم اینقدر هم نظریم :D :)
در مورد اسم هم بذار به حساب تنبلی ... هیچی به ذهنم نیومد ..سه تا، یکی کردم ...البته اگه جدا می نوشتم چون داستان های خوبی نبودن ..یه جورایی جور نبود ..سه تا نوشتم تا حداقل از یکیش خوشتون بیاد :) :D
خوشحالم ک دوست داشتی ..و ممنونم از اینکه بهم سر زدی و با نظراتت بهم انژی میدی..البته میدونم ک از ایراد های بیشمار نوشته ام چشم پوشی کردی
یه دنیا تشکر :) سپاسگزارم


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:33

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی یک لحظه مکث کن
تا شاید
دل آسمان به حالت بسوزد
نبارد
بغض کند
و در پشت ابرهای سیاه
نم نم اشکش را
نثارت کند ...

بداهه....داستان اول
سلام
نرجس عزیزم:x
زبانش ساده بود و لی حرفهایتان ماندگار
خواندم و لذت بردم
عالی بود
@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به آرمیتا خانوم گل از نوع شاعر پیشه :)
چه بداهه و شعر بی نظیری.. دلنشین ..زیبا ... پر مفهموم و احساسی
دوست داشتنی بود مثل خودت ..خوش به حال من ک همیشه افتخار دارم شعر های زیباتون رو بخونم و لذت ببرم
دمتون گرم واقعا :) ای بابا استیکر گل هم نمیتونم بزارم آخه .. یه سبد پراز گل تقدیم به شما
ممنونم از اینکه اومدی و با شعر زیبایی ک گفتی خوشحالم کردی ... متشکرم عزیزم:)
یه عالمه تشکر :) سپاسگزارم


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 21:09

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
داستان ها را مطالعه کردم.
هر چه هم دنبال عیب و ایرادی گشتم، پایین بالا کردم به چشم من نیامد. حسابی خوب بود و اگر بخوام سلیقه ای بگم:
من از سومی خیلی خوشم اومد، داستان قوی ای بود، موضوعش جالب بود، خلاقانه بود و از طرفی با احساسات بازی می کرد. به نظرم کار قوی و بسیار رو فرمی بود.
داستان دومتون هم عالی بود. موضوع پیچیده ای داشت. اینکه مقوایی یک روز خودش را با کیک ارزشمند ببیند و یک روز بی کیک کمی با مضمون داستان متفاوت بود. در هر صورت ارزشمندبوده. البته قدر گل بلبل شناسد؛ در واقع چیزی وجود ندارد که برای همه ارزشمند مطلق باشد و به نوعی ارزشمند بودن نسبی هست و یک تعریف مشخص برای ارزش نیست. به نظرم پیام داستان با عمق داستان تناقض داشت ولی میگم خیلی خوب بود.
داستان اولتون معمولی بود. چیز خاصی به نظرم نداشت. کمی حس ترحم در متن قضیه خیلی نتونست به دل من بشینه.
در مجموع سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود بیکران به آقای روحانی گرامی:)
آره خب ..داستان ایراد نداشت ...مگه میشه داستان یه خطی و بدون کشش و تعلیق و ابهام رو توش ایراد پیدا کرد ..مثل خودن کتاب درسی بود :) :D :D
توی داستان دومی رو خودمم وقتی مینوشتم دچار دوگانگی شدم راستش .. اومدم اعتراض کنم به کم فروشی ..بعدش به این نتیجه رسیدم ک هیچ چیزی بی حکمت نیست .. نه قناد و نه مشتری قنادی هیچ کدومشون مقوا به دردشون نمیخورده ..ولی شاید چیز های بی ارزش از نظر ما برای خیلی ها باارزش باشه ..آخرشم چون از زبان خود مقوا بود ..باید یه حرفی میزدم دیگه :D ... قناد (از ) مقوا نون خورد پسرک کارتن فروش هم (با) مقوا نون خورد ... من استاد توجیح خرابکاری های خودمم :D :D :D
داستان اولی رو ولی قبول دارم ک تکراری بود ... فقط بازی با کلمات کردم ..داستان سومی هم ک هیچی دیگه گفتید خوب بود ..شاید چون واقعی بود:) بازم خدارو شکر ک یکیش حداقل خوب بود :)
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید تشریف آوردید و خوندید ..با نوشتن نظراتتون خوشحالم کردید ..متشکرم
یه عالمه قدر دانی:) سپاسگزارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 23:42

