یکی مثل همه

از یه خواب نارس بیدار شد. پریز چشمش رو مالش داد. تِکی، چشمش روشن شد. دهنش رو مثل توالت عمومی باز کرد. نفسش که هنوز بوی عرق سگی دیشب می داد زیگزاگی بیرون داد. عقربه ی ساعت، سبک سرانه روی عدد 11 قِر میداد. دوستاش رفته بودن. نگاهش رو دور اتاق دریا زده اش چرخوند. پشتی ها هنوز قُل قُل می کردن و پتوی روی تاقچه تاول زده بود. پیک های عرق وسط اتاق مثل گوسفند می چریدن. بخاری، کسالت بار می سوخت و بدن ظرف های کثیف به خارش افتاده بود. گلدون ها هم که هنوز رقص واله شون تموم نشده بود. مغزش به خاطر یه نخ علفی دیشب ترش کرده بود. آنتن نمی داد. معدش هم باطری خالی کرده بود با نئشه خوری هم شارژ نمی شد. یه لیوان شربت معده خورد. دمپایی های غُرغُروش رو پوشید و غِرررت و غِرررت به سنگ فرش بی اعصاب حیاط کشیدشون. نیم نگاهی به درخت های قرمز توی باغچه انداخت.تا سیبیل حیاط جلو رفت. گنجشک های قوز دار، سنتور می نواختن. گربه سیگاری روی دیوار توی نی حسرت فوت می کرد. یا کریم ها هم، یه هوا اون ورتر داشتن ترانه ...(ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش///بر در دل روز و شب، منتظر یار باش///دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است///رو، در دل برگشای، حاضر و بیدار باش)
لب می زدن. یهویی یه کلاغ که واق واق می کرد و فالش خوندنش توی ذوق میزد. بالای سرش رد شد. از دستشویی رفتن منصرف شد. آخه اگه موقع دستشویی رفتن کلاغی فالش بخونه کلیه های آدم آجر می سازن.
به نظرش اومد امروز یک شنبه هست. قشنگ معلومه. یکشنبه ها همیشه فرفری هستن. شایدم سه شنبه باشه. برنامه سه شنبه ها استخون دادن به ماهی های توی طویله بود. آخرشم توی مغز گوگردیش تصمیم گرفت که چون امروز آخر هفته هست یه خورده خونه رو مرتب کنه.
بُرس توالت و بُرس موهاش رو گذاشت توی یخچال، رایو رو از توی زیر شلواریش بیرون آورد، زیر شلوار رو گذاشت توی سینگ، رادیو رو گذاشت روی پنکه سقفی. جعبه ادویه ها رو گذاشت توی جا مسواکی. فلاکس چایی که مثل شتر نشسته بود روی تلویزیون گذاشت توی کمد لباس ها، جوراب هاشو از یخچال منتقل کرد به فریزر، کتاب اصول و مبانی داستان نویسی رو از ملحفه بالشتی که هرشب زیر سرش می ذاشت، بیرون آورد. توی کیسه جارو برقی جاش داد. کنترل تلویزیون که توی کشو کابینت بود رو برداشت گذاشت پای گلدون کاکتوس،خودکار و کاغذهاشون از زیر فرش برداشت گذاشت توی مایکروفر. خونه شده بود مثل دسته گل
بخاری رو خاموش کرد. دکمه کولر رو زد روی دور تند. ایدئولوژیش این بود که همیشه باید در عین متفاوت بودن اعتدال داشت و پایدار بود.
جلوی آینه وایساد. چندتایی از تار موهاش اعتصاب کرده بودن و یه ریز شعار می دادن. انگشت کم عقلش رو کشید روی موهای فیلسوفش، ساکت نشدن. از آب دماغش که بیشتر وقت ها جریان داشت کمک گرفت. دستش چسبناک شد. شورش موها رو سرکوب کرد. به خودش گفت: اصولی باید روی سرم، اصلاحات انجام بدم. شایدم سرم یه اصلاحات، اصولی بخواد. تصمیم گرفت اولین فرصت بره آرایشگاه موهاشو مدل گل آفتاب گردون درست کنه. خودشو که توی آینه نفهم اتاقش با موهای آفتاب گردونی تصور کرد نیشش تا بنا گوش باز شد. کرم های عیاش، توی دندون چهارمش دست تکون دادن و بوس فرستادن.
شلوار منزویِ گل دارش رو پوشید. دست کرد توی جیب نِق نِقوش، خالی بود مثل یخچال فقرا، کی می دونه شایدم مثل مغز نویسنده های اراجیف باف*
همیشه دوست داشت مثل ژوکر توی دسته ورق، متفاوت و تک ودر عین حال عزیز و تاثیر گذار باشه. از برگ برنده و متفاوت بودن، لذت می برد.
رفت توی پارگینکِ خمارپشت بوم. نمی دونست سوار خاور خردلی بشه یا پیکان استیشن فسفری، آخر سر هم سوار 206 صورتی چرک رنگش شد. پیچید توی آستین کوچه، فول آلبوم آهنگ های جاستین بیبر رو کرد توی حلقومِ ضبط باند خربزه ایش، یه لایی با تربیت کشید و از سمت چپ، خودش رو پرت کرد، توی خیابون اصلی و توی ترافیک آرام و گرجه ای، عصرِ شنبه، مثل 3 لو خشت حل شد.

پی نوشت :
*بیایید از این به بعد با نویسنده های اراجیف باف خوش رفتاری کنیم. 
_من حالم خوبه ... ولی تو باور نکن ..
_ یه بنده خدایی می گفت باید توی کوزه یه چیزی باشه که نم پس بده ...از کله پوک که داستان تراوش نمیکنه ...چقدر که من عاشق این بنده خدا هستم. 
_(یکی مثل همه) اسم مستعارم بود. توی سایتی با آدم های فرهیخته و دانا که من فقط توش پرت و پلا می نوشتم و سایت رو به هم میریختم ... به یاد اون روزها

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 33 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

ح شریفی ,سبحان بامداد ,علی غفاری دوست (مارتین) ,زهرابادره (آنا) ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ابوالحسن اکبری ,رضا فرازمند ,آزاده اسلامی ,مهدی دارویی ,زهرا محمدی ,سحر ذاکری , ک جعفری ,م.ماندگار ,کامران غفوری ,زهرا بانو ,م.فرياد , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,محمد علی ناصرالملکی ,شهره کبودوندپور ,غزل غفاری ,مریم مقدسی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا بانو (5/11/1394),الف.اندیشه (5/11/1394),زهرا بانو (5/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (5/11/1394),بهروزعامری (5/11/1394),سحر ذاکری (5/11/1394),شهره کبودوندپور (5/11/1394),م.ماندگار (5/11/1394),فرزانه رازي (5/11/1394),همایون طراح (5/11/1394),مریم مقدسی (5/11/1394),حسین روحانی (5/11/1394),سحر ذاکری (5/11/1394),شيدا سهرابى (5/11/1394),آزاده اسلامی (5/11/1394),رضا فرازمند (5/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/11/1394),زهرابادره (آنا) (5/11/1394), ک جعفری (5/11/1394),هانی نجف پور (5/11/1394),ابوالحسن اکبری (5/11/1394), ناصرباران دوست (5/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (5/11/1394),همایون به آیین (6/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (6/11/1394),حامد نوذری (6/11/1394),سبحان بامداد (6/11/1394),سارینا حدیث (6/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/11/1394),حامد نوذری (6/11/1394), ناصرباران دوست (6/11/1394), زینب ارونی (6/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (7/11/1394),داوود فرخ زاديان (7/11/1394), زینب ارونی (7/11/1394),سبحان بامداد (7/11/1394),احمد دولت ابادی (8/11/1394),مهسا آقا ملکی (8/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (8/11/1394),داوود فرخ زاديان (9/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (10/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/11/1394),سعید تارم (12/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (19/11/1394),سیروس لطفی نسب (25/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (8/12/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (14/12/1394),مجتبی بهشتی (6/1/1395),مهدی چالی ها (18/1/1395),طلا طلايي (17/2/1395),زهرا محمدی (7/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1395),کامران غفوری (21/5/1395),مهدی دارویی (3/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (9/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/9/1395),حسین شعیبی (2/10/1395),محمدبیگلری (1/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1395),غزل غفاری (17/12/1395),سید رسول بهشتی (29/12/1395),حسین یوسفی (5/1/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/1/1396),صنم قدیانی (22/1/1396),پروين خواجه دهي (23/1/1396),م.فرياد (6/4/1396),محسن فاطمی نژاد (12/4/1396),کوثر علیزاده (24/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/5/1396),صنم قدیانی (22/6/1396),مهشید سلیمی نبی (23/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1396),منوچهر عزیزی (25/6/1396),علی علیزاده (21/7/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 11:21

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر نرجس بانو




چى بگم .... هيچى نگم ؟ نمى شه که تا اينجا اومدم بى ادبى ميشه ... ولى آخه هيچى ام نمى شه گفت !! راستش گيرپاژ کردم , کلا خيلى درهم و برهم بود اولش فکر کردم يارو معتاده دور از جون نويسنده اش که اسم مستعار قبلى شو گذاشته رو داستان فعلى و ... خب . مى گما يه جوک بگم تمومش کنم بره تا اين کامنت بيشتر از اين باعث آبرور ريزى نشده ...
مى گن الان آمريکاييا دارن تو خيابون شيرينى پخش مى کنن







مى گن خدا رو شکر تحريما بر داشته شد حالا مى تونيم بريم بانه خريد کنيم !!
ناراحت نشى از دستما واقعا نتونستم از اينهمه تعاريف و توصيفات غيرمعمول که خلق يکجاش کار هر کسى نيست , چيزى بگم همون قفل کردم ! ... ولى خب باحال بود , البته وقتى باحالتر مى شه که کامنت دوستانم بهش اضافه بشه !
و حالا ببخش اگه که کامنت ضايع ما اول شد .
درود بر تو و داستانى که مثل داستان همه نيست !!


