سُرسُره تونلی

توی پارکی ک دغدغه شناخته شدن نداشتم . کودک درونم را برای سُرسُره خوردن با خودم همراه کردم.دست در دست هم پا روی پله های سُرسُره گذاشتیم که تونل داشت و از دور فراخوان ارسال می کرد در میان چشمک زدن های آن همه وسایل بازی.
بالا رفتم. شیطنتم گل کرد. وسط سُر خوردن ، خودم را نگه داشتم و خود داری کردم از پایین آمدن.مدتی مکث ، و بچه کوچولو هایی ک پشت سَرم از پله ها بالا می آمدند و پدر و مادر هایی ک آن سَر،سُرسُره ، منتظر بودن دسته گل هایشان از سُرسُره، سُر بخورند پایین .با ذوق آن ها را بگیرند و ببوسند.
داخل سُرسُره تاریک بود و سردی آهن مجال بیشتر ماندن نمی داد و جیغ و فریاد و لگد هایی ک به دیواره های سُرسُره می خورد .
من نیزبا جیغ زدن و بیرون دادن صدا های ناهنجار همکاری گرمی داشتم با دسته گلها.
با هیجان سُرخوردم پایین و شد آنچه نباید می شد.نگاهی که گره خورد به نگاه خشمگین مادر یکی از دسته گل ها که منتظر سُر خوردن شکوفه ی زندگیش بود و باران فحش ک به سرم بارید .به خود گفتم این فحش و خفت ها را سالیانیست که در گنجه نگه داشته به امانت،تا یک جا به من پیشکش کند .
خانوم خجالت بکش . مگه بچه ای ؟ از سن و قد و قواره ات خجالت بکش. اون بالا چیکار می کنی ؟ و حرف های زشتی که باید سانسور شود .
نالان و گریان به نزد خویشان ، خویش همی برفتم و با نگاهی ک دل سنگ بیابان نیز برایم آب می شد . ناله همی سر دادم که :
مگر بازی به درشتی و سن و سال است و دل به این کوچکی نیز بازی همی خواهد.
پدر از نخستین ها بود که داد سخن همی در داد. زود هنگامی ک از قضایا آگاهی یافت. دهان همی باز کرد و خفت بر خفت همی افزود و افزود حق ادب کردن تو را آن بانوی گرانقدر نیکو به جای آورده و چه تحسین ها که از برای او همی می گفت.
سر در گریبان کرده و با دیده گان نم دار ، آب ببینی را با آستین جامه خشک همی کردم و خود را از برای ناز کردن به دامان مادر بیانداختم و گلایه پدر و آن بانوی فحاش را نزد مادر بازگو همی کردم
دست نوازشگر مادر بر پهلو و پشت همی فرود می آمد. نوازش که درد به همراه داشت و از برایم کمی شیرین بود .
ذلیل مرده گویان همی گفت که:هنگام تقسم شعور کدام گوری برفته ای که هیچ ،حتی ذره ای هم از آن به تو نرسیده و جثه بزرگ همی کرده ای .
شیرینی سُرسُره به تلخی مزمت به در شد و دهانم مزه تلخ بعد از خوردن لیمو شیرین فرا در گرفت.

پی نوشت ؛ این داستان را وقتی کتابت بکردم ک از جلسه ادبی،بررسی آثار جلال آل احمد باز می گشتم .جلسه ای ک به سعدی خوانی ختم شد توسط یکی از بزرگان جلسه ،که آل احمد را نمی شناخت ....اعلام گیرپاژ مغزی :D .....میدونم ک قسمت آخر متن فقط ادای نوشتن نثر قدیمی را در آوردم و ببخشایید از برای کندی ذهن این ناتوان . در چنته همی بیش نیست .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