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

آفرین دختر رقص قلمت را دوستدارم

لذت بردم

اولی و دومی ناب بود

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 16:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به جناب دکتر فرازمند بزرگوار:)
ممنونم از اینکه تشریف آوردید و نوشته ام رو خوندید و مثل همیشه فقط تشویق کردید
چه خوب ک از اولی و دومی خوشتون اومده :)
خوشحالم ک داستانک ها رو دوست داشتید و متشکرم از حضورتون
یه عالمه قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 00:21

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام به عاطفه خانوم گل گلاب
داستان رو ظهر خوندم الان تازه وقت کردم کامنت بذارم.
اولی: شبیه داستان پسر بچه و دعای باران و چتر بود..منتها ترحم برانگیزتر..دوست نداشتمش:(
دومی: خیلی موضوع خوبی داشت اما کاش تا خطوط اخر نمیگذاشتید ما بفهمیم که داستان از زبان جعبه هست:*
سومی: خیلی حرفه ای نوشته شده بود. از اون مدلا بود که حسابی به دلم میشینن
@};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 16:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه چرا عاطفه :( :( :(
سلام به فاطمه خانوم عزیزم :)
ایراد نداره ک ..نرجس جواب میده ولی با عاطفه :D
اولی رو باید به زور دوسش داشته باشید ..چون اون شما رو دوست داره :D :D راستش سه تا داستانک نوشتم ...با سه تا موضوع مختلف گفتم عاقبت یکیش مورد قبول قرار میگیره دیگه ... بازم خدارو شکر ک سومی رو دوست داشتید
دومی رو ک گفتید تا لحظه آخر ..شاید میشد ..شایدم نه ..ولی حالاک خوب فکر میکنم من بی استعدادم برای اینطوری نوشتن :D مطمئنا یه تغییراتی بدم ..میشه :)
ممنونم از اینکه تشریف اوردید و خوندید ..خوشحالم کردید با
نظرات تون
یه عالمه تشکر:) سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فاطمه زاهدی تجریشی Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 00:37

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام نرجس خانوم گل گلاب
خداییش نمیدونم چرا فکر کردم داستان عاطفه خانم حجابی هست...
خیلی شرمنده
روی ماهتو میبوسم@};- @};- @};- :x :x :x


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 22:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد به فاطمه خانوم عزیزم:) از مدل گلو گلابش
عه عه عه آبجی ما رو نیگاه ..نگوووووووو این حرفو
دشمنت شرمنده عزیزم ..میدونم این اتفاق ها می افته ..من خودم توی این مدت کوتاه سوتی هایی دادم توی این سایت ..ک بیا و ببین :D
یعنی تعریف کنم ..سه تا دفتر طنز میشه ... :D
متشکرم یه عالمه ..نیاز به تصحیح نداشت آخه ..خودتون رو به زحمت نندازید :)


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 00:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو سروستانی@};-
بسیار عالی....آفرین.
یه جورایی تغییر سبک دادید و روش جدیدی رو کلید زدید.
بسیار پر تعلیق و تامل.
قلم تان پویا@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 16:47

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به جناب جعفری گرامی مسافر شب داستانک:)
ممنونم از اینکه تشریف اودید و خوندید و مثل همیشه از ایراد های داستان چشم پوشی کردید
تغییر سبک ک چه عرض کنم ..از همون اول هم سبکی نبوده ...گه گاهی سیم پیچی های مغزم قاطی میکنه.. تغییر روش نوشتن میدم ... فقط برای تنوع :D :)
در کل شما لطف دارید به نوشته هام ..ممنونم از حضور و تشویق ها تون
بی نهایت تشکر :) سپاسگزارم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 00:53