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 12:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جون من ... سلام به روی ماهت
زهرا بانوی گل و دوست داشتنی خودم :)
قربون نگاه گرم آبجیم برم .
بزار من یه چیزی بگم ... اینو ک گفتی.کلی ذوق کردم .. به یکی از خواسته هام رسیدم ..این ک بعد از خوندن این متن هیچی نمیشه گفت :D :D :D ... اهالی خونه بعد از خوندن این داستان تصمیم گرفتن سه روز سکوت کنن:D یکیشون ک حتی دهنش هم باز نمیکنه دوتا قطره آب بخوره ...
گیرپاژمغزی رو دوست دارم .
ولی یه چیزی دیگه بگم .. از نوشتن بیشتر این صفت ها و توصیف ها منظور داشتم ...نه اینکه همینطوری سر همشون کرده باشم ... برای همه شونم دلیل
خیلی لطف کردی ک اومدی و خوندی ...معذرت میخوام ک باعث قفل شدنت شدم ..کلید دست یکی دیگه هست متاسفانه :D :D :D
اول بودنت کلی بهم انرژی داد ..مخصوصا جکی ک تعریف کردی...خدا کنه همیشه جزء اولین ها باشی.
لبخند همیشه همسایه دیوار به دیوار دلت باشه :)
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 11:56

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

تمرین فرامدرنیستی موفقی بود

تشبیهات انقلابی بود و بروز و جالب

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 12:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی گرم به استاد عامری بزرگوار
امیدوارم روزگار بر وفق مرادتون باشه :)
ممنونم از تشویقتون ...ذوق کردم از اینکه اسم موفق روش گذاشتید ... گاهی وقتی فوران فشار زندگی توی شرایط سخت آدم رو به کار هایی وادار میکنه ک نباید
جنگ جنگ تا پیروزی :D :D :D
خوشحالم شدم از دیدارتون و ممنونم از نگاه گرمی که به نوشته ام داشتید
براتون آسمونی بی انتها از شادی آرزومندم:)
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 12:36

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجس بانو
داستان باحالی بود آره فکر کنم اسم مناسبی باشه براش
گفتی گیرپاژ کردن و دوس داری منم الان همونجوریم
ولی خوشم اومد وقتی میخواستم برم جمله ی بعد میدونستم که یه چیز جدید در انتظارمه
به ذهن خلاقت تبریک میگم
سبز باشی عزیزم :x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی نرووووووووو
سلام به روی ماهت دو چشمون سیاهت :)
ماندگاری تو قلبمون باور کن
خوش به حال من ک خوشتون اومده ... ژوکر توی دسته ورق ک بره ..بازی شلم تعطیله ..داستانک از صفا می افته باور کن
تقدیم به ماندگار عزیزم

ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی؟
جان من کجایی
کجایی
که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا
ای گل آشنا بیا
بیقرارم بیا
وای از این غم جدایی
دنیای سرشار از خنده و شادی ساحلی پراز لبخند برات آرزو دارم :)
یه عالمه قدر دانی


@م.ماندگار توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 17:05

نمایش مشخصات شيدا سهرابى نروووووووووووووووووووو روانیx-( x-( x-( x-( x-( بزنم فکتو بیارم پایین


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 17:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به اعصابت مسلسل باش شیدا جون
ای بابا ..نیگاه کن دوستی من چقدر عصبانی شده ...مژده خانوم
اذیتش نکن دیگه.. دست به خشونت میزنه ها ..یه دفعه میبینی منم کمکش میکنم :D
ا


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 12:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر نرجس بانوی ما
یکی مثل همه ;) !! عنوان جالبی بود برای کسی که می خواهد مثل بقیه نباشد ;)
آدمهایی که هرکاری می کنند که بگن ما کلیشه نیستیم:) دانشجوهای هنر توی خوابگاه رو تا حالا دقت کردی؟!
بذار تا برات بگم
اتاق به طرز وحشتناکی بوی رنگ و مقوا و غذاهای مونده توی ظرفها رو می ده :)
توی قفسه کتابخونه تنها چیزی که نمی بینی کتابه در عوض برگ چنار خشک شده ...روسری و روپوش با لکه های رنگ، یه شال دخترونه که روش یه شعر از شل سیلور نوشته شده و موسیقی پینک فلوید و یا کریس دبرگ و یا محسن نامجو با صدایی بسیار بلند!!!
اون ور اتاق پره از بوم و پالت و کاغذ خورده و توی یخچال هم به جای غذا یه شیشه نوتلا و چند تا ذرت مکزیکی نصفه نیمه که کپک زده
فنجونها و ماگهای قهوه اشون عکس نیچه داره یا اگه خیلی اهل دل باشن عکس چارلی چاپلین
بعد بیرون که می خوان تشریف ببرن یه شلوار کردی پایین کش دار رو با یه مانتو از جنس گونی می پوشن و موهای سبز و آبی شون رو پریشون می کنن رو همون شعرهای شال سرشون :D :D :D
اینجوری میشه که ما مردمان عادی و عامی می فهمیم که اندیشه مان چقدر کوتاه تر از آنهاست ;)
البته می گویند هرکسی ازاده هر چی دلش می خاد بپوشه منم با این اصل موافقم ولی معتقدم مکان عمومی متعلق به همه است پس اگه دیدی کسی به ریشت خندید اون رو هم آزاد بذار دیگه کی به کیه ؟
رفته بودیم خانه ی یک هنرمند جای شما خالی بشکه 200 لیتری نفت را رنگ آمیزی نموده و به جای میز تلویزیون استفاده می نمودند ;) ما که بی سلیقه ایم ولی کلی کف بُر شدیم
پرگویی ام را ببخش نرجس جان
خیلی داستان خوشمزه ای بود و من از غذای خوش نمک خوشم میاد
اگه فشار خونم رفت بالا بدون تقصیر داستان شماست
ساده باشیم چه در زیر درخت چه در باجه ی بانک
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جانم شهر بانوی عزیزم
یه سلام مهربون و گرم مثل دل خودت :)
فدای صفاو نگاه گرمت
یا خود خود خدا ...واقعا اینطوری؟ باید یه تیم بفرستیم با خدا مذاکره کنه زودتر جشن قیامت برپا کنیم .. فرجام بدیم این دنیا رو ..والا به خدا :D :D
یه بنده خدایی میگفت رفته بودیم خونه یکی از اقوام فرش ها رو با میخ کوبیده بودن به سقف ...گفتم خدا نیوتن رو گور به گور کنه ..ک جاذبه رو کشف کرد :D :D
این یکی مثل همه ی من یکی هست مثل دلقک محمد اصفهانی
به زمین خوردن دلقک /یا در آوردن شکلک
واسه اینه که تو بخندی / مثل رسم شاه و تلخک
کفشای لنگه به لنگه / می پوشه که هی بلنگه
پای راستش میده جفت پا/ تا پای چپش بلنگه
واسه نونه واسه نونه /تا به کارش تو بخندی
که اگه اینو بدونی /تو به دلقک نمی خندی
تو به دلقک نمی خندی
کفشای لنگه به لنگه/ می پوشه که هی بلنگه
مى دونه که هر چی سنگه همه پیش پای لنگه
پشت این چهره خندون /اون همیشه غصه داره
این همه شکلک و بازی /واسه نونه در میاره
خدا نکنه فشار خونت بره بالا ..فشار دشمنت بره بالا کورش کنه ان شا الله :)
اون جمله آخری ک نوشتید وحشت ناک موافقم باهاش ...یه شعر هست از استاد بهمینی ..میگه
ساده بگم دهاتیم اهل همین نزدیکیا ، همسایة روشنی و هم خـونة تاریکیا/ ساده بگم ساده بگم ، بوی علف می ده تنم.......
یه عالمه شادی بی پایان یه آسمون بی کران برات لبخند آرزو دارم :)


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 12:41

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
بزودی خواهم آمد ، یاد تبلیغات فیلم های روز دنیا افتادم که می نویسند " Coming Soon " تقریباً این حس بهم دست داده :D
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام :D :D
حس خوبیه شمام بهش دست بده ..روبوسی نکنید یه وخ ..آنفولانزا در کمینه
به به ..جناب شریفی گرامی ..تو زنبیلتون نون سنگگ تنوری خاش خاش گذاشتم :) :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:31

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
موندم چی بگم :) ، داستان جالبی بود با هرآنچه که خوانده بودم بی شک فرق داشت و این یعنی مختص نرجس بانو ست ;)
این حکایت آشفتگی حکایت بنده هست ، گه گداری در ذهنم کارهای می کنم که اگر مخاطب آن را ببیند بی شک عزیزان روپوش سفید را با خبر می کند ، روپوشی را به من می پوشانند که آستین هایش مرا به زور هم که شد در آغوش می گیرند و خود را گره می زنند با ذوق و عشق ، به ازعان خودش یکی از قفس گریخته گان را شکار کرده . به جای خواهند برد که بگمانشان جایگاهم آنجاست ، در بین آشفتگان . نمی دانم شاید هم واقعاً جایگاهم آنجاست ، در بین آشفتگان . ;)
بانو دیدی چیکار کردی ، گذاشتی من هم " یکی مثل همه " بشم :D
هر وقت داستان های شما را می خوانم شارژ می شوم ، موفق و همیشه موید باشید :) @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 11:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی شما هم ک شدی یکی مثل همه ای بابا :D :)
سلام به جناب شریفی گرامی
منتظرتون بودما ..نون سنگگ ها داشت بیات میشد :D
این عزیزان روپوش سفید ک میگید یه مدته حکم جلب منو گرفتن ..در به در دنبالم هستن ..خلاصه ک تعقیب و گریزی داریم مثل فیلم آلکاپن :D :D
بچه های سال 66 یه چیزیشون میشه ..شما زیاد خودتون رو ناراحت نکنید ..بابا مامان نشون ..دنیاشون آوردن ک برن جنگ ..به جنگ تن به تن نرسیدن ..افتادن به جنگ با خودشون :)
دنیایی پر از لبخند و دریایی وسیع از خوشی براتون آرزو دارم
یه عالمه تشکر و بینهایت قدر دانی