ح شریفی ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,چیا سرابی ,بهروزعامری ,اهورا جاوید , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (17/8/1394), ک جعفری (17/8/1394),شهره کبودوندپور (17/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/8/1394),اهورا جاوید (17/8/1394),الف.اندیشه (17/8/1394),فرزانه رازي (17/8/1394),سبحان بامداد (17/8/1394),ف. سکوت (17/8/1394),بهروزعامری (17/8/1394), ناصرباران دوست (17/8/1394),احمد دولت آبادی (17/8/1394),همایون به آیین (18/8/1394),زهرا همتی (18/8/1394), ناصرباران دوست (18/8/1394),فرزانه رازي (18/8/1394),احمد دولت آبادی (18/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/8/1394),حمید جعفری (22/8/1394),احمد دولت آبادی (22/8/1394),امیر محمد رنجبر (24/8/1394),رضا فرازمند (29/8/1394),سمیه نوروزی (1/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (15/10/1394),مجتبی بهشتی (9/12/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 12:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس نازنين
داشتم داستان را به لذت مي خواندم كه ناگاه به نثر قديمي وارد شدم گفتم اولين نقدي كه خواهم كرد همين خواهد بود كه ديدم عمدي بوده است بس به ناچار لب فرو هشتم =))
داستان جالبي بود و البته روانشناسانه
همه انسان ها گاهي لازم است كه كودك شوند تا آرامشي عميق كسب كنند
براي قلم زيبا و قابل تعمق شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم عزيزم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 18:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
فدای این همه مهربونی هاتون خانوم بادره عزیز :)
هر وقت نظرات شما رو می خونم کلی انژی می گیرم ...می دونم ک جای نقد زیادی داشت و شما به بزرگی خودتون چشم پوشی کردید
ممنونم از اینکه با نگاه گرمتون خوندینش
یه عالمه ارادت و قدر دانی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوست مهربان و جدیدمان نرجس بانوی دوست داشتنی
داستانت مثل خودت شیرین و بانمک بود و لیموشیرینی
البته از اونایی که تلخ نمی شه ;)
پاییزت پرتقالی :x :x :* :* @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 18:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
قربونتون برم ک اینقدر مهربونید
چه خوب ک خوشتون اومده ...خیلی خوشحالم ک خدا دوستان خوبی مثل شما رو نصیبم کرده ک زندگیشون سراسر مهر و محبت هست :)
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و با نگاه گرمتون داستانم رو خوندید
پاییز شما هم شیرین و پرتقالی :)
یه عالمه تشکر و بینهایت سپاس


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 15:21

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام نرجس بانوی عزیز:* :x
داستان بانمکی بود.خیلی خوب نوشتی...
لذت بردم.
شاد باشی.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 18:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
عزیزمی خانومی :) قربونت برم ک اینقدر با محبتی
چه خوب ک خوشتون اومده خوشحال شدم ...ممنونم از اینکه داستانم رو خوندید با نگاه گرمتون
همیشه شاد باشید و لبخند به لب :)
یه عالمه تشکرو یه دنیا سپاس


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 16:12

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود کاکو

آخه سرسره تونلی هر چی یادمه یه نمه لباسو کثیف میکرد همیشه! ولی تاب هنوز که هنوزه همه استفاده میکنن و بویژه الاکلنگ تیشه بابات برنده میشه!! جمله ای که بچه ها موقع الاکلنگ سواری میگفتن :D :D :D

شادمان و سلامت وموفق باشید


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 18:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام کاکو
به به همشهری گرامی
آره خب سرسره خوردن یه خورده آخرش کثیف بازیه..مخصوصا زمستون باشه و بارون هم اومده باشه
دیگه نگو ...یه کتک مفصل هم به خاطر کثیف کردن لباس باید بخوری
تابو سرسره قبلنا هم بود ..سرسره تونلی مربوطه به زمان جدیده ..زمان ما سرسره تونلی نبود ...ولی تاب بود :)
یه شعر هم وقتی تاب سوار می شدیم می خوندیم ...نمیدونم یادتون هست یا نه
تاب تاب عباسی. خدا منُ نندازی. می‌خوام پناهم باشی. تا آخر این بازی ... یه همچی چیزایی درست یادم نیست :D
منم براتون بهترین ها رو آرزو دارم
یه عالمه تشکر و سپاس


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 16:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي
سرسره ... دوس دارم . خعلی حال میده ! مخصوصا اگه از اون پیچ پیچی ها باشه ... ولی خداوکیلی .. تاب یه مزه ی دیگه داره ! :D
سلام نرجس جونم . خوبی میدونم .
حسابی حال داد . جالبه ! من مامان و بابام همیشه وختی میریم بارک ، میگن :
- نمیری بازی کنی ؟؟؟
بعد من جلو جمع از هیکلم خجالت میکشم بعد دست برادر زاده مو میگیرم میبرمش که مثلا اون بازی کنه ! خعلی حال میده ! وای دلم شهربازی خواس ...
خعلی باحال بود .
دمت گرم .
دلت به نشاط
سرت سلامت
جف شیشت آرزومه ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 21:56

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اله سن ده اوز قیزیمسان:D
:x :x :x :x :x :x