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درووووود بر نرجسی نمکی خودم!
خوبی نازنینم!
اولین داستانی ک در داستانک دارم میخونم داستان شماس!
قوربونت برم هواااااااااااااااااااااارتا شرمنده دیر اومدم !
خودت میدونی چرا مقصر نت بود ببقسید:-s :-s :-s :-s :-s :(
نرجسی هوااااااااااااااااااااااااااارتا کیف کردم از داستان بی نهایت زیباتون!
هر کدوم از داستان هاتون به نحوی زیبا بود!
نو بود!
داستان اول درست بود تکراریه موضوش ولی رنگ و لعاب خاص خودشو داشت!
داستان دوم ک خددددددددایی نو بود!
ایده ی قشنگی بود!
داستان سوم ک خدایی خعلی خوب بود!کلی خندیدم!
فداشم داستانا زیادن باس ب یه سریاشون مزاحمت میشم نازنینم!
هواااااااااااااااااااااارتا دوست دارم مموشکم خودتم میدونی!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*

همایون باشی ناز مهرم!:*


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 16:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من :)
شیدا جووونم اومده بهم سر زده
درود بی کران به آبجی پر انرژی و مهربون خودم :)
باعث افتخار منه ک اولین داستان ..داستان من بوده ..چه خوب ..غیر از این بود می کشتمت شیدا :D :D
نگوووو این حرفو ..دشمنت شرمنده ..فدای مهربونیات ...نت لعنتی ..بزار دعواش میکنم ..اینقدر میزنمش تا کبود بشه :D :D تا دیگه بین منو آبجیم فاصله نندازه
عشق منی تو شیدا ..اینقدر ک دوست دارم :)
داستان اولی تکرایه بود ..بیام خفت کنم ..اولین بار هم خودم این داستان رو نوشتم ..همه از روی دستم کپی کردن :D :D :D میدونم عزیزم
داستان دومی رو مخلصم اساسی:)
داستان سومی هم فدای خنده های آبجیم :)
شیدا این استیکر ها یه روزی ازت شکایت میکنن ..ک وادارشون میکنی یه بند تشویق کنن ..داستان بنویس تا بیام جبران کنم :) منتظرما
ممنونم بمب انرژی ... از اینکه همیشه هستی خدا کنه همیشه بمونی ... قدم رنجه فرمودید بانو متشکرم
یه دنیا قدر دانی:) سپاسگزام


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:07

نمایش مشخصات میثم فکوری زیبا ودل نشین،به قول خودم،ایولا عامو


@میثم فکوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 17:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به آقای فکوری گرامی:)
به قول خودتون ایولا به خودت عامو
کاکو چه خوب ک خوشتون اومده ..خوشحالمون کردی
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید متشکرم از حضورتون
یه دنیا تشکر:) سپاسگزارم


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:05

نمایش مشخصات شيدا سهرابى نرجسی نمکی سلام!
عزیزم کجاااااایی
دققین کدوم وَری الان وی وی وی وی وی
وی حااالو خوبه بیام جیزت کنم؟؟؟
وی کُجانو غیبت زده؟؟؟

حالو داستان گذاشتی و رفتیو کجانو
ن خدایی دارم داغون میحرفم!ولی حالو و وی وی وی رو خوب یاد گرفتم!
نرجسی بیا دیگه با این داستان خومشلت !
بیزک بیزک اومده بیاااا:( :( :( :( :( :( :(