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 09:24

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی شما هم ک شدید یکی مثل همه ای بابا :D :)
سلام به جناب شریفی گرامی
منتظرتون بودما ..نون سنگگ ها داشت بیات میشد :D
این عزیزان روپوش سفید ک میگید یه مدته حکم جلب منو گرفتن ..در به در دنبالم هستن ..خلاصه ک تعقیب و گریزی داریم مثل فیلم آلکاپن :D :D
راستش رو بخواید خودمم موندم چی بگم .. :) :D
بچه های سال 66 یه چیزیشون میشه ..شما زیاد خودتون رو ناراحت نکنید ..بابا مامان نشون ..دنیاشون آوردن ک برن جنگ ..به جنگ تن به تن نرسیدن ..افتادن به جنگ با خودشون :) آشفتگی هم خودش عالمی داره
ممنونم از اینکه دوباره اومدید .. نوشته های منم وقتی شما رو میبینن حسابی سرحال میشن باور کنید ...:) فول انرژی
دنیایی پر از لبخند و دریایی وسیع از خوشی براتون آرزو دارم
یه عالمه تشکر و بینهایت قدر دانی


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:13

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجس بانوی گل و گلاب:x :*

داستانتو دوست داشتم . متفاوت بود . بانمک بود مثل خودت .
تصور کن هیچی سر جاش نباشه[-( چی میشه;)

راستی پ.ن هم خیلی باحال بود .

خوشحالم که می نویسی و لذت می بریم.

شاد و پیروز باشی گلم.

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:55

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ارادتمند آبجی با صفا و دوست داشتنی خودم
سلام عزیزم :)
قبون نگاه گرمت برم
انگار بمب هیدروژنی کره شمالی منفجر کرده بودن توی خونه ..دور از چشم امریکا کشور متحد و دوست :D :D
چه خوب ک خوشتون اومده ...البته شما همیشه از بس مهربون هستید دوست ندارید دل هیشگی رو بشکنید :) همه نوشته هارو با نگاه مهربون میبینید
پ.ن متقابلا ارادت داره خدمتتون ...ممنونم ک نظر خوب بهش داشتید .. :) :D
شاد باشی و شاد بمونی و لبخند هیچ وقت از لبت پاک نشه ..این آرزومه :)
یه عالمه تشکر و یه دنیا سپاس


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 13:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي چطوری تو ؟؟؟
یاد " حرفای بی مخاطب " افتادم !
نگران نباااااااااااااااش , حل میشههههههه ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:00

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی قربون صفا مفات برم
حالو احوال میزونه؟ ..ملالی نیست ؟..دردت بخورد تو سر چشم تنگ های سه تا کوچه اون ور تر
برگ آس باقی بمونی
بفرما چایی دیشلمه قند پهلو ..ارادتمندم به خدا
همه چیزا حل میشه مثل 3 لو خشت توی ترافیک :D مثل نبات توی چایی :D
صفا دادی به مجلس ما ..قربونت برم .. تکی به مولا :)
به اندازه کهکشون راه شیری شیرینی لبخند روی لبت باشه و دلت پر از شادی
یه عالمه تشکر و قدر دانی


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم علیرضایی سروستانی
سلام و عرض ادب و ارادت
"یکی مثل همه" در واقع شطحی تاریخی سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی بود . شطحی مدرن و به نظرم بنده استادانه .
من که از خوانشش لذت بردم ! چون معمولا شطح ها
بی ربط هستند اما طناز نه! یا اگر هم باشند بندرت آنهم کمی تا قسمتی ! اما این کاملا طناز بود و ملیح و طوفانی همراه با رعد وبرق های پراکنده در ارتفاعات پست و با کمینه ی مثبت 20درجه !
درود بر ذهن خلاق شما
پاینده باشید و نویسا
پیشکش قلمتان با تعظیم و تکریم و امتنان و احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 10:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام گرم به استاد عزیز جناب باران دوست
بذارید از پشت میز بلند بشم ..یه تعظیم بلند بالا کنم خدمتتون ..عرض ارادت تاااااا بی نهایت :)
ممنونم از این همه تعریفی ک کردید اگرچه ک میدونم لایق نیستم و خواستید شاگردتون رو ذوق زده کنید ..شاگردنوازی های شما همیشه کمینه مثبت 20 و پیشینه مثبت & داره :)
هوای نوشتن ک آفتابی باشه بعد یهو برف بیاد اونم توده ای ..شتر هم ک باشی زانو میزنی زیر این همه فشار .. یه خورده درد دل بعضی وقت ها بدم نیست ... همه دوستان نظر دادن به غیر از شما هیشکی نگفت ک داستانم سیاسی اجتماعی بود و اقتصادی بوده زیادم توهم نداشته ...چرا توی جیب یه جون باید مثل یخچال فقرا باشه ... چراباید شب تا صبح عیاشی کنه و اصلا چی به روزگار یه جوون میاد ک این قدر متفاوت میشه ..یا چرا باید مثل گل آفتاب گردون شد و همراه آفتاب چرخید درصورتی ک یه عده اعتراض دارن ... چرا وقتی دل گرمی، یهویی منجمدت میکنن... کشوری ک مثل یه اتاق به هم ریخته باشه .. هیشکی هم سرجای خودش نیست ..هرکی هم دست به یه کاری میزنه ...ولی آخرش چی؟ باید حل بشیم توی یه دنیایی ک همه توش دارن حل میشن ..هرچقدر هم به خودت فشار بیاری و نخوای.. امکان نداره
ببخشید پر حرفی کردم .. شاگرد حرفاشو به استاد نزنه به کی بگه خب ...دل آدم هم مثل هوا ..پر فشار و کم فشار میشه ... بعضی وقت ها هم فقط رعد و برق میاد.. بارون مثل بغض بیخ گلوی آسمون گیر میکنه
هوای دلتون شاد باشه خورشید همیشه توی آسمون زندگیتون با خوشحالی و شادکامی بدرخشه:)
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی و سپاس


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:22

وای دختر معرکه بود
سلام همه چیز زنده یه دنیای زنده. وای خیلی ترسناکه همچیز زنده باشه مثلا نزدیک بخاری بشی و بخاری یهو داد بزنه هی یارو دست کثیفتو به من نزن :-s
بعد فک کن تو این زنده بودن همه چیز دست و پاتم حتی موهات هم زنده باشند و فاش کنن هرچی احساس و منطق دور خودت جمع کردی و بهشون هم انقدر پایبندی که به احساس و منطق دیگران که مخالفتن بگی زرشک! و اونا فاشش کنن:-s
ترسناک خواهر من ترسناکه:-s
وای وای فک کنم انگشتهام دارند به حرف میان من برم تا رازی فاش نشده


سلام ایده جالبی بود و از پسش خوب براومدی. احسنت و موفق باشی @};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 10:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جون من :) مریم خانوم گلو گلاب اونم از نوع مقدسی
سلام به روی ماهت :)
خدا کنه اگه قراره چیز به حرف بیاد خودکار و کاغذ های من نباشن ..ینی آبرو ریزی میکنن...در حد لالیگا..میگن ک از صبح تاشب با همکاری هم چقدر چرت و پرت های مغز این دیونه رو پیاده میکردن ..بعد کجا قایمشون میکنم ..:D :D
اینی ک الان گفتید منو یاد روز قیامت انداخت ..دست و پا های آدم همه راز ها رو فاش میکنن ... خداییش خیلی وحشتناکه ..مو به تن آدم سیخ میشه
یه آهنگ از فرهاد هست یه تیکه ازمتنش رو میزارم شمام بخون :) نمیدونم چرا یادش افتادم
.....
آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز /می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،/ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،/داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!
می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!/آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس من ئه!/ عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن:/چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!
همیشه نظرات شما باعث دلگرمیم بوده و هست .. ممنونم از اینکه بودی و هستی
آهان ..تا یادم نرفته معرکه هم خودتی :) :D به پای نوشته های شما نمیرسه
زندگیت سرشار از روز های خوب و شاد کهکشونی پر از خنده برات آرزو دارم:)
یه عالمه تشکر و بینهایت سپاس


