همزاد

مامان؟ مامانی ؟ بازم یادم رفت صداش کنم ننه
از دست این عمه خانوم خب بزار مثل بچه آدم،مادرم رو مامان صدا کنم ..چرا آخه توی مهر مادر،فرزندی دخالت میکنی؟...منو سر لج میندازی ...آخه زبونم نمیچرخه بگم مادر ...اصلا مگه مامان چشه ؟
حقشه یه پست الکی و مزخرف بنویسم تا همه بچه های فیسبوک به روح و روانش درود بفرستن .
_ننه ؟ننه جوووونوم ؟بیا ببین چی پیدا کردوم .
_چته ؟چی میگی؟کار دارم الان بابات میادخونه ناهار میخواد .
_میگما ننه بیا این پسره رو ببین ...میگه منو،تو همزاد،همیم ...میگه منو تو،توی یه روز به دنیا اومدیم ...ازش پرسیدم حتی میگه توی بیمارستان شیراز دنیا اومده ساعت هشت شب ...بیا ببینش چقدر شبیه بابام هست اسمش محمد هستا .
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه ...میگه:کو ببینمش ؟
_اینا این عکسشه
_این ک مثل کتلتِ وارفته هست ...ولی راس میگیا چشاش مث باباته.
_میگم ننه نکنه منو ...تو،بیمارستان با این عوض کرده باشن من دختر شما نباشم ؟هاااا چی میگی؟امکان داره ؟
پاشو ذلیل مرده از پای ای کامپیوتر بی صاحاب ...تو رو توی همین بهداری سرکوچه دنیا آوردم ...مگه کسی بیکار بود بره شیراز ..اونم نصف شب ..تک و تنها
یعنی در این حد...شماها منو دوست داشتید و براتون مهم بودم ؟...واقعا ک
بهدار؟سرکوچه ؟ تک و تنها ؟ پاشم سرم رو بکوبم لبه تیز میز
ننه فردا از خونه فرار میکنم ...گفته باشم
زیر زیرکی میخندم از این ک مامانم حرص میخوره ...بزار تو چت ازش چن تا سوال بپرسم
_ممد؟ بابات چه کاره هست ؟مامانت چی؟مهربونه ؟خونتون کجاس؟
_آهان خب باشه ...ما هم شهرستان زندگی میکنیم.
میگما یه عکس از مادرت ،برام بفرس ببینم چه شکلیه ...شاید شبیه من باشه یا من شبیه اون باشم خخخخخخ
ممد کجا رفتی ؟
معلوم نیست ممد ،کدوم گوری رفت یهویی اسم عکس ک اومد وسط
_ننه جووون داری ناهار چی میپزی ؟
_اگه تو بذاری، کتلت
_آهان خب باشه دستت درد نکنه ..پس معلوم شد چرا به پسر مردم میگی کتلت
_پاشو از پای این بی صاحاب شده...بابات اومد خونه
سلام پدر
_علیک سلام ...چته ؟چی شده میگی پدر ؟چی میخوای ؟
_هیچی به خدا ...بابا یعنی میشه من توی بیمارستان با یه نفر دیگه عوض شده باشم ؟
_پاشو برو یه لیوان آب بیار گلوم خشک شده ...اینقدر حرف مفت نزن.
_وایسا یه عکس ببینم الان بلند میشم ...
_نرجس،پاشو تا صدام بلند نشده کمربند هنوز رو کمرم هستا
_منتظرم یه عکس ببینم خب
میگما ؟ ممد؟
عکس رو بعدا برام بفرس... الان بابات دست به کمر بند میشه ..حالا خودت میای یکی دوتا میخوری میفهمی چی میگم ...یه دونه کمربند بخوری سه روز تو کمایی بعدشم تاچار روز فلجی
از طرف من مامانم رو ببوس ...مواظب بابام هم باش
بای

پی نوشت : اینترنت مثل دوست ناباب هست و زغال خوب
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

الف.اندیشه ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,رضا فرازمند ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,ابوالحسن اکبری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین روحانی ,م.فرياد , ناصرباران دوست ,چیا سرابی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حامد نوذری (8/8/1394),احمد دولت آبادی (8/8/1394),مریم مقدسی (8/8/1394),الف.اندیشه (8/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (8/8/1394),زهرابادره (8/8/1394),ح شریفی (8/8/1394),رضا فرازمند (8/8/1394),هانی نجف پور (8/8/1394),ح شریفی (8/8/1394),همایون به آیین (8/8/1394),ابوالحسن اکبری (8/8/1394),سبحان بامداد (8/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/8/1394),حامد نوذری (9/8/1394),حسین روحانی (9/8/1394),م.فرياد (10/8/1394),ح شریفی (10/8/1394), ناصرباران دوست (13/8/1394),چیا سرابی (13/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (27/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (26/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (24/2/1395),لیلا حسن زاده (1/4/1395),ماریا-لشکری (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 11:23