نِمیایی؟؟؟؟سیت موم بِس!x-(
دوشت دالم:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 17:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت دوچشمون سیاهت :)
اومدم ک ..فقط خیلی دیر اومدم ..:D
ببخش عزیز دلم ..میدونم خیلی طول کشید ..ولی باور کن کار داشتم بازم معذرت
دوس ندارم ناراحتی آبجیم رو ببینم ... فقط خنده بهت میاد :)
دلت میاد منو جیز کنی؟ ..نه وجدانن دلت میاد منو جیز کنی؟
شیدا یه روز باید خودم مستقیم برم فرهنگستان زبان فارسی ببینم معنی دقیق بیز بیزک چیه :D :D
با لهجه حرف زدنت خیلی باحال بود ..قرار شد همه الف رو تبدیل به واو کنی ..ولی نه در این حد دیگه :D
این وی گرفتن هات منو گشته :D
قربونت برم ک اینقدر با محبتی
دل به دل راه داره ..من بیشتر دوست دارم ..عشقمی دیگه :)
ممنونم ک هر میای بهم سر میزنی ...کارت درسته :)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نرجس عزیز و نازنینم
ببخشید دیر عرض ادب شد مهربانم
هر سه تا عالی بودند. البته مقوا را بیشتر دوست داشتم. خیلی خیلی زیبا و خلاقانه بود.
احسنت به قلم زیبایت
شاد باشی گلم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی گرم و پر مهر به خانوم دکتر اسلامی عزیزم
عه بانو این حرفو نزنید ..ناراحت میشم شما همیشه توی قلبمون جا دارید :)
میدونم ک مشغله هاتون زیاده.. همینم از سرم زیاد ک می اید می خونید ... قربون محبتتون
البته ک یه مدته شما هم مارو تحریم کردید .. همینم باعث غصه ام شده ...کلی وقته هیچی ننوشتید :( یا اگه نوشتید ..ما محرومیم دیگه :(
باور کنید جای داستان هاتون توی سایت حسابی خالیه ...
ولی جای بسی خوشحالیه ک با این وجود بازم بهمون سر میزنید ..من ک امید وارم ..البته ک امید واری چیز خیلی خوبیه :) :)
خوشحالم ک داستان ها رو دوست داشتید ..ممنونم از اینکه تشریف آوردید و خوندید و مثل همیشه با مهربونی های خاص خودتون تشویقم کردید و از ایراد های بیشماره نوشته ام چشم پوشی کردید
فدای نگاه گرمتون
بینهایت قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 11:45

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام واحترام .
واقعن لذت بردم . بکر و تر وتازه ! و آفرین به این خلاقیت .


@حمیدرضا محدثی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 22:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به استاد بزگوار آقای محدثی گرامی :)
ممنونم از اینکه تشریف آوردید و خوندیدو فقط خوبی ها رو دیدید و از ایراد های بیشمار نوشته ام صرف نظر کردید
متشکرم به خاطر نظر مثبت تون و تشویق بی دریغ تون :) نظر لطفتون هست
البته ک هیچ وقت به پای داستان های بی نقص شما نمیرسه ...خوشحالم کردید با اومدنتون :)
بی نهایت قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: زینب ارونی   ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 08:18

سلام به بانوی مهربانیها
خوبی گلم ممنون که جویای احوال هستی بانو و احوالپرسی از دوستان فقط تو مرارم ادمهاییه که قلبهای بزرگی دارند
مقوا خیلی دوسش داشتم چون از یک زاویه دید نو شخصیت پردازی کرده بوری حالا میتونه شی باشه یا یک انسان من لذتت بردم.
نرجس بانوییه که برون گراست .تمام احساساتش کف دستشه .و به راحتی به زبون میاره و در داستانها ش خودشو نشون میده اما یه پیشنهاد توی داستانهات بر خلاف شخصیتت عمل کن بانو در دیالوگ اخر که از تک گویی درونی کارکتر شما گفته شد اما خودمونیما من از او ......
اجازه بده مخاطب به این نتیجه برسه چطوری ؟
من در طول داستان خودم فهمیدم پس گفتن جمله اخر لازم نیست و اگر قصد غافلگیری باشه با حرکت آذر مثلا بر خلاف خواستع مادر شوهر عمل میکنه تصویر سازی کن
زیبا بود بانو و سپاس گلم :x :x @};- @};


@زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 22:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به بانو ارونی بزرگوار و نازنین :)
اینقدر ک من دوستتون دارم
راستش من مهربانی بلد نیستم ..ولی این مدت ک افتخار دوستی با شما رو داشتم ..از مهربونی های بی دریغتون بهره ها بردم ..کمال همنشین در من اثر کرد :)
چه خوبه ک داستان مقوا رو دوست داشتی ...خوشحالم از اینکه مورد پسندتون قرار گرفته
در مورد برون گرایی بهتر بگم یه آدم منزوی برون گرا ..ک فقط توی نوشته هاش برون گرا هست .. راستش بانو من اصلا تخیل ندارم ک داستانی خارج از زندگی خودم بنویسم .. البته اینو یه ضعفه میدونم :)
ولی این نظرتون رو قبول دارم ..اینکه جمله اخری واقعا زیادی بود ..جو گیر شدم هنوز توی حس خاطره تعریف کردن بودم این جمله اخری رو نوشتم :D :D :) اینو یادم میمونه ..این ک بعضی قسمت ها رو باید بزارم خود خواننده به نتیجه برسه ... متشکرم از گوشزد به جا و درست تون :)
و دیگه اینکه ..خوشحالم ک هستید ... و ممنونم ک منو از نظرات خوبتون بی بهره نمی کنید ..امید وارم بتونم از این به بعد با کمک تون داستان هایی بنویسم ک قابل نگاه گرم شما رو داشته باشه
قربون نگاه گرمتون برم :)
خوشحالم کردید با اومدن تون ... و میدونم ک نوشته ام بیشتر از اینها ایراد داشت و شما چشم پوشی کردید
بی نهایت قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 20:02