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:59

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
زبانم بند اومده.حرفی واسه گفتن ندارم.تا آخرش خوندم و البته یه نفس بدون اینکه تعلیقی داشته باشه و جالب بود.
اتفاقا منم چنین آدمی هستم.بین ساعت سه تا پنج صبح اگه بیدار بشم اینچنین میشم.
اصطلاحات عجیبی هم در این ساعت ها اختراع کردم و کسانی که پیشم بودن بعدها بهم یادآوری کرده اند که چه چیزهایی گفتم.
مثلا یه بار صحبت از پارک آناناس کرده بودم.
یه بار رفته بودم حیاط خونه و در جستجوی چاه نفت بودم.
...
ساعات عجیب و اتفاقات بی معنی برای من زیاد میش اومده و با شخصیت داستانت همزادپنداری داشتم.
ولی خب به نظر من اینطوری ننویسی بهتره
هرچند که این داستانت تو ذهنم میمونه
سبز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 11:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی نمیدونم چرا یاد کاکام افتادم
سلام به جناب روحانی گرامی :)
آهان یادم اومد .. وقتی براش داستان رو خوندم ..البته نه اینقدر با ادب و تربیت ...با جملات خیلی ناجور بهم گفت اینطوری ننویس :D :)
البته بعدشم هرچی دم دستش بود پرت کرد طرفم :D
یه صبح از خواب بیدار شدم آهنگ خیلی قدیمی حمیرا میخوندم ..مامانم گفت ..اینو از کجا پیدا کردی ..گفتم به خدا بار اولیه ک این آهنگ میشنوم .. یه بارم آهنگ شمالی میخوندم...آبجیم یه لگد بهم زد گفت ..به چه زبونی داری حرف میزنی ..خلاصه ک اینطوری :D
چه خوب ک همزاد پنداری کردید ..پس شما هم ژوکر هستید تو دست ورق ..خدا کنه جامعه توی خودش حلتون نکنه..
آدم خوبه با خودش رودربایستی نداشته باشه ..وگرنه سه،صفر گل به خودی میزنه
تا یادم نرفته بگم من هنوز حسابم با داستان پشه بودن شما صاف نشده :) گیرپاژو منظورمه :D
دنیایی پر از لبخند و دریایی وسیع از خوشی براتون آرزو دارم
یه عالمه تشکر و بینهایت قدر دانی


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 16:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
سعی كنيد روی يك زمينه تمركز كنيد.
پراكنده گويی فايده ای ندارد جز اطاله كلام.
به نوشتتون جهت بدهيد.
هدف مند بنويسيد مثلن اجتماعی, روان شناسی يا مثل من مذهبی.
راه تون روشن


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 11:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام بلند خدمت جناب جعفری گرامی
دعوام کردید حالا ؟ آره دیگه ..آخه آدم آبجی بزرگش رو اینطوری دعوا میکنه ؟
من نمیدونم چرا همه دوستان به این نتیجه رسیدن ک این داستان توهمی بوده ..به خدا رئال بود ..البته رئال مادرید نه ..چون خودم طرفدار یووه هستم ..ولی خارج از شوخی ...داستانم تم سیاسی داشت ...یه خورده هم جامعه شناسی و اقتصادی ..فقط مذهب توش نبود ..ولی نویسنده اش یه آدم مذهبی هست این به اون در .. والا به خدا :D
اگه بگم تا به حال این همه هدف مند ننوشته بودم باور کنید .. برای تک تک چیز هایی ک نوشتم دلیل دارم ..
ای بابا ..اصلا حالم گرفته شدا .. اتاق میتونه نماد یه کشور باشه ک هیچی سرجاش نیست ...هیشکی هم چیز مثبتی توش نمیبینه ولی همه میگن کشور ما مثل دسته گل هست ... چرا یه جوون باید اینقدر بهش فشار بیاد ک دوست داشته باشه متفاوت باشه ... متفاوت بودش یعنی اینکه ای بزرگای کشور منو ببینید من آینده میخوام چرا جیبم خالیه وسرم پر از استدال پوچه ..
چی بگم موندم به خدا :(
راه شما پر از چلچراغ هایی با لامپ 1000
یه عالمه قدر دانی و یه دنیا تشکر


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 17:13

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
واااااااااااااااااااااایییییییییییییییی نررجس جونم
خعععععععععععععععععععععععععلی باحال بود*!
اِ وا درود
بانو خدایی از خداحافظی مژگان حالم افتضااااااااااااااااح بودا ولی داستانت یه کمولو از اون حال دورم کرد!
داستان بانو بادره رو ک خوندم خدایی نتونستم استیکر هم بذارم!
خعععععععلی عااااااااااااااالی بود!
یه سوال : ب نظرت نرجس جونم مژی رو بوخوریم تموم شه عایا؟؟؟؟
:-/ :-/ :-/ :-/ واقعن عقلم جایی قد نمیده!
آفلین
همایون باشی


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 11:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی وای خدایا عشق منم اومد
شیدای مهربون با احساس و دوس داشتنی ام خودم :)
سلام به روی ماهت عزیز دلم
آره منم دلم گرفت وقتی اومدم دیدم مژگان خدا حافظی کرده ...ولی گوشت رو بیار جلو یه چیزی بگم بین خودمون بمونه ...هیشگی نمیتونه از اینجا بره ..مطمئنم دلش تنگ میشه ...این جا هروئین پخش میکنن ..همه رو زمین گیر کرده این سایت :D :D
خودتوناراحت نکن منم ناراحت میشم :)
کی حساب کنه این همه تشویقو ..بزار به حسابم ..تلافی کنم ...چوب خطم حسابی پره
یه داستان بنویس دختر خوب
آسمونی بیکران و بی انتها از خوشحالی و شادی ودریایی از لبخند برات آرزو دارم :)
یه عالمه تشکر و قدر دانی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 13:46

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام نرجسی !
خوبی عزیزم؟؟؟
بابا دو روزه یه داستان ارسالیدم چرررررندااا داااغون ولی تاییدش نمیکنن نیدونم چرا=)) =)) =)) =)) =)) =))
اینقد داغونو بدرد نخور بوده ک گفتن این چیه بابا نوشته
بعد چی یه داستان سه قسمتی بلنده
دیگه فقط صرفا واس خاطر رفقایی مث شما نوشتم هموببینیم وگرنه از لحاظ کیفی زیر خط فقره=)) =)) =)) =)) =))
دوست دارم هوااااااااااااااارتا
ولی مژی بیمعرفته مگه نَ؟؟؟
خب بگو میخوایین برگردین شلا میرید آخه!
ما گناه بدالیم!
نرجسی ! مژی شپش موخواد؟؟؟:( :( :( =(( =(( =(( =((
دیگه باهاش قهرولیدم اصنشم=((
دوست دارم نرجسی بوس هواااااارتاااااااااااااا@};- @};- @};- :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 18:01

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی قربونت برم عزیز دلمی
میگم زشت نیست من نمیتونم این شکلک ها رو بزارم :D
فقط همین سه تا رو میتونم بزارم :( :) :D
منتظر داستانت میمونم بی صبرانه ... مطمئنم ک داستانتم مثل خودت حرف نداره ..ندیده و نخونده لایک :)
من جای مژگان بودم به خاطر تو هم ک شده بر میگشتم
مهربونیات جبران شدنی نیست
فدای مهربونیات ...منم خیلی دوستت دارم
هزارررررررررررتا ...با قافیه هوارررررررررررررتا :D


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 17:32

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیز دلم
نمی دونم مال عکسیه ک گذاشتی یا مال نثره یا مال احساسی که پشت اون پنهانه. یه غم معصونی از نوسته های شما استشمام میکنم. که یغمی که به من هم سرایت می کنه...
داستانتو راستش تا آخر نخوندم. بدو علت:
1- بشدت این روزها از خواندن داستان بلند و یا حتی کمی بلند ناتوانم
21- با داستان ارتباط برقرار نکردم
البته ناگفته نماند که خلاقیت عالی ای دارید و تو آغازین کلمات و جملات به رخ مخاطب کشیده می شه. اسعداد غریزیِ نوشتن در شما هست و این بسیار جای تبریک داره.
فقط یه نکته محض پیشنهاد:
اینکه اگر مخاطب با ابتدای داستان ارتباط نگیزه احتمال داره نویسنده ی ارجمند اون مخاطب را از دست بده. هر چند داستان قوی باشه و جرفهای زیادی برای گفتن داشته باشه.
نازنینِ هنرمند، ببخش اگر بی پرده گفتم. شما را بااستعداد و ذوق و هنر می بینم و البته بسیار هم بااخلاق
دوست دارم همواره موفق و شادباشی . گرد غم بر قلب نازنینت ننشینه
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 11:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به ...به به چی از این بهتر
سلام به خانوم اسلامی عزیز و بی شک بهترین نویسنده سایت
عرض ارادت دارم خدمتتون :)
چی بگم والا ..معصومیت رو ک شما لطف دارید ولی خودم اینطوری نمیدونم ..احتمالا مربوط به عکس هست ک تنبلی کردم از همون روز اول تا حالا عوضش نکردم ..به قول یکی از دوستام ..داستان هاتون فقط میشه با این عکس خوند ..وگرنه هرکی قیافه اصلیت رو ببینه حس تنفر پیدا میکنه از نوشته هات :D :D دوستمه دیگه نمیشه چیزی بهش گفت :D
معذرت خواهی منو پذیرا باشید به خاطر بد بودن داستان
یه چیزی هم بگم تا یادم نرفته ...من عاشق آدم های رک گو هستم ..به نظرم بهترین دوستان اونا هستن :)
پیشنهادتون هم خیلی خوب بود و تذکر به جایی داشت ..حرف حق جواب نداره :)
دنیایی از شادی و خوشحالی و شادکامی بی انتها براتون آرزو دارم
بی نهایت سپاس و قدر دانی


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 18:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بسیار زیبا

بلکه عالی وعالی

شخصیت اصلی داستان فردی مست ومخمور که همه چیز را پاژگونه می بیند ولی ذاتا" مثل بقیه انسان است.

البته این نوع گویش وپرش افکار را به افراد مانیک هم می توان نسبت داد.

لذت بردم .متفاوت نوشتن - وانچه دل می خواهد نوشتن یک هنر است-

روزی نوشتم
دنیا را افرادی تغییر می دهندکه متفاوت می اندیشند.


دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام گرم خدمت استاد فرازمند
و البته همراه با عرض ارادت بیش از اندازه :)
ممنونم از تشویقاتون و دلگرمی ک بهم دادید ... خدا خیرتون بده ..اگه شما اینو نمی گفتید دق میکردم دیگه ...اینکه بلاخره اینم برا خودش آدم بوده مثل همه اگرچه که مریض بوده ..
و ممنونم اسم داستان روش گذاشتید و شخصیت براش قائل شدید ..به خدا این داستان رئال بود .شخصیتش مریض بوده :) :D
باجمله ای ک نوشتید دنیا رو افرادی تغییر میدهند ک متفاوت می اندیشند به صورت وحشتناکی موافقم ... این یکی از اصولی هست ک من بهش اعتقاد دارم
احسنت گل گفتید.. احسنت
زندگیتون سرشار از روز های خوش همراه با دریایی وسیع از لبخند و شادی
یه عالمه تشکر و بی نهایت سپاس


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 18:58

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجسی:)
خوبی خانوم؟
داستانت رو عالی نوشتی و من باخوندن سطر به سطرش لذت بردم بی اغراق
شرمندم عزیزم من نوشتنم نمیاد:(
حالم بده...
موفق باشی....زود به زود آپ کن@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت عزیزم
قربون نگاه گرمت برم :)
ای وای بر من ...ای وای برمن ..ای وای برمن
عاطفه خانوم گلو گلاب حالش بده ..بعد من نشستم اراجیف میبافم به هم
حال دشمنت بد باشه ... درد و بلات بخوره تو سر بدخواهات ...کور بشه هرکی ناراحتت میکنه ...
اصلا کو این حالت ک بده ..تا من به زمین گرم بزنمش ..بدش دست من حالو :D حالتو خریدارم ... به جاش یه حال خوب بدم بهت
ببین کی به کی میگه زود آپ کن...:D :D
خارج از شوخی .. بهترین ها رو برات آرزو دارم ..خداکنه حال دلت رو به راه بشه.. باشه و بمونه
یه کهکشون پر ستاره شادی و خوشی همرا با دریایی از لبخند و خوشحالی برات آرزو دارم :)
یه عالمه قدر دانی و سپاس


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 14:08

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :x :x :x


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 19:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزيزم
يه زنبيل بذارم و بعدن بيام
:D =))


@زهرابادره (آنا) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 21:20

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نرجس بانو دختر نازنينم
بعضي وقتا آشفتگي ها خيلي زيباتر به نظر مي رسد و طبيعي تر ،
گاهي آشفتگي ها فرياد مي زنند كه من زيباترم ولي افسوس چشم همه عادت كرده است كه با عناصر فريبنده ، آراسته كنيم و زيبايشان كنيم ولي در اصالت موضوع فرقي نمي كند .
اگر دقت هم كرده باشيد فيلم هايي كه طبيعي و به دور از آراستگي باشد بيننده بيشتري دارد
غرض از اين همه پرگويي ،داستان به نحو عجيبي زيباست و البته طنز خود را هم داراست و شما ثابت كرديد كه مغز هيچ نويسنده اي پوك نيست =)) و هر نوشته اي از هر نويسنده اي ارزش يك بار خواندن را داره و داستان شما كه جاي خود دارد و ويژگي منحصر به فردي دارد
توصيفات بكر و جالب براي هر كدام از اجسام برايم لذتبخش بود
هزار آفرين بر اين ذهن و قلم
برايتان موفقيت روزافزون و سعادتي ماندگار آرزومندم عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:44

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ی سلام مهربون به آنا جان مهربون و خوش قلب خودم :)
یعنی نظرات شما رو میخونم دلت باز میشه .. قربون نگاه مهربونتون برم
خیلی خوب توضیح دادید ک آشفتگی هم میتونه زیبا باشه ..به نظر من همه چیزا زیبا هست ..فرقی نمیکنه ک بقیه چطوری ببین ..مهم اینه ک خودت چطور میبینی
آنا جان باور کنید من دارم پیش شما شاگردی میکنم .. و میدونم هیچ وقت نمیتونم جبران محبت های شما رو بکنم
مغز هیچ کسی پوک نیست :D مخصوصا نویسنده ها ...ممنونم از شما ...شما تنها فردی بودید بین دوستان ک اشاره کردید به اینکه هیچ نویسنده ای هیچی رو بدون غرض نمی نویسه :)
منم موافقم ک هرچیزی ارزش یه بار خوندن رو داره
بازم ممنونم ..بازم متشکرم ..بازم ارادتمندم
زندگی سرشار خوشی و کامروایی به اندازه یه کهکشون بی کران خوشحالی براتون آرزو مندم:)
یه عالمه سپاس و یه دنیا قدر دانی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 20:55

نمایش مشخصات ک جعفری زیبا...

عالی...

بکر ...

و دلنشین...

لذت بسیاری بردم از داستانتان..

آشفتگی که از ذهن آغاز می شود و بر پیرامون آدمی تاثیر می گذارد را به بهترین و تازه ترین شکل روایت کردید!!

نرجس بانو جان، درود بر تو

سپاس برای این داستان، خیلی عالی بود!
توصیفات،ماجراگویی، فضاسازی و... همگی عالی و خوب نوشته شده بود!

@};-


@ ک جعفری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خدایا دارم خواب میبینم ...بیدارم ..بزار پریز چشامو بزنم تِکی روشن بشه ..ینی درس میبینم ؟..
ببینید کی اومده اینجا..ذوق زده شدما :) :D
یه سلام گرم و بلند و همراه با ارادت.. خدمت خانوم جعفری عزیزم
ینی خانوم جعفری ک افتخار دادن به من و اومدن ..خوششون اومده باشه ...دیگه میخوام همه دنیا بگن بد بود ..مهم نیست برام :) جدی میگم
تشویقتون باعث دلگرمیم شد ... زندگی آدم ها پر از آشفتگی های درونی .. ک برای هیشگی قابل درک نیست ..میشه نشونش داد ک چطور مثل کوه آتش فشان یهو فوران میکنه میزنه بیرون ولی بازم فرقی نمیکنه ...همه اونو به چشم یه دیونه میبینن ..پس بهتره ک اونم یکی باشه مثل همه..ولی نه تسلیم روزگار
قربون نگاه گرمتون برم .. خوشحالم کردید ...دنیایی پر از گل های لبخند ک همیشه روی لبتون جا خوش کنه و دیوار به دیوار دلتون خوشی باشه براتون آرزو مندم :)
بی نهایت سپاس و یه عالمه تشکر


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 23:02

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم سروستانی .خیلی زیبا وجذاب و متفاوت ؛این یعنی هنر نوشتن که شما خوب از پس آن ظاهر شده بودید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ارادتمند استاد اکبری بزرگوار هم هستم شدیدا :)
خیلی به بنده لطف دارید
ممنونم از اینکه وقت گران بهاتون رو صرف خوندن این نوشته کردید :)
به پای نوشته های متفاوت و زیبای شما ..اصلا و ابدا نمیرسه ... نوشته های شما در عین کوتاهی همیشه یه دنیای ژرف بینی توش هست ک هیچ وقت نمیشه به عمقش رسید
آسمونی پر از شادی و نشاط و دشتی به وسعت دل مهربونتون.. خوشحالی براتون آرزو مندم :)
یه عالمه تشکر و بی نهایت سپاس


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 09:43

درود بر نرجس بانوی گرامی
نگاه به پیرامون آنقدر کلیشه ای و عادی شده که اگر هر کسی مثل همه غرق در این عادت نشده باشه،دلش میخواد که این افسار را پاره کنه و آنطور که دلش میخواد،نگاه کنه و رها و آزاد پیرامونش را تعریف کنه.
نمیدونم چرا داستان شمارو ندیدم !نزدیک بود از دستم در بره!پوزش از این بابت. شما را تحسین می کنم از بابت تسلطی که بر واژگان دارید. واقعن نوشته مفرحی بودند و خواندن آن لذت بخش بود همانند شنیدن ترانه ادیت پیاف،کسی که فرانسه بلد نباشد مثل من ،مسلمن از ترانه ادیت پیاف چیزی متوجه نمیشود ولی لذت وافری که از شنیدن آن می برد،قابل چشم پوشی نیست!
خوشحالم که داستانتان را خواندم و بقول استاد عامری تمرین خوبی برای یک داستان فرامدرنی بود.


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 15:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود به جناب به آیین عزیز و بزرگوار:)
باعرض ارادت بی نهایت
پیامتون رو ک خوندم ..کلی انرژی مثبت گرفتم. یعنی قبلش تا مرز دق مرگ شدن هم داشتم میرفتم ...پیا متون رو دیدم ذوق مرگ شدم ..از اون ور بوم افتادم :D :)
خوشحالم ک این نظر رو به نوشته ام داشتید .. روی نوشتن اکثر واژها کلی وقت گذاشته بودم ..دلم نمیخواستم بی مفهوم باشه و سرو ته نداشته باشه ..درسته داستانم یه خطی بود به قول دوستان بدوت تعلیق و کشش و پرداخت.. ولی خداییش بی هدف ننوشتم.. اگاهانه بود
همه آدم ها زندگی متفاوتی دارن ولی توی روزمرگی ها غرق شدن .. در واقع یکی مثل همه طئنه هست به همه آدم ها ...
همه اون هایی ک فکر میکنن متفاوتن ولی نیستن ..و همه اون هایی ک فک میکنن مثل بقیه هستن ..ولی بازم اینطور نیست...
جایی خوندم ک نوشته بود تفاوت آدم بزرگا با بچه ها توی اینه که آدم بزرگا همه چیز های اطافشون براشون معمولی هست و بهش عادت کردن ..ولی بچه ها همه چیز براشون جدیده و هی مپرسن به این میگن چی ؟ چرااینطوریه ؟ چرا اینطور نیست؟ چرا باید اینطوری باشه ؟..در کل ذهن بچه ها ک به همه چیر جدید و نو نگاه میکنن مثل ذهن دانشمند شیمی هست ک انگار داره برای اولین بار به ملکول آب نگاه میکنه و بازم تعجب میکنه
خدا رو شکر ک نوشته ام از دستتون در نرفت ..بیشتر باعث خوشحالی من شد
به نظرم موسیقی حد ومرز نداره.. چون آخرش تاثیر خودش رو میزاره ..حتی اگه زبونش رو بلد نباشی.. موسیقی با روح آدم درگیر میشه ..روح هم نیازی به یادگیری زبان نداره :)
ممنونم ک همیشه هوای بچه های سایت رو دارید و با نوشتن نظراتتون باعث دلگرمیشون میشید ...من ک به شخصه همیشه از نظرات شما استفاده میکنم ..حتی وقتی زیر داستان بقیه دوستان نظر مینویسید :)
جهانی سرشار از خوشی و کامیابی همراه با دریایی لبریز از خنده و شادی براتون آرزو مندم
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی :)