سلام.
پ ن داستان که تفکر خودتونه و هیچ :)
اما داستان.
خوب بود. اما قوی نبود. روی طنز داستان بیشتر کار کن تا پخته تر بشه. البته باید یک آفرین و خسته نباشید بهتون بگم که قلمتان را روی فرکانس طنز تنظیم کردید. راستش آنقدر پیدا کردن این موج سخت است که از خیرش گاهی وقتها می گذریم.
طنز یکی از سخت ترین نوع نوشتن است. توی داستان طنز قرار نیست ادا بیایم. قرار است از ذهن مخاطب کار بکشیم.
پس بیشتر ذهن را درگیر کن. شکلک نباید باشد تا به زور خنده مخاطب در بیاد بلکه خنده واقعی ....ما دنبال خنده واقعی هستیم.


خوب بود بانو و موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 18:36

علیک سلام
فدای صفای شما ک تشریف آوردید وقت گذاشتیدوخوندید...مممنونم
منظورم از پی نوشت اعتیاد به نت بود.
در مورد طنز هم حق با شماست کاملا موافقم ...به قول شاعر برگ سبزی بود تحفه درویش چه کند بی نوا ندارد بیش ...ولی سعی خودمو میکنم از این به بعد ک متنی رو بنویسم ک قابل نگاههای گرم دوستانی مثل شما رو داشته باشه
یه عالمه قدر دانی و تشکر


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حامد نوذری Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 22:10

نمایش مشخصات حامد نوذری درود مجدد..
به به.
خیلی هم عالی.
دوتا کتاب هم به من معرفی کنید پس..:)


@حامد نوذری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 9 آبان 1394 - 12:35

علیک سلام
به روی چشم ...ولی فک کنم نویسنده های مورد علاقه ام زیاد مورد پسند شما نباشه...شایدم اینطور نباشه

دولت آبادی...آل احمد..نادر ابراهیمی...الکساندردومار..هرمان هسه...همینگوی
چی بگم والا ...دوست داشتید با کمال میل بهتون معرفی میکنم :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حامد نوذری Members  ارسال در شنبه 9 آبان 1394 - 14:57

نمایش مشخصات حامد نوذری خیلی هم عالی.
از هرمان هسه کدوم کتابشو خوندین؟


@حامد نوذری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 19:04

دمیان ش ک شاهکاره ولی سیدارتها و داستانهای کوتاهش رو هم خیلی دوست داشتم ...متاسفانه بقیه کتابهاشو نتونستم پیدا کنم ...دمیان هم با دوتا ترجمه خوندم ...امان از ترجمه بد :)


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 11:30

نمایش مشخصات حامد نوذری درود بانو...
صبح بخیر.
درباره ی چیزی که نوشتید حرف زیاد میشه زد. نمیدونم تا چه حد قصد دارید نویسندگی رو ادامه بدید. اگر سرگرمی و تفنن هست، همین ذوقی که دارید کافیه.اما برای حرفه ای شدن و نویسنده شدن چیزی بیشتر از ذوق احتیاج هست. مثل مطالعه.هرچه بیشتر بهتر و بعد دست به قلم شدن و تمرین و تمرین.


@حامد نوذری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 18:42

علیک سلام
روز شماهم به شادی
حق با شماست من فقط مینویسم برای سرگرمی و وقت گذرونی و نوشته هام بیشتر ذوقی هستن و به نویسندگی به عنوان پیشه اصلا فک نمیکنم ...اگه ریانباشه بنده دوسال پی درپی کتاب خوان برتر معرفی شدم و عاشق خوندن و مطالعه کردنم
ممنونم از اینکه وقت گذاشتیدو خوندید صد البته زحمت کشیدید نظر دادید
یه عالمه سپاس و قدر دانی


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 14:57

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس عزيزم و نازنين
داستان طنز زيبايي بود خيلي خنديدم چرا كه خيلي از بچه ها در يه برهه از سنشون فكر مي كنند بچه واقعي پدر و مادرشان نيستن چه علتي روان شناسي داره خدا مي دونه ؟
من يادمه تو آشناها يه بچه اي اينقدر تو اين مسئله پافشاري كرد كه آخرش مادر بيچاره كه از اعتماد به نفس پاييني هم برخورد دار بود خودش هم شك كرده بود .
در كل لذت بردم و به خاطر دير رسيدنم پوزش مي خوام
موفق و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 18:52

علیک سلام
عرض ارادتِ بی نهایت خدمت خانوم بادره مهربون
شما عزیز منی ..این چه حرفیه
خیلی خوشحال شدم ک خوشتون اومده ممنونم ک وقت گذاشتید و خوندید...دیدن نظرات شما پای داستان همیشه باعث افتخار هست
یه عالمه سپاس و تشکر


