هاجر-قسمت سوم

کوری، مسیر زندگی و آرزوهای هاجر را تغییر می دهد. او دوست داشت که به شهرهای مختلف سفر کند و حتی به مرد شهری شوهر کند اما با این بلا که بر سرش هوار شد، فقط سعی می کند خودش را از جمعیت دور نگه دارد تا کسی به چهره او؛ به چشم کور او ذل نزند و خیره خیره نگاهش کند. این نگاه و نگاه ها برای او مثل مرگ تدریجی است و روز به روز پیرش می کند. ۱۵ یا ۱۶ ساله که می شود چهره اش از شدت مصایب مانند زن چهل ساله است. چهره ای شکسته و سیاه و سوخته با چروک های فراوان. با بینی باد کرده که شبیه بینی مردان بزرگ است. چهره هاجر اینطور نبود به مرور زمان اینطور شد. ابتدا چهره اش مثل برف سفید بود و چشمانش هم عسلی با موهایی که زیر نور خورشید بور جلوه می کرد‌.
هیچ روزی نیست که هاجر آرزوی مرگش را نکند بخصوص از وقتی بینی اش اندازه بینی مردان شد. اول اینطور نبود یک بینی نازک و قلمی و زنانه که همه زنان روستا به آن حسرت می خوردند و گاهی ساعت ها به بینی هاجر ذل می زدند و هاجر آن را تسکین چشم کورش می دانست تا اینکه یک روز که از طویله می آمد زندگی اش تیره و تار شد. تازه شیر گاوها را دوشیده بود و بعد از تحمل چند ساعت بوی پهن گاو بلند شد و سلطل را برداشت و راهی خانه شد که آملا او را دید. برادرش چون چند کلاس مکتب رفته بود به او می گویند آملا. تا هاجر را دید مشتش را گره کرد و با تمام قدرت به بینی هاجر مشت زد. هاجر با جسم نحیف و روحی زخمی و دلی شکسته روی زمین افتاد و از شدت درد به خودش می پیچید که آملا گفت: تا این موقع شب توی طویله چیکار می کنی؟
هاجر از شدت درد به خودش می پیچید و خون تمام دهانش را پر کرده بود. خیلی دوست داشت در همین حالت می مرد و تمام اما از شانس بدش در لابلای خون و اشک هنوز نفس می کشید. درد هاجر از مشت آملا نبود این دردِ بی کسی و بدبختی بود. اینکه هیچ کسی را نداشت که از او دفاع کند. درد بی کسی،
چشم کور و بینی باد کرده و بزرگ، دنیای تیره و تار هاجر را تارتر کرد. دنیایی که او هیچ حق انتخابی در آن نداشت. دوست داشت باسواد شود ولی میرزا اجازه نداد و او را برای درآمد بیشتر خودش، پای دار قالی نشاند.‌ میرزا، پدر هاجر است اما کاری که او در حق هاجر کرد، دشمن هم نمی کرد. پدری که بود و نبودش بی فایده و حتی به ضرر آینده هاجر است. از دست مادر هم که چیزی برنمی آید. او هم توی سری خور، میرزا است که هر وقت اعتراض می کند میرزا محکم توی سرش می زند و گوهر هیچ چیزی جز دق خوردن بلد نیست. هاجر بدترین دوران عمرش را می گذراند که ناگهان جرقه در زندگی اش زده می شود و دلش را روشن می کند.
پسری به نام عبدالله به خواستگاریش می آید. عبدالله که در تهران کار می کند و سواد هم ندارد. بسیار خشکه مذهب و بیشتر اوقاتش را در مسجد در حال نماز جماعت می گذراند. میرزا و برادران قبول می کنند و مادر هم راضی است تا بلکه دخترش از این فلاکت نجات پیدا کند.
عبدالله وضع مالی و شرایط مناسبی ندارد ولی میرزا و برادران برای خلاصی از دست هاجر او را به عبدالله می دهند و در همان روستا، زندگی خود را شروع می کنند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (5/12/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.