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 10:52

نمایش مشخصات حامد نوذری درود بانو.
تشبیهات، جلوه ی اصلی داستان شما بود. یعنی صرفا من خواننده با داستانی روبرو نبودم،بلکه با ردیفی از تشبیهات مواجه شدم که رگباری پشت هم چیده شده بودند. البته اغلب تشبیهات جالب بودند که به شخصیت به ظاهر آنارشیستی شما می خوره اما به نظرم ارزش ادبی خاصی نداره. شخصا به این معتقدم که باید در چارچوب و قالب سبک و مکتبی خاص نوشت. این همان مهر استانداردی است که بر کار خواهد خورد. ادبیات ضعیف جامعه ما دلیل بر بی دانشی و غفلت از مکاتب و سبک هاست. چون هر نویسنده ی ما با بادی در غبغب می گوید : من سبک خودم را دارم!!! و این جمله خنده دار ترین و ترسناک ترین جمله ی دنیاست.
در کل، این نوشته به عنوان ماکت یا پیش طرح یک داستان می مانست. گول به به و چه چه ها را نخورید،اگر به فکر پیشرفت هستید. اگر هم مقصود دور همی ست، پس به به...


@حامد نوذری توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 12:57

درود بر آقا حامد دوست داشتنی و صاحب اندیشه
نوشته ی بانو سروستانی ،نوعی نگاه منحصر به فرد و «غیرعادی» به پیرامون بود، آنهم در یک« شرایط خاص». «غیرعادی»بود برای ما که عادت کردیم به نگاه قراردادی به پیرامون بدون اینکه تصمیم به خلاص یافتن از آن داشته باشیم و ایشان بنوعی این نگاه کلیشه ای و قراردادی را در نوردیدند. وعرض کردم «شرایط خاص»،زیرا همه ما به نوعی در یک فضا و حالات روحی و جسمی قرار می گیریم که پیرامونمان را با تمام محتویاتش به گونه ای دیگر می بینیم و به این دلیل که چنین حالاتی و چنین نگاهی را می توان گفت که اتفاق می افتند،پس باید نوشته شوند،حتی اگر فقط توصیف باشند و در نظر داشته باشیم که توصیف این حالات ذهنی،مهارت و تسلط می خواهد که بانو سروستانی بخوبی از عهده آن برآمدند و یقینن به به! و چه چه!دوستان به این وجه از نوشته بانو سروستانی بوده است و حتی استاد عامری هم گفتند که کار ایشان تمرینی برای یه کار فرامدرنی می تواند بشمار آید. پس شنیدن جملات پایانی کامنت شما که فرمودید:( ... گول به به چه چه را نخورید و ...دور همی و... ) ،احساس خوبی را در آدم ایجاد نمی کند.


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 13:00

اون استیکر نمی دونم چطوری رفت و اونجا نشست!سرخود!


@همایون به آیین توسط حامد نوذری Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 22:12

نمایش مشخصات حامد نوذری درود جناب به آیین گرامی.
شاید لحن نوشته ی من طوری بوده که باعث سوء تفاهم شده. و لازم هست که عذر خواهی کنم. بنده منکر جنبه های مثبت متن نوشته شده نیستم و در نظرم هم اشاره به زیبایی و خلاقانه بودن برخی تشبیهات کردم. اما قرار دادی ننوشتن دلیل بر باری به هر جهت نوشتن نیست. اگر نوشته های من در این سایت در خاطرتان باشد، بنده یکی از علاقه مندان به نوشتن به چنین سبک های سیال، روان کاوانه و با لحن روان پریشی و رویا گون هستم. همین نگاه خاص از نظر شما، شاخه ای است از سبک سورریالیسم که آندره برتون این سبک را رویا نگاری یا دیوانگی نام نهاده و مشخصا لازمه ها و المان هایی را داراست. درکل هیچ کدام از نویسندگان ایران،حتی بزرگی مثل هدایت، پیرو و مطیع سبک های ادبی از پیش تعیین شده بود. ما آنقدر بزرگ نشده ایم که سبک ابداع کنیم، پس برای پیشرفت باید پیرو مکاتب ادبی بزرگ بود. مثل راهنما و استاندارد طبق آنها پیش رفت. و این چیزی از خلاقیت و نگاه خاص نویسنده نخواهد کاست.
سپاس دوست گرامی من


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 17:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد به جناب به آیین گرامی

ممنونم از حمایتتون ... متشکرم از توضیحاتی ک دادید.. و چقدر خوب هم توضیح دادید .. :)
من برخلاف برخی از دوستان اصلا ناراحت نمیشم در مورد چیزی ک نوشتم توضیح بدم ..چون واقعا میدونم ک چی نوشتم
خوشحالم که دوستان فهیمی مثل شما توی این سایت فعالیت میکیند .. و ما رو با نظرات خوبتون تنها نمیذارید :)
بی نهایت تشکر :)


@حامد نوذری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 15:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود خدمت جناب نوذری گرامی :)
شما و یکی از بچه های قدیمی سایت رو وقتی میتونم زیارت کنم ک چرت و پرت بنویسم ..و این باعث خوشحالیم میشه.. گاهی میگم الکی هم ک شده چرت و پرت بنویسم تا دیدار ها تازه بشه ...بهره بگیرم از نظرات ارزشمندتون :)
اول اینو بگم ک من غلط بکنم ک بخوام اسم خودم رو نویسنده بزارم ..نویسنده بودن و اسم نویسنده گی حرمت داره و برای من واقعا ارزشمنده ..و تا اونجایی ک بتونم پا توی کفش نویسنده ها نمیکنم ..اگه به بچه کلاس اولی هم بشه گفت نویسنده الفبا ...من همون بچه کلاس اولی ام فقط :)
تا به حال به غیر از سبک رئال توی هیچ قالب وسبک دیگه ای چیزی ننوشتم و نخواهم نوشت .. اگه دقت کنید داستان واقعا واقعی هست ...یه آدم ک شب قبلش بنا به دلایلی از حالت عادی بیرون اومد جهان دور و اطرافش رو یه جور دیگه میبینه ..چون فک میکنه مثل بقیه نیست ..رفتار هاش هم براش اصلا غیر عادی نیست ... همه ما یه جورایی مستیم ...یه روز مجبور میشم هوشیار بشیم..اون روزی ک هیچی سرجای خودش نیست ...براتون تم فلسفی داستان رو توضیح دادم ...تم سیاسی و اجتماعی و اقتصادیش.. بماند ..یه بنده خدایی میگفت همیشه هم شکسته نفس خوب نیست :D :D :)
اینقدر ها خودم رو آدم با جنبه ای می بینم ک به به و چه چه دوستان رو نظر لطفشون میدونم به شخص خودم نه به نوشته ام
خداییش از کجا فهمیدید من آنارشیستم؟ ..حدستون کاملا درست بود. احسنت :D :) دیونه ها همه شون آنارشیست هستن:)
آسمونی به وسعت بیکران ها و دشتی وسیع از شادی و خوشی و لبخند براتون آرزو مندم :)
یه دنیا تشکر و سپاس و قدر دانی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حامد نوذری Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 22:21

نمایش مشخصات حامد نوذری درود بانو.
همینگوی گفته که اگر می نویسید پس نویسنده اید و اگر نویسنده اید پس بهترین نویسنده باشید. به قول خودتون نویسندگی حرمت داره، پس نگید که چرت و پرت می نویسید، چون اینجا هر کسی که داستان می نویسه به امید پیشرفت و بهتر شدن کار هست. جمله آخر نظرم این بود که نوشته شما اگر به قصد دور همی و تفریح نوشته شده خوب هستش، که خودتون هم الان اشاره کردید بهش. شما توانایی دارید، پس حرومش نکنید و هدرش ندید. برای کار خودتون ارزش بزارید.
سبک شما رءال نیست بانو! پیشنهاد می کنم کتاب مکاتب ادبی رضا حسینی-اگر اشتباه نکرده باشم- را مطالعه کنید و شاخصه های داستان های رءال رو با داستان خودتون مقایسه کنید...
شما خوب می نویسید. بهترش کنید


@حامد نوذری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 10:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مجددا سلام و عرض ادب :)
معذرت میخوام ک نوشته ام باعث شداینقدر وقت و انرژی از شما بگیره :)
خب بذارید یه مثال بزنم .. من یه محتوا دارم یه ظرف ..محتوا رو آش رشته حساب کنید ظرف روماهی تابه ...میخوام توی تابه آش بپزم ...به نظر نمیشه ولی چون مجبورم این کار رومیکنم ..شاید یه روز مجبور بشم توی تابه چایی دم کنم ...ولی مطمئن باشید توی این داستان اصلا دوست نداشتم خیالی و توهم و آرزو رو توی ماهی تابه سرخ کنم ..میدونم شما آدم باهوشی هستید منظورم رو فهمیدید :)
بحث های زیاد دوستی ها رو تبدیل به دشمنی میکنه دوستی هم مثل نویسنده گی برام خیلی حرمت داره ...
بازم متشکرم و بازم عذر خواهی میکنم :)
یه عالمه قدر دانی و سپاس