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 17:19

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
اول اینکه فقط دیالوگ بکار بردید جالب بود ، ولی ایراد کار در این بود که فقط دیالوگ بکار بردید ،
دیالوگ روح داستانه ، درست این را قبول دارم ، اما هر روحی به جسم نیاز دارد و باید قبول بکنید بکار بردن دیالوگ بدون توصیف حال و احوال شخصیت هیچ فایده ای ندارد .
توصیف یکی از حس های داستان است برای نفوذ در فکر خواننده .
پاراگراف آخر را خوب متوجه نشدم ، گرچه آنطور که مشخص شد خواهر و برادر بودند ، و ظاهراً پدر دو تا زن داشته ، در پاراگراف آخر دختر خانم چطور متوجه شد که محمد برادرشه ؟
نظر های دوستان را خواندم ، با آنها موافق هستم ، این را بدانید نقد به پیشرفت شما کمک میکند و اگر کسی داستان شما را نقد کرد بدانید قصد کمک به شما را دارد
موفق و همیشه قبراق باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 17:20

نمایش مشخصات ح شریفی راستی پی نوشت را دوست داشتم :)


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:21

:)
چه خوب
امان از این پی نوشت ها


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:01

علیک سلام
حق با شماست داستان همه اش حول دیالوگ می چرخه ...ولی صحنه ای نبوده ک قابل توصیف باشه ...همه داستان روی یه صندلی ک پای یه میز کامپیوتر هست اتفاق افتاده و بقیه فقط صدا هایی بود ک شخص اول داستان می شنیده
خدای من یعنی تا این حد بد نوشتم ک شما فک کردید این دوتا خواهر و برادرن ؟:(
پاراگراف آخر بهش میگه بابات میخواد با کمربند منو بزنه ...و اینکه مامانم رو ببوس ...ضمیر ها رو یه ذره دقت کنید
یعنی هنوز قبول نداره ک توی بیمارستان جای این دوتا با هم عوض نشده ومادر محمد رو مادر خودش میدونه...چی بگم والا
من ارادتمند همه دوستانی ک داستانم رو نقد میکنن هستم تا آخر عمر...واقعا منت بر سربنده میذارن
لطفتون پایدار یه عالمه قدر دانی و تشکر


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:09

نمایش مشخصات ح شریفی شرمنده :)
والله بنده این شکلی فهمیدم :)
الان که گفتید ، فهمدم ماجرا از چه قراره :D
شادِ شادِ شاد باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:20

دشمنتون شرمنده...می دونم که مشکل از نوشته هم بوده
خدا رو شکر :)
منم برای شما شاد ترین روز ها رو آرزومندم


@ح شریفی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:06

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی جناب شریفی عزیز. یه ذره گلایه مندم از شما. دوست عزیز بارها مشاهده کرده ام که شما از داستانی به سختی ایراد گرفته و این ایرادی هم ندارد اما رای و قلب هم پای اثر گذاشته ایو بنظر من قلب یا همان رای باید با معیار داستان تناسخ داشته باشد. البته نمونه شما همین همسایه خودمان بانو بادره هستند که شبیه به شما عمل می کنند. در گذشته هم دوست بزرگی بودند بنام علیرضا لطف دوست که ایشان هم همین رویه را در پیش داشتند. البته ببخشید فضولی می کنم ها.


@احمد دولت آبادی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:16

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد عزیز آقای دولت آبادی گرامی @};-
بنده به شما ارادت دارم بزرگوار
حقیقت امر وقتی نقد میکنم راه را برای عزیزان برای نقد داستانم باز میکنم و باور دارم نقد باعث پیشرفت می شود .
در رابطه با گذاشتن قلب یا همان رأی ، بی شک حق با شماست ، ولی خدایش جای دوری نمیره :D
از اینکه بنده را مورد خطاب خود قرار دادید باعث افتخار است ، درود بر شما @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:01

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو. بذار مخفف بگذار است. بزار صحیح نیست.
{می} را جدا بذار. مگر در موردی که دو حرف باقی می ماند. مانند میشد یا میزد. اما می کند باید{می } جدا نگارش شود.
داستان را خواندم. اول باید تلاش مستمر شمارا در امر داستان نویسی بستایم. اما باید عرض کنم که، شما باید در تحلیل مسایل زندگی از این هم پیشتر بروی و یک قدم از مخاطب جلو باشی. شما به عنوان نویسنده باید چیزی را ببینی و بنویسی که مخاطب ندیده و نخوانده باشد.دیگر اینکه در داستان نویسی سعی کن اول بر پایه اندیشه داستان را استوار کنی و سپس حس را لابلای آن منتقل کنید. ببخشید که بی تعارف میگم ها. دست خودم نیست. در نوشتن و با نوشتن ادامه بده. ایمان دارم به آنچه می خواهی خواهی رسید.