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام گلم برات پیام گذاشتم با یه گوشی دیگه نمیدونم خوندی یا نه در مورد داستانت هم نظر دادم
دوباره میگم همیشه دوستت دارم و ممنون بابت محبتت عزیزم :x @};- :x :x


@ زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 22:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد به خانوم ارونی عزیز و مهربانم :)
بانو نظر زیباتون نیاز به تایید داشت و من همچنان حواس پرتی دارم ..برا تایید کردن
ببخشید ک باعث شدم دوباره به زحمت بیفتید ..عذر میخوام
آبجی ؟..دل به دل راه داره ..منم خیلی دوستتون دارم ..و افتخار میکنم از دوستی با شما
فدای مهر و محبتتون :)
دوستتون دارم یه عالمه ..هرچی بگم بازم کمه :)
سپاسگزارم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 10:37

سلام بر طنزنویس خلاق@};-
و صدها آفرین به خاطر نگاه هنرمندانه تون@};-
باغ آرزوهاتون ‍پرمیوه@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 13:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت فراوان به آقای شاعر خوش سخن:)
نه بهتره بگم ..شاعر خوش قریحه یا مثلا شاعر پیشه
باعث افتخارم هست ک شما به نوشته های بی ارزشم سر میزنید و خوشحالم میشم از دیدنتون
متشکرم از اینکه تشریف آوردید و خوندید و مثل همیشه از ایراد های بیشمار نوشته ام چشم پوشی کردید :)
متشکرم به خاطر نظر مثبت تون و تشویق بی دریغ تون :) نظر لطفتون هست
گفته بودم بهتون ک باغ آرزو هام فقط درخت سرو توش هست :D لامذهب اصلا تخیل هم ندارم همینی ک میبینم فقط آرزو میکنم ... کاش مثلا باغ پسته بود ..یه خورده تغییر آرزو بدم ..خوب میشه فک کنم :D
بازم ارادتمندم فراوون :)
بی نهای قدر دانی :) سپاسگزارم


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 13:15

نمایش مشخصات کامران غفوری سفید مثه تلمیح قشنگی که تو داستان اولی بود جریان حضرت موسی و دعا کردن برای باران
سیاه مثه سرنوشت بعضی از ما آدما که گاهی شبیه اون مقوا میشه
سبز لجنی مثه شخصیت پردازی مادربزگ تو خونه سالمندان
پایدار باشید


@کامران غفوری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 16:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
عرض ادب و احترام فراوان به آقای غفوری گرامی:)
سبز لجنی رو خوب گفتید :D
رنگ بندی کردن داستان ها خیلی برام جالب بود .. از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم .. ممنونم :)
این ک گفتیدی زندگی ما ادما ((گاهی)) هم جالب بود ..منم بر این باورم ک همیشه زندگی ها سیاه نیست .. بعضی وقت ها سرنوشت آدم ها اینطوری رقم میخوره .. خدا کنه همیشه سرنوشت مون سفید و پاک باشه مثل قلب پاک بچه توی داستان اولی
متشکرم از حضورتون و ممنونم ک به نوشته ام سرزدید و با تیز بینی و نکته سنجی خوندینش ... و نظر دادید
خوشحالم کردید با اومدن تون ... و میدونم ک نوشته ام خیلی زیاد ایراد داشت و شما چشم پوشی کردید
بی نهایت قدر دانی :) سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.