@فرزانه رازي توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 18:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
قربونت برم ...خوبم خدا رو شکر اگرچه ک میدونم ک میدونی خوبم به خوبی خودت :)
اصلا اذیت دادن و شلوغ کاری یه مزه دیگه ای داره ..ولی راس میگیا ...تاب هم خیلی باحاله
من ک میرم پارک همه رو امتحان میکنم ...نه به خاطر بازی به خاطر اینکه ببینم وسایل امنیت دارن ک بچه کوچولوها سوارش میشن یا نه ...اینقدر ک من خوبم :D :D
خودمونیم داستان پارک رفتنت هم کاملا برعکس من بودا :)
من فقط منچ بازی میکنم یه شیش هم بیاد به مار ها نخورم از پله برم بالا کافیه :D
عزیزمی ..ممنونم از این همه دعای خوب ... بینهایت تشکر


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 18:25

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوب بود واینکه اینن کودک درون خیلی دستمالی شده کاش بجای اسم روانشناسیش ازیک اسم دیگه استفاده میکردی

درود بر شما زیبا بود

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
آره حق با شماست ..زیادی تکراریه ...ولی من فقط همین کلمه به ذهنم اومد ...کلمه ای بلد نبودم برای جایگزینی
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خوندید :)
یه عالمه سپاس ویه دنیا قدر دانی


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 21:55

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

نویسنده ها میتونن هر اسمی مناسب میدونن بذارن

@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 21:55

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجس خانمی:x
وای من عاشق سرسره و تاب و الاکلنگم...
دانشجو بودم بادوستام می رفتیم بستنی می گرفتیم و یه راست می رفتیم پارک کنار دانشگا...هییییی جوونی:D
الانم که بریم پارک یه نیم نگاهی اینور اونور و بعدش پیش به سوی سرسره....
تو مهد کودکم که بودم مثلا بچه هارو می بردم سرسره و تاب بازی کنن سرشونو گرم می کردم خودم سوار می شدم=))
الان دارم زوایای تاریک زندگیمو اعتراف می کنم:D
خلاصه فیلمون یاد هندستون کرد باداستانت نرجسی:)
مرسی عزیزم....
کاش یه جاهایی به بزرگترا گیر ندن...خب مام دل داریم مگه چند سالمونه؟؟:-/ همش25سال (:D )
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:09

نمایش مشخصات الف.اندیشه آغلاما قیزیم آغلاما:(
... بیا برو تاب و سرسره بازی کن :-s سپردم که با قیز من کسی کاری نداشته باشه:D


@الف.اندیشه توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:14

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن کودک درونم الان داره تشکر می کنه ازت:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
به به عاطفه خانوم عزیز دلم :)
من الان به این نتیجه رسیدم ک تنها نبودم و نیستم :D توی شیطنت
این ک بچه ها رو می بردی بازی خودتم همراهشون بازی می کردی هم نقشه خوبیه ها ...باید منم روش فکر کنم :D
رفتی سرسره و بازی یاد منم باش ... والا مگه چند سالمون هست :D کودک درون ک این چیز ها سرش نمیشه :)
خیلی خوشحالم کردی با اعترافات زندگیت :D
یه عالمه تشکر و یه دنیا سپاس


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و دوصد درود بر شما بانوی نویسنده
فی الحال داستانی بخواندم که در آن مخدره ای به جهت اطاعت از طفل اندرونش به بازی با بازیچه ی کودکان خورد اندر رفته و چون بازی به پایان برده. از در و دیوار و سر و همسر شماطتتها شنیده و جام بی مهری چشیده و آنقدر مذمت گردیده که داغ بر پشت دست خویش نهاده که دیگر هرگز به دوران طفولیتش باز نگردد. و از کودک اندرونش تبعیت نفرماید .. داستان البته مزین به طنزی دلنشین بود و ملحی رقیق سرتاسرش را نمکسود نموده بود الا اینکه به نظر این حقیر سراپا تقصیر و کاتب این خطوط کج و معوج در این تفسیر ! قدری عجولانه در به پایان رساندنش مصمم گردیده اید و الا از هر نظر درخور تقدیر بود و تشکر .
باری گلهایی که در زیر مشاهده خواهید نمود از طرف اینجانب تقدیم قلم طنازتان می گردد بواسطه ی نشر چنین حکایت فریبا و ذلنشینی .

تنور دلتان تا ابد گرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود و یه تعظیم بلند و بالا
چقدر خوبه ک آدم دوستانی داشته باشه ک با وجود داشتن و دیدن اینهمه معایب بازم خوبی ببینند.گوشزدهاشون هم مخفی باشه توی نظراتشون
خدایا این دوستان خوب رو برای این بنده حقیر حفظ بفرما
الهی آمین
الان از خجالت نمیدونم چی بگم :( هرچی بگم فقط بهونه تراشی کردم
متشکرم ازاین همه گل زیبا اگرچه ک میدونم لایقش نیستم
یه عالمه تشکر و یه دنیا قدر دانی


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 23:13

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. در یک کلام. جای نقد دارد اما بهتر می دانم بجای ان تشویقت نمایم آنهم به این دلیل که رشد پلکانی خوبی داری. در ضمن پی نوشت شما را زبان کلاسیک می نامند. پیروز باشید.