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 23:42

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت نرجس خاتون عزیز خانوم خوش سرو زبون که برعکس من همیشه حرفی برای گفتن داره به نظر من که هنر میخاد اوم برای هر کی یه جواب داشته باشه :)
بریم سر داستان یا چی گفتی اراجیف ...
خوب من میگم این یک داستان بود چرا نتونستی با مخاطب ارتباط برقرار کنی میدونی چرا ؟
چون از زاویه دید سوم شخص یا او راوی نوشته بودی .دلم میخواست این تک گویی ذهن کارکتر با دید من راوی نوشته میشد تا من بهتر میتونستم با یک ادم متفاوت که میتونه مست باشه ،دیوونه باشه ،و....
طرح خوبی بود اما زاویه دید و عوض کن و قطعا با بازنویسی من با یک داستان متفاوت روبه رو میشم که دنیا رو از دریچه نگاه خودش برای مخاطب بازگو میکنه
موفق باشی گلم :x


@ زینب ارونی توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 07:32

@};- @};- @};-
من راوی (ok)


@همایون به آیین توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 20:19

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت نرگس عزیز و مهربان
عزیزم تو گفتی اراجیف من گفتم داستان ،وواقعا هم همینطور بود اما چرا فکر میکنی با دید من راوی میشه سورئال برای من جای تعجب داره الان من احساس میکنم یه سورئال میخونم .مگه خودت توی داستان طنزی احساس کردی که مخاطبت به این نتیجه برسه یا حدااقل به عنوان طنز قبولش کنه ؟
اینو توجه داشته باش زاویه دید خیلی مهمه داستان خشم و هیاهو اثر فاکنر رو خوندی ؟حتما بخون ما ادنیا رو از دید یک معلول نگاه میکنیم
یه بند از داستان تو
پیریز چشمهایم بالا و پایین میپرید .مجبورم کرد تا انهارا باز کنم . لب بالایی ام چسبید به دماغم بوی توالت عمومی پیچید توی اتاق .بتریها روی گلهای قالی میرقصیدند و عقربه بزرگ ساعت کمرش را قر میداد که بگه ساعت یازده شده .....
ببین هم زبان معیار رو در نظر گرفتم هم دارم چیزهایی رو از دید من راوی میبینم که برای مخاطب جذابه ..و اونو به فکر وادار میکنه و اینجاست که با تو همراه میشه و رئالی میرسه که خودت میخوای داستان یعنی درست کردن صحنه ای که خواننده با اشتیاق اونو دنبال کنه تا به هدف نویسنده برسه نه اینکه نویسنده چه فکری میکنه یا چه اعتقادی داره
موفق باشی گلم


@همایون به آیین توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 20:23

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای آیین
شرمنده چرا برای شما نوشتم ؟؟؟:( :( :( :(
شاید تو فکرم بود از شما تشکر کنم بعد جواب نرگس رو بدم اما تو کامنت شما نوشتم اینم بزارید رو حساب خطای نویسندگی :)
ممنون به خاطر نظرات خوب و نقدهایی که روی داستان دوستان دارید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 10:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بانو شما هم ؟ باشه من ک از حرف شما دلگیر نمیشم ؟ چون ک خیلی قبولتون دارم ...مگه پی نوشت نگفتم بیایید با اراجیف باف ها مهربان باشیم.. ای بابا :D :D
سلامی گرم و باصفا به آبجی مهربون خودم خانوم ارونی عزیز
میدونید چیه مشکل اصلی هم همینجاس ...اگه تک گویی درونی میشد میرفت توی قالب سورئال ...من دلم میخواست یه آدم واقعی رو توصیف کنم ..یکی ک مثل همه هست و مثل هیچ کس نیست ..اتفاقا اینطوری ک شما میگید رو نوشتم ..ولی خیلی اوضاع قاطی پاتی شد.. راستش رو بخواید خودمم ترسیدم از اون شخص .. قراره نبوده توهم ببینه چون مست بوده.. قراره بوده پشت پرده ببینه چون عقلش زایل شده.. چیزی ک خودش میخواسته ..به خاطر فشاری ک روش بوده .. شاید اگه زیاد منطقی فکر نکنیم میتونیم با آدم داستان همزاد پنداری کنیم..
برا منم جالبه ک چرا هیشگی با داستان همراهی نکرده ..:) :D حداقل به اندازه یه داستان طنز.. تا حالا گنجشک های قوز دار دیدی؟ یا مثلا گربه ی سیگاری؟ میدونستید یا کریم ها وقت های تنهایی.. میخونن؟ چرا هیشگی نگفت این خاور خردلیه آشناست ..همونیه ک کله خر خرزور با مغز خر خورده خرپول با هم خریده بودنش ؟شربت معده اونم یه لیوان ؟
بیخیالش بانو.. نباید زیاد سخت گرفت :) خودم بودم اول این داستان رو به چشم طنز میدیدم بعد با حس سیاست میخوندمش .. آخرش هم میرسیدم به اینکه باید از خواب بیدار شد ..مستی هم اندازه ای داره .. یکی منتظرمون هست ..به جای اینکه ما منتظرش باشیم ..دنیا عادتمون داده به عادت کردن
ممنونم ک اومدید خوشحالم کردید ..اگه نمی اومدید براتون پیام میذاشتم ..چون داستان نوشتن بدون حضور و نظر شما بی صفاست :)
کهکشونی پر از ستاره های خنده و دشتی وسیع از خوشحالی و شادی براتون آرزو مندم
بی نهایت تشکر و یه دنیا سپاس وقدر دانی :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 20:24

نمایش مشخصات زینب ارونی جواب این کامنتت رفت برای اقای به ایین برو طبقه بالا ;) :D :x
دوستدار شما :x


@ زینب ارونی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 22:00

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد
:) :) :)
متشکرم.. لطفتون مستدام
راستش دیگه توضیح دادنم نمیاد ..ببخش بانو
توی کامنت های بالا خیلی حرف زدم
:) :) :)


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 12:52

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی درود بر نرجس بانوی خوب و عزیز
داستانتون جالب بود، خصوصا واژه هایی که استفاده کره بودین رو دوس داشتم
توصیفات هم عالی بود...
آفرین


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 22:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود بی کران به هم استانی گرامی فاطمه خانوم عزیز و گل :)
ممنونم از تشویقتون ..باعث افتخارم هست ک شما رو اینجا میبینم
چقدر خوب ک خوشتون اومده ..خوشحال شدم که مورد پسندتون بوده ..لطف دارید شما
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی :)


نام: سبحان بامداد   ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 20:58

بله ...اینم حرفیه.

سلام

شاد و سلامت باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 22:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام :)
بله متاسفانه یا خوشبختانه ... همینطوره ک میگید
منم برای شما شادی و سلامتی آرزو دارم
یه دنیا تشکر و یه عالمه سپاس


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 09:57

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر تو بانو. البته تا حدودی سعی شد که در پی نوشت توجیه بفرمایید اما خوب نتوانستی.در متن شما همه واژگان غریب و استعره های پر پیچ و خم بود.شیوه ای که قرن 16 کنگورا{شاعر ایتالیایی} بنیان نهاد که به آن کولتیسم یا لابیرنتی می گفتند و شما این استعاره ها را کمی به روز کرده بودی.بهتر بود با مخاطل در این گونه جریان ها کمی نرم تر سخن می گفتی. می توانست بهتر از این باشد


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 10:37

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران درود بیکران به استاد دولت آبادی گرامی
خوشحالم ک شما رو اینجا میبینم .. از اینکه وقت کردید به نوشته کج وکوله من نظر انداختید :)
راستش بار اولی هست ک اسم این شاعر رو می شنوم و حتی اسم سبکش رو ... ولی به هر حال جالب بود ... برای آدمی ک هیچی نمی دونه ..یه کلمه به دانسته هاش اضافه بشه ... خیلی خوبه :) عالیه
پی نوشت یه شوخی کوچولو بود با دوستان ... من همیشه به همه میگم اراجیف مینویسم تا از زیر بار مسولیت حرفایی ک زدم فرار کنم :D :D به نظرم با شوخی کردن بهتر میشه حرف جدی زد
جدی جدی از کله پوک داستان بیرون نمیاد ... کله منم پر از خالیه ... توی اینطور مواقع توجیه هم بی فایده هست.
اراجیف باف نسل خودم ک نشدم ..یه سر برم قرن 16 فک کنم اونجا بدونن من چی منظورم بوده ..اینجا همه پیشرفت دارن و دانا هستن ..قرن 16 هنوز علم اینقدرا پیشرفت نکرده بوده .. راحت تر میشه حرف زد :D
ممنونم از شما ک وقت گذاشتید ...همیشه از نظراتتون استفاده میکنم مثل شاگردی ک هر روز سر کلاس درس میشینه .. نظراتتون رو می خونم و سرمشق بر می دارم ... فقط اینکه شاگر سر به هوایی هستم رو به بزرگی خودتون ببخشید :) :D
دنیای بیش از تصور ، لبخند و شادی براتون آرزو مندم
بی نهایت سپاس و یه عالمه قدر دانی و تشکر


نام: سعید تارم کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 16:37

نمایش مشخصات سعید تارم سلام!
وقت به خیر!
با متن متفاوتی روبرو شده‌م!
درود بر شما!
قلمتون نویسا!
موفق و موید باشید!@};-


@سعید تارم توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 12 بهمن 1394 - 19:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به جناب تارمی گرامی
چه خوب ک شما رو اینجا می بینم ..البته ناگفته نمونه به وبلاگتون هم سر زدم اونجا هم دیدمتون :D :D
البته از مطالب خوبی ک اونجا نوشته بودید استفاده کردم:)
ممنونم ک به نوشته بنده سرزدید و وقت گذاشتید و خوندید و مطمئنم از ایراد های بیشمارش چشم پوشی کردید :)
یه عالمه تشکر یه دنیا قدر دانی وسپاس