@احمد دولت آبادی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:13

علیک سلام
حق با شماست ...ممنونم ک این نکات رو گوشزد کردید ...عادت بدیه این سر هم نوشتن ها و تنبلی هم باعث این عادت بد شده...
جای بسی خوشحالی هست ک به بنده افتخار دادید و وقت گذاشتید اراجیفم رو خوندید ..منت گذاشتید
راستش تعریف و تمجید کردن از نوشته فقط باعث پسرفت نویسنده می شود و من مطمئنم ک شماودوستان سایت جز با نگاه مهربان به نوشته های من نگاه نمی کنیدوامیدوارم با بکار بردن این گوشزدهای دلسوزانه مطلبی در خور نگاه های گرم شما بنویسم
بینهایت ارادت و قدر دانی


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:22

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بزرگوار

طنز جالبی بود@};- @};- @};- @};-

لذت بردم .

امیدوارم شاد و سلامت و موفق باشین


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:32

علیک سلام
ممنونم ک وقت گذاشتید و خوندیدوخوشحالم ک خوشتون اومده :)
منم برای شما بهترین ها رو آرزومندم
بینهایت تشکر و سپاس


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:23

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم سروستانی .موضوع داستان به روزبوداما بایدبیشتر رو آن کارمی کردیدتا مخاطب را دیگرداستان کنیدوپایان غافلکیرانه ای باید داشته باشد.شما این توانایی واستعداد را دارید که هرروزبهتر ازدیروزبنویسید.موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 19:38

علیک سلام
منت گذاشتیدبر بنده ک وقت گذاشتیدوخوندید...متشکرم
حق با شماست داستان پایان غافلگیرانه ای نداشت و در کل پایانی نداشت ودفاع ازنوشته فقط بهانه تراشی بیش نیست
از این به بعد تمام تلاش خودم رو میکنم تا متنی درخور نگاه های گرم شمارا بنویسم :)
یه عالمه قدر دانی و سپاس


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 آبان 1394 - 21:09

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجس خانومی:)
داستان رو دوست داشتم خصوصا قضیه بهداری خیلی خنده داربود;)
منم فکر کردم اینا خواهر برادر بودن:-/
در هرحال ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 9 آبان 1394 - 12:29

علیک سلام
به به ببینید کی اینجاس..خانم معلم گل عزیز دلم :)
قربون نگاه گرمت برم..فدای مهربونیت
میدونم ایراد از نوع نوشتن هست ک باعث شده اینطوری فکر کنید :(
خیلی لطف کردی ک خوندید و وقت گذاشتید یه عالمه سپاس و تشکر


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 آبان 1394 - 19:37

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و عرض ادب
به نظرم خوب بود ولی بهتر هم میتونست باشه.
جمله بندیا کمی باید کار بشه. به نظر من ایرادات اصلی در نگارش بود
هرچند که باید به خاطر طبع طنز خوبتون به شما تبریک بگم. چندتا از داستاناتون رو خوندم. در مجموع خوشحالم که مینویسید.
راستی رو اسم گذاشتن وسواس بیشتری به خرج بده.
مثل اون یکی داستانت که اسمش وز وزززز وززز بود. میشد بهتر انتخاب بشه
البته اینا نظرات منه
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 16:21

علیک سلام
باعث افتخاره ک نوشته های سراپا ایراد بنده رو خوندیدو منت گذاشتید
شنیدید ک میگن طرف تو مجله های زرد می نویسه یا نقاشی بازاری می کشه...قصه نوشتن منم همینه ...از بس خاطرات درپیت این طرف و اون طرف نوشتم ...عادت کردم به چرت وپرت نویسی و بی توجهی به نگارش و اصول داستان نویسی
برای نوشتن بی استعدادم و از اون بدتر برای انتخاب اسم
حق باشماهست ...هیچ کدوم ازنوشته ها اسم درست و حسابی ندارن
از دقت نظرتون بی نهایت سپاسگذارم
نظرات سازنده همیشه خوبن حتی اگه نویسنده ناراحت بشه چون واقعیت هست و باید پذیرفت
ممنونم از نظرات سازندتون ...یه عالمه تشکر


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 11:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
سوژه ي قشنگ و تازه اي بود@};- و توي اين حجم، خوب درش اورده بودين@};-
ديالوگا هم با لهجه خوندم و كلي لذت بردم;)
شاد باشيد@};-


@م.فرياد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 16:05

علیک سلام
شما به نوشته های بنده لطف دارید و میدونم ک از گفتن ایراد های ک داشت صرف نظر کردید
و چقدر خوب ک با لهجه خوندینش و خوشتون اومد :)
جای بسی خوشحالیه
ممنونم از وقتی ک گذاشتید و خوندید
یه عالمه سپاس و یه دنیا تشکر



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.