@احمد دولت آبادی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی درود
کاش نقد می کردید...فک کنم اگه میخواستید نقد بنویسید یه کتاب کامل می شد
از الفبای فارسی باید برام توضیح می دادید ...تا اصول صحیح داستان نویسی
چه کنم ک آدم نمی شوم توی نوشتن ...خانه از پای بست ویران است :)
خیلی خوشحال شدم ک تشویقم کردید ... پیشرفتمم به خاطر گوشزد های شما و دوستان خوب سایت هست :)
نقد رو بیشتر از تشویق دوست دارم
یه عالمه تشکر و یه دنیا سپاس


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 00:29

کودکم
چه زود گذشت آن دوران شیرین اما تلخ
کنار من می دویدی و من به دنبال بزرگ شدن زود هنگام بودم و هم می خواستمت و هم نه...
حالا بزرگ شدم...کنارم نیستی...گاهی وقتها که دلم برایت تنگ می شود همراه با بغض از کنارم با زبان در آمده و لپ های گل گلی رد می شوی
کودکم
دلم برای باهم بودنمان تنگ شده
امروز حال لی لی داری ?





@};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به ... چه حس خوبی داره این متن
لذت بردم :)
دستتون درد نکنه ... خیلی خوب بود
یه دنیا تشکر و سپاس


نام: چیا   ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 12:50

سلام نرجس بانو.
طنز دوست داشتنی در نوشتار شما هست. که باعث رغبت خواننده به دنبال نمودن نوشته های شما میشه.
جلوی شیطونی کودک درونتان را نگیرید;)
@};- @};- @};-


@چیا توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
چقدر خوب ...خوشحال شدم اینو شندیدم:) ... هرکی از راه رسید زد توی ذوقم :( ممنونم ازشما
کودک درونم هم خیلی شیطونه لامذهب ...همیشه درد سر درست می کنه ..امسال قرار بود بفرستمش پیش دبستانی لج کرده نمیره ...مونده رو دستم:D
بینهایت تشکر و قدر دانمی


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 12:57

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم علیرضایی طنزپرداز :)
کاری به این ندارم که چرا وسطای متن یه هویی سبک نوشتاری عوض شد ، اولای متن رو که خوندم یه دختری را با لباس امروزی تصور میکردم ولی وسطای متن یهویی قرن چهارمی شد :) ;) :D
اما از نحوی طنز پردازی شما خوشم آمد . درود بر شما بانو @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
بر آقای شریفی، نقاد مهربان :D
می دونید چرا یهویی سبک نوشتاری عوض شد؟ چون اون دختر یه عالمه فحش خورده بود توی قرن اتم و روشنفکری :) :D
بیشتر ذوقی نوشتم چون خودمم ک خوندم کلی خندیدم منظور دیگه ای نداشتم از نوشتن جز لبخند
یه عالمه سپاس و تشکر


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 02:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانم عليرضايي عزيز@};-
خوب بود@};- @};-
ولي ميتونست بهتر هم باشه:)
سروهاي سرزمين من
در پيشگاه خزان
زانو زده اند
سروهاي سرزمين تو چطور؟!
گل لبخندتون پژمرده مباد@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی علیک سلام
متشکرم ..البته ک شما خوب خوندید
اینو قبول دارم همیشه پشت بهتر ها ...می تونه بهترین ها هم باشه ...سخته ولی شدنیه :)
متشکرم یه عالمه
گل لبخندتون همیشه شاداب


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 02:29

نمایش مشخصات م.فرياد با سلامي دوباره@};-
"مزمت" نه!... "مذمت"!
بادبان خيالتون برافراشته@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی و علیک سلام مجدد
بی صواطم دیگه ... اینقدر ک سعی کردم درست بنویسم نشد ک نشد :)
ممنونم از این ک گفتید ..حیف ک نمیشه ویرایشش کنم
کشتی خیالتان هیچ وقت کناره نگیرد :)


نام: سمیه نوروزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 آذر 1394 - 17:46

نمایش مشخصات سمیه نوروزی دوست خوب و هم استانی عزیزم امروز موفق شدم که این داستان قشنگ و بخونم برای قلمت بهترینها رو ارزو دارم موفق باشی و سربلند.@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.