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 فروردين 1395 - 17:13

سلام……………

نکته ی اول چاره ی طنز بخشی به اثر " استفاده تز تشبیهات عجیب غریب ، ناآشنا و تاریخ مصرف دار نیست…………… نکته ی دوم اینکه داستان شما تقریب خالی از قصه ست و فقط روایتی ست یدون اوح و کشممش و گره………
اما نکته ی اساسی اینکه نگاهی گذرا به نظرات دوستان انداختیم و باید گفت انچه که ایران بسیار دارد و اتفاقا هم مشکل ایران و حامعه ی هنریشه خودباختگیه نه نداشتن اندیشه و پسرو مکتب خاص…………………گهگاه از گوشه کنار شنیده میشه ۲۵۰۰سال اندیشه و تفکز پشت ادبیات دیگرانه و مشکل نداشتن اندیشه ی ۲۵۰۰ساله ست انگار یادشون میره تا هن تا ۵۰سال پیش بر بر پایه ی تخیل میچرخیده
………به هر حال روی سیگار ادبیات جهان زیبنده و شایسته نیست


موفقر باشید………


@آرش پرتو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 7 فروردين 1395 - 16:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سـلام به آقای پرتو گرامی
همیشه پشت خیلی کلمه ها، افکار خاصی وجود داره ..ک ظاهر بینی با مشت،محکم میکوبه به دهنش
همیشه هم نمیشه یه داستان همه فاکترها رو داشته باشه ..چون این داستان هم میشه داستانی مثل همه داستان ها ..در صورتی ک این داستان هیچیش مثل هیچی نیست
تشبیه های داستان فقط برای تصور و وضوح داستان به کار برده شده ... چون داره از دریچه چشم یه نفر نگاه میکنه ک در واقع عقلش زائل شده ... برای توضیح چیز های غیر بدیهی باید متوسل به تشبیه شد..این نظر منه البته
همه ما یه روزی از یه خواب نصفه و نیمه و نارس بیدار میشیم ..اون روز همون روزی هست ک پرده ها از جلوی چشمون کنار رفته ... و به نظر، چیز های عجیب می بینیم
زمان نوشتن بیشتر توجه ام متمرکز به نماد بودن محل زندگی و افکار کسانی ک اونجا زندگی میکنن بود
در مورد قسمت دوم نظراتتون .. به حتم اصلا متوجه منظورتون نشدم ..
ممنونم ک وقت گذاشتید و نوشته سراپا ایراد بنده رو خوندید ..و البته نظرتون ک برام با ارزش بود رو نوشتید
یه دنیا تشکر و بی نهایت سپاسگزاری


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 7 فروردين 1395 - 16:43

سلام دوباره

اصلا قرار نیست داستانی همه ی فاکتورها رو در خودش داشته باشه.... همه ی شاهکارهای ادبیات دنیا هم از این نظر کامل نیستن....به طور مثال خیلی از کتاب های دوره ی رمانتیک نویسی گهگاه مثل بینوایان به سانتی مانتالیسم می زنه ....همونجوری که خیلی از ایده های شاهکارها کلیشه ایند...اصلا ایده ای غیرتکراری وجود نداره..بگذریم..حاشیه نریم بهتره....اما اینکه نویسنده ای حداقل ها و اولیه های داستان نویسی رو رعایت نکنه هم به نوبه ی خودش صحیح و بایسته نیست......

همونجور هم که خودتون می گید موقع نوشتن داستان بیشترین توجه تون متمرکز به نماد بودن محل زندگی و غیره بود و این یعنی سقوط نویسنده به یک سمت و به نوعی گیر افتادنش تو تله....یعنی نویسنده اسیر شخصیت داستان شده...یا اسیر فضای داستان شدن......به هر حال نویسنده ای توان سخن گفتن داره که اسیر داستانش نشه.....و به طور متعادل همه ی جنبه ها و ویژگی داستانشو یکسان و یکدست پرورش بده نه اینکه در ازای شخصیت پردازی درجه ی 100 گره افکنی و اوجی شاهد نباشیم....هر چند شخصیت سازی داستان شما 100نیست:-s ....

حقیقت امر اومدیم که چند روز تعطیلات در خدمت داستانکیا باشیم ولی این جناب مدیر گویا داستانکو بی خیال شده ....و همین شد که داستان شما تو انتشار ویژه چشم مارو گرفت....
بخش دوم کامنت رو هم که چون همزمان در چند جبهه مشغول فعالیت بودیم ندیده بگیرید که آبروی زبان فارسی و ایضا معلمو جمله سازی هامونو بردیم

موفق باشید


@آرش پرتو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 8 فروردين 1395 - 16:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب :)
اول قسمت آخر
خیلی خوشحالم ک این افتخار رو داشتم ک میزبان نگاه گرمتون باشم کلا کار خوبی کردید ک به داستانک سرزدید :) منم ک کلا خوش شانسم :D انتشار ویژه رو یهویی از دستم در رفت.. داشتم امکانات سایت رو بازرسی و بررسی میکردم (و در اصل فضولی) نم دونم چرو ایطو شد ..همی داستانو هم ک از دسش ای همه حرص خوردم رف برا انتشار ویژه .. ولی بدم نشدا باعث شد شما رو زیارت کنم :) از نظراتتون بهره ببرم
قسمت وسطی
کاملا درست میگید..ولی چه میشه کرد وقتی داری شخصیت خودت رو مینویسی ..ناگزیز میشی از فرار و عاقبت اسیر شخصیت میشی..روزنامه نگاری و نداشتن تخیل و کلا جنگیدن توی یه جبهه همیشه این مشکلات رو داره ... توی جبهه اعتراض و با سلاح، زبان سرخ جنگیدن..آخرشم میشه سنگر سبز پیدا نکردن ..که نمادین باید مُرد ..بدون هیچ اتفاق خاصی
وقتی نوشته هات توقیف میشه.. باید اینقدر خود ************ی کنی تا مهر تایید بخوری ..که عاقبتی جز چرت و پرت بافی نصیبت نمیشه ..یه نوشته بی سرو ته .. ولی اوج داستان جمله اخر بودا ..اون جایی ک با این همه متفاوت زندگی کردن ..مثل همه توی ترافیک حل میشه.. میشه یکی مثل همه ... ژوکری ک ارزشش مثل 3 لو خشته :D :) بگذریم
حالا قسمت اول
با حرفاتون موافقم ..ولی یه سوال؟ این حداقل ها و اولیه های داستان نویسی رو کی تعیین میکنه ؟اگه از من ک نیمچه انارشیست هستم بپرسید میگم خودم ... منم یه نفرم مثل همه اون شخص هایی ک یه روزی این قوانین رو وضع کردن .. میدونم ک هرج و مرج به وجود میاد ..ولی توی دنیای من فقط یه شخص ساکن هست..پس مشکلی پیش نمیاد.. الا نارضایتی خواننده .. ک در واقع مهم ترین اصل هست:D :) و میدونم ک برای مقبولیت عام باید پیرو بود
این رو هم میدونم ..همه اینها فقط بهونه تراشی بود برای پوشوندن کم کاری هام :(
سپاسگزارم بی نهایت لطفتون مستدام
برقرار باشید


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 8 فروردين 1395 - 17:23

دوباره سلام



خیلی ببخشید که رک میگم!!!

حس میکنم توضیحاتتون بیشتر به توجیه می زنه!

به هرحال به وضیعت ذهن آنارشی باید سامان داد


موفق باشید



@آرش پرتو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 9 فروردين 1395 - 13:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
ســـــلام
خب خودمم ک همین رو گفتم .. نگفتم ؟ گفتم ک بهونه تراشی بود برای پوشوندن کم کاریم :(
نه به گمانم ک درست بشه ...آشفته گی های ذهنی همیشه هم بد نیست...برای تنوع
متشکرم از لطفتون ..پایدار باشید


نام: محمدبیگلری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 اسفند 1395 - 10:17

نمایش مشخصات محمدبیگلری درود
عالی بود , عالی
سه بار خواندمش و حظ فراوان بردم , بعداز ظهر هم میخوانمش :)
ممنون از شما


@محمدبیگلری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 3 اسفند 1395 - 02:32

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت به آقای بیگلری بزرگوار:)

خوشحالم که گذرتون به این داستان افتاد و خوندینش ... تقریبا یه سال و اندی از تاریخ انتشارش میگذره
و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم مورد پسند تون قرار گرفته :)
بی گمان شما داستان با نگاه گرمتون و زیبا خوندید و شک ندارم از کم و کاستی هاش چشم پوشی کردید

بی نهایت سپاس گزارم:) @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمدبیگلری Members  ارسال در چهار شنبه 4 اسفند 1395 - 14:28

نمایش مشخصات محمدبیگلری درود بر شما
بنده قدر زیرخاکی ها را میدانم ,... هر چه قدیمی تر , ارزشمند تر :)
من به تازگی عضو سایت شدم و به طور رندم داستانهایی را میخوانم , و از خوش اقبالیم به داستان شما هم برخوردم و لذت بردم ...
ارادتمند @};-


@محمدبیگلری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 4 اسفند 1395 - 22:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی دوباره سلام و باز هم عرض ادب و ارادت :)

شما به بنده لطف دارید .. بی شک خوش اقبالی و سعادت من بوده و لطف و محبت جناب عالی
خیلی خوش امدید :)
خوشحالم که دوستی به دوستان سایت اضافه شده و میتونم از قلم و تفکر و تجربه تون استفاده کنم .. امید که به همین زودی مهمون قلم شما بشو یم و باور دارم با خوندن داستان هاتون لحظات خوبی خواهیم داشت:)

بی نهایت سپاسگزارم@};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.